نه بە شاه و نه بە رهبری، فروپاشی نظام سروری

قیام ستمدیدگان در ایران یک قیام است، تقسیم کردن آن بە قیام‌های قومیتی یک اقدام ضد انقلابی است!

برای اینکه قیام ستمدیدگان در ایران به جنگ نظامی مذهبی و قومیتی مانند قیام ستمدیدگان سوریه ( 2012 ) تبدیل نگردد، لازم است از تاریخ مبارزات و قیام‌های قبل تجربە بگیریم .

اکنون که ده سال از قیام ستمدیدگان سوری می گذرد، تاریخ ثابت کرده است که تبدیل خیزش توده ای و اجتماعی به جنگ نظامی و آشفتگی سیاسی جنبش های سیاسی، شرایط را برای برپاکردن حمام های خون برای قیام کنندگان از طرف ضد انقلاب از طریق جنگ شبه نظامیان به وجود می آورد، کر دستبند حکومت‌های نطقه هستند.

متاسفانه از قیام ستمدیدگان تونس گرفته تا سوریه و یمن، ضد انقلاب توانسته است قیام ها را به ابزاری برای اجرای نقشه های قدرت ها و شرکت ها تبدیل کند.

اگرچه ایران متشکل از مناطق مختلف قومی و مذهبی است و تظاهرات و اعتراضات قبلی به نوعی بین این نهادهای سیاسی و فرهنگی تقسیم شده بود، اما این بار بر خلاف گذشته، مانند قیام 1357، ستمدیدگان ایران یک تنه به پا خاستند . این مثبت‌ترین و دلگرم‌کننده‌ترین چرخش و خیزش مبارزات ستمدیدگان ایرانی است و نشان از خودآگاهی ستمدیدگان ایرانی است.

اما با وجود این همه شادی بە بالارفتن سطح خودآگاهی ستمدیدگان، نباید خطر طرح های ضدانقلابی ( از حکومت گرفته تا سلطنت طلبان ، ملی گرایان و سلفی های سنی ) نادیدە گرفت. اگر به واکنش‌ها و نگرش‌ها در داخل و خارج از ایران دقت کنیم، متأسفانه جنبش‌های ضدانقلابی این‌جا و آنجا وجود دارد، هرچند مقدماتی است، اما همه چیز با آغازی پیش می‌رود. تیراندازی و مثل تلاش اولیه نظامیان در قیام ستمدیدگان سوریە، کە با یک تیراندازی در تظاهرات مسالمت آمیز بعد از نماز جمعه بود .

در هفته‌های اخیر، معترضان خارج از ایران مدام تلاش کرده‌اند تا اعتراضات را با پرچم دولتی تغییر دهند، در حالی که حکومت به پایگاه‌های مخالفان مسلح در خارج از ایران ( در منطقه کردستان / عراق ) حمله کرده و دو سطحی کردن سرکوب را در بلوچستان و کردستان در شهرهای دیگر دنبال کرده است. او سعی کرد شبه نظامیان حزب مسلح کرد را به یک واکنش مسلحانه بکشاند و بین قیام های بلوچستان، کردستان، آذربایجان و خوزستان و مرکز فارسی زبان شکاف و تفرقه ایجاد کند .البته در کنار تلاش‌های حکومت، حکومت‌های پاکستان، ترکیه و حکومت‌های خلیج‌فارس در چند دهه گذشته دست خود را در مناطق تبعیض‌های « مذهبی و قومی » آماده کرده‌اند و همچنان در تلاش برای جلوگیری از تفرقه هستند. مؤثرتر و بدتر از همه اینها دو پدیده ای است که در روزهای اخیر پدیدار شده است : اول تیراندازی و مسلح کردن قیام به ویژه در مناطق خارج از مرکز . دوم ، قومی‌سازی تظاهرات همبستگی در خارج از ایران، به‌ویژه در اروپا، که تنها در راستای همبستگی با قیام یک منطقه است که با تشویق ناسیونالیسم و ​​سلفی‌گرایی مذهبی، آغازی بر چندپارگی قیام و ایجاد تفرقه است.

ما با توجه به تجربه ای که در تاریخ قیام ها به ویژه قیام 1357 ستمدیدگان ایران و قیام 1991 ستمدیدگان عراق داریم، ما علاوە با مخالف بودن و محکوم کردن آن تلاش ها ، سعی می کنیم از هرگونه تلاش، نظر و فراخوان ضد انقلابی جلوگیری کنیم . نظرات ما به عنوان پیشنهاد و حمایت رفقاە و هم طبقاینمان در تمام مناطق ایران است و تنها هدف ما جلوگیری از تلاش گروه ها و احزاب است که می کوشند این قیام متحد ستمدیدگان ایران را به ناسیونالیسم چندپاره و جنگ شبه نظامی تبدیل کنند.

خوشبختانه تا آنجایی که ما از فعالیت های داخل شهرها و مناطق ایران مطلع هستیم، سطح خودهوشیاری ستمدیدگان در سطح مسئولیت تاریخی انقلابی است و تهدیدها تاکنون کمتر بوده است . با این حال، ما ( به عنوان حامیان شورشیان هم طبقە در ایران ) نباید عقب بنشینیم و تحرکات و تلاش‌های جنبش‌ها و شبه‌نظامیان اقتدارگرا ( از ناسیونالیست‌ها، سلفی‌ها، شاە خواهان گرفته تا احزاب چپ گرا ) را نادیده بگیریم . ضد -انقلاب همواره توانسته است با بهره گیری از خوش بینی ستمدیدگان ناخودآگاه از طریق جنبش ها، احزاب و شبه نظامیان خودکامه بر امواج انقلاب اجتماعی فائق آمده و آنها را شکست دهد .

در مقابل آن تلاش های ضدانقلابی ، حمایت آزادیخواهان و جنبش های ضد حاکمیتی در سطح جهانی و در تمام مناطق جهان از قیام ستمدیدگان در ایران می تواند توازن قواە را برای جبهه انقلاب بر علیە سرمایه داران تقویت کند. که از هم اکنون آن‌ها سناریوی خود را برای کنترل جامعه ایران پس از سقوط حکومت کنونی آماده می کنند .

نه به دولت و حکومت، نه به سلاح و میلیشیات، نه به احزب ، نه به ناسیونالیسم، نه به سلفی گری

آری به همبستگی جهانی، آری به خیزش اجتماعی، آری به خودگردانی اجتماعی محلی تمام مناطق ایران، آری به فدرالیسم غیردولتی.

فوروم آنارشیست‌های کردی – زبان

١٤ اکتبر ٢٠٢٢

https://linktr.ee/anarkistan

همبستگی فورومی آنارشیست‌های کردی-زبان از قیام های توده ای در ایران

آنارشیست ها همیشه از اعتراضات و تظاهرات و حرکت‌های توده ای خود جوش حمایت کرده اند. مبارزه توده ای و خیزش خود جوش نشانه ای از افزایش اعتراض، مقاومت و خودآگاهی مستمدیدگان علیه نظام سلطه و مقامات است. اعتراضات، تظاهرات ها و قیام ها اگرچه نام ها و رنگ های گوناگونی داشتە باشند، اما در اصل مبارزه با ظلم موجود است، مبارزه با ظالمان و نفی نظام ظلم هستند.

درست است که علت قیام ستمدیدگان در شهرهای ایران، قتل مهسا امینی (دختر 22 ساله کرد زبان) بود که به همراه خانواده اش به تهران سفر کرده بود و آن دنیا را تکان داد. اما پیام این قیام هم اعتراضی به کشته شدن او بود و هم پیامی بسیار رادیکال و فرامرزی به ایران و جهان که ستمدیدگان فارغ از زبان و قومیت و نژاد و خصوصیات شخصی خود مورد ظلم و ستم یک دشمن و یک طبقه قرار دارند. و یک سیستم طبقاتی، هر نام و رنگی داشتە باشد.

این قیام فراتر رفتن و شکستن مرزهای قیام های پیشین از نظر فکری، حرکتی و هدفی، نفی اسطوره ناسیونالیسم، پاسخی محکم به احزابی بود که هر یک به رنگ و نام ظلم می نامند. این قیام نه تنها پیامی به ستمگران ایران، بلکه برای همه ستمگران جهان بود، پیامی بود، همامان پیامی برای همه ستمدیدگان که ظلم ملت، نژاد، جنسیت و وطن ندارد، ستمدیدگان یک دشمن دارند: آن هم وجود طبقاتی خودشان وجامعه طبقاتی و حاکمیت طبقاتی است؛ آنها یک هدف اساسی و مشترک دارند: رهایی زندگی و هستی از ظلم و تهدید به نابودی، رهایی زمین از ظلم سرمایه داران و ظلم سیاستمداران.

ما به عنوان فوروم آنارشیست‌های کُرد زبان خود را جزئی از اعتراضات همه ستمدیدگان جهان در همه جا می دانیم و از اعتراضات، مقاومت ها، خودسازماندهی ها و قیام ها علیه جامعه و نظام طبقاتی در هر سطحی حمایت می کنیم و در آن شرکت می کنیم.

اعتراضات و خیزش‌های سراسری این روزها گامی ناگهانی و مؤثر در جهت اتحاد سراسری ستمدیگان بوده و در عین حال جواب و ردکردن تلاش‌های سیاستمداران و احزاب برای تفرقه‌افکنی و تکه تکه‌کردن اعتراضات و تبدیل آن‌ها به سنگ‌های استبدادی.

ما به خانواده و دوستان مهسا امینی و جانباختگان تظاهرات تسلیت می گوییم.

زنده باد مبارزه ستمدیدگان در شهرهای ایران

زنده باد اتحادیه طبقاتی ستمدیدگان

شکست بر تلاش ها و دیکتە های سیاستمداران حاکم و مخالف

مرگ بر حاکمیت طبقاتی با همه نام ها و رنگ هایش

فوروم آنارشیست‌‌های کردی-زبان

٢٣ سپتامبر ٢٠٢٢

https://twitter.com/anarkistan

https://t.me/KAF_ANARKISTAN

https://lists.riseup.net/www/d_read/azadixwazan

اتحاد و همبستگی شوراهای محلی کار و زیندگی

بچه ها در خارج از ایران که وقایع ایران و تصاویر را در کانالهای تلگرامی، اینستاگرامی بخصوص در اروپا و غیره که یک ترجمه مختصر چند خطی زیر آن می‌گذارند شدیدن بازدید کننده فراوانی پیدا کرده اند دوستانی در ایتالیا و فرانسه، آلمان این کار با شکوه را انجام می‌دهند که این جنبش شوراهای آزاد غیر متمرکز زنان، جوانان، دانشجویان‌، معلمین، پزشکان و پرستاران، کارگران و غیره برای آزادی و عدالتخواهی هستند و وابسته به هیچ حزب و حکومتی نیستند. جامعه جهانی و جنبشهای اکوزیستی ضد سلطه، زنان و رسانه های بخصوص مستقل را به حمایت همه جانبه تر از جنبش زن، زندگی، آزادی، اداره شورایی تشویق کنیم و حالا وجود میلیونها ایرانی در خارج از کشور میتوانند نقش گرانبها و موثری برای رشد آرزوهای انسانی و رهایی داشته باشند به امید آزادی.

چرا اطلاعیه محلات حقیقتن مشکوکه. اولن دعوتش در این شرايط عصیانی جامعه کم زورترین شکل مدنیست و حرارت و هیجان مبارزه را به آرامش سوگواران دعوت می‌کند دومن این رژيم آرزو می‌کند که خشم اعتراضات بخوابد و در آرامش برپا شود تا آنها فرصت برنامه‌ريزی کنترل و سرکوب جدید تری برای آینده طراحی کنند و خود را پیروز قلمداد کنند، سوم، اعتراضات مدنی بعد از یکی دو روز اتوماتیک وار می‌خوابد، چهارم، جنبش محلات همواره به عنوان شورشیترین و تدافعی ترین بچه‌ها شناخته میشدند، پنجم در کانالها خواندم که اثر توییتری، فیس‌بوکی و رد پایی از چنین محلاتی اصلن وجود ندارد و مثل شبهی خیالی برای اخته سازی جنبش میماند، ششم ایران عنترناسیونال شاهی هرگز اطلاعیه ای سازمانی گروهی را ناشناخته بدون بررسی پخش نمیکند مگر اینکه در راستای رفرمیستی خودشان باشد چون اینها همراهی و همسویی ظاهری با براندازی مردم می‌کنند و پشت پرده با لابیستهای اسلامی همه دولتها در حال چانه زنی و معامله هستند آنها همه پروسه انتقال قدرت از بالا می‌خواهند و نه انقلاب مردمی، هفتم پای امنیتیهای نایاک رژیم در این اطلاعیه هم هست شاید تنهایی ساخته، یا با همکاری شبکه خارجی شاه و شورای گذار به دولت آینده با حفظ ارتش و بخشی از سپاه، و یا صرفن همکاری سازمان امنیتی غرب با با سران شورای سلطنت و جمهوری خواهی، اتاقهای فکر و وزارات کارشناسی سیاسی و امنیتی دولتها ۲۴ ساعت با امکانات و هزینه‌های هنگفت ‌هر لحظه در جهت دادن تحولات سیاسی در راستای منافع خودشان است و وضعیت را از صدها زمینه بررسی می‌کنند موضوع را ساده نگیرید که گوی صرفن فروپاشی نظام اسلامی ایران است تمام خاورمیانه و بخصوص اروپا و روسیه دچار تحولات آزادیخواهی واژگون کننده دولتهایشان می‌شود و ترجیح می‌دهند با رژیم تضعیف شده معامله پر منفعتی بکنند خرج هر رسانه حداقل صدها میلیون دلاری مثل اینترناشنال، صدای آمریکا، منوتو، بی‌بی سی، و غیره که دها میلیون بیننده در ایران دارند را غرب از جیبش مفت که نمی‌پردازد تمام گزارشگران زیر نظر آنها و گاهن با مشاورت همکاری کارتل سیاسی اقتصادی قدرتمند دو طرفه نایاک از جانب رژیم اسلامی هم پیشنهادات و راه حل میدهند صحبت مسیح علینژاد دهم مهر را با نماینده ایرانی در پارلمان کاندا را خوب گوش کنید که چرا کاندا و کشورهای غربی اساسن خانه امن سران و خانواده آنهاست و مسیح هم در دایره امنیت سیاسی منافع غرب قرار می‌گیرد دکترین شوک را حداقل برای شناخت بهتر مکانیزم کارکرد سیاسی حکومت‌ها بخوانید.

جنبش آزاد شورایی و اکوزیستی ضد سلطه در ایران و جهان

زنده باد ژن، ژیان، ئازادی جامعه کمونهای شورایی عاشقانه

زنده باد زن، زندگی، آزادیدنیای هم بوم زیستی گلستانه

زنده باد نان، کار، آزادیاداره شورایی

بر قرار باد فدراسیون شوراهای آزاد سراسری ایران

نه به سلطه سرمایه و نه به سلطه پدرسالاری

دوستان توجه کنند تمام کشورها، دولتها و احزاب جهان سرمایه‌داری امروز واژگان آزادیخواهی، مثل شورا، کمون آزادی، انسانیت، برابری، همیاری، همبستگی و غیره را مدام به نفع مدیریت قدرت فاسد خودشان مصادره و بهره برداری میکنند بنابراين واژه مناسبات جامعه شورایی و کانون‌های شورایی آزاد خودگردان و مستقل را که در مفهوم همبستگی خرد جمعی شورایی و یا کمونی متبلور می‌شود را به هیچ وجه با شوراهای زرد، ارتجاعی و وابسته به حکومت‌ها، اتحادیه‌های دولتی و احزاب سیاسی، هرگز ،هرگز مشابه و همردیف نگیرید مثل شورای جنگ، شورای وزیران، شورای نمایندگان پارلمان، شورای آژانس اتمی، شورای مجلس اسلامی، شورای کار اسلامی، شورای دانشجویان اسلامی، شورای حکام سازمان ملل، شورای امنیت، حکومت و دولت شوراها، کمپانیهای شورایی، کارتلهای شورایی، انواع احزاب شورای گذار به دولت سرکوب بعدی، شورای سلطنت، شورای مجلس موسسان، شورای نجات ایران، شورای ملی مقاومت مجاهدین و هزاران اسم شورایی دیگر با پسوند و پیشوندهای حکومتی که در وابستگی و کنترل یک قدرت یا حزب سیاسی قرار میگیرند و کارکرد تشکیلات بوروکراتیک همه آنها در اعمال سلطه روانی و عملی در نابودی جامعه زن، زندگی، آزادی یکی هستند هدف همگی این احزاب تشنه به قدرت سیاسی در تجزیه، جدا سازی و تخریب مناسابات همبستگی غیر متمرکز آزاد شورایی و خودگردانی مردم است تا جامعه در پیکره احزاب قدرتی پخش و پلا شوند و چون ابزاری عقیدتی ایمانی در خدمت رقابت جایگاه قدرت پدرسالاری حزبشان علیه یکدیگر بجنگند در حالیکه جامعه یا فدراسیون شوراهای و کمونها در ارتباط و همکاری مستقیم با دها هزار شورای آزاد زنان، دانشجویان دانشگاه‌ها، پرستاران، کارگران، معلمین، کشاورزان، رانندگان و غیره بدون نیاز به واسطه اربابان و سلطه‌گران حزبی حکومتی به فعالیت و تقسیم آزادانه و داوطلبانه امور زن، زندگی ، سازندگی جامعه ارگانیک میپردازند و فرایند مناسبات دنیایی باطراوت، عاشقانه و گلستانه را به دور از اربابان پارلمانتاریسم نولیبرال سرمایه‌داری میآفرینند آنچه ما اکنون در ایران شاهد آن هستیم با مبارزه گارگران شورایی هفت تپه از جنبش آبان با فریاد نان، کار، آزادی، اداره شورایی شروع و در دل جنبش زنان و دانشجویان به عنوان یک سنبل و نماد قوی جنبش خودگردان آزادیخواهی طنین‌انداز شد گرچه برخی احزاب چپ مثل حزب کمونیست کارگری ازین شعار کمونوار شورایی وحشت کردند زیرا پایه‌های ستون رهبر طلبی پارلمانی آنها را به لرزه انداخت اما در عین حال حزب اتحاد سوسیایست کارگری با وجود تناقض اردوگاه حزبی لنینی اش از نان، کار،آزادی و اداره شورایی با تمام توان دفاع کرد که جلوتر به آشفتگی این تفکر حزبی میپردازیم و حالا جنبش زن، زندگی، آزادی در نمادی ترکیبی، کیفی انسانی اکوزیستی به این سنبل مبارزه جامعه شورایی، جوهری عمیقتر و پخته‌تر بخشید و جنبش شورایی آزادیخواهی ایران را جلوه‌ای جهانی داد گرچه آگاه و ناخودآگاه ساختارهای مسلط مردسالار جهانی به بهانه نبود نام مردان در کنار زن، زندگی ازادی، سراسیمه شدند تا این سنبل مفهومی زندگی بخش، زن، زندگی ، آزادی را که از واقعیت گذر هزاران سال حاکمیت پدرسالاری در سرکوب زایش رهایی‌بخش زنان آزادیخواه در کل جهان شعله‌ور شده را کم‌مایه و بیجون نشان دهند و اتفاقن اگر نخواهید شعار مرد” “میهنآبادی را بدون بقیه شعر، برای تغییر مغزها که پوسیده‌اند (پدرسالاری)، برای اقتصاد دستوری (نولیبرالیسم سرمایه‌داری)، برای این هوای آلوده (کارتلهای سرمایه‌داری)، برای گریه‌های بی‌وقفه، برای کودک زباله گرد و آرزوهاش، برای کودکان افغانی، برای آوار خونه‌های پوشالی(استبداد جنگ و نفرت و استثمار زندگانی) …… همراهی نکنید آنگاه الگوی دولتی ناسیونالیست ناموسی عقبگرا را صرفن به تصویر کشیده‌اید و با این بی معرفتی و تظاهر به همبستگی با صدا و درد مشترک زنان و مردم ایران، شتابانه با علم کردن بیشرمانه پرچم سه رنگ جمهوری حکومتی و سلطنتی کهنه شده قدیم، با توسل به رسانه‌های وابسته ثروتمند برون‌مرزی در بولد و بت کردن چهره‌های رهبری ‌خیالی، با این چند پرچم اسکول شده، خواستند کل اعتراضات خارج از کشور را در انحصاری خودشان قلمداد کنند در حالیکه از سبک آوازخوانی و سرود سرایی آزادیخواهان و نسل جوان خارج کشور می‌فهمیم که چنین توهمی نیست ‌کهنه اندیشان نمیخواهند بفهمند که این جنبشهای نوین غیر متمرکز آزاد شوراهای اجتماعی اساسن ضد ساختارهای پوسیده حکومتی هستند و نسل‌های آزاده امروز دیگر مجبور نیستند دوباره به مکانیزمهای

ریاستی پدرسالاری کهنه و به شعبده بازی‌های انتخاباتی برگزیدگان پارلمان قدرت تن دهند حتا آزادیخواهان غربی، خودشان از فرسودگی و فروزیختگی این سادیسم تکنوکراسی دیوانسالار قدرت سخن میرانند پس تردیدی نیست که نسل مبارز امروز زن، زندگی، آزادی نه تنها طرحها و پرچمهای هزار رنگ خودش را می‌آفریند بلکه در بدن مناسبات جامعه نوین همبستگی شورایی اکوزیستی عاشقانه میتواند به هنر رقصان زندگی بخشش تداوم دهد اکنون در این لحظات حساس قیام براندازی علیه رژیم اسلامی خون‌آشام که از کردستان تا بلوچستان جز قتل‌عام، دستگیری، شکنجه و تجاوز هیچ انسانیتی را نمیشناسد و عقب‌نشینی خود را مرگ وجودی خویش میبیند طبعن در این سادیسم کینه‌توزی و درماندگی با اشتباهات و جنايات بیشترش به پرتگاه سقوط نزدیکتر میشود پس هرگز به هیچ رفرم دروغینی از جانب رژیم و ماله کش های بین‌المللی برای وقت خریدن در تجهیز دوباره کشتارش باور نکنید نافرمانی مدنی در برابر چنین فاشیسمی صرفن اخته کردن و فلج سازی جنبش براندازی ست پس مبارزه را باید در تمام سطوح اعتراضی، اعتصابی، تدافعی و حملات ضربتی پیش بریم پایان دیکتاتور و دیکتاتوری نزدیک هست برای خورشید پس از شب‌های طولانی تسلیم نخواهیم شد.

برقرار باد همبستگی شوراهای آزاد سراسری ایران

ما هي الدروس التي يمكن تعلمها من الماخنوفيين؟

 

كانت الحركة الماخنوفية من أهم أحداث الثورة الروسية. لقد كانت حركة جماهيرية للعمال الذين حاولوا ونجحوا في تنفيذ الأفكار التحررية في ظروف بالغة الصعوبة.

على هذا النحو ، فإن أهم درس مكتسب من تجربة حركة ماخنو هو ببساطة أن العوامل الموضوعيةلا يمكنها ولا تفسر انحطاط الثورة الروسية أو السلطوية البلشفية. هنا كانت الحركة التي واجهت نفس الظروف الرهيبة التي واجهها البلاشفة (الثورة المضادة البيضاء ، والاضطراب الاقتصادي ، وما إلى ذلك) ومع ذلك لم تتصرف بنفس الطريقة التي يتصرف بها البلاشفة. حيث ألغى البلاشفة ديمقراطية الجيش تمامًا ، طبقها الماخنوفيون على نطاق واسع. حيث نفذ البلاشفة الحزب الديكتاتوري أكثرالسوفييتات ، شجع الماخنوفيون الإدارة الذاتية السوفيتية ومارسوها. بينما ألغى البلاشفة حرية التعبير والصحافة والتجمع ، دافع الماخنوفيون عنها ونفذوها. القائمة لا حصر لها (انظر القسم 14).

هذا يعني أن أحد الدفاعات الرئيسية للأسطورة البلشفية ، أي أن البلاشفة لم يكن لديهم خيار سوى التصرف كما فعلوا بسبب عوامل موضوعيةأو ظروفقد تم تقويضها بالكامل. على هذا النحو ، فإنه يشير إلى الاستنتاج الواضح: لقد أثرت الأيديولوجية البلشفية على ممارسة الحزب ، كما أثرت في موقعهم داخل الدولة العمالية، وبالتالي أثرت على نتيجة الثورة. هذا يعني أنه للتقليل من شأن الأيديولوجية أو الممارسة البلشفية لصالح العوامل الموضوعية، يفشل المرء في فهم أن الأفعال والأفكار المتولدة أثناء الثورة لم يتم تحديدها بشكل موضوعيولكنها كانت في حد ذاتها عوامل مهمة وحاسمة أحيانًا في النتيجة.

خذ ، على سبيل المثال ، القرار البلشفي بخيانة الماخنوفيين في عام 1920. لم يتم تحديد موضوع الخيانةمسبقًا. ومع ذلك ، فقد كان منطقيًا تمامًا من منظور ساوى بين الثورة و ديكتاتورية الحزب“. لقد أدت الخيانة الأولى بلا شك إلى إطالة أمد الحرب الأهلية من خلال السماح للبيض بإعادة التنظيم تحت قيادة رانجل ، وكان لها تأثيرها أيضًا على النظرية والممارسة البلشفية بالإضافة إلى العوامل الموضوعيةالتي كان عليها مواجهتها.

على هذا النحو ، يقدم الماخنوفيون مثالًا مضادًا للحجة المشتركة المؤيدة للبلاشفة بأن أهوال الحرب الأهلية كانت مسؤولة عن انحطاط الحزب البلشفي والثورة. على حد تعبير أحد المؤرخين:

جيش المتمردين تم تنظيمه على أساس تطوعي واحترم مبدأ انتخاب القادة والأركان. تم وضع اللوائح المنظمة للسلوك من قبل لجان الجنود ووافقت عليها الاجتماعات العامة للوحدات المعنية. بعبارة أخرى ، جسّدت مبادئ حركة الجنود عام 1917 ، وهي مبادئ رفضها البلاشفة عندما أنشأوا الجيش الأحمر ، على ما يُفترض بسبب آثارها الضارة على كفاءة القتال ، وهي صفة لم يكتشفها البلاشفة إلا بعد قيامهم بذلك. وصلوا إلى السلطة على أساس الترويج لهم. لكن جيش المتمردين ، بالنظر إلى حجمه ومعداته ، كان فعالاً للغاية. حتى أن البعض أرجع لها مسؤولية أكبر من الجيش الأحمر لهزيمة دينيكين. استغرق الأمر جهودًا هائلة من قبل البلاشفة ،بما في ذلك اعتقال أو إطلاق النار على آلاف الأشخاص ، من أجل تهدئة المنطقة حتى بعد كسر جيش التمرد عسكريًا ، استغرق الأمر ستة أشهر لتطهير المخلفات داخل منطقة عملياته ، والتي كانت تتكون من اثنين إلى ثلاثة في المائة من إجمالي سكان روسيا الأوروبية ، كان جيش المتمردين فعالاً للغاية بلا شك. في حين أنه لا يمكن للمرء أن يعرف أبدًا كيف كان يمكن أن يتحول التاريخ لو كانت الأمور مختلفة ، فإن جيش المتمردين يقدم الكثير من الأسباب للاعتقاد بأن حربًا ثورية للشعب من النوع الذي مثلته ربما كانت على الأقل بنفس الفعالية على المستوى الوطني بموارد على مستوى الدولة في التخلص منه باعتباره تروتسكي والمركزية القاسية للجيش الأحمر. ومع ذلك ، لم يكن ليتوافق مع فرض رؤية القيادة البلشفية للثورة من أعلى.عندما طرد جيش المتمردين العدو من منطقة شجعوا السكان المحليين على حل مشاكلهم بأنفسهم. حيث تولى الجيش الأحمر زمام الأمور ، تبعه تشيكا بسرعة. كان البلاشفة أنفسهم يقضون بقوة على مُثُل عام 1917.

بالنظر إلى مثل هذه الاعتبارات ، قد يكون ، على الرغم من أنه لا يمكن إثباته منطقيًا بطريقة أو بأخرى ، أن استبداد البلاشفة المتجذر بعمق بدلاً من الحرب الأهلية نفسها أدى إلى بناء نظام شديد المركزية يهدف إلى السيطرة الكاملةعلى الجوانب السياسية والعديد من جوانب الحياة الاجتماعية. يمكن حتى القول ، على الرغم من أنه غير قابل للإثبات بنفس القدر ، أن الميل إلى الاستبداد ، بعيدًا عن ضمان النصر ، كاد يؤدي إلى كارثة. لسبب واحد ، أنها ساعدت على تنفير العديد من العمال الذين شعروا بالخداع من نتيجة الثورة ، وكان دعم النظام بعيدًا عن أن يكون حتى في هذه المجموعة الأساسية نتيجة للإجراءات البلشفية التي حرمتها من وسائل التعبير عن كتالوجها المتنامي من المظالم بعيدًا عن كونها ضروريةأو حتى وظيفية ،إن هوس القيادة البلشفية بالانضباط والسلطة المفروضة من الخارج ربما يجعل مهمة النصر في الحرب أكثر صعوبة وأكثر تكلفة. إذا كان المثال المضاد لـ Makhno هو أي شيء يجب أن يمر به ، فمن المؤكد أنه فعل ذلك “.[كريستوفر ريد ، من القيصر إلى السوفييت ، ص 264 – 5)

على هذا النحو ، هناك درس رئيسي آخر يجب تعلمه من حركة ماخنو وهو أهمية ممارسة الأفكار التي تبشر بها قبل الثورة أثناء الثورة. الوسائل والغايات مرتبطة بالوسائل التي تشكل الغايات والغايات تلهم الوسيلة. على هذا النحو ، إذا كنت تنادي بسلطة وحرية الطبقة العاملة ، فلا يمكنك التخلص من هذه الأهداف أثناء الثورة دون ضمان عدم تطبيقها بعد ذلك. كما أظهرت حركة ماخنوفيين ، حتى أصعب المواقف لا تحتاج إلى إعاقة تطبيق الأفكار الثورية.

تبرز أهمية تشجيع استقلالية الطبقة العاملة أيضًا من خلال تجربة ماخنوفيين. إن المشكلات التي تواجه الثورة الاجتماعية كثيرة ، وكذلك المشكلات التي ينطوي عليها بناء مجتمع جديد. لا يمكن إيجاد حلول لهذه المشاكل بدون المشاركة الفعالة والكاملة للطبقة العاملة. كما تظهر هذه المؤتمرات Makhnovist والسوفييتات، النقاش الحر والاجتماعات ذات مغزى هي الوسيلة الوحيدة، أولا، لضمان أن الناس من الطبقة العاملة هم أسياد حياتهم، أن هم أنفسهم يبذلون الثورة،أنهم لقد اكتسبوا الحرية “. أكد ألكسندر بيركمان: “خذ هذا الإيمان بعيدًا،حرموا الناس من السلطة بإقامة سلطة عليهم ، سواء كانت حزباً سياسياً أو منظمة عسكرية ، ووجهت ضربة قاتلة للثورة. سوف تكون قد سلبتها مصدر قوتها الرئيسي ، الجماهير “. [ ABC من الأناركية ، ص. 82]

ثانياً ، يسمح بمشاركة الجميع في حل مشاكل الثورة وبناء المجتمع الجديد. بدون هذه المدخلات ، حقيقيلا يمكن إنشاء الاشتراكية ، وفي أحسن الأحوال ، سيتم إنشاء شكل من أشكال نظام الدولة الرأسمالي القمعي (كما تظهر البلشفية). يحتاج المجتمع الجديد إلى حرية التجريب ، والتكيف بحرية مع المشاكل التي يواجهها ، والتكيف مع احتياجات وآمال أولئك الذين يصنعونها. بدون حرية الطبقة العاملة واستقلالها ، تصبح الحياة العامة فقيرة وبائسة وجامدة حيث يتم تسليم شؤون الجميع إلى عدد قليل من القادة على رأس الهرم الاجتماعي ، الذين لا يستطيعون فهم المشاكل التي تؤثر على المجتمع ، ناهيك عن حلها. تسمح الحرية للطبقة العاملة بالقيام بدور نشط في الثورة. إن تقييد حرية الطبقة العاملة يعني بيروقراطية الثورة حيث لا يستطيع عدد قليل من قادة الأحزاب أن يأملوا في توجيه وحكم حياة الملايين من دون جهاز دولة قوي. ببساطة،إن تحرر الطبقة العاملة هو مهمة الطبقة العاملة نفسها. إما أن يخلق شعب الطبقة العاملة الاشتراكية (وهذا يحتاج إلى استقلالية العمال وحريتهم كأساس لها) ، أو أن بعض الزمرة سوف تكون والنتيجة هي عدم وجود مجتمع اشتراكي.

كما تظهر تجربة الحركة الماخنوفية ، يمكن تطبيق حرية الطبقة العاملة أثناء الثورة وعندما تواجه خطر الثورة المضادة.

درس رئيسي آخر من الحركة الماخنوفية هو الحاجة إلى تنظيم أناركي فعال. لم يتأثر الماخنوفيون بالأنارکية بالصدفة. لقد أتت الجهود الشاقة التي بذلها اللاسلطويون المحليون في هولياي بول قبل وأثناء عام 1917 ثمارها من حيث التأثير السياسي بعد ذلك. لذلك ، يحتاج اللاسلطويون إلى القيام بدور قيادي في نضالات العمال (كما أشرنا في القسم I.8.2 ، كانت هذه هي الطريقة التي اكتسب بها اللاسلطويون الإسبان تأثيرًا أيضًا). كما لاحظ فولين ، كانت إحدى مزايا الحركة الماخنوفية نشاط العناصر التحررية في المنطقة … [والسرعة] التي تعرفت بها جماهير الفلاحين والمتمردين ، على الرغم من الظروف غير المواتية ، على التحررية. وسعى لتطبيقها “. [ أب. المرجع السابق.، ص. 570]

يتوسع Arshinov في هذه القضية في فصل من تاريخه ( “Makhnovshchina and Anarchism” ) ، مجادلاً أن العديد من الأناركيين الروس عانوا من مرض الفوضى، مما أدى إلى أفكار فقيرة وممارسة غير مجديةعلاوة على ذلك ، لم ينضم معظمهم إلى حركة ماخنوفيين ، و ظلوا في دوائرهم وناموا وسط حركة جماهيرية ذات أهمية قصوى“. [ أب. المرجع السابق. ، ص. 244 و ص. 242]

في الواقع ، لم يتم تنظيم الكونفدرالية الأناركية الأوكرانية النبطيةإلا في مايو 1919 . عمل هذا الاتحاد بشكل وثيق مع الماخنوفيين واكتسب نفوذاً في القرى والبلدات والمدن داخل وحول منطقة ماخنوفي. في مثل هذه الظروف ، كان الأنارکيون في وضع غير موات مقارنة بالبلاشفة والمناشفة والاشتراكيينالثوريين ، الذين كانوا منظمين لفترة أطول بكثير وبالتالي كان لهم تأثير أكبر داخل عمال المدن.

في حين أن العديد من الأنارکيين شاركوا بشكل فعال وتنظيمي في العديد من مناطق روسيا وأوكرانيا (اكتسبوا نفوذًا في موسكو وبتروغراد ، على سبيل المثال) ، إلا أنهم كانوا أضعف بكثير من البلاشفة. كان هذا يعني أن الفكرة البلشفية للثورة اكتسبت نفوذاً (من الجدير بالذكر ، تخصيص الشعارات والتكتيكات اللاسلطوية). بمجرد وصولهم إلى السلطة ، انقلب البلاشفة ضد خصومهم ، مستخدمين قمع الدولة لتدمير الحركة الأناركية في روسيا بشكل فعال في أبريل 1918 (انظر القسم 24 من الملحق ماذا حدث أثناء الثورة الروسية؟لمزيد من التفاصيل). هذا ، بالمناسبة ، أدى إلى قدوم العديد من الأناركيين إلى أوكرانيا هربًا من القمع وانضم العديد منهم إلى الماخنوفيين. كما يلاحظ ارشينوف ، البلاشفةكان يعلم جيدًا أن الأناركية في روسيا ، التي تفتقر إلى أي اتصال مع حركة جماهيرية لا تقل أهمية عن ماخنوفشتشينا ، لم يكن لها قاعدة ولا يمكن أن تهددهم أو تعرضهم للخطر.” [ أب. المرجع السابق. ، ص. 248] الانتظار حتى بعد بدء ثورة لبناء قاعدة لهذه هو تكتيك خطير، وتجربة البرامج الأنارکيين الروسية. كما تظهر تجربة أناركي موسكو الناشطين في نقابة الخبازين ، فإن دعم الطبقة العاملة المنظم يمكن أن يكون رادعًا فعالًا لقمع الدولة (استمر اتحاد الخبازين في موسكو في وجود الأنارکيين فيه حتى عام 1921)

وتجدر الإشارة إلى أن هذا الدرس تم الاعتراف به من قبل الأنارکيين الرئيسيين المرتبطين بالماخنوفيين. في المنفى ، جادل فولين بضرورة بناء اتحاد أنارکي تجميعي” (انظر القسم 3.2.J) بينما ارتبط كل من Arshinov و Makhno بالمنصة (انظر القسم J.3.3).

درس رئيسي آخر هو الحاجة إلى الجمع بين التنظيم الريفي والحضري. كما جادل فولين ، فإن غياب حركة عمالية منظمة قوية يمكن أن تدعم حركة الفلاحين المتمردينكان عيبًا رئيسيًا لحركة ماخنو. [فولين ، مرجع سابق. المرجع السابق.، ص. 571] لو كانت هناك حركة عمالية متأثرة بالأفكار اللاسلطوية أو النقابية داخل المدن الأوكرانية أثناء الثورة الروسية ، لكانت احتمالات العمل البناء قد زادت بشكل كبير. خذ على سبيل المثال عندما حرر الماخنوفيين ألكساندروفسك ونظموا مؤتمرين عماليين. ولم توافق النقابات على إرسال مندوبين إلا بناء على إصرار المتمردين ، ولكن للعلم فقط. كان هذا بلا شك بسبب حقيقة أن المناشفة كان لهم بعض التأثير في النقابات وأن النفوذ البلشفي آخذ في الازدياد. قد يكون كلا الحزبين قد فضل الماخنوفيين على البيض ، لكن لم يقبل أي من الأفكار الأناركية للإدارة الذاتية للعمال ، وبالتالي اقتصر العمل البناء على عمال السكك الحديدية. في المقابل ، عندما تم تحرير كاترينوسلاف ،وضع الخبازون أنفسهم لإعداد التنشئة الاجتماعية لصناعتهم ووضع خطط لإطعام كل من الجيش والسكان المدنيين. ليس من المستغرب أن الخبازين كانوا لفترة طويلة تحت التأثير النقابي اللاسلطوي. [ماليت ،أب. المرجع السابق. ، ص. 123 و ص. 124]

كما أدرك الماخنوفيون أنفسهم ، كان لابد من استكمال حركتهم بالنشاط الذاتي للطبقة العاملة الحضرية والمنظمات الذاتية. في حين أنهم فعلوا كل ما في وسعهم لتشجيعها ، فقد افتقروا إلى قاعدة داخل الحركة العمالية ولذا كان على أفكارهم التغلب على العائق المزدوج المتمثل في عدم معرفة العمال بهم وبأفكارهم وتأثيرهم الماركسي. مع وجود حركة قوية للطبقة العاملة متأثرة بالأفكار اللاسلطوية ، فإن احتمالات العمل البناء بين المدينة والقرية كانت ستساعد بشكل كبير (يمكن ملاحظة ذلك من مثال الثورة الإسبانية عام 1936 ، حيث قامت التجمعات والنقابات الريفية والحضرية بالتوجيه المباشر. الروابط مع بعضها البعض).

أخيرًا ، هناك درس يمكن تعلمه من تعاون الماخنوفيين مع البلاشفة. ببساطة ، تظهر التجربة أهمية توخي الحذر تجاه البلشفية. على حد تعبير فولين ، كان هناك عيب آخر لدى الماخنوفيين وهو بعض الصفة العرضية ، والافتقار إلى عدم الثقة الضروري تجاه الشيوعيين“. [ أب. المرجع السابق. ، ص. 571] تعرض الماخنوفيون للخيانة ثلاث مرات من قبل البلاشفة ، الذين وضعوا باستمرار الحفاظ على سلطتهم فوق احتياجات الثورة. استُخدم الأنارکيون ببساطة كوقود للمدافع ضد البيض ، وبمجرد أن انتهت فائدتهم ، وجه البلاشفة أسلحتهم نحوهم.

وبالتالي ، فإن الدرس الذي يجب تعلمه هو أن التعاون بين الأناركيين والبلاشفة محفوف بالمخاطر. كما يدرك العديد من النشطاء ، فإن أنصار البلشفية في العصر الحديث يحثون الجميع باستمرار على التوحد ضد العدو المشتركوألا يكونوا طائفيين” (على الرغم من أن هذه الدعوة إلى اللا طائفية بطريقة ما لا تمنعهم من نشر روايات كاذبة عن الأناركية! ). أخذهم الماخنوفيون كلامهم في أوائل عام 1919 وسرعان ما اكتشفوا أن الوحدةتعني اتباع أوامرنا“.عندما واصل الماخنوفيون تطبيق أفكارهم حول الإدارة الذاتية للطبقة العاملة ، انقلب عليهم البلاشفة. وبالمثل ، في أوائل عام 1920 ، قام البلاشفة بحظر الماخنوفيين من أجل كسر نفوذهم في أوكرانيا. تم تجاهل مساهمة Makhnovist في هزيمة Denikin (العدو المشترك). أخيرًا ، في منتصف عام 1920 ، وضع الماخنوفيون الحاجة إلى الثورة أولاً واقترحوا تحالفًا لهزيمة العدو المشترك لرانجل. بمجرد هزيمة رانجل ، قام البلاشفة بتمزيق الاتفاقية التي وقعوا عليها ، ومرة ​​أخرى انقلبوا على الماخنوفيين. ببساطة ، وضع البلاشفة باستمرار مصالحهم الخاصة على مصالح الثورة وحلفائهم. هذا أمر متوقع من أيديولوجية قائمة على الطليعية (انظر القسم 5 حاء لمزيد من المناقشة).

هذا لا يعني أن الأناركيين واللينينيين لا يجب أن يعملوا سويًا. في بعض الظروف وفي بعض الحركات الاجتماعية ، قد يكون هذا ضروريًا. ومع ذلك ، سيكون من الحكمة التعلم من التاريخ وعدم تجاهله ، وعلى هذا النحو ، يجب على النشطاء المعاصرين توخي الحذر عند إجراء مثل هذا التعاون. في نهاية المطاف ، بالنسبة إلى اللينينيين ، الحركات الاجتماعية هي مجرد وسيلة لتحقيق غايتهم (استيلاءهم على سلطة الدولة نيابة عن الطبقة العاملة) ويجب على الأنارکيين ألا ينسوها أبدًا.

وهكذا فإن دروس الحركة الماخنوفية غنية للغاية. ببساطة ، يظهر Makhnovshchina أن الأناركية هي شكل قابل للتطبيق من الأفكار الثورية ويمكن تطبيقها بنجاح في ظروف صعبة للغاية. إنهم يظهرون أن الثورات الاجتماعية لا يجب أن تتكون من تغيير مجموعة من الرؤساء إلى مجموعة أخرى. تظهر الحركة الماخنوفية بوضوح أنه يمكن تطبيق الأفكار التحررية بنجاح في المواقف الثورية.


[*] الترجمة الآلیة

مصدر : الأسئلة المتكررة الأناركية

https://www.facebook.com/Sekullew.Azadiwaze.HoramiZvaneka

———-

https://www.facebook.com/kurdishspeaking.anarchist.forum

———-

https://www.facebook.com/infos.anarchist.forum

عملِ مستقیم – ۵

چهار شنبه 2 ژوئيه 2003

بخشِ پنجُ‌م از مقاله‌یِ عملِ مستقیم

ضرورتِ تلاش

صحبت از ضرورتِ مبارزه آن‌قدر همه‌جایی شده، که ممکن است طرحَ‌ش در این‌جا مسخره و متناقض به نظر رسد.

حقیقتاً اگر عمل را کنار بگذاریم، مگر چیزی جز سکون، بی‌فکری و پذیرشِ منفعلانه‌یِ برده‌گی هم در دنیا باقی می‌ماند؟ انسان‌ها، به هنگامِ سستی و بی‌عملی، به وضعیتِ چارپایانِ گوشتی‌یِ سنگین‌وزن تنزل می‌کنند؛ به برده‌هایِ گرفتارآمده در رنج و نومیدی بدل می‌شوند؛ توانِ اندیشیدن را از کف می‌دهند، نگاه‌ِشان بسته می‌شود، نه می‌توانند آینده را تصور کنند و نه می‌توانند هیچ شانسی برایِ به‌بودِ وضعِ‌شان بیابند.

اما عمل معجزه می‌کند! از سستی‌شان در آمده، به راه می‌اُفتند، مغزِ خرفت‌شده‌یِ‌شان دوباره به کار می‌اُفتد، و نیرویی گرمابخش، ازدرون دیگرگونِ‌شان می‌سازد.

عمل عصاره‌یِ زنده‌گی است… صریح‌تر و ساده‌تر بگوییم، خودِ زنده‌گی است… عمل‌کردن زنده‌بودن است!

معجزه‌یِ آشوب

اما این کافی نیست! هنوز باید رویِ این موضوع کار شده، ارزشِ تلاش نشان داده شود، چه آموزش‌هایِ انحرافی‌یِ فراوانی مغزِ نسل‌هایِ پیشین را شستُ‌شو داده، اندیشه‌هایی ضعیف و نادرست به آن‌ها تحمیل کرده است. ادعایِ بی‌هوده‌گی‌یِ تلاش را به مقامِ نظریه‌یی علمی ترفیع داده اند. می‌گویند نیازی به انقلاب نیست، همه‌یِ خواسته‌هایِ‌مان در طولِ روندی تغییرناپذیر برآورده خواهد شد. می‌گویند اوضاع چنان پیش خواهد رفت که نهادهایِ جامعه‌یِ سرمایه‌داری به نقطه‌یِ بحرانی برسند، آن‌گاه سیستمِ موجود خودبه‌خود ترکیده محو می‌شود! و با این حرف، نتیجه می‌گیرند که تلاش‌هایِ فرد در حوزه‌یِ اقتصاد، تأثیری بر این روند ندارد، و مبارزه‌ئَ‌ش بر علیهِ محدودیت‌ها هم هیچ سودی به دست نمی‌دهد. بدین‌ترتیب تنها یک کار می‌ماند که فایده‌یی برایَ‌ش متصور شوند: این‌که مبارزان خود را به داخلِ پارلمانِ بورژوایی رسانده، منتظر بمانند تا در وقتِ مناسب، قانونِ مناسبی را به تصویب رسانند.

فکر می‌کردیم وقت زمانَ‌ش برسد، این اتفاق به طورِ خودکار و گریزناپذیر رخ خواهد داد… تجمعِ سرمایه، که مطابقِ قوانینِ تولیدِ سرمایه‌داری گریزناپذیر است؛ و در اثرِ آن، تعدادِ صاحب‌کاران و سرمایه‌داران مدام کم‌تر می‌شود… پس روزی خواهد رسید که نماینده‌گانِ منتخبِ مردم، که به یاری‌یِ دموکراسی به مجلس راه یافته اند، بتوانند با استفاده از امکاناتِ قانون، حکمِ سلبِ مالکیت از این تعدادِ محدودِ بارون‌هایِ سرمایه‌دار را به اجرا بگذارند.

این انتظارِ منفعلانه برایِ رسیدنِ مسیح-انقلاب چه توهم‌هایِ احمقانه و خطرناکی که در خود نهفته ندارد! گرفتنِ قدرتِ سیاسی با این روش چند سال یا سده به طول خواهد انجامید؟ و حتی پس از آن، به فرضِ این‌که قدرتِ سیاسی هم به دست آمد، آیا آن‌وقت تعدادِ سرمایه‌داران واقعاً به اندازه‌یِ کافی کم خواهد بود؟ حتی به فرضِ این‌که تراست‌ها با توسعه‌یِ روزاَفزون خرده‌بورژوازی را ببلعند، آیا این به معنی‌یِ پیوستنِ خرده‌بورژواهایِ سابقه به صفِ پرولتاریا خواهد بود؟ آیا آنان نخواهند توانست جایی در تراست‌ها برایِ خود باز کنند؟ آیا اصلاً تعادِ افرادی که بدونِ تولید زنده‌گی می‌کنند می‌تواند کم‌تر از چیزی که امروز هست بشود؟ اگر پاسخِ همه‌یِ این‌ها مثبت باشد، باز، آیا این سودبرنده‌گانِ جامعه‌یِ قدیم، حاضر خواهند بود بدونِ راه‌اَنداختنِ نبردی مهلک تسلیمِ احکامِ قانونی‌یِ پارلمان شوند؟

اگر آن‌طور فکر کنیم، طبقه‌یِ کار، تا پیش از رخ‌دادنِ همه‌یِ این ناممکن‌ها ضعیف و سردرگم خواهد ماند. آیا کارگران باید دوباره این اشتباه را تکرار کنند؟ آیا باید همین‌طور مسحورِ این امیدِ واهی بمانند، که بدونِ هیچ تلاشِ مستقیمی از جانبِ خود، انقلابی به پا شود و همه‌یِ ناداشته‌ها را در اختیارِشان گذارد؟

قانونِ به‌اصطلاح آهنین

ولی به همین‌جا هم بسنده نمی‌کنند؛ حتی اگر گولِ این ایمانِ مسیح‌مانند به انقلاب را بخوریم، بازهم برایِ هرچه‌بیش‌تر خنثی‌کردنِ‌مان، و هرچه قانع‌تر کردنِ‌مان به این‌که نمی‌شود کاری کرد و راهِ نجاتی نیست، و برایِ این‌که هرچه عمیق‌تر در مردابِ بی‌عملی و انفعال فرو رویم، «قانونِ آهنینِ دست‌مزدها» را هم طرح می‌کنند. می‌گویند که بنا بر این قانونِ بی‌رحم (که عمدتاً دست‌آوردِ کارهایِ فردیناند لاسال است)، در جامعه‌یِ امروزین، هر تلاش و عملی، اتلافِ وقت و بی‌نتیجه است، چراکه واکنشِ خودکارِ ساختِ اقتصادی‌یِ موجود، خطِ فقر را چنان تنظیم می‌کند، که پرولتاریا نتواند از آن بگذرد.

این قانونِ آهنین (که به یکی از اصولِ زیربنایی‌یِ سوسیالیسم نیز بدل شده) بیان می‌کند که «مطابقِ قاعده‌یی کلی، میان‌گینِ حقوق نباید از کمینه‌یِ نیازِ کارگر به بقا بیش‌تر باشد». و گفته می‌شود که «این، تنها اثرِ فشارِ سرمایه است، که ممکن است این میزان را حتی به زیرِ کمینه‌یِ موردِ نیاز برایِ معاشِ کارگران نیز براند… تنها عاملی که میزانِ دست‌مزدها را تعیین می‌کند، کمی و زیادی‌یِ تعدادِ بی‌کاران در مقایسه با کارگرانِ موجود است…»

و برایِ ارائه‌یِ شاهدی از کارکردِ این قانونِ بی‌رحم، کارگران را با کالایی بی‌جان و بی‌اَرزش مقایسه می‌کنند: اگر مقدارِ زیادی سیب‌زمینی در بازار باشد، فروشنده‌گان ناچار می‌شوند ارزان بفروشندِشان؛ ولی اگر میزانِ سیب‌زمینی‌هایِ موجود در بازار کم شود، قیمت‌ها بالا می‌رود… درباره‌یِ کارگران نیز همین‌طور است، حقوقِ آنان، بسته به کم‌آمدن یا وفورِشان نوسان می‌کند!

هیچ موردی بر علیهِ نتیجه‌یِ این استدلالِ پوچ مشاهده نشده بود: بنابراین قانونِ دست‌مزدها را می‌شد درست تلقی کرد… البته تاوقتی که کارگران خود را هم‌تراز و هم‌اَرزشِ کالایی پست هم‌چون سیب‌زمینی بدانند! تاوقتی که کارگر مثلِ یک گونی سیب‌زمینی منفعل و راکد باشد و نوساناتِ دست‌مزدها در بازار را تحمل کند… تازمانی که پشتِ خود را خم کند و با دستوراتِ رییس کنار بیآید… آن‌گاه قانونِ دست‌مزدها هم کار می‌کند.

اما وقتی نورِ آگاهی به آن کارگر-سیب‌زمینی روح دمید و به زنده‌گی بازَش گرداند، آن‌گاه اوضاع عوض می‌شود. وقتی کارگر به جایِ پذیرشِ جبرِ سرنوشت، به جایِ سکون و رکود، و به جایِ کناره‌گیری و انفعال به ارزشِ خود به عنوانِ انسان آگاه شد، و روحیه‌یِ طغیان سرتاسرِ وجودَش را فراگرفت؛ وقتی پراِنرژی، بااِراده و فعال به راه افتاد؛ وقتی به جایِ گذرِ بی‌تفاوت از کنارِ هم‌کارانَ‌ش با آنان ارتباط برقرار کرد و آن‌ها هم پاسخَ‌ش را دادند؛ وقتی دسته‌یِ کارگران به زنده‌گی در آمد… آن‌گاه، و به محض جریانِ این روح است که تعادلِ مضحکِ موردِ ادعایِ قانونِ دست‌مزدها شکسته خواهد شد.

عاملی جدید: اراده‌یِ کارگر!

عاملِ جدیدی در بازارِ کار پیدا شده: اراده‌یِ کارگر! این عامل در قیمت‌گذاری‌یِ سیب‌زمینی و غله وجود ندارد، ولی در تعیینِ دست‌مزدها اثرگذار می‌شود؛ تأثیرَش، ممکن است با توجه به میزانِ مقاومتِ نیرویِ کار، که نتیجه‌یِ هم‌آهنگی‌یِ اراده‌هایِ فردی‌یِ کارگرانِ گردآمده در اتحادیه است، کم یا زیاد باشد؛ ولی قوی یا ضعیف، به هررو هیچ جایی برایِ انکارِ وجودَش باقی نمانده.

این عاملِ جدید، هم‌بسته‌گی‌یِ کارگران، در برابرِ اراده‌یِ سرمایه‌داران می‌ایستد و ثابت می‌کند که می‌تواند پیشِ آنان سر خم نکرد. نابرابری‌یِ دو رقیب (که وقتی استثمارگر با کارگری تنها روبه‌رو باشد انکارناپذیر است)، با محکم‌ترشدنِ اتحادِ میانِ کارگران، کم‌تر و کم‌تر می‌شود. از آن پس، مقاومتِ پرولترها به پدیده‌یی روزمره بدل می‌شود، و نزاع میانِ کارگر و سرمایه، تسریع شده، شدت می‌گیرد. این‌طور نیست که کارگران همیشه از مبارزاتِ جزئی پیروز به در آیند؛ ولی حتی اگر شکست خورند، باز سود کرده اند: همین مقاومت، به خودی‌یِ خود، تا حدِ زیادی جلویِ زیاده‌خواهی‌هایِ بیش‌ترِ کارفرما را می‌گیرد، و حتی ممکن است در جریانِ مبارزه، او را به پذیرشِ برخی خواسته‌هایِ دیگرِ کارگران نیز وادار کرده باشد. اعتقادِ سندیکالیسم به هم‌بسته‌گی‌یِ عمومی این‌جا است که خود را نشان می‌دهد: نتیجه‌یِ مبارزه، برایِ برادرانِ کم‌تر آگاهی که واردِ مبارزه نشده اند هم سودآور است، و مقاومت‌کننده‌گان نیز از لذتِ اخلاقی‌یِ مبارزه برایِ رفاهِ همه‌گان (و نه صرفاً خودِشان) برخوردار می‌شوند.

نظریه‌پردازانِ «قانونِ آهنین» به‌خوبی از اثرگذاری‌یِ اتحادِ کارگران در افزایشِ دست‌مزدها مطلع بوده اند. واقعیت‌ها چنان ملموس اند که انکارِ جدی‌یِ‌شان بسیار دشوار می‌نماید. اما آن‌ها ادعا می‌کنند که در کنارِ افزایشِ دست‌مزدها، افزایشی هم در هزینه‌یِ زنده‌گی پدید می‌آید؛ و درنتیجه، قدرتِ خریدِ کارگر ثابت مانده، سودی از این افزایشِ دست‌مزد بدو نمی‌رسد.

البته در بعضی موارد می‌توان چنین بی‌اَثرسازی‌یی را مشاهده کرد، ولی تناسبِ افزایشِ هزینه‌یِ زنده‌گی با افزایشِ دست‌مزدها چنان ثابت و عمومی نیست که بتوان اصلِ کلی پنداشتَ‌ش. به‌علاوه، در بیش‌ترِ مواردِ چنینی، اتفاقِ رخ‌داده نشان‌دهنده‌یِ آن است که کارگر، با وجودِ مبارزه‌یِ مناسب در بخشِ تولیدی، از ظرفیت‌هایِ مبارزاتی‌یِ خود به عنوانِ مصرف‌کننده در بازارِ کالا به‌خوبی استفاده نکرده است. معمولاً انفعالِ مصرف‌کننده در برابرِ بازرگان، مستأجر در برابرِ صاحب‌خانه و مانندِ آن است که اجازه می‌دهد تاجران، صاحب‌خانه‌گان و دیگران، از توانایی‌یِ افزوده‌یِ کارگران در پرداخت سؤِاستفاده کرده، قیمت‌ها را هراَندازه می‌خواهند افزایش دهند.

علاوه بر همه‌یِ این بحث‌ها، مشاهداتِ مستقیمِ ما هم رابطه‌یِ مفروط میانِ افزایشِ دست‌مزدها و هزینه‌ها را رد می‌کند. کافی است به کشورهایی توجه کنیم که ساعتِ کار کم‌تر و دست‌مزدها بیش‌تر است: زنده‌گی در آن‌ها بسیار آسان‌تر و آزادتر از کشورهایی است که ساعت‌هایِ کار زیاد و دست‌مزدها کم هستند.

دست‌مزدها و هزینه‌یِ زنده‌گی

زمانِ کار، در انگلستان، ایالاتِ متحده و استرالیا، معمولاً هشت و بیشینه نه ساعت به طول می‌اَنجامد، و آخرِهفته‌ها هم کار تعطیل است. با این وجود، دست‌مزدِ پرداختی در این کشورها، به نسبتِ دست‌مزدهایِ پرداختی در کشورِ ما [فرانسه] بیش‌تر و زنده‌گی در آن‌ها آسان‌تر است. در این کشورها، کارگر، با کارِ شش‌روزه، و حتی به‌تر، پنج روز و نیمه (به خاطرِ رسمِ تعطیلی‌یِ کار در ظهرِ شنبه)، دست‌مزدِ کافی برایِ زنده‌گی‌یِ هفت‌روزِ هفته‌ئَ‌ش را به دست می‌آورد. علاوه بر این، تقریباً در همه‌یِ موارد، هزینه‌هایِ اولیه‌یِ زنده‌گی، ارزان‌تر از فرانسه و یا لااَقل در قیاس با دست‌مزدها برآوردنی است. (۱)  [1]

چنین مشاهداتی «قانونِ آهنین» را باطل می‌سازند. به‌خصوص که به هیچ وجه هم نمی‌توان گفت دست‌مزدهایِ بالایِ آن کشورها، صرفاً به خاطرِ کم‌بودِ نیرویِ کار ایجاد شده اند. هر سه‌یِ کشورهایِایالاتِمتحده،استرالیاو انگلستان، از نرخ‌هایِ بالایِ بی‌کاری رنج می‌برند. بنابراین روشن است که اگر شرایطِ کاری در این کشورها به‌بود یافته، این به خاطرِ اثرگذاری‌یِ عاملی جز کمی یا زیادی‌یِ نیرویِ کار است: این به‌بود نتیجه‌یِ اراده‌یِ کارگران است! چنین شرایطِ به‌بودیافته‌یی نتیجه‌یِ تلاش‌هایِ کارگران، و تصمیمِ آن‌ها به سرباززدن از زنده‌گی‌یِ محدود و گیاهی است؛ آن‌ها در مبارزه‌یی علیهِ سرمایه برنده شده اند. البته این نبردِ اقتصادی، هرقدر خشن هم که بوده باشد، هیچ‌گاه کارَش به وضعیتِ انقلابی نکشیده است.

حتی می‌توانیم بررسی‌یِ این جوامع که ساعتِ کارِ کم‌تر و دست‌مزدِ بالاتری دارند را رها کرده، به مناطقِ دهقان‌نشینِ کشورِ خود بپردازیم. گروهی از صاحبانِ صنایع، مطمئن از یافتنِ جمعیتِ بی‌تفاوت و تسلیم‌پذیر، این مناطق را برایِ احداثِ کارخانه‌هایِ خود انتخاب کردهاند. این‌جا پدیده‌یِ معکوسی را مشاهده می‌کنیم: دست‌مزدها بسیار پایید، و شرایطِ کار خیلی بد و گاه غیرِ قابلِ تحمل اند. دلیل این است که هنگامِ سستی‌یِ اراده‌یِ کارگران، تنها فشار و اراده‌یِ سرمایه‌دار است که شرایطِ کاری را تعیین می‌کند. کارگرِ بی‌تفاوت و ناآگاه نسبت به توانایی‌ها و ظرفیت‌هایِ خود، به موقعیتِ یک «کالا» تنزل کرده، شکارِ قانونِ مذکورِ دست‌مزدها می‌شود. اما اگر جرقه‌یِ انقلاب این قربانیانِ استثمار را به حیات برگرداند وضعیت دیگرگون خواهد شد! توده‌هایِ پرولتر، که تاکنون گردُغبارِ انسانیت بوده اند، باید در قطعاتِ اتحادیه‌هایِ صنفی به هم فشرده شوند، و آن‌گاه، فشارِ رؤسا، پاسخی درخور خواهد گرفت. البته ممکن است درآغاز مقاومت به قدرِ کافی قوی نباشد، ولی با گذشتِ زمان، و افزایشِ آگاهی و اراده‌یِ کارگرانِ سازمان‌یافته، قدرتِ این پاسخ هم افزایش خواهد یافت.

پس در روشنایی‌یِ واقعیت‌ها و تجربه دیدیم که این «قانونِ آهنینِ دست‌مزدها» چه‌قدر متوهمانه و نادرست است. فقط درباره‌یِ آهن معتبر است! این‌طور نیست؟

مایه‌یِ تأسف است که طرحِ این قانونِ تقدیرگر در میانِ کارگران، نتایجی بسیار جدی‌تر از صرفِ پذیرشِ حکمی نادرست را در پی داشته. چه کسی می‌تواند تعدادِ کسانی که به خاطرِ آن نومید و منفعل شده اند را بشمارد؟ مدت‌ها است طبقه‌یِ کارگر سرَش را بر این بالشِ دروغین گذاشته و چرت زده. عجیب نیست: نظریه‌یی که تلاش را عبث شمارد تخمِ بی‌عملی می‌کارد. وقتی ادعایِ بی‌موردی‌یِ عمل، بی‌هوده‌گی‌یِ مبارزه و ناممکنی‌یِ پیش‌رفت طرح شد، هر انگیزه‌یی برایِ انقلاب می‌میرد. وقتی تلاش ناسودمند شناسانده شد، وقتی فرد فکر کرد هر کاری کند محکوم به شکست است، دیگر برایِ چه مبارزه کند؟ اگر نتیجه‌یِ مبارزه، شکستِ قطعی (بدونِ حتی کوچک‌ترین امیدِ موفقیت) است، آیا آرام‌ماندن و تسلیم‌شدن عاقلانه‌تر نیست؟

و این تفکرِ حاکم بود! طبقه‌یِ کارگر، کالامانند خود را در اختیارِ بورژواها گذاشته بود. وقتی فشارِ شرایط آغازِ مبارزه‌یی را به کارگران تحمیل می‌کرد، آنان از کاری که می‌کردند ناخوش‌نود بودند: اعتراض را کاری ناپسند می‌دانستند که برایِ گذرانِ زنده‌گی ناگزیر از پذیرشَ‌ش شده اند. و همین باعث می‌شود که هیچ پیش‌رفتی حاصل نشود، و هم‌چنان اسیرِ آن قانون بمانند.

http://khushe.ir/maghale/


[1]

زیرنویس‌ها

۱. بسیاری مردم، وقتی درباره‌یِ آن کشورها صحبت می‌شود، فوراً این عبارت که آن‌جا «زنده‌گی گران است» را قرقره می‌کنند، و حتی کوچک‌ترین نیز تردیدی به خود راه دهند. واقعیت این است که اجناسِ لوکس، در آن کشورها، بسیار گران اند، بنابراین زنده‌گی قشرهایِ بالا بسیار «گران» است. ولی از سویِ دیگر، امکاناتِ اولیه‌یِ زنده‌گی بسیار دردست‌رس اند. به‌علاوه، مگر این‌طور نیست که ما، به عنوانِ مثال، از ایالاتِ متحده، میوه، کنسرو و محصولاتِ تولیدی‌یِ دیگری می‌خریم، و این محصولات (با وجودِ همه‌یِ هزینه‌هایِ افزوده‌یِ حملُ‌نقل و گمرک) می‌توانند در بازار با اجناسِ مشابهِ تولیدِ خودِمان رقابت کنند؟ بنابراین واضح است که قیمتِ اجناس در ایالاتِ متحده نمی‌تواند گران‌تر از این‌جا باشد… می‌توان مثال‌هایِ تأییدکننده‌یِ بسیارِ دیگری هم آورد، ولی خطوطِ محدودِ دفترچه فرصت نمی‌دهند.

عملِ مستقیم – ۴

چهار شنبه 2 ژوئيه 2003

بخشِ چهارُم از مقاله‌یِ عملِ مستقیم

ضرورتِ تلاش

صحبت از ضرورتِ مبارزه آن‌قدر همه‌جایی شده، که ممکن است طرحَ‌ش در این‌جا مسخره و متناقض به نظر رسد.

حقیقتاً اگر عمل را کنار بگذاریم، مگر چیزی جز سکون، بی‌فکری و پذیرشِ منفعلانه‌یِ برده‌گی هم در دنیا باقی می‌ماند؟ انسان‌ها، به هنگامِ سستی و بی‌عملی، به وضعیتِ چارپایانِ گوشتی‌یِ سنگین‌وزن تنزل می‌کنند؛ به برده‌هایِ گرفتارآمده در رنج و نومیدی بدل می‌شوند؛ توانِ اندیشیدن را از کف می‌دهند، نگاه‌ِشان بسته می‌شود، نه می‌توانند آینده را تصور کنند و نه می‌توانند هیچ شانسی برایِ به‌بودِ وضعِ‌شان بیابند.

اما عمل معجزه می‌کند! از سستی‌شان در آمده، به راه می‌اُفتند، مغزِ خرفت‌شده‌یِ‌شان دوباره به کار می‌اُفتد، و نیرویی گرمابخش، ازدرون دیگرگونِ‌شان می‌سازد.

عمل عصاره‌یِ زنده‌گی است… صریح‌تر و ساده‌تر بگوییم، خودِ زنده‌گی است… عمل‌کردن زنده‌بودن است!

معجزه‌یِ آشوب

اما این کافی نیست! هنوز باید رویِ این موضوع کار شده، ارزشِ تلاش نشان داده شود، چه آموزش‌هایِ انحرافی‌یِ فراوانی مغزِ نسل‌هایِ پیشین را شستُ‌شو داده، اندیشه‌هایی ضعیف و نادرست به آن‌ها تحمیل کرده است. ادعایِ بی‌هوده‌گی‌یِ تلاش را به مقامِ نظریه‌یی علمی ترفیع داده اند. می‌گویند نیازی به انقلاب نیست، همه‌یِ خواسته‌هایِ‌مان در طولِ روندی تغییرناپذیر برآورده خواهد شد. می‌گویند اوضاع چنان پیش خواهد رفت که نهادهایِ جامعه‌یِ سرمایه‌داری به نقطه‌یِ بحرانی برسند، آن‌گاه سیستمِ موجود خودبه‌خود ترکیده محو می‌شود! و با این حرف، نتیجه می‌گیرند که تلاش‌هایِ فرد در حوزه‌یِ اقتصاد، تأثیری بر این روند ندارد، و مبارزه‌ئَ‌ش بر علیهِ محدودیت‌ها هم هیچ سودی به دست نمی‌دهد. بدین‌ترتیب تنها یک کار می‌ماند که فایده‌یی برایَ‌ش متصور شوند: این‌که مبارزان خود را به داخلِ پارلمانِ بورژوایی رسانده، منتظر بمانند تا در وقتِ مناسب، قانونِ مناسبی را به تصویب رسانند.

فکر می‌کردیم وقت زمانَ‌ش برسد، این اتفاق به طورِ خودکار و گریزناپذیر رخ خواهد داد… تجمعِ سرمایه، که مطابقِ قوانینِ تولیدِ سرمایه‌داری گریزناپذیر است؛ و در اثرِ آن، تعدادِ صاحب‌کاران و سرمایه‌داران مدام کم‌تر می‌شود… پس روزی خواهد رسید که نماینده‌گانِ منتخبِ مردم، که به یاری‌یِ دموکراسی به مجلس راه یافته اند، بتوانند با استفاده از امکاناتِ قانون، حکمِ سلبِ مالکیت از این تعدادِ محدودِ بارون‌هایِ سرمایه‌دار را به اجرا بگذارند.

این انتظارِ منفعلانه برایِ رسیدنِ مسیح-انقلاب چه توهم‌هایِ احمقانه و خطرناکی که در خود نهفته ندارد! گرفتنِ قدرتِ سیاسی با این روش چند سال یا سده به طول خواهد انجامید؟ و حتی پس از آن، به فرضِ این‌که قدرتِ سیاسی هم به دست آمد، آیا آن‌وقت تعدادِ سرمایه‌داران واقعاً به اندازه‌یِ کافی کم خواهد بود؟ حتی به فرضِ این‌که تراست‌ها با توسعه‌یِ روزاَفزون خرده‌بورژوازی را ببلعند، آیا این به معنی‌یِ پیوستنِ خرده‌بورژواهایِ سابقه به صفِ پرولتاریا خواهد بود؟ آیا آنان نخواهند توانست جایی در تراست‌ها برایِ خود باز کنند؟ آیا اصلاً تعادِ افرادی که بدونِ تولید زنده‌گی می‌کنند می‌تواند کم‌تر از چیزی که امروز هست بشود؟ اگر پاسخِ همه‌یِ این‌ها مثبت باشد، باز، آیا این سودبرنده‌گانِ جامعه‌یِ قدیم، حاضر خواهند بود بدونِ راه‌اَنداختنِ نبردی مهلک تسلیمِ احکامِ قانونی‌یِ پارلمان شوند؟

اگر آن‌طور فکر کنیم، طبقه‌یِ کار، تا پیش از رخ‌دادنِ همه‌یِ این ناممکن‌ها ضعیف و سردرگم خواهد ماند. آیا کارگران باید دوباره این اشتباه را تکرار کنند؟ آیا باید همین‌طور مسحورِ این امیدِ واهی بمانند، که بدونِ هیچ تلاشِ مستقیمی از جانبِ خود، انقلابی به پا شود و همه‌یِ ناداشته‌ها را در اختیارِشان گذارد؟

قانونِ به‌اصطلاح آهنین

ولی به همین‌جا هم بسنده نمی‌کنند؛ حتی اگر گولِ این ایمانِ مسیح‌مانند به انقلاب را بخوریم، بازهم برایِ هرچه‌بیش‌تر خنثی‌کردنِ‌مان، و هرچه قانع‌تر کردنِ‌مان به این‌که نمی‌شود کاری کرد و راهِ نجاتی نیست، و برایِ این‌که هرچه عمیق‌تر در مردابِ بی‌عملی و انفعال فرو رویم، «قانونِ آهنینِ دست‌مزدها» را هم طرح می‌کنند. می‌گویند که بنا بر این قانونِ بی‌رحم (که عمدتاً دست‌آوردِ کارهایِ فردیناند لاسال است)، در جامعه‌یِ امروزین، هر تلاش و عملی، اتلافِ وقت و بی‌نتیجه است، چراکه واکنشِ خودکارِ ساختِ اقتصادی‌یِ موجود، خطِ فقر را چنان تنظیم می‌کند، که پرولتاریا نتواند از آن بگذرد.

این قانونِ آهنین (که به یکی از اصولِ زیربنایی‌یِ سوسیالیسم نیز بدل شده) بیان می‌کند که «مطابقِ قاعده‌یی کلی، میان‌گینِ حقوق نباید از کمینه‌یِ نیازِ کارگر به بقا بیش‌تر باشد». و گفته می‌شود که «این، تنها اثرِ فشارِ سرمایه است، که ممکن است این میزان را حتی به زیرِ کمینه‌یِ موردِ نیاز برایِ معاشِ کارگران نیز براند… تنها عاملی که میزانِ دست‌مزدها را تعیین می‌کند، کمی و زیادی‌یِ تعدادِ بی‌کاران در مقایسه با کارگرانِ موجود است…»

و برایِ ارائه‌یِ شاهدی از کارکردِ این قانونِ بی‌رحم، کارگران را با کالایی بی‌جان و بی‌اَرزش مقایسه می‌کنند: اگر مقدارِ زیادی سیب‌زمینی در بازار باشد، فروشنده‌گان ناچار می‌شوند ارزان بفروشندِشان؛ ولی اگر میزانِ سیب‌زمینی‌هایِ موجود در بازار کم شود، قیمت‌ها بالا می‌رود… درباره‌یِ کارگران نیز همین‌طور است، حقوقِ آنان، بسته به کم‌آمدن یا وفورِشان نوسان می‌کند!

هیچ موردی بر علیهِ نتیجه‌یِ این استدلالِ پوچ مشاهده نشده بود: بنابراین قانونِ دست‌مزدها را می‌شد درست تلقی کرد… البته تاوقتی که کارگران خود را هم‌تراز و هم‌اَرزشِ کالایی پست هم‌چون سیب‌زمینی بدانند! تاوقتی که کارگر مثلِ یک گونی سیب‌زمینی منفعل و راکد باشد و نوساناتِ دست‌مزدها در بازار را تحملکند… تازمانی که پشتِ خود را خم کند و با دستوراتِ رییس کنار بیآید… آن‌گاه قانونِ دست‌مزدها هم کار می‌کند.

اما وقتی نورِ آگاهی به آن کارگر-سیب‌زمینی روح دمید و به زنده‌گی بازَش گرداند، آن‌گاه اوضاع عوض می‌شود. وقتی کارگر به جایِ پذیرشِ جبرِ سرنوشت، به جایِ سکون و رکود، و به جایِ کناره‌گیری و انفعال به ارزشِ خود به عنوانِ انسان آگاه شد، و روحیه‌یِ طغیان سرتاسرِ وجودَش را فراگرفت؛ وقتی پراِنرژی، بااِراده و فعال به راه افتاد؛ وقتی به جایِ گذرِ بی‌تفاوت از کنارِ هم‌کارانَ‌ش با آنان ارتباط برقرار کرد و آن‌ها هم پاسخَ‌ش را دادند؛ وقتی دسته‌یِ کارگران به زنده‌گی در آمد… آن‌گاه، و به محض جریانِ این روح است که تعادلِ مضحکِ موردِ ادعایِ قانونِ دست‌مزدها شکسته خواهد شد.

http://khushe.ir/maghale/

عملِ مستقیم – ۳

چهار شنبه 2 ژوئيه 2003

بخشِ سه‌یُ‌م از مقاله‌یِ عملِ مستقیم

آموزشِ کنارگذاشتنِ مالکیت

پنجاه سال پیش، در حدودِ ۱۸۴۸، جمهوری‌خواهان، که آن‌وقت هنوز عقیده‌یی داشتند، ناچار به اعتراف شدند که سیستمِ نماینده‌گی چه‌قدر متوهمانه، دروغ‌پرداز و ضعیف است، و در پیِ راه‌هایی بر آمدند که بر این عیب‌ها غلبه کنند. ریتینگهاوزن یکی از شیفته‌گانِ این سیستمِ سیاسی بود و برایِ پیش‌رفتِ انسان ضروری‌یَ‌ش می‌دانست؛ او مدعی شد که راهِ حلِ این مشکلات را در «نماینده‌گی‌یِ مستقیم» یافته است. از سویِ دیگر، پرودون نویدِ سندیکالیسم را داد، و مدعی شد فدرالیسمِ اقتصادی برتری‌یِ بی‌چونُ‌چرایی به این مفاهیمِ عقیمِ سیاسی دارد، و با ظهورَش همه‌یِ این‌ها کنار گذاشته خواهند شد. توسعه‌یِ سازمان‌هایِ کارگری به فدرالیسمِ اقتصادی، ضامنِ تشکیلِ سازمان‌هایِ صنفی برایِ انجامِ هر کارِ خاصِ لازم یا مفید خواهد بود؛ و از آن‌جا که دلیلِ (متوهمانه‌یِ) وجودِ دولت هم همین است، با شکل‌گیری‌یِ این اتحادیه‌ها، کارکردهایِ ستم‌کارانه و محدودکننده و مضرِ دولت نیز، که موجبِ بقایِ جامعه‌یِ سرمایه‌دارانه است، حذف خواهند شد.

اما برایِ امکان‌پذیرشدنِ این تغییر، نخست باید اقداماتِ مقدماتی‌یِ لازم، در همین جامعه‌یِ موجود، و توسطِ کسانی که قرار است درنهایت تغییر را صورت دهند انجام شود. انجامِ این کارهایِ مقدماتی وظیفه‌یِ طبقه‌یِ کارگر است. همان‌طور که ساختنِ ساختمان از پی می‌آغازد، این تغییرِ درونی هم، که شاملِ کنارگذاشتنِ عناصرِ سازنده‌یِ دنیایِ قدیم و به‌کارگرفتنِ روش‌هایِ دنیایِ جدید است را، باید از پایین شروع کرد. این‌جا دیگر درباره‌یِ دست‌یافتن به ریاستِ دولت، تغییرِ نظمِ داخلی‌یَ‌ش یا عوض‌کردنِ کارمندانَ‌ش صحبت نمی‌کنیم: خواستِ تغییرِ مکانیسمِ تولید است، رییسِ کارگاه و کارخانه باید کنار گذاشته شود، و به جایِ تولید برایِ سودی که امروز انجام می‌شود، تولید باید اشتراکی و برایِ همه‌گان باشد… نابودی‌یِ دولت هم نتیجه‌یِ منطقی‌یِ این تغییر خواهد بود.

کارِ سلبِ مالکیت آغاز شده، و در مبارزاتِ روزمره، علیهِ سرمایه‌داران و اربابانِ تولید، به پیش می‌رود؛ امتیازاتِ‌شان کم‌کم گرفته می‌شود، مشروعیتِ‌شان برایِ ره‌بری و سلطه به چالش کشیده می‌شود، و ادعایی که به بهانه‌یِ سرمایه‌گذاری رویِ محصولِ کارِ دیگران دارند دزدی شمرده می‌شود. بدین‌ترتیب، کم‌کم آماده می‌شویم که وقتی امکان‌پذیر شد، به‌کلی و برایِ همیشه از کارگاه بیرونِ‌شان اندازیم.

همه‌یِ این تلاش‌ها، که در درونِ سیستم و به طورِ روزمره انجام می‌شوند، عملِ مستقیم هستند. وقتی طبقه‌یِ کارگر قدرت و آگاهی‌یِ خود را رشد داد و آماده‌یِ تصرفِ سرمایه‌یِ سرمایه‌داران شد، آن هم عملِ مستقیم خواهد بود!

ولی اگر قرار است کارِ برچیده‌شدنِ دنیایِ استثمارگرِ قدیم به فرجام رسد، طبقه‌یِ کارگر باید با شرایطِ تحققِ نظمِ جدیدِ اجتماعی آشنا شده، و ظرفیت و اراده‌یِ برپایی‌یِ آن را به دست آورد: در مواجهه با مشکلاتِ پیشِ رو، باید صرفاً به تلاش‌هایِ مستقیمِ خود، و توانایی‌ها و داشته‌هایَ‌ش تکیه کند. باید چشمِ امیدِ خود را به وعده‌هایِ «واسطه»ها ببندند، چه، با فعالیتِ آنان، استثمار هیچ‌گاه از ریشه بر کنده نشده، و هربار، با شمایلی جدید، به زیستِ خود ادامه خواهد داد.

انقلاب حاصلِ کارِ روزمره است

چنان‌چه گفته شد، برایِ گشودنِ راه، باید مفاهیمِ محدودکننده و فرامینِ جامعه‌یِ گذشته را به ایده‌هایِ جدیدی جای‌گزین کرد، که ظرفیتِ اجرایِ خواسته‌هایِ‌مان را داشته باشند. تنها راهِ آموزشِ این اندیشه‌ها، اجرایِ سیستمی‌یِ روش‌هایِ عملِ مستقیم است. عملِ مستقیم، درحقیقت، اندیشه‌یِ ژرفِ خودگردانی و هم‌بسته‌گی‌یِ انسانی است، که با فعالیتِ عملی تشدید شده، منجر به رویش و واقعیت‌گرفتنِ ایده‌یِ جای‌گزینی‌یِ بی‌نظمی‌یِ موجودِ اجتماعی، با ساختاری می‌شود که کارگرِ تنها هم در آن جایِ خود را داشته باشد، و هر انسانی بتواند استعدادهایِ خود را آن‌گونه که می‌خواهد شکوفا سازد.

به یاری‌یِ عملیِ مستقیم، آماده‌سازی‌یِ زیربنایِ جامعه‌یِ آینده، کم‌ترین تداخلی با مبارزه‌یِ روزمره پیدا نمی‌کند. برتری‌یِ تاکتیکی‌یِ عملِ مستقیم، عمدتاً در انعطاف‌پذیری‌یِ بی‌نظیرَش نهفته است: سازمان‌هایی که فعالانه در کارهایِ عملی شرکت کنند، دیگر نیاز نیست معطلِ رسیدنِ زمانِ وقوعِ تغییراتِ بزرگِ اجتماعی بی‌کار بماند. این‌گونه سازمان‌ها در حال زنده‌گی می‌کنند، و از همه‌یِ امکاناتِ مبارزاتی‌یِ موجود بهره می‌گیرند؛ بدین‌ترتیب نه امروز فدایِ فردا می‌شود و نه فردا فدایِ امروز. می‌بینیم که عملِ مستقیم توانایی‌یِشگفت‌اَنگیزی در دستُ‌پنجه‌نرم‌کردنِ هم‌زمان با نیازهایِ امروز و آینده دارد؛ با این سازگاری‌یِ بالا در پیش‌بردِ دوسویه‌یِ کار، آرمانی که برایِ کوشیده می‌شود، نه بر واقعیت سایه می‌اَفکند، و نه در برابرِ مصالحِ روز موردِ غفلت واقع می‌شود، بل‌که هرچه‌درست‌تر تعریف شده، مشاهده‌پذیر و لمس‌کردنی می‌شود.

بنابراین سخن کسانی می‌گویند انقلابی‌هایِ معتقد به عملِ مستقیم «خوهانِ همه یا هیچ» هستند، سخنی احمقانه و نادرست است. البته درست است، آنان خواهانِ گرفتنِ همه‌چیز از بورژوازی اند! اما تا پیش از گردآمدنِ نیرویِ کافی برایِ انجامِ این کارِ بزرگِ سلبِ مالکیتِ عمومی هم، این‌طور نیست که به نمادهایِ خود دل خوش کنند و منتظرِ معجزه بنشینند، بل‌که از هر فرصتی برایِ پیش‌رفت‌هایِ جزئی استفاده می‌کنند. در حینِ هریک از این پیش‌رفت‌هایِ جزئی، امتیازاتِ سرمایه‌داران کمی محدودتر شده، و به نوبه‌یِ خود، راه برایِ خواست‌هایِ بزرگ‌ترِ بعدی باز می‌شود.

بنابراین، عملِ مستقیم، حیات‌گرفتن و به‌حرکت‌درآمدنِ روحِ انقلاب و مبارزه‌یِ طبقاتی است؛ عملِ مستقیم گسترشِ انقلابو مبارزه‌یِ طبقاتی از حوزه‌یِ نظری به میدانِ عمل و اجرا است؛ مبارزه‌یی طبقاتی است، که مطابقِ برنامه‌یِ روزمره انجام می‌شود، و یورشی بلندمدت و جریان‌دار به سرمایه‌داری است.

به همین خاطر است که سیاست‌مداران و «نماینده‌گان»، این تافته‌هایِ جدابافته و «اسقف»هایِ خودخوانده‌یِ دموکراسی، این‌قدر عملِ مستقیم را تحقیر می‌کنند. این «واسطه»ها عادت کرده بودند خود را سخن‌گویِ پرولتاریا تظاهر کنند؛ اکنون که طبقه‌یِ کارگر اعتنایی به دموکراسی نشان نمی‌دهد و راهِ خود را در حوزه‌یِ اقتصاد پیش گرفته، انتظارِ چه کارِ دیگری از آنان دارید؟

اگر بورژوازی نیز عملِ مستقیم را بیش از آن واسطه‌ها تحقیر می‌کند، این هم به همان خاطر است! اینان، اگر به صدا در آمده اند، به خاطرِ آن است که قدرت‌گرفتنِ روزمره‌یِ طبقه‌یِ کارگر از طریقِ عملِ مستقیم را، آغازِ نابودی‌یِ خود و شکستِ نظمِ قدیم می‌یابند. می‌دانند که اتکایِ طبقه‌یِ کارگر به منابعِ خود، و اصلاحِ کاملِ ذهنیتَ‌ش، ابتدایِ راهِ ساخته‌شدنِ جامعه‌یی کاملاً جدید است.

http://khushe.ir/maghale/

عملِ مستقیم – ۲

چهار شنبه 2 ژوئيه 2003

بخشِ دویُ‌م از مقاله‌یِ عملِ مستقیم

ستایشِ فرد

از دیدِ عملِ مستقیم، آزادی‌یِ توده‌هایِ مردم، که تاکنون به پذیرشِ نظراتِ تحمیلی خو کرده اند، تنها از طریقِ بازاَندیشی و آگاهی‌یافتن مقدور است. عملِ مستقیم، فراخوانی است به همه‌گان، که نقشِ خود را در این کوششِ جمعی ایفا سازند؛ عملِ مستقیم از فرد می‌خواهد که دیگر توخالی نباشد، دیگر پیِ نجات‌دهنده به بالا یا بیرون ننگرد. فرد باید بر پاهایِ خو بایستد، و دیگر منفعلانه تسلیمِ ضرورت‌هایِ جامعه نشود. عملِ مستقیم اعلامِ پایان دورانِ معجزه‌ها است (چه آسمانی، و چه دولتی)؛ و پس از نفیِ همه‌یِ امیدهایی که به مشیت بسته شده اند (مشیتِ هرکسی هست باشد) این اصل را بشارت می‌دهد: نجات در دستانِ خودِمان است!

بسیاری افراد، با عقایدِ سیاسی و اجتماعی و خلقُ‌خویِ مختلف، قدرتِ مقایسه‌ناپذیرِ عملِ مستقیم را شناخته، و با این اصلِ پرفایده و بی‌چونُ‌چرایِ اجتماعی بیعت کرده اند.

کوفر، در سالِ ۱۹۰۲، درباره‌یِ شرایطِ مشکوکِ اتحادیه‌یِ صنفی‌یِ شیشه‌گرانِ آن زمان (که وضعیتی آشفته داشت) چنین می‌نویسد:

عجیب نیست که دولت با این بخش‌ها هم سرُکار دارد. بسیاری از رفقایِ ما گمان می‌کنند دخالتِ سیاست‌مداران در مشاجراتِ اجتماعی به سودِشان خواهد بود.

ولی از نظرِ ما، کارگرانی که به‌اُستواری در اتحادیه‌هایِ صنفی و صنعتی یا فدراسیون‌هایِ خود سازمان یافته باشند، بسیار قدرت‌مندتر از سیاست‌مداران اند، و توان و اعتبارِ کافی را دارند که خود به طورِ مستقیم مشکلاتِ‌شان با صاحبانِ صنایع را حل کنند. اینان نیازمندِ یاری‌یِ هیچ‌کس نخواهند بود. پرولتاریا، خود باید به امورِ خود رسیده‌گی کند…

قسمتی از نطقِ مارسل سِمبات در مجلس بدین قرار است:

عملِ مستقیم؟ معنایِ عملِ مستقیم صرفاً گردآمدنِ کارگران در اتحادیه‌هایِ کارگری و فدراسیون‌ها و سازمان‌هایی از قبیلِ آن‌ها است. کارگران نمی‌خواهند به جایِ آن‌که همه‌چیز را به دولت بسپارند، یا تا ابد کلاهِ خود را در برابرِ مجلس از سر بردارند به امیدِ آن‌که هراَزگاه، لقمه‌یی نان، اهانت‌گرانه، برایِ‌شان انداخته شود. آنان می‌توانند به یک‌دیگر بپیوندند و نیرویِ خود را تشکیل دهند.

کارگرانی که با این اصل موافقت کرده اند، واردِ عملِ مستقیم علیهِ مدیران می‌شوند، و هرگاه دخالتِ قانونی لازم بود، از قانون‌گذار می‌خواهند و بدو فشار می‌آورند تا واردِ ماجرا شده، به خواسته‌هایِ آنان تن در دهد.

اعضایِ اتحادیه می‌گویند: ما فهمیده ایم که این رسم‌هایِ اجتماعی اند که قانون را ساخته اند. می‌خواهیم پیش‌آپیش رسومِ خود را بسازیم تا قانونِ‌مان آسان‌تر به تصویب رسیده و به اجرا گزارده شود. آیا باید کسی را به نماینده‌گی بر گزینیم تا برایِ کاری که می‌توانیم هم‌اَکنون انجام دهیم چانه‌زنی کند؟ آیا باید بی‌جهت صبر کنیم؟ که آنان (کارفرمایان) هرگاه نیاز بود کم‌ترین شکی به دل راه نداده اند که خواسته‌هایِ‌شان را به قانون‌گذار تحمیل کنند؛ آیا دربرابر ما باید منفعلانه بنشینیم و فقط نظاره‌گر باشیم؟

آیا هیچ‌گاه نیاز نبوده کسی بر ما قانون‌نویسان نظارت کند؟ آیا هیچ‌گاه نبوده که فقط به خود بیاَندیشیم؟ آیا هیچ‌گاه از مقامِ‌مان سؤِاستفاده نمی‌کنیم؟ کسانی از این نادرستی‌ها آسیب دیده اند، قربانی‌یِ این سؤِاستفاده‌ها واقع شده اند؛ آیا خوب نیست که اینان خود به حرکت در آیند و توجهِ همه‌گان را به موضوع جلب کنند، و خود نیز راهِ حل را ارائه کنند، یا اصلاً اگر می‌شد خودِشان اصلاحاتِ ضروری را انجام دهند؟

آقایانِ محترم؛ به این دلایل است که می‌گویم سؤِنیتی در پسِ نادرست‌جلوه‌دادنِ معتقدانِ عملِ مستقیم نهفته است: فراموش نکنید اگر آنان بدونِ مراجعه به نماینده‌گانِ‌شان، خود منتهایِ کوششِ‌شان را انجام می‌دهند، فقط از رویِ اجبار و با اکراه است که چنین می‌کنند…

بسیار مردم هستند که برایِ گذرانِ امور به شما نیازمند اند. نیازی نیست برایِ خدمت‌رسانی به مردم در کارِ کارگرانی دخالت کنید، که همه‌یِ آرزویِ‌شان گردآوردنِ طبقه‌یِ‌شان در اتحادیه‌هایِ صنفی و سازمان‌هایِ اقتصادی است، با بتوانند خود مستقلاً خواسته‌هایِ‌شان را پیش برند…

واندِروِلده، در نشریه‌یِ مردم، چاپِ بروکسل، می‌نویسد:

این‌که طبقه‌یِ کارگر اختیارِ خود را تمامُ‌کمال به نماینده‌گانَ‌ش در پارلمان بسپارد، تا از آن جای‌گاه و با شیوه‌یی که مناسب تشخیص می‌دهند مبارزه کنند، این شیوه‌یِ مبارزه، حتی در گرفتنِ استخوان و تکه‌گوشتی از سرمایه‌داری هم ناتوان است.

این را بارها و بارها گفته ایم، اما هنوز هم نیاز است که تکرارَ‌ش کنیم، حقیقتِ بزرگی در عملِ مستقیم نهفته است: اصلاحاتِ بنیادین، از طریقِ واسطه‌ها انجام‌پذیر نیست.

طبقه‌یِ کارگرِ بلژیک، در بیست سالِ گذشته، این‌قدر شواهد از شجاعت و روحِ ایثارِ خود نشان داده، ولی اکنون به بی‌تفاوتی و پستی دچار است. شاید مهم‌ترین خطایِ انجام‌گرفته، تکیه‌یِ بی‌فایده و بیش‌اَزاَندازه‌یِ این طبقه بر فعالیتِ سیاسی باشد، که می‌باید کم‌تر از هر امرِ دیگری موردِ توجه قرار می‌گرفت. در زمینه‌یِ اتحادیه‌هایِ صنفی کم‌کاری شده، و کارگران، در رواجِ این توهمِ خطرناک که سپردنِ کارها به نماینده‌گانِ مجلس، از آسمان گوشتِ سرخ‌شده خواهد باراند، اتحادیه‌ها را خالی کرده اند…

بنابراین، مطابقِ نظرِ افرادِ ذکرشده (و هم‌چنین خودِمان)، عملِ مستقیم، بر خلافِ ضعفِ شخصیتی و رابطه‌یِ گوسفند و چوپانی که دموکراسی به ارمغان آورده، احساسِ هویت و روحِ ابتکارِ شخصی را پرورش می‌دهد. عملِ مستقیم سستی‌یِ مردم را مرتفع کرده، به سویِ آگاهی هدایتِ‌شان می‌سازد.

عملِ مستقیم مقرراتِ نظامی بر زیستِ مردم وضع نمی‌کند، نمی‌کوشد مانندِ گوسفند آن‌ها را بشمارد (اشاره به شمردنِ آرا در انتخابات، ت.م.). درست برعکس! چشمانِ آنان را می‌گشاید و حسی از اعتمادبه‌نفس و استحکامبدانان می‌دهد. وقتی سازمان‌دهی می‌کند،حاصلِکار تشکیلاتی زنده و پویا است، که در آن افزونی‌یِ عددی نمی‌تواند شایسته‌گی و حقانیت را پنهان سازد. در این تشکیلات، افرادِ مبتکر و اقلیت‌ها (که همیشه عاملِ پیش‌رفت بوده و اکنون هم هستند) خاموش نمی‌شوند، و می‌توانند بدونِ آزارُاذیت، از طریقِ فعالیتِ تبلیغاتی نظراتِ خود را معرفی ساخته، در فعالیت‌هایِ مختلف شرکت کرده، و در میانِ خود، با شیوه‌یِ خود کار کنند.

بنابراین، عملِ مستقیم، کارکردِ آموزشی‌یِ بی‌هم‌تایی دارد: اندیشیدن، تصمیم‌گیری و عمل‌کردن را به مردم می‌آموزاند. می‌توان فرهنگِ خودگردانی خواندَش؛ عملِ مستقیم ستایشِ فردیت، انگیزه‌یی برایِ ابتکارِ شخصی، و کاتالیزوری برایِ اجرایِ ابتکارات است. این نقشِ پرظهور و مهمِ «خود» در عملِ مستقیم، هیچ‌گاه با هم‌کاری‌یِ اقتصادی‌یِ کارگران تلاقی نمی‌کند، چه همیشه منافعِ مشترکی برایِ هم‌کاری هست. این‌دو، در عملِ مستقیم، آشتی کرده به یاری‌یِ یک‌دیگر می‌آیند: توسعه و اوج‌گیری‌یِ استقلال و فعالیتِ شخصی، تنها در خاکِ حاصل‌خیزِ توافقِ دوجانبه و هم‌دلانه است که ریشه می‌دواند.

بدین‌ترتیب، عملِ مستقیم، انسانِ گرفتار و ازپااُفتاده در بندهایِ انفعال و سستی‌یِ دموکراسی‌زده‌گی را رها می‌سازد. در عوضِ تابعیتِ صرف، اراده‌یِ شخصی را بدو آموخته، و در عوضِ واگذاشتنِ حق به وکیل، به او یاد می‌دهد که چه‌گونه خودَش مستقیماً از این حقِ تصمیم‌گیری بهره برد. با این کار، محورِ نظمِ اجتماعی به عقب رانده شده، فضایی فراهم می‌شود که انرژی‌یِ انسان‌ها، به جایِ هرزرفتن در فعالیت‌هایِ زیان‌آور یا بی‌فایده، در کارهایِ سودمند صرف شود و لوازمِ ادامه‌یِ تکاملِ فرد و جامعه را تأمین کنند.

http://khushe.ir/maghale/

آنارشیسم کمونیستی (پتر کروپوتکین )

نویسنده: Jan Stehn

يكشنبه 27 دسامبر 2009
آنارشیستها در مورد مالکیت خصوصی نظریات متفاوتی دارند . از یک سو کسانی مانند ویلیام گدوین (1836-1756)، پیر ژوزف پرودن (1865-1809) و گوستاو لانداور (1919-1870) مسئله را در تقسیم ناعادلانۀ ثروت می دانستند و نه دارایی به خودی خود؛ عدم تملک را نا مطلوب می پنداشتند و نه تملک را. شعار معروف پرودن “مالکیت دزدی است” شورشی بود علیه نظامی که در آن کوچکترها توسط بزرگترها خلع ید و سلب مالکیت می شدند. اما این به معنی نفی اساسی مالکیت خصوصی نبود. برعکس تحت شرایطی که در آن برابری متحقق شده باشد، پرودن مالکیت را موتور عدل می دانست. به زعم وی می بایستی که کارکرد “مالکیت خصوصی” ضامنی برای آزادی فردی در مقابل اقتدار جمع باشد. دیدگاه اقتصادی پرودن منتهی می شود به تولیدکنندگانی آزاد (و خرد) که محصولاتشان را به واسطۀ یک بانک مبادلاتی با هم مبادله می کنند.

در مقابل این رویکرد آنارشیسمِ کمونیستی وجود “مالکیت” را دقیقا مانند “دولت” ریشه تمامی معضلات اجتماعی توصیف می کند. آنارشیسم تنها به وسیلۀ یک اقتصاد مشارکتی می تواند خود را تحقق ببخشد. شعار آنارکوکمونیستها مانند کمونیستهای دیگر “از هر کس به اندازۀ توانش ، به هر کس به اندازۀ نیازش” می باشد. مابین این دو موضع کلکتویستها ( یا “جمع گرایان”، سرشناسترین آنها میشایل باکونین 1876-1814می باشد) با وجود اینکه خواستار اجتماعی کردن ابزار تولید می باشند، دستمزد را به عنوان اجرت کار حفظ می کنند. مصرف به صورت فردی است و -قاعدتا با برابری دستمزدها- با کار مرتبط. مناقشه میان طرفداران آنارشیسم کمونیستی و کلکتویستها موضوع غالب در محافل و جنبشهای آنارشیستی قبل و ابتدای قرن بیستم بوده است.

همه چیز برای همۀ انسانها

حالا می خواهم به تفصیل آنارشیسمِ کمونیستی را شرح دهم. اصل اولیۀ آن این است که نیاز همگان ارضا شود، بدون آنکه پرسیده شود که عهده دار چه خداماتی در جامعه اند یا محتملاً عهده دار خواهند شد. مصرف و کار نزد فرد به هم مرتبط نیستند: “هر کس چیزی را تولید می کند که می خواهد، هر کس چیزی را مصرف می کند که می تواند.”(گیووانی رُسی). نمایندگان و پایه گذاران آن پتر کروپوتکین (1921-1842)، اِریکو مالاتستا (1932-1853) و گوانو رُسی (؟-1855) بوده اند . اینجا من استدلالهایشان را جمع آوری کرده ام: تمامی تولیدات محصول تقسیم کار می باشند . در ضمن فعالیت این همه انسان در قیدحیات و نسلهای گذشته ــ آنچنان در هم تنیده شده است که نمی توان سهم هر فرد را از تولیدات ثروت جهانی مشخص کرد. این ادعا که تولیدات منشأ فردی دارند، مطلقاً غیر قابل دفاع می باشد.

هر کس، صرف نظر از رتبه و مقامش در گذشته، تواناییهایش یا عدم تواناییهایش، استعدادش یا عدم استعدادش، از حق زندگی برخوردار است. بنابراین جامعه باید وسایل زندگی را که در اختیار دارد بدون استثنا میان همه تقسیم کند. همه چیز برایِ همۀ انسانها، زیرا که همۀ انسانها بدان محتاج هستند. منشأ تمامی فجایع و بدبختیها برمی گردد به دعوای میان انسانها بر سر کسب رفاه و سعادت و تندرستی از طریق تقلایی شخصی برای خویش و در تقابل با منافع و تمایلات دیگران. در نتیجه بایستی همیاری نوع دوستانه با هدف سعادت همگانی، جایگزین تلاش فردی برای سعادت شخصی گردد. نسخ مالکیت خصوصی شرط هماهنگ کردن منافع و تمایلات شخصی با منافع وتمایلات عمومی می باشد.

سلب مالکیت از سرمایه داران در مرکزیت انقلاب اجتماعی می باشد. هر گاه به صورت اساسی در ترتیب مالکیت مداخله شود، پیامد آن در راستای غلبه بر اصول مالکیت خواهد بود. بنابراین جامعه ای که در آن از طرفی ابزار تولید تحت مالکیت اجتماعی قرار دارد ولی از طرف دیگر ساعات کار در هر دقیقه محاسبه می شود، بر دو اصل کاملا متناقض بنا شده است. مالکیت اجتماعی بر ابزار کار به ناچار به برخورداری همگانی از فراورده های کار مشترک می انجامد.

تسخیر نان طرح انقلابی کروپوتکین

کروپوتکین در کتابش “تسخیر نان” طرحی دقیق و مفصل ارائه می دهد که چگونه در یک انقلاب موفق و پس از آن ، بنای یک اقتصاد نوین کمونیستی امکان پذیر خواهد بود. به دلیل قیام انقلابی تولیدات و تجارت فرو می پاشد. جامعه ناچار خواهد بود مجموع تولیدات را در دست گیرد و متناسب با احتیاجات عموم خلق از نو سازماندهی کند. این در چند روز قابل اجرا نیست. انقلاب تنها در صورتی می تواند موفقیت آمیز باشد، که نان برای تودۀ مردم قیام کرده تضمین باشد. تنها راه حل موجود در چنین وضعیتی به تحت مالکیت عمومی در آوردن تمامی آذوقه و مواد غذایی می باشد.” مردم شهرهای به پا خواسته به جای غارت کردن نانوایی ها، تا که پس از چند روز دوباره گرسنگی بکشند، انبارهای غله، سلاخ خانه ها، مخازن خواربار و خلاصه تمامی مایحتاج غذایی را به تصرف خواهند آورد.” بر چه مبنایی تمتع همگانی از نظر تغذیه سازمان داده می شود؟ از آنچه که فراوان است، هر کسی به هر مقداری که می خواهد مصرف می کند و آنچه که میزان محدودی از آن موجود است عادلانه تقسیم می گردد. مردم این را “به روشنی برای محقق کردن عدالت و برابری درک می کنند.” “ولی پس از یک ماه همه مواد غذایی رو به اتمام می گذارند” کروپوتکین انتقاد وارد شده از طرف یک منتقد را، خود مطرح می کند و پاسخ می گوید: چه بهتر . این نشان می دهد که پرولتر برای اولین بار در زندگی یک شکم سیر غذا خورده است. در چنین احوالی محتملاً اقتدارگرایان دست به ایجاد حکومتی مجهز به دستگاههای اعمال قهر جمعی می زنند. اینان هر چه را که در مزارع برداشت شده است را به صورت آماری ثبت و تنظیم می کنند تا که یک مقدار مشخص از یک جنس غذایی مشخص در منطقه ای مشخص حمل و نقل شده و به اداره ای مشخص واگذار شود. نتیجه آن جنگ عمومی روستاها علیه شهر است. نه، شهر باید بی درنگ شروع به تولید اجناسی کند که کشاورزان فاقد آنها هستند. شهرها مأمورینشان را با ابلاغیه ای به روستاها می فرستند و به روستائیان می گویند:” برایمان محصولاتتان را بیاورید و در عوض از مغازه هایمان هر کالایی را که خوشتان می آید بردارید. ” اگر بجای دادن یک تکه کاغذ بی ارزش به کشاورزها، کالای مصرفی ضروری موجود به آنها عرضه شود، مواد غذایی به سوی شهرها جاری می شود. با شیوه ای مشابه مسکن و پوشاک نیز تقسیم خواهند شد. کروپوتکین تخمین می زند که اگر هر کسی مابین سنین بیست و پنجاه سال ( سوای زنانی که به پرورش کودکان مشغولند(!)) هر روزه پنج ساعت یک کار ضروری را که خود آزادانه انتخابش کرده است، انجام دهد، جامعه می تواند برای همگی اعضایش رفاه را (یعنی خوراک، پوشاک، مسکن، مراقبتهای بهداشتی و حمل ونقل) تضمین کند. به جز آن پنج یا شش ساعت باقی می ماند که هر کس می تواند متناسب با دلبستگی و استعدادش از آن استفاده کند، تا که نیازمندیهای تجملی(لوکس) را ارضا کند، یا پی هنر و علم را بگیرد.

بار دیگر این مسئله از جانب منتقد مطرح می شود که:”اما اگر فرد موجودیتش تضمین شده باشد و برایش هیچ ضرورتی وجود ندارد که از روی اجبار برای پول کار بکند، در آن صورت هیچ کس کار نخواهد کرد. کسی که اجباری در انجام کارش ندارد، آن را بر دوش دیگری خواهد انداخت.” این همان بهانه ای است که در ضدیت با آزاد سازی برده ها در ایالات متحده از سوی مالکین برده گفته می شد:” شلاق نباشه، کاکا سیا کار نمی کنه “. اگر امروزه انسانها سعی می کنند از زیر کارهایی که انجام آنها برای حیاتشان ضرورت دارد شانه خالی کنند، به دلیل شرایطی است که تحت آن کار انجام می گیرد. کارگر تمام عمرش را سر یک شغل در کارگاههای غیر بهداشتی و بدون داشتن ایمینی زنجیر شده است، با ده یا دوازده ساعت کار در روز؛ و این همه برای فراهم آوردن تغذیه، پوشاک، لذت و تفریح و آموزش یک طبقه دیگر. مضاف بر آن از طرف دیگران بر او انگ حقارت بخاطر کارگر دستی (یا صنعتگر) بودنش زده می شود.

انقلاب اجتماعی به تقسیم کار دستی و فکری پایان خواهد داد، انتخاب آزاد و تعویض نوع فعالیت را ممکن می کند و اجازه می دهد فراورده های کار به صورت برابر برای همه مهیا باشد.ما بعداً معلوم خواهیم کرد که به سختی شخصی را می توان یافت که از کار و بالاتر از آن از کار آزادانه انزجار داشته باشد. لزومی نداریم که زرادخانه ای را علیه تنبلی تدارک ببینیم. اگر واقعاً فردی به هیچ گروه کاری ای ملحق نشود، آنگاه او مانند یک معلول زندگی خواهد کرد. جامعه به اندازه کافی غنی می باشد که مایحتاج او را تأمین کند.

کروپوتکین چه چیزی برای ما دارد؟

روی هم رفته پتر کروپوتکین برای من، به خصوص شگفت آور بود که تا این حد دیدگاه هایش در مورد انقلاب و تجدید سازمان جامعه، دقیق و جامع (با برنامه ای تمام عیار) می باشد. دست کم تصویری را به نمایش می گذارد که از یکپارچگی درونی برخوردار است. از سوی دیگر ما از روی این یا آن بخش از کتاب سنت چپ کله معلق می زنیم. ما مشکل بزرگی با بررسی وضعیت امروزین و رشد تاریخیمان و از آنجا توسعه پرسپکتیوهای رو به آینده داریم. اما همچنین فکر می کنم که تردید و احساسهای دوگانه حاصل از تجربه ملال آور سیاست چپ امروزه متناسب تر از اعتماد به نفس انقلابی کروپوتکین هستند. در پایان می خواهم به دو مشکل پایه ای که من در طرح کروپوتکین می بینم، اشاره کنم. یکی از مشکلات مروبوط به مسئله اطلاع رسانی می شود. هر اقتصادی باید این قابلیت را داشته باشد که تولید را با مصرف متناسب کند. به هر حال واجب است که تولید کنندگان و مصرف کنندگان اطلاع داشته باشند که چه کالایی کمیاب است و چه کالایی رو به اتمام. تنها پس از این است که کار و نیازمندیها با هم هماهنگ خواهند شد یا به عبارت دیگر مصرف کنندگان می توانند مصارف خود را با تولیدات منطبق کنند. این می تواند برای نمونه در ساده ترین شکل خود به این نحو باشد (یک ایده از طرف من): برای اینکه بتوان از عدم توازن در تقاضای کالاها جلوگیری شود، هر جنس تولید شده در یک حجم مشخص از تولید، منتهی می شود به یک انبار کالا. وقتی کالای موجود از میزان مقرر شده کمتر شد، آن وقت تمامی کالاهای رو به اتمام (مثلاً با نقطه قرمز رنگ) علامتگذاری می شوند. برای مصرف کنندگان این به معنای خودداری داوطلبانه از مصرف کالای مذکور می باشد. همچنین کالای علامت گذاری شده مصرف کنندگان را مطلع می کند که به چه منظور بایستی از ظرفیتهای تولیدی رو به اتمام استفاده کنند.

مشکل دیگر به انگیزه برمی گردد: آیا این واقعاً قابل تصور است که انسانها برای مصرف کننده ای که قاعدتاً برایشان ناشناس است کارهای ناخوشایند را نیز انجام دهند ـــ بدون اینکه محرک مادی یا فشاری در کار باشد؟ و اینکه آنها از سوی دیگر به عنوان مصرف کننده بدون کنترل بیرونی حاضر باشند در مقابل عرضه آزاد کالا خود را محدود کنند، به بیان دیگر در مواردی که ایجاب می کند، قناعت داشته باشند؟ یا برای اینکه نظام علامت گذاری کالاها (که پیشتر ذکر شد) را عملی کنند : آیا اطلاعاتی که به واسطه “علائم روی کالاها” می باشند واقعاً متناسب با دادوستدها منتقل می شوند؟ آیا اگر ذغال سنگ به عنوان کالای کمیاب شناخته شود، هر کسی نخواهد پرسید، حالا چرا من باید از سرما بلرزم و یا حالا چرا من باید توی معدن کار بکنم ؟ من معتقدم که حل کشمکشها و اختلافات مربوط به چنین مسائلی را بدون ساختارهای از پیش مقرر شده فقط برای آن زمان بگذاریم، وقتی که انسانها با احاطه نظر گسترده تری و ارزیابی از ارقام دقیق تری به صورت مشترک با روحیه ای مشخصاً اشتراکی زندگی می کنند. ایده من نمی تواند از قواعد اقتصادی و سیاسی “که کم یا زیاد با اندازه ای از جبر همراهند” برای تقسیم کار و کالاها در سطحی گسترده تر و نامعلوم تر از روابط ، صرف نظر کند. کروپوتکین نیز چنین قواعدی را ارائه می دهد، مثلاً وقتی که توقع دارد هر کدام از اعضای جامعه پنج ساعت کار ضروری را متقبل شوند. اما اینکه چگونه کارهای ناخوشایند و نامطبوع شناخته و تقسیم می شوند، معلوم نیست. در پیشنهاد تقسیم کالاهای کمیاب که به واسطه “درکی روشن برای متحقق کردن عدالت و برابری” باید عملی گردد، کروپوتکین عمداً مسئله بیروکراسی در توضیع را نادیده می گیرد. از این رو من در شیوه اقتصاد کمونیستی کروپوتکین آلترناتیو نتیجه بخش و قابل اجرایی در تقابل با سرمایه داری نمی بینم. نتیجه بخش و مطلوب بودن کمونیسم آن است که انسانها آزادانه همزیستی در اجتماعات کوچک یا بزرگ را انتخاب می کنند. در این جوامع بایستی مصرف و کار به مراتب آزادانه و غیر فرمال تنظیم شود و جریان کالاها از بیرون و به بیرون و به همراه دیگر اجتماعات انجام می گیرد.

مهم انگیزه می باشد در انسانهایی مانند کروپوتکین که آنارشیسم کمونیستی را تشریح کرده و توسعه داده اند، اندیشه یک اقتصاد بر پایه تعاون و همبستگی در مقابل (“هر کس بجای خود نفر بعدی است”).(wild west capitalism) سرمایه داری وسترن یک آلترناتیو برای سرمایه داری باید از چنین تفکری نقش ببندد. توضیح مترجم: من این مقاله را بیشتر بخاطر معرفی جامع و نسبتاً کوتاهی که از نظرات کروپوتکین به دست می دهد انتخاب کردم. این شروعی است برای مواجه شدن با سوء تفاهماتی که در چپ ایران در مورد آنارشیسم وجود دارد، و به این منظور تصمیم دارم که متونی را از آنارشیسم کلاسیک و بخصوص آنارشیسم معاصر ترجمه کنم. فکر می کنم در ابتدا بجای افتادن در یک منازعه بی فایده، ترجمه آثار تئوریک در معرفی مبانی و تاریخ جنبشهای آنارشیستی (آنچه که فعلاً در توان من می باشد) ثمر بخش تر باشد ، زیرا بحث یا مناظره هنگامی نتیجه بخش خواهد بود که طرفین آن حداقل اطلاعی از زمینه مسئله مورد مناقشه داشته باشند. متأسفانه در چپ ایران کلمه آنارشیسم به خاطر سنت قدرتگرایانه آن هیچ وقت در معنی واقعی آن بکار برده نشده و گاهی حتی به عنوان فحش سیاسی و برچسب زنی بر دیگرانی که اساساً با تفکر و جنبش آنارشیستی هیچ مناسبتی نداشته اند، استفاده شده است.

(ریشه انقلاب) شماره91 Graswurzel revolution

مترجم: عادل الهمرادی

http://sipncntait.free.fr/article_511.html

آنارشیسم و مدعیان آن

چهار شنبه 23 دسامبر 2009

دولت‌ و حكومت‌ در عصر حاضر ديگر از ضروريات‌ جوامع‌ محسوب‌ مي‌شوند و ديگر تقريبا جامعه‌يي‌ را نمي‌توان‌ بي‌وجود دولت‌ و حكومت‌ يافت‌. در اين‌ ميان‌ از صدها سال‌ گذشته‌ افرادي‌ به‌ حكومت‌ اعتقاد نداشتند و نظريات‌ آنارشيستي‌ مطرح‌ كردند.

آنارشي‌ كه‌ از واژه­ای يوناني‌ به معنی بي‌ سروري‌ گرفته‌ شده‌ است‌ يك‌ گرايش‌ سياسي‌ اجتماعي‌ است‌ كه‌ خواستار آزادي‌ فرد از همه‌ قيود و قيموميت‌ها و حاكميت‌ها است‌ و خواهان‌ حذف‌ بالقوه‌ و بالفعل‌ حكومت‌ها مي‌باشد. طرفداران‌ اين‌ نظريه‌ هوادار بر افتادن‌ هرگونه‌ دولت‌ و نشستن‌ انجمن‌هاي‌ آزاد و همياري‌ داوطلبانه‌ افراد و گروه‌ها به‌ جاي‌ هر شكلي‌ از دولت‌ هستند.

آنارشيست‌ها دولت‌ را به‌ عنوان‌ ابزاري‌ در نظر مي‌گيرند كه‌ توسط‌ طبقات‌ دارا جهت‌ سلطه‌ و استثمار مردم‌ به‌ كار گرفته‌ مي‌شود. تفكر آنارشيستي‌ از فردگرايي‌ تا تكثرگرايي‌، از فاشيسم‌ تا حمايت‌ از انقلاب‌ خشن‌ دامنه‌ پيدا مي‌كند.

با اين‌ حال‌ همه‌ آنارشيست‌ها معتقدند كه‌ دستگاه‌هاي‌ مجبور كننده‌ دولت‌، مسوول‌ مفاسد جامعه‌ و خرد كردن‌ شخصيت‌ افراد ند و در انتظار روزي‌ هستند كه‌ هر شكلي‌ از دولت‌ نابود شود. بسياري‌ از آنارشيست‌ها ريشه‌ آنارشيسم‌ را در فلسفه‌ يونان‌ بويژه‌ در مكتب‌ كلبيون‌ جست‌وجو مي‌كردند. علاوه‌ بر جست‌وجوي‌ افكار آنارشيستي‌ در يونان‌ باستان‌، همواره‌ ادعا مي‌شود كه‌ نمونه‌هايي‌ از عقايد و مفاهيم‌ اساسي‌ آنارشيسم‌ را مي‌توان‌ در سراسر تاريخ‌ فلسفه‌ سياسي‌ فرهنگ‌هاي‌ غرب‌ و شرق‌ مشاهده‌ كرد اما با تمام‌ اين‌ تفاصيل‌ تاريخ‌ واقعي‌ آنارشيسم‌ از دوران‌ اخير شروع‌ شده‌ است‌. سن‌ پل‌ مقدس‌ يكي‌ از معروفترين‌ حواريون‌ مسيح‌ در مورد لزوم‌ وجود حكومت‌ و پرهيز از دولت‌ ستيزي‌ در نيمه‌ اول‌ قرن‌ نخست‌ ميلادي‌ چنين‌ گفت‌: اين‌ گناهان‌ مردم‌ است‌ كه‌ خداوند را واداشت‌ تا برايشان‌ حكومت‌ بياورد. حكومت‌ واجب‌ الاطاعت‌ است‌ و تمرد از آن‌، تمرد از دستگاه‌ عدل‌ الهي‌ است‌. اين‌ جمله‌ وقتي‌ معني‌ پيدا مي‌كند كه‌ يادآور شويم‌ در صدر مسيحيت‌ نوعي‌ گرايش‌هاي‌ آنارشيستي‌ پديد آمده‌ بود. «روسو» فيلسوف‌ فرانسوي‌ در كتاب‌ قرارداد اجتماعي‌ نسبت‌ به‌ جامعه‌، مضامين‌، موازين‌ و مقررات‌ آن‌ اعتراض‌ كرد و گفت‌: انسان‌ ذاتا از نظر اخلاقي‌ خوب‌ و از لحاظ‌ علمي‌ مستعد است‌ و اين‌ جامعه‌ است‌ كه‌ او را به‌ بدي‌ و كژي‌ سوق‌ داده‌ است‌، لذا بازگشت‌ به‌ حيات‌ نخستين‌ هم‌ لازم‌ و شورانگيز است‌.

اقليتي‌ از

آنارشيست‌ها كه‌ خود را

آنارشيست‌هاي‌ صددرصد عملگرا

مي‌ناميدند، معتقد بودند تنها راه‌ نيل‌

به‌ جامعه‌ مطلوب‌ آنارشيستي‌ تخريب‌

فيزيكي‌ جامعه‌ معاصر است‌.

اينان‌ از اقدامات‌ فردي‌ در جهت‌ تروريسم‌ و آدم‌كشي‌ حمايت‌ مي‌كردند. همه‌ اينها موجب‌ شده‌ است‌ كه‌ در گذشته‌، در امريكا و ديگر كشورها به‌ هنگام‌ گفت‌وگو از آنارشيست‌ نوعي‌، مردي‌ با ريش‌ انبوه‌ و حامل‌ بمب‌ در نظر مجسم‌ شود. در فعاليت‌هاي‌ آنارشيستي‌ حوادث‌ توام‌ با اعمال‌ زور وجود داشته‌ است‌. از طرف‌ ديگر همواره‌ قسمت‌ اعظم‌ انديشه‌هاي‌ آنارشيستي‌ در جهت‌ آنارشيسم‌ فلسفي‌ بوده‌ است‌. آنارشيسم‌ فلسفي‌ به‌ رغم‌ اعتقاد برخي‌ از پيروان‌ آن‌ كه‌ انقلاب‌ را در عين‌ ناپسند بودن‌ اجتناب‌ناپذير مي‌دانند، در اصل‌ يك‌ دكترين‌ مسالمت‌آميز است‌ نه‌ قهرآميز. بنياد آنارشيسم‌ بر دشمني‌ با دولت‌ است‌ ولي‌ در عين‌ حال‌، وجود هرگونه‌ قدرت‌ سازمان‌ يافته‌ اجتماعي‌ و ديني‌ را نيز ناروا مي‌شمرد. آنارشيسم‌ قوانين‌ دولتها را سرچشمه‌ تجاوز و خاستگاه‌ همه‌ بدي‌هاي‌ اجتماعي‌ مي‌داند و به‌ اين‌ دليل‌ خواستار از ميان‌ رفتن‌ همه‌ دولت‌ها است‌

. آنارشيست‌ها، برخلاف‌ آنچه‌ معروف‌ است‌، آشوبخواه‌ يا هرج‌ و مرج‌ طلب‌ نيستند و جامعه‌ بي‌سامان‌ نمي‌خواهند بلكه‌ به‌ نظامي‌ مي‌انديشند كه‌ بر اؤر همكاري‌ آزادانه‌ پديد آمده‌ باشد كه‌ بهترين‌ شكل‌ آن‌، از نظر ايشان‌ ايجاد گروه‌هاي‌ خودگردان‌ است‌. زيرا آنارشيست‌ها انسان‌ را با لذات‌ اجتماعي‌ مي‌انگارند. از آنجا كه‌ تجارب‌ زندگي‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ بشر نشان‌ داده‌ است‌ كه‌ هرجا و هرموقع‌ حكومتي‌ در كار نبوده‌، هرج‌ و مرج‌ رخ‌ نموده‌ است‌، لذا طالبان‌ حذف‌ حكومت‌ را هرج‌ و مرج‌ طلب‌ نام‌ نهاده‌اند و آنارشيسم‌ را معادل‌ هرج‌ و مرج‌ طلبي‌ خوانده‌اند. آنارشيستها در حالي‌ كه‌ در گسترش‌ نظريه‌ «بگذار بكنند» برهمه‌ جنبه‌هاي‌ فعاليت‌ بشر هم‌راي‌ هستند ولي‌ در همه‌ چيز با هم‌ يك‌ زبان‌ نيستند و به‌ آنارشيستهاي‌ بهبود خواه‌ و آنارشيستهاي‌ كمونيست‌ و آنارشيستهاي‌ فردباور تقسيم‌ مي‌شوند، كه‌ پيروانشان‌ چند دسته‌اندأ يكي‌ پيروان‌ پرودون‌، آنارشيست‌نامدار فرانسوي‌ كه‌ خواهان‌ تغيير آرام‌ جامعه‌ بود و اصطلاحاص گروه‌ معتدل‌ يا مسالمت‌جو ناميده‌ مي‌شوند.

پرودن‌ در انقلاب‌ سال‌ 1848 پاريس‌، كه‌ منجر به‌ تشكيل‌ جمهوري‌ دوم‌ گرديد فعالانه‌ شركت‌ داشت‌. آنارشيسم‌ جديد با آراي‌ وي‌ آغاز مي‌شود اما ريشه‌ آراي‌ او را بايد در انديشمندان‌ قبل‌ از وي‌ چون‌ ويليام‌ گادوين‌ انگليسي‌ جست‌وجو كرد. گادوين‌ از برافتادن‌ هر نوع‌ حكومت‌ جانبداري‌ مي‌كرد و پايه‌ آنارشيسم‌ كمونيستي‌ را ريخت‌.

گادوين‌ فرد باور بوده‌ و دولت‌ را، خواه‌ دموكرات‌ باشد يا مستبد و همچنين‌ حقوق‌ و قانون‌ را خلاف‌ عقل‌ مي‌شمرد. اما پرودون‌ كه‌ پدر آنارشيسم‌ لقب‌ گرفت‌، فردباور بوده‌ و با مالكيت‌ مخالفتي‌ نداشت‌ و فقط‌ خواهان‌ بهبود چگونگي‌ كسب‌ و بهره‌برداري‌ از آن‌ بود. دسته‌ دوم‌، پيروان‌ بلانكي‌، كه‌ خواهان‌ به‌ چنگ‌ آوردن‌ قدرت‌ با زور بودند و به‌ اصطلاح‌ تندرو و افراطي‌ ناميده‌ مي‌شوند. دسته‌ ديگر پيروان‌ باكونين‌ آنارشيست‌ روس‌ و پدر آنارشيست‌ جديد كه‌ راه‌ بلانكي‌ را ادامه‌ داد.

ناكامي‌ پيروان‌ باكونين‌ در رسيدن‌ به‌ هدف‌هاي‌ خود، كار را به‌ صورت‌هاي‌ خشن‌تري‌ از مبارزه‌، مانند ترورهاي‌ فردي‌ كشاند. كروپاتكين‌ پيشرو آنارشيسم‌ كمونيستي‌ است‌ و با او انديشه‌ آنارشيستي‌ يكسره‌ با كمونيسم‌ آميخته‌ شد. آنارشيستها از نظر روش‌هاي‌ عملي‌ به‌ دو دسته‌ آرامش‌خواه‌ و انقلابي‌ تقسيم‌ مي‌شوند. انقلابي‌ها آشوبگري‌، ترور، اعتصاب‌ همگاني‌ و واژگون‌ كردن‌ ناگهاني‌ دستگاه‌ دولت‌ را پيشنهاد مي‌كنند.

لئوتولستوي‌ نويسنده‌ روس‌، از آنارشيستهاي‌ مذهبي‌ و آشتي‌ جوي‌ بود. وي‌ وجود دولت‌ را با اصول‌ مسيحيت‌ ناسازگار مي‌دانست‌ و معتقد بود كه‌ تنها محبت‌ است‌ كه‌ بايد بر مردم‌ حكومت‌ كند. مردم‌ بايد از خدمت‌ نظام‌، پرداخت‌ ماليات‌ و دادخواهي‌ از دادگاه‌ها خودداري‌ كنند و دستگاه‌هايي‌ كه‌ برآنها فرمان‌ مي‌رانند را بايد از بين‌ برد. نامدارترين‌ آنارشيست‌ اروپا، باكونين‌ روسي‌ است‌ از 1845 تا 1876 رهبر آنارشيسم‌ كمونيستي‌ و انقلابي‌ اروپا بود و در بين‌الملل‌ اول‌ با ماركس‌ همكاري‌ داشت‌ و به‌ علت‌ اختلاف‌ نظري‌ كه‌ با او پيدا كرد، از آن‌ بيرون‌ رانده‌ شد. باكونين‌ در عين‌ حال‌، پرشورترين‌ آنارشيست‌ ضد كليسا و دين‌ بود.

انديشه‌هاي‌ آنارشيستي‌ در نيمه‌ دوم‌ قرن‌ بيستم‌ توسط‌ متفكريني‌ مانند هربرت‌ ماركوزه‌ و رابرت‌ نوزيك‌ عنوان‌ گرديده‌ است‌. رابرت‌ نوزيك‌ يك‌ فردباور به‌ معناي‌ واقعي‌ كلمه‌ بوده‌ و معتقد است‌ كه‌ هيچ‌ چيز به‌ جز انسان‌ نمي‌تواند داراي‌ حقوق‌ سياسي‌ باشد و در عين‌ حال‌ معتقد به‌ حداقل‌ دخالت‌ دولت‌ در زندگي‌ افراد است‌ و دولت‌ را تا آن‌ اندازه‌ موجه‌ مي‌داند كه‌ حقوق‌ افراد را حفظ‌ و حمايت‌ كند.

http://sipncntait.free.fr/article_508.html

%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: