ئەرشیفەکانى هاوپۆل: فارسی

همیشه وقتی برای عشق هست + فیلم های مبارزات معدنچیان اسپانیا

 

همیشه وقتی برای عشق هست + فیلم های مبارزات معدنچیان اسپانیا

 رزا: این پست تقدیم میشه به رفیق خوبمون بهروز. از جنبش کارگری. سرفراز باشی. عشق+ آزادی + برابری

 عکسی از مبارزات معدنچیان اسپانیا- همیشه وقتی برای عشق هست

  Todos con los mineros!!!

دو کلیپ موزیک با عکسهای جدید

                http://youtu.be/orv7Ibuws1k

                http://youtu.be/MQwTqFb9AYU

                KEEP FIGHTING !

 فیلم های جدید:

               Batalla campal mineros y GuardiaCivil Campomanes, León #ResistenciaMinera

              RESIST TILL VICTORY.

              YOU HAVE THE PEOPLE’S SOLIDARITY

http://youtu.be/KL3KwfDPED0KL3KwfDPED0

La resistencia de losmineros en Ciñera, León #ResistenciaMinera

awesome! this is RESISTANCE!

Striking Spanish minersfire homemade rockets at police

 در اخبار آنارشیستی بخوانیم

اخبار آنارشیستی

فیلم مستند از مبارزات مردم اسپانیا در انقلاب 1937

Ⓐ Historia de unaRevolución 1937 Un Pueblo En Armas CNT AIT,FAI IFA,FIJL Ⓐ

این چکیده ای ازمبارزات جنبش کارگران معدنچی دراسپانیا است:

محل کار 30.000 نفر کارگران معدن در خطر است. طی دو هفته گذشته این کارگران دست به یک اعتصاب نامحدود زده اند. آنها با سوزاندن لاستیک و موانع بیش از 140 جاده  را مسدود  و جلوی حرکت قطارها را در شمال غربی اسپانیا گرفته اند.

در ماه مارس دولت اسپانیا به خواسته اتحادیه های اروپایی قانونی را تصویب کرد که این قانون حامل  حذف کمک های مالی بخصوص در بخش خدمات اجتماعی و بالا رفتن مالیاتها بود. دولت مادرید تصمیم گرفته 63 درصد از یارانه های خود را در بخش صنعتی کاهش دهد.

کارگران، اتحادیه های کارگری و کارآفرینان این بخش صنعتی می ترسند که با کاهش دوسوم یارانه های دولتی، بسیاری از معادن زغال سنگ نتوانند دیگربکار خود ادامه دهند. بخصوص در مناطقی مانند  Asturien، Kastilien و León، معادن زیادی وجود دارد که کارگرانشان دست به اعتصاب زده اند.

در روستای Ciñera در استان León اعتراضات به یک نبرد خیابانی مابین کارگران و مقامات تبدیل شده است. معدنچیانی که یک بزرگراه را با زغال سنگ مسدود کرده بودند، تحت تعقیب پلیس قرار گرفتند و در همین حین شهردار شهر این منطقه، Juan Manuel López del Moral توسط مقامات با گلوله های پلاستیکی مجروح شد.

ساکنان این روستا از کارگران حمایت کرده و درهای خانه هایشان را برای فرار و مخفی شدن آنها باز گذاشتند. یکی از زنهای این روستا در مصاحبه ای با  Internetportal Leonnoticias.com گفت: آنها برای حق خود مبارزه می کنند و هر کسی میداند که این صنعت چقدر برای این منطقه مهم است.

تصاویر مبارزه  معدنچیان که از سنگر خود با پرتاب سنگ و راکت های دست سازشان دفاع می کنند و بالعکس پلیس از گازاشگ آور و شلیک گلوله های پلاستیکی در مقابل کارگران استفاده میکند، به تمامی دنیا فرستاده میشود. از آغاز اعتصابات در تاریخ 29 ماه می پنج نفر از معدنچیان در شافت Candín در نزدیکی Langreo، سنگری به عمق 600 متر برای خود حفر کرده اند.

در تظاهراتی که با شرکت معدنچیان از سراسر کشور برضد سیاستهای دولت در مادرید انجام شد، پلیس وحشیانه به تظاهرکنندگان حمله ور شد. در این درگیریها دختر دانشجویی به جرم مقاومت در مقابل مقامات دولتی برای 12 سال به زندان فرستاده شد.

نماینده مجلس آقای Gaspar Llamazares از حزب چپ های اسپانیا (IU) که در مجلس Asturienاست، گفت:

” این بی شرمی است که برای نجات بانکهای اسپانیا 100 میلیارد یورو در نظر گرفته میشود، در حالی که دولت برای کمک به صنعت و معدن زغال سنگ از پرداخت 70 میلیون یورو امتناع میکند.”

جنبش »Empörten«  هم با معدنچیان و خانواده هایشان از طریق کمیسیون حفاظت محیط زیست جنبش 15-M اعلام همبستگی کرد. البته آنها خواهان کمک های مالی و سرمایه گذاری در این صنعت برای اصلاحات می باشند و نه به این معنی که صنعتی را که براساس سوختهای فسیلی بنا شده است، حفظ کنند.

در تاریخ 18 یعنی روز دوشنبه هم یک اعتصاب سراسری در مناطق معادن زغال سنگ اعلام شده بود.

اینجا هم فروم آنارشیستای کردستان به فیلم های جدید از مبارزات معدنچیان اسپانیا پوشش رسانه ای داده. اینجا

منبع ارشیو رزا : http://www.archiverosa.blogspot.de/

 

مانيفست آنارکو فمينيسم

فدراسيون فيمينيست هاي آنارشيست

ترجمه : امين قضايي

(توضيح: خاستگاه مانفيست آنارکو فمينيسم در نروژ است . مانيفست آنارکو فمينيسم خلاصه اي از برنامۀ سياسي فمينيسم است که در سومين کنگره فدراسيون نروژ 1 تا 7 جون 1982 مورد توافق اجماع قرار گرفت.)

اکثر زنان سراسر جهان هيچ گونه حق تصميم گيري در باره مسائل مهم زندگي خود ندارند . زنان از دو قسم ستم رنج مي برند :

1ـ ستم اجتماعي عمومي که بر کل مردم روا داشته مي شود و 2- ستم جنس گرايي ثانوي – ستم و تبعيض به خاطر جنس شان

پنج شکل عمده از ستم وجود دارد :

1 ـ  ستم ايدئولوژيکي ـ تلقين عقايد توسط سنن فرهنگي ، مذهب ، تبليغات و پروپاگاندا . دخالت در عقايد و بازي با احساسات و حساسيت هاي زنان . رفتارهاي شايع مستبد و پدرسالارانه و طرز فکر سرمايه دارانه در تمامي مناطق جهان.

2 –  ستم دولتي ، اشکال سلسله مراتب سازماني که فرامين و احکام از بالا به پايين در روابط بين افراد و نيز در آنچه به اصطلاح حوزه خصوصي ناميده مي شود.

3 –  استثمار و سرکوب اقتصادي ، به عنوان يک مصرف کننده و يک کارگر در خانه و مشاغل کم حقوق زنان

4 –  خشونت مورد حمايت جامعه و حوزه خصوصي – خشونت غير مستقيم از طريق اجباري که در اثر نبود جايگزين ها يا آلترناتيوها موجب مي شود و يا خشونت مستقيم فيزيکي .

5 –  فقدان سازماندهي و ستم حاصل از نابساماني که موجب از بين رفتن مسئوليت وايجاد ضعف و انفعال مي شود.
اين عوامل همراه با يکديگر عمل مي کنند و در چرخه اي بدسگال يکديگر را تقو يت مي نمايند . هيچ اکسيري براي شکستن اين حلقه وجود ندارد اما شکست ناپذير نيست .

آنارکوـ فمينيسم دربارۀ آگاهي است . آگاهي که قيموميت ها را از بين مي برد . از اين روي اصول جامعه آزاد به تمامي بر ما آشکار مي گردد.

آنارکو فمينيسم به معني استقلال و آزادي زنان در جايگاهي برابر با مردان است . سامانه و زندگي اجتماعي که هيچ کس در آن برتر و فراتر از ديگري نيست . هر کسي اعم از زن و مرد در آن مشارکت دارد . اين امر تمامي سطوح زندگي اجتماعي همچنين حوزه خصوصي را نيز در بر مي گيرد.

آنارکو فمينيسم بدين معني است که زنان خو د تصميم گيرنده اند و مسئوليت مسائل خود را خود بر عهده مي گيرند ، در مسائل خصوصي به طور شخصي و در مسائلي که با زنان ديگر مرتبط است با همکاري ديگر زنان . در باب موضوعاتي که به هر دو جنس مربوط است اساساً و ذاتاً زنان و مردان بايد در جايگاهي برابر تصميم گيرنده باشند.

زنان در مورد بدنهاي خود بايد شخصاً تصميم گيرنده باشند و دربارۀ موضاعاتي مانند بارداري و زايمان در ميان خود زنان تصميم گيري شود. به طور فردي و جمعي بايد بر عليه هر گونه سلطۀ مردانه ، گرايش هاي کنترل و مالکيت بر زنان ، قوانين زن ستيز و به نفع استقلال و خودمختاري اقتصادي و اجتماعي زنان مبارزه نمود.

مراکز مربوط به مواقع بحراني ، مراکز مراقبت هاي روزمره ، گروه هاي مباحثه و مطالعه ، فعاليت هاي فرهنگي زنان و غيره بايد تأسيس شده و خود زنان هدايت آن را برعهده گيرند. خانواده هستۀ پدرسالار سنتي مي بايست جاي خود را به اجتماعات آزاد ميان زنان و مردان با حقوق برابر براي تصميم گيري در هر دو بخش و با احترام به خودمختاري و تماميت هر فرد بدهد .

ساختار زندگي و کار مي بايست به طور بنيادي تغيير کند ، با کار پاره قوت بيشتر و تعاون سازمان يافته تر در خانه و جامعه .تفاوت بين کار مردان وزنان مي بايست از بين برود . مردان نيز درست به اندازه زنان بايد مسئوليت پرستاري و مراقبت از کودکان را برعهده بگيرند.

قدرت زنانه و يا نخست وزيرهاي زن نه اکثريت زنان را به نهايت مقام خود مي رساند و نه ستم را بر مي اندازد . فمينيست هاي بورژوا جنگ براي آزادي زنان را به انحراف کشانده اند . براي اغلب زنان هيچ فمينيسمي بدون آنارشيسم وجود ندارد . به بيان ديگر آنارکو فمينيسم به دنبال قدرت زنان يا نخست وزيرهاي مونث نيست بلکه به دنبال سامانه اي بدون قدرت و بدون نخست وزير است.

ستم مضاعف زنان مبارزه و سازماندهي مضاعفي را مي طلبد : از يکسوي در فدراسيون هاي فمينيستي و از سوي ديگر در سازماندهي آنارشيستها.آنارکو فمينيسم نقطۀ اتصال اين دو سازماندهي دوگانه است.

يک آنارشيسم جدي مي بايد فمينيست نيز باشد در غير اين صورت مسئله او يک شبه آنارشيسم پدرشاهانه است ونه آنارشيسم واقعي. وظيفۀ آنارکو فمينيسم تأمين وجهه اي فمينيستي در آنارشيسم است. هيچ آنارشيسمي بدون فمينيسم وجود نخواهد داشت .

نکته اساسي در آنارکو فمينيسم اين است که تغييرات مي بايست امروز آغاز شوند ونه فردا يا بعد از انقلاب . انقلاب هميشگي خواهد بود. ما بايد کار خود را امروز با مشاهدۀ ستم موجود در زندگي روزمره و شکستن اين الگو اينجا و اکنون آغاز کنيم.

ما بايد مستقل عمل کنيم بي آنکه حق تصميم گيري خود را به رهبران حواله کنيم تا در مورد آنچه را که ما مي خواهيم و بايد انجام دهيم تصميم گيري کنند : ما همه بايد خودمان شخصاً در مورد موضوعات شخصي تصميم گيري کنيم و در مورد موضوعات مربوط به زنان با تمامي زنان و در مورد مسائل عمومي با مردان نيز.

 

http://anarchyanalysis.blogspot.nl

سه قرن مبارزه اجتماعی آنارشیست ها در آمریکا

 

نويسنده: روسيا روشن

ادبیات آنارشیستی و رمانتیک نویسندگانی مانند امرسن، ویتمن و مقاله داوید تورئو باعنوان “وظیفه سرپیچی از اوامر دولت” روی این جنبش تاثیر داشتند. ازجمله دلایلی که آنارشیستهای فردگرا برای تفاهم با رنج کارگران صنعتی نداشتند، بی رابطه گی آنان باشهرها و کارخانه ها بود. دولت، آنارشیستهای مهاجر جمعگرا را متهم به واردکردن و استفاده از خشونت درجنبش آنارشیستی آمریکا نمود، و درحالیکه آنارشیستهای فردگرا مشغول کمونهای منفرد خود در دامن طبیعت بودند، آنارشیستهای جمعگرا در مبارزه طبقاتی در شهرها شرکت نمودند.

ازکمون گاوچرانی تامحفل اینترنتی-، ازتروررئیس جمهورتا به آتش کشیدن زباله دانیها

درسال 1660 نخستین بار یک زن آنارشیست بنام “ماری دایر” بجرم سرپیچی در مقابل قانون در ایالت ماساچوست آمریکا اعدام شد. بعد از استقلال آمریکا در سال 1850 هواداران جنبش آنارشیستی فعالیتی جدی را آغاز نمودند و حدود 100 کمون اتوپیستی تشکیل دادند. بخشی ازآن کمونها زیر عقاید مسیحی بودند که در جستجوی عدالت فعالیت میکردند. درحالیکه مهاجران اروپا آنارشیسم جمعگرا را به آمریکا بردند، آنارشیسم فردگرای آمریکایی را ناشی از شرایط بومی و طبیعی آمریکا میدانند. هدف این دوشاخه آنارشیسم تبلیغ آزادی فردی و اجتماعی بود. امروزه اشاره میشود که آنارشیسم نخستین: انگلیسی و آمریکایی قوی تر از آنارشیسم: آلمانی، فرانسوی و روسی بوده است. توماس جفرسون یکی از متفکران جنبش استقلال طلبانه آمریکا مینویسد: “بهترین حاکمیت، رژیمی است که کمتر حکومت کند”. بعدها زیر تاثیر فوریه و آون، کمونهای سوسیالیستی تخیلی تشکیل گردیدند. قرنهاست که آنارشیسم فردگرا یک جنبش خاص جامعه آمریکا مانده است. جنبش آنارشیستی در آمریکاشامل مقاطع مختلف تاریخی بوده است .

ادبیات آنارشیستی و رمانتیک نویسندگانی مانند امرسن، ویتمن و مقاله داوید تورئو باعنوان “وظیفه سرپیچی از اوامر دولت” روی این جنبش تاثیر داشتند. ازجمله دلایلی که آنارشیستهای فردگرا برای تفاهم با رنج کارگران صنعتی نداشتند، بی رابطه گی آنان باشهرها و کارخانه ها بود. دولت، آنارشیستهای مهاجر جمعگرا را متهم به واردکردن و استفاده از خشونت درجنبش آنارشیستی آمریکا نمود، و درحالیکه آنارشیستهای فردگرا مشغول کمونهای منفرد خود در دامن طبیعت بودند، آنارشیستهای جمعگرا در مبارزه طبقاتی در شهرها شرکت نمودند. مبارزی بنام “توکر” گرچه کتاب باکونین باعنوان ” خدا و دولت ” را در سال 1883 به انگلیسی ترجمه نمود، او ولی باکمک نظرات آنارشیسم فردگرا به مبارزه علیه عقاید آنارشیستی جمعگرا پرداخت. در تاریخ 11 نوامر سال 1887 دولت دست به اعدام 5 رهبر جنبش آنارشیستی آمریکا بنامهای : لینگ، اسپیس، فیشر، انگل، و پارسون زد. اسپیس درپای چوبه دار گفته بود: ” زمانی خواهد رسید که سکوت ما قوی تر از صداهایی خواهد شد که امروز آنرا وادار به سکوت میکنید ” . انترناسیونال دوم به پای قدردانی از این اعدام شدگان، در کنگره دوم خود در سال 1889 در پاریس، اول ماه مه را بیاد آن قربانیان، روز بین الملل کار نام نهاد. تقصیر و یا بی گناهی دو اعدامی دیگر جنبش آنارشیستی بنامهای” ساکوس و وانستیس” بعدها موضوع اشعار، رمانها و فیلمهایی در آمریکا گردید.

زن وشوهری بنامهای” اما گلدمن و برکمن” بیش از 30 سال در آمریکا نیروی محرک جنبش آنارشیستی بودند. خانم گلدمن پیرامون دیدار کروپتکین از آمریکا مینویسد که او شوق عظیمی میان هواداران را موجب گردید. بعد از ترور رئیس جمهور آمریکا و قتل پادشاه ایتالیا بدست آنارشیستها درسالهای 1900 و 1901 فشار بی سابقه ای به آنارشیستها وارد شد. درسال 1916 حدود 249 تن از آنان از جمله گلدمن و برکمن را از آمریکا اخراج و به اروپا فرستادند. سال 1919 را پایان تاثیر یک مرحله 50 ساله جنبش آنارشیستی روی جنبش کارگری میدانند. به نقل از منتقدی، “آنان سالها فقط خطاب بخود حرف میزدند”. در سال 1927 گروه دیگری از فعالین جنبش آنارشیستی در آمریکا اعدام گردیدند.

دردهه 50 قرن گذشته جنبش “بیت” نیزتحت تاثیر افکار آنارشیستی قرار گرفت و در دهه 60 در رابطه با جنبش دانشجویی و جنبش ضدجنگ ویتنام، آنارشیستها دوباره در آمریکا فعال گردیدند. غالب سازمانهای آنارشیستی آنزمان آمریکا، زیر تاثیر نظرات مارکس و مائو نیز بودند. رسانه های آمریکایی به همه معترضین عنوان “آنارشیستت” را میدادند. در فاصله سالهای 1930-1970 غیر از جنبش آنارشیستی فمینیستی، جنبش آنارشیستی سیاهان نیز فعال گردید. نیویورک تایمز آنزمان نوشت: “آنارشیسم، ایده ای است که از خودکشی خودداری میکند”. در آندوره، آنارشیسم، صدایی که همیشه یک اقلیت معترض در درون جنبش چپ بود، میرفت که توده ای گردد. عناصر “پست” چپ که خاص جنبش چپ آمریکا بود، حرکتی جدید به آنارشیسم آمریکایی داد. نویسنده معروف ؛ نوام چومسکی، نیز خود را نویسنده ای سیاسی در سنت “آنارکو سیندیکالیسم” می بیند؛ جنبشی که بعدها غیر از شکاندن شیشه بانکها و ادارات دولتی، به آتش زدن سطلهای زباله دانی پرداخت. بخش مهمی از جنبش معترض آنارشیستی فعلی خود را صلح طلب دانسته و از بکارگرفتن خشونت خودداری می نماید.

درسال 1991 جنبش آنارشیستی را ضدجنگ آمریکا علیه عراق نامیدند. اعضا و هواداران این جنبش به آتش زدن بعضی ساختمانهای نظامی آمریکا پرداختند و دست به تظاهرات انبوه زدند. دهها سال است که یک قانون نامرئی به مطبوعات توصیه میکند که در رابطه با اعتراضات اجتماعی از بکار بردن واژه های ” آنارشیسم و آنارشیست” خودداری کنند. گروه دیگری از مطبوعات آنارشیستها را متهم میکنند که می خواهند به عهد حجر و کمونهای اولیه باز گردند. مجله “پلی بوی” در نوامرسال 2000 یک مرامنامه آنارشیستی را منتشر نمود و سالهاست که رسانه هایی مانند : سی ان ان، بی بی سی، وال استریت، و لوس آنجلس تایم، در باره فعالیتهای آنارشیستی گزارش میدهند، از آنجمله که” اکنون طرفداران زندگی ابتدایی ، جنبش ضد گلوبال به راه انداخته اند.”

آنارشیستها مدعی هستند که با بازگشت مارکسیسم به دانشگاهها و تئوری گرایی صوری، آنارشیسم مهم ترین جنبش انقلابی آگاهانه کنونی شده است. بعد از سقوط سوسیالیسم استالینیستی، آنارشیسم تبدیل به یک ایده ئولوگی شده که نه تنها فهم جهان را دارد بلکه آنرا تغییر نیز می خواهد بدهد؛ یک ایدئولوژی بی خطر ولی شجاع و عملگرا که علیه جنگ، نژادپرستی، آلودگی محیط زیست و غیره فعالیت می نماید. آنان آنارشیسم را فلسفه ای سیاسی میدانند که قصد مبارزه اجتماعی دارند و در کارنوال های مقاومت شعار میدهند که : ” قرن آنارشیستها اکنون آغازشده، کاری بکن یا بمیر!”. پانک های جوان خیابانی نیز خود را آنارشیست میدانند. آنان میگویند :” انقلابی بودن بدون آنارشیست بودن، غیرممکن است”، چون ما در نقطه عطف تاریخ قرار گرفته ایم، برای نخستین بار در تاریخ، آنارشیستها تنها جریان انقلابی شده اند.

از جنبش آنارشیستی آمریکا انتقاد میشود که کوششی برای انترناسیونال شدن نمی نماید، گرچه نشر آثار آنارشیستی در آمریکا 2برابر و فروش آنان 3 برابر شده و لقب چپ و منفی “آنارشیست” اکنون تبدیل بههویتی سیاسی گردیده است و در بخش اینترنتی روزانه حدود 10000 نفر فقط در یکی از صدها سایت آنارشیستی در بحث های اجتماعی شرکت می نمایند. انتقاد دیگر از جنبش آنارشیستی آمریکا، مردانه و سفید بودن غالب هوادارانش است که به : آنارشیستهای هیپی، آنارکوسندیکالیستها، آنارشیسم شرایطی، آنارشیسم فولکلوریک و غیره تقسیم میشوند. نوام خامسکی در کنار ” ژان زازان ” از جمله چهره های دانشگاهی آنارشیستی هستند که خارج از صحنه مبارزات خیابانی فعالیت می نمایند.

مجله نیوزویک آنارشیسم نو را از دهه 60 قرن گذشته معرفی میکند. جنبش ضدگلوبال باتیراژ مطبوعاتی 100000 رقمی، خود را “جنبش جنبش ها ” میداند. آنان با کوشش برای کشف یک سیستم تجزیه و تحلیل آنارشیستی درجهان، خواهان” مبارزه علیه کاپیتالیسم تا مرگ آن ” هستند، گرچه هویت غالب آنان پشت نام مستعار در پرده میماند. آنان مینویسند که” آنارشیسم پدیده ای است اجتماعی و نه یک جنبش” در مطبوعات، غیر از “آنارشیسم در دوره دایناسورها”، از “آنتروپولوگی آنارشیستی” سخن میرود. هیپی های جدید نیز خانواده های ثروتمند خود را ترک کرده و برای تفریحات خیابانی، خود را انقلابی می شمارند.

آنارشیستها و آنارکوسندیکالیستها با ادعای اعلان مرگ احزاب مارکسیستی و سوسیال دمکرات شدن آنان، ادعای انقلابی بودن می نمایند. آنان چپ مارکسیستی را سوسیال دمکراسی غیرانقلابی بشمار می آورند. گرچه جنبش آنارشیستی درطی 30 سال گذشته جهانی شده ولی هیچگاه میان روشنفکران و انقلابیون، نظریه پردازان و عملگرایان اینهمه اختلاف وجود نداشته است. آنارشیستها واژه و مفهوم ” جنبش ضدگلوبال” را نیز ساخته رسانه های آمریکایی میدانند تا از بکارگیری واژه های جنبش آنارشیستی خودداری کنند. آنان خواهان جنبشی برای عدالتی گلوبال(جهانی) و جنبشی ضدگلوبال شدن کنسرنها هستند. در نظریه های “نئولیبرال” طرفدار گلوبال شدن، بجای آزادی انسان و ایده ها، خواهان آزادی حرکت سرمایه و کالاها هستند. آنان در حالیکه مقاومت را خشونت و تروریسم می نامند، بودجه دفاع از مرزهای آمریکا را سه برابر نموده اند تا پناهندگان اقتصادی و اجتماعی کشورهای فقیر وارد آمریکا نشوند. آنارشیستها، نئولیبرالیسم را یک بنیادگرایی بازار آزاد مینامند، و در رابطه با ورود غیرقانونی پناهدگان به اروپا و آمریکا مینویسند که :” هیچ انسانی غیرقانونی نیست “. ازطرف دیگر چون جنبش آنارشیستی غالبا غیرمسلحانه شده، حکومتهای غرب و آمریکا با مشکل نوع برخورد با آن روبرو شده اند، چون آنان مثل سابق نمی توانند با سلاح آنان را سرکوب نمایند. در دهه های 70 و 80 قرن گذشته بعضی از جوانان بی سرپناه آنارشیستی دست به اشغال خانه ها و آپارتمانهای خالی و بی صاحب زدند. مشکل مهم جنبش آنارشیستی اکنون فرقه گرایی و نبودن هماهنگی و مرکزیت بین آنان است .

لینک به منبع : http://www.armans.info/2008/09/06/2557.html

http://anarchyanalysis.blogspot.co.uk

 

آنارشیسم اخلاقی مایلستاین

Milstein’s Ethical Anarchism

نقد و بررسی از : وین پرایس Review By Wayne Price(*)

 سیندی مایلستاین: آنارشیسم و آرمان های آن اوکلند, کالیفرنیا(2010), نشر: ای کی پرس

Cindy Milstein, Anarchism and Its Aspirations(2010),Oakland-California:AK Press

Anarchist Syndicalist Review # 57,Winter 2012 به نقل از ‘ باز نگری آنارکوسندیکالیستی’ در آمریکا

(*) این نقد و بررسی در اصل برای صفحه مجازی(+) -یا همان ‘آنارکومنیستهای پلاتفرمی'(از منست)- نوشته شده است
(+)www.Anarkismo.net

ترجمه : پیمان پایدار

***********************************

سیندی مایلستاین سخنران و نویسنده ای شناخته شده در میان آنارشیستهای آمریکا میباشد . به نظر می رسد که به سختی کنفرانس آنارشیستی یا نمایشگاه کتابی باشد که او درآن صحبت نکند و معمولا در سازماندهی آن ها نیز دستی بر آتش دارد. سخنرانی های تند و آتشینش همانقدر شناخته شده هست که بازاندیشی و دوستی اش با تمامی ترفندهای (گرایشات) آنارشیستی .او همچنین بعنوان یکی از دانشجویان سابق موری بوکچین*(2006-1921) محسوب میشود . این کتاب جمع آوری مجددی از تعداد کمی از مقالات او میباشد . از آن هم میتوان بعنوان مقدمه ای بر آنارشیسم استفاده کرد و هم  مروری کلی از وضعیت فعلی جنبش آنارشیستی(کومونیته, محیط ,هر چه)آنطور که او می بیند .* Murray Bookchin

خیلی چیزهای دوست داشتنی دارد این کتاب کوچک . درحالی که مایلستاین از خیلی جهات رهرو بوکچین میباشد ,اما ادامه دهنده روش بحث او نیست . بوکچین برای خط کشی تیز بین ایده های خود و دیگران معروف شده بود , بمانند “بوم شناسی, اکولوژی عمیق”(1) یا آنچه که او “سبک زندگی آنارشیسم(2) “(بوکچین, 1995) می نامید.او به این دیدگاههای مخالف …و….حمله میکرد, حتی وقتی مخالفینش با اهداف او موافقت میکردند . مایلستاین , بر خلاف او, معتقد است “آنارشیست ها تلاششان برای یافتن هماهنگی درناهنجاری هاست “(ص 64) .او تلاش می کند تا همه گرایشات درون آنارشیسم را محفوظ بدارد .”آنارشیسم…. راه پرسیدن سئوالات مناسب است بدون اینکه به دنبال انحصار در پاسخ درست(ص73) باشد” .

با این حال این نیز تا حدودی ممکن است ضعف محسوب شود . درمورد , مثلا بگو , پرسش های مربوط به مرگ و زندگی , در طول انقلاب، ممکن است فقط یک پاسخ صحیح وجود داشته باشد , یا حداقل فقط یک کارهست که بتوان انجام داد .بعد از چندین انقلاب شکست خورده(اسپانیا بعنوان معروفترین آنها ), ما نمی توانیم آنقدر   شوالیه وار در مورد تلاش برای پاسخ صحیح برخورد کنیم .مایلستاین سرپوشی بر نظرات خود پیرامون موضوعات مورد اختلاف نمیگذارد, اما او چه بودن اختلافات فی مابین آنارشیست ها را مطرح نمی کند و اینکه هر بخش چه چیزی برای گفتن دارد را نیز. از آنجائی که من با او در چند نکته اتفاق نظر ندارم , این را مایه تاسف میدانم
رویکرد او به آنارشیسم بر پایه اخلاقیات میباشد, ایده آلها, بینشی اخلاقی. “من بصورتی پایدار به حساسیت اخلاقی گسترده ای که آنارشیسم به عنوان یک سنت مشخص شده است باور دارم”(ص3).”پروژه فراگیر کمونیسم هدفش ضمانت نیکو کاری جمعی میباشد”(ص 13). “اخلاقیات هنوزبه آنارشیسم زندگی میبخشد, عرضه کننده بیشترین چیزی است که به پراکسس وامیداردش…از همان ابتدا، آنارشیسم خود را مبتنی بر مجموعه ای از ارزش های مشترک(ص 25) بنا نهاد”.

این روش و رویکرد نسبت به مارکسیسم برتری دارد. در حالی که آثار مارکس آغشته به شور اخلاقی است,اما در نظریه اش بیان نمی شود. شما می توانید قفسه هائی از آثار مارکس را بخوانید(که من خوانده ام) بدون اینکه جمله ای بیابید که بگوید” کمونیسم خواهان خوبی برای جمع میباشد” یا مردم “می بایست” هوادارسوسیالیسم(کمونیسم) باشند. سوسیالیسم به عنوان چیزی که اتفاق خواهد افتاد دیده می شود، جایگزین سرمایه داری می گردد، بدون ارائه دلایلی برای اینکه چرا ما بایستی خواهانش باشیم .حداکثر,مارکس و انگلس به ابرازآلترناتیو دست زدند-“خرابه یا انقلاب” یا “سوسیالیسم یا بربریت”(واژه لوکزامبورک)- اما نه اینکه چرا می بایستی انتخاب ما انقلاب سوسیالیستی باشد و نه خرابه -که شاید بنظر آشکار بیاید اما بعنوان انتخابی اخلاقی باقی میماند .

تاریخا آنارشیسم در نقد اخلاقی جامعه سرمایه داری ریشه دارد و چشم انداز ایده آلی از جامعه جدیدی مبنی بر آزادی، برابری، همبستگی و عدالت می باشد . مایلستاین کاملا حق دارد که تمرکزش بر این باشد,همانطور که برای بوکچین, مربی (و معلم) او, نیز چنین بوده است.  مشکل آنموقع بروز میکند که یک نظریه صرفا (و تنها) به یک رویکرد اخلاقی محدود گردد .آری,کمونیسم آزادیخواهانه( نامی دیگر برای آنارشیسم-مترجم) خوب است , چه جمعا(کومونیته وار) وچه اندیودوالی (فردن ), اما چگونه میتواند به مرحله ظهور برسد؟ ما برای تحقق آن , استراتژیکی ,چه می توانیم بکنیم؟ نیرو های اجتماعی که می توانند به ایجاد سوسیالیسم تحقق بخشند کدامند؟ بجای “پرولتاریا” یا “دوزخیان زمین”,مایلستاین و دیگر بوکچینایت ها معتقدند که تغییرات اجتماعی توسط افراد,شهروندان , نیک تحقق می یابد,”مردمی که قادر به حفظ یک جامعه جدید میباشند”(صفحه 69 ), با نادیده گرفتن طبقه و یا پیشینه افراد .

به اعتبار خود، مارکس به توسعه نظریه ای پرداخت مبنی بر چگونگی عملکرد سرمایه داری، چه روندی در آن به سمت سوسیالیسم و کدام در مخالفت با آن  در حرکتند (بسمت بربریت). نیروی اجتماعی برای ایجاد جامعه نوین کدام است؟
مارکس به محوریت طبقه کارگر ایجاد شده توسط سرمایه داری معتقد بود، یک نیروی جمعی که توسط صنعت مدرن و شهرهای مدرن گرد هم آورده شده ,تحت فشار قرار گرفته شده و از ظلم و ستم خویش آگاه گردیده و به شورش در برابر آن پرداخته ایم .
او کارگران را به عنوان گروهی پیشرو در اتحاد با دیگر گروه های تحت ستم از مردم می انگاشت .

آنارشیستها با بسیاری از برنامه های مارکس مخالف بودند: دولت انتقالی(منظور دیکتاتوری پرولتاریا ست- مترجم), اقتصاد مرکزی و استراتژی انتخاباتی. اما  مایلستاین معتقد است که ” آنارشیستهای کلاسیک” همچنین ” به اشکال گرایشی سوسیالیسم کارگری نظر داشتند “(صفحه 27) . او به گزارش این بعنوان یک واقعیت  تاریخی می پردازد,اما در مورد چرائی انجام آن بحثی نمیکند. بوکچین به شدت ایده بالقوه انقلابی بودن طبقه کارگرمدرن را رد میکرد(رجوع کنید به “گوش کنید مارکسیستها!”; بوکچین هزار و نهصد و هشتاد و شش/1986). او به آگاهی غیر انقلابی بسیاری از کارگران امروز اشاره میکرد-که حقیقت دارد(در حال حاضر),اما این در مورد تمامی جمعیت-شهروندان,مترجم-(که اکثریت آن طبقه کارگر میباشد) صادق هست .

مایلستاین بدگوئی بوکچین از “سوسیالیسم پرولتاریائی” را تکرار نمیکند. اما او  تفاوتی بین”آنارشیسم کلاسیک”وآنارشیسم”بازنو شده/تجدید شده”(1) قائل می شود.این یک نسخه دیگر ازدو گرایش درآنارشیسم مدرن میباشد,همانطور که توسط یوری گوردون، دیوید گریبر(2)،و دیگران بیان شده است (پرایس,2009) . منظورمایلستاین از”آنارشیسم کلاسیک” چیزی است که اشمیت و ون در والت(3) به آن
لقب “سنت وسیع آنارشیسم”(2009) داده اند . سیندی مدعی میشود, که آنارشیسم کلاسیک, از “جهت گیری کارگری(4)”(ص83) دچار صدمه شده است .او توضیح نمیدهد که منظورش از”کارگری(5)” چیست یا چرا به رد آن میپردازد . بجایش او به پنج  نفوذی که بر “آنارشیسم تجدید شده” صورت گرفته اشاره میکند ,که هیچ کدامشان شامل  مبارزه در محیط کار(6)- تاکید از مترجم – نمی شود .(سنت وسیع آنارشیسم شامل آنهائی میشد که ترکیب میکنند مبارزات طبقه کارگر را با مسائل غیر طبقاتی چون سکس، ملیت، و غیره. بدبختانه همچنین شامل کسانی میشد که به اشتباه به روش صرف-طبقه ای مجهز بودند. اما حمایت ازمبارزات غیر- طبقاتی مستلزم نفی اهمیت مبارزات کارگران نمیباشد) .

حال آنکه ترجیحا,او(منظور سیندی میباشد-مترجم) چنین مینویسد,” نوشته های بوکجین اشاره دارد به شهر یا محلات( همسایگی) بعنوان مرکز مبارزاتی,رادیکالیزه شدن ,قدرت دوگانه, و در نهایت انقلاب”(صفحه 84). من عمیقا به سازماندهی کومونیته(محیط زیستمان) معتقدم, اما کومونیته- به خودی خود- قدرت بالقوه مخالفت جویانه اشغال محیط های کار را در یک اعتصاب عمومی , و بستن اقتصاد – و دوباره شروع کردنش به راه های مختلف را ندارد. بوکچین حامل نظراتش تا به آخر بود , به دفاع و طرفداری از استراتژی انتخاباتی برای بسر کار آوردن پیروانش در حکومتهای محلی(شهرها, بخش ها, یا قصبه ها). در آنجا آنها میبایست از ساختار دولت محلی برای بوجود آوردن کمونیسم آزادیخواهانه بهره مند شوند (بی هل(7) ,1988).این طرح رفرمیستی غیر واقع بینانه ای بود(مایلستاین به این برخورد نمیکند).

در حالی که بسیاری ازآنارشیستها به سادگی بینشهای مارکس را رد میکنند,مایلستاین معتقد است که نوشتارهای او برای آنارشیستها مفید میباشد.”بیشترازهرکسی,کارل مارکس- با بیان قانع کننده ای در سرمایه, به ویژه گی های اساسی آنچیزی که به هژمونی(سلطه) ساختار اجتماعی تبدیل میشود واقف بوده (ص 21) است”. او اشاره مساعد منشانه ای از توضیح مارکس دررابطه با کالائی شدن جامعه (بدیگر زبان شیئی شدن-مترجم) تحت سرمایه داری میکند .اما او اشاره به طرزی که مارکس به توصیف سرمایه داری در ایجاد طبقه کارگر به عنوان عامل جمعی در فرایند تولید است نمیکند . او همچنین در تشریح ماهیت اقتصادی”ارزش “، پایه و اساس قیمت، در تئوری مارکس,اشتباه میکند .او مینویسد,” ارزش از طریق اینکه فرد چقدرمیبایست مبادله و یا انباشت کند تعیین میشود: پول، اموال، یا به خصوص قدرت برروی دیگران”(ص 21) . بهیچ وجه چنین نیست. برای مارکس,”ارزش مبادله” زمان کاراجتماعا لازم برای تولید کالا میباشد(این یعنی،انگار که کالا مظهر کار صرف شده در ساخت آن میباشد). در سازگار بودن با دیگر بخش از نظراتش, مایلستاین نادیده می انگارد اهمیت کارگر را در ایجاد ارزش سرمایه داری.

این کارگران هستند که بطور مستقیم ظلم و ستم سرمایه داران را بر دوش خود حس میکنند . بنابراین کارگران به احتمال زیاد در برابر ظلم و ستم سرمایه داران مقاومت میکنند .حداقل , به احتمال بیشتری از مدیران بانکها ,کشاورزان یا افسران پلیس . بهرحال, کارگران, در محیط بلاانقطاع استثمار,در موقعیت بهتری برای مقاومت در برابر ظلم و ستم سرمایه داری هستند تا نسبت به “شهروندان ” به طور تصادفی انتخاب شده از طبقات مختلف .

و طبقه کارگر- بعنوان یک طبقه – اصطکاک دارند(8) با تمامی دیگر گروه های ستمدیده و سرکوب شده :زنان,هم سکس گرایان مرد و زن ,دو سکس گرایان و زن جامه گان(9)،غیر سفید پوستان ، ملت های تحت ستم، زندانیان، و غیره .اینکه علیه اینگونه ستمها نیز میبایست مبارزه کرد به معنی برسمیدن نشناختن(و یا نادیده پنداشتن) استثمار طبقاتی نمی باشد. بزرگترین پتانسیل انقلابی جائی است که ستم طبقه وغیر طبقه اصطکاک داشته(رویهم افتاده),آنطور که برای زنان کارگر سیاهپوست .

همانند دیگر مروجین آنارشیسم “نو” یا ” تجدید شده “مایلستاین نیز استراتژی خودش را مطرح میکند .”پروژه های کوچک-از تعاونی های دوچرخه تا مدارس مجانی…[در برداشتن]دانه های نابودی روابط عمودی اجتماعی کنونی”(ص15).”ایده این است که مردم دست به ایجاد نهادهای مخالف بزنند وهمچنین به شیوه هائی از زندگی که نیروی کافی را به دست آورد … در نهایت هم سطح با , یا در نهایت به پیروزی در جدال با قدرت مرکزی”(ص 46). او همچنین حامی عمل مستقیم و تظاهرات میباشد,اما این از قرار مرکز استراتژی اش میباشد .این در واقعیت امر یک استراتژی”نوینی” نیست. برمیگردد به کمک متقابل(موتوآلیسم) پرودون.(نوعی از تعاونی اعتبار که با رشد مسالمت آمیز جایگزین سرمایه داری و دولت میگردد).او(منظور پرودون است)این را در مقابله با ایجاد اتحادیه های کارگری میگذاشت یا در هدف گیری برای انقلاب .

مایلستاین به بحث پیرامون انتقاد “کلاسیک” از این راهبرد (استراتژی) نمی پردازد, چه رسد به رد آن . مشکل- در آنموقع و حال-اینست که طبقه سرمایه دار دولت را تحت کنترل دارد و ,طبیعتا ,بازار را. نهادهای جایگزین تنها در حاشیه اجازه اظهار وجود دارند .در اینجا آنها یا شکست میخورند یا موفق میشوند,که در این صورت در چارچوب هیرارشیک(هرمی) جامعه ادغام میگردند(کلی تعاونیهای موفق وجود دارند, اما آنها هیچ تهدیدی برای سرمایه داری نیستند). اما چه میشود اگر نهادهای جایگزین تهدیدی برای موسسات حاکم (موجود) گردند؟ چه میشود اگر تعاونی های آنارشیستی تهدیدی برای جایگزینی کمپانیهای عظیم الجثه که به تولید آلومینیوم یا ماشین یا بنزین(که ….بعید است) بپردازند؟ خیلی ساده ,دیگر شرکت ها و کمپانی ها به تحریم تعاونی ها دست خواهند زد, به آنان وام نخواهند داد, و به آنان اجازه استفاده از سیستم راه و ترابری نخواهند داد. دولت مالیات هایشان را زیاد میکند, دنباله گیری از مقررات را برایشان ناممکن میسازد و دست آخر آنان را غیر قانونی اعلام میگرداند .

این  بمعنی انتقاد از ساختن تعاونی ها نمیباشد و یا زندگی به سبک غیر متعارف .
اینها شاید به خودی خود خوب باشند. اما استراتژی کافی برای تغییر جامعه محسوب نمیشوند . کوتاه سخن, آلترناتیوئی جز استراتژی “کلاسیک” انقلابی آنارشیستی و ساختن جنبشهای توده ای درمیان کارگران و تمامی دیگر گروههای ستمدیده وجود ندارد. البته با اعلام قبلی این مساله که در آینده میبایست بیش از پیش در سازمانهای توده ای به شیوه دموکراتیک برخورد کرد , به مبارزه علیه کارفرمایان و تمامی دیگر ستم ها-و با هدف قیام نهائی طبقه کارگر و همه مظلومان

تمرکز مایلستاین براخلاق کاملا درست است . بخصوص من تعهد او را به دموکراسی, که بسیاری از آنارشیستها رد میکنند, دوست دارم(دموکراسی مستقیم) . اما ما لزوما   نمیبایستی بین ارزش ها و تجزیه تحلیل ماتریالیستی ,از اینکه سرمایه داری چگونه کار میکند و چگونه میتوان آنرا به چالش کشاند ,انتخابی کنیم .هر چه مارکس- یا بوکچین – میاندیشیدند ،دیدگاه های ناسازگاری نیستند. یک تجزیه و تحلیل  اخلاقی می تواند هدف را به ما نشان دهد و باعث شود که سیستم موجود را نفی کنیم . یک تحلیل ماتریالیستی میتواند ما را در شناخت نیروهائی که درحال رفتن به مسیر آزادیخواهانه و آنهائی که در جهت مسیر واپسگرایانه در حرکتند هدایت کند. و  اخلاقیات میتواند, مجددا, ما را در این تصمیم گیری هدایت کند.این یک بحث هست و یک تصمیم .کتاب سیندی مایلستاین کمک با ارزشی در راستای این بحث میباشد.

********************
References:مراجعات

*Biehl,Janet, with Bookchin,Murray(1998).The Politics of Social Ecology:Libertarian Municipalism.Montreal/NYC:Black Rose Books.
*Bookchin,Murray(1986). Post-Scarcity Anarchism(2nd ed.).Montreal/ Buffalo NY:Black Rose Books.

————-(1995).Social Anarchism or Lifestyle Anarchism:An Unbridgeable Chasm.Edinburgh,Scotland/ San Francisco  CA: AK Press.
*Price,Wayne(2009).”The two main trends in anarchism “. www.anarkismo.net/article/13536

*Schmit, Michael,& van der Walt,Lucien(2009).Black Flame:The Revolutionary Class Politics of Anarchism and Syndicalism vol.1. Oakland CA: AK Press

**********************************
زیر نویس ها
(1)Renewed  Anarchism / (2) Uri Gordon & David Graeber / (3) Schmidt & Van derWalt
(4) Workerist orientation / (5) Workerism / (6)Workplace struggle / (7) Biehl / (8)Overlap
(9) GLBT(Gay,Lesbian,Bisexual,Transvestiteکسی که در لباس و رفتار ازسکس مخالف خود تقلید میکند )

************************************
پعد التحریر: از مترجم
هر چند با اکثریت نظرات مطرح شده در این بررسی انتقادی موافقم و در همسوئی با رفیق نویسنده بینش رفیق سیندی مایلستاین را در “بهترین” حالت رفرمیستی و در “بدترین ” حالت رویائی و غیر قابل تحقق میبینم ; اما , ناگفته نماند, با آلترناتیو پیشنهادی رفیق وین پرایس نیز لزوما همخوانی ندارم .چرا؟ زیرا رفیق در تاکتیک و استراتژی انقلابی (آنارشیستی) کماکان پیرو بینش سنتی پیروزی انقلاب در پی قیام شهری (و در راستای اعتصاب عمومی کارگران ) بوده و میباشد. بدیگر سخن آنارشیسم کمونیستی پلاتفرمی -نستور مخناوی!!  اینکه در بهترین حالت آنارکو سندیکالیستهای انقلابی در هر کشور بتوانند در آینده قدرت دولتی را نابود و آنارشی را برقرار کنند(بماند که در شرایط کنونی این سندیکاها در اقلیت فوق العاده ناچیزی در سطح جهان بسرمیبرند)  شک داشته و دارم. و آن را , با توجه به شکست انقلابات آنارشیستی در کمون پاریس( 3 ماهه) و مهمتر از آن تجربه بس ارزنده (سه ساله) در اسپانیا ,ناممکن میدانم .

خلاصه کنم : من به پیروی از تز رفیق جیمز هراد (مطرح شده در کتاب “آزاد شدن“*) معتقدم که با درس گیری از شکست تمامی تاکتیک های مبارزاتی در جنبش های انقلابی در گذشته ,منجمله قیام و جنگ مسلحانه …  که به صرف سرنگونی حکومتها انجامیده ولی دولتها ناپدید نگردیدند و به باز تولید خویش ادامه دادند, میبایست با شیوه ای نوین به جنگ سرمایه و دولت رفت .از این جهت آلترناتیو را بر مبنای ساختن نطفه های جامعه آنارشیستی در درون همین جامعه سرمایه داری و بموازات نهادهای حاکم میبایست پایه گذاری نمود .راه دیگری برایمان نمانده رفقا. میبایست از اتلاف وقت و هرز دادن انرژیهایمان (مثلا در جنبشهای تک ماده ای) جلوگیری کرده و در اسرع وقت با دامن زدن به بحثی اصولی برای غالب گرداندن این استراتژی در درون جنبش آنارشیستی جهانی اقدام عاجل را بنمائیم . و این چیزی نیست جز آنارشیسم کمونیستی اجماعی, توام با رضایت و موافقت عمومی .

پیش بسوی برقراری بلافاصله انجمنهای دموکراتیک خود مختار در هر شهر و روستا
زنده باد آزادی – زنده باد آنارشی

(*)James Herod : “Getting Free”

http://naskhad.blogspot.co.uk/

آنارشافمینیست – ردپای یک اتوپی

سیلکه لوشلدر

محتوای تئوری‌های آنارشیستی آزادی زنان و هم مردان را ادعا می‌کند. ولی تجزیه و تحلیل تئوری کلاسیک آنارشیستی نشان می‌دهد که این به معنای در نظر گرفتن اتوماتیک یک دید و زاویه مخصوص زنانه نمیباشد. برعکس تئوری‌های آنارشیستی قرن نوزدهم این توهم را دامن زدند که آزادی و رهایی زنان در پی (در چارچوب) آزادی خلق صورت می گیرد. نه برای باکونین و نه کروپتکین میسر بود که این ادعا را فرموله کرده و بطور مشخص طرح کنند، اگرچه پایه‌های تئوریک رهایی  زنان در تئوریهای آنان موجودند.

آنها با تجزیه و تحلیل خانواده ی کوچک سلطه گر پدرسالار بعنوان هسته ی اصلی سرکوب زنان در تطابق کامل با تئوری‌های فمینیستی قرار گرفتند، اما آنها نیزنتوانستند خارج از سیستمی که درش قرار گرفتند، رهایی زنان را در تمام سطوح تصور کنند. به همین دلیل نیز  طرح های مشخص تئوریک آنان، کماکان در بند مناسبت سنتی جنسیتی بودند. مخصوصا تئوری‌های کروپتکین در زمان خودش جوانه های بسیار مترقی داشت، اگرچه در نزد او نیز وابستگی زنان به تولید مثل و مسئولیت آنان در این رابطه  وظیفه طبیعی زنان قلمداد میشد.

در تئوری‌های باکونین اما ساختارهای تفکری پدرسالارانه به این شکل (مانند آنچه در بالا در مورد کروپتکین به آن اشاره شد) ثابت شدنی نیست. در جهان بینی باکونین زنان و مردان برابرند. اگرچه باکونین لزوم مبارزه برای حقوق زنان را در واقعیات اجتماعی ندیده گرفته( و حتی مخالف مطرح شدن مسأله زنان در عمل سیاسی می‌باشد) و اصولا در تئوری انقلابی باکونین پرداختن به مسأله زنان بطور مشخص و مخصوص جایی نداشت. بررسی های بالا این نظررا که در آنارشیسم  سلطه جنسیتی  نادیده گرفته شده است، را تائید میکند.

 در‌واقع این مبارزه زنان آنارشیست بود (در تئوری و عمل) که دید و زاویه زنانه را در آنارشیسم توسعه داد.

این همه از خدمات زنانی مانند لوییزه میشل، اما گلدمن و یا زنان ماژور لیبرز بوده است. ( اگرچه آنان در میان آزادیخواهان زمان خود در جایگاه فمینیستی شان تنها بودند) اما آنان با زندگی خصوصی و همچنین تجزیه و تحلیل تئوری شان، آنارشیسم سابق را با محدودیتش و وجود ساختارهای پدرسالار خود روبرو کرده و اینچنین پایه‌های تکامل آنارشیسم را (آنارشا فمنیسم) را بوجود آوردند.

 آنان با مخالفتشان که طرح خواسته‌های مخصوص زنان را از مجموعه تئوری‌های چپ جدا کنند (آن‌ها مسأله زنان را بخش جدایی ناپذیر از تئوری‌های چپ میدانستند) راه خود را از زنان سیاسی فعال زمان خود جدا کردند. آنان به این شناخت رسیدن که جریانهای جدید داخل جنبش زنان با مطالبات رفرمیستی شان اگرچه به برابری زنان در ساختارهای موجود می‌رسند، اما برای رهایی نهایی زنان ارائه راه حل های بیشتری لازم است.

 این‌گونه بود که آنان راه حل هایی را در تطابق با تئوریهای فمینیستی به آنارشیسم ارائه دادند. آنان دو شرط را پیش فرض خود قرار میدهند: تغییر و تحول مشخص در موقعیت زندگی زنان توسط خود آنان و توسط عمل مستقیم و خود گردان زنان متحقق میشود، و همچنین تصور جامعه ای بدون سلطه و سلسله مراتب. سرکوب زنان جزئی از سرکوب عمومی تمامی انسان‌ها می‌باشد و به همین دلیل نیز نمی‌توان آن را بطور جداگان بررسی، تجزیه و تحلیل کرد.اینهمه از بررسی زندگی و مبارزه آنارشافمنیستها بر آمده است.

آنارشو فمینیستها تجزیه و تحلیل فمینیستی را با نظریات و «تئوری سلطه» چپ پیوند زدند. آنها اینگونه آنارشیسم را تکمیل تر کردند و بخش دیگری به آن افزودند، بخشی که تا کنون در تئوری و عمل تنها در حاشیه قرار گرفته و در حاشیه بررسی شده بود.

آنارشافمنیستها با ریشه‌های عمیقترشان در فمنیسم حتی فراتر از  تصورات اماگلدمن و ماژور لیبرز نیز رفتند.

نظرات زیست محیطی، نظراتی که اکو فمینیستهای اجتماعی بر روی آن تأکید می کنند، بررسی و تجزیه تحلیل «ربط» تمامی ساختارهای سرکوب گرانه با هم، سنگ بنای دیگری را گذاشته است.

اکوفمنیسم در این جهانبینی ضروری است. چراکه رفتار مسئولانه با مواد خام طبیعی در‌واقع پایه ایست برای بقای بشریت برروی زمین.

 آنارشیسم باکونین و کروپتکین قابلیت ساختن پایه‌های جهان بینی فمینیستی را دارا می باشد. در‌واقع یک تئوری فمینیستی در مناسبات سیاسی حتی بسیار لازم می باشد. مطالبات فمینیستی که خود را فقط محدود به برابری و اشتراک زنان در ساختارهای سرکوب گر سرمایه داری نمی کند، هدف خود را سرنگونی هر گونه سلطه قرار میدهد، آنچنان که آنارشیسم نیز آن را  اینگونه مطرح میکند. پایه‌های آنارشا فمینیستی زمینه‌ای را برای سرنگونی تمامیت سیستم سلطه بوجود می‌آورد .

آنارشافمنیسم تمرکز و هدفش(جهت اهدافش) اما باید بطرف فمینیسم و همچنین جنبش های آنارشیستی باشد. همانطور که فمینیستها مجبورند همواره آزمایش کنند، که تاچه حدی مطالبات بیان شده شان، زندگی واقعی و نیازها ی تمامی زنان را دربر می گیرد، جنبش آنارشیستی نیز بطور مداوم باید با این برخورد کند که خواسته ی آزادی و رهای زنان یکی از ضروریات (مشغله فکری اصلی) مداوم آنان است. و اینکه ادعای آنارشیسم در رابطه با خلاصی از شر ساختارهای مردسالارانه و مکانیزم های سلطه گرایی درونی شده و اینهمه نیز پیش شرطش تغییر اساسی در مردان است. در این رابطه گسترش تئوری‌های آنارشیستی در رابطه با تجزیه و تحلیل سلطه جنسیتی  غیر قابل صرف نظر می باشد.

لازمه آن اما قبول هم وزن و هم ارزش بودن فمنیسم و آنارشیسم و قبول این مهم میباشد. و هم اینکه این دو تئوریهایی هستند که همدیگر را کامل می‌کنند.  فمینیسم نباید بعنوان بخش طبیعی آنارشیسم تعریف شود،  چرا که این نظر میتواند آنارشیستها را از مسئولیت اعلام شده شان رها کرده  (سلب مسئولیت کند) و همچنین این خطر این را نیز بدنبال دارد که سکسیم (تبعیض جنسیتی) دوباره بازتولید شود، با این ادعا که انقلاب اجتماعی  بطور اتوماتیک وار این ستم را همانند دیگر تبعیض ها نهایتاً را نابود خواهد کرد.

 توسعه فمینیستی آنارشیسم نباید در تئوری پایان یابد. عمل آنارشا فمینیستی    ( در مقایسه با مسایل، گلدمن و ماژور لیبرز ) یک عمل آنارشیستی آنگونه که آنان تجربه کرده‌اند یکی از ضروریات تئوری انقلابی آنارشیستی می باشد. اگرچه  رهایی زنان در گرو تجدید و از نو ساختن ساختارهای  اجتماعی می‌باشد اما سلطه پدرسالار را تا زمان تغییرات بزرگ در جامعه نمی بایستی تحمل کرد و نمی بایست در انتظار انقلاب اجتماعی کلی و نهایی برای تغییر در وضع زنان ماند.

 یک آنارشیسم هدفمند می بایست این تجزیه و تحلیل را در عمل خود نیز وارد کند. مبارزه چپ فمینیستی می بایست در سطوح مختلف جریان یابد. این مبارزه می بایست مردان را بعنوان بخشی از جامعه همانقدر درگیر کند که مناسبات زنان را. (مناسبات آتونوم و مستقل زنانه را) . همزمان می بایست این مبارزه چپ فمینیستی در واقعیت اجتماع جریان داشته باشد، همانقدر که در جهان بینی و اتوپی.

 این مبارزه همچنین شامل حمله به تمامی ساختارهای جنسیتی و روانی مردسالاری می‌باشد که در حال حاضر بسیار مهم و واقعی هستند و به همین دلیل نیز آنارشا فیمینسم نقطه شروعی برای فمینیسم چپ و مستقل می‌باشد که در رابطه  ی تئوری و عمل بطور مدوام در حال تکامل است.

این یک ترجمه آزاد است.

http://saranabavi.blogspot.com

منبع:   Silke Lohschelder

Anarcha Femininsmus

Auf dem Spuren einer utopie

Sep. 2000

آنارشیسم

نویسنده : مصطفی رحیمی 

منبع :مجله اطلاعات سیاسی ـ اقتصادی ، خرداد و تیر 1380 – شماره 165

شاید به جرأت بتوان گفت که هیچ مکتبی-جز لیبرالیسم-همچون آنارشیسم در ایران مورد سوء تعبیر و تهمت و ناسزا قرار نگرفته است.دولتها و مجلسیان آن را مترادف اغتشاش کامل دانسته‏اند و طرفه آن که برخی از اندیشمندان نیز با آنان همصدا شده‏اند.در مارکسیسم این واژه متضمّن همین‏ معنی است.در حالی که آنارشیسم در اصل‏ نفی کنندهء هر گونه«قدرت»است و چون بسیاری از نویسندگان نیز،چه آشنا و چه غیر آشنا با سیاست، مخالف قدرت‏اند،از طرف مارکسیستها طرفدار بی‏نظمی و آشوب قلمداد شده‏اند؛چنان که سالها پیش در ایران جزوه‏ای برای معرّفی ایبسن معروف‏ منتشر شد با عنوان«ایبسن آشوب طلب»!در حالی‏ که این هنرمند فقط با قدرت یافتن حکومت مخالف‏ بوده است.بخشی از بار این گناه به دوش خود آنارشیستها هم هست زیرا متوجّه تناقضی بزرگ در کار خود نیستند:از طرفی خواهان«ساختن‏ نظمی نو و خردپذیر براساس آزادی و همبستگی» هستند و از طرف دیگر مدیحه سرای«بزرگترین‏ بنای عظیم بی‏نظمی و بی‏سازمانی،در حدّ اعلای‏ خود،فراسوی آن جهش غول آسای انقلابی».1 البتّه این نظر کسانی چون پرودن و یاکونین است که‏ به‏پی‏ریزی طرح فلسفی آثارشیسم پرداخته‏اند، وگرنه بسیاری از شاعران فقط مخالف هر گونه‏ وجود قدرت‏اند و بس.مثلا تولستوی جزء آثارشیستهاست ولی مطلقا با آشوب و انقلاب‏ میانه‏ای ندارد.

در واقع آنارشیستها در قلمرو آزادی افراط می‏کنند و پرودن و باکونین،افزون بر آن در تواناییهای انقلاب حدّی نمی‏شناسند و هر نوع‏ دولت را شرّ مطلق می‏دانند که نظری افراطی‏ است.

اصول واژهء یونانی آنارشیسم به معنای«بدون‏ حاکم»است.2برخی از منتقدان،آنارشیسم را چنین تعریف کرده‏اند: یک نظام اندیشهء اجتماعی که هدفش ایجاد دگرگونیهای اساسی در ساختمان جامعه و بویژه جایگزین کردن حکومت اقتدارگر با یکی از اشکال تعاون غیر حکومتی میان افراد آزاد است.و همین نکته عنصر مشترکی‏ است که همهء اشکال آنارشیسم را به هم‏ می‏پیوندد.3

اشکال کار در آنجاست که بعضی از آنان این‏ «دگرگونی اساسی»را فقط کار انقلابی ویرانگر می‏دانند و از آن بالاتر ویرانگری را«آفرینندگی» می‏شناسند.4دوم آن که به نظر اینان ایجاد هر گونه‏ نظام«تعاونی»-حتّی برای ادارهء اشیاء-همان‏ حکومت خواهد بود.مخصوصا که توجّه کنیم اگر در آینده‏ای بسیار دور،ارتش و پلیس و دادگستری‏ به سبب اعتلای معجز اسای فرهنگ زائد تلقی‏ شود و منحل گردد باز هم اداره‏ای برای تنظیم کار فرهنگ و بهداشت و نظایر آن لازم خواهد بود و نیز سازمانی برای گرفتن«عوارض»(نام دیگر مالیات) به منظور حلّ و فصل کارهای جامعه و همین عبارت‏ خواهد بود از«تنظیم امور آدمیان»و چه کسی‏ نمی‏داند که هر گاه سخن از تنظیم امور به میان آید، این کار،دست کم،مستلزم حدّاقل محدودیّت و «فشار»است و اعمال این محدودیّت یعنی حکومت‏ بر آدمیان.

شاید همین معنی است که وودکاک آن را «عقب نشینی در امتداد خطوط ساده گردانی» می‏نامد.هانری آروون‏ که کتابی ارزنده  دربارهء این‏ مکتب پرداخته،منابع آنارشیسم را دو مکتب‏ می‏داند:مکتب اصالت فرد فرانسه و ایدئالیسم‏ مطلق آلمان. بنا به عقاید مکتب اصالت فرد،بشر حقوقی‏ جاویدان و از او جدایی ناپذیر دارد که مقدّم بر گونه‏ سازمان سیاسی است.

به اعتقاد بنیادگذاران این مکتب،در آدمی دو غریزهء متضاد وجود دارد:غریزهء حبّ ذات که کار را به سودجویی می‏کشاند و غریزهء اجتماعی که‏ لازمه‏اش غیر دوستی است.امّا سود جویی بر نوع دوستی چیره گردیده و در نتیجه به گفتهء هابز، انسان گرگ انسان شده است(علل این امر کاملا توضیح داده نمی‏شود).در نتیجه،بشر برای رفع‏ این مشکل به تشکیل دولت اقدام کرده است. بنابر این رسالت دولت تأمین و حفظ آزادیهای فردی‏ است.

این فلسفه مبانی دولت را درست تشخیص نمی‏دهد.دولت،اگرمانعی را بر سر راهش نباشد، نابود کنندهء آزادیهای فردی است نه حافظ آن.از این رو آنارشیسم به مبدأ بازمی‏گردد و دشمنی‏ مطلق خود را با دولت اعلام می‏دارد. امّا ایدئالیسم آلمان که در آنارشیسم تأثیر بیشتری داشته،با هگل به اوج خود می‏رسد.هستهء اصلی اندیشهء هگل عبارت از این است که جهان‏ عینی چیزی جز  آفریدهء«روح»یا«ایده»نیست؛و عین و ذهن که جدا از هم به نظر می‏رسند سرانجام‏ در درون«ایده»به وحدت می‏رسند.این ایدهء مطلق‏ چیست؟چیزی است که در نتیجهء آگاهی یافتن‏ تدریجی روحهای فانی تحقّق می‏یابد.ولی این‏ نظر مورد قبول همهء شارحان فلسفهء هگل نیست. اینان ایدهء هگلی را چیزی برتر از تعالی روحهای‏ فردی می‏دانند.

خود هگل میان این تعالی و«آنچه هست» نوعی موازنه ایجاد می‏کند ولی پس از مرگ او نزاع‏ میان طرفداران«حضور شیئی در خود»و«استعلا و عروج شیئی از خود»آغاز می‏گردد که به سود جناح اوّل خاتمه می‏یابد.این ایدهء مطلق،نزد فویر باخ به مطلق شدن پرولتاریا،ولی در فلسفهء مارکس به مطلق شدن پرولتاریا،ولی در فلسفهء مارکس به مطلق انسان تبدیل می‏گردد که به سود جناح اوّل خاتمه می‏یابد.این ایدهء مطلق،نزد فویرباخ به مطلق انسان تبدیل می‏گردد و در فلسفهء مارکس به مطلق شدن پرولتاریا،ولی در فلسفی‏ اشتیرنر-چنان که خواهیم دید-این امر مطلق به‏ «من»اصیل و«یگانه»تغییر صورت می‏دهد؛سپس‏ در فلسفهء پروردن و باکونین این«من یگانه»برضدّ همهء«ا خود بیگانگی‏ها»به معارضه برمی‏خیزد. مهمترین عامل زا خود بیگانگی‏ها از نظر این‏ مکتب،دولت است که آنارشیسم را به خوبی نشان می‏دهد. کدام به راه درست می‏روند؟هیچ کدام،امّا اینقدر هست که«خطّی که هگل را به فویر باخ و سپس به‏ اشتیرنر و بعد کونین می‏پیوندند نیست.حتّی‏ به نظر می‏رسد که از نظر وفاداری به نظام(سیستم) باید تقدّم را از آنارشیسم دانست».سرانجام،هم مارکسیسم و هم آنارشیسم‏ تحت تأثیر مسیحیّت هستند که این نکته را نشان‏ خواهیم داد.

گادوین‏9(1836-1756)

گادوین تفکّر اجتماعی خود را از سال 1783 آغاز می‏کند.از این رو،وی هم تحت تأثیر فراوان‏ فلسفهء قرن هیجدهم قرار دارد و برای خود جایگاهی والا-و گاه مبالغه آًّیز-قائل است،و هم‏ پرورش یافتهء قرن نوزدهم است و با اثر پذیرفتن از شور و غلیان این قرن از نظری به آنارشیستها نزدیک‏ می‏شود.وی پنج سالی کشیش بود و سپس متوجّه‏ لزوم اصلاحات اجتماعی گردید.مشهوترین‏ کتاب او«تحقیقاتی دربارهء عدالت سیاسی»نام‏ دراد.طرفدرا«لیبرالیسمی بر اساس موازین مطلق‏ خرد»است،با توجّه به این که وجود«هرگونه‏ دولتی،هر چند بهترین دولت»را«شرّ مجسم» می‏داند.مخالف مالتوس است و به«پیشرفت‏ نامحدود انسان»اعتماد دارد.گذشته از اعتقاد به‏ خرد آدمی،ستایشگر مطلق علم است تا آنجا که‏ می‏نویسد:«علم چه بسا راز جاودانگی را کشف‏ کند».10

گاودین مانند بسیاری از اندیشمندان‏ آزادی طلب پس از خود جامعه را پدیده‏ای می‏داند که«به طور طبیعی رشد می‏یابد و می‏تواند کاملا آزاد از قید حکومت عمل کند».11معتقد است که‏ «حکومت،این ماشین بی‏رحمی که تنها علّت‏ همیشگی شرارتهای آدمی است،و هرگونه گزند و شرارتی در ذاتش عجین است،با هیچ تدبیری‏ نمی‏توان علاجش کرد مگر با انهدام کاملش».12و با این دو اظهار نظر،راه بر آنارشیسم مطلق بعدی‏ می‏گشاید.

او چندی متوجّه اهمیّت آموزش و پرورش‏ می‏گردد و به پیروی از افلاطون و ارسطو «مدرسه‏ای خصوصی»تأسیس می‏کند،البتّه برای‏ همگان؛وچون برای اخلاق اهمیّت زیادی قائل‏ است،می‏نویسد:«تمایلات اخلاقی و خصلت ما بستگی و پیوند بسیار زیاد و شاید کامل با آموزش‏ دارد».13

امّا توجّه به این مطلب اساسی-اخلاق و آموزش-در هیاهوی چند سال بعد گم می‏شود و متأسفانه از دید سوسیالیستها نیز تا مدّتها پنهان‏ می‏ماند و شگفت آن که خود گاودین هم دیگر اهمیّت آموزش را پی نمی‏گیرد.با این همه،بر نیروی اندیشه تأکید دارد و شرارت را معلول تربیت‏ ناقص می‏داند.در برابر«قرارداد اجتماعی»روسو جامعه‏ای می‏خواهد متکّی به«قوانین اخلاقی»و چون با ورود به مسائل اجتماعی،مذهب را یکسره‏ کنار می‏گذارد اخلاق پیشنهادی او فاقد جنبهء مذهبی‏ و متکّی به«حقایق جاویدان»است.

در زمینهء تعدیل ثروت معتقد است که«پول‏ اضافی باید میان نیازمندان تقسیم شود».امّا این کار مهم به عهدهء چه سازمانی است،چندان روشن‏ نیست.چنان که گذشت،وی برای امر اخلاقی‏ اهمیّت بسیار قائل است و این سخن والا که برای‏ زمان ما نیز کاملا معتبر است از اوست: دگرگونی‏های سیاسی مادام که از دگرگونی‏ نگرشهای اخلاقی سر بر نیاورند،بی‏برگ و بارخواهند بود.14

در کتاب عدالت سیاسی بر این نکته تأکید دارد.بنا به نوشتهء وودکاک: خوشبختی نوع بشر مطلوب‏ترین موضوعی‏ است که به عقیدهء گادوین باید در علم دنبال‏ شود و از میان همهء اشکال خوشبختی،مقام‏ والا را به خوشبختی معنوی و اخلاقی‏ می‏دهد.15

و این نکته مهمّی است که بشر دو قرن از آن‏ غافل می‏ماند.این امر در فلسفهء کهن و مخصوصا در مشرق زمین سابقه دارد ولی در اروپا مدّتی دچار فراموشی می‏گردد.

گادوین فلسفهء اجتماعی خود را بر چهار اصل‏ استوار می‏سازد: 1-برای تغییر منش افراد،هم باید محیط اجتماعی را بهبود بخشید و هم باید ذهن آنان را بیدار کرد؛

2-اگر بشر به حال خود رها شود به کشف‏ خطاهای خود موفّق خواهد شد،امّا حکومت مانع‏ این کار است.حکومت است که خود را جلو چشمهء جوشان حیات قرار می‏دهد و آن را از جریان یافتن باز می‏دارد؛

3-میان دولت و صاحبان سرمایه همدستی‏ بر ضدّ فرد و آزادی او وجود دارد(وی یکی از نخستین کسانی است که به این پیوند اشاره می‏کند)؛

4-وضع سیاسی بشر همچون وضع اخلاقی او روی به پیشرفتی فزاینده دارد. از میان همهء پیروان مکتب‏های آنارشیسم و مارکسیسم در آن دوران،گادوین تقریبا تنها متفکّری است که با دموکراسی سر آشتی دارد. می‏نویسد: دموکراسی به آدمی آگاهی از ارزش خویش‏ را باز می‏گرداند.با از میان برداشتن اقتدار و تعدّی به او می‏آموزد که تنها به دستورهای‏ خرد گوش کند.چنان دلگرمی و اطمینان‏ به او می‏بخشد که با دیگران مانند همنوع‏ خویش رفتار کند،و ا را بر آن می‏دارد که‏ مردم را نه به عنوان دشمنان خود بلکه مانند برادرانی که شایستهء یاری کردن‏اند،ببیند.16

در سخنی که به دنبال می‏آید گادوین در مقابل‏ افلاطون و مارکس پس از خود جبهه می‏گیرد.نه‏ تقسیم مردمان به حکیم و غیر حکیم درست است و نه به بورژوا و پرولتر.حقّ حاکمیّت نه از آن‏ حکیمان است و نه از آن پرولتاریا: چرا آدمها را به دو طبقه تقسیم کنیم که یکی‏ از آنها به جای همه و برای همه بیندیشد و خرد را به کار گیرد،و آن دیگری استدلالها و نتیجه‏گیریهای برتران را چشم بسته بپذیرد؟ این تمایز،اندیشه در ماهیّت امور ندارد.17

امّا این سخن درست مانع از آن نیست که دربارهء حکومت ثروتمندان داوری درستی داشته باشد: «ثروت متراکم»( سرمایه‏داری)دشمن‏ غنای کیفی زندگی است.این نظام با تداوم‏ نابرابری اقتصادی‏اش،نیروهای فکری را لگدکوب می‏سازد،بارقه‏های نبوغ را خاموش می‏کند و توده‏های عظیم بشری را در منجلاب دلمشغولی‏های حقیر فرو می‏برد.18

و این سخنی است که اعتبارش هنوز هم‏ محفوظ است.وی به قناعت و زدودن تجمّل، عقیده‏ای راسخ دارد و آن را از کارهای اساسی بشر می‏داند،ولی در این راه چنان تند می‏رود که می‏گوید اگر قانع باشیم،روزی نیم ساعت کار برای کفاف‏ معاشمان بس است.

وی،برعکس آنارشیستهای بعدی،به‏ سازمانهای تعاونی بی‏اعتقاد است.چنان که گفتیم نسبت به خرد بسیار خوشبین است تا آنجا که‏ اعتقاد دارد پیشرفت خرد سدّ راه سود طلبی و حتّی مانع میل جنسی خواهد شد.19

معلوم نیست بر اثر کدام نامساعدی بخت، عقاید این متفکّر در سایر نام‏آوران قرن نوزدهم‏ تأثیری نمی‏بخشد؛حتّی پرودن و باکونین ظاهرا از او فقط نامی شنیده‏اند.دیگران حتّی از او نامی‏ هم نمی‏برند،در حالی که حرف‏های حساب او دربارهء اخلاق،دموکراسی و اهمیّت آموزش، فراموش ناشدنی است

اشتیرنر20(1856-1806)

اشتیرنر نیم قرنی پس از گادوین به جهان‏ می‏آید.وی روزنامه‏نگاری است از مردم آلمان که‏ در سال 1845 کتابی می‏نویسد به نام«یگانه و دارایی او».در این اثر ظهور مکتبی براساس‏ اصالت فرد همراه با آنارشیسم را اعلام می‏دارد که‏ هدفش کسب آزادی مطلق است.می‏نویسد: «هیچ چیز برتبر از من( فرد)وجود ندارد…من‏ جنگ با انواع دولتها را،هر قدر هم که دموکراتیک‏ باشند،اعلام می‏دارم».21و«باید گریبان خود را از چنگ هر چه مقدّس است رها کرد»و«ما،در زندگی با دو چیز سر و کار داریم:دولت و من.این‏ دو دشمن هم‏اند».بدین گونه،اشتیرنر در عصری‏ که ضدّیت با فرد آغاز شده،حکومت مطلق فرد را اعلام می‏دارد،با افراطی شگفت انگیز و انکار هر گونه مرزی برای آن: «خدا،وجدان،وظیفه،قانون…اینها دروغهایی هستند که مغز و دل ما را انباشته‏اند…از نوجوانان سخن‏ می‏گویند؟بزرگترین دشمنان کشیش‏ها هستند و پدر مادرها…مردم یعنی‏ مرگ،سلام بر من….خوشبختی ملّت، بدبختی من است….اگر چیزی برای من‏ درست است،به حقیقت درست است. ممکن است در نظر دیگران درست نباشد، این مشکل آنهاست .نه من،بگو از خود دفاع کنند.»22

می‏بینیم که مبالغه جایی برای استدلال منطقی‏ باقی نمی‏گذارد.از همه چیز گذشته،معلوم نیست‏ چرا خوشبختی دیگران بدبختی«من»است. نویسندهء زندگی نامهء او می‏نویسد که وی‏ «آنارشیستی بود،حریص آتش و خون»،ولی به‏ عدم تعادل روانی او اشاره نمی‏کند.23مدتی با مارکس رفت و آمد داشت و مدّاح فرد بود. می‏نویسد:«در این موجود یگانه( «من)دقیق‏تر بنگریم.مبارزه با دولت به دست قدرت من،مبارزه‏ با جامعه به دست تجارتم و مبارزه با اومانیسم به‏ دست لذّت شخصی‏ام».24

تنها سخنی که دربارهء مسائل اجتماعی دارد این است که«باید مجامع غیرانتفاعی را جانشین‏ شرکتهای انتفاعی کرد.این یگانه چاره است،زیرا شرکت انتفاعی ترا مصرف می‏کند،در صورتی که‏ تو مجامع غیر انتفاعی را مصرف می‏کنی».25ولی‏ باز هم به«من»باز می‏گردد: گفتم:من،نه منی در کنار من‏های دیگر، بلکه منی مستقل،منی«یگانه»،منی که از تمام پیش فرضها عاری است.و مهمتر از آن:منی خود بنیاد،و«هر چیز بیرون از فرد، حتّی انسان کلّی مطرود است».26

وودکاک خطوط اصلی اندیشهء اشتیرنر را با نقل سطور زیر از نوشته‏های او روشن‏تر می‏سازد: ما دو تا،دولت و من دشمنان همدیگریم. من علاقه‏ای به رفاه این«جامعهء بشری» ندارم.من هیچ چیز را فدای این جامعه‏ نمی‏کنم.فقط از آن بهره می‏برم.امّا برای‏ آن که توانایی بهره‏برداری کامل از جامعه را داشته باشم باید آن را به دارایی و مخلوق‏ خود تبدیل کنم(اشاره به نام کتاب‏ معروفش:«یگانه و دارایی او»).یعنی باید آن را از بین ببرم و به جای آن اتّحادیهء خود بینادی تشکیل بدهم.27

با آن قلمرویی که گرد«من»تشکیل می‏دهد، و با آن بی‏اعتنایی به جامعه،معلوم نیست این‏ اتّحادیه چگونه و با چه شرایطی تشکیل می‏گردد؟ این مشکل در اندیشهء دیگر آنارشیستها هم هست. و باز نقل قولی از او،مشترک با اندیشهء دیگر نامداران این مکتب: از نظر حکومت،لازم است که هیچ کس ارادهء فردی نداشته باشد.اگر هم کسی‏ چنین اراده‏ای داشته باشد،حکومت مجبور است او را کنار بگذارد،محصورش کند یا نابودش سازد.اگر همهء مردم ارادهء فردی‏ داشتند حکومت را از بین می‏بردند.بدون‏ رابطهء اربابی و بردگی وجود حکومت قابل‏ تصوّر نیست….ارادهء خودی در درون من، ویران کنندهء حکومت است.و به همین‏ دلیل حکومت بر آن رنگ«خود رأیی» می‏زند…بین حکومت و من«صلح‏ جاودانی»ناممکن است.28

اشتیرنر از همهء اهمیّتی که نثار فرد می‏کند چیزی نصیب خودش نمی‏شود:در پنجاه سالگی‏ در عین تیره بختی جان می‏سپارد.افکار اشتیرنر، با وجود همهء جنبه‏های خرد گریزش،در اندیشهء سیاسی قرن نوزدهم و قرن بیستم اثری گسترده به‏ جا می‏گذارد:همهء آنارشیستها با دولت دشمنی‏ دور از منطقی دارند.دشمنی با«هر چه مقدّس‏ است»ادامه می‏یابد و جزم گرایی بر جای می‏ماند. دشمنی با دولت«هر چند دموکراتیک»به‏ کمونیسم(و نه مارکسیسم)سرایت می‏کند.به‏ کمونیسم(و نه مارکسیسم)سرایت می‏کند.به‏ همین دلیل کمینترن هنگامی که فاشیسم در دو قدمی پیروزی قطعی است،آن را به چیزی‏ نمی‏گیرد و اعلام می‏دارد:«ما وقت خود را بر سر تفاوت فاشیسم با سوسیال دموکراسی تلف‏ نمی‏کنیم».شوروی استالین یک گام بلندتر در این‏ راه برمی‏دارد:طلاهای طلب ایران را به مصدّق‏ نمی‏دهد ولی به زاهدی می‏دهد.و حزب توده‏ مصدّق«این کفتار پیر»را از هر مرتجع ونوکر سر سپردهء امپریالیستی،خطرناکتر می‏خواند

مارکس جامعهء آرمانی را بی‏خانواده توصیف‏ می‏کند.استالین«من یگانه»را در وجود خود متبلور می یند و سرمستانه می‏گوید:«ما کمونیستها از سرشت ویژه‏ایم».«هر چیز که برای‏ کمونیست درست است باید برای دیگران هم‏ درست باشد».هر کس با من نیست بر من است.

«من یگانه و دارایی او»(به معنی جامعه در خدمت فرد)در کمونیسم(و نه مارکسیسم)تبدیل‏ می‏شود به فرد در خدمت دولت.خردگریزی به‏ این آسانیها دست از سر بشر بر نمی‏دارد.

پرودن‏29(1865-1809)

پرودن سه سال پس از اشتیرنر به جهان می‏آید و 53 سال بعد از گادوین،ولی نه از این اثر می‏پذیرد نه‏ از آن.پرودن نیز مدّتها انقلابی است.منتها به شیوهء خود:«انقلاب اجتماعی اگر از راه انقلاب سیاسی‏ انجام گیرد،به مخاطره جدّی می‏افتد».بنابراین‏ «جنبش سوسیالیستی با نبرد کارگاه آغاز خواهد شد».وی امیدوار است که این انقلاب«همراه با خشونت»نباشد،امّا در چگونگی آن توضیح کافی‏ نمی‏دهد.منظورش از«تشکیل مجامع پیشرفته» مبهم است.

در حدود سال 1844 در پاریس محفل‏ بی‏نظیری تشکیل می‏شود از پرودن و مارکس‏ و هرتسن:یکی عاشق آزادی و عدالت،دومی‏ عاشق عدالت و انقلاب و سومی شیفتهء ادبیّات.از جزئیّات مذاکرات این جمع کم نظیر اطّلاع درستی‏ در دست نیست،امّا دوام نسبی آن از سودمند بودنش حکایت می‏کند.پرودن معتقد است که باید مارکس و هگلی‏های چپ را جدّی گرفت. مارکس نیز می‏خواهد دیگران را به راه خود هدایت‏ کند و بالاتر از آن معتقد به همکاری با پرودن است‏ و حتّی پس از تبعید خود به بلژیک نامه‏ای به پرودن‏ می‏نویسد و او را به«مبادلهء اندیشه»می‏خواند.پاسخ‏ پرودن-که بهتر از هر کس مارکس را شناخته- شهرت جهانی دارد و بسیاری از نقل کنندگان،آن را گفته‏ای«پیامبر گونه»توصیف کرده‏اند.پرودن‏ می‏نویسد که گرچه افکارش«جا افتاده است»امّا می‏خواهد«صورت انتقادی و تردیدآمیز» اندیشه‏اش حفظ شود(و این نکته‏ای است مهم). سپس به جان کلام می‏رسد: اگر شما خواسته باشید،من هم مایلم با هم‏ همکاری کنیم.من از صمیم قلب،اندیشهء شما را دربارهء روشن شدن عقایدمان تحسین‏ می‏کنم.بگذارید دربارهء بردباری خردمندانه‏ و آینده‏نگرمان به دنیا سرمشقی بدهیم.امّا، برای رضای خدا،اجازه ندهیم که از این نظر که در رأس جنبشی هستیم،از خود رهبران‏ نابردبار دیگری بسازیم.اجازه ندهید از خود پیشوایان مذهب جدیدی بسازیم،حتّی اگر این مذهب،مذهب منطق باشد،یعنی همان

مذهب خرد.بگذارید گرد هم آییم و به همهء اعتراضها پروبال بدهیم.بگذارید همهء انحصار طلبی‏ها و همهء راز ورزی‏ها را نشانه‏ بگیریم.بگذارید هیچ گاه پرسش را تمام‏ شده تلّقی نکنیم.و هنگامی که واپسین بحث‏ و جدلمان را به کار گرفته‏ایم، دوباره آغاز کنیم،این بار،اگر لازم باشد،با سخن پردازی‏ و ظنز.با این شرایط من حاضرم شادمانه در انجمن شما وارد شوم و گرنه،نه.30

در آن قرن در میان اندیشمندانی که از محرومان طرفداری می‏کنند تنها اوست که از جامعهء محرومان برخاسته است.به همین دلیل‏ تحصیلات مقدّماتی مدرسه‏ای ندارد و اندیشمندی‏ است به تمام معنی خود آموخته.شاید به علّت‏ نداشتن تحصیلات منظّم از افکار گادوین پاک‏ بی‏اطّلاع می‏ماند زیرا هنگامی که در نه سالگی باید انگلیسی بیاموزد.مشغول گاوچرانی است.با ساختن هر گونه نظامی در جهان اندیشه مخالفت‏ می‏ورزد.چنان به آزادی ایمان دارد که حتّی از «همبستگی»می‏ترسد.امّا می‏خواهد میان‏ فردگرایی و مسلک اجتماعی تلیقی به وجود آورد و این اصولا امری است مطلوب.امّا می‏خواهد میان‏ فرد گرایی و مسلک اجتماعی تلفیقی به وجود آورد و این اصولا امری است مطلوب.امّا پروردن همیشه‏ بر حق نیست گذشته از اندیشمندی،صاحب‏ نثری است استوار که تحسین بودلر و فلوبر و هوگو را برمی‏انگیزد.بیش از هر چیز شیفتهء عدالت‏ است.از این رو کتابی می‏نویسد دربارهء مالکیّت و نتیجه می‏گیرد که«مالکیّت یعنی دزدی»؛جمله‏ای‏ که تمام عمر،به گفتهء منتقدی،در تعهّد آن می‏ماند. امّا این سخن گویای تمام حقیقت نیست،و رنگ‏ احساسات دارد.می‏نویسد:«مالکان!از خود دفاع‏ کنید».البتّه با کمونیسم الفتی ندارد،زیرا معتقدچ‏ است:«کمونیسم از درک این که انسان گرچه‏ موجودی اجتماعی است و در جستجوی برابری، ولی به استقلال(فردی)نیز عشق می‏ورزد،عاجز است».در جستجوی ریشهء مالکیّت نکتهء بدیعی‏ می‏آورد:

مالکیّت در واقع از اشتیاق آدمی برای رهایی‏ از قید بردگی کمونیسم سر برآورده که شکل‏ ابتدایی سازمان است.امّا مالکیّت به نوبهء خود تا حدّ افراط پیش می‏رود و برابری را… نقض می‏کند و از کسب قدرت به دست‏ اقلیّت ممتاز حمایت می‏کند.به سخن دیگر، مالکیّت به اقتدار غیر عادلانه منجر می‏شود، مالکیّت به اقتدار غیر عادلانه منجر می‏شود، و این ما را به مسئلهء اقتدار مشروع راهبر می‏گردد،اگر چنین چیزی وجود داشته‏ باشد.31

سخنی است داهیانه و کشفی بزرگ:برای‏ تعدیل مالکیّت باید به دنبال استقرار قدرت مشروع‏ رفت.مدّتهاست که حان لاک انگلیسی و روسو و مونتسکیوی فرانسوی برای طرح ریزی چنین‏ حکومتی می‏کوشند،امّا پرودن این‏ها را نمی‏بیند،یا نمی‏خواهد ببیند و،دریغا،این مصیبت دامان‏ مارکس و تمام سوسیالیستهای اقتدار طلب را می‏گیرد.پرودن می‏نویسد:«اگر[اقتدار مشروع‏] وجود داشته باشد»و استخوانبندی این بنا روبروی‏ ماست.بشر همیشه همه چیز را نمی یند،و اوّل بار عاشقان.

پرودن پس از این طعنه‏ها و گوشه‏زدنها،به طرح‏ مطلبی می‏پردازد که برای مارکس اساسی است و برای پرودن خطایی که خودش نیز زمانی در آن‏ سهیم بوده: دربارهء پیشنهاد شما،حاکی از«لحظهء عمل»، نکاتی است که باید بیان کنم.شاید شما این‏ عقیده را حفظ کرده باشید که در حال حاضر اجرای هر گونه اصلاحی بدون«ضربهء قوی» ممکن نیست؛آنچه سابقا انقلاب نامیده‏ می‏شد….امّا تازه‏ترین بررسی‏های من مرا به ترک کامل این عقیده واداشته است؛ عقیده‏ای،که خود مدّتها در آن سهیم بوده‏ام و درکش می‏کنم و معذورش می‏دارم‏[ولی‏]با کمال اشتیاق درباره‏اش بحث می‏کنم.من‏ معتقدم که ما برای توفیق در کار خود نیازی‏ بدان نداریم.پس نباید عمل انقلاب را بعنوان‏ وسیله‏ای برای اصلاحات اجتماعی مطرح‏ کنیم.زیرا این دستاویز،چیزی است‏ ساختگی و غیر واقعی و معنای ساده‏اش روی‏ کردن به قدرت است و به پیشواز خودکامگی‏ رفتن.و این یعنی تناقض.32

سپس پرودن می‏نویسد که چارهء کار نه عمل‏ انقلابی که«عمل اقتصادی»است.واضح است که مارکس هم مخالف عمل اقتصادی نبوده منتها عمل‏ انقلابی را شرط شروع انقلاب اقتصادی می‏دانسته‏ است و باز مسلّم است که طرح اقتصادی پرودن‏ هیچ گونه کارآیی نداشته است.امّا یک نکتهء دیگر نیز مسلّم است:این نامه طرح کاملی است برای‏ گفتگو دربارهء«بردباری»-و روا داری-سیاسی؛ دربارهء این که مسلک مارکس«مذهب»هست یا نیست؛دربارهء«پروبال دادن به اعتراضها»که همان‏ گفت و شنود باشند؛دربارهء زیانهای انحصار طلبی؛ دربارهء این که«هیچ پرسشی،تمام شده نیست»؛و مهمتر از همه بحثی سازنده دربارهء چند و چون‏ انقلاب(کاری که عملی نشد جز پس از وقوع چند انقلاب خونین،هنگامی که نه از مارکس نشان بود و نه از پرودن).

متأسّفانه مارکس،که البتّه اشاره‏ها و طعنه‏ها را به خوبی«گرفته»و لزوم انقلاب را مسلّم‏تر از آن‏ می‏دانسته که درباره‏اش بحث کند و پرودن را صالح‏ برای ورود به مسائل اقتصادی نمی‏دانسته است،به‏ این نامهء تاریخی پاسخی نمی‏دهد سهل است،سال‏ بعد که پرودن کتاب«فلسفهء فقر»را می‏نویسد، مارکس در مقام ردّ و نفی آن کتابی را می‏نویسد به نام‏ «فقر فلسفه»که صرف نام کتاب برای بیان روح‏ مطالبش کافی است.این رفتار را بیشتر منتقدان‏ بی‏طرف غیر منصفانه خوانده‏اند و وودکاک آن را «ساختگی،غیر واقعی،همراه با رشته ناسزا که‏ نشان درماندگی کامل از درک اصالت و ابتکار و انعطاف‏پذیری اندیشهء پرودن است»می‏داند.33

در هر حال«مبادلهء اندیشه»و همکاری‏ آنارشیسم و کمونیسم در همین جا خاتمه می‏یابد(و تجدید نمی‏شود مگر با رویداد شگفت‏انگیز جنبش دانشجویان فرانسه در 1968).

پرودن در مطالعات خود دربارهء اقتصاد و سرمایه‏داری به نکتهء بسیار مهمّی می‏رسد که به‏ اعبتار صلاحیّت کسانی چون وودکاک در اینجا می‏آورم.پرودن می‏گوید:«تضّاد اقتصاد را نمی‏توان از بین برد»(چون ظاهرا در آن زمان‏ اصطلاح کاپیتالیسم(سرمایه‏داری)باب نبوده، می‏گوید«تضادّ اقتصاد»امّا«ممکن است این‏ تضادها را به حدّ تعادل و موازنهء پویا رساند».امروز نیز دانشمندان اقتصاد جز این نمی‏گویند.البتّه‏ پیشنهاد پرودن که بخشی از آن«تعاون»است‏ کارآیی چندان ندارد.«انحلال دولت»،ناممکن‏ است و«تعدیل ثروت»پابرجا.

شعار دیگر پرودن که«رهایی کارگران فقط باید به دست خود کارگران صورت گیرد»،عینا به‏ نوشته‏های مارکس منتقل می‏گردد ولی لنین این‏ شعار را کنار می‏گذارد.

اندیشه‏های پرودن را شاید بتوان چنین خلاصه‏ کرد: انقلاب محصول طبیعی ستم است امّا مطلوب‏ نیست.تاریخ را باید در هیئت اجتماعی خود نگریست.جامعه را باید سازمانی تازه داد.هدف‏ اصلی،عدالت است که در برابری تجلّی می‏کند. وسیلهء نیل به این هدف از نظر اقتصادی،ایجاد نظامی مبتنی بر کمکهای متقابل است و محو نظام‏ سرمایه‏داری با تأسیس«بانک مبادله»و«بانک ملّت» که در آنها سودی که به پول تعلّق می‏گیرد باید حذف‏ شود(این را آمودو البتّه شکست خورد).

«مالکیّت باید به همه تعلّق گیرد(نکته‏ای که در قرن‏ بیست و یکم-با در نظر گرفتن جهان سوم-باید مورد توجّه جدّی باشد).در این راه دشمن سن سیمون و فوریه است و سخنان این دو را«بزرگترین تحمیق‏ عصر ما»می‏داند.

«واحدهای بزرگ تولیدات صنعتی باید به‏ مجمع کارگرانی که آزادنه گردهم آمده‏اند تبدیل شود؛مجمعی که نه تعاونی است،نه به‏ صورت کارگاههای ملّی….باید طبقهء بورژوا پرولتاریا در طبقهء متوسّط مستحیل‏ شوند…»34دریغ از راه دور…

در اواخر عمر از اقتصاد سر می‏خورد و متوجّه‏ سیاست و مسائل اجتماعی می‏گردد.توجهّش به‏ «حکومت فدرال»است.در عدالت معبود او چیزی‏ متعالی وجود دارد.نکتهء شنیدنی در این باب آن که‏ چون جامعه را به حق درگیر تضّاد دائم می‏داند و نیز معتقد است که نمی‏توان عدالت را به زور برقرار کرد،به این نتیجه می‏رسد که باید در جامعه میان‏ عوامل متضاد،تعادلی ایجاد کرد که آثار زیانبار هر یک در پرتو تأثیر عنصر متقابل خنثی شود.این‏ تعادل جانشین همنهاد هگلی خواهد شد و آزادی‏ جانشین اجبار.

توجّه به ایجاد تعادل،در دورانی که هر چیز یا باید کمال خود برسد یا نابود شود،از قدرت‏ اندیشه حکایت دارد.پرودن دربارهء جمع فردگرایی‏ و سوسیالیسم نیز سخنی ماندنی دارد: اصالت فرد،واقعیّت نخستین بشریّت است و اصالت«اجتماع»مکمّل آن.برخی‏ می‏گویند که انسان ارزشی ندارد جز آنچه‏ اجتماع بدو می‏دهد.اینان می‏خواهند فرد را در جمع مستحیل کنند.این نظام کمونیستی‏ است:سقوط شخصیّت آدمی به نام‏ طرفداری از جامعه.این یعنی جباریّت، جباریّتی رازآلود و بی‏نام.این نشد جامعه. اگر شخص آدمی از قدرتها و امتیازات خود خلع شود،جامعه از اصلی که زنده‏اش‏ می‏دارد محروم خواهد شد.36

سخنی است هشدار دهنده و بلند.امّا گوشی‏ که نمی‏خواهد بشنود،کراست.این حقیقت هم‏ معتبر است که انتقاد،آسان است و ساختن دشوار.

پرودن که سخت کوش و«خستگی ناپذیر»بود، چندبار به زندان افتاد؛مدّتی به اقتصاد عملی‏ پرداخت و نومید شد و سرانجام در 56 سالگی از فرط خستگی(و شاید نومیدی)درگذشت.

باکونین‏37(1876-1814)

باکونین روسی است و طبعا پاره‏ای از خصوصیّات این ملّت را در خود دارد:رنگی از خشونت که به رشد و گسترشش می‏کوشد؛از اشراف است و افسر ارتش؛شورشی است و توطئه‏گر و شگفت‏تر از همه ستایشگر ویرانگری.از این رو،وودکاک فصلی را که در کتاب‏ خود به او اختصاص داده زیر عنوان«شور ویرانگری»آورده است که شناسانندهء اوست. صاحبنظری است که«قلم ندارد»و حتّی یک کتاب‏ کامل نیز او خود به جا نگذاشته است.تنها می‏تواند مقاله بنویسد.

امّا تا بخواهید حرّاف و خوش سخن ا ست و بسا شبها که تا صبح حرف زاده است.بیشتر اهل عمل‏ است تا نظر،و از همین رو پایش به«بین‏الملل»اوّل‏ کشیده می‏شود؛جایی که با مارکس سخت درگیر می‏گردد و با کوشش مداوم بانی کمونیسم و«پرونده‏ سازیهایش»(به گفتهء وودکاک)از آن مجمع اخراج‏ می‏شود.شباهتهایی که این دور را بدین مجمع کشاند چنین است: هر دو از چشمهء تند و سرکش فلسفهء هگل‏ فراوان نوشیده بودند،و این سرمستی تا پایان‏ عمر با آنان بود.هر دو طبعا خودکامه بودند و دوستدار انقلاب.هر دو به رغم خطاهایشان، با خلوص تمام سر سپردهء آزاد ساختن‏ ستمدیدگان و تهیدستان بودند.38

امّا وجود اختلافشان بیشتر بود،نخست تفاوت‏ منش: با کونین بسیار بلند نظر بود و دارای فکری باز و مارکس که مردی خودبین،کینه‏توز و بطور تحمّل ناپذیری ملانقطی بود،از این دو صفت‏ بهره‏ای نداشت.با کونین ترکیبی بود از انسان‏ اشرافی و نامتعارف-که راحتی و آسان‏گیری‏ سلوکش او را به گذشتن از همهء موانع طبقاتی‏ قادر می‏ساخت-د رحالی که مارکس‏ بورژوای ناپیراسته‏ای بود که بود،یعنی ناتوان‏ از برقرار کردن تماس و رابطهء اصیل شخصی‏ با نمونه‏های واقعی پرولتاریایی که امید داشت‏ آنان را به کیش خود درآورد.بی‏تردید با کونین بعنوان یک انسان بیشتر سزاوار ستایش بود تا مارکس.جذابیّت شخصیّت و قدرت بینش شهودی‏اش اغلب به او،نسبت‏ به مارکس برتری می‏بخشید…ولی در یادگیری و توانایی فکری،مارکس برتر از او بود.39

امّا اختلاف عقیده که بیانگر اصول اندیشهء هر دو نفر است: مارکس اقتدارگرا بود و با کونین آزادی طلب؛ مارکس طرفدار تمرکز بود و با کونین‏ طرفدار نظام فدرال؛مارکس از عمل سیاسی‏ کارگران جانبداری می‏کرد و برای به دست‏ گرفتن قدرت دولتی طرح و نقشه می‏ریخت، امّا با کونین مخالف عمل سیاسی بود و به دنبال‏ از میان بردن دولت؛مارکس از کاری که ما امروز ملّی کردن وسایل تولید می‏نامیم‏ طرفداری می‏کرد و با کونین از نظارت‏ کارگران بر امر تولید

«نظارت کارگران بر تولید»پیشنهاد بکری‏ است که ا مروز به صورت«نظارت جامعهء دموکرات‏ بر تولید»تجید حیات کرده است.

امّا باکونین بسیار پیش از مارکس طرفدار توطئه و اسباب چینی بود.اتفّاقا با هموطن خود نچائف( NETCHAIEFF )آشنا و سپس دوست شد که‏ در این کار هیچ مرزی نمی‏شناخت و حتّی یکی از پیروان خود را بر اثر بدگمانی بی‏اساس خفه کرد. وی نیهیلیستی کامل عیار و ویرانگری پرشورتر از باکونین بود.در«دکترین»او هر گونه آدمکشی، دزدی و راهزنی توجیه می‏شد.به آسانی می‏توان‏ لقب«شریر تبهکار»را که نویسندگان شرح حالش‏ به او داده‏اند،پذیرفت.او را با حشیش زدگان پیرو حسن صبّاح مقایسه کرده‏اند.

تأثیر این موجود با باکونین زیاد بود.دربارهء «دوستی»آنان مطالبی نیز گفته‏اند که بماند.نچایف‏ در تکوین اندیشهء لنین نیز مؤثّر بود که در کتاب‏ مارکس و سایه‏هایش بدان پرداخته‏ام.

وجه مشابهت دیگری نیز میان مارکس و باکونین وجود داشت.این دو هیچ یک«عقل معاش» نداشتند یا بهتر بگوییم چنان در عشق کار خود غوطه‏ور بودند که جایی برای«نان درآوردن» نمی‏ماند.اگر انگلس پولدار نبود مارکس حتّی قادر به نوشتن نبود«چند بار از سوز سرمای لندن که مانع‏ کارکردنش می‏شود می‏نالد»و با کونین ماجراجو برای سیر کردن«شکم پیچ پیچ»دست به هر کاری‏ می‏زند که خنده‏دارتر از همه بستن قراردادی با یک‏ ناشر روسی برای ترجمهء کتاب سرمایه مارکس‏ است!امّا به نوشتهء برخی از نویسندگان شرح‏ حالش«نثر غلنبهء»مارکس ازو را از این کار باز می‏دارد(بعضی نیز نثر این کتاب را بعنوان«ادبی‏ بودن»ستوده‏اند).پس دست به دامان نچایف می‏زند که برای فسخ قرارداد فکری بکند.امّا نچایف که‏ پول همهء آشنایان را بالا کشیده است،با چمدان‏ اسنادی که از باکونین دزدیده،راه فرار در پیش‏ می‏گیرد.

با کونین عمری در ستایش پرولتاریا و انقلاب‏ مقاله نوشت ولی چون در اواخر عمر متوجّه شد که‏ پرولتاریا انقلابی نیست دچار نومیدی جانکاهی شد و چخون به چیز دیگری ایمان و علاقه نداشت در نیهیلیسمی تلخ جان داد.

با این همه در احوال و اندیشهء باکونین تناقضی‏ نمایان وجود دارد.این بدان معنی است که در فکر این«شورشی»ماجرا طلب و حادثه آفرین، پرشورترین ستایش را از آزادی می‏توان دید که‏ شمّه‏ای از آن را،همراه با فشردهء دیگر گفتارهایش، می‏آوریم: در ستایش انقلاب‏ چنین است کوشش آدمی:پایان ناپذیر، بیکرانه و از هر حیث وافی برای ارضای‏ خاطر مغرورترین و جاه طلب‏ترین روانها و دلها.41

در جستجوی ناممکن است که بشر همواره‏ به ممکن رسیده است.کسانی که علاقلانه کار خود را به آنچه ممکن است محدود کرده‏اند، هیچ‏گاه،حتّی یک گام هم به پیش نرفته‏اند.42

همه نهادهای ناعادلانه را ویران کنید.برابری‏ اقتصادی و اجتماعی همگان را فراهم‏ سازید.تنها بر این شالوده است که آزادی، اخلاق و بشریّت متکّی به همبستگی،سر بر می‏کشد.43

اخلاق کهن مرده است و زنده نخواهد شد. ضرورت ایجاد اخلاقی نو احساس می‏شود، ولی تحقّق آن از هر حیث بسته به وقوع یک‏ انقلاب اجتماعی است.44

کار تدوین اصول نظری انقلاب اجتماعی را به دیگران واگذاریم،و خود به عملی ساختن‏ آن اصول به طور گسترده و نیز در ادغام آنها در واقعیّت‏ها،اکتفا کنیم.25

امروز نابینایان هر چه بگویند،باید گفت که ما در نقطهء اوج انقلاب به سر می‏بریم‏46

باید بر فراز امواج اقیانوس انقلاب سوار شویم.47

انقلاب فرانسه چیزی عظیم امّا ناممکن طلب‏ می‏کرد:استقرار برابری در رژیمی ایجاد کنندهء نابرابری….انقلاب فرانسه وسیلهء دستیابی به سه شعار خود[آزادی،برابری، برادری‏]را از یاد برد.48

زنهار!هنگامی که انقلاب به قصد رهایی‏ افراد بشر در می‏گیرد،حتما باید زندگی وآزادی افراد بشر محترم شمرده شود.49

اکثریّت عظیم مردمان با خود رد تناقض‏اند،و اسیر سوءتفاهم‏هایی مداوم.و معمولا متوجّه‏ این امر نمی‏شوند،مگر این که رویدادی‏ فوق‏العاده آنان را از خواب معهود بیدار کند و مجبورشان سازد که گوشهء چشمی نیز به‏ خود و به پیرامون خود بیفکنند.50

زنهار!حتّی انقلاب هم چون می‏خواهد دوام‏ یابد،به مردمان خیانت می‏کند.به هوش‏ باشید.51

در ستایش ویرانگری

پرودن خداپرست نبود،شیطان را می‏پرستید و آنارشیست بود .پس زنده باد پرودن.54

هیچ کس نباید خواهانویرانگری و ویرانی‏ باشد مگر آن که دست کم رؤیایی و تخیلّی‏ دور،درست یا نادرست،از نظم اموری که به‏ عقیدهء او باید جانشین وضع کنونی شود،در سر داشته باشد.هر چه این تخیّل زنده‏تر باشد،نیروی ویران کننده‏اش قوی‏تر خواهد بود.و هر چه او به حقیقت نزدیک‏تر باشد، یعنی هر چه بیشتر بار شد ضروری جهان‏ اجتماعی کنونی هماهنگ باشد،نتایج عملی‏ ویرانگری‏اش سالم‏تر و مفیدتر خواهد بود. آرمان مثبت،الهام بخش نخستین و روح عمل‏ ویرانگری است.53

در ستایش کینه

نخستین ضربه‏ها را فرود آورید.سرمشق‏ بدهید،سرمشق.نه تنها باید با شهامت باشید، بلکه باید کینه‏ای داشته باشید که هیچ گاه خلع‏ سلاح نشود.آن گاه خواهید دید که انقلاب از شهر و روستا سر بر می‏کشد.54

بر این اساس باید که بیست میلیون دهقان‏ ایتالیا سر به شورش بردارند.55

در ستایش اعتصاب

اعتصابها در توده‏ها اثری مغناطیسی دارند. نیروی اخلاقی آنان را زنده می‏کنند،احساس‏ خصومت با بورژواها را برمی‏انگیزند و در همهء کارگران همه حرفه‏ها ایجاد روح‏ همبستگی می‏کنند.56

اعتصاب در توده‏ها غرایز سوسیالیستی و نیز غرایز انقلابی‏اش را-که هر کارگر در اعماق‏ ضمیر خود دارد و عبارت از وجود اجتماعی‏ و روانی اوست-بیدار می‏کند.57

در ستایش آزادی

برابری جز همراه با آزادی و به دست آزادی، تحقّق نمی‏یابد….برابری بدون آزادی‏ یعنی استبداد دولت و دولت مستبّد حتّی یک‏ روز هم بدون وجود[یا ایجاد]دست کم یک‏ طبقهء استثمار کننده و ممتاز دوام نخواهد داشت.بزرگ همهء ما،پرودن،می‏گوید که‏ فاجعه‏بارترین ترکیب ممکن،پیوند سوسیالیسم با حکومت مطلقه است.اگر تمایلات توده مبنی بر رهایی اقتصادی و سعادت مادّی را با حکومت استبدادی و با تمرکز همهء قدرتهای سیاسی و اجتماعی در دست دولت،همه را با هم و یک جا جمع کنید فاجعهء بی‏نظیری به وجود آورده‏اید.

امید که آینده،ما را از لطف استبداد حفظ کند.و امید که ما را از عواقب فاجعه بار و بهت آور سوسیالیسم قدرت طلب و صاحب‏ «دکترین»،و نیز از شرّ دولت نجات‏ بخشد.58

قانون آزادی را فقط آزادی می‏نویسد. آزادی نمی‏تواند و نباید از خود دفاع کند مگر به دست آزادی و با سلاح آزادی،به آزادی لطمه‏ وارد سازیم،خطرناک است و هم مخلّ معنی. و چون اخلاق،سرچشمه‏ای دیگر و محرّکی‏ دیگر و هدفی دیگر و مضووعی دیگر جز آزادی ندارد،هر محدودّیتی که با هدف‏ پشتیبانی از اخلاق،متوجّه ازادی شود، همیشه و همیشه منجر به زیان دیدن اخلاق‏ می‏گردد.

مارکسیست‏ها با اعتقاد خرافی به دولت،در واقع می‏گویند که برای آزاد ساختن توده‏ها، ابتدا باید آنان را به زنجیر کشید….امّا هر گونه استبدادی برای توده‏ها،هیچ چیز جز بردگی و زنجیر به ارمغان نخواهد آورد. فقط آزادی آفرینندهء آزادی است و بس.

انتقاد از«دکترین»

کسی که بخواهد اندیشهء انتزاعی را مبنای کار قرار دهد،هیچ گاه به زندگی نخواهد رسید. زیرا راهی که متافیزیک را به زندگی ربط دهد، وجود ندارد.این دو با پرتگاهی بزرگ از هم‏ جدا افتاده‏اند….کسی که بر امری انتزاعی‏ تکیه کند با سر سقوط خواهد کرد.راه زنده، راه غیر انتزاعی،راه عقلانی و مستدل،راه‏ علم است.60

«دکترین»زندگی را می‏کشد و خودانگیختگی زندهء عمل را نابود می‏سازند.61 تکرار کنیم:کار راست و ریست کردن اصول‏ نظری انقلاب کار ما نیست.کار ما عمل‏ است و ترکیب عمل با واقعیّت.62

نیمهء حقیقت،در عالم نظر غیر منطقی است و در جهان عمل مصیبت‏بار.63

در ذمّ قدرت

امروز جامعهء مدرن به این حقیقت وقوف‏ کامل یافته است که هر گونه قدرت سیاسی، هر چه باشد،از هر منبعی که برخیزد،و هر صورتی که داشته باشد،لزوما تمایل به ایجاد استبداد دارد.64

جای تأسّف است که در طبقهء کارگر عدّه‏ای‏ معدود وجود دارند .نیمه،ادیب،پر مدّعا، خودخواه،جاه‏طلب که می‏توان آنان را به‏ درستی«کارگران بورژوا»نامید.اینان‏ ریاست‏طلب‏اند و قدرت را دوست دارند.65 در تمام حکومتهای پارلمانی،آزادی هنگامی‏ واقعیّت می‏یابد که کنترل قدرت‏[از سوی‏ مردم‏]واقعی باشد.66

در ستایش پرولتاریا و توده‏ها

امروز فقط پرولتاریا آرمانی مثبت دارد که با شوری تمام به سوی آن آرمان می‏شتابد. پرولتاریا در وجود خود دست نخورده است و در برابر خود ستاره‏ای می‏بیند و خورشیدی‏ که بدور روشنی می‏بخشد و تخیّل و ایمانش را گرم نگاه می‏دارد و با وضوح تمام راهی بدو می‏نماید که باید بدان سو برود.این در حالی‏ است که طبقات ممتاز و به قول خود روشن بین،در همین زمان،در ظلمتی‏ اندوهبار و دهشتناک غوطه می‏خورند،دیگر هیچ چیز در برابر خود نمی‏یابند،دیگر به‏ هیچ چیز ایمان ندارند…..هیچ چیز بهتر از این ثابت‏ نمی‏کند که اینان باید بمیرند.آینده از ان‏ پرولتاریاست.همین«وحشی»ها هستند که‏ امروز به سرنوشت بشر و به آیندهء تمدّن‏ ایمان دارند.در حالی که «متمدّنان» رستگاری خود را فقط در توحّش‏ می‏یابند…کارگران،جوانی بشریّت‏اند. اینان آینده را با خود دارند.پرولترها،این‏ مردم زحمتکش،نمایندهء تاریخی آخرین‏ بردگی در روی زمین‏اند.رهایی آنان،رهایی‏ همهء مردم است.پیروزی آنان پیروزی نهایی‏ نوع بشر است.67

این تیره روزان در انقلاب اجتماعی شهامتی‏ می‏یابند که ایشان را مجبور می‏کند خوشبختی خود را در برابری و همبستگی‏ بیابند.68

اینان بی‏آن که بدانند،سوسیالیست‏اند؛ سوسیالیست‏تر از همه؛سوسیالیست‏تر از همهء سوسیالیست‏های علمی و بورژوا،همه‏ و همه.تیره‏روزان در وجود خود سوسیالیست‏اند و آنها در فکر خود.69

اگر غریزهء جمعی توده‏ها به این روشنی و این‏ عمق-و با عزم جزم-در این مسیر[انقلاب‏] نمی‏بود،سوسیالیسمی در جهان نبود، هر چند نابغه‏ترین مردمان در این راه کوشیده‏ باشند.70

ما مطلقا نمی‏خواهیم افکار خود را بر مردم‏ تحمیل کنیم.ما معتقدیم که توده‏های مردم‏ در وجود خود،در غریزه‏های کم و بیش رشد یافتهء خود در پرتو تاریخ،و در الزامهای روزانهء خود و در تمایلات آگاهانه یا ناآگاهانهء خود، تمام عناصر و عوامل سازماندهی عادی آینده‏ را با خود دارند.ما این آرمان را در قلب خود مردم می‏جوییم‏71

سوسیالیستهای انقلابی معتقدند که عقل‏ عملی و روح و نیرو،در تمایلات غریزی

توده‏های مردم و در نیازهای واقعی آنان بسیار بیشتر است تا در هوش ژرف تمام آقایان‏ دکترها و قیّم‏های عالی مقام بشر.72

انتقاد از سوسیالیسم قدرت‏گرا

این که گروهی از انسانها،حتّی باهوش‏ترین‏ و خیرخواه‏ترین آنان،دارای این شایستگی‏ باشند که خود را اندیشه و ارادهء هدایت کنندهء جنبش انقلابی جهان و سازمانده اقتصاد پرولتاریای همهء کشورها بدانند،صرف این‏ ادّعا در برابر عقل سلیم کفر است و برخلاف‏ تجربهء تاریخی آدمیان؛تا بدانجا که انسان با شگفتی از خود می‏پرسد چگونه آدم‏ باهوشی مانند مارکس ممکن است چنین‏ سخنی گفته باشد.پاپها دست کم این دستاویز ادّعایی را داشتند که حقیقت مطلق را در سایهء لطف الهی به دست آورده‏اند.مارکس چنین‏ دستاویزی ندارد،و من این دشنام را بر او نمی‏پسندم که بگویم به خیال خود از راه علم‏ چیزی نزدیک به حقیقت مطلق را ابداع کرده‏ است.

مطلقا بر این عقیده‏ام که حتّی مستبدّان‏ صاحب تخت و تاج هم نتوانسته‏اند سلطنت‏ بر جهان را در مخیلّهء خود تصویر کنند.امّا چه می‏توان گفت دربارهء یکی از دوستان‏ پرولتاریا،دربارهء انسانی انقلابی که جدّا خواستار رهایی توده‏هاست،ولی ادّعا می‏کند که اداره کنندهء با تدبیر و داور برین همهء جنبش‏های انقلابی است که ممکن است در کشورهای مختلف جهان روی دهد؛کسی‏ که فرمانبرداری پرولتاریای همهء کشورها را از فکری واحد،و فروبسته در مغز خود، آرزو می‏کند.

مارکس به عقیدهء من انقلابی‏ای بسیار جدّی‏ است(اگر نه همواره صمیمی)و واقعا خواهان قیام توده‏هاست.حال چگونه چنین‏ کسی دیدگاه منحصر و محدودش استقرار یک دیکتاتوری جهانی،چه جمعی و چه‏ فردی است؛استبدادی که کارش به گونه‏ای‏ سر مهندسی انقلاب جهانی است و اداره کننده و تنظیم کنندهء رستاخیز توده‏ها در کلیّهء کشورها،چنان که مثلا کسی ماشینی را تنظیم می‏کند.مارکس چگونه نمی‏داند که‏ استقرار چنین استبدادی به خودی خود کافی است تا انقلاب را خفه کند و تمام‏ جنبش‏های توده‏ای را قلب کند و دچار فلج‏ سازد؟کدام است آن انسانی و کدام‏اند آن‏ گروهی که هر چند نبوغشان عظیم و سترگ‏ باشد،جرئت کنند بگویند که این توانایی فقط در ماست که آنهمه تمایلها و اعمال بسیار متفاوت را در خود جمع ببینیم و همه را درک‏ کنیم؟آنهمه تمایلها و رفتار بسیار متفاوت در هر کشور،در هر ولایت و در هر محل و در هر حرفه را؟در حالی که،در واقع،چند اصل‏ اساسی،و آرزویی بزرگ و مشترک،که از این‏ پس در ضمیر توده‏ها نقش خواهد بست، مجموعهء عظیم این منافع گوناگون و پایان ناپذیر و آنهمه تمایلها و اعمال بسیار متفاوت را با هم متّحد خواهد کرد.چگونه‏ انکار می‏توان کرد که فقط این مجموعه است‏ که انقلابی اجتماعی آینده را تشکیل‏ می‏دهد؟

و چه باید اندیشید دربارهء کنگره‏ای‏ بین‏المللی که به سودای این انقلاب،و به‏ گمان خود به سود انقلاب،به پرولتاریای همهء کشورهای متمدّن حکومتی را تحمیل کند دارای تمام قدرتهای استبدادی،با حقوق‏ انکیزیسیونهای محلّی را تعطیل کند و همهء ملتها را از حقوق خود محروم سازد؟و همهء اینها را به نام اصلی باصطلاح«رسمی»به‏ انجام رساند،چیزی که جز فکر خاصّ آقای‏ مارکس نیست و طبق رأی اکثریّت ساختگی‏ نهادی کارگری و بین‏المللی به صورت‏ حقیقتی مطلق عرضه شده است؟73

در دولت«مردمی»مارکس،که بسیار پیچیده‏ است،دولت نه تنها از نظر حقوقی و سیاسی‏ که از نظر اقتصادی هم بر مردم حکومت‏ می‏کند،و دولت و عدالت‏[تأکید در اصل‏]و توزیع ثروت را در خود متمرکز می‏سازد….این نظریّه،دولت را جانشین خدا می‏کند.74

شرایط وقوع انقلاب

کاری که مجمع بین‏المللی کارگری بر عهده‏ دارد چیزی کمتر از تصفیهء کامل جهان‏ سیاسی،مذهبی،حقوقی و اجتماعی موجود و استقرار جهان اقتصادی فلسفی و اجتماعی‏ تازه‏ای نیست.امّا برنامه‏ای چنین عظیم‏ ممکن نیست تحقّق پذیرد مگر آن که دو نیروی قوی،دو نیروی عظیم در اختیار داشته‏ باشد؛دو نیرویی که مکمّل یکدیگرند:یکی‏ عبارت است از انبوه شدن همیشه فزایندهء نیازها،رنجها و مطالبات اقتصادی توده‏ها،و دیگری عبارت است از فلسفهء اجتماعی‏ تازه‏ای…امّا شوربختی و نومیدی برای‏ برانگیختن،انقلاب اجتماعی کافی نیست. اینها ممکن است قیامهایی محلّی ایجاد کنند، امّا برای قیام توده‏های بزرگ کافی نیستند. برای تحقّق این امر لازم است که تمام ملّت‏ آرمان مشترکی داشته باشد،همراه با وقوفی عمومی و کلّی از حقوق خود،و نیز ایمانی ژرف،پرشور-و اگر بتوان گفت- مذهبی،به این حقوق….اضافه بر آن لازم‏ است که تودهء کارگران به امکان رهایی آینده‏ خود ایمان داشته باشد.این ایمان،کار ریشهء منش‏ها و استعدادهای ضمیر و روحیّهء جمعی است.ریشهء منش‏ها را طبیعت به‏ ملّتهای مختلف داده است،امّا تاریخ موجب‏ گسترش و رشد آنهاست.استعدادهای‏ جمعی پرولتاریا همواره محصول دو چیز است:ابتدا رویدادهای پیشین و پسین و مخصوصا،موقعیّت اقتصادی و اجتماعی‏ کنونی او.75

جمع آزادی و برابری

من طرفدار معتقد و مؤمن برای اقتصادی و اجتماعی هستم‏[تأکید در اصل‏]،زیرا می‏دانم که بیرون از این برابری،موهبت‏هایی‏ چون آزادی،عدالت،شایستگی بشری، اخلاق و خوشبختی افراد و نیز پیشرفت‏ ملّتها،هیچ گاه،چیزی جز دروغ نخواهد بود. امّا من به همان نسبت طرفدار آزادی-این‏ نخستین شرط انسانیّت-نیز هستم و معتقدم‏ که برابری در جهان باید توسّط سازمان‏ خود جوش کار و مالکیّت جمعی گروههای‏ تولید کننده‏ای که آزادانه سازمان یافته‏اند، تأمین گردد،و نه بر اثر عمل برین و قیمومت آسای دولت.این چیزی است که‏ به طور اصولی سوسیالیست‏ها و کلکتیویست‏های انقلابی را از کمونیست‏های قدرت طلب و پشتیبان‏ اقدامات مطلق دولت،جدا می‏کند….دیگر آن که سوسیالیسم،همراه با خشونت نیست، و هزار بار انسانی‏تر از روش ژاکوبن‏ها یعنی‏ انقلاب سیاسی است.76

اندیشهء پیری….

(از نامه به دوست،یک سال پیش از مرگ)با تو موافقم که زمان انقلاب به سر آمده است،و این به سبب موانع بی‏شمار و شکست‏های‏ گوناگون نیست.علّت آن است که اندیشه و امید و شور انقلابی مطلقا در توده‏ها دیده‏ نمی‏شود؛و هنگامی که آنان در میدان نباشند، چه حاصل از تقلاّ….(در پاسخ نامه‏ای‏ دیگر با مضمونی متفاوت از نامهء اوّل)امّا من، ای عزیز،بسیار پیر،بسیار بیمار و بسیار خسته‏ام و باید اعتراف کنم از بسیاری جهات‏ متوجّه شده‏ام که امیدهای پیشین بی‏پایه بوده‏ است.از این رو نمی‏توانم در این گونه کارها مشارکت کنم….بیچاره بشر!

توده‏ها سازمان ندارند.امّا چگونه می‏توان‏ آنها را سازمان داد،در حالی که شور کافی‏ برای تشخیص رستگاری خود ندارند، در حالی که نمی‏دانند چه باید بخواهند و تنها چیزی را که موجب رستگاری آنهاست‏ طالب نیستند؟77

اکنون می‏توانیم بهتر دربارهء آنارشیسم داوری‏ کنیم: این مکتب که کار خود را براساس فردگرایی و «ایدآلیسم»آغاز کرده است،در اندیشهء گادوین با خردهم عنان می‏شود.در اندیشهء این متفکّر،تکیه‏ به فرد گرایی مبالغه آمیز نیست و به ستایش دموکراسی می‏رسد که همچنان،معتبر است.توجّه‏ این اندیشمند به اخلاق شایان توجّه خاصّ است،امّا «ایدآلیسم»گادوین در دو چیز است:اوّل در مبالغه‏ در اعتقاد به علم که در تمام قرن نوزدهم در سایر اندیشمندان مورد مطالعه،ادامه می‏یابد؛دوم این که‏ می‏پندارد جامعه ممکن است بی‏دولت به حیات‏ ادامه دهد.

در مکتب اشتیرنر،کار اصالت فرد به مبالغه‏ای‏ شگفت‏انگیز می‏رسد و ارزش آن شاید این باشد که‏ در برابر کمونیسم-که فرد را در جمع و حتّی در حزب حل می‏کند-همچون افراطی در برابر تفریط عرضه گردد.

امّا در فلسفهء پرودن مطلب کهنه ناشدنی زیاد است:توصیه به مارکس که باید در امور اجتماعی‏ «بردباری خردمندانه»در پیش گرفت؛آنچه امروز رواداری خوانده می‏شود.هشدار به این که نباید مکتب اجتماعی به صورت«مذهب»درآید؛ اهمیّت دادن به سخن مخالف؛این که«پرسش را تمام ناشده»تلّقی کنیم،از جمله درسهای آموزنده‏ اوست.امّا پرودن گذشته از این‏ها چند مطلب‏ اساسی مطرح می‏کند که متأسّفانه گوش کسی به‏ آنها بدهکار نیست: 1-مالکیّت برای همه-این شعار-که یک بار نیز به«سهو»در برنامهء کار حزب کمونیست فرانسه‏ مطرح گردید ولی زود محو شد-بسیار درست‏تر از شعار«مالکیّت اشتراکی»مارکس است به چند دلیل:-در مالکیّت اشتراکی،هیچ کس مالک هیچ‏ چیز نیست و این از نظر روانی ایجاد کم کاری و تنبلی می‏کند چنان که در شوروی دیدیم.درست‏ است که در گفته‏های رسمی«مالکیّت اشتراکی‏ وسایل تولید»قید شده،ولی عبارت آخر این شعار در عمل رفته رفته فراموش شده و می‏شود.در همان وسایل تولید نیز این ایراد بجاست که وقتی‏ اداره کنندهء کارخانهء،مأمور دولت باشد یعنی‏ احساس مالکیّت نکند،در امر مدیریّت جدی‏ نخواهد بود.شاهد مثال فراوان است.

-در مالکیّت اشتراکی،دولت و بوروکراسی‏ رشدی شگفت‏انگیز می‏کنند،چنان که در شوروری‏ دیدیم و تجربهء تلخی بود.

-در این میان،یعنی در حالی که دولت روز به روز قوی‏تر می‏شود و در رژیمی که فرد احساس‏ می‏کند هر کاری انجام دهد حاصلش از آن دولت‏ خواهد بود،ریشهء شوق به کار و ایمان به آفرینندگی‏ و حسّ ابتکار از بین‏می‏رود.به عبارت دیگر،در این شرایط دیگر فرد بشری بعنوان فرد وجود ندارد تا از خود چیزی خلق کند.

2-اقتدار مشروع-بنای کار آنارشیسم در مخالفت مطلق با دولت است.در این قلمرو به دنبال‏ قدرت مشروع بودن،زمینهء مساعدی است برای‏ توجّه بیشتر به دموکراسی؛همان رژیمی که مورد ستایش گادوین نیز هست.امّا متأسّفانه این نکتهء مهم‏ در متفکّران بعدی آنارشیسم فراموش می‏گردد.

3-انصراف از انقلاب(به مثابه هدف)-انقلاب‏ در مکتبهای آنارشیسم و مارکسیسم جنبهء اسطوره‏ای دارد.

خطای کمونیسم در آن است که انقلاب را هدف می‏شناسد و در آن سازندگی می‏یابد-پرودن‏ که متوجّه این خطا می‏گردد،صریحا انصراف خود را از انقلاب اعلام می‏دارد.با کونین،چنان که دیدیم، شرط وقوع انقلاب را از جمله،«آرمان مشترک همهء ملّت»و شور انقلابی توده‏ها می‏داند و چون در اواخر متوجّه می‏شود که این دو شرط در ملّت و توده‏های مردم مشاهده نمی‏شود،صریحا می‏نویسد که از«توهمّات گذشته»رها شده است.

در حالی که مارکس چون ارتباط عینی و حقیقی‏ با تودهء مردم ندارد و عمرش در بین کتابها می‏گذرد، تا پایان کار در این توهّم می‏ماند و خلقی انبوه را نیز با خود به درون این توهّم می‏کشد.

4-توجّه به تضادّی دائمی-کشف مهّم دیگر پرودن این معنی است که تضّاد سرمایه‏داری را نمی‏توان از بین برد.او این کشف را مدیون این‏ موهبت است که تأمّل در فلسفهء هگل ملاّ نقطی‏ نیست،در حالی که مارکس،برعکس او،به پیروی‏ از هگل می‏پندارد که هر گونه تضّادی در همنهادی‏ مستحیل می‏شود.

امّا افتخار بزرگ گادوین و مخصوصا پرودن و باکونین این است که می‏خواهند آزادی فردی را با ره آورد سوسیالیسم جمع کنند و این موضوع که‏ امروز همهء جهان(جز چین و چند کشور کوچک‏ دیگر)آن را پذیرفته است،نخستین بار به ذهن اینان خطور کرده و سپس بالیده و تناور شده است.تأکید خاص بر ذمّ قدرت و پیش‏بینی ظهور طبقهء اجتماعی جدید در نظام کمونیستی،نخستین بار در آثار آنارشیستی مطرح می‏شود.

امّا فاجعه‏ای که گریبانگیر باکونین می‏گردد و او را به دنبال ستایش از انقلاب،به مدح«ویرانگری»و «کینه»می‏کشاند،موجب مرگ و گمراهی‏ آنارشیسم می‏گردد.کروپوتکین(ṣ1842-1921 KROPOTKINEṣ)که او نیز چون باکونین اشراف زاده‏ و افسر ارتش روس است به فعّالیت می‏پردازد،به‏ «بین‏الملل کارگران»می‏پیوندد ولی پس از آن که‏ جناح مارکسیستها در آن پیروزی می‏یابند از آن‏ می‏گسلد.می‏خواهد پایه‏های«آنارشیسم علمی» را بریزد که البتّه توفیقی نمی‏یابد.

همزمان با او و بعدها نیز،آنارشیسم فرزند اندیشمندی نمی‏پرورد.از این رو جنبه‏های مثبت‏ آن یکسره فراموش می‏گردد و بدترین جنبهء آن، ویرانگری،به اوج می‏رسد.ویرانگری کار را به‏ تروریسمی کور می‏کشد تا بدانجا که یکی از آنان، شاه بی‏توانی چون مظفّرالدّین شاه را در سفر پاریس‏ ترور می‏کند(که به ثمر نمی‏رسد).و این سرنوشت‏ به صورتی دیگر،دامنگیر مارکسیسم نیز می‏شود: توجّه مختصر مارکس به آزادی از یاد می‏رود. عدالت-مبنای سوسیالیسم-بر اثر عمل غلط، شکست می‏خورد و به ظهور اقلیّتی ممتاز و اکثریّتی نامرفّه تبدیل می‏گردد.ولی،به جای همهء آنها،دیکتاتوری ابعادی وحشتناک می‏یابد و سرانجام،هنگامی که چه گورای آرمان پرست‏ می‏خواهد در آمریکای لاتین و ویتنام دیگری برپا دارد،گروه کمونیستی بادن ماینهوف در آلمان به‏ ترور فردی دست می‏زند.

آنارشیسم پس از باکونین به راه خود می‏رود و تأثیر مستقیمی بر سوسیالیسم ندارد.تنها،چنان که‏ گذشت،در سال 1968 در جنبش دانشجویی(که‏ برخی از صاحبنظران آن را«کمونیسم آرمانی» نامیده‏اند)با این نهضت همصدا می‏گردد.

یادداشت‏ها

1.( 1965.P.14 DANIEL GUERIN L;ANARCHISME,IDE;ES,PARIS, )

2.جرج وودکاک( VOODCOCK )آنارشیسم،ترجمهء هرمز عبداللّهی،انتشارات معین،تهران،سال 1368،ص 13..

3.همان،ص 17.تأکید از م.ر.

4.همان،ص 18.

5.همان،ص 37.

6.( ARVON. )

7.( 1951,P.17. H.ARVON,LANARCHISME,P.U.F.,PARIS, )

8.همان،ص 18.

9.ویلیام گادوین( GODVIN )اندیشمند و رمان نویس‏ انگلیسی.

10.وودکاک،ص 118.

11.همان،ص 80.

12.همان،ص 81.

13.همان،ص 83.

14.همان،ص 90.

15.همان،ص 98.

16.همان،ص 108

17.همان،ص 109.

18.همان،ص 116.

19.دایرة المعارف لاروس،ذیل نام او.

20.ماکس اشتبرنر( STIRNER )فیلسوف آلمانی.

21.دائرة المعارف لاروس،ذیل نام این متفکّر.

22.از کتاب دانیل گرن مذکور،ذیل نام این متفکّر.

23.آروون یاد شده،ص 31.

24.همان،همان صفحه.

25.همان،ص 36.

26.همان،ص 37.

27.کتاب وودکاک یاد شده،ص 135.

28.همان کتاب،همان صفحه.

29.پی بر ژوزف پرودن( P.J.PROUDHON )

30.وودکاک،ص 54.

31.دانیل گرن،ص 195.

32.وودکاک،ص 162 با اندکی تغییر به استناد اصل‏ فرانسهء آن.

33.همان،ص 163.

34.دائرة المعارف لاروس،ذیل نام پرودن.

35.آروون،ص 45.

36.دانیل گرن،ص 36.

 37.میخائیل باکونین( BAKOUNINE ).

38.وودکاک،ص 299.

39.همان،همان صفحه.

40.همان،ص 230.

41.برگرفته از کتاب زیر: ( PARIS,1965,P.32. BAKOUNINE,CHOIX DE TEXTES,ED.J.J.PAUVERT, ) چون تمام گفته‏های باکونین از این کتاب ترجمه می‏گردد، بنابراین تا آخر این بحث به ذکر شمارهء صفحه در پاورقی‏ اکتفا می‏شود.

42.ص 33.

43.ص 47.

44.ص 127.

45.ص 240.

46.ص 240.

47.ص 241.

48.ص 283.

49.ص 286.

50.ص 295.

51.ص 32.

52.ص 142.

53.ص 258.

54.ص 172.

55.ص 174.

56.ص 178.

57.ص 177.

58.ص 235.

59.ص 237.

60.ص 236.

61.ص 256.

62.همان صفحه.

63.ص 266.

64.ص 216.

65.ص 150.

66.ص 217.

67.صص 147 و 148.

68.ص 149.

69.همان صفحه.

70.ص 166.

71.ص 236.

72.همان صفحه.

73.ص 222.

74.ص 234.

75.صص 165 و 166.

76.ص 234.

77.ص 230.

ارسال شده توسط مهدي سقايي در ۳:۰۲ 0 نظرات

برچسبها: , , , , ,

برگرفتە از مطالعات آنارشیسم  http://anarchyanalysis.blogspot.se/

پیوندهای آنارشیسم و فمینیسم

میکله فریزر

ترجمه: بامداد زندی

 

دراین نوشتارکوشش بر آن است که دیدگاه های آنارشیسم وفمینیسم درکنارهم بررسی شوند تا روشن شود که ارزش ها/شیوه ها/دیدگاه های سیاسی هرکدام برای تکمیل هم دیگر چه توان مندی هایی دارند.چنین کاری آسان نیست زیر هر کدام ازاین نگرش ها در برگیرنده ی دسته ای گسترده از کنش ها واندیشه های سیاسی اند. افراد بسیار گوناگونی که جذب این جنبش ها می شوند اغلب درقبال بسیاری از موضوعات بنیادی دارای مواضع متفاوتی هستند. جنبش آزادی زنان(فمینیسم) از دهه ی ۱۹۷۰ در رویکردش به دگرگونی های اجتماعی راه های گوناگون و پرشماری را درپیش گرفته است که از لحاظ توان انقلابی باهم تفاوت دارند.آنارشیسم هم با آن که درباره ی ماهیت انقلابی اش تردیدی درمیان نیست لزوما نظریه ی سیاسی یکپارچه ای نیست وانواع بسیار گوناگونی دارد، مانند آنارشیست سندیکالیسم، آنارشیست کمونیسم و آنارشیسم سبز. این نام ها به طور معمول بازتاب دهنده ی تفاوت راهبردها واولویت های نحله های مختلف آنارشیسم است. فمینیسم هم برچسب های گوناگونی داردوبرای تعریف شکل های گوناگون اش تاکنون دسته بندی های گوناگونی به کار رفته است که عمده ترین شان عبارتنداز فمینیسم تندرو، فمینیسم لیبرال(که دراین نوشتار به آن نخواهیم پرداخت) و فمینیسم سوسیالیستی. به تازگی فمینیسم پساساختارگرا نیز به میدان آمده است ،رویکردی  که توان اثرگذاری برتمامی این دسته ها رادارد. بحث این نوشتار آن است که ترکیب فمینیسم وآنارشیسم نیز شکل بسیار کارسازی از فمینیسم را به دست می دهد.دراین جا می خواهیم بر برخی از شیوه ها انگشت بگذاریم که فمینیست های آنارشیست تاکنون درپرو‍ژه ی یکپارچه سازی این دودیدگاه درپیش گرفته اند. مقداری هم به چگونگی تقویت نگرش آنارشیستی توسط  نظریه وکنش فمینیستی پرداخته خواهد شد.

دربحث دسته بندی های فمینیستی پیش گفته به گمراه کنندگی این دسته بندی ها نیزباید توجه داشت.باید دانست که هریک از این نام ها درکل نماینده ی چه نگرشی است وچگونه می توانند به دگرگونی اجتماعی کمک کنند.وگرنه اکثر فمینیست ها را نمی توان به طورکامل دریکی از این قالب ها گنجاند.بسیاری ازفمینیست ها ، به ویژه آن هایی که تحت تاثیر آنارشیسم هستند، دوست دارند ازهرکدام ازاین دسته ها بخش هایی را برگزینند وبهگزینی کنند.ازهمین رو زنان بسیاری را می بینیم که به رغم ناهمسازی های چشم گیر درباره ی بسیاری از بنیادها، گردهم می آیند وخودشان را آنارشیست وفمینیست می خوانند.
درگام نخست به بررسی کلی آن چه آنارشیسم می تواند به رهروان اش عرضه کند می پردازیم. ستیز با قدرتی که درحال حاضر ازطریق سیاست ورزی متعارف اعمال می شود یکی ازدیدگاه های اصلی آنارشیسم است. آنارشیسم با هرگونه سلطه، اقتدار وحکومتی که به طور مستقیم از خود حکومت شوندگان سرچشمه نگیرد سرستیزدارد.

برپایه ی نظریه ی آنارشیسم، خاستگاه  بیشتر دردسرهای اجتماعی دولت است وباید به سراغ شکل های دیگری از سازمان اجتماعی رفت(وودکاک ۱۹۷۷، ص . ۱۱).

آنارشیسم درعمل به ایجاد آن دسته از ساختارهای اجتماعی بها می دهد که مخالف سلسله مراتب باشد وهم فرد را تقویت کند هم جمع را. آنارشیسم همچنین هوادار مجموعه ای از ویژگی های اجتماعی دیگر مانند مساوات طلبی، اختیارگرایی، تمرکززدایی وهمیاری است. همان گونه که گفتیم آنارشیسم صورت های گوناگونی داردکه بازتاب دهنده ی تفاوت های گونه های مختلف همبستگی است . مانند تفاوتی که میان آنارشیست سندیکالیسم وسرچشمه های اش درمحیط های شهری وجنبش اتحادیه های کارگری باآنارشیسم سبز وجوددارد.آنارشیسم سبز هوادار اجتماعات کوچک ونامتمرکزوهمکاری وهماهنگی با طبیعت است. توان نظریه ی سیاسی آنارشیسم در جذب گرایش های «پسانوگرا» وبسیاری از ارزش های فردگرایی لیبرال شگفت انگیز است(پپر، ۱۹۹۴، صص ۱۵۴-۱۵۵) .همین ویژگی های آنارشیسم بازتاب دهنده ی تنوع این جنبش سیاسی و پیچیدگی بالقوه آن است.توان آنارشیسم به ویژه درتوان سازماندهی اش وهمچنین گستره ی آرمان ها وبینش آرمان شهری اش درباره ی چگونگی جامعه ی آینده است. توجه ای که آنارشیست های به اعمال این نظریه ی سیاسی  درشیوه های زندگی خود مثل زندگی گروهی، بی اجازه درجایی ساکن شدن، به کارگیری نظام های تجاری غیر از نظام کنونی وکنش ورزی  معطوف می کنند همانندهایی دربرخی محفل های فمینیستی دارد که گزاره ی « امر شخصی امری سیاسی است» تجسم آن است.

« امر شخصی امری سیاسی است» مشهورترین شعار جنبش آزادی زنان ویکی از بنیادی ترین فرض های نظریه وکنش فمینیستی معاصر است.اساس این شعار آن است که بیشترسرکوب هایی که زنان دستخوش آن هستند تجربه هایی شخصی درحوزه ی روابط انسانی اند. یعنی موضوع فراتر از حوزه ی ارزش های جامعه ی لیبرال است که قائل به «برابری»‌‍‌ زنان ومردان از طریق  تغییر قوانین ومشارکت برابر درحوزه ی عمومی (یعنی همان اهداف فمینیسم لیبرال) است. جنبش های تندروی دیگری هم از این شعار استفاده کرده اند وشیوه زندگی آنارشیست ها نیز باآن پیوندهای زیادی دارد.مدت ها پیش ازآن که این شعارشکل بگیرد، دراوایل قرن بیستم اما گولدمن، آنارشیست سرشناس، درباره ی آزادی زنان از دیدگاه آنارشیستی می نوشت وهمان چیزی را می گفت که دراین شعار بازتاب یافته است. گولدمن درمقاله اش درباره ی حق رای زنان می نویسد درخواست حقوق برابر توسط زنان درجامعه ی آمریکا به بیراهه رفتن است زیرا آزادی وبرابری در نظام حکومتی توهمی بیش نیست(ویراست ۱۹۶۹،صص ۱۹۶-۱۹۸). سخن نهایی گولدمن این است که زنان خودشان بایدبرای آزادی و استقلال دست به کار شوند نه آن که به نظام حکومتی امید ببندند.ازآن جا که هنوزباید مدت ها می گذشت تا مفاهیمی مانند « افزایش آگاهی» و همیاری زنان درشناخت ماهیت سرکوب همگانی زنان شکل بگیرد گولدمن نمی توانست درمورد «اصول» انجام چنین کاری چیزی بگوید. گولدمن دریافته بود که زنان نمی توانند با پیوستن به نظام سرکوب به آزادی راستین دست یابند واین دیدگاه نیز به پیشبرد جنبش زنان کمک کرد.این دیدگاه بار دیگر دردهه ی ۱۹۷۰ توسط فمینیست های تندرو وسوسیالیست مطرح شد.

فمینیسم تندرو رهیافتی فمینیستی است که ازدیدگاه آرمان های آنارشیستی به انتقاد ازجامعه می پردازد(کورنگر،۱۹۷۵،ص ۳۲) و پدرسالاری را سرکوب گرانه ترین ویژگی جامعه می خواندودرکانون انتقاد های اش قرار می دهد.تمامی نابرابری های دیگر نیزازتمایل مردان به مهارکردن زنان سرچشمه می گیرد.ماهیت پدرسالاری به گونه ای است که زن را«دیگری» می انگاردوهرمادینه ورفتارزنانه ای درجه دوم انگاشته می شود.نهادهای اجتماعی رامردان برای تحکیم منافع شان پدیدآورده اند.درپرتو چنین دیدگاهی باید تمامی روابط جامعه ونهادهای اجتماعی را ازریشه دگرگون کردتا آزادی راستین زن به دست آید.سلسله مراتب اجتماعی واقتدارگرایی هم مردود است زیراشکل هایی از مهارگری وسرکوب گری مردان هستند.بنابراین فمنیست های تندرو راهبردهایی برای ایجاد بدیل هایی برای وضعیت کنونی تدوین کرده اند.زنان به ایجاد ساختارهایی نو وشکل هایی از سازماندهی فراخوانده می شوند که امکان همکاری زنان بدون هیچ گونه بهره کشی را فراهم آورد.

این شکل از فمینیسم پیوند نیرومندی با آنارشیسم دارد زیرابا همان ساختارها ونهادهای اجتماعی سرستیزدارد  که آنارشیسم بسیاری شان را مورد انتقاد قرار می دهد ورهیافتی مشابه آنارشیسم برای دگرگون سازی ریشه ای جامعه به دست می دهد. پگی کورنگر در مقاله اش به نام« پیوند آنارشیسم و فمینیسم » به همین پیوندها پرداخته است ومعتقد است که زنان دراغلب موارد همچون آنارشیست هایی «ذاتی» سخن می گویند ورفتارمی کنند، گرایش زنان به کار جمعی وگروه های کوچک وبی رهبر ماهیتی آنارشیستی دارد ولی دربیشترموارد با چنین نامی ازآن ها یاد نشده است(۱۹۷۱،ص .۳۳). کورنگر آشکارا از موضعی آنارشیستی اعلان می کند که زنان می توانند درراه انقلاب گام نهند. کلید مفاهیم جدید انقلاب اکنون دردست زنان است، زنانی که دریافته اند انقلاب دیگر به معنای قبضه کردن قدرت یا تسلط گروهی بر گروهی دیگرتحت هر شرایط وطی هر دوره ی زمانی نیست. این خود سلطه است که باید ازمیان برداشته شود….حضور سلسله مراتب وذهنیت اقتدارگرا است که موجودیت انسان ها وزمین را تهدید می کند.آزادی جهانی وسیاست ورزی آزادی بخش به ضرورتی تام بدل شده است وازحالت رویایی آرمان شهری خارج شده است(۱۹۷۵، ص . ۳۱) کورنگر به ویژه  به استفاده از شیوه ها وراهکارهای آنارشیستی درنبرد مداوم انقلابی توجه دارد وسه حوزه / راهبرد برای دگرگونی پیشنهاد می کند:

۱)       آموزشی(تبادل دیدگاه ها وتجربه ها)

۲)       اقتصادی / سیاسی ، حوزه ی کنش مستقیم و« قانون شکنی عمدی»

٣)       شخصی / سیاسی ، دارای پیوند تنگاتنگ با دوراهبردپیشین ودارای شکل سازمانی گروه های همبستگی آنارشیستی این رهیافت برای ادغام فمینیسم وآنارشیسم به منظور تقویت متقابل شان درهردو حوزه نظری وفرآیندی بسیار موفقیت آمیز است.

برخی از جنبه های سیاسی فمینیسم تندرو که در دهه ی ۱۹۷۰ شکوفا شدبه علت مطرح شدن گرایش ها ونظریه های جدیدتر فمینیستی قدیمی شده است.علی رغم بازنگری هایی که اکنون توسط زنان تمامی نحله های فمینیسم(ازجمله بسیاری از زنان آنارشیست) در فمینیسم تندرو صورت گرفته است این نگرش به جنبش های اجتماعی تندرو به طور کل و به آنارشیسم به طور خاص کمک فراوانی کرده است.

انتقادهای کنونی به فمینیسم تندرو به طور عمده معطوف به دو فرض این نحله از فمینیسم است.نخست آن که فمینیسم تندرو قائل به وجود زنانگی « ذاتی» و تحت سرکوب پدرسالاری است که تنها با قدرت گرفتن زنان وگسست کامل از فرهنگ مردانه رهایی می یابد. دومین انتقاد این است که این شکل از فمینیسم دربرابر شکل های دیگر سرکوب مانندسرکوب نژادی، طبقاتی و رجحان های جنسی به سرکوب جنسیتی اولویت می دهد وفرض را براین می گذارد که تمام زنان اولویت ها ودرنهایت بینش های یکسانی دارند.بسیاری از زنان بااین گونه فمینیسم مخالفت کرده اند زیرا به نظرشان بیش از حدساده انگارانه وبازدارنده است. درحال حاضر زنان آنارشیست دردیدگاه های فمینیستی شان به تکثر بیشتری گرایش دارند. بیشترشان هنوز به شکل هایی از سازماندهی وشیوه های عمل که زنانی مانند کورنگر دردهه ی ۱۹۷۰  مطرح کردند پایبند هستند اما اکنون تحت تاثیر دیدگاه هایی هستند که « فمینیسم سوسیالیستی» و« فمینیسم پساساختارگرا» نام دارند.

آنارشیست ها اغلب نسبت به سوسیالیسم بدبین بوده اندزیرا سوسیالیست ها به این باور گرایش دارند که از دولت می توان همچون ابزاری برای ایجاد برابری و جامعه ی آرمان شهری بهره گرفت، دیدگاهی که آنارشیست ها با آن مخالف اند.ازسوی دیگر سوسیالیسم مفهومی است که ارتباط کاربردی با آنارشیسم داشته است مانند مفهوم « سوسیالیست آزادی خواه». فمینیسم سوسیالیستی به خاطر انتقاد شدید از روابط جنسیتی به کار آنارشیست ها می آید. فمنیست های سوسیالیست معتقدند که روابط جنسیتی ساختاری اجتماعی دارد وراهکار زدودن نابرابری های کنونی جنسیتی همان دگرگونی ریشه ای اجتماعی است. آنارشیست ها با این دیدگاه موافق اند اما راهکار پیشنهادی سوسیالیسم را قبول ندارند.اولویت ندادن به نابرابری جنسیتی دربرابر نابرابری های نژادی وطبقاتی یکی دیگر ازویژگی های مهم این گونه فمینیسم است. چنین نگرشی همه ی این نابرابری ها را همسنگ می انگارد واین باورفمینیسم تندرو را نمی پذیرد که تمامی سرکوب ها ناشی از پدرسالاری است(هرچند که اهمیت توجه به پدرسالاری را می پذیرد). فمینیسم بیشتربه حرکت درچنین راستایی گرایش داشته است واز سوی زنان رنگین پوست به نژادپرستی واولویت دادن مسائل زنان سفیدپوست به مسائل زنان سیاه پوست متهم شده است. بین این دیدگاه ها درنگرش های فمینیسم وآنارشیسم می توان پیوندهای محکمی ایجاد کرد. به تازگی آنارشیست ها کوشیده اند به منظور تدوین راهبردهایی برای تغییرات اجتماعی، مدل هایی نظری ایجاد کنند که درآن ها پویایی های پیچیده ی نژاد، جنس، طبقه واقتدار( وبسیاری دیگرازشکل های سرکوب) مورد توجه است. نظریه ی آزادیبخشی( ۱۹۸۶) یکی از کوشش های زنان ومردان آنارشیست برای انجام چنین کاری است وازهمان آغازبرنکته ی مهمی انگشت گذاشته است:«…..نظریه ی کنش گران باید به هواداران اش کمک کند که برجنبه های  سرکوب گرانه جامعه پذیری درحوزه ی خودشان غلبه کنند»(۱۹۸۶ ص ۵). این انگشت گذاشتن بر جامعه پذیری ومسئولیت فرد درتوجه به وجه فردی واجتماعی درهردو این رهیافت ها برجسته است.

فردگرایی آنارشیستی اغلب از فردگرایی متعارف ” لیبرالیستی” جدا انگاشته می شود(توسط آنارشیست ها) زیرا مسئولیت پذیری درقبال کنش های فردی را مهم می داند.زنان آنارشیست خواستار آن هستند که مردان دراین جنبش به رفتاروکنش های خود وچگونگی کمک آن ها به شکل گیری برتری مردان درمحیط اجتماعی شان توجه داشته باشند.فمینیسم شناخت روشن تری از راه های سرکوب نظام یافته ی زنان توسط مردان به دست می دهد. نمونه های بسیاری از صرف نظر کردن مردان آنارشیست از امتیازهای شان وشیوه های سلطه جویی مردان وجود دارد.به تازگی درهمایشی درسیدنی(۱۹۹۵) نگرش مردان درباره ی نگرانی های زنان حاضر مورد انتقاد زیادی قرار گرفت.زنان اغلب در چنین جاهایی احساس می کنند که درحاشیه قرارگرفته اند ومردان نیز اغلب مسئولیت شیوه های  ماهرانه ی به خاموشی کشاندن یا نادیده گرفتن زنان را نمی پذیرند. با آن که کارگاه مربوط به فمینیسم موردتوجه فراوانی قرارگرفت(بیش از ۶۰ نفردرآن شرکت کردند) زنان که ازاین وضعیت خشمگین ودلسرد شده بودند همایش را ترک کردند. این رویداد نادرنیست ودرگزارشی درباره ی همایش آنارشیست ها درلندن با نام “سلطنت درانگلستان” در مجله ” بد اتیچود”( شماره ی ۷، ۱۹۹۵) آمده است:« تجربه ی کلی من وبسیاری از زنان دیگر آن است که در بخش بزرگی ازهمایش وتوسط بسیاری از شرکت کنندگان مرد مساله ی جنسیت نادیده گرفته شده است.آیا به راستی برافکندن پدرسالاری یکی ازکارهای انقلابی است؟»

این معضل همچنان وجودداردکه چنین زنانی درروابط جنسیتی درتمامی جنبش های اجتماعی که مردان درآن ها حضوردارندسرکوب را احساس می کنند. علت تداوم چنین وضعی تاحدی توسط رهیافت های فمینیستی پیش گفته تبیین شده است. درحال حاضر تحولات مهمی در جنبش فمینیسم رخ داده است که معطوف به رسیدگی هرچه بیشتر به ریزه کاری های روابط جنسیتی،قدرت ومفهوم « ذات انسان» است که برای آنارشیسم بسیار آموزنده است. فمینیسم پساساختارگرا تا حدزیادی دست آورد جنبش فلسفی گسترده تری است به نام پساساختارگرایی(پسانوگرایی هم نامیده می شود). این رویکرد به فمینیسم حاصل درآمیختن نیروهایی است که نخستین شان ناشی از« بحران هویتی » است که فمینیسم درسال های اخیر دستخوش آن شده است وخود ناشی از آگاهی فزاینده نسبت به گستره ی نیازها وهویت های متفاوت واغلب متعارضی است که توسط زنان بیان می شود.همداستانی فمینیست های دارای مواضع سیاسی بسیار متفاوت حول مبارزاتی که طبق تجربه ی اکثرزنان ، محوری هستندپیشینه ای غنی پیداکرده است. برای مثال درحوزه حق تولیدمثل ازدیرباز برخورداری از حق سقط جنین موضوعی کلیدی بوده است. زنان سیاه پوست و زنان هم جنس گرا این محوریت دادن به سقط جنین وآن را مهم ترین موضوع برای زنان انگاشتن را به خاطر نژادپرستانه وناهم جنس گرایانه بودن مورد انتقادقرار می دهند.زیرا ازنظرآنان این خواست دل نگرانی برخی از زنان(سفیدپوستان وناهم جنس گرایان) است که نسبت به خواست های سایرزنان اولویت یافته است. زنان سیاه پوست وزنان هم جنس گرا بییشتر به دگرگون سازی خط مشی هایی اجتماعی توجه دارندکه باحق انتخاب آن ها برای فرزند داشتن برخوردی تبعیض آمیزدارند.بنابراین زنان سفیدپوست خواستار حق سقط جنین هستند درحالی که زنان سیاه پوست خواستار توقف برنامه های عقیم سازی(مبتنی برمهندسی اجتماعی نژادپرستانه) هستند وزنان هم جنس گرا نیز خواستار امکان دسترسی به  کلینیک های اسپرم هستند(که اکنون تنها دردسترس خانواده های ” هسته ای ” طبقه ی متوسط است). پیامد این کشاکش ها نیز این است که اکنون فمینیست ها ازخود می پرسند زن چیست؟ گویا دیگر نمی توان زیر پرچم ” زنان” برای هرچیزی  مبارزه کرد.

نظریه های اندیش مندان فرانسوی واز جمله فوکو ودیدگاه های اش درباره ی قدرت وذهنیت نیز دومین عامل اثرگذار بر فمینیسم پساساختارگرا بوده است. دیدگاه های فوکو اثر زیادی بر فمینیسم گذاشته است وبه ویژه درتشریح رابطه ی قدرت بین زن ومرد وسایر نابرابری ها غیر نهادی( یعنی غیردولتی) کارآمداست. قدرت به صورت مثبت ومنفی درتمامی روابط انسانی وجود دارد،خودرا مهارنمی کند ودراین روابط حالت بسیارنهفته ای دارد. نظریه ی فوکو برای بررسی چگونگی شکل گیری ذهنیت های ما نیز به کار رفته است.این نظریه چگونگی شورش و کنارآمدن انسان با نیروهای اجتماعی وچگونگی رخ دادن تغییر را نیز بررسی می کند.

فمینیسم پساساختارگرا از نشانه شناسی وبه ویژه نظریه ی نشانه های دسوسور هم که دوجزء هر نشانه را در قالب دال(صدایانقش مکتوب)ومدلول(معنا) تعریف می کند تاثیر پذیرفته است.این دوجزء به گونه ای اختیاری باهم مرتبط هستندومعنای نشانه ها ارتباطی است نه ثابت.معنای هر نشانه ازتفاوت اش با سایر نشانه ها در زنجیره ی زبانی بر می آید.برای مثال دالی مثل “روسپی” غیر از تفاوت اش با سایر دال های زنانگی مانند ” باکره” و” مادر” معنایی ذاتی ندارد.زبان نیزازرقابت گفتمان ها (رقابت راه های مختلف معنا بخشیدن به جهان) فرآیندها ونهادهای اجتماعی سازمان دهنده شکل گرفته است.برچسب ” مجرم ” زدن بر شیوه ی کنش فعالان سیاسی ازسوی گفتمان های قانونی قدرت مند وتمامی دلالت های منفی اش نمونه ای ازاین دست است درحالی که همتایان همان فعالان سیاسی آن را به معنای عدالت خواه، شرافت مند یا متعهد تعبیر می کنند.واژه های “تروریست” و”رزمنده ی آزادی” معنای بسیار متفاوتی دارنداما ممکن است به یک فرد اطلاق شوند.این اصول اهمیت دارند زیرا زبان را به پدیده ای اجتماعی ومیدان نبردسیاسی تبدیل می کنند(ویدان،۱۹۷۸،ص .۲۳).پساساختارگرایی فمینیستی ازنظریه های پساساختارگرایی راجع به زبان،ذهنیت، نهادها وفرآیندهای اجتماعی استفاده می کندوبه درک روابط موجود قدرت وشناختن حوزه ها وراهبردهای دگرگونی پایبند است.

رهیافت فمینیستی(ودرواقع پساساختارگرایی به طورعام) برخی باورهای ریشه دار آنارشیست ها درباره ی طبیعت انسان را نیز دستخوش چالش می کند وازدیدگاه لیبرال- اومانیستی(فلسفه ای که بیشترین اثررا برنهادهای اجتماعی وسیاسی کنونی داشته است) فاصله می گیرد که معتقد است انسان به گونه ای ذاتی منطقی است، دارای هستی یکدست وذاتی بی تعارض است وتحت مهار معنای زندگی اش. فلسفه ی آنارشیسم هم برای انسان کیفیت های ذاتی خاصی مانند همکاری قائل است که نمونه هایی ازآن ها در اثر آلکساندربرکمن ، الفبای آنارشیسم(۱۹۲۹) آمده است. آنارشیسم گاهی نیزانسان ها را دارای فهم همانند وارزش های مشترک فرض می کند که اشتباه است. پساساختارگرایی با اومانیسم و هرگونه “ذات انسانی” مخالفت می کندزیراذهنیت را ساخته ی زبان وگفتمان می داند. فوکو می گوید همه ی ما لوحی پاک وآماده ی نوشته شدن هستیم(۱۹۷۴). به تازگی گروستس(۱۹۹۴) نظریه ی  نوارموبیوس را برای ذهنیت ارائه کرده است که براساس آن ذهن وتن، ذات وفرهنگ(وغیره) همگی همانند نوارموبیوس به هم می رسند. گرایش به همگن سازی تجربه ها، هدف ها و دیدگاه های انسان یکی دیگر ازانتقادهایی است که به اومانیسم وارد می شود. آرمان شهر یک شخص می تواند با آرمان شهر فردی دیگربسیارمتفاوت باشد.

به گفته ی دیگر، آنارشیست ها نیز تحت تاثیر گفتمان مسلط غربی درباره ی معنای انسان هستند که می تواندتلاش برای دگرگون سازی( انسان وجامعه) را درعمل ناکام کند.فمینیسم پساساختارگرا به پساساختارگرایی ویژگی سیاسی می دهد وبا آشکارساختن برخی فرض های مساله دار نظریه ی آنارشیسم از آن “ساخت زدایی” می کند. فمینیسم پساساختارگرا به محوریت کنش وتجربه ی فردی توجه دارد واین برای آنارشیست ها بسیارکارسازاست زیرا ریزه کاری های روابط قدرت را واکاوی می کند وقابلیت نظری آن را دارد که روابط کنونی قدرت درتمامی شکل های اش را دچارچالش وواژگون کند. دوزیان این نحله از فمینیسم برای فمینیست ها وآنارشیست ها این است که باورهای اومانیستی رابه کلی خطرناک می انگارد وماهیتی بسیار آکادمیک(ونخبه گرا) دارد به طوری که اغلب برای کسانی که زبان آن را نمی دانند قابل درک نیست.

دراین بررسی درباره ی نظریه ی فمینیسم وآنارشیسم کوشش برآن بوده است که حوزه ای مهم درنظریه ی فلسفی برای باورمندان به لزوم دگرگونی اجتماعی ریشه ای تشریح شود.آنارشیست ها درمواردی دشمن شکل هایی خاص از دانایی هستند زیرا آن ها را “نخبه گرا” می دانند.به باورنگارنده دانایی یعنی قدرت و معضل نخبه گرایی نیز بیشتر ناشی از سازوکاری است که ساختارسلطه جوی قدرت به خوبی برای محدود کردن دانایی به گروهی انگشت شمارودارای امتیازات ویژه مورد استفاده قرارمی دهد.به همین دلیل تلاش نگارنده برآن بوده است که توصیفی سرراست ازاین نظریه ها ارائه دهد. آنارشیست ها می توانند ازفمینیسم بهره های بسیاری بگیرند(وبرعکس) وباید بادیدی بازبااین دیدگاه روبروشوند تابه دیدگاهی گسترده تر وامکانات بیشتری برای فعالیت ودگرگون سازی جامعه دست یابند.هرچه بیشترهم باید این یافته های فکری را مبادله کرد وانتشارداد(یکی ازاصول شناخته شده ی آنارشیسم). به این ترتیب می توان موانع(یانابرابری های قدرت) را که درشکل های کنونی زبان نهفته است ازمیان برداشت یا به چالش کشید. خلاصه کلام آن که نگارنده قصدداشته است که نشان دهد شناخت فمینیسم(درتمامی شکل های اش) می تواند به آنارشیست ها کمک زیادی کند، همان گونه که آنارشیسم هم می تواند به دیدگاه های فمینیست ها رنگ وبوی تندتری بدهد.

مراجع:

Albert, M. Cagen, L. et. al., ۱۹٨۶, Liberating Theory Boston : South End Press.
Bad Attitude: Radical Women’s Newspaper, Issue ۷ Feb/Mar/Apr ۱۹۹۵.
Berkman, A. ۱۹۲۹, The ABC of Anarchy, Vanguard Press.
Foucault, ۱۹۷۴, History of Sexuality vol. ۱, Harmondsworth: Penguin.
Goldman, E. ۱۹۶۹, Anarchism and Other Essays New York : Dover.
Grosz, E. ۱۹۹۴ , Volatile Bodies, Sydney : Allen and Unwin.
Kornegger, P. ۱۹۷۵, “Anarchism : The Feminist Connection”, From Quiet Rumors.
Quiet Rumors: An Anarcha – Feminist Anthology, Dark Star : London.
Pepper, D. ۱۹۹٣, Eco – Socialism – From Deep Ecology to Social Justice, Routledge : ۱۹۹٣.
Weedon, C. ۱۹٨۷ Feminist Practice and Post structural Theory Oxford : Blackwell.
Woodcock, G. (ed) ۱۹۷۷ The Anarchist Reader London : Fontana.

منبع: http://www.cat.org.au/vof/versions/michelle.htm

http://bamdad.blogspot.com

به سوی تئوري عمومي آناركوفمينيسم

هاوارد جی اولریش

ترجمه: مریم شیخ

كساني كه با تئوري هاي سوسيال آنارشيسم و فمينيسم آشنا هستند، همواره در حال اعتصاب به واسطه ی شباهت هايشان هستند.هر دو اين مجموعه نظريه ها معتقدند كه نابرابري اجتماعي و اقتصادي ريشه در آرايش هاي نهادينه شده ی قدرت دارند؛هر دو برلزوم تغيير آن قدرت ها به عنوان پيش شرطي براي رهايي سازي تأكيد دارند؛ و هردو براي تحقق خودمختاري شخصي و آزادي در يك زمينه ی اجتماعي فعاليت مي كنند.

مقالات نويسنده هايي نظيرElaine Leeder, L. Susan Brown, Peggy Kornegger, Carol Ehrlich, Neala Schleuning, and Jane Meyerding به شيوه اي فوق العاده با هم در مي آميزند، در حالي كه همه ی آنها يك موضع آنارشيست فمينيستي را ترويج ميكنند، هر كدام به نوبۀ خود به تفاوت هاي ميان ميان آن موضع و ساير گونه هاي فمينيسم مي پردازند. ما بايد از اينجا شروع كنيم. به نظر من لازم است كه ما گزاره هاي پايه اي تئوري هاي فمينيستي را مورد مطالعه قرار دهيم و ببينيم مردم چگونه برخي گزاره ها را تصديق مي كنند و بعضي را خير.

تمام نظريه هاي فمينيستي با مجموعه اي از ملاحظات در مورد زن در جامعه شروع مي كنند. اين سه گزاره نشان دهنده ی هسته ی اصلي آن ملاحظات است.

1. نقش هاي اجتماعي اي كه به زنان و مردان نسبت داده مي شود، اصولاً به طور فرهنگي تعيين شده اند.

2. زنان از تمام بخش هاي جامعه محروم شده اند- چه به لحاظ شخصي، چه به لحاظ اجتماعي، چه به لحاظ شخصي و سياسي.

3. زنان از لحاظ فيزيكي مفعول واقع مي شوند و در نتيجه از نظر جنسي مورد اذيت و آزار و حمله قرار مي گيرند.
بنا براين ملاحظات ضرورت ايجاب كرده است كه فمينيست ها تصريح كنند كه:

4. زنان و مردان برابر هستند.

فمينيست هاي ليبرال برابري آنها را به وسيله ی تعديل آرايش هاي موجود قدرت پي مي گيرند. هدف آنها رفع تبعيض است، يعني شكل هاي نهادينه شده ی تدابير تفاوت گذار. هدف آنها تغيير ساختارهاي پايه اي جامعه نيست. به علاوه آنها مطالبات خاصي پيرامون زنان به عنوان يك طبقه يا در مورد فرهنگ زنان مطرح نمي كنند. هدف آنها دستيابي به نوعي برابري در چارچوب منابع قدرت است.

جنبش زنان بر حسب مشكلات نابرابري هاي موجود ميان زنان، به خصوص از نظر طبقه اجتماعي، قوميت و رنگ پوست به شاخه هاي مختلفي تقسيم شده است. اين تقسيمات هم از نظر ايدوئولوژيك و هم از نقطه نظر سازماندهي يك جنبش به عنوان مشكلي براي جنبش فمينيستي رخ مي نمايند، به خصوص براي جوامع بزرگ تر. نزد برخي فمينيست ها اين مشكلات چندان موضوع بحث نيستند؛ در حالي كه نزد برخي ديگر از فمينيست ها چنين مشكلاتي نسبت به نبرد معطوف به قدرت، امري فرعي به نظر مي رسند. در حالي كه برخي ديگر از فمينيست ها، به خصوص فمينيست هاي راديكال، در اين نقطه از ديگران جدا مي شوند كه به نظر آنها مسائلي از قبيل طبقه، قوميت و رنگ پوست، بايد در درون جنبش زنان جاي داده شوند.

به خاطر تنوع فمينيست هاي راديكال ( كه آنارشيست ها هم يكي از آنها هستند) گزاره هاي اعتقادي بيشتري كه آن تئوري ها را شكل مي دهند، وجود دارد. در مركز تمام ديدگاه هاي راديكال پافشاري كردن بر پيوستگي ميان وسايل و هدف، مخصوصاً در زندگي روزمره ی فرد، وجود دارد.

5. امر شخصي امري سياسي است.

سياست به عنوان امري كه به وراي مجموعه رخدادهاي محدود كه به حكومت رسمي مربوط مي شوند، توسعه مي يابد، تعريف مي شود. سياست با هر چيزي كه ما در زندگي روزانه مان انجام مي دهيم، هر چيزي كه براي ما رخ مي دهد، و هر تفسيري كه ما از اين چيزها ارائه مي دهيم، درگير است.

از آنجا كه فرهنگ ها مردم را بر مبناي جنسيت تفكيك مي كنند، زنان سلسله تجربياتي متفاوت از تجربيات مردان دارند. حتي تجربيات مشابه، محتملاً، معناهايي متفاوت را در بر خواهد داشت. پيامد آن قضيه اين است كه زنان ( ومردان) خرده فرهنگ هاي متمايزي را ايجاد كرده اند. تشخيص اين تفاوت فرهنگي در گزاره ی ديگري از تئوري فمينيستي بيان مي شود.

6. در هر جامعه اي خرده فرهنگ زنانه ی مجزا و قابل شناسايي اي وجود دارد.

عناصر متمايز آن فرهنگ معمولاً حول فعاليت هايي شامل نگهداري، از قبيل خانه داري يا معيشت از طريق زراعت، و فعاليت هايي شامل روابط ميان افراد، نظير پرورش، انتقال فكر و همكاري، متمركز شده است. ( برخي گونه هاي انديشه ی فمينيستي كه به مسائل روحي و معنوي مي پردازند.)

غالب فمينيست هاي راديكال بر اين باور هستند كه عناصر فرهنگ زنانه از عناصر مردانه ی مشابه آن در فرهنگ مسلط، برتر هستند. برخي فمينيست ها به نحو قابل دركي در اين نقطه توقف كرده و تصميم مي گيرند كه در درون يك اجتماع زنانه، زندگي ( و در صورت ممكن، كار) كنند. برخي مدعي برتري فرهنگ زنانه هستند و غالباً توسط مفهوم برتري زنان استدلال مي كنند كه جامعه ی تحت كنترل زنان، خصايص ستم پيشگي جوامع پدرشاهانه را نخواهد داشت. برخي از آنها نظريات مادرسالارانه در مورد جوامع گذشته و آينده را ترويج داده اند.

فمينيسم راديكال مثل همۀ تئوري هاي سياسي داراي مجموعه اي از گزاره ها در مورد چگونگي وقوع تغيير هستند. ( بسياري از آنها در مقاله ام با عنوان ” برپا كردن يك فرهنگ انتقالي انقلابي ” (Social Anarchism, 4, 1982) بيان شده است. در قلب فرهنگ انتقالي فمينيستي دو شرط وجود دارد:

7. فرد به طور جمعي همراه با ديگران در مكان تغيير كار مي كند.

8. نهادهاي آلترناتيو كه بر پايه ی همكاري و حمايت متقابل ساخته شده اند، شكل هاي سازماني اين تغيير هستند.

تغيير اجتماعي موثر با كار منفرد اشخاص اتفاق نمي افتد. تغيير به ميانجي سازمان يابي مردم در يك مجموعه ی مبتني بر كمك و همكاري متقابل اتفاق مي افتد. فمينيست هاي راديكال و سوسيال آنارشيست ها شمار زيادي از سازمان ها و شبكه ها را تشكيل داده اند: رسانه هاي جمعي، بيمارستان ها، گروه هاي تئاتر، مدارس آلترناتيو، شغل هاي ضد سود، مراكز اجتماعي، و خيلي چيزهاي ديگر. سازمان هايي كه توسط فمينيست هاي راديكال ساخته شده اند، بر پايه ی اصول آنارشيستي شكل گرفته اند، اگر چه چنانكه Peggy Kornegger در مقاله اش ” آنارشيسم ، پيوند فمينيستي” نشان داده است كه اين شكل گيري همواره شهودي است. در مقابل براي فمينيست هاي آنارشيست اين ارتباط واضح و روشن است. آزادي يك مفهوم مهم در فمينيسم راديكال است، با اين وجود غالب اوقات صريحاً يا شفاف از آن صحبت نشده است. يك گزاره ی اعتقاديِ انتقادي بر آن چيزي ت‍أكيد مي كند كه برخي آنارشيست ها آن را مفهوم “سلبي” آزادي ناميده اند. اين اصلي است كه بر لزوم تشكيل جامعه اي تأكيد مي كند كه در آن مردم همچون شي تلقي نشده و مانند ابزار در جهت برخي اهداف به كار برده نشوند.

9. همه ی مردم حق آزاد بودن از اجبار را دارند. از خشونت نسبت به ذهن يا بدن شان.

شاید یک دلیل اینکه این مقوله اغلب به شکل واضحی در تئوری های فمینیستی رادیکال بیان نشده است این است که دلالت آن فراتر از قید و بندهای بیشتر تئوری های فمینیسم آنارشیستی می رود . همانطور که سوزان براون (Susan Brown ) در مقاله ” ورای فمینیسم ، آنارشیسم و آزادی انسان ” می گوید:

درست چنین کسی می تواند یک فمینیست باشد و با قدرت در افتد… همچنین برای یک فمینیست این امر شدنی است و با فمینیست بودنش منافاتی ندارد که استفاده از قدرت را با آغوش باز بپذیرد و از سلطه دفاع کند بدون آنکه از حق فمینیست بودنش چشم بپوشد.

آزاد بودن از ابزارهای قهرآمیز و زندگی در جامعه ای که فرم های نهادینه شده قدرت ، سلطه ، سلسله مراتب دیگر وجود نداشته باشند. برای آنارشیست ها قدرت مسأله اصلی است.

10. فرد نه باید به قدرت تمکین کند و نه آن را بر دیگر مردمان اعمال کند.

آنارشیست ها ملت- دولت را رد می کنند و در جهت سلب مشروعیت و انحلال آن فعالیت می کنند. این مدیران دولتی هستند که ادعای حق تعیین صلاحیت قانونی را دارند ، که این صلاحیت شامل صلاحیت پذیری آرایش های قدرت و حق انحصاری تجهیز پلیس و نیروی نظامی می شود. فمینیست های رادیکال برای پایان دادن به پدرشاهی فعالیت می کنند ، یعنی ، سلطه مرد بر زن ، از طریق جبر و زور و پذیرش نهادینه شده ی اقتدار مردانه. برای فمینیست های آنارشیست دولت و پدرشاهی دو ناهنجاری یا انحراف وابسته به هم هستند. بنابراین نابودی دولت مساوی نابودی عامل بزرگ تری است که همان پدرشاهی نهادینه شده است. براندازی پدرشاهی مساوی براندازی دولت موجود است. فمینیست های آنارشیست از بسیاری از فمینیست های رادیکال پا را فراتر می گذارند ، آنها نسبت به این مسأله هوشیارند که دولت طبق تعریف همواره نامشروع است. به همین دلیل فمینیست ها نه باید درون محدوده ی گزینشی دولت فعالیت کنند و نه باید در راستای جایگزین کردن دولت های موجود مردانه با دولت های زنانه تلاش کنند. همانطور که گفتم ، برخی فمینیست های رادیکال استدلال می کنند جامعه ای که توسط زنان اداره می شود خصایص ستمگرانه ی جامعه ی پدرشاهی را نخواهد داشت. در مقابل ، فمینیست های آنارشیست پاسخ می دهند که همین ساختار یک دولت ، خودش ، به وجود آورنده ی نابرابری ها است . آنارشیسم تنها شیوه ی سازماندهی اجتماعی است که از تکرار نابرابری های اجتماعی محتمل جلوگیری می کند .

فمینیست های آنارشیست از چیزهایی که سایر جنبش های رادیکال معمولا از تجربه های تلخ می آموزند ، کاملا آگاه هستند . ایجاد شکل های جدید سازماندهی که برای خلاصی از سلسله مراتب ، اقتدار، و ایجاد قدرتی که مستلزم ساختارهای اجتماعی جدید است، شکل گرفته اند . به علاوه این ساختارها باید با دقت ساخته شوند و به طور مداوم پرورش یابند، به طوری که سازمان ها به نرمی و از روی کفایت عمل کنند و طبقه ی نخبه ی جدید یا غیر رسمی ای پدید نیاید. اگر یک قاعده ی اساسی برای عمل وجود داشته باشد ، این است که ما نیاز داریم زندگی کردن بر اساس آزادی را ترویج دهیم به طوری که بتوانیم آن را به طور پیوسته در زندگی روزمره ی خود تجربه کنیم .

الین لیدر (Elaine Leeder) در مقاله ی ” بگذارید مادران مان راه را نشان دهند ” خاطر نشان می کند که این زنان آنارشیست بودند که مرزهای اندیشه ی آنارشیستی مرد محور را گسترش دادند . یقینا پس از آن آنارشیست های جنسیت محور هنوز وجود داشتند ، اما همانطور که سوزان براون (Susan Brown) نوشته است ” تنها با نقضِ آنارشیست بودن خودشان موجودیت پیدا می کنند “

برگرفته از فیس بوک

http://anarchoanarchia.blogspot.de

مصاحبه صدای آنارشیسم با یکی از متحصنین وورتسبورگ

امروز هشتاد و سومین  روز اعتراض و اعتصاب پناهجویان در خیابانهای وورتسبورک آلمان است که دو نفر از پناهجویان از روز دوشنبه لب های خود را دوختند و دو نفر دیگر هم امروز لبان خود را دوختند که در مجموع 4 نفر شده اند. از روز ۱۹ ماه مارس پناهجويان ايراني در مرکز شهر وورتسبورگ با برپايي يک چادر و يک نمايشگاه عکس از جنايات حکومت اسلامي ايران٬ به اعتراض عليه سياستهاي ضد پناهندگي دولت آلمان دست زدند و با مبارزه مستمر خود توانستند روند مبارزه برای حق پناهندگی را متحول و وارد فاز جدیدی کنند که رادیکال و پی گیر است اینک با یکی از پناهجویان که از ابتدای حرکت با دیگر پناهجویان در کنار هم بودند و با تلاش مشترک خود دست به اعتراض و تحصن زدند سئوالاتی را مطرح می کنیم تا خوانندگان وبلاگ از وضعیت آنان بیشتر مطلع شوند.

رفیق باسط , چه علتی باعث شد که اعتصابات و مبارزات را آغاز کنید ? در این مدت چند بار اعتصاب غذا داشتید و هر بار چند روز طول کشید?چه حمایت و کمکهایی  تا کنون توسط مردم وورتسبورگ به شما شده است?با چه مشکلاتی روبرو بوده اید?کسانی که این نوشته را می خوانند چگونه می توانند کمک و همیاری کنند?کدام جریانات سیاسی وورتسبورگ با شما همراهی کردند?چند نفر در این پروسه اعتصابات بوده اید و چند نفر بعد از آغاز اعتراضات شما تا کنون قبول شده اند؟

 فشارهای پناهنده گی و شرایط سخت پناهنده گی و طولانی بودن پروسه پاسخگویی به پرونده های پناه جوییمان موجب شد تا دست به اعتراض بزنیم و فکر می کردیم که باید کاری را انجام بدهیم که دولت را بتوانیم تحت فشار قرار دهیم و به این خاطر دست به اعتصاب غذا زدیم چون بارها تظاهرات کردیم ولی دولت گوش شنوا نداشت.در طی این مدت که امروز هشتاد و سومین روزآنست که سه بار دست به اعتصاب غذا زدیم که بار اول 18 روز بود و بار دوم 8 روز و این بار در روز سوم به سر می بریم و البته برای نشان دادن جدیت در کارمان دو نفر لب های خود را دوخته اند به نام های آرش دوست حسین و محمد حسن زاده کلالی که البته 4 نفر دیگر هم به ما اضافه شده اند که دو نفر از آنها هم به نام‌های رضا فیضی از شهر ((اوب)) و پیام رهو از شهر شواینفورت امروز چهارشنبه لب های خود را دوختند.در طی این پروسه تا به حال 6 نفر اقامت سیاسی دریافت کرده اند و هنوز جواب 4 نفر از اعضای قدیمی چادر که پرونده هایشان در دادگاه بود جوابی دریافت نکرده اند و فقط کسانی که پرونده هایشان در بوندس آمت بود قبول شده اند.حمایت های مردم وورتسبورگ و شهرهای اطراف بیش از انتظار بود .خیلی مورد حمایت باور نکردنی بودیم.مشکلاتی هم بود از قبیل تمدید مجوز در هر بار که شهرداری تلاش می کرد ما را به کمپ برگرداند اما موفق نبود.البته شایان ذکر است که بگوییم شهردار از اعضای حزب spd بود و چون حزب سبز آلمان از اول اعتصاب تا به آخر از ما حمایت کرد شهردار به مزاجش خوش نمیامد.


بچه های آنتی فا و نود و نه درصدی ها و ضد راسیسم این شهر و حتی شهرهای دیگر مانند نورنبرگ هم از ما حمایت کردند.و هر بار با شرکت در تظاهرات های ما و برگزاری آکسیون و تظاهرات در شهرشان از ما حمایت کردند.ده نفر از شروع در این اعتصاب بودیم که شش نفر قبول شدند و 4 نفر منتظر پاسخ هستند.دو نفر از کسانی که قبول شدند چادر را رها کردند و رفتند ولی در این دور جدید از اعتصاب که با لب دوزی همراه بود 4 نفر به ما پیوستند.کلیسا خیلی تلاش کرد که با وعده هایی از قبیل خانه و کار این آکسیون را جمع کند اما موفق نشد.خلاصه رفیق هنوز هستیم و تا تحقق خواسته هایمان مقاوت می کنیم زیرا ما زنده به آنیم که آرام نگیریم.البته نا گفته نماند که ما تا به حال به جز حمایت های معنوی از کمک مالی هم بهره مند بودیم که خرج کارهای حقوقی ,دادگاه ,غذا و از این قبیل چیزها می شود….و با دور جدید اعتصاب کمک ها بیشتر و حمایت ها صمیمانه تر شده است و همچنین از پوشش خبری گسترده در رسانه های آلمان برخوردار شده ایم.

     

تئوری آنارشیستی(*): یا ازش استفاده بکن یا از دستش بده / 7

نوشته : ای یان مک کی

ترجمه : پیمان پایدار

قسمت هفتم


مارکسیسم آزادیخواهانه، سندیکالیسم و انباشت اولیه(+)


این گرایش مارکسیسم برای عقب نیافتادن از آنارشیسم(*+) را می توان در اشکال آزادیخواه آن دید .

کمونیسم شورائی(**)، از قضا، به همان نتیجەگیری آنارشیستی رسید که مارکس در بین الملل اول با سختی علیه آن به جنگ عقیدتی رفته بود .


طرفداران مارکسیسم خودمختار ( ***) قاطعانه با بریدن از جریان غالب مارکسیستی و استقبال از نقش کلیدی مبارزه طبقاتی در جهت بی اعتبار خواندن تمامیقوانینجبرگرایانه اقتصادی حرکت کردند . حال آنکه این با تاکید سندیکالیستهای فرانسوی‌ها در آغاز قرن بیستم روبرو گردید :


از طریق مدارک و شواهد از تحولات بی امان قانون دستمزدها، مقایسه‌ای بین کارگر و کالا صورت گرفت….تا بلکه قانون دستمزد به عنوان حق !پذیرفته شود…. تا زمانی که فرد کارگر به کالا بودنش راضی است تا زمانی که، بمانند گونی سیب زمینی، کارگر بی عمل(پاسیو) و بی حرکت باقی‌مانده و نوسانات بازار را متحمل شود….اما مسائل شکل دیگری بخود خواهند گرفت همینکه…. کارگر بیدار شده و برای خود بعنوان انسان ارزش قائل شود و روحیه شورش تمامی وجودش را
در بر گیرد….در آنوقت ، تعادل خنده آور قانون دستمزداز بین میرود42


و مارکس ،در واقع ، کارگر را با کالا مقایسه کرده بود، با گفتن اینکه توان / کار کارگرکالا میباشد، نه بیشتر و نه کمتر از شکر. قبلی را با ساعت اندازه میگیرند، بعدی را با ترازو.”(43). بنابراین چیزی که آزادیخواهان اسم دیگر++آنارشیستها ، مترجمپیش از آن برای دهه ها بدفاع از آن پرداخته بودند به مارکسیسم پیشرفته یا پیشرو(*) تبدیل میشود.


(*)cutting -edge Marxism یا لبه برش مارکسیسم


یکی دیگر از این مقوله‌ها که در آن لبه برشمارکسیسم(****) فقط به تکرار آنارشیست ها می پردازد را می توان در جوش و خروش اخیر رسالات و مقالاتی در مورد اینکه چگونه نئولیبرالیسم به دنبال درون بستهای جدید بخوان بدست گرفتن زمینهای حاصلخیز در کشورهای پیرامونی،مترجم و همچنین تمرین اشکال دیگر انباشت بدوی / اولیهمیگردد ،مشاهده کرد. این برای آنارشیست‌ها هیچ جای تعجبی نیست . در اینجا از گروپوتکین (44) بخوانید :


پس، بعدش ،چه سودی دارد صحبت کردن، با مارکس، در مورد انباشت بدوی/اولیه‘- انگار که اینچیزی بوده در گذشته؟هیچ جائی سیستم دخالت نکردن دولت هرگز موجود نبوده دولت همیشه در زندگی اقتصادی به نفع سرمایەداران استثمارگر دخالت کرده…. و غیر از این نمیتواند باشد….انجام این کار یکی از عملکردهای ماموریت اصلی دولت بوده است .این، اتفاقا، رد این ادعای متأسفانه معمول مارکسیستی است که آنارشیسم فکر می کند دولت دشمن اصلیمی باشدگروپوتکین ماهیت همزیستی دولت و سرمایه در جامعه مدرن را به رسمیت می شناسد و مخالف هر دو است .

ادامه دارد :

http://naskhad.blogspot.co.uk/

***************************

(*)Anarchist Theory: Use it or Lose it / BY: Iain McKay(One of the five Collective members of A.S.R : Anarchist Syndicalist Review) # 57،Winter 2012 یکی از5 عضو کلکتیو( محفل) ‘ بازنگری آنارکوسندیکالیستیدر آمریکا


(+)Libertarian Marxism ، Syndicalism and primitive accumulation


(*+)Marxism to play catch-up / (**)Council Communism (***) Autonomist Marxism(42) امیل پوژه ،عمل مستقیم(کتابخانه کیت شارپلی ،2003) صفحات 9 و 10
Emile Pouget، Direct Action (Kate Sharpley Library،2003)،pp.9-10


(43)”مزد، کار و سرمایه، مجموعه نوشتەهای مارکس و انگلس ، صفحه 204
“Wage، Labor، and Capital،The Marx -Engels Reader، p.204


(++) Libertarians / or LibertarianSocialist یا سوسیالیستهای آزادیخواهمترجم(****)یکی از این محفلهای تحقیقاتی خوبی که مقالاتبغایت سودمندی نوشته‌اند همانا کلکتیو نوتهای نیمه شبمیباشد.در اینجا خوانندگان را صرفابه دو مقاله از آنها رجوع میدهم . Midnight Notes Collective


(1)Toward the New Commons :Working Class Strategis and the Zapatistas;By Monty Neill،with George Caffentzis and Johnny Mchete ( Autonomedia،Brooklyn- New York،Fll 1997)


(2)Promissory Notes : From Criss to Commons،مقالاتآنها را در سایت زیر بخوانید2009
www.midnightnotes.org
از مترجم


(44)علم جدید و آنارشیسم ، تکامل و محیط زیست(انتشارات رز سیاه ،1995) صفحات 97 و 98
“Modern Science and Anarchism”، Evolution and Environment (Black Rose،1995)،pp.97-8