ئەرشیفەکانى هاوپۆل: فارسی

سلطه مردانه و جایگاه نگاه زنانه در جنبش های افقی

سلطه مردانه و جایگاه نگاه زنانه در جنبش های افقی

دولت¬های غربی امروزه بر این واقعیت آگاهند که دیگر بسختی قادرند مردم را بپای انتخابات بکشانند. هزینه های انتخاباتی در آمریکا که از کار مزدی خود مردم به تاراج رفته به صدها میلیون دلار میرسد و هر دوره بیشتر و بیشتر میشود تا کارناوال نمایشی تبلیغات حکومت عقلانیت سلطه گری را رنگین و چشمگیرتر نشان دهند. مبلغان دمکراسی قدرت با زیرکی تمام، جوانان و بخصوص زنان که برخی از لیبرال فمنیست های دو آتشه و خبره ای در سخنوری¬اند را به کار میگیرند تا از نماد قدرت مردسالاری و سلطه به دفاع بپردازند، همان زنانی که هلری کلینتون را در کنفرانس زنان پکن به محبوبیت رساندند و بعد در کنگره آمریکا به عنوان تیم کارشناسی نظامی پنتاگون به عراق رفت و به بوش و رامزفیلد(وزیر جنگ) انتقاد کرد که چرا نیروی نظامی بیشتری به عراق نفرستاده اند و در انتخابات دمکرات ها رقیب اوبامای سیاهپوست شد و برای بسیاری از زنان لیبرال فعال در تیم انتخاباتی او این سئوال به اصطلاح حیاتی در روزنامه ها مطرح بود که آیا دولت آمریکا هنوز زن را شایسته دفاع از سنبل کاخ سفید (ابرمن) میداند یا نه؟ بنابراین زنان در قدرت تجلی ساختار مردان و پسران خویشند و در زیر چتر نمادین سلطه قدرت پدران برگزیده قرار میگیرند تا با شیوه جدید تجارت سیاسی مردانه از امنیت مادران و ناموس مردان پاسداری کنند. در کنارِ سلطۀ عقلانیت مردانه، برخی از زنان همچنان احساس امنیت میکنند زیرا برطبق اسطوره مردان، زن از پهلوی مرد زاییده شد تا در کنارش به اقتدار او خدمت کند. پس برخی از زنان همچنان خود را علاقمند و وابسته به ساختاری نشان میدهند که عامل مستقیم کنترل و سلطه بر خود آن زنان است، گویا با صدا و سیمای زنانه در هرم قدرت میتوان ماهیت نظام خشن سلطه ابرمن را مهربان و مادرانه جلوه داد. این از آن دست خیانت هایی است که برخی زنان به خودِ جامعه زنان در وحله اول روا میدارند زیرا از نیاز به وابستگی مردسالارانه و سرمایه رها نگشته اند. این نقد به زنان در قدرت را من از بسیاری از زنان آگاه و منتقد در عرصه جهانی شنیده ام حتی از زنان ساده و صادق جنبش چیاپاس بی آنکه تحصیلات تخصصی ای داشته باشند اما بسیار توانمند بر ارزشها و نقش انسانی نگاه زنانه در ایجاد جامعه ای عاطفی و مادرانه که کاملاً از ساختار مخرب سلطه مردانه متفاوت است، تاکید کرده اند. اینگونه زنان همواره الگوهای مردان بسیاری بوده و ما از وجودشان بارور شده ایم.

ساختار دولت و جامعۀ مردانه اساساً به گونه ای تنظیم شده که زنان را یا حذف میکند و یا کاملاً تحت سلطه قرار میدهد. برخی از زنان در نظر نمیگیرند که در چهارچوب مناسبات دیوانسالاری عقلانیت مردانه نه تنها به مساوات نمیرسند بلکه با نزدیک شدن به هرم ساختاری قدرت به همان اندازه هم از ارزش های انسانی و عواطف زنانه و مادرانه دور میشوند درست بمانند مردان سلطه¬گری که از عناصر شخصیت انسانی مردانه خود تهی شده اند و نتیجتا آن واقعیت اندیشۀ برابری که برای فرزندان دختر و پسر در جامعه آرزو میکنند را حتی از دست می دهند. اگر زنان امروز حتی در تفکر قدرت مردانه در بعد اقتصادی خشک و اتمیزه سرمایه داری به رتبه های بالاتر ساختار بیمارگونه مردانه هم که دست یابند، باید بدانند هرگزبه صورت یک باند قدرتی زنانه، نمی توانند با ابزار مسلط مطلق، منطقی و کنترل کننده قدرت مردانه برابری کنند و باز صرفاً وسیله¬ای در دست ساختار سلطه مردانه هستند تا به مناسبات مردسالاری سلطه و سرکوب بر علیه جنبش زنان و مردان آزاده تداوم بخشند. چنانکه در اروپا در بهترین شکلش هنوز اشل نابرابر درآمد شغلی، حقوق اجتماعی و امتیازات بررسیهای درمانی زنان در برابر مردان 70 یا 80 درصد است . این تازه به غیر از انواع خشونت های روانی ، فیزیکی و جنسی و شغلی و … که در چهارچوب همان ساختار دموکراسی به زنان تحمیل میشود حتی هنوز طبق اخبار خود ماهواره های اروپایی از هر چهار زن یک نفر مورد خشونت همسر و یا به اصطلاح دلداده اش قرار میگیرد و تازه میتوان خشونتهای اجتماعی، فرهنگی، نظامی و شغلی، نژادی، ملیتی و غیره را در سطح جهانی توسط دول غربی به آن اضافه کرد. اگر هم بپذیریم در مناسبات اجتماعی جهانی روابط آزادتر عاشقی زیستی بین زنان و مردان گام های شکوفایی را برداشته است این نه از جنبه عقب نشینی فریبکارانه ساختار قدرت به خاطر شرکت بیشتر زنان در عرصه قدرت بوده، بلکه از پرتو رشد نگاه و فعالیت زنان و آگاهی جهانی علیه ماهیت ساختار سلطه در درون جنبش ها از پایین بوده است و بهترین نقدها از درون همین جنبشهای افقی و اکثراً توسط خود زنان به زنان در قدرت شده است. مسئله حیاتی و محوری جنبش افقی بر سر مبارزه و همکاری درجهت فرایند رشد مناسبات برابری و ضد سلطه درون جنبش است که میتواند حتی از جانب یک مدیر زن هم حمایت شود اما نه اینکه برای مدیر شدن زنان در جایگزینی برابر با مردان در سطوح سلطه قدرتی مبارزه کنیم چیزی که لیبرال فمنیست ها در دفاع از ضرورت شرکت زنان در ساختار مردانۀ قدرتی آغاز گرش بودند. روند رشد جنبشها در دیگر عرصه های متنوع فعالیت¬های فرهنگی عاطفی زنان جهان درس های با ارزشی را در ایجاد مناسبات بدون سلطه و غیر متمرکزِ زندگی آزادیخواهی جهانی پدید آورد که اتفاقا آنرا به صورت انحصاری تنها از آن خود نمیدانندتا جوامع دیگر در ناآگاهی از آن مجبور باشند سیر برخورد به سرمایه داری نئولیبرالیسم را از طریق پروسۀ های تکراری آزمون و خطای جدید خودشان از نو امتحان کنند. طبعا جنبشهای افقی هر جامعه ای بخصوص جنبش¬های زنان، نقد و تجارب جدیدشان را در برخورد به ساختار سلطه به جنبش جهانی انتقال میدهند و نه روشهای کهنۀ سازگاری و تمکین با ساختار سلطه گری آن هم در اوج تخریب گرایی اش. هر چند، گاهی از جانب حاکمین قدرت به مانند بوش که توانست یک عقب نشینی مقطعی را بر جنبش آزادیخواهی آمریکا تحمیل کند اما دست آوردهای پایدار اولیه به طور طبیعی مبنای افق دینامیسم مبارزات گسترده تر آن جنبش¬ها واقع شده است.

مبارزه طبقاتی در نگاه محدود مارکس اساسا بازتابی از نابرابری اقتصادی را در خود محوری کرد چراکه صرفاً منبع اصلی و عینی زندگی را در مناسبات تولیدی تقسیم کار میدید. متعاقب آن، مقوله ای به نام روبنا را به شکل دوالیستی و مکانیکی در برابر مناسبات تولیدی قرار داد که جنبه ثانویه و دنباله روی در ارتباط با زیربنا را ترسیم می کرد و هنوز برای خودش هم مشخص نبود که آیا روبنا عناصر ساختار دولت و دیوان سالاری قدرت را در بر میگیرد یا نه؟ و یا تنها بخش فرهنگ مبارزاتی مردم، جدا از دیوان سالاری قدرت، به عنوان روبنا محسوب می شد؟ در حالیکه ساختار سلطه در کنترل روند سرمایه تنیده شده است.
اینکه فعالیت زیستی انسانی اینگونه در قالب های کلیشه ای خشک، مطلق و عقلانی بسته بندی شود نتیجه اش همین ایدئولوژی های بیروح و تعبدی چپ و راست معاصر است . آیا حتی از زاویه عینیت گرایی مارکسیسم، حضور ساختار قدرت و دولت نمی بایست در تمامی جزئیات تقسیم کار اجتماعی و کارخانه ای به طور مستقیم مشاهده شود؟ اینکه آیا اول جسم ثابت بود و بعد حرکت و تغییر در آن ایجاد شد یا اینکه اول ماده بود بعد جان ایجاد شد؟ و اگر اول طبیعت بود و نه آب و درخت و سایر جانداران پس اینها از کجا آفتابی شدند؟آیا میخواهیم مسائل اجتماعی را در یکسری بحثهای اغوا کننده انتزاعی غرق کنیم؟ این موضوعات میتواندتا 100قرن آینده مورد بحث قرار گیرند به شرط آنکه فرزندان آینده ضرورت آنرا لازم بدانند. اما چقدر انرژی انسان حول یکسری جدل های فیلسوفانه روشنفکری ممتازانه، هنوز باید در کتمان و بی تفاوتی نسبت به ضرورت های تصمیم گیری عملی در تغییر واقعیات ملموس تخریب گرایی سیستم سلطه، همچنان باید به هدر رود؟ زمانیکه صدها هزار کودک و زن تنها از آلودگی آبها و فضای زیستشان روزانه جان میدهند و خشونت، تجاوز، جنگ، استثمار و…..نقشی کلیدی و محوری را در این ویرانگری جهانی را به نمایش میگذارد و حتی عاملین و بانیان این سیر جنایات بر همگی ما به وضوع آشکار هستند پس دیگر درچه زمانی باید بپذیریم که نمیتوان، بودن در لحظه را به آینده سپرد؟ زمان دوست داشتن زندگی در عمل همین اکنون است و اجازه ندهیم عناصر زندگی را در ابعادی عمیق¬تر نابود سازند.

جهت گیری اغوا کننده بعضی هنرمندان، ورزشکاران و هنرپیشه های معروف و میلیونردر دفاع از جناح های قدرتی با اجرای جشنها و کنسرتهای نمایشی برای جذب جوانان و مردم بر پای صندوق حقه بازی رای گیری قدرت، امروزه جلوۀ گنگی از شک و تردید و تمسخر بخود گرفته است. میتوانیم هوشیار باشیم که حتا باندهای قدرت هنوز شگرد کاندید کردن هنرمندان مشهورتری از پرزیدنت ریگان را برای ریئس جمهوری همچنان از چشم دور نداشته اند. گر چه نمونه هنرپیشه فیلم ترمیناتور، شوارتز نگر آنهم با تاریخچه شنیع سکسیم، زن ستیزی، گرایشات نازیسم آلمانی، پوکی جمجمه و زبان انگلیسی نامفهوم که در حیرت فضای روشن مابی مردم کالیفرنیا به فرماندار آن ایالت منتخب شد، کمدی اعجاب انگیزی در چند سال گذشته بود که نهایتا به فاجعه تبدیل شد. البته امروزه کابوس های زیادی بخواب اکثریتی از مردم غرب هجوم آورده که ناچارند با فریاد فرزندانشان بیدار شوند و بصورتی جدی تر به نقش کسالت آور تماشاچی بودن صرف، به این تئاتر تکراری تاریخ شعبده بازی رنسانس پایان دهند آنهم بعد از چهار سال انتظار تهوع آور و نیازهای به کف رسیده، دوباره برای دیدن اجرای سقف مطالبات آزادی اشان در صحنه نمایش، آن هم هر بار با کنار رفتن پرده، همان بازیگران بیمار قدرت در تزیینی جدید بر حماقت حضارِ بدار آویخته در کراواتهای متمدنشان ، بیش از پیش خنده ای هیستریک سر بدهند. پس بی جهت نیست که آنارشیست ها همواره گفته اند اگر شگرد انتخابات بنفع سرمایه داری نبود سرمایه داران تا کنون درش را تخته کرده بودند. حال نام سرمایه داری در اروپا آنقدر زشت شده که حتا کشور های اسکاندیناوی و کانادا از نیمه سوسیالیست و یا سوسیالیست پارلمانی خطاب شدن، زیاد هم بدشان نمیاد و فعلا با این یونیفرم رنگ باخته احساس شیکی میکنند!!

*************************

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک / ژیژک در آرزوی دیکتاتوری لنینیسم و نئومدرنیته علیه جنبش¬های افقی و ضد آتوریته (سلطه)

وحشت ابرمن مدرنیته از چهرۀ دمکراسی خویش

وحشت ابرمن مدرنیته از چهرۀ دمکراسی خویش

کیست که نداند آدمیان اساساً زیر ضربۀ اختاپوس استبداد قدرتی مدرن مجبورند که اعمال و فعالیت های شایستۀ زندگی خویش را سانسور کنند و بتدریج از طریق دیوانسالاری رتبه سازی شغل گیری و فرهنگ هژمونی رسانه های متمرکز مغز شویی، منش اطاعت و وفاداری به دولت و فرمانروا را نهادینه سازند و در عین حال مناسبات زندگی عاطفی ارتباطی مردم را از یکدگر جدا و اتمیزه کنند تا آنها را به صورت دفرمه شده در خدمت کل ساختار دیوان دولتی کالا سازی ،مثل سیاهی لشکر، وابسته و محتاج به فرامین ستاد قدرت، کنار هم ردیف کنند تا برای گرفتن دستور وانعام بیشتر از قدرت به رقابت بپردازند(رجوع کنید به برخی تجارب جنبش¬های کارگری و اجتماعی آنارشیک، گرد آوری شده توسط دانیل گورین دردو جلد کتاب” نه سلاطین و نه اربابان” به زبان انگلیسی). در غیر این صورت آنها این بیگاری را صرف یک لقمه حقیرانه نان، لحضه ای هم برنمی تابیدند. در این زمینه نوشته های نوآم چامسکی و کتاب فهم قدرت، ترجمه احمد عظیمی بلوریان میتواند آگاهی بخش باشد. حتی تاریخ سیر و سلوک عرفای غیر دولتی به نوعی زبان سانسور بوده است که اکثرا به تدریج به سبک و روش زندگی مردان عرفانی نمایان شده است که مجبور بودند نورم و طریق خلوت نشینی را پیشه کنند تا کمتر مورد یورش مستقیم سلاطین قدرت قرار گیرند، و نه آنگونه که بابک خرم دینان به صورت مبارزه اجتماعی زیست هویتی و نه صرفاً ذهنی فلسفی، شیوه استقامت و بیداری وجدان را پیشه کردند و شکستها، آرزوها و مقاومتهایشان در گذر تاریخ به طور بارزی مستند شده است.

حال این مفسران، نظریه پردازان و کارشناسان مدرنیته به مانند هابر ماس،پارسونز،ترنر، اریک هریسون، لویی دوپره، باربارا آدام، آگنس هلر و آلن اورشی و غیره که طبعاً دوره های ارشد کارشناسی و تخصصی دانشگاهی را دیده اند از چنین ساختار رتبه بندی قدرتی به لحاظ بسیاری از جنبه های رفاهی ذینفع اند و صرفاً خطرات موجود در ساختار مدرنیسم را به حاکمان سلطۀ مدرن هشدار می دهند. اینها کسانی هستند که ظرفیت¬ها و صورت بندی های فکری و آموزشی جدید را در جهت تکمیل مقاصد مدرنیته در دانشگاه ها ایجاد میکنند و به مانند ژنرالها اما در پست فرهنگی خدمت می کنند تا خطرات و معضلات ناشی از بحرانهای موجود را ارزیابی کرده و شیوه های پیشگری ضربه پذیری نظام سلطه با خیزشهای اجتماعی را کاهش دهند. شاید با اطمینان بتوان گفت حتی اگر یک درصد از معترضین واقعی به ساختار قدرت، قادر باشند در چنین پستهای دانشگاهی ای حضور داشته باشند و در نبود و سانسور آنهاست که کارشناسان مدرنیته در خیال خودشان برجسته و چشمگیر به نظر می آیند. جالبتر اینکه اکثر این محققین متخصص نجات مدرنیته زودتر از بقیه به مانند بوش و سارکوزی، گوردن بران و مرکل و امروز باراک اوباما از هم اکنون ماسک¬های تنفسی و آبهای تصفیه شده ،جزایر و پناهگاه های امن و منزلهای دور از مصیبت¬ها و آشوب¬های شهری را برای خود تدارک دیده اند و برخی که بسیار پولدار هستند تعدادی از سواحل معدود سالمتر باقیمانده را برای زندگی اشرافی و عیاشی خود قبظه کرده اند( بطور نمونه، سواحل موناکو که میلیاردرها با پولهای هنگفتشان در آنجا سکنا گزیده اند تا از مالیات ها هم فرار کرده باشند و دولت¬های ورشکسته اروپا حالادر تعقیب آنها هستند که به کشمکش¬های شبکه های درون قدرتی تبدیل شده و جامعه مردمی اروپا هم در ارتباط با این همه فساد و دزدی انحصارات، زمینه تحولات اجتماعی را فراهم میبینند) . بسیاری از حامیان مدرنیته که مثلاً انتقادهای جدی ای به اوضاع رقت آمیز و وفور وقایع اسفبار انسانی و زندگی اکوزیستی جهانی دارند خیلی ساده لوحانه ومزورانه از خود بانیان و مسئولین حکومتی و یا کمپانی ها و کلیساها انتظار برخورد حقوقی و انضباطی به چنین پدیده های ناخوشایندی را دارند اما فردایش همین منتقدین دوباره سر گرم همان عادات رفاهی مصرفی روزمرگی و مشاغل کارشناسی علوم مدرن و خوش خدمتی های مایه دار به ابرمن می شوند. تنها در دوره رئیس جمهوری بوش صدها متخصص، مدیر و کارشناس عالی رتبه کشوری وضداطلاعاتی در پستهای روئسایی و استادی دانشگاهای برکلی، هاروارد، کنت، پرینستون، دوک وغیره گمارده شدند تا مکتب جنایت مدرن را در اندیشه جوانان اشاعه دهند.

دیدیم که دولت آمریکا چند سرباز آمریکایی را مثلاً به خاطر تجاوز و جنایت در عراق دادگاهی کردند و کلیسای واتیکان هم کشیشان متجاوز به صدهاکودک در شهر بوستون را تکفیر کرد و در همان زمان کمپانی کلیسیایی نظامی(اونجلیست های مذهبی ارتدکس نژاد پرست و با نفوذ که کابینه جنگی بوش را در کاخ ابرمن سفید بقدرت نشاندند) Black water(به قلم2007 jeremy scahill) که با سازمان صلیب سرخ(خون) رابطه تنگاتنگی دارد، نزدیک به چهل هزار تک تیرانداز آدمکش با هزینه نفری هزار دلار در روز را برای برپایی دمکراسی اتمی روانه عراق کرده بود ( این کمپانی خصوصی تربیت آدمکشی و شکنجه، بیمارترین افراد روانی مزدور حرفه ای را استخدام میکند وحتی با هزینه های کلان به نیروهای ویژه امنیتی و پلیسی آمریکا آموزش ضد شورش میدهد و به سایه دولت معروف شده است. آنها شبه نظامیان شخصی هستند که مصونیت اجرایی دارند. بگفته وکلای مترقی نه میتوان آنها را به دادگاه شهری کشید چون نظامی هستند ونه میتوان آنها را به دادگاه نظامی فرا خواند چون شخصی بحساب میآیند). و سرانجام رامسفیلد وزیر جنگ آمریکا بعد از این همه بی رحمی و کشتار در عراق بدون هیچ گونه پروسۀ دادگاهی و دادخواهی به فوریت از وزارت تجارت جنگ کنار رفت تا به تجارت سیاست بپردازد. شگرد سیاست قدرتها همواره در شرایط بحرانی، جایگاه وزیران و عاملان اجرایی جنایت را تغییر میدهند تا آنها از پاسخگویی به جامعه طفره روند و درحاله ای از ابهام، تمرکز اعتراضی مردم را پراکنده سازند. اما کارشناسان مدرنیته دیگر قادر به لاپوشانی گندیدگی این ساختار نظام اختاپوسی، فرهنگی اقتصادی مدرنیسم نیستند که روزانه این وقایع هولناک را می آفریند و ماهیتش چیزی جز تولید بیماری و تجاوز، تخریب زندگی زیستی، و اعمال کنترل و مغزشویی در مدارس، دانشگاهها، آزمایشگاها، ادارات و غیره نیست. این دعواهای حاشیه ای درون ساختارمدرنیته یک بازی فیلسوف مأبانه رقابت آکادمیکی است و در موقعیتهای زمانی و مکانی متفاوتی شاید لحظه ای شما را هم تحت تاثیر قرار دهند اما در حقیقت این بازارهای رنگارنگ کاسبی سیاسی مدرنیسم است که به صورت شبکۀ پرکار رایانه ای، بی وقفه فرهنگ صنایع مقدس مدرنیته را به پیش می برند. ممکن است گاهی به خاطر کشمکشهای درونی اشان امروز را استراحت کنند اما روز بعد باز هم دکانهای سهم بَری غنایم فکری و روحی و مالی مدرنیته تنها با تغییراتی جزیی در قفسه های کتابخانه و یا برگزاری کلاسها و کنفرانسهای جدید دوباره ادامه می یابد و مدرنیته از پیشرفت انتحاری اش درس نمیگیرد و مطمئنا معترضین واقعی به این ساختار کهنه سلطه در پرتو جنبش¬های متنوع افقی جهانی از ضرورت مبارزه برای آزادی هستی زیستی لحظه ای دست بر نخواهند داشت .

یک بررسی کوتاه از قرن “با شکوه” مدرن بیستم که با شروع قتل عام یک و نیم ملیون نفر ارامنه به دست دولت عثمانی(ترکیه امروز) آغاز شد و تداوم قتل عام های متمدن میلیونی جنگ¬های مدرن جهانی اول و دوم، و انفجار بمب های اتمی در هیروشیما و ناکازاکی(فاجعه غیر قابل وصفی که نه تنها صدها هزار نفر در یک لحظه سوختند بلکه عواقب بیماریهای سرطانی و آلودگی زیستی آن همچنان ادامه دارد) و تشکیل گروهای زنان کاباره و دختر شایسته بمب اتمی در لاس وگاس در ستایش تمدن بزرگ و بعد شروع دوران بی پایان جنگ سرد در اندونزی، ویتنام،کوبا، شیلی، کنگو، کامبوج، اریتره…. و همین دو دهۀ اخیر در رواندا نزدیک به یک ملیون نفر نژاد توتسی آفریقایی در عرض چند ماه قربانی زد و بندهای های قدرتی فرانسه و آمریکا بطور اخص در دفاع از جناح توتسی و دیگری از هوتوها شدند. بله! رواندایی که بگفته خود غربی ها از نظر مدرنیسم به سوئیس آفریقا معروف شده بود. برگرفته از کتاب “آنسوی تاریک دمکراسی”the dark side of democracy به نوشته مایکل من،( متاسفانه ایشان در نتیجه گیری اش از این¬همه جنایت مدرن، خیلی مایوسانه و ناشیانه مثل فوکو تنها به قراردادهای اخلاقی هژمونی تعاملی و تعادلی قدرتها دل بسته است) و سرانجام با معذرت خواهی سطحی و بیشرمانه کلینتون و سازمان ملل از این فاجعه و تکرار آن در جنگ و تحریم اقتصادی عراق سال 1991 توسط سازمان ملل که تقریبا بیش ازیک میلیون کودک به همین سادگی جان باختند(زمانیکه برخی گذارشگران از مادلین آلبرایت وزیر امور خارجه کلینتون پرسیدند: آیا این تحریم ارزشش را به بهای نابودی اینهمه زندگی زن و کودک داشت؟ او رذیلانه پاسخ داد، البته که داشت) و تداوم جنگ های سومالی،اتیوپی ،تقریبا کل آفریقا،کلمبیا، مکزیک، سیرالانکا، افقانستان(آمریکا در طرف طالبان و بن لادن، علیه نفوذ روسیه) و هایتی(همکاری مشترک فرانسه،کانادا و آمریکا در سرکوب جنبش ضد استعماری ) و فلسطین…..و فوران بیماریهای روانی فیزیکی پایان ناپذیر از بحران¬های غذایی، آلودگی زیستی و…. نهایتا تخریب حیات زندگی زیستی بپاس مراحم مدرنیسم . اما بگذارید ببینیم که پیشنهاد جامعۀ علمی مدرنیته به طور جامع و دقیق به این قضیه چیست آنگونه ای که زیگموند بامن در کتاب اخیرش “مدرنیته و کشتار همگانی” چاپ 1989 نوشته است، از کتاب صورتبندی مدرنیته و پست مدرنیته به قلم حسینعلی نوذری. “خنثی سازی اهمیت کشتار همگانی، تلقی از آن به مثابۀ پدیده ایست که بیانگر ابعاد نفرت انگیز حیات اجتماعی در سدۀ اخیر است که خوشبختانه پیشرفتها و دست آوردهای مدرنیته به طور فزاینده ای بر آن غلبه خواهد کرد.”(تاکیدات از اینجانب است) . ایشان بمانند برخی دیگر از مدرنیست¬ها ماهییت” انقلاب” تکنولوژی صنعتی،اطلاعاتی و…. رایانه ای سرمایه داری را از جنگها و کشمکش¬های قدرتی و تسلیحاتی یعنی عقلانیت ابزاری آنها جدا میکند،در واقع میخواهد بگوید که با پیشرفت وسایل جدید شکنجه، اعترافگیری بتدریج آسانتر خواهد شد. بله اینهم از عجایب مدرنیته که این نوع پاسخ گویی ایشان یعنی جنون گاوی مدرنیته و امثال بوش، اوباما، تونی بلر، پوتین، مدودوف و سرکوزی ها وجود ایشان را مطمئنن برای چنین ساختار مغزیِ جدا از جمجمه ستایش خواهند کرد.

پس دمکراسی در عمل چیزی جز کشتار دست جمعی و خشونت اقتصادی اکوزیستی وگسترش تسلیحات مالیخولیایی نیست اما کارشناسان سیاسی نئومدرنیته میتوانند بر روی دفتر ثبت سازمان دول جهانی، واژه دمکراسی را با خط زیبای نستعلیق حقوقی بارها و بارها بنویسند ولی جوهرش همچنان از تاریخ خونین استعمار،استبداد و استثمار رنگ میبازد و چه افتخار برازنده ای که امروز باید در ابعاد جنگ آبها، ستارگان و خدایان اتمی ویروسی شاهدش باشیم که قادرند کل زمین را درسته چند بار ببلعند. حال صحبت از نهادینه کردن فرهنگ دمکراسی و مدرنیته آنهم در چنین هیبت مخوف کنونی اش توسط لیبرالها باید کار حضرت فیل باشد زیرا بنظر نمیاید چیز تازه ای غیر از همان گفتمانهای کلیشه ای روشن مابانه قدیمی مدرنیسم بتواند در کار باشد.در واقع این همان دمکراسی حکومتی انحصارات غول پیکر سرمایه داریست که برای پیشبرد پلورالیسم سیاسی کاندیداهای احزاب انتخاباتی خودشان به رقابتهای سلطه جویانه قدرتی میپردازند پس نه تنها چیز تازه ای نیست بلکه بسیار وحشتناک¬تر هم شده است. و از همین جهت ،جنبش¬های وسیع افقی و اکوزیستی جوامع غربی امروز بعنوان بدیلی نوید بخش در برابر آن سر بلند کرده اند و به هیچ وجه هم از ماهییت تخریبگرایی تمدن سلطه گری بیخبر و یا نا آگاه نیستند. برخی نئولیبرال های ایرانی بخصوص بخش رفاه طلب مستقر شده در غرب، گویی مثلاً نوع جدیدی از مدرنیته سرمایه داری را اختراع کرده اند که به سبک سکولار وطنی آن تهیه میشود. اما کدام وطن؟ وطن نظم غارت جهانی ای که آمریکا و اروپا از طریق رسانه ها و ماهواره هایشان بخصوص در دهه های اخیر باجنگ¬ها و بحران¬های اقتصادی¬شان وعده داده اند!؟ شما وطن¬های اشغال شده امروز را وطن چه کسانی میدانید؟ پس وطن¬های گمشده سرخپوستان، سیاهپوستان، بومیان لاتین و صدها میلیون مهاجر و پناهنده چه شده است ؟؟ آشیانه های250 میلیون کودک که برای مقاصد جنسی، بردگی، فروش اجزا بدن، قاچاق مواد مخدر و نظامی ربوده و بهره برداری میشوند در کدامین وطن سرمایه جای گرفته است؟؟؟(طبق آمار رسمی سازمان شعاری یونیسف که گویا تنها وظیفه شمارش نعمات اربابانش را بعهده دارد، آپریل 2009 ). و حال وطن¬های تنها 15000 کمپانیهای فراملیتی آمریکا که بمانند زالو در چین لانه کرده تا از تاسیسات و کارگران ارزان به مقیاس میلیونی، تبادل غارت کنند در کجای نقشه جدید جهان قرار میگیرد (حال برعکس این تناسب شامل خود چین هم میشود) ؟؟ این تازه به گفته همان نشریات لیبرال آمریکایی global exchange ” تبادل جهانی” میباشد که عمر مفید یک کارگر جوان چینی تنها 10 سال تخمین زده میشود یعنی از13 تا 23سالگی.

متاسفانه امروزه هزاران کتاب و مقاله در این موارد نوشته شده که در ایران ترجمه نمیشوند. هر چند بحران خورد کننده نئولیبرالیسم و روند اضمحلال آن در حال حاضر خود گواه این حقایق آشکار در عرصه جهانی میباشد و اساسا آن دمکراسی کاذب اقتصاد وطنی در آمریکا از آغاز دهه 1970 با شروع پروژه های خصوصی سازی زیر نظر بانک جهانی، صندوق بین الملل و سازمان تجارت جهانی سازی عصر نئو لیبرال سرمایه داری بطور کلی رنگ باخت و اشکال مخرب¬تری در نابودی زندگی اکوزیستی بخود گرفت .حال نئو لیبرالها از وطنی صحبت میکنند که شناسنامه و پاسپورت مردمانش تنها به سند ما لکیت فروش بردگان دربازار وطن فروشی جهانی تبدیل شده است.

جنگ¬های روانی فیزیکی دمکراسی اتمی ویروسی، نه تنها سراسر کره زمین حتا منظومه شمسی را هم در ابعادی انتحاری و انهدامی احاطه کرده است. این توسعه تخریبی منابع زندگی زیستی تا حد جنون همچنان پیش رانده میشود و لیبرالها ناچارند با احتیاط حرکت کنند چون در این دوران شتابزده دمکراسی جنگی، دیگر الگوی فریبنده ای برای قالب کردن مدنیت دمکراسی باقی نمانده وهیولای دمکراسی خفته چون دراکولایی تشنه بخون،سالیانیست که از تابوتش بیرون آمده و دندانهای تیز لیبرالیسم خون آشامش تمامی پیکره جامعه اکوزیستی را تکه پاره کرده است. فراموش نکنیم که سلاطین متحد غربی حتی به همان اصول دمکراسی جاه طلبانه درون قدرتی یکدیگر هم پایبند نیستند. در جنگ خانمان سوز عراق که زنان و کودکان شدیدترین آسیب¬ها را دیدند و همان بافت رو به رشد حد اقلی مناسبات ارتباطی زنان و خدمات اجتماعی زندگی و فضای اکوزیستی¬شان تقریبا به کلی متلاشی شد، آمریکا و فرانسه سر منافع متضادشان شاخ تو شاخ شدند فرانسه نمیخواست میلیاردها دلار از قراردادهایش با صدام حسین دیکتاتور را از دست بدهد ولی مسئله محوری، مورد ترسناک¬تری برای آنها بود اینکه اگر ما بپای این جنگ برویم مردم فرانسه دولت را سرنگون خواهند کرد اما برای آمریکا که چشم انداز بحران اقتصادی و مالی و اعتراضات داخلی را پیش رو داشت تسخیر بازار نفت و کنترل بر خاور میا نه امری حیاتی بنظر می¬آمد و اینجا بود که نه تنها جنگ رسانه ای دمکراسی علیه یکدگر بالا گرفت، بلکه ماهواره های جاسوسی اینتر نتی آمریکا بر ضد فرانسه شروع بکار کردند. اما جالبه،زمانیکه صدام حسین مدارک اثپاتی را در معرفی منابع دریافت تسلیحات شیمیایی¬اش ارائه داد نام اکثر کمپانی¬های انحصاری اروپا وآمریکا را برملا ساخت و باز هم مدنیت دمکراسی جنگی، کمدی بازی حقوق بشر را بنمایش گذاشت.

شورش¬های اخیر در فرانسه که مکرراً تکرار شد واکنشی جدی و حیاتی است برای پایان دادن به ساختار مدرن سلطه وتخریب گرایی که ضرب آهنگش به روشنی در کل اروپا احساس میشود و این بدون شک سرآمد یک تعیین سرنوشت اساسی در دهه آینده برای جهانیان خواهد بود. جامعه فرانسه که در دوران جنبشهای 1967 از طریق جوانان و آزادی خواهانش جنبشی نو در همبستگی افقی، علیه کل ساختار کهنه ارباب منشی را هنرمندانه بر پا ساختند در واقع دریچه افق تازه ای در دل جهانیان گشودند اما متأسفانه از طریق احزاب بوروکرات کمونیستی فاسد که ریاست و منافع قدرتی خود را در خطر میدیدند، موذیانه اتحادیه های کارگری را تحت عنوان فرصت مناسب برای مطالبات اکونومیستی(مزایای اقتصادی) وارد جنبش افقی و آنارشیک آزادیخواهی اجتماعی کردند و مبارزه واقعی دگرگون کننده را به عقب راندند تا به پاداش حقیرانه ای از جانب دولت فرانسه سر مست شوند. گای دبورد به همراه دوستانش گرایشی از آنارشی بنام situationists (موقعیت آفرینان ) را پدید آوردند که زمانیکه حرکت افقی و مستقیم ارتباط گیری را در درون خود شروع کنیم خلاقیتها فوران کرده، و بتدریج و هم جهشی، آفریننده حرکت¬های خلاق و طرح های جدید تری در درون جامعه خواهد شد و ایده ها و روابط و اشکال سازماندهی مناسب¬تر مبارزاتی، مدام از درون تحول مناسبات خود انگیخته، خودجوشانه تراوش میکند و دوباره حرکتی بالنده تر را طرح ریزی میکند. موضوع محوری در این جا، گسترده ساختن ارتباط خلاق آهنگین در عرصه های متنوع فکری، هنری، فرهنگی، اقتصادی اجتماعی است تا مدام قادر باشیم دست به ایجاد شرایطی جدید بزنیم تا سلسله حرکت ها در ارتباط افقی مبتکرانه به نواختن در آیند، از این جهت ما موقعیت ها را برای آزادی می آفرینیم.

گای دبورد در کتاب معروفش: جامعه نمایشی guy debord ( society of the spectacle) نقد جانانه ای را نثار ساختار دول مدرنیسم و احزاب سلطه گرکمونیستی میکند. او میگوید جامعه باید هوشیار باشد زیرا احزاب و دول کهنه مدرنیسم، زبان و حرکت پویای جنبش¬ها را همواره کپی میکنند و در نمایش جدیدی به صحنه می آورند یعنی خودشان را در چهره مطالبات ما تزیین میکنند تا مردم همواره از پشت عینک مبلغان سرمایه و سلطه پروژه های جدید احزاب قدرتی، را در تغییرات ظاهری دنبال کنند(ص18).

آشنایی با این واقعیات عریان و هولناک سلطه دمکراسی غربی میتواند برای جوانان بستوه آمده از استبداد کشورهای شرقی بسیار درس آموز میباشد تا راه و روش سلامتی و شکوفایی زندگی زیستی را در پیوند با جنبشهای افقی و اکو زیستی ضد سلطه جهانی، و متناسب با تجربیات و ویژگی های بافت تاریخ بالنده فرهنگی اجتماعی خودشان برای ساختن مناسبات گلستانه عاشقی فراهم آورند.

بنظرم در بکار بردن واژگان دمکراسی مستقیم ویا دمکراسی انقلابی که تا حدی در جنبش¬های افقی غرب هم رایج است به تعمق بیشتری نیاز داریم هر چند اگر منظور آنها، حتی آن دمکراسی کاذب انتخاباتی هم نباشد چرا که واژه دمکراسی نهایتا نماد سیستم غربی را برجسته میسازد و نمیتوان آنرا از واقعیت تاریخی ارتباط مدنیت قانونی شهروندی با تعینات کشوری، دولتی، نژادی، مذهبی و بخصوص امروزه از سرمایه داری جدایش کرد. حتی مزایای مشروط دمکراسی در یونان باستان شامل بردگان، مهاجرین و غیره نمیشد. چرا باید آزادی بیان را همچنان در چارچوب دمکراسی و نه آزادی زیستی مطرح سازیم؟ چرا ما همواره باید بدام مقایسه های نازلی در ارتباط با دمکراسی انتخابات اروپایی بیفتیم و تلاش نکنیم که خواست آزادیخواهی طبیعی زیستی را در اتحاد و همبستگی سازندگان واقعی جامعه از پایین بصورت افقی در کوی، محله، مدرسه و محیط کشت و کار و غیره ساماندهی کنیم، تجاربی که بصورت واقعی تا کنون در دنیای لاتین هم عملی شده است تا مجبور نباشیم اینگونه بحالتی خفت آور و درمانده آنرا از سرکوبگر بد و بدتر تمنا کنیم. کابینه دولت گوردن بران در انگلیس بعنوان جناح کمتر بدتر آنقدر در باتلاق فساد بدتر فرو رفته که تبلیغات رسانه های انگلیس و کارشناسان نخبگی سلطه، این روزها برای حفظ نظام، از بالا زمینه را برای جناح راست محافظه کار باصطلاح کمتر بدتر آماده میسازند. همانطور که بوش رئیس جمهور سابق آمریکا گفت، من از مردم حالا رای تایید و اعتماد گرفته ام و تصمیم دارم از این قدرت مشروع بیشترین بهره برداری را بکنم تا دوباره در چهار سال بعد در طبل توخالی انتخاباتی با شعارهای فریبندۀ تازه و داغ¬تری بکوبند تا باز برخی از مردم مطیع، عاجز، و بی اختیار را سرافکنده برای گدایی مطالباتشان به پای صندوق های رأی بردگی بکشانند.

*************************

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک / ژیژک در آرزوی دیکتاتوری لنینیسم و نئومدرنیته علیه جنبش¬های افقی و ضد آتوریته (سلطه)

دیپلماسی نئومدرنیته – آرایشگر دیکتاتوری مدرن

دیپلماسی نئومدرنیته- آرایشگر دیکتاتوری مدرن

اما این دقیقا همان خطای بزرگیست که آقای فوکوی فرا مدرن هم انجام میدهد. زیرا او خشونت ساختار قدرت کنترل و سرکوب را با دیگر تمایلات تنش زای کنترل گرایانه درون لایه های سطوح مختلف زندگی اجتماعی، در یک خط موازی و برابر با هم قرار میدهد. انتزاعی کردن روابط تنش زای درون جامعه حتی در اتاق خواب، از ساختار مسلط سرکوب توسط فوکو به چه منظوریست؟ یعنی اینکه انگیزه کنترل داشتن بر دیگری از خصلت انسانیست و ما نبایدآنرا بی جهت به ناف سلطه ساختار ماهییت مردسالارانه دولت و شبکه دیوانسالاری تقسیم کار ابزاری جنسی،اقتصادی، فرهنگی، قومی و جز آن ببندیم؟ پس یعنی این از شرایط نظام سلطه قدرت نیست که مرد تحت لوای شوهر گویا اقتدار اقتصادی اش را به نمایش میگذارد تا زن هم به صورت کالای جنسی و رفاهی مرد متصور شود؟ پس با این نتیجه سرچشمه تنشهای درون اتاق خواب را باید صرفاً از منشا تاریخ طبیعی زندگی انسان بر شماریم؟! چطور ما نمیدانیم که واقعیات تلخ فشارهای اجتماعی، و زنجیره ای از نابرابری ها در جامعه حتی در اتاق خواب هم تاثیرات مستقیم خودش را به نمایش میگذارد؟ دو دلداده آگاه و آزاده نه تنها نیازی به کنترل جنسی بر یکدیگر ندارند بلکه با همفکری عاطفی و همدلی در جهت ساختن جامعه ای بری از این نابربری ها و تهاجمات ویرانگر سلطه گری به تلاش و همکاری با دیگر شیفتگان آزادی بر خواهند آمد و تنها از این فرایند بالنده مناسبات انساندوستانه فردی و اجتماعی است که عشقشان و درکشان از یکدیگر قوی تر و بارورتر میشود. اما راه حل فوکو با فرضیه موازنه سازی اش به کجا میتواند ختم شود!؟ مطمئنا نیاز به روانشناسی فردی و رفتاری دراینجا برای مردمان دوباره برجسته میشود که باید خود را شخصا اصلاح کنند تا ساختار در بالا هم اصلاح شود. یعنی اصلاح ما باید بگونه ای باشد که مورد توافق بالایی ها هم قرار گیرد. فوکو فراموش میکند که حتی عقب افتاده ترین بحث های جامعه شناسی امروز جرات یکی کردن ماهیت دولت با جامعه را بخود نمیدهد. مطالبات مردم برای خواسته های آزادیخواهی در طی تاریخ درست در مقابل نهاد ساختار قدرت دولت قرار گرفته است. فوکو از نظرگاه جامعه شناسی شدیداً از جایگاه سلطه گر به جامعه نگاه میکند که رفتارتان را اصلاح کنید تا ضرورت کنترل و تنبیه کمتر شود و ایشان هم دولت را نصیحت میکنند که قوانینشان را با عطوفت بیشتری در خدمت به جامعه وضع کنند.

در واقع این همان طرز تفکرفرویدی ژیژکی هاست که ماهییت انسان و طبیعت زیستی را در ظاهری فریبکارانه، از آمیزه های بحرانهای روانی جسمی، عشق و تنفر، سادیسم و ماذوخیسم، سلطه و تسلیم ، و غیره میدانند، وآنهمه را بصورت دوآلیسم مفتضحانه ای در درون هم میریزند که مثلاً دارای خصلت تاثیر گذاری پارادوکسیکال و یا حتی موقعیت طبیعی جا بجایی دارند که لازمه این دو وجه متناقض در یک حالت تعدیل شده، از سر وظیفه شناسی به سازگاری و همزیستی با هم برسند و همین بینش را با ریا کاری فیلسوفانه ای به مسئله دوستی دروغین دولت و جامعه امتداد میدهند که گویا هر دو از ضرورت وجودی یکدیگرند، پس بهتره مردم بیاموزند که یک رهبر هوشمند و مقتدر را برای هدایتشان (رمه شبانی) انتخاب کنند. این بازی روانکاوی شکنجه و بازجویی زیرکانه ای بیش نیست زماینکه انگشت اتهام آنها از زاویه جرم شناسی نظام سلطه، بر روی زخم ها و تنش های درون جامعه گذاشته میشود. در همین راستا نظریه پردازان سود جویی چون هابرماس حل بحران سیستمیک را از طریق پروسه های پیچیده گفتگو یا دیالوگ عقلانی استدلالی در عرصه عمومی جامعه بررسی میکند تا به تدریج بر روی مجموعه ای از قوانین اخلاقی رفتاری با یکدیگر به توافق برسند، یعنی یک دمکراسی دولتی سخاوتمندانه که مثلاً در زندان هایش شما میتوانید قهوه و بستنی سفارش دهید و اسم آزادی را هم به خاطر پاسخ به لطفشان فراموش کنید. زمانیکه جنبش متنوع افقی و مستقیم آزادیخواهی مردم فرانسه بخصوص جوانانش در سال 1968 به یک توافق زیست انسانی با هم رسیده بودند تا دولت و اربابان دمکراسی مدرن را یکسره به کنار بگذارند، پس چرا این توافق همدلی عمومی آنها باب دل آقای هابرماس قرار نگرفت وجوانان آزادیخواه را مشتی اراذل و اوباش خواند. اما همه این تئوری های سادیستیک تخصصی منفعت جو با نگاهی از بالا برای به تسلیم کشاندن و تعدیل کردن مطالبات جننبش¬های آزادیخواهی صورت میگیرد که آزادیخواهان از شورش و انقلاب علیه کلیت ساختار دولت و سلطه و مناسبات ارباب منشی آنها منصرف شوند. فراموش نشود که فوکو هم همین پیشنهاد را به ناظمین قدرت ابرمن میداد که بهتره با هم بر سر یکسری قوانین حقوقی اخلاقی کمتر تنش زا ( بخصوص مسایل تسلیحاتی اتمی) به توافق برسند و رفتاری منصفانه تر را در کنترل بر جامعه اتخاذ کنند.

بنابر این اکثر طرفداران و مشاوران گفتمان مدرنیته و نئو مدرنیته، حیله گرانه به ایدئولوژیهای چپ و راست افراطی در ظاهر به نقد میپردازند، اما ارتباط خود ایدئولوژی قدرت و ماهییت ساختاری حکومتی با سیستم استثمار و سرکوب سرمایه داری مسکوت میماند و از وضعیت بحرانی جامعه زیستی جدایش میکنند تا روشن نباشد مردم بر سر چگونه آزادی ای باید در عرصه عمومی با هم به توافق برسند؟؟

به نظرم لازم باشد چند نکته را مطرح سازم اولاً تأیید نقد دلوز و گوتاری بر ادیپ فرویدی دلیل بر پذیرفتن یکسرۀ نظریات آنها در رهیافتهای جنبشهای اجتماعی نیست. در همین زمینه، نقدهای کلاسیک بسیاری از انسانهای فرهیخته ای چون ویلیام رایش، اریک فروم، برخی از مکتب فرانکفورت، کارن هورنای و شاید کارل راجرز و چندی دیگر بر نظریات فروید صورت گرفته که به هیچ وجه کافی نبوده است بخصوص اریک فروم که از نظرگاه روانشناسی اجتماعی، توانایی شگرفی را در تجزیه و تحلیل بحرانهای جامعه مدرن نشان داده است که امروزه این نقدها با توجه به رشد جنبشهای جهانی زنان و اکوزیستی ضد سلطه و آتوریته(حکومت) بسی فراتر رفته است. گرچه در این سالهای اخیر شنیده شد که فروید در سالهای کهنسالی نقدها و تردیدهایی را در فرضیاتش عنوان کرده است اما واقعیت این است که بسیاری از جنبش های بوم زیستی جهانی با بی نیازی از آشنایی با این تئوری های مریض گونۀ بحران ساز، براحتی از آن عبور کرده اند چرا که تأثیرات روانی سلطه و قدرت را در عملکرد تخریبی ساختار توسعۀ انهدامی انحصارات مدرن نئولیبرالی جهانی، بروشنی در زندگی واقعی خودشان لمس کرده اند، همانگونه که اکنون جوانان جوامع رباطی غربی خود با برخورداری از بینش و جوهرۀ ارگانیک فعالیت آزاد اندیشی اکوزیستی، نقش برجسته ای در افشای نئولیبرالیسم را بعهده گرفته اند. در چنین شرایطی بی تفاوتی و بی توجهی به بحرانهای زیست انسانی پیش رو آنهم با چنین رشد شتاب زدۀ تسلیحات ویروسی پزشکی اتمی اطلاعاتی و تکنولوژیکی مخوف و کشنده موجود، مثل یک خودکشی عمومیست، چونکه اساساً همنوایی و هم پیوستگی زندگی شخصی و اجتماعی اکوزیستی را از هم متلاشی کرده و همچنان میتواند انسانهای بیشماری را دچار آسیبهای روانی ،جسمی، هویتی و انگیزه ای بس هولناکتری سازد و در همین راستا به نیازهای رشد عاطفی و تجربی کودکان به همراه والدینشان و شکل گیری جامعه سالم زیستی ضربات جبران ناپذیری را وارد سازد.

انسان امروزی با بسیاری از ارزش آفرینی¬ها ، اندیشه ها و فعالیت های هم زیستی عاشقانۀ پیشینیان، دوباره به نوعی همسو و مرتبط شده است اما بی شک در سیمایی جدید با اندیشه هایی منحصر به نیازهای برآمده در عصری متفاوت. طبیعتا ما با شناخت و عبور از دورانهای پر پیچ و خم، و به احتمال قوی با اتکا به این تجارب و حضور بلاواسطه در زندگی معاصر، قادریم اشکال و شیوه ها و اندیشه های متناسب با رشد زندگی عاشقانه اکوزیستی را بیافرینیم و دور از هرگونه جزم اندیشی ها و ایدئولوژی های سلطه و کنترل، فضاهای تازه و با شکوهی از زیباترین هنرها، خلاقیت ها و خودانگیختگی های ملموس با مناسبات هستی زندۀ اکوزیستی را به کار گیریم. کسی نمی داند تا چه مدت و به چه اشکال دینامیک رنگین و خلاقی، فرآیند رهایی ما از سلطۀ ساختار تخریب گرایی نئولیبرال جهانی، رقم خواهد خورد. اما جوانان ما در وحله اول باید بدانند که بین حیات اجتماعی هستی اکو زیستی آنها با جامعه مدنی دیوانسالاری سرمایه داری، تمایز فاحشی وجود دارد و تنها از نقد به ساختار مدرنیسم، مدرنیته، نئومدرنیته و سنت سلطه استبداد هست که بدیل مناسبات جامعه آزاد اکوزیستی میتواند برجسته و قابل درک شود. نمیتوانیم صرف نگاهی سطحی به جذابیتهای کاذب تولیدات تریلیون دلاری کالاهای مصرفگرایی شیک و استفاده های رایج کاربری از تلفن، کامپیوتر و ماشین و اتوبان وجز آن را بعنوان هویت زندگی خودمان تصور کنیم، گویا ما ناچاریم در قالب سیاست سرمایه داری مدرنیسم، امیال و آرزوهایمان را توضیح دهیم. به همین صورت که اکثر محصولات غذایی ما از پروسۀهای پیچیده و وابسته به شبکه های تولید و توزیع منافع کمپانی های سرمایه داری در جهت نابودی زندگی های کشاورزی ارگانیک و آبادیها به دست می آید، یا مدارک تحصیلی ای که از طریق نیازهای دانشگاه های سرمایه کسب می گردد، و همینطور معماری متراکم آپارتمان نشینی بی روح که در بی ارتباطی کامل با فضای سبز تفریحی همسایگی، اما در انطباق با سلطه شهرسازی آلوده و خفه کننده متمرکز اداری مدرن انجام می گیرد، اما همه اینها نباید باعث شود که ما از تلاش برای ساختن و کشف شیوه های سالم فضا ها و امکانات بهزیستی انسانی مایوس شویم که گویا ناچاریم فرهنگ ابزاری و تکنولوژی بی عاطفۀ انحصارات صنایع مدرن راکه هستی زندگی بلاواسطه زیستی ما را از هم دریده است تنها راه بقا و هویت خود بپنداریم. گویی اینکه آنها به ما حق و امتیاز زندگی کردن را اعطا کرده اند تا صرفاً در قالب ایده ئولوژی تخریب گرایی مدرن آنها، به ایجاد امکانات بهتر زندگی بیاندیشیم. آیا برای حضور مبارزه جنبش های زنان، سیاهپوستان و مردمان لاتین و شرق، علیه نابرابری، بردگی و ظلم و غیره باید سپاسگذار ساختار استبداد، استعمار و استثمار دول مدرن مردسالار باشیم؟؟ و یا وجود ادبیات زندان و پایداری مبارزات انسانها در برابر شکنجه های مدرن قرون وسطایی در جهان را از مراحم زندانهای متمدن آنها استنباط کنیم؟؟و آیا تنوع خلاقیتهای هنر زیستی انسان و شکل گیری جنبشهای افقی برای نجات زندگی را باید از خیر سر دیوانسالاری هرمی انحصارات رباط سازی بحساب آوریم؟ پس موضوع اینجا بر سر روانشناسی اجتماعی حقیقی در نقد ماهییت ساختار استثمار و ویرانگری مدرن است و نه صرف واژه مدرن که با امروزی بودن در صورتهایی ابهام آمیز و نابجا بکار میرود و اشتباها با ایده های نامفهوم متناقض و گاه وحشتناکی در جهان خود نمایی میکند.

معیار بعضی جوانان ایرانی برای مدرن بودن، زمین تا آسمان با دیگری فرق میکند. برخی آنرا اساسا دلیل بر هویت خود نمیدانند و این مسئله تا حدودی بین جوانان دختر و پسر تفاوت زیادی دارد. مُد روز بودن در تناقض سطحی گرایی اش، در ظاهر اولیه بنظر غالب می آید. بطور نمونه شیک پوشی، آرایش، پولداری، ماشین مُند بالا، دوست دختر و یا پسر داشتن (برای بعضی ها حتی بیشتر از چند تا، در دخترها تا حدودی بخاطر بی اعتمادی به پسرها، و بخصوص پسرها بیشتر از بازتاب بینش تعدد کالایی صیغه ای مدرن و سنتی بر میخیزد) و حفظ عقاید دینی، لباس و عینک مارک دار، و رستوران خَفَن رفتن و…(اتفاقا این روزها نسل جدید مرفه دینی بیشتر از دیگران صاحب چنین امکاناتی هستند). امروزه از تیپها و کاراکتر های بسیار متفاوتی به تعداد وسیعی به کوه، پیک نیک و سفر روی آورده اند و قلیون سنتی و گیتار تقریبا برای بخش زیادی رایج شده است. عده ای طرف را اُسکُل پولدار خطاب میکنند یا شاسکول روانی، هر چند مثلاً آن فرد خیلی هم تیپ زده باشد و در ظاهر مدرن به حساب آید. کراوات حتا به لحاظ واکنشی هم نتوانست خودنمایی کند و گاهی سوسولی هم به حساب می آید. برخی مدرن بودن را در ساختمان، جاده و رستوران شیک و تزیینی می انگارند. با وجود نگاهی اکراه آمیز به فرهنگ سلطۀ شیخ نشینان عربی، بسیاری جذب مدرن بودن آنها شده اند. از نظر برخی شاید کسی¬که رمان و ادبیات میخواند و احتمالاً دوست پسر و دختر هم نداشته باشد اُمُل بنظر آید و اگر شعر هم بگوید، مثلاً عَلافه. اما ظاهراًً معنی امروزی بودن بیشتر به اندیشه و رفتار شخص ربط پیدا میکند تا مدرن بودن. اما گسست از نماد های کلیشه ای پدران، تابوها و سنت های تعصب دینی و سلطه گری آن هم با رویکردی به تاریخ هنر، ادبیات و فرهنگ شاد و زنده، بدون شک میتواند یکی از جلوه های بارز آن باشد. گر چه واژه امروزی بودن عمیقا و مستقیما از دل مناسبات انسانی، رشد یافته و از نیاز رهایی و آزادگی خود جامعه بر می¬خیزد اما بصورت متناقضی مورد اصابت واژگان مدرنیسم واقع میشود. پس بهتر است موضوع مدرن بودن را
از درون خود جامعه غربی، کمی به بررسی گذاریم.

در یک شِمای کلی اولیه میتوان حس کرد که اکثر انسانهای صلح دوست و ضد جنگ ، دوستدار فرهنگ، شعر و موسیقی و ادبیات پویای سرزمین های جهان و طرفدار آزادی و اکوزیستی در خود همان کشورهای غربی معیار مدرن بودن را نه تنها به عنوان وجه تمایز برتر خود با کشورهای لاتین، شرق، آفریقا و آسیا نمیدانند، آنگونه ای که ریاستمداران دولتی شان با فخر تمسخر آمیزی از آن نام می برند، بلکه مدرن بودن را نوعی نگاه کلیشه ای نژادپرستانه بر ضد طبیعت زیستی می¬پندارند که نمایانگر درکی عقب افتاده، ناسیونالیستی با زرق و برق های پوچ مصرفی می باشد. معیار عاشقان آزادی در غرب بیشتر به جنبه های هنری تاریخی و موضوعات زیست فرهنگی انسانی¬ای برمیگردد که در طِی روند تفکر و منش خودمحور نژاد سفید استعمارگر تا کنون پایمال شده است. اما از نگاه دیگر، مسیحیان ارتدکس، نژادپرستان، اکثر متمولین، مدیران خود بزرگ بین، ناسیونالیست ها ی متدین، اکثر پزشکان و تکنوکرات های حرفه ای( نخبگان صنعتی و متفکرین عقلانیت ابزاری) و برخی از مهاجرین متوهم و بخصوص اکثریت عظیمی از ایرانیانی که دچار بی هویتی مزمن هم شده اند نه تنها با افتخار خود را مدرن میدانند بلکه مردمان غیر از سرزمین غرب را هم به نوعی عقب افتاده و از جوهره ای پست تر میشمارند که این اساساًً ازهمان اندیشه ارتجاعی و سنت کلیشه ای مذهب ارتدکس استعماری و استثمار گر غرب بر می¬خیزد و در چشم جنبش¬های افقی و آزادیخواهی جوانان آگاه امروزی در همان غرب چنان رنگ باخته که برای واژگونی¬اش بپا خاسته اند.

اتفاقا من از بسیاری از بچه های ایران بخصوص دختران که ایرانیان مقیم خارج را موقع بازدید در ایران ملاقات می کردند، همواره می شنیدم که با حالتی ناباورانه میگفتند چطور اکثر اینها بعد از ده ها سال زندگی در خارج هنوز از خود ما سنتی¬تر فکر میکنند. این همان تناقض هویتی¬ای است که برخی ناخواسته و ابهام آمیز از واژه مدرن و یا مدرنیسم، تصویر یک انسان امروزی آگاه و برخوردار از شخصیت عاطفی را انتظار دارند در حالیکه برای خودشان هم تا حد زیادی روشن نیست که ویژگی های معرفتی و هویتی یک انسان آگاه معاصر امروزی اساسا در چیست؟ و چه رابطه ای با موضوع مدرن بودن دارد؟! اگر منظور در نوع پوشش، آرایش، گردش و تفریح، رقص و آواز و سبک های هنری عاشقی مردمان هند، چین، روس، سرخپوستان لاتین، و ایران و غیره میباشد که این از ویژگی های زیبای فرهنگ های متنوعی است که نه تنها از نظر جوانان غربی بسیار با شکوه جلوه میکند حتا اکثر مردمان فرهنگ دوست جهان هم شیفته این تنوع هستند و هیچ ربطی هم به مدل به اصطلاح مدرن بودن غربی ندارد هر چند فرهنگ¬ها میتوانند از یکدیگر تاثیر گیرند. اگر امروزی بودن از نظر تنوع گیاهی و غذایی منظور باشد که تقریبا بغیر از غرب اکثر کشورها در این زمینه سرآمدند و ربطی به مدرن بودن ندارد و از یک سنت تجربی زیستی تاریخی بر می¬خیزد. اگر صحبت از شعر و ادبیات، زبان و اندیشه انتقادی و طبیعت دوستی و انگیزه عاطفی آزادیخواهی است که تا حدی اکثر جوامع دیگر به لحاظ تاریخی از غرب پیشتازترند اینکه غرب با جاه طلبی¬های وحشیانۀ استعماری، و استثماری اش جوامع دیگر را لت و پار کرده و بجایش استبداد و فقر را زمینه سازی کرده است دلیل بر این نیست که عنصر مبارزاتی و پویایی در آن جوامع پایان یافته و بی تاریخ شده اند. غرب چشم و چار دیگری را تا کنون در آورده و بعد میگوید: ببینید اوضاع کی بی ریخت¬تر است. این هم شد هنر بالندگی و طبیعت انسان دوستی مدرنیسم، که سرزمین های زیستی انسانها را غارت و اشغال کنند و به مخروبه¬ای تبدیل سازند بعد بگویند سرزمین کی زیباه تر است!! اما حالا غرب بجایش سرزمینی بی روح و بی عاطفه، تجملی بی محتوا، مملو از هیجانات جنایی جنسی مصرفی با ساختمان هایی در هیبت های زندان نما و مخوف که مدرن بودنش آنچنان برای جوانانشان خفقان آور شده است که میخواهند تمامی این نظام ابرمن مصرفیِ از خودبیگانه را از بنیادش زیر و رو کنند و بجای آن یک دنیای گلستانه عاشقی را برپا سازند. حال جوانان آگاه شرقی و لاتین و حتی غربی و غیره، با کشف این واقعیات تاریخی زندگی زیستی¬شان بهتر میتوانند بفهمند که چگونه هویت انسانی جهانی¬ای را متناسب ارزش های انسانی خود بدانند و آنرا در ارتباط با نسلهای معاصرشان بیافرینند.

از همین رو، بافت مناسبات نهادهای عملکردی روانشناسی متأسفانه بصورت یک بعدی و دفورمه شده زیر نظر قوانین و ایدئولوژی¬های کارکردی منافع تخریب گرایانۀ انحصارات مدرن قدرتی، تنظیم و برنامه ریزی شده است تا جوانان را به اطاعت و پیروی از نور م¬ها¬ و مناسبات کلیشه¬ای و سنتی ساختار تخصصی ارباب منشی و رئیس و مرئوسی بیمارگونۀ مدرنیسم و مدرنیته وادار سازند و نه اینکه نسل خلاق و پویا از فرایند دینامیک غریزۀ طبیعی زندگی ارتباطی و همبستگی خودشان ، دنیای عاشقی گلستانه را مدام برپا سازند و این امپراطوری¬های مفتخور بی عاطفه را به پایین کشند. اگر مسایل پیچیده و هولناکِ موانع ناامنی تحمیل شده برای بقای معیشتی در ارتباط با مشاغل کاذب و مصرفی سرمایه داری در زندگی مردم مطرح نبود، 99% همین مردم دست از بیگاری مزدی میکشیدند و فعالیتی را انتخاب می کردند که از علاقه بلاواسطه و خود انگیختۀ زندگی آنها متجلی میشد.

همین موضوع را خانم marina sitrin در کتاب horizontalism (مناسبات افقی)چاپAK press2006، در مورد برپاخیزی مردم آرژانتین علیه دولت نظامی¬شان در دسامبر 2001 مطرح میسازد. او به شیوه مصاحبه و شرکت مستقیم در جنبشهای شورایی وهمسایگی مردم آرژانتین، توانسته روند این مبارزات آزادیخواهی را مستند سازد که در عرض دو هفته پنج حکومت را از سلطه پایین کشیدند، بدون اینکه گول تبلیغات انتخاباتی رسوا شده آنها را بخورند (تنها سی هزار مبارز و آزادیخواه در عرض چند دهه توسط دولتِ سرکوب، مفقود و نیست شده بودند که بتدریج جنبش اعتراضی عظیم مادران را رقم زد). بحران سیاسی اقتصادی و بیکاری مردم آرژانتین با پروژه خصوصی سازی نئو لیبرالیسم در اوایل 1990 در آرژانتین آغاز گشت و به تدریج تشدید شد، و سرمایه داران با خارج کردن پول های کلان چاپیده شده، بانکهای ورشکسته را رها کردند و مردم هم بدون دریافت هیچ حقوقی با بر پایی سر و صدای قابلمه ها به خیابانها ریختند. از آنجایی که مردم از پیامدتجربه تاریخی، دیگر به احزاب بورکرات سیاسی کمونیسم چپ و راست و نخبگان قدرت اعتماد نداشتند خود بصورت مستقیم و مستقل، اداره بخش وسیعی از امور جامعه را در اختیار گرفتند و اعلان کردند که دوران ارباب منشی به پایان رسیده است. صدها کارخانه مصادره شد و کمیته های بحث، تصمیم گیری و تقسیم مسئولیت در محله، مدرسه، بیمارستان و روستا برای همکاری و مبادلات موازی بطور خود جوش، همزمان برپا شد و باقیمانده دولت فریب بنوعی در حاشیه ایستاد. خانم مورینا مینویسد: من بعد از چاپ کتاب به زبان لاتین،چندین بار در سال 2005 به آرژانتین برگشتم. بافت جامعه کاملاً در اشکال پویایی رشد یافته بود جنبش مناسبات افقی، ورد زبان همگان بود و هر کس تلاش میکرد بهترین توانای هایش را در انجام مسئولیت مورد علاقه¬اش داوطلبانه به کار گیرد. مدلهای بسیار جدیدی در نوع ارتباط، مشارکت، برنامه ریزی و توصیف مبارزه مستقیم¬شان پدید آمده بود. متاسفانه عناصر احزاب چپی هنوز همچنان در درون برخی شوراهای همسایگی اختلال ایجاد می کردند که گاهی ناچاراً آنها را از شورا بیرون می کردند. مردم شورایی میگفتند” ما به فهم خودمان در باره مناسبات مستقل و افقی اطمینان داریم و این واژه ها برای ما، دیگرصرفاً یک شعار نیست بلکه یک مبارزه واقعی روزمره ما برای شکستن سیستم¬های قدیم است که دائما در عمل با آنها مواجه میشویم(ص 101). اما حقیقتا جانمایه تداوم این مبارزه برای مردم آرژانتین تا کنون به گفته خودشان تنها، همبستگی و عشق بوده است و طبعا تا زمانی که این تجارب غنی مبارزات و مناسبات افقی در جهان فراگیر نشده، احزاب فاسد بوروکراتیک چپ و راست و دول سلطه جو در تضعیف و کنترل کردن آن مناسبات خودگردان به هر حیله و فشاری روی خواهند آورد. گرچه امروز خانم کریستینا کرشنر از حزب پرونیست توانسته از طریق کانالهای قدرتیِ همسرش که دوره قبل رئیس جمهور تحمیلی از طریق حمایت دولت ها بود، بر سکوی خلافت بنشیند اما دیگر به آن سادگی قادر نیست چشمش را از مبارزه مردم آرژانتین که برای محو جامعه طبقاتی و نابرابری ها یش تجربه اندوزی میکنند لحظه ای دور نگهدارد.

حال با توجه به نقش بحران¬های سرمایه¬داری در تلاشی مناسبات طبیعی زندگی زیستی مردم، موضوع بر سر این نیست که روانشناس امروزی باید کارش را رها کند و از راه دیگری نان بخورد که گرسنه نماند، مسئله این است که در فضای خدمات اجتماعی و بهزیستی، حضور نقد فعال اجتماعی مان را علیه ساختارهای مخوف ضد آزادی اکوزیستی در تمامی عرصه های زندگی، متحدانه گسترش دهیم و در روند اتمیزه بازتولید یک رفاه مصرفی خودخواهانه و زیاده خواهی فردی، دیگران را فرو نبریم و به نقش مسئولانۀ خویش در شناخت ریشه های درد و خشونت و تغییر اوضاع موجود اهمیت بدهیم و دچار خلسه و بی تفاوتی مزمن نشویم که تنها در لحظه بالارفتن درجه شوک بحران زدگی سرمایه داری، تازه برحضور زندگی و انرژی انسانی از دست رفته خود غبطه خوریم . هر اندازه ما نسبت به درد و غمهای زندگی مشترک اجتماعی یکدیگر بی تفاوت باشیم و از هشیاری به حساس بودن ذهنیت زندگی اکوزیستی خود در رشد مسایل عاطفی مناسبات آزاد انسان دوستانه جامعه و آموزش آن به فرزاندانمان غفلت ورزیم به همان نسبت از شکوفایی روابط سرزنده و پرشور زندگی شخصی و ارتباط زیستی خودمان با دیگران هم کاهیده ایم و به تدریج پیله ای از بدبینی، ترس، ناامیدی، بی اعتمادی، بی ارتباطی و زیاده خواهی فروبرنده را به دور خودمان خواهیم تنید و آن وقت زمین و زمان را سرزنش خواهیم کرد که چرا دیگران از درک ما عاجزند و ترکمان گفته اند و این همان تنش ها و افسردگی هایی است که از درون مثل خوره به جان آدمیان می افتد و زندگی خویش و جامعه را دچار آسیبهای سنگین بی تفاوتی و بی انگیزگی در ایجاد روابط سالم همبستگی و مهرورزانه زیستی میکنند.

*************************

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک / ژیژک در آرزوی دیکتاتوری لنینیسم و نئومدرنیته علیه جنبش¬های افقی و ضد آتوریته (سلطه)

روانشناسی ابرمن در خدمت سلطه و دیکتاتوری

روانشناسی ابرمن در خدمت سلطه و دیکتاتوری

حال، ژیژک بحران موجود را صرفنظر از جدل مصنوعی اش با لیبرالیسم، از تطبیق ناپذیری جامعه با قدرت قانون پرولتاریا و بد فهمی از دیکتاتوری سرخ لنینی ترسیم میکند یعنی اگر آن سوسیالیسم آرزویی لنین شکل نگرفت بخاطر عقب افتادگی مردم روسیه در آنزمان بود. درواقع به نوعی تنفرش را به جنبش های نافرمانی از آتوریته و تمایلات و مناسبات افقی و توری شکل آنها نشان می دهد. پس بی جهت نیست که ژیژک همچنان شیفتۀ راه کمونیسم دولتی لنین و استالین است و در نهایت برای رسیدن به چنین آرزویی به ستایش ایدۀ مطلق هگل و اخلاق جهان شمول کانت و سیاست دیکتاتوری آهنین لنین و سرانجام به نظریۀ سادیستیک روانکاوی فروید در کنترل روانی و فیزیکی جامعه بوم زیستی روی می آورد. این تفکر کنترل گر، برگرفته از نظریۀ سلطه جویانۀ اخلاق حکومت ابرمن(super ego ) فرویدی است که بر مبنای اصل تنبیه و پاداش در جهت کنترل بر غرایز زندگی و انگیزه های انسانی، که بنظر او از طبیعتی شیطانی، درنده خو و شهوانی نشأت می¬گیرد، بنا شده است و طبیعتا در جهت توجیه اعمال قدرتهای سرمایه داری و سلطه دیوانسالاری ها، قرار میگیرد . اینکه چه کسانی زیر چکمه های حکومت قانون ابرمن باید تنبیه شوند و چه کسانی پاداش داده شوند همه بسته به درجه مفید و ممتاز بودن و جایگاهشان در درون تقسیم بندی شبکه دیوانسالاری قدرت تعیین شده و نسبت نوع فشارها بر آنها و انتظارات از آنها در یک روند پیچیده سرطانی و بحران زا مدام سبک سنگین میشود و نهایتا همه چیز به خواست و اراده و وضعیت ابرمن (اراده قانون و سلطه) منوط میشود. به این معنا پس درندگان قوی تر شایستۀ اعمال قدرت بر دیگران ضعیف تر هم هستند. از نظر فروید کنترل غرایز یعنی “تطبیق و تنظیم اصل غریزی با اصل واقعیت” یعنی اطاعت پذیر ی از قوانین دولت و انحصارات اخلاقی ابرمن(super ego ) بعنوان “اصل واقعیت” . در واقع این همان تعظیم و تسلیم در مقابل برگزیدگان عالی مقام کشوری، لشکری و امپراطوری سرمایه داری مدرن میباشد که در تداوم این پروسۀ پاداش وتنبیه، نتیجتاً امپراطوری بزرگتر حق اعمال کنترل و تنبیه امپراطوری های کوچکتر را هم دارد چه برسد به تنبیه مردمان تحت سلطۀ آنها، آنهم در زمانیکه ابزار کنترل و تنبیه اخلاقی جامعه در دست برگزیدگان ابرمن توسط روشنفکران ساختار مدرنیته مدام توجیه و تبلیغ میشود. باید پرسید به کدامین دلیل و خطا، روزانه صدها میلیون انسان از زن و کودک، پیر و جوان در قانون بازار نئولیبرلیسم جهانی باید به وقیحانه و بیرحمانه ترین شکلی تنبیه و شکنجه شوند واز ابتدایی ترین امکانات زندگی زیستی شان محروم گردند، و در زیر چنین فشاری از فقر، گرسنگی و آسیبهای روانی جسمی بطور ناباورانه ای صرفاً جان دهند. و چگونه ممکن است انتظار یک واکنش و پژواک طبیعی و غریزی دفاعی و مبارزاتی، مملو از خشم، عصبانیت و اضطراب انسانی را در برابر سلطه ابرمن نداشته باشیم. جالب اینجاست که این تنش¬ها، پرخاش¬ها از نظر فروید برخواسته از غرایز جنسی سرکوب شدۀ کودکان ترسیم میشود که در فرضیۀ “عقدۀ ادیپ” او دفن شده است یعنی همان چرندیات شهوانی مردسالارانه و سلطه جویانه فرویدی که در تئوری کششهای جنسی کودکان دختر و پسر نسبت به جنس مخالف والدینشان پخته میشود که بتدریج در آنها مهار شده و باصطلاح در ضمیر ناخودآگاه شان قرار میگیرد. نمیتوان فراموش کرد که حتی انجمن سایکوآنالیسم ابرمن فرویدی در همان ابتدای امپراطوری اش هرگونه نقد و برخوردی به نظریات روانشناسی خود را در جامعه علمی و آکادمیکی به شدت سرکوب و منزوی می کرد.

ما همواره از اعتراضات و اعتصابات اقشار جامعه غربی حتی گاهی از اتحادیه پزشکی باخبر میشویم اما از جامعه چندصد هزار نفری روانشناسان آمریکا چیزی نشنیده ایم. روانشناسی غرب در مجموع تحت تأثیر نظریات فرویدی قرار گرفته و بالطبع تداوم آن را میتوان در نظریات لاکانی هم مشاهده کرد. اساساً این نوع بازیهای روانی کنترل با ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه مراجعه کننده ، روانشناس را هم به تردید از برداشتهای خودش وا میدارد که حقیقتاً کدامیک از صدها فرضیۀ روانشناسی با هزاران عوارض روانی اش باید نثار چگونه کسانی در جامعه شود، نه آنانیکه بانیان این فرآیند نکبت بار، ناامن و تنش زا، در فضاهای زندگی بوم زیستی ما هستند!؟ در جامعه شقه شقه شده، روانشناس خود در انزوا به سر می برد و مشکلات عمومی و دردهای مشترک اجتماعی معمولا به شکل فردی ،خصوصی و محرمانه مورد برخورد قرار می گیرد که افراد، نه در جهت جستجوی شیوه های مقابله با ریشه های تولید کننده این فشارهای اجتماعی بلکه یافتن راه کار های نازل و خفه کننده ای که با وضع موجود به تعامل و تعادل و سازگاری برسند. و اتفاقا در مقایسه با دیگر عرصه های موضوعی و شغلی اجتماعی، جامعه روانکاوان بسیار محافظه کار تر و سربسته ترعمل میکنند و به نوعی اسیر فرایند کنترل بر خود و دیگری هستند اکثراً بصورت علایق شخصی و یکبعدی در یک یا دو فرضیه روانشناسی تثبیت میشوند و آنرا خارج از حقایق زندگی و جنبش های اجتماعی، میدان عمل و شیوه ارتباط خصوصی خود می انگارند، و گویی تنها در مقابل ضوابط حقوقی قضایی دستگاه عریض و طویل سلطه ابرمن مسئول پذیرند و شدیدتر از دیگران در مقابل یک نقد اجتماعی بمانند خود فروید واکنش تهاجمی نشان میدهند چرا که میپندارند بیشتر از هر کسی شاید ناجی زندگی و بحران های دیگرانند.

در حالیکه ما همه واقفیم که عوامل ریشه ای این افسردگی ها و اضطراب ها و فشارهای مختلف روحی جسمی از ساختار پرخاشگر قدرتِ دیوانسالاری و بوروکراسی و از انحصارات خشونتِ اقتصادی نظامی و فرهنگی جنسیِ سلطۀ تمدن مدرن سرمایه داری بر می خیزد. دیوانسالاری تخصصی غربی، بحران ویرانگری را آنقدر شقه شقه و کوچک کرده تا بتواند هر جزئش را بین مجموعه وسیعی از مشاغل مدیریتی تخصصی و روانشناسی برای وصله کاری و بخیه زنی سرپایی جراحات عمیقِ توسعه جنایت مدرن، تقسیم وطبقه بندی کند و بعد خود سیستم سلطه به شیوه های بیشرمانه ای، نقش رسیدگی و توجه به ابعاد مخوف بحرانها و مشکلات زندگی زیستی انسان اجتماعی را از طریق کارشناسی و دیپلماسی سیاسی سازمان سیا و پلیس امنیتی بعهده گیرد. در واقع نظام سلطه، روان درمانی جامعه را از طریق ارگانهای خدماتی وفادار به نظام خود زیر نظر میگیرد تا مشکلات و تنشهای بر آمده را به سرعت حل کنند و بحران را بخوابانند همان خواب رفتن ابدی روانشناسی هیپنوتیزم شده در زندگی خصوصی بی عاطفه مدنیت ابرمنِ مدرن.

پس ما نیاز داریم با حفظ اعتماد به نفس به خرد جمعی و اندیشۀ انتقادی در محیط های ارتباطی به عنوان یک تصمیم اشتراکی و اعتراضی راه حل ها را به بررسی و تجربه گذاریم . متاسفانه تخصص اتمیزه روانشناسی فرویدی، خود محصول ساختار سادیستی سلطه و کنترل برای منزوی کردن عناصر بهم پیوسته عاطفی عاشقانه زندگی آزاد اکو زیستی میباشد تا بتواند میلیون ها بیمار و بیماری و مشاغل رنگین مصرفی تخصصی شده مربوط به آنها را زیر زنجیره خفه کننده نظارت و کنترل بر جامعه، برای خوراک تقسیمات منافع دیوانسالاری قدرتِ مریض گونه، همواره باز تولیدکند. پس بیمار و بیماری و دردهای بیشمار از تخریب زندگی اکو زیستی، بصورت بیرحمانه ای از منبع اصلی تولید آن جدا میشود تا متخصصین از زنجیره دیوانسالاری دولتها جواز کارشناسی وصله بندی گیرند و در مسیر کسب پول و پرستیژ در دنیای بیمار سرمایه داری نئولیبرال به اشکال عاجزانه ای بقا کنند. تناقض اساسی در همینجاست که اکثر روانشناسان می دانند که “بیماران” و به زبان مؤدبانه تر یعنی مراجعه کنندگان از فشارهای روحی روانی اجتماعی و نبود آزادی فعالیت زندگی مشارکتی خودانگیخته در رنج و عذاب هستند و می خواهند از این شکنجه ها، دردها، ترسها و افسردگی های ناشی از این خشونت سلطه قدرت، رهایی یابند. پس این دلیل نمیشود که اگراکثریتی پیش روانشناس نمی روند گویا سالم و بی درد هستند بخصوص اگر که در کسب پول و پرستیژ ،انسانهای در ظاهر موفقی بحساب آیند چون قادرند منفعت جویانه از ناهنجاریهای فرا گیر خشونت اجتماعی و اتفاقا بدون هیچ شکایتی بهره برداری کنند، درحالیکه تمام جوامع و طبیعت زیستی تحت فشار چنین خشونتی در ابعاد وسیع زندگی، مدام له و لورده میشوند.

همانطور که آرونداتی روی، زن مبارز هندی در برنامه شبکه تلویزیونی الجزیره میگوید: قتل عام های امروزی در عصر نئولیبرالیسم اساسا بشیوه محروم کردن مردم از منابع بوم زیستی اشان صورت میگیرد و این مسئله بطرز وحشتناکی در هندوستان که مدعی بزرگ دمکراسی هم شده است رخ میدهد که چیزی جز تولید فقر،جعل و جهل نبوده است (آپریل2009). حال کمتر روانشناسانی به افشا این بیماران سادیستی مالیخولیایی واقعی که در راس زنجیره ساختار اختاپوسی سلطه و کنترل مدرن قرار گرفته اند، میپردازند که تا باین حد آشکارا چنین خشونتی را بر جامعه زیستی تحمیل میکنند. نقطه گرهی در اینجاست که انحصارات قدرتی اساسا بعنوان الگوی والا و ممتاز جامعه یعنی مرجع قانون همان روانشناسان و دیگر متخصصین بحساب میآیند و از برخورد انتقادی در عرصه عمومی معاف و مصون هستند. پس از این زاویه، روانشناسان در غرب نمی خواهند از مشکلات بیماری سادیستی حاکمان قدرتی، در عرصه عمومی سخنی بمیان آورند. چون اولا موضوع بیماری را فردی و محرمانه وانمود میکنند و در عین حال روانشناس خود مطیع قانون ابرمن(جواز شغلی) در تمامی عرصه های بحرانهای زیست اجتماعیست .

در 1986 چند سال در شمال کالیفرنیا با انجمن پیشگیری از آزار کودکان و خانه های تیمی جوانان بی سرپرست و آسیب دیده کار کردم، داستانها و درد دلهای زیادی را شنیدم و آن کنترلی که جامعه روانشناسی و خدماتی برای جذب آرای سیاست گذاری دولتی و منافع مالی اداری بر خواستهای جوانان تحمیل می کرد، تنها بعد کوچکی از فاجعه سیستمیک ساختار زندان اجتماعی مدرن را برجسته میساخت. و امروزه حتی شبکه های مرتبط با قدرت در سطحی بالاتر و مخوفتر، چون پنتاگون، سازمان سیا، دیوانهای عالی پزشکی روانشناسی، حقوقی قضایی و…غیره کارشناسان روانی(فرانکشتین) خودشان را هم تربیت میکنند که در گوانتانا مو و ابو غریب عراق و دیگر زندانهای جهانی نئولیبرال، آموخته های اعتراف گیری و تنبیهات اخلاقی ابرمن را بکار گرفته و نتایجش را در خدمت تداوم سلطه گری قرار دهند. در همین حال، تنها بیش از سه میلیون زندانی اجتماعی سیاسی در آمریکا را که اکثراً سیاهپوست ولاتین هستند، مهار کرده تا مثلاً سر عقل آورند. زندانیانی که بی شک محصول روند تاریخی و کنونی ساختار استعمار و استثمار میباشند و در این دایره زندان و زندانی، خانواده های متلاشی شده (اکثر مادران ) با بحرانهای معیشتی و هویتی خورد کننده ای بمانند محرومیتها و مشکلات قانونی حقوقی و قضایی شهروندی، ایالتی، آموزشی، مسکن و شغل یابی در شهرهای مجاور زندانها و هزاران مصیبت دیگر روبرو هستند. در این زمینه مقالات و کتابهای زیادی توسط دلسوزان اجتماعی و وکلای مترقی نوشته شده است که بقول خود آنها 99درصد این زندنیان صرفاً قربانیان نظام فاسد و قوانین خشک سرمایه کالایی تخصصی شده هستند که به دست قصابان اجرایی حقوقی قضایی سپرده شده اند که نزدیک به 35 میلیون نفر مستقیم و غیر مسقیم در آمریکا، شغلشان در گرو بقای زنجیره زندان است. ابعاد این فاجعه زمانی آشکارتر میشود که هر چند گاه شکافهای ساختاری قضاییه و شبکه دیوانسالاری از پی اعتراضات شدید مردم و جنبشهای ضد زندانسازی و اعدام، بخصوص برای آزادی مومیا ابو جمال گذارشگر سیاهپوست آزادیخواه و لئونارد پلتیر سرخپوست مبارز و برخی دیگرکه با توطئه های کثیف اف بی آی و سازمان سیا، ده ها سال است که به اعدام محکوم شده اند، سر باز میکند. دولت از یکطرف از ترس شورش های مردمی و رسانه ها و سازمان های مستقل داخلی و جهانی و حتا سازمان عفو بین الملل جرات اعدام بسیاری از این زندانیان سیاسی را ندارد ( هر چند روزانه هزاران وقایع ناگوار در زندانها رخ میدهد) و از طرف دیگر شواهد بیرون آمده به حدی آشکار و گسترده است که ابعاد همکاری پلیس جنایی، سیستم قضایی، شهرداری و فرمانداریها را در پرونده سازی و توطئه های خفناکشان نشان میدهد. در عین حال اتحادیه های بسیار مرفه فاشیستی و قدرتمند زندانبانان، پلیس ایالتی و قضایی که لابی های با نفوذی در درون سیستم دارند، اجازه از سر گرفتن محاکمات واقعی را تا کنون خفه کرده اند. هر چند همه میدانندکه آنها انحصارات بهم پیوسته یک ساختار مخوف قدرت دولتی هستند از این جهت ساختار نئولیبرالیسم امروزه در شرایطی شدیداً تنشی و بحرانی به سر میبرد که بیش از همیشه آسیب پذیرتر مینماید و مشکل میتوان راه خروجی جز روند فروپاشی آنها را تصور کرد. فراموش نشود بغیر از صدها انجمن خدماتی، هزاران کمپانی در پروژه های بیمارگونه ساختمانی، الکترونیکی، رایانه ای و تسلیحاتی شیمیایی و ابزار ضد شورش، پروسه های تدارکاتی، آموزشی و مهندسی مدیریتی و حمل و نقل و صدها زمینه دیگر تنها در ارتباط با زنجیره ساختار زندان درگیر منافع میلیارد دلاری هستند. پس براحتی میتوان فهمید که در نظام سلطه اخلاق و قانون ابرمن، تنبیه برای کیست و پاداش برای چه کسانی. در حقیقت مشکل در خود حکومت قانون است که امیال غریزی طبیعی آزادی را در بند وکنترل میخواهد. طبعا فضای آزادیخواهی در آمریکا بخاطر رشد آگاهی های مردمی و مقاومت جنبشها بسرعت رو بگسترش است هر چند چالش های خطیری در پیش رو دارند.

عزیزان توجه کنند نقد به ساختار سلطه سرمایه داری آمریکا از این جهت محوریست که همچنان بعنوان شاخص ترین نماد دمکراسی قدرتمند ابرمن غرب شناخته میشود و کشور های کوچکتر اسکاندیناوی بطور نمونه در زیر چتر حمایتی انحصارات مدرن آنها قرار میگیرند. اما بدون شک پتانسیل گسترش آزادیخواهی در درون مناسبات اجتماعی مردم اروپا را میتوان گامها از آمریکا جلوتر دانست.

پس باین ترتیب نوع تربیت انضباطی و دیسیپلین زندان در واقع همان خشونتی است که دولت در ماهیت استبدادی¬اش تلاش میکند در سازماندهی جامعه نهادینه سازد این مطلب را آندریا اسمیت زن مبارز سرخپوست بخوبی در کتاب “تسخیر” conquest مستند میسازد، که چگونه سبک تفکر وتربیت بی عاطفگی، خود محوری و نژادپرستی غرب در قتل عام سرخپوستان و فرهنگ مادران بوم زیستی آنها، امروز گریبان خودشان را هم گرفته است، جاییکه حتا زنان فمنیسم غربی در برابرش سکوت کرده بودند . همینطور وارد چرچیل یکی از بهترین و جسورترین سرخپوستان مبارز آمریکا، که مدام مورد تهاجم سازمان اطلاعاتی اف بی آی قرار میگیرد، سیستم تربیت خشونت استعماری، نظامیگری و آزمایشگاهی تخصصی غرب را با چنان توانایی نوشتاری و سخنوری ای به نقد میکشد که کمتر مبارزی در آمریکا ست که به تحسین از او بر نیامده باشد.

از این جهت بخاطر آموزه های تخصصی منافع ابرمن ما نمیتوانیم شاهد اعتراض عمومی انجمن وسیع روانشناسان آمریکا نسبت به اینهمه خشونت سلطه قدرت نئولیبرالیسم باشیم زیرا نقطه اتحاد عمومی آنها بسیار شخصی نمایان میشود و همانطور که گفتم در عین حال آنها نمی خواهند بحران تخریبگرایی را درعرصۀ اجتماعی بعنوان مشکلات روانی قدرت مافوق خود، مطرح یا عمومی سازند که این همان ساختار اختاپوسی دولت ابرمن فرویدی است که تولید کنندۀ کار و شغل از فرایند ساختار خشکِ تعبدی و رل پروری برای همان شبکه های سیستمیک امپراطوری های کوچک و بزرگ روانشناسی، پزشکی، آزمایشگاهی و دارویی، قضایی حقوقی و غیره است. یعنی مردم خورد و خمیر شده در زیر چرخهای این تقسیم کار امپراطوری تخصصی شده، به روانشناسان کلینیکی اجتماعی¬ای نیاز دارند تا علت گندیدگی و ناکارآمدی جامعه سرمایه داری را از رفتار تطبیق ناپذیر و ناسازگار خودشان با سلطه قانون مدرن ارزیابی کنند و کار شناسان خبره بایداین موانع آسیب دیده را از سر راه عبور امپراطور کنار زنند تا بانیان ایجاد این بیماری و خشونت بعنوان پاداش هم که شده ضرورت ایجاد عرصه های فزونتری از شغل زایی دفرمه مدیریت های گوناگون روانشناسی، دارویی،تربیتی و غیره را فراهم آورند . امثال ژیژک روانکاو، سلطۀ این دولت ابرمن(هیبت وجدان اخلاقی جامعه) را بر غرایز آزادی خواهی انسانها و اکوزیست می پرستند و” عقدۀ های ادیپ شان ” نه تنها نیروهای درونی ارگانیک غریزی طبیعی آزادی زیستی انسان را در کنترل می خواهند بلکه با نیروهای غریزی ظاهراً بیرون از انسان، یعنی همان طبیعت و هستی زیستی هم به مقابله می پردازند و این تجاوز به آزادی زیستی تحت عنوان حکومت اخلاقی قانون، اوج جنون سلطۀ ابرمنsuper ego را به نمایش می گذارد. حتا طبیعت به عنوان مادر آفرینش نه تنها باید مهار و عقیم گردد تا مورد بهره برداری رقابت خشن وسیع کالایی قرار گیرد بلکه تا آنجا پیش میرود که فرضیه ادیپ جنسی، امیال به اصطلاح”غریزی خیانت کارانۀ” مادر را مستوجب تجاوز و کنترل بداند. در جایی که فروید می پندارد زنان به نوعی از داشتن آلت تناسلی مردانه عقیم مانده اند و این حسرت و حرص دریافت شهوت جنسی زنان (بخوان تاکید بر آزادی زیستی زنانه) از مردان در آنها باید کنترل شود.

پس اگر دلوز در نقد رسایی به روانشناسی فرویدی ،دیکتاتوری ابرمن بر طبیعت زیستی و سرکوب امیال و آرزوهای طبیعی انسان را مانع بزرگی برای رشد آزادی عاشقانۀ زیستی می داند به هیچ وجه به بیراهه نرفته است و این همان چیزیست که خشم ژیژک را نسبت به او برانگیخته است چون از نظرگاه شهوت ادیپ ژیژکی ، غرایز شیطانی و تخریب گرایی باید از ویژگی های نهادی هر انسانی شمرده شود تا ژیژک تحت لوای این تئوری سادیستی بتواند بگوید که مردمان عاشقی در واقع به خود دروغ میگویند که در پی آرزوی اعمال قدرت بر دیگری نیستند زیرا صرفاً غرایز شیطانی شان را به طور ناخودآگاه انکار میکنند. پس مردم به ناچار باید ضرورت غدۀ مغزی ادیپ ایشان را بپذیرند چونکه ژیژک ها بدون هیچ ترسی و با قدرت تمام به ضرورت چنین کنترل سلطه جویانه ای اعتراف میکنند و آنگاه خود ایشان بهترین گزینه برای دیکتاتوری لنینیِ از نو تزیین شده (دوران پسا لنینی) هستند چراکه قادرند به اسم آزادی جدید و فرا مدرن، دیکتاتوری لازم برهمان آزادی را از درون جامعه از طریق روشنفریبان چند رنگ مدرنیته و نئو مدرنیته با گفتمانهای نخبگی پوشالی ساختار مدرن چپ دولتی و دموکراسی پارلمانی بر مردم احمال کنند، همان جنون و کار کثیفی را که ژیژک علاقه دارد بسیار سنگدلانه، آنهم به صورت لنینی انجام دهد(ص634، اسلاوی ژیژک، گزینش و ویرایش: مراد فرهاد پور، مازیار اسلامی، امید مهرگان، چاپ 1384).

*************************

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک / ژیژک در آرزوی دیکتاتوری لنینیسم و نئومدرنیته علیه جنبش¬های افقی و ضد آتوریته (سلطه)

ژیژک ها به کدام سو میروند؟

ژیژک ها به کدام سو میروند؟

اسلاوی ژیژک یک سیاستمدار، فیلسوف و روانکاو اهل اسلوونی است که این روزها با استفاده از روانشناسی لاکانی به عنوان یک منتقد فیلم در بازار پر زرق و برق کمپانی های غول پیکر فیلم سازی و رسانه های هنری غرب، بسیار گُل کرده است. ژیژک به مانند بقیه ساختارگرایان نئولیبرال تلاش می کند تمدن مدرنِ سرمایه داری غرب را در یک باز سازی ساختار فکاهی دیکتاتوری نخبگی کمونیسمِ دولتی، به شیوه فلسفی روانشناسی نجات دهد. او متوجه نیست که عقل گرایی ابزاریِ سلطۀ قدرت پدرسالاری آنقدر با ساختار مدرن دولتِ سرکوب عجین و رسوا شده است که نه تنها زمینِ متلاشی شده، بلکه خورشید و ماه هم از اوج این توسعۀ انتحاری، انهدامی و استبدادی به سطوح آمده اند. حال لیبرال های رنگین ما را قسم می دهند که این بار جبران مکافات کرده و امپراطوری انحصارات تخریب گرا را به گونه ای منصفانه تعدیل خواهند کرد. گویی آنها صدای مردم درمانده و طبیعت نابود شده را شنیده و به خود آمده که چگونه تاکنون ارگانهای حقوق بشری به سود حقوق کمپانی ها و دول پلیسی آنها عمل کرده اند! آنها ادعا می کنند که حواس شان بیش از حد در جهت توسعه و پیشرفت سریع تکنولوژی و پرشدن جیب های گشاد سرمایه داران جهانی و قلب های بی عاطفه¬شان پرت شده بود و زمین و زمان و انسان و انسانیت را به کلی فراموش کرده بودند. اکنون به مردم می گویند که شما در مدنیت جدید صدای آمریکا و اروپا که برای نجات دوباره بشریت هجوم آورده، آسوده بخوابید که ما وحشتزده بیداریم!!!

حال” ژیژک امیدوار” با پناه بردن به فلسفه روانکاوی لاکانی، به شکل پلیسی می خواهد لنین مومیایی شده را دوباره زنده کند. اما اینکه چرا ساختار کمونیسم دولتی هم به فاجعه ای اسفبار تبدیل شد به هیچ وجه موضوع محوری آقای ژیژک نیست و یا اینکه احتمالاً در رقابت¬های روانی قدرتهای امپریالیستی اشتباهی رخ داده !! و شاید اینبار از دعای خیر هگل(فیلسوف آلمانی اواخر قرن 18 و پدر مدرنیته)، نفیِ نفی، مسیر مثبتی را جوید و به یاری خدایان اتمی، پروژه ناتمام عقل ابزاری مدرنیته دراین خیزش جدید جنگ ویروسی تکنولوژیکی مدرن، دنیا را به اتمام رساند!

نظریات ژیژک آنچنان مبهم و پیچیده و به اصطلاح نخبگی- تخصصی نوشته شده که دست کمی از نظریات سردرگم پست مدرنها ندارد و این غیر از تفکر به هم ریخته خود نویسنده که در آرزوی سلطه وکنترل می باشد،چیز دیگری نیست. تصاویری از درون افکار متلاطم نخبگان تئوری ساز که مدام در پی حل بحرانهای از هم گسیخته وجودی خویشند تا آنرا به نوعی، دلیل بر آگاهی والای خود از اوضاع نابسامان سرمایه جهانی شده جلوه دهند. گویی این آنها هستند که همواره باید ناجی دیگران از خود بیگانه باشند در حالیکه خود از بانیان و ستایشگران این پروسه تخریب بوده و هستند. اینگونه برخوردهای روانپریش، خودشیفته و خود روشن بین، برآمده از کمبودهای مزمن روانی خود آنهاست که ریشه درجاه طلبی¬های سیری ناپذیر شان دارد. همان بینهایت کامیابی بیمارگونه ای که خود ژیژک به صورت موضوع object petit a لاکانی مطرح میکند یعنی امیال پایان ناپذیر هیجانی دفرمه شده و ناهنجار در جهت آرزوهای فردی مهم و مشهور بودن، و حال نیاز شدید خود ژیژک به کنترل افکار دیگری با بزرگ جلوه دادن خود و پنهان کردن هویتهای توخالی و شکنجه دهنده درون خویش.اما به جای اینکه او از دخمه های ترس خود بیرون آید می خواهد دیگران را از انگیزه و خلاقیتهای متنوع فکری و تجسمی شان در هماهنگی با طبیعت زیستی خاموش سازد. چرا که برای سلطه گران، مناسبات ساده و زیبای همسایگی اکو زیستی نمی تواند قابل درک باشد. مدافعین کارشناسی سیاسی ساختار مدرنیسم، در حالتی تشنجی، تنشی و بسیار خودخوا هانه، یک سری سوژه های کلی ،کامل و مطلق را بهم می بافند تا بر طبق آن، ضوابط و قوانین مرد سالارانه سرمایه داری را منافع اخلاقی عموم جامعه جلوه دهند تا شاید این درد انزوا و بی هویتی و ناخودانگیختگی و بی اعتمادی به آزادی وآزادگی در آنها کمی آرام گیرد. طبعاً از نظر آنها این امر، جز با کنترل بر دیگری و طبیعتِ زیستی برایشان امکان پذیر نیست و هرچیزی خارج ازکنترل نظام ایدئولوژیک و حیطه شهوت قدرتی آنها باید مهار، نابود و به انقیاد کشیده شود. بنا بر این طبیعی است برای آرامش این بیماری ناامنی مالیخولیایی و فشارهای روانی قدرت مرگ پرستی همواره ناچارند به شیوه های مختلف دیکتاتوری حکومتی هرمی روی آورند . یعنی تاریخاً با حربه های تحمیلی تقسیم کار مزدوریٍ اجتماعی و امتیازات طبقه بندی احزاب دیوانسالاری قدرت در درون جامعه(مالکیت سیاسی اقتصادی، نژادی، جنسی، فرهنگی، قومی، تبعییت شهروندی…)، امنیت بیماری مزمن ناامن خویش را به جامعه زیستی تزریق کنند.

در همین راستا، پست مدرنها هم برای تسکین همین درد مشابه، به پوچیسم، بی مسئولیتی و خودشیفتگی و بی اعتمادی به همه چیز و همه کس وحتی حرکت تاریخ و طبیعت زیستی روی می آورند و تحت عنوان اینکه هر کسی متفاوت میاندیشد و چه کسی می داند حقیقت چیست و هرکس از حقیقت، تفاسیر خاص خودش را دارد، زمینۀ ایجاد هر گونه انسجام همکاری و اعتراض اجتماعی را پوچ میشمارند. گویی هیچ اشتراک نظر انسانی و نیازهای تفاهمی در مناسبات آزاد زندگی بوم زیستی انسانها بعنوان آرزوهای مشترکشان وجود ندارد و هرکس در دالانهای هزار توی خودش زیگزاگ می زند و با بحثهای ذهنی گرایی فیلسوفانۀ خودشیفته به مانند مردان فرصت طلب که ناچارند در همین رفاه مصنوعی و مصرفی ایدئولوژی بیرحم مدرنیسم غوطه خورند ، نق زنند و بازار مدرنیته را تزیین کنند، آن هم به فراخور ضرورت دوران فرا مدرن توسعۀ انهدامی بازارِ کالایی سرمایه داری رنگینِ پلورالیستیِ چند بعدی مصرفیِ تصویری رایانه ایِ فراملیتی. بنا بر این از آنجا که آدمیان را در غرایز فردی اشان خودمحور، نامحدود، ناامن و غیر قابل پیش بینی می انگارند، نهایتاً به ضرورت یک قانون کنترل”عادلانه” دولتی حکومتی و حقوقی سازمان ملل(انحصارات فرا ملیتی) برای حفظ امنیت شئ واره زندگی اتمیزه شده، تن میدهند تا در عرصه های گفتمان رفاه منشی خیال، این ناامنی” تعادل روانی” خویش را سپری کنند آنهم در عصر سرمایه داری نئو لیبرال که وطنش بازار جهانیست و همه چیز برای فروش است، از اجزای بدن گرفته تا زن و کودک وآب و اکسیژن، ورزش، عشق و فرهنگ و غیره و این خود یعنی عصر فرا مدرن یا پسا مدرن سرمایه داری که در ادامه این موضوع را بیشتر توضیح خواهم داد. البته برخی از نظریه پردازان این تفکر بمانند بودریار، فوکو، لیوتار،ژولیا کریستوا و چند تایی دیگر شاید نقدی نسبتاً جدی و متناقض بر پیکر مدرنیته وارد ساخته باشند اما نهایتاً اسیر جوهرۀ همان ساختار مدرنیسم هستند. حتی منتقدینی مثل ژیل دلوز فرانسوی هم از عوارض سنگین پسا مدرن بدور نمانده اند زیرا آنها درک و شهامت لازم را نداشتند که ارزش های تاریخ جنبش های افقی اجتماعی و کارگریِ ضد ساختارِ سلطه و دولتِ سرکوب، که از اواسط قرن نوزدهم به بعد علیه استبداد و سرمایه داری شکل گرفت را برجسته سازند. این جنبشها اساسا در مخالفت با نظریات و مناسبات سلطه جویانه انواع نظام های دیکتاتوری و دولتی به پا خواستند و به مفهوم آنارشی، آنارشیک و یا آنارشیسم شناخته شدند. متاسفانه ایدئولوژی خشک اقتصادی مارکس که از انقلاب ابزاری اروپا به وجد آمده بود بدون بررسی ماهیت تاریخی ساختار دیوانسالاری قدرت، زمینه دیکتاتوری حزب پروری کمونیسم و دولت سرکوبِ گذارِ سوسیالیستهای استبدادی و سرمایه داری را هم رقم زد. واژه آنارشی که از یونان باستان گرفته شده به مفهوم مقاومت در برابر سلطه گری یعنی همان روحیه تطبیق ناپذیری با حکومت حاکمان بوده است که امروزه از تنوع نگاه های بسیار غنی و متحول تری در ارتباط با موضوعات و مبارزات زندگی آزادانه اجتماعی زیستی مطرح میشود.

در دوران انقلاب اکتبر 1917 در روسیه، مردم ستمدیده زیر سلطه تزاریسم جانفشانی ها کردند اما نهایتا این پروژۀ مارکسیسم لنینیسم بود که به شکل کودتا، قدرت را در چنگ حزب بلشویک متمرکز ساخت. حزب لنین در اوایل دسامبر همان سال با تاسیس دستگاه اطلاعاتی تررور و جاسوسی، معروف به چکا، شورا های مستقل کارگری ، دهقانی، آنارشیستها و دیگر اقشار آزادیخواه اجتماعی را شدیداً سرکوب کرد. پس بی جهت نبود که لنین رهبر و دبیرکل حزب کمونیسم بلشویک، بمانند دیکر سلاطین قدرت به جنبش آنارشیک برچسب بی بند و باری و هرج و مرج طلبی میزد تا بتواند انضباط آهنین حزب حکومتی را علیه آزادی شوراها تضمین کند. در نقد به دیکتاتوری لنینی در به کجراه بردن انقلاب شورایی، نوشته ها و اسناد کلاسیک بیشماری بچاپ رسیده که در مقایسه با نوشته های رزا لوکزامبورک، زن برجسته و مبارز جنبش کارگری آلمان، نقدهای بسیار عمیق تر و ملموس تری بحساب میآیند. از آنجمله، دو جلد کتاب انگلیسی ” چگونه زندگی کردم ، اثراما گلد من”(living my life نوشته (Emma Goldman حقیقتا حائز اهمیت است. زن آزاده ای که الگوی بی نظیری از مقاومت و آزاد اندیشی بود. او که اهل لیتوانی بود در بیست سالگی یعنی 1889 به شهر نیویورک درآمریکا رفت و جذب جنبش های کارگری شد.در نشریه Mother Earth بمعنی زمینِ مادر، زنان را به بیداری در برابر سرمایه داری مردسالار فرا خواند و چه سختیها و دشنامهایی را که حتی از جانب برخی اتحادیه های مردسالار کارگری متحمل نشد. دولت امپریالیستی آمریکا وحشت زده از نفوذ اما گلدمن در جنبش کارگری که تازه با وقوع انقلاب شوراها در روسیه، پر شورتر هم شده بود، با خشونت هر چه تمامتر بعد از بارها زندان و تهدید به مرگ، او و دلداده مبارزش آلکساندر برکمن را بهمراه تنی چند، در دسامبر 1919 به روسیه انقلابی شده، تبعید کرد. این در واقع شروع فصل جدیدی از مبارزات این دو اسطوره خستگی ناپذیر در زنده نگهداشتن دل تپنده انقلابی بود که صدها میلیون در جهان مشتاقانه چشم انتظارش بودند. با وجود اینکه شکست انقلاب از درون رنگ میباخت اما آنها برای دفاع از آزادی واقعی شوراها به هر تلاشی دست زدند اما بعد از مشاهده ماجراهای دلهره آور واعمال بسیار وقیحانه، خشونت آمیز و تاسف آور حزب بلشویک نسبت به آزادیخواهان و شوراهای مستقل کارگری، دهقانی، دانشجویی و هنری، سرانجام ، آندو بعد از دو سال تحمل ارعاب و تعقیب توسط ضد اطلاعات لنینی چکا، در دسامبر 1921 دولت دیکتاتوری کمونیستی روسیه را برای همیشه ترک کردند. از این جهت در مبحث افسانه بلشویسم به خلاصه ای از روند شکل گیری ساختار لنینیسم و استالنیسم خواهم پرداخت.

 

*************************

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک / ژیژک در آرزوی دیکتاتوری لنینیسم و نئومدرنیته علیه جنبش¬های افقی و ضد آتوریته (سلطه)

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش¬های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک/ 1

نظریه ی ژیژک را من چند سال پیش در ایران مطالعه کردم و مقاله ای در مورد آن تهیه دیدم از آنجایی ¬که بیش از سه دهه در آمریکا زندگی کرده ام تصمیم گرفتم برخی از تجاربم را درباره فراز و نشیب های جنبش¬های افقی و ضد سلطه در غرب بخصوص در آمریکا را به صورت کتابی ارائه دهم. اکنون چکیده ای از آن مطالب را در پیرامون نظرات ژیژک در ارتباط با سلطه دیکتاتوری چپ و راست اینجا می آورم و پرداختن بیشتر به جزئیات مهمتر شکل گیری این جنبش ها در غرب و تاثیر پذیری آنها از تاریخ مبارزاتی آمریکای لاتین، سرخ پوستان و سیاهپوستان و غیره را به فرصتی دیگرمیسپارم.

گرچه از اشغال سرزمین سرخ پوستان آمریکا توسط نژادهای سفید اروپایی چند قرن می گذرد اما اکنون نسبت این جمعیت 350 میلیون نفری به برتری کمی نژادهای غیر سفید تغییر یافته است. تداخل این فرهنگ ها در طی چند نسل اخیر باعث تحولات جنبشی فکری و مبارزاتی عظیمی در مقابله با سلطۀ استثمار و استعمار سرمایه داری نئولیبرال غربی و جنگ طلبی هایش، درعرصه ی جهانی شده است. بخصوص که برخی ازاین مهاجرین در عین حال، واقعیات دردناک و تلخ دیکتاتوری های سرمایه داری دول سوسیالیستی را هم از نزدیک شاهد بوده اند که خود باعث رشد تنوع های فکری مبتکرانه ای در درون جنبشهای افقی جوامع غربی و لاتین شده است . بسیاری از اقشار سفیدپوست و اتحادیه های صنفی¬شان در آمریکا که تا دیر زمانی خودخواهانه از کنار استعمار و استثمار دیگر سرزمین ها توسط دولتشان سود می بردند، امروزه به خاطر صدمات مخرب نئولیبرالیسم در کشورشان تا حد زیادی بیدار شده اند. بعد از شکست آمریکا در جنگ ویتنام که خونهای بسیاری ریخت، دامنه ذهنیت جنبش ضد جنگ طلبی در سراسر غرب شدیداً وسعت یافت. در نتیجه کشورهای غربی و در رأسش آمریکا سیاستهای خصوصی سازی را از اواسط دهه 1970 زیر نظر پروژه های چند رنگ و چند بعدی مصرفی انحصارات فرا ملیتی چون سازمان تجارت جهانی، بانک جهانی، صندوق بین لملل و غیره در تنظیم نوع سرمایه گزاریها برای غارت بیشتر آغاز کردندکه به پروژه و دوران جدید سرمایه داری نئولیبراسیم جهانی معروف شد که جهان را شدیدتر از گذشته به ورطه نابودی حیات زیستی، فقر ، گرسنگی و بیماری کشاندند. انحصارات سرمایه داری غرب (حتی چین با فروش کارگر و تاسیسات ارزان) برای غارت هر چه بیشتر از کارگران ارزان تر، و فرار از هزینه های مالیاتی و حفاظت منابع اکوزیستی، عرصه های تولید را به کشورهای دیگر انتقال دادند تا کالاهای وارد و صادر شده را به قیمت گزافتری بفروش رسانند و در قبال این روند نابود کننده زندگی مردم و حیات اکو زیست، آنچنان فربه شدند که عملا درجا ترکیدند و بحران فزاینده آن، باعث ایجاد شکاف عظیم تری در ساختار سرمایه داری نئولیبرالیسم جهانی شد. حال حتی بسیاری از فرزندان سفید پوست از سلطه بیمار گونه” نژاد برتر” یعنی همان پدران سفیدشان روی برگردانده اند. اگر چه در حال حاضر جناحی از قدرت با وعده های عملی کردن مطالبات مردم، اکثریتی را در ظاهر به پای صندوق های راًی یک سیاهپوست کشانده اند که گویا مسئله در رنگ است و نه در ماهییت نظام سلطه، اما این رئیس جدید که توسط انحصارات قدرتی برای نجات بحران دیوانسالاری سرمایه داران از زیر فشار اعتراضات اجتماعی، به جلوی صحنه رانده شده، بزودی بسیاری از پرده های توهم دیگر اقشار مردم را هم کنار خواهد زد تا جامعه انسانی سرانجام با چشمهای باز بیاموزدکه انرژی و تاکتیک هایش در درون شکاف جناح های قدرت نئو لیبرالیسم به دام نیاندازد بلکه هر چه بیشتر در جهت توانا و خلاق کردن مناسابات جنبشِ افقی همبستگی همزیستی و آنارشیک از پایین در درون حیات آزادی اکو زیستی همت گمارد، تا قادر باشد فضای توری شکل ارتباطات شورا های مستقل و تصمیم گیرنده را در دامن زندگی عاشقی جهانی گسترده سازد.

هرچند میدانم آنچه در متن زیر می آید بر بسیاری از عزیزان جوانی که مدل دمکراسی غربی را در ذهنشان رویا پردازی کرده ، سنگین جلوه کند اما این مسئولیتی است که من هم به سهم خود در گسترش فضای سالم زندگی آزاد اکو زیستی حس میکنم و این همان فرایند جنبش¬های افقی و مستقیم فرهیختگان و مبارزین آگاه نسل متنوع حاضر در غرب و لاتین است که از آن تاثیر گرفته ام بدون اینکه قصد پیروزی بر شخص خاصی را داشته باشم. اما بر این باورم اگر هر یک از ما جزیی از سازندگان جامعه انسانی برای بهبود بخشیدن هستی زیستی اجتماعی هستیم، پس به همان اندازه هم مسئولیم ازکودکانی که با هزار شوق و امید بدنیا هدیه میدهیم تا رویاهای رنگینشان را در رقص زندگی با دیگری پر و بال دهند،حمایت کنیم. و تنها در اینصورت است که آنها میتوانند دنیای عاطفی و عاشقی زیستی اشان را در استقلال عمل و شجاعت اندیشه انتقادی به بهترین روشهای همفکری و همکاری در مناسبات زیست اجتماعی متحدانه رشد دهند درست همانگونه که پرندگان در پرواز سفر آزادی، رقصانه آشیانه ها در وجود طبیعت خویش میسازند. این از غریزه طبیعی زندگیست که آزادی را به عنوان امر حیاتی زندگی، زنده نگه داریم و آن فضاها و مناسبات مخرب سلطه گری و خشونت نظامی که تحقق چنین آرزوهای طبیعی همدلی زندگی اکو زیستی ما را تهدید میکند، دائما تغییر دهیم و از مسیر پویایی جامعه کنار زنیم. ای کاش آنهایی که نمی نویسند و یا از دل نمیگویند، می دانستد که ما چقدر به شنیدن از یکدیگر نیاز داریم و تنها در حضور تنوع خلاقیت¬های مبتکرانۀ آزاد همزیستی ما ست که قادریم ،طرحی نو در روابط عاشقانه هنر زیستی مان بر افکنیم.

قبل از اینکه دوستان و عزیزان این مقاله را بخوانند لازم است به یک نکته مهم اشاره کنم که نقد های این بحث اساسا به ریشه ها و گرایشات اصلی سیستمها و نظریات تئوریکی میپردازد که مستقیم و یا غیر مستقیم در خدمت دیوانسالاری قدرت و مداحی نظام سرمایه داری کمونیستی و یا پارلمانی قرار گرفته است. من کلیت یک سیستم فکری و برنامه ای بسته، کلیشه ای و مخرب را به نقد و چالش کشیده ام صرفنظر از اینکه برخی از این نویسندگان تا چه حد از نظر شخصیتی، تفکری و جایگاه اجتماعی قدرتی ممکنه پلید و زشت باشند. هدف این مقاله برای دادخواهی و دادگاهی کردن آنها در اینجا نیست هر چند در جای خودش از نقط نظر جامعه انسانی حائز اهمیت است. درس های ماکیاولی، هگل، فروید، هابرماس و فوکو و غیره ممکنه از منظر متفاوتی آموزنده باشند اما موضوع بر سر چگونه تاثیریست که این نظریات بر روند زندگی آزادی خواهی زیستی بشریت و طبیعت گذاشته است. مسئله این نیست که برخی از نظریات فروید در رابطه با خواب، عارضه های هیستریک و ضمیر ناخودآگاه ممکنه قابل توجه باشد بلکه زمینه سازیِ بیمارگونه گسترش افراطی این نظریات توسط فروید و پیروانش در راستای منافع دیوانسالاری زن ستیز، سلطه گر و تایید قدرت سرمایه داری مدرن در کنترل بر امیال غریزی آزادی خواهی جامعه زیستی است که به شدت مورد برخورد قرار میگیرد. سیستم غرب رباطی و تخصصی شده میخواهد شیوه برخورد بیمارگونه خود را نسبت به بروز ا نواع بیماریهای روانی جسمی که از ویژگی های زندگی ماشینی و مصرفی زنجیره ای نئولیبرالیسم میباشد را بطور مکانیکی و موزیانه بدیگر جوامع انتقال دهد هر چند اگر عوارض روان تَنی نئولیبرالیسم اپیدمیک باشد. اگر در آمریکا انجمن های روانشناسی آغوشگیری، بوییدن گلها، مثبت گرایی و امید و غیره مثل قارچ از زمین میرویند، در مجموع بیانگر واقعیات تلخ ومشکلات ساختاری عمیق تریست از زندگی های خشک و اتمیزه، تنها و بی روح، بدون جسارت اندیشه انتقادی به بانیان این تخریب گرایی (اکثریتی از طبقه متوسط به بالا). آیا مثلاً مردم لاتین اهمیت آغوشگیری و زندگی در گلستانه را نمیشناسند؟ اهمیت همدردی درشرایط ناگوار زندگی را نمیدانند؟ اتفاقا خشم آنها از تمدن ساختار غربی از همین جهت است که طبیعتِ زیستی آنها را به خاک و خون کشیده است. آنها نیازی به داشتن دکترای تخصصی ندارند تا به تجزیه و تحلیل ضمیر ناخود آگا ه شان از این بلایا بپردازند. پروژه” فرمان آفریقا” زیر نظر دولت آمریکا و پنتاگون در 15 سال اخیر، تنها دست انحصارات نفتی و پروژه خواری صادراتی و وابستگی وارداتی انگلی را در ادامه چپاول و نابودی زندگیِ زیستی، و ایجاد جنگ و گرسنگی بیشتر در آفریقا را باز کرده است. بقول نوام چامسکی آنارشیست معروف، کشور هایتی در نزد جهانیان بهشت روی زمین محسوب میشد اما تمدن غرب آنچنان غارتش کرد که به مخروبه ای تبدیل شد. نابودی جنگل های باران زا و سرزمینهای کشت وکار، ریزش خاکها، بیابان زایی، تغییرات جوی، وفور بیماریهای جسمی روانی، عاطفی جنسی، آب شدن کوه های یخی، آلودگی آب و هوا و در واقع تخریب کل فرایند حیاتِ زیست، بغیر از ثمره عقلانیت ابزاری تکنولوژیِ آزمایشگاهی بی عاطفۀ تمدنِ سرمایه داری برای کنترل احمقانه و انتحاری بر طبیعتِ زندگیِ زیستی، چیز دیگری نبوده و نیست.

 

ادامە دارد ……

آنارشیسم بیانگر چیست؟

آنارشیسم بیانگر چیست؟

 

این سخن Percy Bysshe Shelley به ما نشان می دهد که آنارشیسم در عمل به چه معناست و چه آرمان هایی آن را به جلو می رانند:

انسان پاکدامن
نه دستور می دهد، نه اطاعت می کند:
که زور و قدرت، همچون طاعون ویرانگر
می آلاید هرآنچه را که لمس می کند، و فرمانبرداری؛
قاتل استعداد، فضیلت، آزادی و حقیقت،
انسان را به بردگی می کشد، و از او
ماشینی بی اراده می سازد.

همانطور که Shelley اشاره می کند، آنارشیست ها آزادی را در بالاترین درجه ی اولویت قرار می دهند و آن را هم برای خود می خواهند و هم برای دیگران. آن ها همچنین فردگرایی (individualism) — که شخص را منحصر به فرد و یگانه میسازد — را مهم ترین جنبهی نوع بشر می دانند. با این حال، آنارشیست ها این را هم می دانند که فردیت نمی تواند در خلاء وجود داشته باشد، چراکه آن [فردیت]یک پدیده ی اجتماعی است. از آنجایی که انسان برایرشد، توسعه و پیشرفت به دیگران نیاز دارد، فردیت در بیرون از اجتماع غیر ممکن است.

علاوه بر این، بین پیشرفت فردی و پیشرفت اجتماعی یک تاثیر متقاوبل وجود دارد: افراد در درون یک جامعه رشد می کنند و توسط آن شکل می گیرند، در حالی که همزمان با افکار و اعمال خود کمک می کنند تا جنبه هایی از اجتماع (خودشان و دیگر افراد) تغییر یافته و شکل دیگری به خود بگیرد. جامعه ای که بر پایه ی آزادی، امیدها، آرزوها و ایده های افراد نباشد، جامعه ای توخالی و بی جان است. در نتیجه “دسترسی به کامیابی انسان… یک پروسه ی جمعی و همگانی است. پروسه ای که در آن هم اجتماع و هم فرد شرکت می کنند.” [Murray Bookchin, The Modern Crisis, p. 79] در نتیجه، هر تئوریِ سیاسی که صرفا بر جمع و یا فرد پایه گذاری شده باشد نادرست است.

برای آنکه وجود فردی (individuality) بتواند تا آخرین درجه ی ممکن رشد کرده و توسعه یابد، آنارشیست ها ایجاد جامعه ای که بر سه اصل آزادی، برابری و همبستگی استوار باشد را ضروری می دانند. این اصول توسط تمام آنارشیست ها پذیرفته شده است. بدین گونه، ما Peter Kropotkin (آنارشیست کمونیست) را در حال سخن گفتن از انقلابی درمی یابیم که از “گفتار زیبا، آزادی، برابری و اتحاد” الهام گرفته است. [The Conquest of Bread, p. 128] آنارشیست فردگرا Benjamin Tucker نیز با دیدگاهی مشابه می نویسد که آنارشیسم “اصرار بر سوسیالیسم دارد… سوسیالیسم واقعی و راستین، سوسیالیسم آنارشیستی: رواج آزادی، برابری و همبستگی در زمین.” [Instead of a Book, p. 363] تمام این اصول وابسته به یکدیگر هستند.

آزادی برای شکوفا سازی کامل هوش، خلاقیت و وقار انسانی ضروری است. زیر تسلط دیگری بودن به معنای انکار شدن فرصت ها برای اندیشیدن و قدم برداشتن برای خود شخص است، که تنها راهِ رشد وتوسعه ی وجود فردیِ انسان می باشد. تسلط همچنین آتش نوآوری و مسئولیت پذیریِ شخصی را فرو نشانده، اورا به سوی پیروی کردن و عدم می راند. در نتیجه، جامعه ای که رشد و پیشرفت فردی را بیشینه می سازد، لزوما باید جامعه ای باشد که بر اساس شرکت داوطلبانه ی افراد تشکیل شده است و نه اجبار و آتوریته. آنچنانکه Proudhon می گوید، “همه شریک و همه آزاد.” و یا چنانچه Luigi Galleani می نویسد، آنارشیسم “خودگردانی فرد در درون معاشرت و شراکت آزادانه” است. [The End of Anarchism?, p. 35]

اگر آزادی برای رشد و توسعه ی کامل وجود فردی ضروری است، در نتیجه برابری نیز برای موجودیت آزادیِ خالص و حقیقی لازم است. آزادی حقیقی نمی تواند در یک جامعه ی طبقاتی و سلسله وار که در زیر آوار سنگین نابرابری های قدرت، ثروت و امتیازات گرفتار است، وجود داشته باشد. به این خاطر که در چنین جامعه ای تنها یک عده ی کوچک — آنان که در نوک هیرارشی قرار دارند — نسبتا آزادند، در حالی که سایرین شبه برده هستند. از اینرو، آزادی در غیاب برابری تبدیل به یک شوخی مسخره می شود؛ در بهترین حالت، شخص “آزاد” است تا ارباب (رئیس) خود را انتخاب کند. حتی آن عده ی کوچک نیز حقیقتا آزاد نیستند. چرا که آن ها نیز باید در جامعه ای بازمانده از رشد و توسعه زندگی کنند که در زیرا ستبداد، ستمگری و همچنین بیگانگی اکثریت زشت و بی حاصل گشته است. و از آنجایی که رشد و توسعه یِوجود فردی تنها درسایەی تماس نامحدود با دیگر افراد آزاد ممکن است،آن عده ی کوچک نیز –به خاطر کمبود افراد آزادی که بتوانند با آن ها رابطه ی متقابل برقرار کنند–در میزان فرصت هایشان برای توسعه ی فردی محدود هستند.

سرانجام، همبستگی و اتحاد یعنی مساعدت و همکاری متقابل: کار کردن به صورت داوطلبانه وهمکاری و مشارکت با آنانی که اهداف، آرزوها و مناع مشابه دارند. اما در غیاب آزادی و برابری، جامعه تبدیل به یک هرم رقابت طبقاتی می شود که برپایه ی تسلط طبقات بالایی بر طبقات پایینی تشکیل شده است. چنین جامعه ای –آنگونه که ما از جامعه ی امروز خود می دانیم – یک جامعه ی “بکش تا کشته نشوی” و “هرکس برای خودش” است. از اینرو، “rugged individualism” (فردگرایی زمخت – فردگرایی آمریکایی) به قمیت از بین رفتن حس اجتماعی ترویج داده می شود که در اینصورت، آنان که در طبقات پایین تر گرفتارند از طبقات بالایی متنفرند و آنان که در بالا هستند از طبقات زیرینی می هراسند. در چنین شرایطی، همبستگی جمعی و اجتماعی نمی تواند وجود داشته باشد که در نهایت به ضعیف تر شدن جامعه می انجامد.

البته باید این را متذکر بشویم که همبستگی به معنای فداکاری و از خود گذشتگی نیست. آنگونه که Errico Malatesta به روشنی بیان می کند:

“ما همه خودپرست هستیم. همه به دنبال خشنودی خود هستیم. اما یک آنارشیست بزرگترین رضایت و خشنودی خود را در مبارزه برای سعادت همه می یابد، در دستیابی به جامعه ای که در آن برادری درجمع برادران بوده، در میان انسان هایی سالم، باهوش، فرهیخته و خوشحال است. اما کسی که سازگار است، کسی که از زندگی کردن در میان برده ها راضی و خشنود است و از رنج آنان سود می برد، آنارشیست نیست و نمی تواند هم باشد.” [Errico Malatesta: His Life and Ideas, p. 23]

ثروت واقعی برای آنارشیست هاانسان های دیگر و زمینی است که بر آن زندگی می کنیم. و یا آنطور که Emma Goldman می گوید، “شامل تمام چیزهای سودمند و زیباست، تمام آن چیزهایی که به ایجاد یک بدنه ی استوار و زیبا کمک می کنند… هدف ما آزادترین تجلیِ ممکن توسط قدرت های نهفته ی فرد است… نمایش آزاد این انرژیِ انسانی تنها در زیر سایه ی آزادی کامل فرد و اجتماع ممکن است،” به عبارت دیگر، “برابری اجتماعی.” [Red Emma Speaks, pp. 67-8]

ستودن و احترام گذاشتن آنارشیست ها به وجود فردی به معنای ایده آلیست بودن آن ها نیست که تصور کنند که انسان ها و یا ایده ها در بیرون از اجتماع توسعه می یابند و رشد می کنند. وجود فردی وایده های انسانیدر درون جامعه و در پاسخ به فعل و انفعالات و تجربیات انساندر برخورد با ماتریال و ذهن –که انسان فعالانه تجزیه و تحلیل کرده و تفسیر می کند –توسعه می یابند. با شناخت این مسئله که ایده ها در برخوردهای اجتماعی و همچنین فعالیت های فکری ـ روانی فرد شکل یافته و رشد می کنند، از اینرو آنارشیسم یک تئوری ماتریالیستی است (برای اطلاعات بیشتر در مورد مباحث کلاسیک درباره ی ماتریالیسم در برابر ایده آلیسم به God and the State نوشته ی Michael Bakunin مراجعه شود)

“هیچ چیز — حداقل در روابط انسانی — قادر به ترتیب دادن و آراستنخود نیست.این انسان است که وظیفه ی ترتیب دادن و چیدن را بر عهده دارد، و آن را مطابق با گرایش و درک خود از دیگر چیزها انجام می دهد.”[Alexander Berkman, What is Anarchism?, p. 185] این به این معناست که یک جامعه ی آنارشیست آفرینش خودانسان خواهد بود، نه خلقت خدا و یا هرگونه تفکر و اصول ماور‌اء الطبیعه.

در نتیجه آنارشیسم خود را بر پایەی قدرت ایدەها و توانایی مردم برای تغییر به سوی آنچه که می پندارند درست است، بنا می نهد. به عبارت دیگر، آزادی.

منبع ترجمە: جنبھە نجات حیوانات

http://no-compromise.blogfa.com/8709.aspx

An Anarchist FAQ – انگلیسی

http://anarchism.pageabode.com/afaq/index.html

زبانھای دیگر


http://anarchism.pageabode.com/afaq/translations.html

منشاء پیدایش آنارشیسم چیست؟

منشاء پیدایش آنارشیسم چیست؟

 

منشاء پیدایش آنارشیسم چیست؟ در پاسخ به این سوال، ما نمی توانیم به چیزی بهتر از برنامه ی سازمانی کمونیست های آزادیخواه(Organizational Platform of the Libertarian Communists)که توسط شرکت کنندگان در جنبش Makhnovist در جریان انقلاب روسیه گردآوری شده،اشاره کنیم:

“ایجاد چالش طبقاتی (class struggle)توسط کارگرانی کهاسیر ظلم و ستم بوده اندو همچنین اشتیاق و علاقه ی آنان به آزادی باعث آفرینش ایده ی آنارشیسم شده است‌؛ ایده ای که مطلقاً مخالف هر نوعسیستم اجتماعی استوار بر طبقات اجتماعی و دولت بوده و خواهان جایگزین کردن آن با جامعه ی آزادِ کارگران خودگردان و بدون دولت است.

بنابراین، آنارشیسم محصول بازتاب تفکرات انتزاعی یک روشنفکر و یا فلسفه دان نیست، بلکه آن [آنارشیسم] نتیجه ی مستقیم مبارزه ی کارگران بر علیه کاپیتالیسم بوده و از نیازها و احتیاجات آنان و همچنین اشتیاق شان به آزادی سرچشمه می گیرد؛ اشتیاق و علاقه ای که در بهترین دوره ی حماسی زندگی و مبارزات کارگران ظهور می کند.

اندیشمندان برجسته ی آنارشیست همچون Bakunin, Kropotkin و بقیه هیچگاه ایده ی آنارشیسم را اختراع نکردند، بلکه با کشف آن در بین مردم و همچنین با دانش و بصیرت خود کمک کردند تا آن را تصریح کرده و گسترش دهند.”

همچون بقیه ی جنبش های آنارشیست، Makhnovist ها هم جنبش یهمگانی متشکل از طبقه ی کارگر بود که بین سال های ۱۹۱۷ و ۱۹۲۱ در اوکراین در مقابل نیروهای آتوریته — هم سرخ (کمونیست ها) و هم سفید (کاپیتالیست ها و تزاریست ها) — مقاومت کرد. آنگونه که Peter Marshall می نویسد: “آنارشیسم… معمولا اکثر حامیان و پشتیانان خود را در بین کارگران و کشاورزان پیدا کرده است.” [Demanding the Impossible, p. 652]

آنارشیسم توسط مبارزه ی ستم دیده برای آزادی به وجود آمده است. به عنوان مثال، برای Kropotkin “آنارشیسم… از مبارزات روزانه سرچشمه گرفت” و “جنبش آنارشیست هر بار که تأثیری از درس های مهم عملی می گرفت، تجدید و نوسازی می شد؛ آنارشیسم از آموزه های خود زندگی ناشی شده است.” [Evolution and Environment, p. 58 and p. 57] بدینسان، آنارشیسم ریشه در مبارزه ی ما برای رسیدن بهآزادی و آرزویمان برای سوق دادن یکزندگی کاملا انسانی دارد. زندگانی ای که در آن هم برای زندگی کردن وقت داریم، هم برای عاشق بودن و هم برای تفریح کردن. آنارشیسم زاده ی تفکر انسان هایی نیستکه از زندگی جدا بوده و در گوشه ی خلوت خود بر مردم جامعه می نگریستند و بر اساس تصور خود از خوب و بد آن ها را قضاوت می کردند. بلکه، آنارشیسم نتیجه ی مبارزه و مقاومت طبقه ی کارگر در برابر قدرت آتوریته، ظلم، ستم و استثمار بود. همانطور که Albert Meltzer می آورد:

“آنارشیسم هرگز نتیجه ی افکار نظریه پردازان نبوده است، اماخود نظریه پردازانی را تولید کرده است که جنبه های مختلفِ فلسفه یآن را به بحث گذارده اند. آنارشیسم به صورت همان عقیده ای باقی مانده است که در عمل بهتر جواب می دهد تا در ذهن و ایده ییک روشنفکر. در بیشتر مواقع، یک نویسنده ی بورژوا می آید و آنچه را که تابحال توسط کارگران و کشاورزان عملی شده و پاسخ داده است را یادداشت می کند. سپس او [نویسنده] متداولاً توسط تاریخ نگارانِ کاپیتالیست و دیگر نویسندگان بورژوا به عنوان سندی یاد می شود که طبقەی کارگر همیشه به رهبریِ سرمایه داران محتاج است.” [Anarchism: Arguments for and against, p. 18]

در نظر Kroptkin، “آنارشیسم ریشه در همان فعالیت خلاق و سازندەی مردم دارد که در تمام مؤسسات و بنیادهای اجتماعی ساخت انسان کارساز بوده است… و در طغیان… علیه نماینده ی زور و قدرت خارجی در این مؤسسات اجتماعی که آن ها را به نفع خود به کار برده اند.” اخیراً “آنارشی توسط همان اعتراض انتقادی و انقلابی به وجود آمد که باعث تولد سوسیالیسم شد.” آنارشیسم بر خلاف دیگر اشکال سوسیالیسم “نه تنها بازوی موهن به مقدساتش را بر علیه کاپیتالیسم، بلکه بر علیه ارکان آن — قانون، آتوریته و دولت — نیز بلند کرد.” تمام آنچه که نویسندگان آنارشیست انجام دادند این بود تا “بیانه ی جامعی را در مورد مبادی و اصول آنارشیسم وپایه های تئوریک و علمی آموزه های آن تهیه کنند” که ناشی از تجربیات طبقه ی کارگر و تمایلات تکاملی جامعه بوده است.[Op. Cit., p. 19 and p. 57]

با اینحال، تمایلات آنارشیستی مدت ها قبل از اینکه Proudhon قلم روی کاغذ بگذارد و خود را در سال   ۱۸۴۰ آنارشیست بنامد وجود  داشته است. با آنکه آنارشیسم — به عنوان یک تئوری سیاسی — با ظهور و اوج گیری کاپیتالیسم متولد شد (آنارشیسم “در اواخر قرن هجدهم میلادی ظهور کرد… و مبارزه ی همزمان برای براندازی کاپیتالیسم و دولت را به عهده گرفت.” [Peter Marshall, Op. Cit., p. 4]) اما نویسندگان آنارشیست تاریخ گرایشات آزادیخواهانه را تجزیه و تحلیل کرده اند. برای مثال، Kropotkin می نویسد که “آنارشیست ها و دولت خواهان همیشه وجود داشته اند.” [Op. Cit., p. 16] در کتاب Mutual Aid (همیاری متقابل) و دیگر نوشته ها، Kropotkin جنبه های آزادیخواهانه ی اجتماعات پیشین را بررسی کرده و از آن هایی که توانسته اند (تا حدی) به طور موفقیت آمیز جنبه هایی از آنارشیسم را ایفا کنند، نام برده است. او اینگرایش به ایده های واقعی آنارشیستی را تشخیص داده است که قبل از آفرینش “رسمی” جنبش آنارشیست وجود داشته است، او می افزاید:

“از زمان های بسیار دور، اززمان عصر سنگی، مرد [و زن] به ضرر و زیانِ اجازه دادن به یکی از آن ها برای به دست گرفتن قدرت خصوصی پی برده اند… در نتیجه چنین مؤسساتی را در قبایل بدوی، اجتماعات روستایی، اصناف قرون وسطایی… و در نهایت در شهرهای قرون وسطایی به وجود آوردند که این امکان را به آن ها بدهد تا با دست اندازی و تخطی به زندگی و دارایی شان– هم از طرف آن عده ی ناشناس که آن ها را تسخیر کردند و هم از سوی مردان قبیله ی خود که تلاش کردند تا آتوریته ی خود را تاسیس کنند — مبارزه نمایند.” [Anarchism, pp. 158-9]

Kropotkin مبارزه ی طبقه ی کارگر (که آنارشیسم مدرناز آن ظهور کرد)و این نوع از اشکال قدیمی سازماندهی عمومی و مردمی را برابر دانست. او همچنین افزود که “وحدت کارگر… نتیجه ی همان مقاومت و مخالفت عمومی با افزایش قدرت یک عده ی خاص — در اینجا کاپیتالیست ها — بود.” نتیجه ی مقاومت همان طوایف، اجتماعات روستایی و همچنین “فعالیت آزاد و مستقل قسمت هایی از پاریس، دیگر شهرهای بزرگ و همچنین اجتماعات کوچک در دوران انقلاب فرانسه” در سال۱۷۹۳ بود. [Op. Cit., p. 159]

بنابراین، با آنکه آنارشیسم به عنوان یک تئوری سیاسی برای بیان مبارزه ی طبقه ی کارگر و خودگردانی آن ها بر علیه کاپیتالیسم و دولت مدرن به کار می رود، اما ایده هایی از آنارشیسم همواره خود را در طول تاریخ انسانی نشان داده و به نمایش گذاشته اند. به عنوان مثال، بسیاری از مردم بومی آمریکای شمالی و دیگر نقاط زمین آنارشیسم را قبل از آنکه به صورت یک تئوری سیاسی در بیاید برای هزاران سال به کار برده اند. همچنین، گرایش ها وسازماندەیهای آنارشیستی در انقلاب های مهم حضور داشته است. نشست ها و جلسات شهری(New England Town Meeting) در جریان انقلاب آمریکا، گروه هاو قسمتهای پاریسی در جریان انقلاب فرانسه و همچنین انجمن ها و کمیته های کارگری در جریان انقلاب روسیه نمونه هایی از گرایشات آنارشیستی است (برای اطلاعات بیشتر به The Third Revolution– نوشته ی Murray Bookchin — مراجعه شود).پس اگر آنارشیسم — آنگونه که ما باور داریم — محصول مقاومت در برابر نیروهای آتوریته است، بنابراین جوامع آتوریته وار باعث برانیگخته شدن حس مقاومت و گرایشات آنارشیستی خواهند شد.

به عبارت دیگر، آنارشیسم تعریفی است برای مقاومت در برابر ظلم و استثمار، تعریفی برای نشان دادن تجربه ی کارگران، تجزیه و تحلیلی برای نشان اینکه چرا سیستم کنونی اشتباه است و همچنین تعریفی است برای امیدها و آرزوهای ما برای آیندەای بهتر. این مبارزه ها سال ها قبل از آنکه آنارشیسم نامیده شود، وجود داشته است اما جنبش آنارشیستی تاریخی ( به این مفهوم که مردم ایده های خود را آنارشیست بنامند و به سوی یک جامعه ی آنارشیست حرکت کنند) ذاتاً محصول مبارزه و مقاومت طبقه ی کارگر در برابر کاپیتالیسم و دولت، در برابر ظلم و استثمار و همچنین برای ایجاد جامعه ای آزاد با افرادی آزاد و برابر است.

**********************

منبع ترجمە: جنبھە نجات حیوانات

پرسشهای متداول آنارشیستی / A.1.5

http://no-compromise.blogfa.com/8709.aspx

An Anarchist FAQ – انگلیسی

http://anarchism.pageabode.com/afaq/index.html
زبانھای دیگر

http://anarchism.pageabode.com/afaq/translations.html

آیا آنارشیست ها سوسیالیست هستند؟

آیا آنارشیست ها سوسیالیست هستند؟

 

آری. تمام شاخه های آنارشیسم مخالف کاپیتالیسم هستند. چراکه کاپیتالیسم بر ظلم و استثمار پایه گذاری شده است. آنارشیست ها این “طرز تفکر که انسان نمی تواند با دیگران همکاری کند مگر آنکه ارباب زورگویی درصدی از تولیدات او را برای خود بردارد” رارد می کنند و باور دارند که در یک جامعه ی آنارشیست “کارگرانواقعی خودشان قوانین شان را به وجود خواهند آورد و خودشان تصمیم خواهند گرفت که کارها کی، کجا و چگونه انجام شوند.” با انجام این کار، کارگران خود را “از اسارت و بردگی وحشتناک کاپیتالیسم” آزاد خواهند ساخت. [Voltairine de Cleyre, “Anarchism”, Exquisite Rebel, p. 75و p. 79]

(در اینجا باید تاکید کنیم که آنارشیست ها مخالف تمام ساختارهای اقتصادیِ استوار بر تسلط، تحکمو استثمارهمچون فئودالیسم، “سوسیالیسم” شوروی وار، برده داری و غیره هستند. تمرکز ما بر روی کاپیتالیسم به این دلیل است که جهان هم اینک زیر سلطه یآن است.)

فردگرایانی همچون Benjamin Tucker همراه باسوسیال – آنارشیست هاییمانند Proudhon و Bakunin خودشان را “سوسیالیست” می نامیدند. آنطور که Kropotkinدر مقاله ی کلاسیک خود”Modern Science and Anarchism”(علم مدرن و آنارشیسم) می نویسد،دلیل آن ها از انجام این کار این بود که “از آنجا که سوسیالیسم به صورت وسیع و عمومی به عنوان تلاشی برای از میان بردن استثمار کارگر توسط کاپیتال مورد قبول قرار گرفته بود، آنارشیست ها نیز دست در دست سوسیالیست ها راهپیمایی می کردند.” [Evolution and Environment, p. 81] و یا آنگونه که Tucker می نویسد، “اساسی ترین ادعای سوسیالیسم این است که کارگر باید در اختیار خودش باشد،” ادعایی که “هر دو مکتب سوسیالیسم — یعنی سوسیالیسم دولتی و آنارشیسم –بر آن اتفاق نظر دارند.” [The Anarchist Reader, p. 144] از اینرو واژه ی “سوسیالیست” شامل تمام آن هایی می شدکه “به حق فرد در به اختیار داشتن تولیدات خودش ایمان داشتند.” [Lance Klafta, “Ayn rand and the Perversion of Libertarianism,” در مجله یAnarchy: A Journal of Desire Armed, شماره ی 34] این مخالفت با استثمار و بردگیمورد قبول تمام آنارشیست های واقعی است و از اینرو آن ها را زیر پرچم سوسیالیست قرار می دهد.

برای اکثر سوسیالیست ها “تنها گارانتی برای آنکه کارگر محصول دسترنج خود را از ربوده شدن حفظ کند این است کهابزار کار را در اختیار خودداشته باشد.” [Peter Kropotkin, The Conquest of Bread, p. 145] به همین دلیل، Proudhon از تعاونی هایکارگری حمایت می کرد… تعاونی هایی که”تمام افراد مشغول به کار در آن از سهمی مساوی دردارایی کمپانی برخوردارند” چرا که “با مشارکت در سود و زیان، نیروی کار اشتراکی (collective force) از تبدیل شدن به یک منبع سود برای عده ی کوچکی از مدیران و کارفرمایان جلوگیری می کند و در نتیجه، آن(کمپانی) تبدیل به دارایی همه ی کارگران می شود.” [The General Idea of the Revolution, p. 222 and p. 223]

در نتیجه، سوسیالیست های واقعیعلاوه بر آرزوی پایان دادن به استثمار کارگر توسط کاپیتال، آرزوی جامعه ای را دارند که تولیدکنندگان، ابزار تولید را در اختیار خود دارند. اینچگونگی رسیدن به این هدف است که موضوع اصلی بحث ها و مناظره های آنارشیست ها و دیگر سوسیالیست ها را تشکیل می دهد، اما همه بر سر این هدف اتفاق نظر دارند. آنارشیست ها از کنترل مستقیم کارگر بر روی ابزار تولید خود و یا تعاونی ها کارگری طرفداری می کنند.

علاوه بر این، آنارشیست ها کاپیتالیسم را به خاطر استبدادی بودنش (در کنار استثماری بودنش) رد می کنند. درزیر سیستمکاپیتالیست، کارگران خود را در مرحله ی تولید رهبری و مدیریت نمی کنند و هیچ نظارت و کنترلی بر روی محصول دسترنج خود ندارند. این وضعیت به سختی می تواند ریشه در آزادی و برابریافراد داشته و غیر استثماری باشد. در نتیجه آنارشیست ها مخالف آن هستند. این جنبه ی فکری را می توان در کارهای Proudhon (که الهام بخش Tucker و Bakunin بوده است) مشاهده کرد. او می نویسد که آنارشیسم به دنبال این است تا “استثمار کاپیتالیستی و وابسته به مالک در همه جا متوقف شده و سیستم دستمزد (wage system) منسوخ شود” چراکه “کارگر یا مستخدممالکی خواهد بود که بهترویج کاپیتالیسم می پردازد، و یا [با دیگران] سهیم خواهد شد… درحالت اول، کارگرمطیعبوده و استثمار خواهد شد، در نتیجه همواره در حالت اطاعت و فرمانبرداری خواهد بود. در حالت دوم (که با دیگران سهیم است) به زندگی خود به عنوان یک انسان و شهروند شریف ادامه می دهد… وبخشی از سیستم تولید را تشکیل می دهد، سیستم تولیدی که در حالت اول در آن برده بوده است… ما نباید مردد باشیم و تأمل کنیم، چراکهانتخاب دیگری [به جز این دو]نداریم… لازم است که یک انجمن در میان کارگران تشکیل شود… چرا که بدون آن، وابسته هایی همچون فرمانبردار و رئیس همچنانباقی خواهند ماند… و در پی آن، کاست اربابان و کارگران به وجود خواهند آمد که متناقض با یک جامعه ی آزاد و دموکراتیک است.” [Op. Cit., p. 233 and pp. 215-216]

بنابراین، آنارشیست ها آنتی کاپیتالیست هستند (“اگر کارگران مالک آن ثروتی باشند که خود تولید می کنند، کاپیتالیسمی وجود نخواهد داشت” [Alexander Berkman, What Is Anarchism?, p. 44]). به عنوان مثال، Benjamin Tucker — آنارشیستی که بیشترین تاثیر را از لیبرالیسم گرفته بود — تفکرات و ایده های خود را “Anarchistic-Socialism” (سوسیالیسم آنارشیستی) نامید و کاپیتالیسم را سیستم “رباخوار و دریافت کننده ی سود، کرایه و منفعت” خواند. Tucker این ایده را داشت که در یک جامعه ی آنارشیست و بازار آزادغیر کاپیتالیستی، سرمایه داران اضافی خواهند بود و استثمار کارگران توسط کاپیتال متوقف خواهد شد. [The Individualist Anarchists, p. 82] این جامعه بر اساس بانکداری متقابل و معاوضه ی آزاد کالا بین تعاونی ها، صنعتگران و کشاورزان تشکیل خواهد شد. در دیدگاه Tucker و دیگر آنارشیست های فردگرا (Individualist Anarchists)، کاپیتالیسم،بازار آزاد واقعی نیست، چراکه قوانین متعدد و حقوق انحصاری این اجازه را به سرمایه داران می دهد تا برتری نسبت به کارگران داشته باشند و استثمار خود را از طریق سود، منفعت و کرایه اعمال کنند. حتی Max Stirner که یک arch-egoist بود نیز هیچ احساسی به جز تمسخر و تحقیر برای جوامع کاپیتالیستی و وجهه ها متعدد آن نداشت.

بنابراین، آنارشیست ها خود را سوسیالیست می دانند، اما نوع خاصی از سوسیالیسم؛ سوسیالیسم آزادیخواه (Libertarian Socialism). آنچنان که آنارشیست فردگرا — Joseph A. Labadie — در انعکاس تفکرات Tucker و Bakunin می گوید:

“گفته شده است که آنارشیسم سوسیالیسم نیست. این یک اشتباه است. آنارشیسم، سوسیالیسم‌ داوطلبانه است. دو نوع سوسیالیسم وجود دارد: آرشیستی و آنارشیستی، استبدادی و آزادیخواهانه، دولتی و آزاد. در واقع هر پیشنهاد و راهبردی برای بهبود جوامع یا برایافزودن مقدار قدرت و اراده خارجی بر روی افراد است و یا برایکاهش آن. اگر برایافزایش این قدرتو اراده یخارجی باشد، آرشیستی است… و اگر برای کاهش آنباشد، آنارشیستی است.” [Anarchism: What It Is and What It Is Not]

Labadie در فرصت های متعدد متذکر شده است که “تمام آنارشیست ها،سوسیالیست هستند اما همه ی سوسیالیست ها آنارشیست نیستند.” در نتیجه، این کامنتِDaniel Guerin که توضیحمی دهد”آنارشیسم در واقعمترادف با سوسیالیسم است. یکآنارشیست در اصل سوسیالیستی است که تلاش دارد استثمار انسان توسط انسان را ازبین ببرد” در طول تاریخ جنبش آنارشیستی — هم در میان سوسیال -آنارشیست ها و هم آنارشیست های فردگرا — انعکاس یافته و تکرار شده است. [Anarchism, p. 12] در واقع، شهید واقعه ی Haymarket — آدولف فیشر (Adolph Fischer) — نیز همان کلمات Labadie را برای نشان دادن این حقیقت به کار برد، “همه ی آنارشیست ها، سوسیالیست هستند، اما همه ی سوسیالیست ها لزوما آنارشیست نیستند.” او همچنین تصدیق می کرد که جنبش “به دو بخش تقسیم می شود؛ آنارشیست – کمونیست ها و آنارشیست های [طرفدار]Proudhon و طبقه ی متوسط جامعه.” [The Autobiographies of the Haymarket Martyrs, p. 81]

اگرچه سوسیال -آنارشیست و آنارشیست های فردگرا بر سر مسائل مختلف اختلاف نظر دارند (به عنوان مثال اینکه آیا یک بازار آزاد واقعی و غیر کاپیتالیستی بهترین راه بیشنیه کردن آزادی است یا نه) اما بر سر این مسئله که باید باکاپیتالیسم به عنوان یک سیستم استثماری و ستم پیشه مخالفت شود و اینکه یک جامعه ی آنارشیست بایدبر اساس کار شراکتی (associated labour) تشکیل یابد، اتفاق نظر دارند.فقط کار شراکتی است که می تواند “قدرت ها و اراده های خارجیِ تحمیل شده بر افراد را کاهش دهد.” این همان ایده ی اصلیِ سوسیالیسم واقعی است. این دیدگاه را می توان به روشنی در این جمله ی Joseph Labadie مشاهده کرد که می گوید اتحادیه ی صنفی “نمونه ای از به دست آوردن آزادی از طریق شراکت و تعاون است” و اینکه “بدون این اتحادیه، کارگر چیزی به جز یک برده برای کارفرما نیست.” [Different Phases of the Labour Question]

با این حال، معنای کلمات با گذشت زمان تغییر می کند. امروزه “سوسیالیسم” تقریبا به معنای سوسیالیسم دولتی است، سیستمی که تمام آنارشیست ها به خاطر ضدیتش با آزادی و ایده آل های اصلی سوسیالیسم مخالفش هستند. تمام آنارشیست ها با این جمله ی Noam Chomsky در باب این مسئله موافقند:

“اگر چپ به گونه ای درک شده است که “بلشویسم” را هم شامل می شود، منخودم را صریحاً از چپ جدا می کنم. لنین یکی از بزرگترین دشمنان سوسیالیسم بود.” [Marxism, Anarchism, and Alternative Future, p. 779]

آنارشیسم در مخالفت ثابت با مارکسیسم، سوسیال -دموکراسی و لنینیسم رشد کرد. مدت ها قبل از اینکه لنین به قدرت برسد، Mikhail Bakunin پیروان Marx را از ظهور”بروکراسی سرخ” (Red Bureaucracy) آگاه کرده و هشدار داده بود که “بدترین نوع حکومت های مستبدانه” است. در واقع، تمام آثار Stirner، Proudhon و مخصوصاBakunin، دهشت سوسیالیسم دولتی را با درستی تمام پیشگویی کرده بودند. علاوه بر این، آنارشیست ها در میان اولین کسانی بودند که به مخالفت با رژیم بلشویک در روسیهپرداختند.

با این حال، آنارشیست ها در بعضی از مسائل با بعضی ازمارکسیست ها همفکر هستند (اگرچه هیچ همفکری بالنینیست ها ندارند). هم Bakunin و هم Tucker تجزیه و تحلیل های مارکس از کاپیتالیسمو تئوری ارزش بازویکار (labout theory ofvalue) او را قبول می کنند. مارکس خود به شدت تحت تاثیر کتاب The Ego and Its Own (نوشته ی Max Stirner) بود. کتابی که شامل انتقادهای بسیار صریح و درخشان از سوسیالیسم دولتی وآن چیزی است که مارکس کمونیزم عامیانه (vulgar communism) می نامد. همچنین عواملی در جنبش مارکسیست بوده اند که عقاید و نظرات بسیار شبیه به سوسیال – آنارشیست ها (به خصوص آنارکو – سندیکالیست ها) داشته اند. به عنوان مثال، Anton Pannekoek، Rosa Luxembourg، Paul Mattick و خیلی های دیگر نظرات بسیار متفاوت از لنین را دارند. Karl Korsch و برخی دیگر نیز از انقلاب آنارشیستی اسپانیا نوشته اند. اگرچه پیوستگی های زیادی از مارکس به لنین وجود دارد، اما از سوی دیگر، پیوستگی هایی بین مارکس و مارکسیست هایآزادیخواه (libertarian Marxists) نیز وجود دارد که منتقد سرسخت لنین و بلشویسم بودند.

در نتیجه، آنارشیسم نوعی سوسیالیسم است، سوسیالیسمی که در نقطه ی مقابل سوسیالیسم دولتی قرار دارد. آنارشیست ها به جای “برنامه ریزی مرکزی” (centralplanning)که معمولا با واژه ی “سوسیالیسم” به ذهن ها خطور می کند، شراکت و تعاون آزاد بین افراد، محل کار و اجتماعات را ترویج می کنند و در نتیجه مخالف سوسیالیسم “دولتی” که شکل دیگری از کاپیتالیسم دولتی است هستند. سیستمی که در آن “هر مرد و زن دریافت کننده ی دستمزد است و دولت،پرداخت کننده یدستمزد.” [Benjamin Tucker, The Individualist Anarchists, p. 81] بنابراین، آنارشیست ها مارکسیسم (که اکثر مردمبه عنوان “سوسیالیسم” می شناسند)را رد می کنند.

آنارشیست ها به خاطر تفاوت با سوسیالیسم دولتی و همچنینبرای کاهش میزان اختلالو سردرگمی است که خود را تنها “آنارشیست” خطاب می کنند. اگرچه با به وجود آمدن راست “آزادیخواه” در ایالات متحده ی آمریکا، بعضی از طرفداران کاپیتالیسم از فرصت استفاده کرده و خود را “آنارشیست” می نامند. اما همانطور که توضیح داده شده است –هم از نظر تاریخی و هم از نظر عقلانی — آنارشیسم دلالت بر ضدیت با کاپیتالیسم دارد.

 

**********************

منبع ترجمە: جنبھە نجات حیوانات

پرسشهای متداول آنارشیستی / A.1.4

http://no-compromise.blogfa.com/8708.aspx

An Anarchist FAQ – انگلیسی

http://anarchism.pageabode.com/afaq/index.html
زبانھای دیگر

http://anarchism.pageabode.com/afaq/translations.html

چرا آنارشیسم، “Libertarian Socialism” (سوسیالیزم آزادیخواه) نیز نامیده می شود؟

چرا آنارشیسم، “Libertarian Socialism” (سوسیالیزم آزادیخواه) نیز نامیده می شود؟

 

بسیاری از آنارشیست ها با توجه به ماهیت منفی و به دور از واقعیت تعریف واژه ی”آنارشیسم”، اصطلاحات دیگری را برای تاکید بر ذات مثبت و سازنده ی آن به کار برده اند. بیشترین اصطلاحات به کار برده شده عبارتند از “free socialism” (سوسیالیزم آزاد)، “free communism” (کمونیزم آزاد)، “libertarian socialism” (سوسیالیزم آزادیخواه) و “libertarian communism” (کمونیزم آزادیخواه). برای آنارشیست ها، سوسیالیزم آزادیخواه، کمونیزم آزادیخواه و آنارشیسم عملا به یک معنا است. و یا آنطور که Vanzetti می نویسد:

“در هر حال ما هم همانند سوسیال دموکرات ها، سوسیالیست ها، کمونیست ها و I.W.Wسوسیالیست هستیم. تنها تفاوت اساسی بین ما و آنان این است که آنان قدرت طلب (طرفدار تمرکز قدرت)بوده ولی ما آزادیخواه هستیم؛ آنان به استقرار دولت و حکومت خود ایمان دارند در حالیکه ما به استقرار هیچ نوع حکومت و دولتی ایمان نداریم.” [Nicola Sacco and Bartolomeo Vanzetti, The Letters of Sacco and Vanzetti, p. 274]

اما آیا این صحیح است؟ با مراجعه به American Heritage Dictionary در می یابیم که:

Libertarian (آزادیخواه): کسی که به آزادی عمل و اندیشه ایمان دارد؛ کسی که به آزادی اراه و اختیار باور دارد.

Socialism (سوسیالیزم): سیستمی اجتماعی که در آن تولیدکنندگان، قدرت سیاسی و ابزار تولید و توزیع را در اختیار دارند.

اینک آمیزش این دو تعریف چنین ثمره می دهد:

Libertarian Socialism: سیستمی اجتماعی که به آزادی عمل، اندیشه و اراده ایمان دارد. سیستمی که تولیدکنندگان، قدرت سیاسی و ابزار تولید و توزیع را در اختیار دارند.

با این حال،با ایجاد “حزب آزادیخواه” در ایالات متحده ی آمریکا، بسیاری از مردم اینک واژه ی “سوسیالیزم آزادیخواه” را دچار نوعی تناقض می دانند. در واقع بسیاری از “آزادیخوهان” فکر می کنند که آنارشیست ها تلاش دارند تا اندیشه های “ضد آزادیخواهانه ی سوسیالیزم” را (آنگونه که آنان تصور می کنند) با ایدوئولوژهای حزب آزادیخواه آمیزش داده و به این ترتیب “سوسیالیزم” را بیشتر “قابل قبول” نشان دهند. به عبارت دیگر، آنان می پندارند که آنارشیست ها تلاشدارند تا واژه و اعتبار “آزادیخواه” را از صاحبان حقیقی آن بدزدند!

اما واقعیت این است که آنارشیست هاواژه ی “آزادیخواه” را از سال ۱۹۸۵ تا کنون و برای بیان خود و اندیشه هایشان به کار برده اند. مطابق آنچه کهآنارشیست تاریخدان– Max Netllau — می گوید، آنارشیست انقلابی — Joseph Dejacque — روزنامه ی Le Libertaire, Journal du Mouvement Socialرا بین سال های ۱۸۵۷ تا ۱۸۶۱ در نیویورک منتشر کرد. و این در حالی است که تاریخ استفاده ی واژه ی “کمونیزم آزادیخواه” به ماه نوامبر ۱۸۸۰ برمی گردد. [Max Netllau, A Short History of Anarchism, p. 75 and p. 145]

استعمال واژه ی “آزادیخواه” توسط آنارشیست ها ازدهه ی ۱۸۹۰به بعد در فرانسهو بهمنظور رهایی از قوانین ضد آنارشیست آنزمانو همچنین برای جلوگیری از تصورات منفی مردم از کلمه ی “آنارشی”رواج یافت (به عنوان مثال، Sebastien Faure و Louis Michel روزنامه ی Le Libertaireآزادیخواه — را در سال ۱۸۹۵ در فرانسه منتشر کردند). بعد از آن و به خصوص در خارج از آمریکا، واژه ی “آزادیخواه” همواره توسط جنبش های آنارشیست به کار رفته است. حتی آنارشیست هادر جولای ۱۹۵۴در ایالات متحده “The Libertarian Leauge” (لیگ آزادیخواه) را سازمان دادند که به اصول Anarcho-Syndicalist (آنارکو سندیکالیست) پایبند بود و تا سال۱۹۶۵ ادامه داشت. اما از سوی دیگر، حزب “آزادیخواه” آمریکا تنهادر حدود سال های ۱۹۷۰ به وجود آمد (یعنی بعداز گذشت بیشاز۱۰۰ سالپس از نخستین باری که آنارشیست ها واژه ی “آزادیخواه” را برای بیان اندیشه های خودبه کار بردند). بنابراین، این حزب آزادیخواه است که واژه ی آزادیخواه را “دزدیده” است و نه آنارشیست ها. در قسمت دوم این FAQ در مورد تناقضات موجود در”آزادیخواهی” کاپیتالیستی به بحث خواهیم پرداخت.

آنچنانکه در قسمت های آینده توضیح خواهیم داد، تنها سیستم مالکیت “آزادیخواهی سوسیالیستی” (Libertarian – Socialist)می تواند آزادی های فردی را بیشینه ساختهو تضمینکند. لازم بهیادآوری نیست که مالکیت دولتی — یا همان”سوسیالیزم” — برای آنارشیست ها به هیچ وجه سوسیالیزم نیست. در واقع ما در بخش های آینده خواهیم فهمید که سیستم”سوسیالیزم دولتی” نوعی از کاپیتالیسم است و هیج محتوای سوسیالیستی ای را در خود نمی گنجاند. چنانچه Rudolf Rocker آورده است، “سوسیالیزم برای آنارشیست ها تنهامسئله یشکم سیری نیست. بلکه مسئله ایجاد فرهنگی است که هویت فردی و ابتکار آزاد افراد را تضمین می کند. بدون آزادی، جامعه به سوی حکومتکاپیتالیستی سوق خواهد یافت و تمام تفکرات و احساسات افراد قربانی منافععده ای موهوم خواهد شد.” [quoted by Colin Ward, “Introduction”, Rudolf Rocker, The London Years, p. 1]

**********************

منبع ترجمە: جنبھە نجات حیوانات

پرسشهای متداول آنارشیستی / A.1.3

http://no-compromise.blogfa.com/8704.aspx

An Anarchist FAQ – انگلیسی

http://anarchism.pageabode.com/afaq/index.html
زبانھای دیگر

http://anarchism.pageabode.com/afaq/translations.html