تئوری آنارشیستی(*): یا ازش استفاده بکن یا از دستش بده / 2

نوشته : ای یان مک کی

ترجمه : پیمان پایدار

قسمت دوم

نقد سرمایه داری

مارکسیست‌ها علاقەمند هستند اعلام کنند که مارکسیسم اثبات میکند که سرمایەداری پر است از تضادها وتناقض‌ها که تنها میتواند با فراتر رفتناز سرمایەداری حل و فصل شود . در ضمن، آنها استدلال میکنند که سرمایەداری نطفه‌های را که جایگزین خود خواهد کرد را نیز بوجود می‌آورد و این فقط در آخرین سری از مقولات اقتصادی میباشد. اینها همه صحیح میباشند و مواضعی هستند که اول پرودون مطرحشان کرد !

این جهل از پرودون قابل توجه میباشد و میتواند بعضی اوقات کنایەدار/ استهزا آمیز نیز. از این جهت ما کشف میکنیم که اقتصاددان مارکسیست گریمونگیووی (**)اعلام میکند :” .در زمان نقد خود از پرودون، مارکس به بسیاری از عناصر ضروری برداشت خود از استثمار رسیده بود
او به این نتیجه رسیده بود که کارگران می توانند استثمار شوند زیرا از ابزار تولید ، در فرایندی تاریخی از سلب مالکیت و تحول تکنولوژیک، بیگانه شدەاند . این بینش و روش تجزیه و تحلیلی که از طریق آن بدان دست یافت، دستاوردهای علمی چشمگیری میباشند . اما آنها هیچ ربطی با تجزیه و تحلیل ارزش کار از سرمایه ندارند، چرا که مارکس تا حداقل یک دهه و نیم بعد در تدوین و فرمولە کردن آن (8) اقدام نکرده بود .”

من موافقم که اینها “دستاوردهای علمی چشمگیریمیباشند، اما اگر شما کتاب مالکیت چیست؟ و تضادهای سیستم اقتصادی پرودون را بخوانید شما به این کشف نائل خواهید شد که او اول اینها رو گفته بود .علاوه بر این، پرودون همچنین به تجزیه و تحلیل از استثمار نیز دست یافته بود و این خود به دو دهه قبل از نوشته مارکس در کتاب سرمایه بر میگردد .

اول ، کارگر “وابستگی اشبه سخاوت” مالکی (صاحبکاری -مترجم) است” که آزادی خود را به آن فروخته و تسلیم داشته“. اگر مالک “حاضر به استخدام کارگر نباشد، کارگر چگونه می‌تواند زندگی کند؟” کارگر “همه چیز را تولید کرده است ،و از هیچ چیزی لذت نمیبرد” زیرا (9) “ما که متعلق به طبقه کارگر هستیم: ما را (از اموال-مترجم ) محروم میکنند“!

دوم ،کار ارزش ندارد اما آنچه تولید میکند دارای ارزش است و تولید ارزش تنها به عنوان نیروی کار فعال درگیر در فرایند تولید میباشد. کار ” کیفیتا توسط شی خود تعریف میشود، یعنی اینکه، از طریق محصول خود به واقعیت مبدل (10) میشود. “

سوم ،همین که مالک سود خود را با کنترل هم محصول و هم نیروی کار، تضمین میکند (کارگران” نیروی بازوی خود را فروخته و از آزادی خود نیز جدا گشته“)،دستمزد نمیتواند برابری کند بامحصول چرا که رئیس هم” نیروی جمعی” و هم ” مازاد نیروی کار” تولید شده توسط کارگر مزدی را نگه میدارد-” ارزشی را که او خلق میکند، و رئیس به تنهائی سود(11) میبرد .”

این “سازمان سلسله مراتبی“(بخوان هرمی/ هیرارشیک-مترجم) بین کارفرما و کارگر مزدی هست که اجازه استثمار را جایز شمرده و در پناه آن بدان رخصت می دهد و ” زنجیر بردگی را سنگین تر“خواهد گرداند و ” عمق می بخشاند جدائی شکافی را که طبقه غالبی که از آن لذت میبرد را از طبقه اطاعت کننده از دستورات که رنج می برد“. مالکیت به معنی اینست که “دیگری کار را انجام می دهد در حالی که [صاحب ملک]محصول را دریافت می کند “(12) و پس کارگر آزاد ده تا تولید میکنه ; برای من، مالک فکر می کنه ، که او12 تا تولید خواهد کرد .”

پس تحت سیستم سرمایەداری ” یک کارگر، بدون ملک، بدون سرمایه، بدون کار ، به استخدام در می آید توسط“سرمایەدار ، “که به او کار میدهد و محصول آنرا بر میدارد.” در جامعه موتوآلیستی “(جائی که همیاری و تعاون شهروندان معیار غالب میباشد-مترجم) دو فونکسیون” کارگر و سرمایەدار” برابر و جدا ناپذیر میگردد در شخص هر کارگر” و همینطور او ” به تنهائی از محصولش سود میبرد” و “مازاد“ی راکه خلق(13) میکند .

ادامه دارد :

http://naskhad.blogspot.co.uk/

*********************

(*) Anarchist Theory: Use it or Lose it / BY: Iain McKay(One of the five Collective members of A.S.R : Anarchist Syndicalist Review) # 57،Winter 2012 یکی از5 عضو کلکتیو(گروه) ‘ باز تگری آنارکوسندیکالیستی’ در آمریکا

(**)Gary Mongiovi

(8)Gary Mongiovi،“On the Concept of Exploitation in Marxian Economics،” a paper presented at the International Conference Sraffa’s Production of commodities by Means of Commodities 1960-2010،2-4 December 2010،Roma Tre University، Faculty of Economics.

(9)مالکیت دزدی است !مجموعه آثار پییر ژوزف پرودون Property is Theft! A Pierre-Joseph Proudhon Anthology،(AK Press،2011)،pp.117،104 / (10)همانجا.ص 176

(11) همانجا. ص ،114، 253، 117، 212

(12) 193، 195 ،100، 124همانجا

(13)همانجا .ص،5-534

تئوری آنارشیستی(*): یا ازش استفاده بکن یا از دستش بده / 1

نوشته : ای یان مک کی

ترجمه : پیمان پایدار

قسمت اول


این نوشتار سخنرانی ای هست که در نمایشگاه کتاب آنارشیستها در لندن در سال 2011 ارائه کردم.شرح مبالغه آمیزش چنین بود: “چرا به خودمون زحمت خوندن آنارشیستهای مرده را بدیم؟ در حالی که آنارشیستها ممکنه بگن که ما با تئوری سر و کاری نداریم، اما این اشتباه میباشد . ما دارای تئوری هستیم ، همانطور که در کتاب آنارشیست FAQ ” و مالکیت دزدی ست “(+)! نشان داده شده . آنارشیسم منبع غنی ای برای تجزیه تحلیل و تغییر اجتماع می باشد . در بررسی اینکه چرا آنارشیستهای مرده ارزش خواندن دارند منرا همراهی کنید .


من سعی کرده‌ام شبیه همون سخنرانی را تا آنجائی که بخاطر دارم، بر مبنای همون دست نوشته ها، در اینجا بیارم. تفاوتهائی خواهد داشت اما امیدوارم بیشترش رو درست گفته باشم. بخشی ازش میتونه بهتر از اون روز باشه ، و بخشی شاید بدتر . بخشی از اونرو وسعت بخشیده ام . من همچنین منابعی برای مطالعه بیشتر ارائه کرده ام .


***************************

من میخوام به کاری غیر معمولی در نمایشگاه کتاب آنارشیستها دست بزنم، میخوام به تحسین آنارشیسم پرداخته و از خدمتشان به سوسیالیسم سخن بگم. من میخوام بعضی از دلایلی که چرا آنارشیستها میبایست به آنارشیسم مغرور باشند را نشون بدم . این ،امیدوارم ، با احساس غیر ضروری حقارتی که بعضی آنارشیستها بنظر میرسد از خودشون بروز میدهند، مبارزه کند .


تیتر این سخنرانی از پژوهشی که ، بابت بخش ضمیمه (افزود نگاشت) روی سمبولهای آنارشی(1) ، برای کتاب آنارشیست FAQانجام دادم الهام گرفته شده است . من هنوز بیاد دارم ایمیلی که به لیست آنارشی تقریبا دو دهه گذشته فرستاده شد و سئوالی بظاهر ساده پیرامون اینکه چرا آنارشیستها پرچم سیاه را به اهتراز در میآورند مطرح گردیده بود . بیاد دارم که بابتش مات و مبهوت مونده بودمآره، چرا ما پرچم سیاه را در هوا به اهتراز در میآریم؟ ما فقط این داده / اعطا را امری طبیعی تلقی نموده ایم(**)،علت چرائی‌اش گمشده است .


بعد از کلی پژوهش ،کشف کردم کهبا لویی میشل که آن را در تظاهراتی در مارس 1883 مورد استفاده قرار داده بود ارتباط دارد . هر چند او از آن بعنوان نماد به رسمیت شناخته شده مبارزه طبقه کارگر از آن استفاده کرده بود ،اعلام اینکه: “پرچم سیاه پرچم اعتصاباتمیباشد .


از این رو اهمیت داشتن خواندن کتب آنارشیستی، حتی آنهائی که در بیش از یک صد سال پیش نوشته شده استبنابراین ما به یاد داریم که چرا یکسری ایده ها و آرمان های خاص (ایده آلها ) را پاس میداریم.و من باید متذکر شوم که ما واقعا هیچ پوزشی (معذوریتی) در قبال متفکران پیشرو آنارشیست ، که برای توده های زحمتکش مردم(++) می نوشتند، نداریم . هیچ کتابی مبنی بر اینکه باکونین واقعا منظور چه بودوجود ندارد چرا که نیازی بدان نیست ، از آنجائی که نویسنده‌های آنارشیست (تقریبا همیشه) شفاف و قابل فهم هستند .


مهمتر از همه،ما در ترویج و دفاع از ایدەهائی که نیروهای به اصطلاح چپ انقلابی آنها را جزئی از داده‌ها انگاشته [یا صحیحتر گفته باشم چاپلوسانه(***)از آن دم میزنند] اولین بودیم .


اینرا میتوان وقتی که یک عضو اس دبلیو پیدر گلاسکو و یک عضو آی سی سیدر کنت(+++) در جلسه آنارشیستی با اشاره به نیاز داشتن شوراهای کارگری ،اعتصاب عمومی ، اشغال محل کار توسط کارگران ، و الی آخر بعنوان جنبه های لازم انقلاب اجتماعی حرف میزند مشاهده کرد .


فرد مقیم گلاسکوحتی تا آنجا پیش رفت که این را چشم انداز مارکسیستی از انقلاب می خواند و متعجب مانده بود موضع آنارشیستی کدام است . من میبایستی در پاسخ به هر دوی این نظرات موافقت کرده ، که اینها ، در واقع، مورد نیاز میباشند، اما که آنها صرفا تکرار آنچه باکونین استدلال میکرد میباشدنه مارکس.


کوتاه سخن ، اول ما آنارشیستها بودیم که همه این به اصطلاح مواضع مارکسیستیرا مطرح کردیم . بطور مثال، و از همه بدیهی تر، وقتی ما موضع انگلس/ لوکزامبورک را در مورد اعتصاب عمومی با چیزی که آنارشیستها مروجش بودند مقایسه می کنیم می بینیم که انگلس موضع آنارشیستها را تحریف کرده در حالی که لوکزامبورک همزمان تکرار موضع باکونیستها به محکوم کردن باکونین (2) نیز میپردازد .


از قضا (طنز تاریخ)، ما به مرحله جهل تاریخی رسیدەایم آنطور که اگر شما نقل قول نسبت داده نشدەای از مارکس/ انگلس و باکونین به مارکسیستی بدهید، اکثر مارکسیستها با باکونین موافقت میکنند، نه با مارکس/ انگلس !


از این رو خواندن منابع اصلی اهمیت خود را نشان میدهد . من هنوز ترتسکیستی را بخاطر دارم که از برای گردهم آیی که در مورد استیرنر قراربود در نهاد آنارشیستی تابستانیگلاسکو داشته باشیم به طرف من آمد .او با افتخاری زیاد اعلام کرد که با خواندن ایدئولوژی آلمانی دارد خود را برای بحث آماده میکند.


نگاه چهرەاش وقتی ازش بی شیله پیله پرسیدم آیا این قبل از یا بعد از خوندن کتابنفس و خود(*+) هست حاکی از همه چیز بود ایده خوندن خود نوشتەهای استیرنر به مخیلەاش هیچگاه خطور هم نکرده بود! در عین حال آیا عده زیادی از آنارشیست ها میتوانند در غیر این صورت چیزی بگویند؟ این را میتوان با اظهار نظرهائی (توسط آزادیخواهان!) دید که شهدای شیکاکو سنتزیاز آنارشیسم و مارکسیسم میباشند یا سندیکالیسم از مارکسیسم مبارزه طبقاتیرا به عاریه گرفته. انگار که باکونین، گروپوتکین، مالاتستا، برکمن، گلدمن ، و الی آخر مروج مبارزه طبقاتی یا اتحادیەهای انقلابی (3) نبودند !


بعنوان یک مثال دیگر، ما امروز گرد هم آیی‌ای داریم بنام آیا سرمایه داری خودش را دارد نابود میکند؟ و آیا میتوانیم جایگزینش کنیم؟ در این بخش مارکسیستهای هستند که پیرامون بحران سرمایەداری و چه باید کرد حرف خواهند زد. در نمایشگاه کتاب آنارشیست‌ها ! نمیتوانستند هیچ آنارشیستی را بیابند که در اینمورد بحث کند؟ تازه بدتر، یکی از سخنرانان دعوت شده ترتسکیستی بنام هیلل تیکتن(*+*) هست، کسی که مراد/ معلم ایدئولوژیکش مروج (واجرا کننده!) دیکتاتوری(4) حزب بود و اعتصابات (و آنارشیستها)را خرد و داغان(5) کرد تا در قدرت بماندو من یقین دارم ،که او نیز با رغبت چنین خواهد کرد. این را میتوان از یکی از مقالاتش در مورد ماهیت سوسیالیسم(6) دید، که پس از استناد به نام مقدس مارکس و دید دو مرحلەاش از انتقال به سوسیالیسم، به اختراع سه تای دیگر دست میزند. یکی از آنها اجازه حکومت تک حزبی را، تا زمانی که به جناح بندی مزین باشد، میدهد . چرا؟ بهمین سادگی که از نتیجەگیری واضح دیکتاتوری بودن رژیم سرمایەداری دولتی بلشویکها (7) جلوگیری کند .


قطعاً ما از این بهتر میتونیم عمل کنیم . به‌خصوص که مارکسیست‌ها بسیاری از وقت خود را صرف (بازی) رسیدن و جلو زدن از ما، همانطور که نشان خواهم داد، میکنند .

ادامه دارد:

http://naskhad.blogspot.co.uk/


************************************

(*) Anarchist Theory: Use it or Lose it / BY:Iain McKay(One of the five Collective members of A.S.R : Anarchist Syndicalist Review)# 57،Winter 2012 یکی از5 عضو کلکتیو (گروه) ‘باز تگری آنارکوسندیکالیستیدر آمریکا


(+)An Anarchist FAQ Editoral Collective: I.McKay،Gary Elkin، Ed Boraas( Volume one) A.K Press،1995-2007( Iain McKay:www.anarchistfaq.org) & Property is Theft
(1)”Appendix:The Symbols of Anarchy، An Anarchist FAQ volume 1(AK Press،2008)،pp.550-5
(**) Took it for granted / ( ++)working class people / (***)Pay lip -service
(+++)SWP in Glosgow & an ICC in Kent (Ghent!?) در متن از قنت بجای کنت سخن رفته. فکر نمیکنم چنین شهری در انگلیس باشد !؟


(2)رجوع کنید به بخش اچ .3 کتاب آنارشیست FAQ برای مقایسه آن چیزی که انگلس در مورد موضع تظاهرات عمومی باکونینیستها نوشت و چیزی که باکونینیستهاخود در حقیقت ترویج میکردند.


(*+)Ego and Its Own / (3) بخش اچ 8.2 کتاب آنارشیست FAQ بحثی در رابطه بین آنارشیسم انقلابی و سندیکالیسم میکند در حالی که در بخش اچ 2.2 بحثی پیرامون آنارشیسم انقلابی و مبارزه طبقاتی


(*+*)Hillel Ticktin / (4) رجوع کنید به (همانجا) بخش اچ 8.3 برای نقد تئوری دولت لنینیستی و نیاز برای قدرت حزبی


(5) رجوع کنید به(همانجا) بخش اچ. 3.6


(6)” What will a Socialist Society be like?”pp145-167،Critique:Journal of Socialist Theory،No.25(1993)
(7) رجوع کنید به (همانجا) بخش اچ .13.3برای بحث اینکه چرا سوسیالیسم دولتی همان سرمایەداری دولتی است. تجزیه تحلیل آنارشیستی نمی بایست با تجزیه تحلیل تونی کلیف از سرمایەداری

دولتیاشتباه شود،که در بخش اچ 13.3 نیز بحث معایبش را مطرح میکند

المشكلة هي الإذعان المدني

كتب (هوارد زِينّ) Howard Zinn في .. 1970

بحلول أواخر مايو 1970 , كان الوضع العام بخصوص الحرب في فيتنام قد أصبح لا يطاق . في (بوسطن) , قرر حوالي مائة منّا المكوث في القاعدة العسكرية في بوسطن و قطع الطريق التي تستخدمها الحافلات التي تقل المجنّدين للخدمة العسكرية . لم نكن معتوهين حتى نتصور أننا بذلك نوقف تدفق الجنود إلى فيتنام . لكنه كان عملا رمزيا , بيان , عينة من حرب العصابات و قد تم اعتقالنا جميعا و اتهامنا , بلغة القانون الطريفة , بـ “التبختر و التسكّع” بطريقة تؤدي إلى عرقلة حركة المرور . و قد رفض ثمانية منّا الإقرار بالذنب , و أصرّوا على المحاكمة أمام هيئة محلفين , على أمل إقناع أعضاء هيئة المحلفين بأن عملنا كان عصيانا مدنيا مبررا . على أننا لم نتمكن من إقناعهم . و إذ أصبحنا مذنبين فقد اخترنا السجن على دفع الغرامة , لكن القاضي و قد كان محجما على ما يبدو من وضعنا في السجن , قد أعطانا 48 ساعة عسانا نغيّر رأينا و نقبل بدفع الغرامة , و كان علينا أن نتقدم بعدها إلى المحكمة إما لدفع الغرامة أو للحبس . في غضون ذلك , دعيت إلى جامعة (جزنز هوبكنز) Johns Hopkins University لمناقشة الفيلسوف (تشارلز فرانكل) Charles Frankel في مسألة العصيان المدني . و رأيت أنه سيكون نفاقا منّي , أنا المدافع عن العصيان المدني , أن اتقدم إلى المحكمة و أفوّت على نفسي فرصة التحدث إلى مئات الطلاب عن العصيان المدني . و هكذا , في اليوم الذي كان من المفترض أن أسلم نفسي فيه لمحكمة (بوسطن) , استقليت الطائرة إلى (بالتيمور) و تناقشت مساء اليوم ذاته مع (تشارلز فرانكل) . و عندما عدت إلى بوسطن , قررت إلقاء محاضرتي الصباحية , لأجد اثنين من المخبرين في انتظاري حيث ثم ضبطي و إحضاري بالقوة للمثول أمام المحكمة , ثم أمضيت يومين بعدها في الحجز .

ما يلي هو تسجيل لرأيي في المناقشة التي تمت في جامعة (جونز هوبكنز) . و قد أدرجت في كتاب نشرته مطبعة الجامعة سنة 1972 بعنوان : Violence: The Crisis of American Confidence

أبدأ من الإفتراض بأن العالم مقلوب رأسا عاى عقب . و أن كل الأمور في وضعها الخاطيء , و أن الأشخاص الخطأ موجودون في السجون , و أن الأشخاص الخطأ خارجها , و أن الأشخاص الخطأ موجودون في السلطة و أن الأشخاص الخطأ خارجها , و أن الثروة يتم توزيعها في البلاد , و أن العالم بمثل هذه الطريقة في التوزيع لا يحتاج إصلاحا صغيرا , بل يحتاج إلى إعادة توزيع جذرية للثروة . أبدأ من الإفتراض بأننا لا يجب أن نتحدث طويلا عن ذلك لأن كل ما علينا هو ان نفكّر في حالة العالم اليوم لندرك أن الأمور كلها مقلوبة رأسا على عقب . . القس الكاثوليكي الشاعر المعارض للحرب (دانييل بيريجان) Daniel Berrigan في السجن بينما (ج. إدجر هوفر) J. Edgar Hoover حر كما ترى . و (ديفيد ديلينجر) David Dellinger الذي عارض الحرب بكل طاقته مهدّد بالسجن . أما العسكر المسئولون عن مذبحة (ماي لاي) فلا يحاكمون , بل يخدمون في واشنطون في مختلف الوظائف الرئيسية و الثانوية , التي لها علاقة بإطلاق العنان للمجازر , التي تدهشهم عند حدوثها . و في جامعة (كنت) الحكومية Kent State University , يُقتل أربعة طلاب من قبل  الحرس الوطني , و يتم توجه الإتهام إلى الطلاب . و في كل مدينة في هذا البلد , عندما تُنظّم مظاهرة , يتم الإعتداء على المحتجين  بالهراوات من قبل الشرطة و من ثمَّ يتم القبض عليهم بتهمة الاعتداء على ضابط شرطة , بغض النظر عما إذا كانوا قد تظاهروا أم لا , و بغض النظر عما فعلوه حقا .

و أنا حاليا , أدرس عن كثب ما يحدث كل يوم في محاكم (بوسطن – ماساتشوستس) . قد تندهش , و ربما لا , و ربما كنت هناك , و ربما كنت قد عشت , أو فكرّت , أو اصطدمت بكيف تشق دوائر الظلم اليومية هذه طريقها عبر ذلك الشيء الرائع الذي نسميه : المحاكمة العادلة . تلك هي مقدمتي المنطقية .

إن كل ما عليك فعله هو أن تقرأ رسائل (جورج جاكسون) الذي حكم عليه بالسجن دون تحديد للمدة , لسرقة 70 دولارا من محطة بنزين , فقضى في السجن عشر سنوات , بينما يتم الاحتجاج على عضو بمجلس الشيوخ لحصوله على 185 ألف دولار أو شيء من هذا القبيل , كبدل للوقود . إحداهما سرقة و الأخرى تشريع . هذا خطأ , و ثمة خطأ أفدح عندما نقوم بشحن عشرة آلاف قنبلة ملئى بغاز الأعصاب عبر اليلاد , ثم نلقي بها في فناء شخص آخر حتى لا تسبب ازعاجا هنا . و هكذا تفقد منظورك الخاص بعد فترة . إذا لم تفكّر , و اكتفيت بمشاهدة التلفزيون و قراءة المناهج الدراسية المقررة , فستبدأ في التفكير بأن الأمور ليست على هذه الدرجة من السوء , أو أن هناك بعض أشياء قليلة فقط ليست على ما يرام . لكن عليك ان تنفصل قليلا , ثم تعود لتلقي نظرة على العالم , لتشعر بالرعب . لذلك يجب علينا أن نبدأ من الإفتراض بأن الأمور في الواقع مقلوبة رأسا على عقب .

و موضوعنا كذلك مقلوب رأسا على عقب : العصيان المدني . فبمجرد أن تقول أن الموضوع هو العصيان المدني , فأنت تقول أن مشكلتنا هي العصيان المدني . لكن العصيان المدني ليس مشكلتنا … مشكلتنا هي الإذعان المدني . مشكلتنا هي اعداد الناس التي تذعن لما يمليه قادة حكوماتها في جميع أنحاء العالم و تذهب إلى الحرب و تموت الملايين بسبب هذه الطاعة . مشكلتنا هي أن كل شيء هاديء على الجبهة الغربية , بينما تسير طوابير من تلاميذ المدارس إلى جبهة الحرب بإخلاص . مشكلتنا هي إذعان  الناس في جميع أنحاء العالم , في مواجهة الفقر و المجاعة و الغباء و الحرب و القسوة . مشكلتنا هي إذعان الناس بينما السجون مليئة بصغار اللصوص , و اللصوص الكبار يديرون البلاد . هذه هي مشكلتنا . و نحن ندرك ذلك من درس ألمانيا النازية . نعلم أن المشكلة هناك كانت الإذعان , أن الناس أذعنوا لـ (هتلر) . أطاعوه و كان هذا خطأ جسيما . كان ينبغي عليهم أن يتحدّوه , أن يقاوموه , و لو كنا هناك لأريناهم . و حتى في روسيا الستالينية , يمكننا تفهّم الوضع , الناس تذعن , كالقطيع .

لكن أمريكا مختلفة . هذا هو ما نشأنا عليه . و منذ كنا و لا أزال أسمع صداها في بيان السيد (فرانكل) . . ضع علامة أمام شيء , شيئان , ثلاث , أربع , خمس أشياء جميلة في أمريكا لا نريد أن نفسدها كثيرا . . لكن إذا كنا قد تعلمنا شيئا ما في السنوات العشر الأخيرة , فهو أن هذه الأشياء الجميلة في أمريكا لم تكن جميلة قط . لقد كنا توسّعيون و عدوانيون و وضعاء بالنسبة للآخرين في هذا البلد , و وزّعنا ثروة هذا البلد بطريقة ظالمة جدا . و ليس لدينا عدالة في المحاكم لا للفقراء و لا السود و لا الراديكاليين . فكيف يمكننا التباهي بأن أمريكا مكان خاص جدا ؟ و هي ليست بهذه الخصوصية . ليست كذلك حقا .

حسنا . هذا هو موضوعنا , و هذه هي مشكلتنا : الإذعان المدني . إن القانون مهم جدا . نحن نتحدث عن طاعة القانون . القانون , اختراع العصر الحديث الرائع , رمز الحضارة الغربية , الذي نتحدث عنه بفخر . و سيادة القانون , نعم , ما أروعها , وهي تتبع الحضارة الغربية في كل أنحاء المعمورة . هل تذكرون تلك الأيام السيئة القديمة  , عندما كان الإقطاع يستغل الناس ؟ لقد كان كل شيء فظيعا في العصور الوسطى , أما الآن فلدينا الحضارة الغربية , لدينا سيادة القانون . سيادة القانون التي قنّنت و ضخّمت الظلم الذي كان واقعا قبل سيادة القانون , هذا ما فعلته سيادة القانون . دعونا نعاين سيادة القانون بمنظار واقعي , لا بالتهاون الميتافيزيقي الذي عايناها به من قبل .

عندما تكون سيادة القانون محبّذة من قبل القادة و من قبل مصادر ازعاج الناس في جميع دول العالم , فعلينا أن نبدأ بإدراك ذلك . علينا أن نتجاوز الحدود القومية في تفكيرنا . فـ (نيكسون) Nixon و (بريجينيف) Brezhnev , لديهما من القواسم المشتركة أحدهما مع الآخر , أكثر مما لدينا نحن مع (نيكسون) . و (ج. إدجار هوفر) لديه من القواسم المشتركة مع رئيس الشرطة السرية السوفيتية ما هو أكثر بكثير من القواسم المشتركة التي لديه معنا . إن التفاني الدولي في القانون و النظام هو ما يربط بين قادة جميع البلدان في روابط رفاقية . لهذا السبب نندهش نحن دائما عندما يكونون معا , فيبتسمون و يتصافحون و يدخّنون السيجار , إنهم يحبون بعضهم بعضا , بغض النظر عما يقولون . هم كالحزبين الجمهوري و الديموقراطي , يزعمون أنهم سيحدثون فارقا رهيبا إذا انتصر أحدهما أو الآخر , لكنهما نفس الشيء . الأمر في الأساس : (هم) ضد (نحن) .

كان (يوساريان) محقا في رواية Catch-22 . و كان قد وجه إليه الإتهام بتقديم العون و المساعدة للأعداء , التهمة التي لا يجب أن يتهم بها أحد حقا . يقول (يوساريان) لصديقه (كليفينجر) : ” إن العدو هو من يسعى لقتلك , أيا كان , و في أي جانب كان .” و الظاهر أن ذلك لم يكن واضحا بما فيه الكفاية , فقال لـ (كلفنجر) :” تذكّر هذا الكلام الآن , و إلا ستجد نفسك ميتا يوما ما “. حسنا .. لقد وجد (كليفنجر) نفسه بعد قليل ميتا . . تذكروا أنتم أيضا , ان أعداءنا لا يمكن تميزهم كونهم تفصلنا عنهم خطوط حدود , أو يتحدثون لغة مختلفة أو يقيمون في أرض أخرى , إن الأعداء هم من يسعون لقتلنا .

يسألوننا : ” ماذا لو أن كل إنسان قد عصى القانون ؟ ” . لكن من الأفضل السؤال : ” ماذا لو أطاع كل إنسان القانون؟ ” لأن الإجابة على هذا السؤال أسهل بكثير , لأن لدينا الكثير من الأدلة التجربية عما يحدث لو أطاع كل إنسان القانون , أو حتى لو أطاعه معظم الناس . ما سيحدث هو ما قد حدث بالفعل و ما زال يحدث . لماذا يقدس الناس القانون ؟ و جميعنا يفعل . . حتى لو كنت أحاربه , لأن هذا الأمر مزروع فيّ حتى النخاع منذ طفولتي المبكرة عندما كنت شبلا في الكشافة . و أحد أسباب تقديسنا للقانون هو إزدواجية معناه بالنسبة لنا . ففي عالمنا الحديث نتعامل مع كلمات و عبارات لها أكثر من معنى و دلالة .. مثل الأمن القومي , نعم , يجب أن نفعل ذلك من أجل الأمن القومي !! حسنا , و ما الذي يعنيه هذا ؟ أمن من القومي ؟ أين ؟ متى ؟ و لماذا ؟ لا أحد يكلّف نفسه عناء الإجابة عن هذه الأسئلة , أو حتى إلقاءها .

إن القانون يخفي الكثير من الأمور . إن القانون هو وثيقة إعلان الحقوق . حقيقة أن هذا ما نظنه عندما ينشأ تقديسنا للقانون . القانون هو الشيء الذي يحمينا , و القانون هو حقنا , و القانون هو الدستور . يوم إعلان وثيقة الحقوق , و مسابقات كتابة المقالات عن وثيقة حقوقنا , و التي ترعاها رابطة قدامى المحاربين الأمريكيين , هذا هو القانون . و هذا كله أمر جيد .

لكن هناك جانب آخر من القانون لا يحصل على ذات القدر من الشهرة . كالتشريعات التي تمرر شهرا بعد شهر , و عاما بعد عام , منذ بداية الجمهورية , التي تسبب توزيع موارد البلاد بطرقة تجعل بعض الناس أغنياء جدا و تجعل آخرين فقراء جدا , و تجعل الباقين يتصارعون كالمجانين على الفتات الباقي . هذا هو القانون . إذا التحقت بكلية الحقوق سترى هذا . و يمكنك أن ترى وجهة نظري في أعداد الكتب الثقيلة الضخمة التي يحملونها هناك . كم كتاب يحمل عنوان “الحقوق الدستورية” و كم كتاب يحمل عناوين “الملكية” , “العقود” , “الجنح” , “قانون المؤسسات” . هذا هو مجال القانون الذي يدور معظمه فيه . القانون هو “بدل الوقود” رغم أنه ليس لدينا “يوم لبدل الوقود” , و لا مقالات تدبج عن “بدل الوقود” . هناك أجزاء إذن من القانون تنشر من أجل الاحتيال علينا . عفوا . فالقانون هو وثيقة إعلان الحقوق . و هناك اجزاء أخرى من القانون تعمل عملها الهاديء دون أن يهمس أحد بشيء عنها .

ها قد بدأنا طريق العودة . متى صدرت وثيقة الحقوق لأول مرة ؟ حاول أن تتذكر .. في فترة رئاسة (جورج واشنطن) Washington الأولى . . شيء عظيم . لقد أقرت وثيقة الحقوق . مع الكثير من الدعاية الصاخبة المثيرة . و في نفس الوقت تم تمرير برنامج (هاملتون) Hamilton الإقتصادي . بلطف و هدوء , أعطى الأغنياء المال . إنني أبسّط الأمور قليلا , لكن ليس بدرجة مخلّة . لقد بدأ الأمر ببرنامج (هاملتون) , و يمكننا أن نرسم خطا مستقيما يجمع برنامج (هاملتون) الإقتصادي , و بدل الوقود و الإعفاء الضريبي للشركات . على طول هذا الخط المستقيم امتد التاريخ . حيث تنشر وثيقة إعلان الحقوق , بنما تبقى التشريعات الإقتصادية غير معلنة .

تعرف أن إنفاذ أجزاء القانون المختلفة لا تقل أهمية عن نشرها . هل وثيقة الحقوق نافذة ؟ حسنا , ليس تماما . ستجد مثلا ان حرية التعبير في القانون الدستوري مفهوم صعب و غامض و مضطرب إلى أقصى حد . لا أحد يعلم حقا متى عليه الكلام و متى لا يحق له . تحقق من ذلك في جميع قرارات المحكمة العليا . و إنني أتحدث عن التنبؤ في النظام . لا أحد يمكنه التنبؤ حقا بما سوف يحدث إذا ما وقف في زاوية شارع ليتحدث . حاول أن تخبرني الفرق الجوهري بين قضية (تيرمينيللو) Terminiello case و قضية (فاينر) Feiner case , أو أن تخبرني بما سيحدث حقا إذا ما وقفت لألقي خطابا . و بالمناسبة هناك فصل في القانون ليس غامضا للغاية , و يختص بحق توزيع المنشورات في الشوارع . و قد كانت المحكمة العليا واضحة جدا بهذا الشأن . ففي أحكامها الواحد تلو الآخر و هي تؤكد على الحق المطلق في توزيع المنشورات في الشوارع  . حسنا حاول إذن . أخرج إلى الشارع و ابدأ في توزيع المنشورات . و ستجد شرطيا يأتي إليك قائلا : “أخرج من هنا” فترد أنت :”ألم تسمع عن قضية (مارش) ضد (ألاباما) Marsh v. Alabama 1946 ؟” . . هذه هو واقع وثيقة الحقوق . و هذا هو واقع الدستور , ذلك الجزء من القانون الذي يصوّر لنا كل شيء جميلا رائعا . و بعد سبع سنين من صدور وثيقة الحقوق التي تنص على أن :” لا يصدر الكونجرس يحد من حرية التعبير.” , مرّر الكونجرس قانونا حدّ من حرية التعبير . تذكّر قانون التحريض Sedition Act في 1798 .

و هكذا لم يتم إنفاذ وثيقة الحقوق . بينما تم فرض برنامج هاملتون , لأنه عندما تمرد الفلاحين في بنسلفانيا 1794 (تمرد الويسكي) , امتطى (هاملتون) Hamilton جواده , و ذهب بنفسه لقمع التمرد و التأكد بنفسه من تطبيق الضريبة على الدخل . و يمكنك تتبع القصة وصولا إلى يومنا هذا . ما هي القوانين التي تطبّق , و ما هي القوانين التي لا يتم تطبيقها . لذا ينبغي على المرء أن يكون حذرا عندما يعلن : ” أنا مع القانون , و أنا أقدّس القانون ” . عن أي جزء من القانون تتحدث ؟ . أنا لست ضد القانون بالكامل . لكن أعتقد أنه يجب علينا أن نبدأ في التمييز في أي القوانين تفعل ماذا في البشر .

و هناك مشاكل أخرى متعلقة بالقانون . فمن الغريب حقا أننا نعتقد أن القانون يجلب النظام , بينما القانون لا يفعل ذلك حقا . كيف لنا أن نعرف أن القانون لا يحقق النظام ؟ فلننظر حولنا . إننا نعيش وفق قواعد القانون , لاحظ كم لدينا من النظام ؟ . . يقول الناس : ” لدينا ما يدعو للقلق من العصيان المدني , لأن ذلك سيؤدي إلى الفوضى .” فلنلق نظرة على عالمنا الحاضر الذي يسود فيه القانون . هو عالم أقرب إلى ما يسميه العقل الشعبي بالفوضى . ارتباك و فوضى و لصوصية دولية . إن النظام الوحيد الذي يستحق حقا لا يأتي من خلال فرض قوة …. القانون , بل يأتي من خلال إنشاء مجتمع عادل تتأسس فيه علاقات متناغمة , و يحتاج حدا أدنى من التنظيم لإنشاء تريبات مقبولة بين الناس . لكن النظام المبني على القانون و على قوة القانون هو نظام الدولة الشمولية , و يؤدي حتما إما إلى ظلم شامل أو إلى التمرد في نهاية المطاف , و بعبارة أخرى , إلى فوضى هائلة .

إننا نتربى على الفكرة القائلة بقدسية القانون . سئلت والدة (دانييل بيريجان) عن رأيها في خرق ابنها للقانون , و قد أحرق مسودات سجلات واحدة من أكثر الأعمال عنفا في هذا القرن , احتجاجا على الحرب , ثم حكم عليه بالتالي بالسجن , المكان الذي ينبغي أن يكون فيه المجرمون . سألوا والدته و هي في الثمانينات من عمرها عن رأيها في خرق ابنها للقانون , فنظرت مباشرة في وجه الشخص الذي يجري المقابلة و قالت : ” إنها ليست شريعة الرب ” . و هذا ما نسيناه الآن . لا شيء مقدس في القانون . فكّر في الرجال الذين صنعوا القانون , و ستجد أن القانون لم يخلقه الرب , بل خلقه (ستورم ثورموند) Strom Thurmond . و إذا كنتم تحملون أدني فكرة عن حرمة القانون و قدسيته , فقط ألقوا نظرة على المشرعين الذين يضعون القوانين في طول البلاد و عرضها . ألقوا نظرة على دورات المجالس التشرعية في الولايات , و ألقوا نظرة على الكونجرس , على هؤلاء الذين يصنعون القوانين , التي يفترض فينا أن نبجّلها .

و يتم كل هذا بما يتناسب مع استغفالنا . و هذه هي المشكلة . في الأيام الخوالي كانت الأمور مشوشة , كنت لا تعرف . أما الآن فأنت تعرف . كل شيء مكتوب في الكتب . و الآن نمضي عبر إجراءات المحاكمات . الآن تحدث الأشياء التي حدثت من قبل , عدا أننا نمضي عبر إجراءات صحيحة . في (بوسطن) اجتاز شرطي ممرات المستشفى و أطلق النار خمس مرات على رجل أسود , كان قد أهانه مسبقا , فقتله . و عقدت جلسة استماع . و قد قرر القاضي أن هناك ما يبرر ما فعله الشرطي , لأنه لو لم يفعل ذلك , لفقد احترام زملاءه . حسنا هذا ما يعرف بالمحاكمة العادلة , و هي شيء لم يفلت منه الشرطي . إننا نمر عبر الإجراءات المناسبة حيث كل شيء معدّ . و لياقة القانون تستغفلنا .

لقد تأسست الأمة في ظل عدم احترام للقانون , ثم جاء الدستور و مفهوم الإستقرار الذي يحبه كلا من (ماديسون) Madison و (هاميلتون) . لكننا وجدنا فيما بعد أن الإطار القانوني لم يكن كافيا في أوقات معينة حاسمة في تاريخنا , فكان علينا لإنهاء الرق أن نتخطى الإطار القانوني , و كان علينا أن نتخطاه في زمن الثورة الأمريكية أو الحرب الأهلية , و كان على الإتحاد الخروج على الإطار القانوني في ثلاثينيات القرن العشرين من أجل التأسيس لبعض الحقوق .و المشاكل في وقتنا الحالي , الذي قد يكون أكثر حرجا من زمن الثورة أو الحرب الأهلية , أكثر هولا بحيث تتطلب منا الخروج على الأطر القانونية من أجل الإدلاء ببيان أو المقاومة أو إنشاء نوع من المؤسسات أو التأسيس لعلاقات يجب أن تكون في المجتمع المحترم . لا أتحدث عن عملية التدمير فقط , بل عن البناء و التأسيس كذلك . لكن حتى لو بنيت شيئا لا يفترض فيك أن تبنيه , و لنقل حديقة عامة مثلا , و ليس في هذا هدم للنظام , أنت تبني شيء ما و حسب , لكنك تفعل ذلك بطريقة غر مشروعة , و ستجد القوات النظامية تطردك خارجا . هذا هو الشكل الذي يتخذه العصيان المدني شيئا فشيئا , أن يحاول الناس بناء مجتمع جديد في  غمرة المجتمع القديم .

و لكن ماذا عن التصويت و الإنتخابات ؟ كعصيان مدني , لا نحتاج إلى الإنتخابات في كثير أو قليل , كما قيل لنا , لأن بإمكاننا تخطي النظام الإنتخابي . و الآن يجب أن نكون قد تعلّمنا , أو ربما لم نتعلّم . لأننا نشأنا على فكرة أن لجان الإقتراع مكان مقدس , تماما كغرفة الإعتراف في الكنيسة . تذهب إلى صندوق الإقتراع ثم تخرج . . يلتقطون صورتك و ابتسامتك المبتهجة على وجهك , لتضعها فما بعد بين أوراقك . لقد قمت بالتصويت للتو . لكن لو كنت قرأت حقا ما يقوله علماء السياسة عن عملية التصويت , لوجدت أن عملية التصويت خدعة ليس إلا . و الدول الشمولية تحب التصويت . إذ تجعل الناس ذهبون إلى صناديق الإقتراع و يسجلون موافقتهم . و أنا أعرف أن هناك فرق , إن لديهم حزبا واحدا أما نحن فلدينا حزبان . نحن أكثر منهم بحزب واحد كما ترى .

إن ما نحاول القيام به , كما أفترض , هو العودة إلى مباديء و أهداف و روح وثيقة إعلان الإستقلال . هذه الروح التي هي تحدي لكل سلطة غير منطقية و كل قوة تحرم الناس من حياتهم و حريتهم و حقهم في تحقيق سعادتهم , و بالتالي , و في ظل هذه الظروف , فإنها تلح على الحق في تعديل أو إلغاء الحكومة في شكلها الحالي , و نؤكّد على الإلغاء . لكن لتأسيس المباديء الواردة في إعلان الإستقلال , نحن بحاجة للخروج على القانون , أن نتوقف عن الإذعان للقانون الذي يطالب بقتل أو يوزّع الثروة بالطريقة التي تتم الآن , أو التي تضع الناس في السجن بسبب أخطاء فنية صغيرة , بينما تبقي آخرين ذوي جرائم جسيمه خارجه . إن أملي أن هذه الروح ستسري , لا في هذا البلد حسب , بل في بلدان أخرى لأن البشر جميعا في حاجة إليها . لأن البشر جميعا في حاجة إلى روح عصيان الدولة , التي هي في الأصل ليست شيئا ميتافيزيقيا , بل مسألة سلطة و ثروة . إننا في حاجة إلى نوع من الإعلان عن الإعتماد المتبادل بين الناس في جميع بلدان العالم و الذين يعملون بجهد من أجل الفكرة نفسها .

المصدر

The Problem is Civil Obedience

http://anarchist-document.blogspot.com/2012/02/blog-post_10.html

آنارشیسم چیست (و چه نیست) ؟

نوشته:‌ لیز ا. هایلیمن
ترجمه: امیرغلامی

آنارشیسم به عنوان یک فلسفه ی سیاسی، آکنده از بدفهمی است. دلیل اصلی این بدفهمی ها این است که آنارشیسم در حقیقت یک شیوه ی متکثر اندیشیدن است که به راحتی در قالب یک شعار ساده یا خط حزبی نمی گنجد. اگر شما از ۱۰ آنارشیست بخواهید تا آنارشیسم را تعریف کنند به احتمال زیاد ۱۰ جواب متفاوت می گیرید. آنارشیسم فراتر از یک فلسفه ی سیاسی است:‌ آنارشیسم یک شیوه ی زندگی است که حیطه های سیاسی، پراگماتیک و فردی زندگی را در بر می گیرد.

anarchism2.png

ایده ی اصلی آنارشیسم این است که اتوریته ی سلسله مراتبی [هیرآرشیک ]1 – چه سلطه ی دولت، چه سروری زعمای دین یا نخبگان اقتصادی – نه تنها غیرضروری است بلکه نقش مخربی بر شکوفایی قابلیت های انسان دارد. آنارشیست ها عموما معتقدند که انسان ها می توانند و باید بر پایه ی خلاقیت، تعاون و احترام متقابل امور خود را سامان دهند و لذا نیازی به ارباب و سرور و زعیم و مقتدا ندارند. به اعتقاد آنارشیست ها قدرت سلسله مراتبی ذاتا فساد انگیز است و اتوریته ها به ناگزیر بیشتر دلمشغول بقا و بسط قدرت خود هستند تا خیر رساندن به زیردستان شان. آنارشیست ها عموما بر این باورند که امور اخلاقی، امور شخصی هستند و باید بر پایه ی رعایت حال دیگران و بهزیستی جامعه باشد نه بر پایه ی تحمیل از جانب اتوریته های حقوقی یا قانونی (از جمله قوانین تقدیس شده ای مثل قانون اساسی). بیشتر فیلسوفان آنارشیست معتقدند که افراد خود مسئول کردارشان هستند. اتوریته پدرسالار، یک ذهنیت تحقیرشده را به مردم تحمیل می کنند که در آن مردم به جای آنکه خود بیاندیشند و عمل کنند منتظر می نشینند تا زعما و اولیای امور نیازهایشان را برآورند. وقتی یک اتوریته به خود حق می دهد تا در بنیادی ترین تصمیمات اخلاقی افراد دخالت کند و حرف آخر را بزند مانند اینکه چه کسی لایق مرگ یا قتل است (مانند مجازات اعدام، خدمت سربازی اجباری یا سقط جنین)‌ آزادی آدمی به قهقرا می رود.

آنارشیست ها میان اقسام مختلف سلطه – از جمله فرودستی زنان (سکسیسم)، نژادپرستی (ٰراسیسم)، ضدیت با دگرباشان جنسی، استثمار طبقه کارگر و شوونیسم ملی – رابطه می بیند و تأکید دارند که اگر ما به مقابله با یکی از این اقسام بی عدالتی متمرکز شویم و از بقیه غافل بمانیم ره به جایی نخواهیم برد. آنارشیست ها باور دارند که وسایلی که برای تغییر جهان به کار می گیریم باید متناسب با اهدافی باشد که امید داریم به آنها دست یازیم. آنارشیست ها به رغم اختلاف نظرهایی که درباره ی استراتژی ها و تاکتیک ها دارند،‌ از جمله در مورد نحوه ی سازماندهی و نیز موجه بودن اِعمال خشونت برای سرنگونی نهادهای خشونت ورز، اغلب می پذیرند که تمرکز مبارزه نباید صرفا بر نابودی نظم موجود باشد بلکه همچنین باید معطوف به شکل دادن صور نوین و انسانی تر برای جایگزینی نهادهای سلطه گر کنونی شکل داد.

تاریخچه آنارشیسم

آنارشیست ها در جنبش های انقلابی سراسر تاریخ نقش داشته اند. انقلاب فرانسه که در سال ۱۷۸۹ آغاز شد یک مولفه ی قوی آنارشیستی داشت. آنارشیست هایی مانند پیر-ژوزف پرودون، پیتر کروپوتکین، میخائیل باکونین و اریکو مالاتستا نقش عمده ای در بالندگی نظریه ی انقلابی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم داشته اند. آنارشیست ها نقش اساسی در جنبش های انقلابی سال های ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷ روسیه داشته اند، اما به محضی که بلشویک ها قدرت خود را تحکیم کردند، cnt-fai.jpgآنارشیست ها را (اغلب بی رحمانه) سرکوب کردند. انقلاب اسپانیا در سالهای ۱۹۳۶-۱۹۳۹ صحنه ی گسترده ترین تحقق آنارشیسم در عمل بود که در آن سازمان های آنارکوسندیکالیست FAI و CNT با موفقیت آلترناتیوهای اجتماعی و اقتصادی کارآ و غیرسلسله مراتبی را پیاده کردند.

در جنبش های سندیکایی ایالات متحده و مکزیک و آمریکای لاتین نیز تأثیر آنارکوسندیکالیسم مشهود بوده است (مثلا در اتحادیه ی کارگران صنعتی جهان IWF 2). چهره های برجسته ی آنارشیست مانند اِما گلدمن و الکساندر برکمن در سال های ابتدایی قرن بیستم در جنبش های رادیکال مختلفی شرکت داشته اند. در بسیاری از جنبش های اجتماعی آلترناتیو دهه ی ۱۹۶۰ نیز تأثیر نگرش آنارشیستی مشهود است (از جمله بخش هایی از جنبش فمنیستی، جنبش رهایی همجنسگرایان، جنبش های ضدجنگ و حامی آزادی بیان)، گرچه در بسیاری موارد این رگه ی آنارشیستی در سایه ی جریان های مارکسیست/لنینیست/مائوییستی مغفول مانده یا آشکارا منکوب شده است.

آنارشیسم چه نیست؟

در تلاش برای توضیح اینکه آنارشیسم چیست، خوب است ببینیم آنارشیسم چه نیست:

کمونیسم: گرچه بسیاری از آنارشیست ها به کمونیسم و جمع گرایی ارج می نهند اما تمامیت خواهی3 نظام های کمونیستی، با به بیان دقیق تر مارکسیست-لنینیستی بلوک شرق سابق را نفی می کند. شکاف میان آنارشیست ها و مارکسیست ها از سال های ۱۸۷۰ و هنگامی آغاز شد که آنارشیست ها دریافتند که مارکسیسم، تداوم تمامیت خواهی تحت نامی دیگر است. احزاب مارکسیست-لنینیست به طور سنتی بر نیاز به یک حزب پیشرو طبقه ی کارگر و دیکتاتوری پرولتاریا تأکید داشته اند. این ایده ها اساسا در تضاد آنارشیسم است که بر ضدیت با تمامیت خواهی و بیشینه کردن آزادی های فردی تأکید دارد. اگرچه مارکسیسم ارتدکس پیشگویی می کند که دولت در گذر زمان «زوال می یابد» اما تاریخ به کرات نشان داده که چگونه رژیم های کمونیستی قدرت حکومتی خود را تحکیم کرده اند و سپس به سرکوب مخالفان و دگراندیشان پرداخته اند.

لیبرتارینیسم4: هر چند آنارشیسم همپوشانی هایی با لیبرتارینیسم دارد اما این دو را نباید یکی گرفت. هر دو نگرش بر آزادی فردی و میل به خلاصی از شر حکومت تأکید دارند. بسیاری از لیبرتارین ها اولیت اصلی را به فرد می دهند و بر اصالت علائق نیکوی افراد اصرار دارند حال آنکه تأکید اغلب آنارشیست ها بر همکاری و تلاش مشارکتی برای بهبود وضعیت همه ی اعضای اجتماع است. لیبرتارین ها را می توان از دیدگاه اقتصادی شان بازشناخت. آنان حامی بازار آزاد سرمایه داری با کمترین میزان دخالت حکومت هستند (و برخی از آنها خود را «آنارکو-کاپیتالیست»‌5 می خوانند)؛ لیبرتارین ها استفاده از زور برای دفاع از اموال خصوصی را مشروع می دانند، مخالف هرگونه مداخله ی دولت در کسب سود اقتصادی هستند و ارزش هایی را که نتوان با کمیت های اقتصادی (عموما پول) سنجید خوار می شمارند. هر چند که لیبرتارین ها مخالف دولت هستند اما اغلب مخالف همه ی صور سلطه و سلسله مراتب (هیرآرشی)6 نیستند و اغلب یک مولفه ی «بقای اصلح» یا « اراده [ی اقتصادی] موجب حق است»7 در فلسفه ی لیبرتارین یافت می شود. همچنین آنان در پی تغییر رادیکال روابط قدرت اجتماعی، به ویژه روابط مبتنی بر قدرت اقتصادی، نیستند. در مقابل، آنارشیست ها رویکرد سوسیالیستی تری دارند و خواهان نابودی سیستمی هستند که در آن ثروتمندان می توانند به میزان نامتناسبی از مواهب اجتماعی بهره مند شوند و ضعفا مجبورند در مضیقه و فلاکت زندگی کنند. هر چند آنارشیست ها ابتکار، هوش و خلاقیت فردی را ارج می نهند اما معتقدند که کسانی که بهره ی کمتری از این قابلیت ها دارند نیز باید از کرامت و عدالت برخوردار باشند. ابژکتیویست ها8 حامی یک روایت افراطی لیبرتارینیسم هستند. حزب لیبرتارین [ایالات متحده] نسبتا میانه رو است و تأکیدش بر اموری مانند اصلاحات انتخاباتی، الغای قوانین ممنوعیت مواد مخدر و نیز کاهش مقررات دولتی است. بسیاری از لیبرتارین ها «مینارشیست»9 هایی هستند که معتقدند صورتی از دولت ضروری است اما دولت باید تا سرحد امکان کمینه و غیرمداخله گر باشد. این که چه نوع نظام اقتصادی در یک جامعه ی آنارشیستی پذیرفتنی است، یک پرسش گشوده است. برخی آنارشیست ها معتقدند که همه ی اقسام سرمایه و اقتصاد بازار باید ملغا شوند؛ برخی دیگر خواهان نظامی هستند که مشوق مالکیت توسط کارگران و یک دموکراسی مشارکتی تمام عیار درون یک اقتصاد بازار باشد؛ و گروهی دیگر معتقدند که چند نظام اقتصادی متفاوت می توانند همزیستی داشت باشند به شرطی که هیچ کدام نکوشد تا قواعد و ارزش های خود را بر بقیه تحمیل کند.

لیبرالیسم:‌ انگاره ی سیاسی غالب در این کشور [ایالات متحده] آنارشیسم را با چپ گرایی مترادف می شمارد و چپ گرایی را با لیبرالیسم. اما آنارشیسم و لیبرالیسم تفاوت های حقیقی، چه کیفی و چه کمّی، دارند. ایده ی «چپ» از سال ۱۹۹۰ به این سو مناقشه برانگیز شده است، چرا که عمده ی سیاست مدرن از مدار تقسیم بندی سنتی میان چپ (لیبرال)/ راست (محافظه کار) خارج شده است. اگرچه بیشتر آنارشیست ها حامی سیاست های «پیشرو» هستند اما آنارشیسم واقعا جایگاهی در گستره ی سیاسی سنتی [آمریکا] ندارد. برخی نظریه پردازان ماتریسی را پیش نهاده اند که گرایش سیاسی را بر پایه ی دو محور میزان اقتدارگرایی10 اقتصادی و میزان اقتدارگرایی اجتماعی می سنجد؛ اغلب کسانی که حامی آزادی اقتصادی هستند مخالف آزادی اجتماعی اند و برعکس . عمده ی سیاست پیشروی مدرن [در دهه ی ۱۹۹۰] مبتنی بر «سیاست هویتی» است یعنی این ایده که دغدغه و علقه ی اصلی شخص باید بر پایه ی نژاد، جنسیت و/یا گرایش جنسی اش باشد. اگرچه بسیاری از آنارشیست ها اهمیت سیاست هویتی را می پذیرند اما آرمان یک فلسفه ی جامع تر آنارشیستی آن است که افراد چندان دلمشغول چنین تقسیم بندی هایی نباشند. اگر چه لیبرال ها می کوشند تا سیستم کنونی را اصلاح کنند (از طرقی مانند انتخابات، لابی کردن، و تظاهرات های سازمان یافته) اما بیشتر آنارشیست ها دیدگاه رادیکال تری دارند، و در پی جایگزینی کلیت نهادهای سرمایه داری کنونی، نه به صورت دخالت دولت مدار بلکه از طریق کنش مستقیم، در جهت خلق جامعه ای انسانی تر هستند. اگر چه آنارشیست ها عموماً برای تغییرات تدریجی نیز همچون تغییرات انقلابی ارزش قائلند، اما معتقدند که برای حصول یک جامعه ی حقیقتاً آزاد، از میان برداشتن همه ی صور روابط سلطه ی هیرآرشیک موجود الزامی است؛ از حیث تاریخی این نفی هیرآرشی جزو اولیت های لیبرال ها نبوده است. به نظر آنارشیست ها خود ساختارهای قدرت (خواه سرمایه داری باشد، خواه کمونیستی، «دموکراتیک» یا تمامیت خواه) خود ریشه ی معضلات اند پس به خودی خود راه چاره محسوب نمی شوند. اگرچه برخی از آنارشیست ها در انتخابات و تظاهرات سازمان یافته شرکت می کنند اما صرفا به این سبب که می اندیشند حتی پیشرفت های محلی کوچک و کم دامنه هم ارزشمند است؛ اما در عین حال معتقدند که این فعالیت ها صرفا نقش گام های میانی را دارند که باید برای نیل به تغییرات حقیقی و پایدار برداشت.

نهیلیسم: برخلاف شعار «ضد همه چیز» نهیلیسم، آنارشیست ها مدافع خشونت کور و کتره ای، خرابکاری، «هر کی هر چی خواست» و آشوبگری نیستند (هر چند همیشه عده ی کمی با این فلسفه هستند که خود را «آنارشیست» می خوانند). این تصور شابع که آنارشی را معادل آشوب11 می گیرند یک بدفهمی اسف بار است که ارباب قدرت به آن دامن می زنند زیرا آنان می خواهند چنین القا کنند که اتوریته برای حفظ نظم ضروری است. آنارشیست ها معتقدند که تحقق یک جامعه ی کارآمد، بسامان و عادلانه به طور غیرهیرآرشیک، غیرمتمرکز، و با مشارکت همگانی میسر است.

برخی مسائل محل بحث

آنارشیست ها در بسیاری موارد اختلاف نظر دارند. یک اختلاف نظر عمده در مورد نقش فرد در برابر اجتماع است. آنارشیست های فردگرا12 اولیت را به آزادی های فردی می دهند، در حالی که تأکید آنارکو-کمونیست ها13 (و آنارکو۰سندیکالیست ها14) بر مزایای گروه های اجتماعی بزرگ مقیاس است. نگرش همیاری گرایان15 جایی در میان دو دسته اخیر قرار می گیرد. امید کلی بر این است که در یک جامعه ی آنارشیستی ایده آل، نیازهای کلیت اجتماع چنان برآورده شود که مخلّ اراده ی آزاد و خودفرمایی افراد درون آن اجتماع نباشد.

بحث دیگر درون جنبش آنارشیستی بر سر مسئله ی تقابل زیستبوم (اکولوژی) و فنآوری (تکنولوژی) است. آنارشیست های کلاسیک با انگاره های سنتی مارکسیستی در مورد ارزش علم و خردگرایی، و این باور که پیشرفت تکنولوژیک عموماً به سود جامعه است همرأی بودند. بسیاری از آنارشیست های مدرن اما، معتقدند که فنآوری به خودی خود نه خیر است و نه شر. باید آن را نقد کرد و به شیوه ی مسئولانه ای در اجتماع به کار گرفت تا به بهترین وجه در خدمت بهره برندگان و Green_Anarchism_Wallpaper_by_anarchoart.jpgسایر کسانی باشد که از آن تأثیر می پذیرند. برخی دیگر از آنارشیست های معاصر دیدگاهی ضدتکنولوژی و زیستبوم محور داشته اند(که افراطی ترین روایت این نگرش بدوی گرایان16 و نئولودیت ها17 هستند). به اعتقاد این دسته ی اخیر جامعه ی آنارشیستی تنها از طریق طرد پیشرفت فناوری و بازگشت به شیوه ی زندگی بدوی تر، محلی و هماهنگ با زیستبوم قابل تحقق است.

مسئله ی ناسیونالیسم نیز در بحث های آنارشیست ها اهمیت دارد. عموماً آنارشیست ها مدافع ایده ی انترناسیونالیسم (یا چه بسا به بیان بهتر بتوان گفت نا-ملی گرایی18) هستند و ناسیونالیسم و وطن پرستی19 را نشانگر تلاش دولت ها برای بسط و تعمیق قدرت خود از طریق ایجاد شکاف های تصنعی میان مردمان جهان می دانند. به نظر آنارشیست ها، ملت-دولت برساخته ایست که در خدمت منافع انواع و اقسام نخبگان و سروران است در حالی که طبقات فرودست جوامع در سراسر جهان در فقر و فاقه دست و پا می زنند. در عین حال آنارشیست ها اغلب معتقدند که حمایت از برخی تلاش های آزادیبخش ملی (مانند رهایی فلسطینیان در خاورمیانه، ناسیونالیست های سیاهپوست در آمریکا، و مردمان بومی تحت ستم در سایر نقاط جهان) شایسته است چرا که ایجاد ملت های کوچک تر مستقل، گرچه همچنان بعید از آزادی ایده آل است، اما نسبت به سلطه ی استثماری و فراگستر امپراتوری های جهانی مرجح است.

جریان های درون جنبش آنارشیستی معاصر

«جنبش آنارشیستی» کنونی را می توان به بیان دقیق تر رنگین کمانی از جنبش های متفاوتی دانست که ویژگی های فلسفی و سیاسی مشترک گوناگونی دارند و بر پایه ی اصول کلاسیک آنارشیستی، و گاهی متنافر با آن اصول، عمل می کنند. گروه های گوناگونی هستند که انگاره ی کلاسیک آنارشیسم را بازتعریف می کنند.

آنارکا-فمنیست ه20ا ایده های فمنیسم و آنارشیسم را در هم می آمیزند. تأکید آنارکافمنیست ها بر رهایش زنان و نقش مخرب پدرسالاری21، بیش از آنارشیست های کلاسیک است، اما این دسته (بر خلاف برخی دیگر از فمنیست ها) از دیگر صور سلطه چشم پوشی نمی کنند. البته همه ی زنان آناشیست خود را آنارکافمنیست نمی خوانند و نه همه ی آنارکافمنیست ها زن نیستند – وجه تمایز آنارکافمنیست ها عمدتاً مربوط به این است که چقدر ارزش های خود را «زن-محور»22 می دانند و اینکه بر چه وجوهی از سلطه تأکید دارند. در آنارشیسم نیز مانند بسیاری از جنبش های سیاسی دیگر، مسئله ی جدایی طلبی23 جنسیتی حل ناشده است.
anarcha.png

از یک سو ، اصرار بر همان تقسیم بندی های تصنعی جنسیتی که نظام اجتماعی هیرآرشیک و پدرسالار بر جامعه تحمیل کرده می تواند معارض با آرمان ایجاد برابری حقیقی قلمداد شود و مانع فرو ریختن برج و بارو هایی باشد که آنارشیست ها با آن در ستیزند. از سوی دیگر، بسیاری از زنان احساس می کنند که ایجاد یک فضای زنانه درون جنبشی که سنتاً مردمحور بوده الزامی است و معتقدند که پیش از نیل به وحدت باید دلمشغولی های خاص زنان در فلسفه ی آنارشیستی جذب و به رسمیت شناخته شود. آنارکافمنیست ها عموماً راه حل های دولت محور برای مسائل زنان (مانند ممنوعیت پورنوگرافی برای کاهش خشونت علیه زنان) را نفی می کنند و به جای آن حامی خودتوانی24 و عمل مستقیم25 هستند. از ویژگی های سازماندهی آنارکافمنیستی می توان به تأکید بر تمرکززدایی، تصمیم گیری مشارکتی26 و کنشگری از پایین27 اشاره کرد. آنارکافمنیست ها عموما معتقدند که قابلیت های انسانی هنگامی به بهترین وجه شکوفا می شوند که بتوان از نقش های سنتی جنسیتی فراتر رفت لذا آنان مشوق پرورش خصال «مردانه» و «زنانه» در همه ی مردم و برابری در همه ی روابط هستند.

بسیاری از آنارشیست های معاصر در پی تحقق آرمان های آزادی اراده و خودفرمانی28 بر زندگی شخصی شان هستند. تأکید آنان بر پذیرش گزینه های گوناگون در حیطه ی جنسیت، خانواده و روابط با دیگر اشخاص است. به باور آنان، روابط میان اشخاص باید مبتنی بر انتخاب آزادانه و رضایت همه ی طرف های درگیر باشد، و نه مقید به قیود دولت، دین، یا رسوم اجتماعی. بسیاری آنارشیست ها دگرباش جنسی29 هستند – گی، لزبین، ترانس سکسوئل، یا چه بسا دوجنسه هستند. اشتیاق آنارشیستی به شکستن مقولات سنتی به ویژه نزد کسانی مشهود است که هویت های جنسی غیرمتعارف و/یا مطرود شده دارند. مانند فمنیست ها، برخی گروه های گی/لزبین/دگرباش نیز ایده های آنارشیستی ضداتوریته و کنش مستقیم را اعمال می کنند (مثلا، فعالان ایدز که برنامه های زیرزمینی تبادل سرنگ یا کلوب های استفاده از داروهای تأیید نشده را می گردانند). نزد آنارشیست ها،‌ گردن نهادن به قیود سنتی مانند ازواج، خانواده ی هسته ای پدرسالار، و زاد و ولد اجباری، خدمت به منافع صاحبان قدرت و اتوریته محسوب می شود. در تقابل با این سنت های مستقر، آنارشیست ها علاوه بر پذیرش گزینه های رایج تر سنتی، مشوق پرداختن به روابط خلاقانه و داوطلبانه ی آلترناتیوی مانند غیرتک همسری30، خانواده های گسترده و پرورش گروهی کودکان هستند. آنارشیست ها اغلب خواهان کوتاه کردن دست دولت از تأیید و رسمیت بخشیدن به روابط شخصی هستند، نه اینکه اتوریته ی دولت به روابط همجنس گرا نیز تسرّی یابد. دگرباشان آنارشیست همچنین مخالف افزایش حضور دگرباشان جنسی در نهادهای سرکوب گری مانند ارتش هستند.

آنارشیست های کلاسیک جملگی بیخدا بودند ( عمدتاً در واکنش به نفوذ مخرّب نهادهای دینی اقتدارگرای سنتی) اما برخی آنارشیست های معاصر نگرش مثبتی به مکاتب معنوی دارند:‌ از انواع و اقسام نئو-پاگانیسم31 گرفته تا الاهیات آزادیبخش درون ادیان سنتی. این علاقه به مکاتب معنوی از این باور ناشی می شود که شناخت جنبه های معنوی و قدسی شخصیت انسان، به تحقق بیشینه ی قابلیت های شخصیت و فرهنگ انسانی کمک می کند. در حیطه ی اخلاقیات، آنارشیست های معنویت گرا به مسئولیت فردی در قبال دیگران تأکید دارند و نه تبعیت از اوامر و نواهی اتوریته های قانونی و اخلاقی.
nogods-nomasters.jpg

آنارشیست های معنویت گرا عموماً همه ی جان ها را همبسته می شمارند و عقایدشان عموماً با آنارشیست های دوستدار زیستبوم و طبیعت همپوسانی دارد. با این حال همچنان یک مولفه ی قوی بیخدایانه در میان آنارشیست ها باقی است چرا که به اعتقاد آنان ایده های «قداست» و اتکا به «نظام های متعالی» موجب تحکیم انگاره های هیرآرشیک سنتی می شود که در تعارض با آزادی تمام و کمال انسان است.

بسیاری از جوانان جنبش های پانک، هنر آلترناتیو، ریو32، «کله مرده» ها33 و دانشجویان رادیکال ایده آل های آنارشیستی دارند. این جوانان می کوشند تا به طرق مختلف با بی عدالتی و از خودبیگانگی رایج در جامعه ی مصرفی مقابله کنند. مثلا با تشکیل گروه های مقاومت مبتنی بر عمل مستقیم؛ ایجاد کانون های خوداتکایی مانند زندگی اشتراکی، زندگی در ساختمان های متروکه34، برپا کردن دکه های اطلاع رسانی، و ایجاد اقتصادهای آلترناتیو مانند تعاونی های غذایی مستقل یا تولید و توزیع موسیقی خارج از چارچوب شرکت ها. اگرچه این جوانان بسیاری از آموزه های کلاسیک آنارشیسم را می پذیرند (شاید نه تحت عنوان آنارشیسم) اما عموماً بیشتر دلمشغول شان ضدیت با اتوریته و خودفرمانی در عمل و پرداختن به کنش های اعتراضی در زندگی روزمره است. برخی آنارشیست های معاصر اما، به جای این «سبک زندگی گرایی»35 بیشتر معطوف به تشکل و سازماندهی گروه ها و شبکه هایی هستند که بتوانند به طور موثر در تحولات وسیع تر اجتماعی نقش آفرین باشند.

آنارشیست ها دست اندرکار نشر گستره ی وسیعی از مطبوعات هستند:‌ از خبرنامه های یکباره گرفته تا مجله ها و روزنامه های بادوام و کتاب. آنارشیست ها به طرز فزاینده ای از اینترنت به عنوان ابزار الکترونیک نشر و تبادل نظر استفاده می کنند. اغلب اینترنت را نمونه ی آنارشی در عمل شمرده اند. در واقع هم رشد و گسترش اینترنت بدون اتوریته ی دولتی رخ داده است. مبادلات الکترونیک شیوه ای برای درنوردیدن مرزهای ملی است و می تواند اهمیت موانع فرهنگی مانند نژاد و جنسیت را به حداقل برساند. با این حال، این خطر هست که اتکای فزاینده به ارتباطات الکترونیک موجب تحکیم برج و باروهای اقتصادی شود که جوامع عصر اطلاعات را به دو بخش «داراها»‌ و «ندارها»‌ تقسیم بندی می کند. آنارشیست ها به نحو فضاینده ای از اینترنت برای برنامه ریزی رخدادها، پراکندن اخبار مهم و تبادل اطلاعات استفاده می کنند: گروه های ایمیل و یوزنت و گروه های خبری و وبسایت های چندی به آنارشیسم و مخالفت با اتوریته اختصاص یافته اند. همچنین می توان به پروژه های بلندپروازانه تری مانند آرشیوهای الکترونیک اسپانک پرس36 اشاره کرد. روشن است که دولت ها از آزادی اینترنت می ترسند و همه ی تلاش خود را برای اختلال در جریان آزاد اطلاعات بکار می گیرند (تحت پوشش مبارزه با مطالب مستهجن یا تروریسم). عده ای از آنارشیست ها هم مخالف روابط الکترونیک هستند زیرا آن را یک نوع رابطه ی «باواسطه» و غیر رودررو می دانند یا اینکه به خاطر اثرات مخرب تکنولوژی بر محیط زیست با آن مخالف اند.

نتیجه گیری

مختصر اینکه، آنارشیسم گونه گون است، و فلسفه ی متکثری است که روایت های مختلفی از آن مقبول اشخاص و گروه های متنوع بوده است. بسیاری از آنان به صراحت خود را «آنارشیست» نمی خوانند. آنارشیسم می تواند به تمام جوانب هستی انسان مربوط باشد. آنارشیسم با تأکید بر آزادی، خودفرمانی، مسئولیت فردی،‌ عمل مستقیم، خلاق و داوطلبانه، همیاری های آلترناتیو، نگرشی منعطف است معطوف به ارائه ی شیوه هایی برای تحول حیات خویشتن، و نیز کنشگری رادیکال برای ایجاد تغییرات رادیکال و پاینده در جامعه و دگرگونی در جهان.

————-
متن اصلی

از سایت : http://iransecular.info/node/303

قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولت‌ها / 9

مر 16 بهمن 1390

بخش دوم / 5

جنبش شورایی یا دیکتاتوری دولت ها

سُنت دفاع از قدرت سیاسی یا مالکیت بر ساختار قدرت دولتی همان طور که در مبحث قبلی گفته شد در ضرورت تقدیس از پدر الهی در جهت رستگاری بندگان توجیه شد که ساخته و پرداختە حاکمین حاکمین و رجال دولتی برای سود جویی بیمار گونه از امکانات و منافع زندگی زیستی بوده است و این امر تنها از طریق ابزار سرکوب و سیاست کنترل بر زندگی آزاد مردمان زیستی میتوانست حاصل شود تا محصول تلاش، همکاری، هم فکری و هنر خلاق و سازنده طبیعی انسان های آزاد را به زور این قدرت سیاسی در جهت منافع اقلیتی جاه طلب، زن ستیز و سلطه جو کانالیزه کند. طبیعی است که انسان های کنترل شده و زیر ستم همواره در اندیشه راه نجات خود از این زندان بردگی بوده و دائما سر به اعتراض و شورش گذاشتەاند. اما کارشناسان و صاحبان قدرت سیاسی به تجربه آموختەاند که باید از انواع ابزارهای سرکوب و حیله های سیاسی برای تفرقه اندازی در میان مردم بهره گیرند. مهمترین سیاست میبایست در جهت تحکیم بیشتر قوانین هرمی تقسیم بندی امتیازی، رتبەای، جنسی، قومی….. فضای کار و ارزش های اجتماعی صورت گیرد تا با نظارت مداوم سیاسی، فعالیت زندگی اقشار مختلف اجتماعی بخصوص مردم فرودست را در چنگ منافع ساختار دولت امپراتوری نگهدارند و زمینه های رشد ارتباط خلاق شورایی آزاد مردم را در هم شکنند. اما در درون ساختار قدرت سیاسی، همواره یک رقابت مرگ آور بین شیفتگان قدرت وجود دارد که از ضعف رقیب برای کسب موقعیت برتر خودشان بهره برداری کنند. ساختار قدرت سیاسی، گر چه قلمرو مانورهای افراد جاه طلب و احزاب است اما این برنامۀ مدیریت تخریب گرایی صرفا در محدوده زنجیره ساختار بی عاطفه دولت باقی نمی ماند و وسعت لرزه هایش تمامی لایه های زندگی زیست اجتماعی را در بر میگیرد وانسانهای بیشماری را از سر ترس، ناآگاهی، ناچاری و درماندگی، مسخ و دیوانه خویش میسازد. مسیری از هیجان های کشنده رقابت مصرفی که به مسئلەای ظاهرا طبیعی و اجتناب ناپذیر تبدیل شده است. تقریبا هویت اکثریت نسل جوان به پول در آوردن، شهرت و کامیابی سریع از شانس و کسب موقعیت هایی است که باید در این رقابت بیمارگونه به چنگ آورند آن هم بر روی زمینی که از کثافت رقابت توسعه تخریب گرایی انواع انحصارت سیاسی، تجاری و آدم کشی اشباع شده است. میلیاردها انسان بر روی کره زمین چنان در فقر، گرسنگی، آلودگی و بیماری و مرگ، دست و پا میزنند تا سازمان ملل که خود بانی همه این جنایات است تنها شعار دهد، وای مصیبتا که اگر آب و آذوقه و پناهگاه برای مردمان گرسنه و جنگ زده مهیا نکنیم فاجعه انسانی در پیش است در حالیکه فاجعه انسانی و زیستی حداقل یک قرن است که آغاز شده و به اوجش رسیده است. مردم جهان که روزگاری از تجربه زیستی کشت وکارشان خود، آبادی ها میساختند امروزه با نابودی زیستگاه هایشان چنان وابسته به چند کیسه گندم و برنج شدەاند که با لطف الهی هواپیمای نئولیبرالیسم باید بر سرشان خالی شود. در چنین اوضاع و احوالی که جهان انسانی نیاز به همبستگی شورایی و دگرگون کننده عظیمی دارد باندهای مذهبی نظامی، احزاب مافیایی و سازمانهای چپ و راست پارلمانی مثل قارچ از زمین میرویند تا از این مخروبه سیاسی چیزی نصیب خودشان کنند. حقیقتا تعجب آور است که هنوز برخی در این تصور خام باشند که گویی چند کادر حزبی مثلا انسان دوست، برنامه آزادی بشریت را آن هم در ساختار قدرت سیاسی کشف کرده باشند. آدم های حقیری که هنوز در مقدسات دیکتاتوری پرولتاریا می لولند بی آنکه کوچکترین درکی از ابعاد فاجعه زندگی زیستی داشته باشند و اگر یک لحظه از آن ها چشم برداریم سر از سندیکاهای پارلمانی و رسانه های بی بی سی، صدای آمریکا و غیره در می آورند و یا واسطه هایشان را در دکانهای سیاسی قدرت جاسازی میکنند. شعارهای فرسایشی و بت پرستانه دیکتاتوری کارگران، ماتریالیسم تاریخی، امپریالیسم و غیره که هر چپ حزبی سجده شان میکند چه دردی را دوا میکند زمانی که شما از تحلیل آشکارترین دلایل تاریخی شکست دیکتاتوریهای کمونیسم هنوز عاجز باشید. موضوع اساسا بر سر نام ساختارهای قدرت سیاسی نیست و حتا صحبت از خصوصیات شخصیتی رهبران نیست خواه، لنین، استالین، کایزر، هیتلر، موسلینی، رضاشاه، یاسر عرفات، کندی، مائو، لیو شائو چی، تیتو، گاندی، نهرو، پل پت، هوشیمین، میتران، لخ والسا، تونی بلر، گوردن، بوش، بشار اسد، قذافی، عبدالناصر، مبارک، بن علی، پینوشه، سالوادور آلنده، صدام، ملکی، محمد نجیب الله، ببرک کارمل، کرزای، بی نظیر بوتو، پرویز مشرف، ماندلا، لومومبا، موگابه، عمر البشیر، دالایی لاما، ناتان یاهو، شیمون پرز، سرکوزی، فرانسوا اورلان، پوتین، کلینتون، اوباما، هوجین تائو، کاسترو، کیم جونگ ایل، کیم ایل سونگ، پرا چاندا، ارتگا، چاوز، مورالس، لولا، تاچر، دیلما روسوف، کرشنر، مرکل، آلن سیرلیف، حسن نصراله، بازرگان، بنی صدر، خامنەای، میر حسین موسوی، احمدی نژاد و غیره باشند مگر غیر از تحکیم ساختار باند قدرتی خود، تداوم کنترل بر آزادی مردم و توسعه اقتصادی اتمیزه و جنگ افزاری و سرکوب شوراهای آزاد اجتماعی، در مجموع چه خاصیت دیگری داشتەاند. مهم نیست که حتا با پشتوانه مردمی حکومتی را هم بر انداخته باشند نهایتا حزب جدید با شعارهای فریبندەاش، حکومت خود را مستقر ساخته است. یک انسان آگاه و منتقد کافیست همین جا بجایی و تحولات حکومت های پنج قاره را در یک قرن اخیر مورد بررسی قرار دهد. همه مبارزات آزادیخواهانه و شورایی مردم نهایتا در دست احزاب و باند های حکومتی به کج راه رفته و یا شدیدا سرکوب شدند. این ماهیت هر حکومتی است که زنجیره ساختار دولتی را به نفع ایدئولوژی باند خودش بازسازی کند و مناسبات کلیدی قوای سه گانه، خواهی نخواهی علیه تصمیم گیری شوراهای آزاد اجتماعی سریعا شکل خواهد گرفت. به فرض مسخرەای که ماندلا، اوباما، اورلان، آلنده و لنین آدم های صالح و مردمی ای باشند و بعد هم در جایگاه قدرت دولتی قرار گیرند آن هم مثلا به نفع آزادی واقعی شوراهای تصمیم گیرنده و مخالف رجال قدرتی و باندهای سرمایه داری عمل کنند یک روزه از درون ساختار قدرت خودشان دود خواهند شد. شما شک نکنید که هیچ فردی بدون حمایت باند و حزب قدرتی هرگز نشده که پایش به حکومت برسد حتا یک نمونه استثنایی هم در کل تاریخ وجود ندارد. اساسا فرد باید خصلتی جاه طلبانه و میلی هیجانی نسبت به کسب قدرت سیاسی داشته باشد تا عدەای را به دنبال برنامه رهبری خودش و حزبش بکشاند هر چند رویا پردازانه اما گرگ های روانی و مادی قدرت در انواع شبکه های ساختار قدرتی با شعارها، طرح های فریبنده حمایتی، محاصرەاش خواهند کرد و آن گاه نیروی خلاق و سازنده درون مناسبات جامعه انسانی باید به امید دستورات و قوانین جدید تیم رهبری سیاسی خود در انتظار رهایی باقی بمانند. چرا باید تا این حد جامعه انسانی را در جهت سطحی نگری و وابستگی به یک تیم مقتدر رهبری تبلیغ و ترویج کرد؟ اساسا زمانیکه رقابت بر سر رهبری کردن مردم است چرا تیم و یا کابینه رهبری حزبی و دولتی کمونیست کارگری، ارتگای چپی، اورلان سوسیالیست، میترامی جمهوری خواه، حسن نصرالله اسلامی و غیره خود را شایسته این رقابت ندانند زمانیکه تبلیغات ناجی گری کاربرد یکسانی برای هر کدام در جذب چنین سیاهی لشکری میتواند داشته باشد. مگر ماندلا از حزب کمونیست کنگره ملی آفریقا با سازش جهان غرب از زندان آزاد نشد و تیم رهبری آفریقای جنوبی را در سال 1990 برای نجات سرمایه داری تشکیل نداد؟ فردی که ده ها سال برنامه جنبش مسلحانه را در کارنامه مبارزاتی اش داشت و چنان اسطوره ملی شناخته شد که حتا اعتراض بخش های رادیکال حقیقی جنبش سیاهپوستان آفریقا در پرتو شهرت قدیسانه او محوشدند. لخ والِسا مگر از درون گارگران کشتیرانی لهستان به اوج نرسید و کل جنبش را با کله در شکم واتیکان نبرد؟! مگر گاندی نهایتا دولت نهرو را درهند به قدرت نرساند؟ از این نمونه ها همواره در حال شکل گیریست حتا پدیده اسانلو سازی از جنبش کارگران اتوبوس رانی ایران که جناح های قدرتی چپ و راست برای گرفتن اعتبارش مدام می جنگند آیا جز به بیراهه بردن خود فرد اسانلو و ذهنیت ناجی سازی در جامعه ثمر دیگری هم دارد؟! پاتریس لومومبا که برای استقلال کنگو و آفریقا به قدرت رسید توسط همان تیم رهبریش به او خیانت شد و ژنرال هایش شبانه اعدامش کردند و جسدش را سوزاندند تا قبری هم از او باقی نماند. برای سالوادور آلنده هم همین بود که از طریق حزب سوسیالیست شیلی به قدرت سیاسی رسید و با توطئه درون دستگاه دولتی خودش سرنگون شد و ده ها هزار سوسیالیست در کوچه و محله شکار و اعدام شدند. مسئله این نیست که اگر آلنده در قدرت باقی مانده بود زحمتکشان جامعه به آزادی رسیده بودند به هیچ وجه، بلکه بتدریج از چهره دولت سوسیالیستی هم زده میشدند و اگر دولت رو به فاشیسم تک حزبی مثل کره شمالی و یا چین امروزی هم نمیرفت مردم در گزینه های انتخاباتی مثل دولت چپ ارتگا در نیکاراگوئه، حزب سوسیالیست پاسوک در یونان، سوسیالیست اورلان در فرانسه، چریک های مائویست پراچاندا در نپال و غیره شرکت میکردند و گاهی به توطئه چپ، گاهی به راست تا اینکه سرانجام به اهمیت جنبش های شورایی خودشان پی ببرند و فضای مناسبات کُمونی را گسترش دهند در غیر این صورت احزاب همواره میوه مبارزاتشان را خواهند دزدید و جنبش آزادی خواهی معمولا با پرداختن بهایی بسیار سنگین در سرخوردگی رها خواهد شد تا دوباره انرژی اش را برای مبارزه آماده سازد.

بیش از حد تمسخر آمیز می نماید که چرا هر کدام از چپ های حزبی ایرانی خودشان را تافتەای جدا بافته از این سیر بی شمار تاریخ دولت های چپ و راست می پندارند که گویی به معجزەای جدید دست یافتەاند. مارکسیست لنینیسم های نپال که ده ها سال مدام درگیر جدل های فرسایشی ایدئولوژیک با چریک های مائویستی در نپال بودند و از پی چندین انشعاب تشکیلاتی و لشکرکشی ها بر سر قدرت سیاسی و متلاشی کردن جنبشهای حقیقی آزادی خواهی کارگران و زحمتکشان، بالاخره آن ها هم چند سال پیش وارد مجلس نپال شدند و ده ها کرسی صدارت و وزارت را گرفتند و کرمشان خوابید و پراچاندا رهبر مائویست ها که اکثریت کرسی پارلمان را کسب کرد به دو سال نکشید که گفت از جنگ سیاسی خسته شده است و میخواهد دیگر به زندگی خود و زن و بچه هایش بپردازد. این ها مسائل تازه و عجیبی نیست همان روند همیشگی تاریخ احزاب و دولت هاست. کافیست از طریق سایت گوگل سری به دولت نپال بزنید. مارکسیت لنینیسم ها هم حالا دیگر با کسب چند کرسی کمتر ریاستی از مائویست ها، برای خودشان دفتر و دستکی با پرچم داس و چکش در دولت تشکیل دادەاند و اساسنامه حزبی شان از رسمیت قدرت دولتی برخوردار شده است و جاه و مقام ویژەای را کسب کردەاند. در چند بند از اساسنامه شان این گونه میخوانید: که حزب ما در راستای سوسیالیسم از دولت چین، روسیه، کره شمالی، کامبوج، ویتنام دفاع میکند. آیا این خود به اندازه کافی گویای تراژدی تلخ احزاب قدرتی نیست؟ اگر جنبش زاپاتیستا در جنوب مکزیک توانست از پتانسیل حقیقی مردم ستمدیده منطقه چیاپاس، آن فضای جنبش شورایی، کانون های همیاری، تدارکاتی و کمون های مسلح را در جهت آزادی نسبی خودشان در سال 1994 بیافریند و تاثیر عمیقی بر جهان آزادی خواهی و بخصوص بر کلان شهر ویهیکس که همسایه شان است، بگذارند چرا دیگر زحمتکشان و آزادی خواهان جهان نتوانند!؟ جالب است که چپ های حزبی ایران هرگز نتوانستند از چنبره فکری حزب توده خلاصی پیدا کنند و رادیکال ترینشان بازگشت به همان خط امام است که در وفاداری به جبهه اردوگاهی کمونیسم قرار میگیرد. متاسفانه اندیشه فرهنگی چپ ایران اساسا از بینش نهضت ملی اسلامی نشات گرفته است و در درون این جبهه ناهمگن تنها درجه ملی به اسلامی آن همواره متغیر بوده است. انقلاب 1357 غیرت مذهبی و اردوگاهی استالینی کادرها را به نمایش گذاشت که حتا نتوانستند یک سوسیال دمکرات مدنی نیم بند باشند که جبهەای واحد در برابر ظهور فاشیسم را شکل دهند بخصوص که جوانه های شورایی فراگیر شده بود. اشتتباه نکنید اینجا صحبت از برخی انسان های با وجدان چپ و جوانان و زنان مبارز نیست بلکه باید این موضوع را عمیقا بفهمیم که زمینه خیانت و جنایت حزب توده و اکثریت از درون جنبش چپ رخ داده است که بیان خامی، سازشکاری و بت سازی ایدئولوژی خاندان اردوگاهی بوده است. حقیقتا از نظر بینش ساختار سرکوب چه تفاوتی بین خمینی، بازرگان، بنی صدر، یزدی ( اساسا لیبرال ها) مجاهدین، حزب توده، کمیته انقلاب، طالقانی، منتظری، رفسنجانی، بهشتی، احمد خمینی، خامنەای، میر حسین موسوی، سپاه، سازگاران، گنجی، سروش، خاتمی، کروبی و غیره بوده است همگی با خمینی و انقلاب اسلامی بیعت کردند و پایه گذار نظام فاشیسم بودەاند. دعواهای درونی آن ها تنها بر سر جنگ جناحی قدرت بوده است که تا حذف فیزیکی یکدیگر هم پیش رفتەاند. اما در تمام این دوران اکثریتی از چپ های حزبی تا همین تحولات سبز اسلامی خاتمی، کروبی، موسوی همواره از سیر تاکتیک های جناحی رژیم اسلامی از سیاست رفت و برگشت به خط امام دفاع کردەاند. از نقطه نظر چپ اردوگاهی (و سرمایه داری جهانی) این بازی طبیعی قدرت محسوب میشود دقیقا به مانند شعبده بازی بازگشت پوتین به قدرت است. بازی دیپلماتیک چپ و لیبرال صرفا یک تجارت سیاسی است و از جانب تمام دولت ها همواره به رسمیت شناخته شده است و از هر نوع حیله گری سیاسی و دیپلماسی موفقی در بردن رقیب، جذب سرمایه، فریب زحمتکشان و شکست جنبش های شورایی به وجد می آیند و تعهد به انسانیت و آزادی در چشم آن ها همان تفسیر تاریخی مدیریتی و ابزاریست که در انقلابصنعتی مدرنیسم آن را سرمایه انسانی می نامند تا در خدمت قدرت سیاسی و منافع روانی و مادی اقتصادی و فرهنگ سلطه جویی شان مورد بهره برداری قرار گیرد. بسیاری از پروژه های مائو در ایجاد صنعت بزرگ به تقلید از استالین بر پایه همین سیاست استفاده ابزاری از کارگران برای ساختن گام های بزرگ امپراطوری چین بوده است. حال لنینیست های به اصطلاح رادیکال ایرانی در عرصه کشور ملی، کل جناح ها و رجال اسلامی را به عنوان شرکای یک نظام ارتجاعی در نظر میگیرند اما در عرصه جهانی گرفتار تناقض اردوگاه کمونیسم حزب توده هستند و معلوم نیست چرا دیکتاتوری توتالیتر لنین و استالین را به پوتین پارلمانی ترجیح میدهند؟ آیا این غیر از شیفتگی چپ حزبی به تجارت قدرت سیاسی در بازگشت به خط رهبری فسیل شده لنین می باشد که چیزی غیر از بازگشت باند رهبری موسوی و کروبی به روزهای خوش پیروزی انقلاب اسلامیامام نیست که همگی با هم سر آزادی را کامل بریدند و حالا به جان هم افتادەاند. چطور ممکنه وقتی رادیکال های حزبی ما به انقلاب اکتبر حزب بلشویک لنین میرسند تمامی جنایات کمیسرهای دولت امپریالیست روسیه به ناگهان از گردن لنین پاک میشود. کمیته انقلاب ژنرال ترتسکی، دفتر سیاسی، کمیته مرکزی، شورای کمیسرهای خلق (کابینه وزیران) همگی در اقتدار رهبری لنین برنامه ریزی میشدند. اساسا پلیس امنیتی چکا به رهبری جلادی چون دزرژینسکی را خود لنین شخصا در دسامبر 1917 طراحی کرد و شوراهای کارگری، دهقانی و هر گونه آزادی اجتماعات را شدیدا سرکوب کرد. لنین دولت بلشویک را با یاران حرفەای ده و بیست سالەاش پی ریزی کرد و سازمان امنیت چکا را همواره به عنوان مشت آهنین انقلاب و بازوی پرولتاریا می شمرد آن وقت رادیکال های حزبی هنوز میگویند، عده ای جاه طلب، سازشکار، رویزیونیست، میانه رو و راست گرا، مسیر حزب را به سوی امپریالیست بردند و چقدر لنین بیچاره را همه غصه دادەاند. اگر تحلیل های پوچ و آبکی این احزاب را از چگونگی امپریالیست شدن روسیه و چین بخوانید به عمق فاجعه پی میبرید که چگونه صرفا یک شبکه از رگه های روانی ایدئولوژی سیاسی لنینی، این خاندان دیکتاتوری پرولتاریا را به هم آویزان نگهداشته است. اگر بعد از گذشت 90 سال از آن زمان، احزاب چپی هنوز لنین را نماد آزادی می بینند پس صد رحمت به حزب توده که بعد از سی سال معتقده که دفاع اش از فاشیسم اسلامی در مسیر منافع اردوگاه کمونیسم خوانده میشد زیرا حداقل شهامتش را داشته که آشکارا دشمنی کمونیسم دولتی را از عاشقان آزادی پنهان نکند و بی جهت نیست که مورد لطف رسانه های نئولیبرال و سوسیال دمکرات ها هم واقع میشوند زیرا کارشناسان سیاسی نئولیبرالیسم جهانی شده به خوبی واقفند که ماهیتا اختلافی بین انواع دولت های کمونیستی با لیبرالی در سرکوب شوراها و رقابت در چپاول منابع زیستی زندگی با یکدیگر ندارند. واقعا در چنین شرایط بحران ساختار قدرت سیاسی جهانی چرا انسان های زیر ستم این دولت ها نباید به اراده قدرت شوراهای اجتماعی خود از پایین اتکا کنند تا برای سازندگی سرنوشتشان مسئولیت پذیر باشند و دائما به عنوان وسیله و ابزاری در دست احزاب دولتی قرار نگیرند و بیاموزند که میتوانند زندگی بدون ارباب و سلسله مراتب تحقیر کننده را تجربه کنند؟ اما فراوانی تبلیغات صدها حزب و ایدئولوژی های قدرتی، همبستگی مستقل و تصمیم گیرندۀ شوراها و کانون های مردمی را مدام وابسته، منزوی و پراکنده میسازد. نمیخواهم صرفا سناریوی سیاهی را از سرعت توسعه تخریب زندگی زیستی جهان توسط قدرت سیاسی انحصارات اینجا مطرح کرده باشم و رشد امید بخش جنبش های شورایی را کم بها دهم اما باید هوشیار باشیم که نخبگان ایدئولوژیک دولتی، بازی و سیاست فریب دهی شوراها را با تصنعی کردن مفهوم شورایی هم اکنون آغاز کردەاند. در آمریکا احزاب جناحی دمکرات ها به یاری هنرمندان، هنرپشگان، ورزشکاران، غیر دولتی ها (ان جی او) و مشاورین سیاسی در تلاش و توطئه هستند تا فوران جنبشهای مخالف انحصارات وال استریت، شوراهای اعتراضی خیابانی و محلی و نارضایتی کارگری و عمومی را در خط انتخاباتی اوباما فرموله کنند. رابرت ریچ وزیر کار سابق کلینتون در برنامه رادیویی امی گودمن دمکراسی در اکنونفریاد میزند: دوران بسیار حساسی است زیرا آزادی بیان مردم به آزادی پول، و حقوق جامعه مدنی به حقوق قدرت انحصارات تبدیل شده است ما نباید اجازه دهیم میترامی از حزب جمهوری خواه به قدرت رسد ما باید سندیکاهای کارگری را رشد دهیم و از جنبشهای اعتراضی مردم دفاع کنیم و آن ها را به خیابان کشیم تا اوباما به پیروزی رسد، عجبا! امی گودمن می پرسد: شما خودتان وزیر کار کلینتون بودید پس چرا او سیاست دی ریگولیشنیعنی آزادی مطلق انحصارات سرمایه در استثمار جامعه بدون دادن مالیات و نظارت دولتی و در عین حال حذف خدمات و پرسنل اجتماعی را پیاده کرد (تازەامی گود من سازش کرد و نگفت که کلینتون در کنار حذف حقوق اجتماعی، صدهزار نیروی پلیس امنیتی را در بازار سرمایه افزایش داد تا با بروز شورش های احتمالی مردم مقابله کند). رابرت ریچ میگوید: اتفاقا من خطرات این پروژه ها را به تیم رهبری کلینتون گوشزد میکردم اما من در اقلیت بودم (عجب!). آیا این شگردهای حیله گرانه، ما را به یاد گوشزدها و هشدارهای تیمهای رهبری منتظری، رفسنجانی، خمینی،احمد خمینی، خامنەای، لاریجانی، کروبی، موسوی و یا تیم های رهبری تروتسکی، کامنف، رادک، مولوتف، بوخارین، زینوویف، استالین و لنین و غیره نمی اندازد که هر کدام مثلا دلسوز تر از دیگری به فکر مردم بودند ولی کو گوش شنوا !!!!؟ بیچاره ها همه فقط وزیر و رجال سیاسی بودند کاری از دستشان بر نمی آمد و اگر هم زیاد گوشزد می کردند بهشان آدم نِق زن میگفتند که آن هم در شأن یک صاحب منصب محترم نیست. حالا آقای الگور معاون سابق کلینتون و رقیب بازنده بوش آدم خور از مردم معترض درخواست کرده برای نجات مملکت، جنبش اشغال دمکراسیرا برای پیروزی اوباما راه بیندازند. رجال سیاسی حقیقتا تا مغز استخوان فاسد، بی شرم و کثیف هستند و واقعیت این است که نظام قدرت سیاسی سرمایه داری در بحران ریشەای فزایندەای دست و پا می زند و ارتجاعی ترین سیاست ها را همین احزاب دمکرات و غیر دولتی ها تحت عنوان نیروهای دلسوزتر و معتدل تر پیاده کردەاند تا طبقه متوسط را از شورش فرودستان بترسانند که نگذارید جامعه به سوی بی قانونی، هرج و مرج و خشونت کشیده شود. سلاطین سیاسی خشونت و هرج و مرج با مصرف تریلیون ها دلار تسلیحات جنگی، نابودی منابع زیستی، چاپیدن و سلاخی میلیاردها انسان، میخواهند مقاومت و مبارزه آزادیخواهان و ستمدیدگان را مبنای بحران خشونت قرار دهند. باندهای قدرت تلاش میکنند با جذب اقشار متوسط اجتماعی، بخش های فرودست تر جامعه را مچاله کرده و به باتلاق بزهکاری برای مقاصد اوباشان سرمایه سوق دهند تا نه تنها ناامنی اجتماعی را به را به گردن آن ها اندازند بلکه بهانەای برای هر چه بیشتر پلیسی کردن فضای جامعه باشد. تنها میتوان یک موضوع را قاطعانه تر از دیروز گفت که انحصارات خود به نیروهای امنیتی قدرت سیاسی تبدیل شدەاند و جنبش های شورایی و همسایگی هم مسئولیت نجات زندگی و زمین را به عهده دارند این جدال بین دو نیروی زندگی و مرگ پرستی در سال های پیش رو خواهد بود که در بخش دیکتاتوری مدرن و تکنولوژی فاشیسم به آن خواهیم پرداخت.

له‌ ئیسپانیاش هەروەك لە فه‌ره‌نسا بەرهەڵستییەکی جەماوەریی سەربەخۆ ڕێکخرا

CNT-AIT

و. له‌ فه‌ره‌نسیه‌وه‌: سه‌لام عارف

بزوتنه‌وه‌یه‌کی هۆشمه‌ندی دژه‌ پارتیی هه‌موو ده‌وڵه‌ته‌ به‌ناو دیموکراتییه‌کانی گرتۆته‌وه‌، له‌ چوارچێوه‌ی ئه‌و بزوتنه‌وه‌یه‌دا15ی ئایار له‌ ئیسپانیا خۆپیشاندانێك دژ به‌ پارته‌ ڕامیارییه‌کان ڕێکخرا، له‌ هه‌مان کاتدا ئه‌و خۆپیشاندانه‌ بۆ به‌رقه‌رارگرتنی (دیموکراسی ڕاسته‌قینه‌!Democracia real-ya)بوو.

وا دوو هه‌فته‌یه‌ خۆپیشاندانه‌ جه‌ماوه‌رییه‌کان ئیسپانیایان گرتووەتەوە و لایه‌نگرانی گەلەکۆمەکێی سه‌ربه‌خۆش ته‌واو له‌و خۆپیشاندانه‌دا تواونه‌ته‌وه‌ و سه‌رقاڵن.

ئه‌و ناڕه‌زاییه‌ یه‌کجار قه‌ڵه‌باڵغه‌ و دژی په‌رله‌مانبازی سەرمایەدارییە، ئه‌و دیارده‌یه‌ جارێکی دی ئه‌وه‌مان نیشان دەداته‌وه‌، که‌ چینە ژێردەستەکان دەتوانن خۆیان ڕێک بخه‌ن و نادەربەست نین و هۆشمه‌ندن.

جۆری ڕێکخستن له‌ناوجه‌رگه‌ی ئاماده‌باشییه‌کاندا نه‌شونما دەکات، نه‌شونماکردنه‌که‌شی له‌و هه‌وڵانه‌دا خۆی ده‌نوێنێت،که‌ بۆ به‌شداریکردن له‌ کۆبوونه‌وه‌ و کۆڕ و کۆمه‌ڵه‌کاندا دەدرێن، داواکاریه‌کانمان پێش هه‌موو هه‌ڵوێسته‌ تاکخوازییه‌کان ده‌که‌ون، هه‌ر ئه‌وه‌شه‌ ئاوای له‌ ئێمه‌ کردووه‌، که‌ چاوەڕوانی ئەو سیستمە نیۆنه‌رایه‌تییه‌ نه‌بین، چونکە ئه‌و سیستمه‌ که‌سایه‌تیمان وردوخاش دەکات.

کۆڕ و کۆمه‌ڵه‌کان و کار و وته‌ی لیژنه‌کان وزه‌به‌خشی ئامرازێکن، که‌ دەتوانێت به‌ره‌وڕووی ده‌سه‌ڵات ببێته‌وه‌ و ته‌نگی پێهه‌ڵبچنێت.

بۆ به‌رپه‌رچدانه‌وه‌ی ئه‌و کاره‌، کاردانه‌وه‌ی توندوتیژی ده‌سه‌ڵات دوانه‌که‌وت، ئه‌وه‌ بوو هێزی ئاسایشی خاوه‌نشکۆ، ته‌قه‌ی له‌ خۆنیشاندانه‌که‌ی مه‌درید کرد و چەندین که‌س بریندار کران، ئه‌مە بێجگه‌ له‌وه‌ی، که‌ خه‌ڵکێکی زۆر باڵبه‌ست کرا و له‌نێو گیراوەکاندا هاوڕێیانی کۆمه‌ڵه‌كه‌ی ئێمه‌ش (کۆمه‌ڵه‌ی نێونەتەوەیی کارگەرانAIT) به‌رکه‌وتن، به‌ڵام دەسەلات نه‌یتوانی به‌زه‌بری پۆستاڵ بزووتنه‌وه‌که‌ بێهێز بکات.

خۆڕێکخستن له‌ ئه‌وروپا (ئیسله‌ند – ئینگلته‌را – پورتگال – ئیسپانیا و یۆنان)ڕۆژ لە دوای ڕۆژ دژی سیستمی په‌ڕپوت و هه‌ژاریی و دژی باجدانی قه‌یرانێك،که‌ قه‌یرانی ئێمه‌ نییه‌، واته‌ ئێمه‌ دروستکاری نیین، دژی هه‌موو ڕامیارییەکانی ڕامیارکاران، خه‌باتی کارگەرانی به‌شه‌کانی دیکەی دونیا به‌رده‌وامه و به‌رفراوانتر ده‌بێت.‌

سەرەرای ئەوەی که‌ له‌ فه‌ره‌نسا دیوارێکی کپکردن دروستکراوه‌، تا ده‌نگی ئه‌و بزووتنه‌وه‌ ناڕازییه‌ سه‌ربه‌خۆیه‌ی ئیسپانیا نه‌گاته‌ خه‌ڵکی، ئێمه‌ بۆ شکاندنی ئه‌و گه‌ماڕۆدان و کپکردنه‌، له‌ زۆربه‌ی شاره‌کانداLille , paris , Clermonferrand , Tolose , Perpigan…. ده‌ستپێشخه‌ریمانکرد

کۆبوونه‌وه‌ی هاوپشتی لەتەك چه‌وساوه‌کانی ئیسپانیا، له‌شاریClermontFerrand

له‌سه‌ر داوای ڕێکخراوه‌یCNT-AIT دژی ئه‌و دیواری کپکردنە، ڕۆژی 21ی ئایار کۆبوونه‌وه‌یه‌کی گشتی بەرپا دەکەین، تاوەکو ئه‌وه‌ بخه‌ینه‌ڕوو، که‌ گشت پارته‌ ڕامیارییەکان دژی ڕزگاربوونن و سه‌ندیکاکانیش ئامرازی ئایدلۆجیی ده‌وڵه‌تن و دژی ده‌وڵه‌ت هیچ کارێك ئەنجام نادەن، نه‌قیزه‌ی ده‌وڵه‌ت خۆی ده‌یانبزوێنێت.

ئێمه‌ زۆر لۆمه‌ دەکرێین، چونکه‌ له‌ پێناوی به‌هێزکردنی بزووتنه‌وه‌یه‌کی به‌رهه‌ڵستکاریی سه‌ربه‌خۆدا خه‌بات دەکه‌ین، له‌به‌رئه‌وه‌ی ئێمه‌ خۆمان خه‌باتگێڕانی ئه‌و بواره‌ین و پێویستمان به‌وه‌ نییه‌ NPA وFDG یانSUD-CGT بێن و ده‌رباره‌ی ئیسپانیا چەنەبازیی بکەن و باسی هه‌ڵبژاردنه‌کانیش لەتەك چەنەبازییەکەیاندا گرێبده‌نەوە، چونکه‌ ئیسته‌ له‌ فه‌ره‌نسه، باس هه‌ر باسی هه‌ڵبژاردنه‌کانه.‌‌

ئیسپانیا، سروەی شۆڕش

یه‌كشه‌ممه‌ 15ی ئایار له‌ سه‌رتاپای ئیسپانیادا بۆ ناڕه‌زایی ده‌ربڕین دژ بە سیسته‌م و ته‌شه‌نه‌کردنی هه‌ژاری و به‌تاڵانبردنی سامانی دونیا، کۆبوونه‌وه‌کان و خۆپیشاندانه‌کان ڕێك دەخرێن، هاورێ ئیسپانییه‌کانمان به‌ شه‌پۆلی چه‌ند هه‌زاری دژی هه‌ژاری و دێوەزمه‌ی به‌کاربردن (الإستهلاك)ی ده‌وڵه‌ت له‌ ئیسپانیا بەوێنه‌ی ده‌وڵه‌ت له‌ سوریا، داده‌ڕژێنه‌ سه‌رشەقامەکان، جا ( ئه‌و ده‌وڵه‌ته‌ چه‌پ بێت یان ڕاست) شنه‌بای شۆڕش قبوڵ ناکات و پۆلیس و میدیاکه‌ی له‌سه‌رپێن، تازەترین نموونه‌، نمونه‌که‌ی مه‌دریده.‌

له‌ مه‌درید پیاوانی ئاسایش ‌هوروژانه‌ جه‌ماوه‌ریه‌که‌یان دایه‌ به‌ر ته‌قه‌ و ده‌یان که‌سیان بریندارکرد و *** دوای ئابڵوقه‌دانی شار، ژماره‌یه‌کی زۆریش ده‌ستگیرکران و له‌نێو گیراوه‌کانیشدا هاوڕێیانی ئێمه‌ش هەبوون.

کوتوپڕ دوای ئه‌و ڕووداوانه‌ میدیای سەرمایەداری بۆ پاساوهێنانه‌وه‌ هاته‌ گۆڕێ، لەتەك ئه‌وه‌شدا، که‌ میدیا هه‌موو پرسەکان ده‌شێوێنێت، چارەی خۆڕێکخستنی بۆ ناکرێت، چونکه‌ خۆڕێکخستن ڕێچکه‌ی خۆی گرتووه‌ و تادێت فراوانتر و به‌هێزتر ده‌بێت، پێویستە ئه‌مڕۆ به‌ئاگابین و چاوه‌کانمان زیت بن و ئه‌وه‌ بزانین،که‌ دەتوانین ئه‌وه‌ بڕوخێنین، که‌ ده‌مان ڕوخێنێت،ڕۆژ لە دوای ڕۆژ گەلەکۆمەکێکە لە زیادبووندایە، (مه‌یدانی پاشا) له‌ مه‌درید جمه‌ی دێت، هه‌ر که‌ تاریکیش تادێت، هێزی پۆلیس ده‌که‌وێته‌ وێزه‌ی جه‌ماوه‌ر.

ئێمه‌ خۆمان بۆ ئه‌وه‌ ئاماده‌کردووه‌، که‌ پشتگیری ئه‌و جه‌نگه‌ کۆمه‌ڵایه‌تییه بکه‌ین، له‌ (مه‌درید)ه‌وه‌ تا ته‌رابولس، له‌ (تونس)ه‌وه‌ تا پاریس، ئازادکردنی ده‌ستگیرکراوه‌کانی (15ی ئایار)یشمان له‌بیر نه‌چووە****

سه‌رچاوه‌

http://cnt-ait.info/article.php3?id_article=1883

** ده‌مزانی ئه‌م نووسینه‌ بۆ کاتی خۆی نوسراوه‌، من مه‌به‌ستم له‌ وه‌رگێڕانی ته‌نها ئه‌وه‌بوو که‌ به‌زمانی کوردی وه‌ك به‌ڵگه‌نامه‌یه‌ك له‌به‌ر ده‌ستدا بێت، به‌ هیوای ئه‌وه‌ش، که‌‌ گه‌نجه‌کانمان له‌ خه‌باتی ڕۆژانه‌یاندا سوودی لێ وه‌ربگرن

*** سه‌یروسه‌مه‌ره‌یه‌، هه‌ر له‌ ڕۆژانی ئه‌و ته‌قه‌کردنه‌دابوو، که‌ خاوه‌نشکۆی ئیسپانیا له‌ ته‌له‌فزیۆنه‌وه‌ به‌ فەڕمی داوای لێبوردنی کرد، که‌ ڕۆژێك له‌ ڕۆژان له‌کاتی ڕاوکردندا ته‌قه‌ی له‌ فیلێك کردوه‌!! و.ك

**** ئه‌و تێکسته‌ به‌شێکه‌ له‌و ( تراکته)‌ که‌ له‌ کۆبونه‌وه‌ گشتییه‌که‌دا بڵاوکراوه‌ته‌وه.‌

إلى الرفاق الاشتراكيين الثوريين في مصر : ملاحظة سريعة على مشروعكم لبرنامج استكمال الثورة

 

مازن كم الماز

تتعلق الملاحظة بشكل أساسي باللغة المترددة أو غير الواضحة أو غير القاطعة في تبنيكم لفكرة التنظيم الذاتي للعمال و سائر الكادحين , و في القطع النهائي و الحاسم مع المفهوم الستاليني عن ديكتاتورية الحزب الطليعي أو بيروقراطية هذا الحزب “كتجسيد” “لديكتاتورية البروليتاريا … عندما يتطرق مشروع برنامج الاشتراكيين الثوريين لاستكمال الثورة المصرية إلى تلبية احتياجات الجماهير فإنه يعود للحديث “اليساري التقليدي” ( الذي هو من بقايا الستالينية ) عن أن ذلك لا يمكن إلا “من خلال دولة تقوم بالدور الرئيسي في الاقتصاد , دولة تكون مسئوليتها الرئيسية ليس تنمية أرباح رجال الأعمال بل تنمية الموارد لتحسين وتطوير معيشة الأغلبية” , إذا أخذنا هذا الكلام بمعزل عن بقية البرنامج فإننا أمام مشروع جديد لرأسمالية الدولة ( البيروقراطية ) التي أنتجت الديكتاتورية الستالينية من قبل , يجب هنا أن نستدرك لنقول أن الاشتراكيين الثوريين يعرفون الدولة العمالية في وثيقتهم “أسس الاشتراكية التي نتبناها” بأنها : “دولة يقرر فيها الكادحون من خلال مجالسهم القاعدية المنتخبة , مصيرهم و مستقبلهم” , إن هذا التعريف يعني شيئا مختلفا بالمطلق عن مشروع رأسمالية الدولة البيروقراطية الستاليني الذي يبدو أن الفقرة المذكورة في مشروع برنامجهم تلمح إليه , هناك فرق هائل جدا بين أن تصبح الدولة هي المالك الأكبر أو الوحيد لوسائل الإنتاج أي الرأسمالي الأكبر أو الوحيد ( أي نظام رأسمالية الدولة كما كان عليه الحال في الاتحاد السوفيتي السابق ) و بين أن تكون ملكية وسائل الإنتاج بيد المنتجين أنفسهم بشكل مباشر , من المؤكد أنه عندما يملك المنتجون وسائل الإنتاج مباشرة فإنهم يستطيعون في هذه الحالة أن يحكموا أنفسهم بأنفسهم فعلا من خلال “مجالس قاعدية منتخبة” , بينما عندما تكون الدولة هي الرأسمالي الأكبر , عندها تكون البيروقراطية هي التي تسيطر على وسائل الإنتاج و في نفس الوقت على توزيع إنتاج العمال و هي من تقرر عنهم أيضا فإنها تصبح طبقة حاكمة و مستغلة جديدة ليس إلا , هذا هو الفرق العملي بين رأسمالية الدولة و بين التنظيم الذاتي الحر للعمال و للمنتجين … مثل هذه الميوعة و هذا التردد في التبني الكامل لفكرة التنظيم الذاتي للعمال أو المنتجين كمضمون لمصطلح “الدولة العمالية” تتكرر أيضا في فصول أخرى كالفصل المخصص للحرية الذي تتردد مطالبه بين المطالبة بديمقراطية برلمانية أفضل و بحريات “ليبرالية” أوسع و بين الدعوة إلى “خلق ديمقراطية شعبية مباشرة من خلال اللجان الشعبية في الأحياء والمصانع والقرى لتكون أداة ضغط على البرلمان ومع تطورها بديلاً له” , حتى عندما تتحدث الوثيقة عن الديمقراطية الشعبية المباشرة فإنها تتردد في إعلانها بديلا صريحا عن نظام الهيمنة البرجوازية أي الديمقراطية البرجوازية و أيضا عن نظام رأسمالية الدولة البيروقراطية .. من أفضل الأمثلة على مثل هذا التردد الذي يظهره التروتسكيون في تبني خيار التنظيم الذاتي للعمال و الكادحين في مواجهة رأسمالية الدولة الستالينية هو برنامج الأممية الرابعة التروتسكية الذي صادق عليه مؤتمرها ال 12 عام 1985 بعنوان “ديكتاتورية البروليتاريا و الديمقراطية العمالية” , يبدو في بعض أجزاء هذا البرنامج و كأن تروتسكيو الأممية الرابعة قد حزموا أمرهم إلى جانب الديمقراطية العمالية أي التنظيم الذاتي الحر للعمال و المنتجين , عندما يتحدثون عن أن “الماركسيون الثوريون ( يدركون ) أن ظفر البروليتاريا بالسلطة يستلزم تدمير جهاز الدولة البورجوازي وفي المقام الأول جهاز القمع البوليسي والعسكري” و “أن الطبقة العاملة لا يمكن أن تمارس سلطة الدولة مباشرة إلا في إطار مؤسسات دولة من نوع مغاير للدولة البورجوازية، ألا وهي مؤسسات مبنية على مجالس عمال (سوفييتات) ذات سيادة ومنتخبة وممركزة ديموقراطيا وحسب خصائصها الأساسية كما دققها لينين في “الدولة والثورة”: انتخاب كافة الموظفين والقضاة وقادة الميليشيا العمالية (أو العمالية والفلاحية) وكافة المندوبين الممثلين للعمال في مؤِسسات الدولة. وتعاقب المنتخبين وتحديد دخلهم في أجرة عامل مؤهل وقابلية عزل كافة المنتخبين طبقا لإرادة ناخبيهم” , لكن رغم ما يبدو أنه رغبة قاطعة في تبني هذا الشكل الحر الذاتي من تنظيم العمال لحياتهم فإن واضعو برنامج الأممية الرابعة يستمرون في نقاش طويل و في لف و دوران في محاولة أيضا لتبرير شكل آخر من تنظيم السلطة , إنهم لا يدافعون نظريا فقط عن شعار “ديكتاتورية البروليتاريا” نفسه الذين يصرون على تبنيه إلى جانب الديمقراطية العمالية , بل إنهم في الواقع يحاولون تبرير دولة لينين و تروتسكي الفعلية التي لم يكن قضاتها و قادة ميليشياتها ( بما في ذلك التشيكا سيئة السمعة ) و لا موظفي هذه الدولة الآخرين , لم يكونوا منتخبين بشكل حر من القاعدة العمالية و لم يكون بمقدور هذه القاعدة أن تحاسبهم و تغيرهم عندما تريد و لم تقف أجورهم عند حد أجر عامل مؤهل , بل لقد جرى تعيينهم بقرار من المركز و كان هذا المركز وحده من يحاسبهم و يحدد رواتبهم – هذا المركز الذي تولى منذ البداية تسيير كل صغيرة و كبيرة في البلاد و أصبح عمليا مركز لبيروقراطية جديدة , بدأ صراع تروتسكي ضد هذا المركز فقط عندما حاول خصومه إبعاده عن هذا المركز , إن تردد التروتسكيين هذا يدفعهم لمحاولة تلفيق أرضية ما بين ديكتاتورية ما ( هي بالتعريف ديكتاتورية أقلية لأنه لا معنى لديكتاتورية الأغلبية في الواقع أو لممارستها الديكتاتورية ) و بين ديمقراطية قاعدية عمالية و شعبية حقيقية , إنهم مضطرين في دفاعهم عن نظام لينين – تروتسكي البيروقراطي المركزي هذا ينتقلوا من تناقض لآخر , من مطب لآخر , مثلا بين فكرة أنه “يتوجب على الحزب اللينيني الجماهيري أن يقود العمال في جهودهم لممارسة سلطة الدولة وبناء مجتمع جديد” و بين فكرة “يرفض الماركسيون الثوريون الإنحراف الإستبدالي و النخبوي والأبوي والبيروقراطي عن الماركسية الذي يرى في الثورة الإشتراكية والظفر بالسلطة وممارسة السلطة في ظل ديكتاتورية البروليتاريا مهمة للحزب الثوري الذي يعمل “باسم” الطبقة” ” , و يستمر التناقض أيضا و أيضا : “ومع أن مبدأ الماركسيين الثوريين هو تنظيم الطبقة العاملة في نقابة ديموقراطية واحدة، فإنه لا يمكن رفض التعددية النقابية” , الخ , يريد التروتسكيون أن يعارضوا البيروقراطية الستالينية و مفاهيمها في ديكتاتورية أقلية نخبوية أو طليعية على الجماهير لكنهم لا يريدون في نفس الوقت معارضة و تحدي كل إرث البيروقراطية الحزبية النخبوية اللينينية الماركسية التي أنتجت البيروقراطية الدولتية الستالينية , إنهم ملتزمون بالدفاع عن أستاذ ستالين و تروتسكي , لينين و من قبله ماركس , عن كل المواقف السلطوية التي دعا إليها لينين و ماركس و مارسوها و التي أخذت شكلها الأكثر نضجا في الستالينية , في الحقيقة إن نفس العنوان الذي اختاره واضعو برنامج الأممية الرابعة لبرنامجهم يلخص حقيقة هذا التناقض “ديكتاتورية البروليتاريا و الديمقراطية العمالية” , يريد التروتسكيون للأسباب التي تتعلق بظهورهم كتيار في الحركة الثورية و تتعلق بتاريخ معلمهم الشخصي أن يحلوا ( أو يلفقوا حلا ل ) التناقض المستحيل بين “ديكتاتورية البروليتاريا” و “الديمقراطية العمالية” , إن الخلاف بين المركزية ( اللينينية و التي تجد تجسدها الأمثل في الستالينية ) و بين اللامركزية ( التي عبر عنها واضعو برنامج الأممية الرابعة بشكل رائع بقولهم : “مجموعة اشتراكية دون طبقات من منتجين/ مستهلكين يسيرون أنفسهم ذاتيا” ) هذا الخلاف أو الصراع هو صراع عميق و جذري لا يمكن حله إلا بانتصار أحد النموذجين كما جرى في الثورة الروسية عندما تواجه المشروعين : مشروع البيروقراطية الحزبية – الدولتية بمؤسساتها الهرمية الفوقية البيروقراطية و مشروع جماهير الشغيلة التي أقامت سوفييتاتها و لجانها في المصانع و الأحياء و القرى … صحيح أنه من الضروري مواجهة خطر الانتهازية في اليسار المصري و العربي التي أساءت لهذا اليسار و حولت قسما كبيرا منه من عدو لا يساوم ضد أي طغيان و استغلال إلى مشارك بالصمت في جرائم الأنظمة القائمة لكن هذا لا يكون فقط ببلاغة ثورية تعيد إنتاج هرمية حزبية و أصولية فكرية تعني شيئا واحدا : فتح الطريق أمام ستالين جديد و ستالينيات جديدة , أمام اضطهاد و قمع و استغلال جديدان , هذه المرة ليس لصالح برجوازية تقيليدية بل صالح نخبة أو فئة بيروقراطية جديدة , مرة أخرى هذا لن يكون انعتاقا لجماهير الشغيلة بل استلاب جديد , إن التردد بين التنظيم الذاتي الحر و القاعدي للعمال و المنتجين و بين الشكل البيروقراطي الهرمي للتنظيم , الحزبي أولا ثم لمؤسسات الدولة و المجتمع , يعني شيئا واحدا في الممارسة : تغليب التوجه نحو البيروقراطية و إعادة إنتاج ديكتاتورية البيروقراطية الحزبية – الدولتية و رأسمالية الدولة البيروقراطية التي مثلت وصمة عار في تاريخ الحركة الثورية العالمية و كانت مسؤولة عن كثير من هزائم هذه الحركة و من هزائم الحركة العمالية المعاصرة أمام رأس المال , و حتى عن كثير من الجرائم بحق الطبقة التي زعمت تمثيلها و تحريرها : العمال …..

برنامج الأممية الرابعة :

http://www.marxists.org/arabic/archive/trotsky/4th/1985_dictatorship_proletariat_social_democracy.htm#2

مازن کم الماز

http://www.facebook.com/pages/%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%86-%D9%83%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B2/159164214145031?sk=likes

 

قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولت‌ها / 8

مر 16 بهمن 1390

بخش دوم / 5

تاریخ ایمان به قدرت سیاسی (دولت) / 4

زمانیکه عبادت کنندگان سلطەگری به خود جرات میدهند اینگونه به انسان و انسانیت توهین کنند و آن را عقیده و باوری مقدس بشمارند آنگاه مشخص میشود که چگونه هدف از این مزخرفات رمه شبانی، صرفا میتواند در خدمت افراد بیمار و جاەطلب قرار گیرد و چه نمادی بالا تر از قدرت دولتی میتواند تداوم الگوی این قدیسان دیوانه باشد. آنچه که ما امروزه در تدوین قوانین حقوقی دولت جمهوری مدرن مشاهده میکنیم میراث اندیشه سیاسی تاریخ همین قدیسان مرگ، جهالت و زن ستیزی است که به تنظیمات ساختاری حقوقی و کشوری ارسطویی و افلاطونی رُم باستان باز میگردد.

پس دولت کالبدی الهی دارد و احزاب باید در جان او بدمند تا پایدار و جاودانی بمانند. امروزه ایمان به وحی و شعار ناجی گری و برگزیدگی دقیقا از همین سنت امانت داری تاریخی به ارث رسیده است و میتوان فهمید چه تیپ از افراد بی مایه و تحقیر شده در هیجان دست یافتن به قدرت سیاسی، لذت سادیستی مسئولیت اختیار همیاری زندگی آزاد انسان ها را در چنگ خود میخواهند، آن هم تحت عنوان یک دوران گذار تاکتیکی از هستی زیستی تا روز موعودی موهوم. آیا این صرفا از رشد بی شعوری شهوت پرستانه آن ها در نوع نگاه شان به زندگی بر نمی خیزد؟ آن گونەای که دکتر خاویر کرمنت در کتابش به نام بیشعوریمطرح میسازد. کتابی اینترنتی که به صورت یک طنز روانشناسانه در ایران بسیار فراگیر شد. او بیشعوری را خطرناکترین بیماری از نوع اعتیاد میداند. دکتر کرمنت میگوید من خودم بیست سال در بیشعوری زندگی کردم. در بیمارستان که کار میکردم از دستور دادن به پرستاران و توپ و تشر زدن به دیگران لذت میبردم خود را آدم مهم و با پرستیژی میدانستم هر چه برای موقعیت برترم از دیگران میخواستم به آن دست می یافتم کاری میکردم که دیگران مطابق میل من رفتار کنند همیشه فکر میکردم این ها خصوصیات مثبتی به نشانه اعتماد به نفس میباشد. افتخارم این بود که میتوانستم قبل از اینکه دیگران علیه من کاری کنند من علیه آن ها اقدام کنم. از همان دوران دبیرستان یاد گرفته بودم که چگونه صدای وجدانم را خاموش سازم. از این نظر آدم های بی شعور، بسیار وقیح و قدرت طلب هستند و از تسلط بر دیگران لذت می برند و ذرەای شرم و پشیمانی حس نمیکنند و قربانی شان را خوار و بیچاره میکنند. بی شعوری مرض وقاحت و سواستفاده از دیگران است. دیوان سالاری دولت، جایگاه بیشعوران است. دکتر کرمنت مینویسد: درمان بیشعوری نیاز به شهامت زیادی دارد و چاره دیگری برایش وجود ندارد. دیر یا زود زندگی در مقابلت قد علم میکند و میگوید که تو بیشعوری، شما هم در مقابل، تکذیبش میکنید، لگدش میزنید، لعنتش میکنید، سرش فریاد میزنید، کتکش میزنید، با او جر و بحث میکنید، سعی میکنید فراموشش کنید و فحشش میدهید. اما زندگی جا نمیزند. یا شما قبل از آنکه او به حسابتان برسد به حساب خود میرسید و یا او به حساب شما خواهد رسید (ترجمه، محمود فرجامی). متاسفانه دکتر کرمنت موضوع بیشعوری را چنان به دیگر عرصەهای اجتماعی و شغلی تقلیل میدهد که مطلب جنبه شخصی و نازلی به خود میگیرد اما خواندنش بی مزیت نیست.

هومبرت کارشناس دربار الهی در سال 1058 می نویسد: آن کس که بخواهد، به درستی و سودمندی، مقام روحانی و امپراطوری را با یکدیگر بسنجد، خواهد گفت که روحانی در کلیسا به روح، و قلمرو امپراتوری به جسم مانند است، زیرا آن دو یکدیگر را دوست میدارند، به یکدیگر نیاز دارند و به ضرورت یکدیگر یاری میرسانند. اما همچنان که روح بر جسم اشراف دارد و بر آن فرمان میراند، مقام روحانی نیز، مانند آسمان بر زمین، بر مقام امپراتوری برتری دارد. پس روحانی باید مانند روح، راهنمای عمل باشد، و آنگاه، شاه همچون سر، به دیگر اعضا فرمان خواهد راند و در صورت ضرورت بر آنان پیشی خواهد گرفت. هم چنان که شاهان باید تابع روحانیون باشند، عوام الناس نیز باید برای صلاح کلیسا و کشور از شاهان تبعیت کنند (ص 267). دولت نهاد قانون اخلاقی جامعه شمرده میشود حتا اگر سکولار هم خطاب شود قادر نیست از ماهیت مذهبی و پدرسالارانه آن چیزی بکاهد همان طور که خانم یوگنیا آلباتس نوشته است که اسقف های روسی در زمان استالین اصولا از ماموران پلیس امنیتی چکای لنین (کا.گ.ب) بودند (دولت در دولت، ترجمه مهدی پرتوی). امروزه این لباس اخلاقی دینی در تفکر و تعصبات کلیشەای همه احزاب و قدرت ها حضوری آشکار دارد و نه صرفا در ظاهر عمامه و عبا، بلکه در چهره انواع دولتهای نئولیبرالیسم یهودی، مسیحی، اسلامی، کمونیستی، سکولار، دمکراتیک در هم ادغام شدەاند تا در دیانت قدرت دولتی، با عظیم ترین ابزار مخوف ضد بشری، میلیون ها آزادیخواه را کنترل و اصلاح کنند و میلیون ها نفر را هم از ترس و درماندگی با کمی رفاه مادی و پرستیژ کاذب، عملا وابسته، مطیع و ستایشگر قدرت خود نگهدارند. محور اصلی تمام آموزشگاەهای غرب همچنان در تبلیغ و ترویج این عقلانیت ابزاری پدرسالاری سیرمیکند. در اروپا با سرمایەهای شیوخ و رجال اسلامی هزاران مسجد برپا شده و ساخت بزرگترین مسجد در آلمان در توجیه ایجاد شغل و جذب سرمایه دردسر آفرین شده است. در آمریکا مذهبیون بزرگترین قدرت مالی و سیاسی هستند که با هزاران شبکه رادیویی، تلویزیونی و ماهوارەای، جوانان را به آرامش و سجده حکومت الهی میخوانند و بی آنکه مالیاتی بپردازند از پستوی لانه خدایی شان فساد، تجاوز ، وطن پرستی، جهل و سرمایه را موعظه میکنند.

قدرت سیاسی که ارسطو و افلاطون آن را به طور طبیعی از آن خدایان امپراطوری میدانستند این بار جوازش را لطف الهی مسیحیت صادر میکند و به آن مشروعیت زمینی می بخشد

آیا همه این توصیفات ستایش انگیز از ضرورت وجودی قدرت سیاسی، همان مزخرفاتی نیست که حتا فیلسوفان قرن 19 در عصر شکوفایی دولت مدرن باز به خورد مردم میدادند. ماکس وبر پایه گذار جامعه شناسی مدرن با همه انتقاداتش از خشونت دولتی نهایتا گفت راه خروجی از این دولت دیوانسالار نیست و در نهایت نماینده پارلمان آلمان شد. مارکس ماهیت دولت را ارتجاعی خواند که باید سرنگون شود اما گفت ناچاریم برای مرحله گذار به طور تاکتیکی از آن بهره مند شویم تا روز موعود کمونیسم. لنین که عشق قدرت آهنین بود دولت را درسته بلعید که مبادا ذرەای از آن به کسی رسد و بعد گفت، تا زمانیکه دولت وجود دارد صحبت کردن از آزادی فقط مهملات است زیرا تنها هدف دولت کارگران، سرکوب بی وقفه بورژوازیست و هر انتقادی به دولت پرولتاریا را با مشت آهنین جواب خواهیم داد و شعارش اطاعت از دولت کارگری تا روز محو شدنش” (آیا منظور محو همه کارگران و یا هر مخالفی نبود؟) که دیگر طبقەای وجود نخواهد داشت بود! نتیجه اینکه در آخرت تنها یک ساختاردولت کمونیستی بدون تنوع حیات زیستی در آن باقی میماند. استالین هم گفت دولت کارگران چنان باید مقتدر و بزرگ شود که دیگر نیازی به وجودش نباشد احتمالا منظورش از بزرگی، دولت پلیسی چکا بود که از وجود کارگران بی نیاز میشود. مائو هم، چنان رک و پوست کنده گفت، ما تازه در اول راه انقلاب کمونیستی هستیم تا رسیدن به دمکراسی پارلمانی دولت آمریکا راه طولانی ای در پیش داریم. عجبا !!

از سده 13 و 14 بتدریج فرایند عرفی کردن قدرت سیاسی آغاز میگردد یعنی ساختار دولت باید در نظم و کنترل امور دنیوی و کشوری حرکت کند ضمن اینکه جوهره دیانت الهی را در خود حمل میکند حتا مهم نیست که رهبران حکومت تا چه حد خودکامه، متدین و کافر باشند زیرا برگزیدگی در قدرت و هدایت مردم امریست که در سایه الهی قرار گرفته است و داوری آن از آن پس نه با کلیسا بلکه در رساندن تودەها به روز موعود خواهد بود و روحانیون تنها مردم را به بردباری، اطاعت و دوری از عصیان و شورش علیه اقتدار دولت وقت دعوت میکنند در واقع کلیسا به درستی ماهیت بقای خودش را در ضرورت وجود همزادش یعنی ساختار دولت به روشنی حس میکند چون هر دو از یک سرچشمه اقتدار نظم الهی در رهبری مردم بهره می جویند. این جا تجلی اراده خداوند نه لزوما در کلیسا بلکه در ساختار قدرت دولتی در اشکال مدرنش نمایان میشود.

بازی های فیلسوف منشانه ایده آلیستی و یا ماتریالیستی در دنیای حقیقی زندگی معاصر با تجربه دیرپای گذشته صرفا تفسیریست بر تفسیر ذهن دیگری که میتواند موضوعی پنداری و تخیلی باشد. مهم این است که انسان ها در فعالیت زندگی چگونه در کوچه، محله، همسایگی و محیط کار از حقوق آزادی یکدیگر دفاع میکنند و چگونه هنرمندانه، ارتباط همبستگی شورایی شان را خلق میکنند. زنان و مردان جنبش چیاپاس در جنوب مکزیک که در سال 1994 جنبش مقاومت شورایی را هنرمندانه در کلیت مناسبات زندگی اجتماعی شان دامن زدند برآمده از شعور و همبستگی عاطفی قوی آن ها بود و کل جنبش جهانی را به تمجید وا داشت. اکثر این بومیان سواد مدرسەای نداشتند اما مملو از عشق و همدردی بودند. آن ها از ذره ذره تجارب شفاهی تاریخ مبارزاتی گذشتگانشان بهره بردند چیزی که ما شدیدا در ایران کم داریم زیرا احزاب هرگز علاقەای به تجارب مستقیم مردم دردمند و حاشیه نشین و بومی نداشتەاند. مردمی که زیر فشار فقر، چنان زندگی شان در گرو یک لقمه نان بوده که خواست ها، درد ها و تجاربشان به فراموشی سپرده شده است. هر انسانی به گونەای متفاوت تخیلات و احساساتش را می آفریند میتواند به تاثیر از هر فلسفه، نظریه، دین، آیین و تفکری باشد و به شادابی و پویایی زندگی شورایی بیفزاید مهم این است که در جهت رشد شیوه و تفکر مساوات جویانه و آزادیخواهانه خود و دیگری کوشا باشد. شاید نگاه باستانی انسان های برده شده به ناشناختەهای هستی شناسی در مقایسه با امروز بسیار محدود بود اما مبارزه آن ها برای آزادی از اسارت سلطه، از فرایند طبیعی هویت روشن ترانسانی اش تا به امروزنمیتوانست جدا باشد. مارکس به لحاظ ذهنی آینده کمونی را حس کرد اما شخصیتا ساختار شکن نبود و تئوری هایش را نهایتا در جهت فریبندگی جاذبه قدرت سیاسی دولت فرموله کرد. اکثر کسانی که امروزه دیوانسالاری پلیسی جنون آمیز جنایت، کشتار و تخریب زندگی زیستی را بر مردم اعمال میکنند اتفاقا بسیار ماتریالیست هستند زیرا در ذهن که نمیتوان سوداگری و حکومت کرد. هگل در ذهن فلسفی اش یک چالش فکری تخیلی راه میندازد بی آنکه راه ریاضت و یا تارک دنیایی را جستجو کند اما در عمل سیاسی اش، مبانی ساختار مدرنیسم سرمایەداری را پی ریزی میکند. این گفتمان های بی سر وته فلسفی که انسان ذاتا خودخواه و جاەطلب است یک سیاست و شگرد مذهب گونه تاریخی است که صرفا میخواهد گرایش بیماری سادیستی شخصیت خویش را توجیه کند این خصیصەها برآمده از ماهیت ساختار خشونت دولتی است که دائما ناامنی، بی اعتمادی، رقابت و بی عاطفگی را در جامعه گسترش دهد.

بخش دوم – ناتمام


Repressionswelle gegen Anarchist_innen in Istanbul

Repressionswelle gegen Anarchist_innen in Istanbul

Anfang der Woche gab es einen heftigen Repressionschlag gegen Anarchist_innen in Istanbul, ihnen wird die Beteiligung an den Riots am 1. Mai vorgeworfen. Hierzu einen Text übernommen von noprisonnostate.blogsport.de und die Ankündigung für eine solidarische Kundgebung am 18. Mai vor der türkischen Botschaft in Berlin. Infos auf englischer Sprache auch auf libcom.org. Weiteres in den nächsten Tagen…

Am 14.05 gab es eine Polizei-Operation gegen Anarchist_innen in Istanbul. Mehr als 60 Gefährt_innen wurden festgenommen, denen vorgeworfen wird an den 1. Mai Riots beteiligt gewesen zu sein, bei dem der anarchistische Block Banken, Geschäfte und Institutionen angriff.
 anarchist archives project
Um 6:00 Uhr morgens griffen schwer bewaffnete Spezial-Einheiten der Polizei die Räume verschiedener anarchistischer Gruppen und Initiativen an. Die Gruppe „Revolutionary Anarchist Action“ (DAF) berichtete, dass sich die Menschen in einem der gestürmten Gebäude in Kadıköy (ein Stadtteil von Istanbul) gegen den Angiff gewehrt haben. Bis jetzt haben Anwälte nicht mal die Namen aller Festgenommenen. In der Türkei ist es gängige Praxis das Festgenommene zum Teil für Jahre ohne Prozess oder ähnliches im Knast sitzen.

Wir sind weder empört noch geschockt von diesem Angriff. Da wo wir den Staat und das System bekämpfen wird mit aller Härte zurückgeschlagen.
 Es ist nötig unseren Gefährt_innen in der Türkei unsere aktive Solidarität zu zeigen und sie in diesem Moment nicht alleine zu lassen.

Für den Aufstand für die Anarchie!

Anarchist_innen in Solidarität

Am 14. Mai kam es in Istanbul zu mehreren Hausdurchsuchungen in Privatwohnungen, Sozialen Centern, Kollektiven, sowie in diesem Zusammenhang zu der Festnahme von 60 Aktivist_innen. Die Repressionen stehen in Zusammenhang mit Aktionen vom 1. Mai in Istanbul und einer nun bekannt gewordenen 1-jährigen Überwachung der Sozialen Bewegungen. Die überwachten Aktivist_innen engagierten sich in antisexistischen, antihomophoben, tierbefreierischen und anderen sozialen Zusammenhängen. Aus Solidarität wird es eine Kundgebung vor der Türkischen Botschaft geben.

Freiheit für alle Gefangenen!

Ort: Türkische Botschaft, Rungestr. 9 (Nähe U-Bhf. Heinrich-Heine-Str., S-Bhf. Jannowitzbrücke)

http://anarsistfaaliyet.org/sokak/devrimci-anarsist-faaliyete-polis-baskini/
Anarchist Black Cross Berlin : http://www.abc-berlin.net/repressionswelle-gegen-anarchist_innen-in-istanbul

Istanbul: May day : http://vimeo.com/41606943

Wave of repression hits anarchists in Turkey following May Day demonstrations

Wave of repression hits anarchists in Turkey following May Day demonstrations. 

Yesterday night (May 13) Turkish state organized a night raid to various houses and anarchist social centres in a night raid in Istanbul. 60 people were arrested. It is yet uncertain if some of those people are anarchist or just related/friends of some anarchists. 

The apparent "reason" shown for the raids are the actions of the insurrectionary/primitivist anarchists' stone throwing on the 1st of May actions. However, the groups that are targeted are not insurrectionary anarchists. One of them is social anarchist/anarcho-communist group called "land and freedom" (toprak ve ozgurluk) the other is Revolutionary Anarchist Activity (Devrimci Anarsist Faaliyet).

Till now nothing has been heard from the imprisoned anarchists. They are not even let to talk with their lawyers. Turkish state recently developed the tactic of mass raids towards every kind of currents in the left. Till now thousands of legal Kurdish Party (BDP) members and hundreds of leftists have been imprisoned for years without even trial and a clear criminal allegation. This is the first massive operation against the anarchists. 

Some pictures of the raided anarchist cafe of the RAA:

http://anarsistfaaliyet.org/sokak/devrimci-anarsist-faaliyete-polis-baskini/

Libcom.org: http://libcom.org/news/turkish-police-forces-caught-60-anarchists-night-raids-14052012

Istanbul: May day : http://vimeo.com/41606943