الأنارکیة کما أراها
حسني کباش
النسخة الإلكترونية
Click to access A%29%20Anarchism%20as%20I%20see%20it%20-%20Online%20version.pdf
نسخة للطباعة
Click to access A%20anarchism%20as%20I%20see%20it%20Print%20Version.pdf
Click to access A%29%20Anarchism%20as%20I%20see%20it%20-%20Online%20version.pdf
Click to access A%20anarchism%20as%20I%20see%20it%20Print%20Version.pdf
در دویستمین زادروز میخائیل باکونین
روز ۳٠ مه ٢٠١۴ برابر با ٩ خرداد ١٣٩٣ دویستمین زادروز میخائیل الکساندرویچ باکونین (١۸٧۶ – ١۸١۴) فعال برجسته جنبش آزادی گرای روسیه و اروپا، فیلسوف و یکی از پایه گذاران جنبش آنارشیست بین المللی گرامی داشته می شود.
باکونین همین که در سال های ١۸۳٠ در محافل فیلسوفان استانکویچ و سپس در صفوف جنبش انقلابی اروپا حضور یافت، توجه معاصران را برانگیخت. او تأثیرات فراوانی بر تاریخ جنبش های رهایی بخش اجتماعی، انقلابی و آنارشیست روس و اروپایی در سده های نوزدهم و بیستم میلادی گذاشت. نظرات آزادی گرای باکونین، نقد پیش بینی گرایانه اش علیه «سوسیالیسم دولتی» قبل از استقرار در اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای بلوک شرق، نقدهایش علیه دین، برضد ملی گرایی و لیبرالیسم و به ویژه علیه دولت و اصل سلسله مراتب همچنان تا دوران کنونی معتبر باقی مانده اند.
باکونین سال های دراز با برخوردهای افتراءآمیز رژیم تزاری و سپس قدرت دولت «کمونیستی» روبه رو بود. هر دو رژیم انتشار آثار باکونین را در روسیه طی پنجاه سال ممنوع کردند. فعالیت هایش را مسکوت گذاشتند یا به استهزاء گرفتند. این روش ها متأسفانه همچنان ادامه دارند. آثار تحقیقی واقعی بر روی زندگی باکونین در روسیه بسیار اندک هستند و تحقیقات خارجی در دسترس محققان روسی نیستند. (واقعیت دیگر این است که نوشته های روسی در مورد باکونین با توجه به موانع زبانی و اطلاعاتی در اختیار دیگران قرار نگرفته اند.) شخصیت جذاب و در عین حال متضاد باکونین اغلب نقدهایی طرف دارانه و شتاب آمیز به دنبال داشته و قربانی اطلاعات غلط و تحریف های ایدئولوژیک بوده است. ما وارثان این سنت های لیبرالی، محافظه کارانه و مارکسیستی هستیم.
باکونین در روستایی به نام پریاموخینو واقع در منطقه ی ته ور روسیه زاده شد. از سال ۲٠٠١ هر سال کنفرانس «خوانش های پریاموخینو» برگزار می گردد که هدفش را بررسی مستقل مسائل فلسفی آنارشیسم گذاشته است. آثار میخائیل باکونین در کنفرانس های سالانه ی پریاموخینو از نظر گذرانده می شوند و سپس جزواتی منتشر می گردند.
کمیته ی برگزار کننده ی «خوانش های پریاموخینو» ابتکار برپایی کنفرانس بین المللی دویستمین زادروز باکونین را به عهده گرفته است. ما امیدواریم که کنفرانس مذکور بتواند در کنار دیگر گرامی داشت های دویستمین زادروز باکونین با موفقیت برگزار گردد. ما تاریخدانان، فیلسوفان و مشتاقانی را که به باکونین و آنارشیسم دیروز و امروز علاقه مند هستند به شرکت در آن فرامی خوانیم. ما امیدواریم که برپایی کنفرانس بین المللی پریاموخینو بتواند تبادل اطلاعات و نظرات محققان را در مورد زندگی و آثار باکونین آسان نماید.
فدراسیون آنارشیست (تشکل آنارشیست در فرانسه، بلژیک و سوئیس – مترجم) و انترناسیونال فدراسیون های آنارشیست تصمیم گرفتند تا فعالیت های دیگری را برای ترویج و تبلیغ نظرات و اقدامات آنارشیستی به مناسبت دویستمین زادروز باکونین سازمان بدهند و با ابتکارات جمعی که در روسیه شکل گرفته است همکاری نمایند.
فدراسیون آنارشیست در آخرین کنگره ی خود تصمیم گرفت که اقدامات فدرال را پیرامون آنارشیسم به طور کلی و باکونین به طور اخص تنظیم نماید، چرا که وی در ساختاربخشی و تحکیم نظرات و فعالیت های آنارشیست در جنبش کارگری، اتحادیه ای و انقلابی بین المللی در مقابل سوسیالیسم مستبد، پارلمانتاریسم، دین و دولت نقش به سزایی داشت.
دبیرخانه های روابط بین المللی فدراسیون آنارشیست و انترناسیونال فدراسیون های آنارشیست تمام تلاش خود را برای موفقیت برنامه های فدرال و بین المللی خواهند کرد. در زیر بخشی از این فعالیت ها آمده اند:
– ۹ تا ١١ مه : نمایشگاه کتاب آنارشیستی در پاریس (فرانسه) salonlivrelibertaire.cybertaria.org
– ١٧ و ١٨ مه : نمایشگاه کتاب آنارشیستی در برن (سوئیس) foire-du-livre.ch
– ١۶ تا ١۸ مه : کنفرانس توسط ناشر Bractwo Trojka در پوزنان (لهستان)
– ۲۴ مه : کنفرانس در Locle (سوئیس) با شرکت Marc Vuilleumier
– ۲۹ مه : کنفرانس در نوشاتل (سوئیس) با شرکت Marianne Enckell از مرکز بین المللی تحقیقات آنارشیستی (http://www.cira.ch) و یکی از اعضای OSL(http://rebellion-osl.ch)
– ۲۹ مه : میزگرد دویست سالگی باکونین. تاریخ و اخبار آنارشیسم انقلابی در دانشکده ی روان شناسی مونته ویدئو (اوروگوئه) www.portaloaca.com
– ۳١ مه : افتتاح نمایشگاه مرکز بین المللی تحقیقات آنارشیستی لوزان در باره ی باکونین در Espace noir واقع در شهر سنت ایمیه (سوئیس)
– ۲۹ تا ۳١ مه : کنفرانس تاریخ آنارشیسم با موضوع دویستمین زادروز باکونین با سازماندهی انستیتوی تاریخ و روابط بین المللی دانشگاه شهر Szczecin (لهستان) که در روستای Pobierowo برپا می شود.
– ۸ ژوئن : کنفرانس به مناسبت برگزاری کنگره ی سالانه ی فدراسیون آنارشیست (فرانسه، سوئیس و بلژیک) که امسال در سنت ایمیه (سوئیس) برپا می شود.
– ١۳ تا ١۵ ژوئن : دیدار متحد به مناسبت یک صد و پنجاه سالگی انترناسیونال اول در شهر نانسی (فرانسه) که «کلکتیو ١۵٠» برگزار می کند http://www.150ans-premiere-internationale.org
– ۲٧ ژوئن : کنفرانس باکونین و انترناسیونال اول در شهر دیژون (فرانسه).
– ١۲ و ١٣ ژوئیه : کنفرانس بین المللی برای دویستمین زادروز میخائیل باکونین در پریاموخینو (روسیه) http://bakunin2014.wordpress.com
– ٣ و ۴ اکتبر : کنفرانس باکونین در شهر لیون (فرانسه)
– ١٠ تا ١٣ نوامبر : کنفرانس بین المللی باکونین و انجمن بین المللی زحمتکشان (AIT) در کتابخانه ی «زمین آزاد» در دانشگاه سائو پولو (برزیل)
دیگر اقدامات :
یک : فدراسیون آنارشیست ایبری – شامل اسپانیا، پرتغال، بخشی از فرانسه، آندورا و جبل الطارق – (FAI) شماره ی ویژه ای از نشریه خود را که «زمین و آزادی» نام دارد به باکونین اختصاص می دهد.
دو : فدراسیون آنارشیست چک (CSAF) در هر شماره ی نشریه اش که «هستی» نام دارد، صفحاتی به باکونین اختصاص می دهد.
سه : آنارشیست هایی در کشور پرو فراخوانی برای مقاله نویسی پیرامون «باکونین امروز : چشم انداز آزادی گرا در آمریکای لاتین» داده اند.
چهار : نمایشگاه پستی – هنری سازماندهی شده توسط Circolo Carlo Vanza در شهر لوکارنو (سوئیس).
پنج : تابستان ۲٠١۴ : نمایشگاه هنر پستی به مناسبت دویستمین زادروز میخائیل باکونین در شهر ایل سور تت (فرانسه) tonutopie.blogspot.fr
برگرفته از پایگاه اینترنتی انترناسیونال فدراسیون های آنارشیست :
برگردان به فارسی :
نادر تیف
١۶ / ۲ / ١۳٩٣ – ۶ / ۵ / ۲٠١۴
نمایشگاه کتاب آزادمنش (آنارشیست)
نمایشگاه کتاب آزادمنش (آنارشیست) ٢٠١٤
روز أول : جمعه ٩ مه، از ساعت ١٤ تا ساعت ٢٠ ،
روز دوم: شنبه ١٠ مە، از ساعت ١١ تا ساعت ٢٠ ،
و روز آخر: یکشنبه ١١ مه، از ساعت ١١ تا ساعت ١٦
مکان برگزاری : d’animation des Blancs-Manteaux
48, rue Vieille-du-Temple
75004 – Paris
ایستگاە میترو:
lignes 1 ou 11 : station Hôtel de Ville ou Saint-Paul
ورودیە : آزاد.
با شرکت و تجمع بیش از صد ناشر و نویسندگان .
سە روز مباحثات، نمایشگاه ها، کتابخوانی ، انیمیشن …
سازماندهی: کتابفروشی پوبلیکو، هفتەنامەی لوموند لیبرتر
و رادیو لیبرتر
آدرس الکترونی: salon-livre-libertaire@sfr.fr
شمارە تلفن : 01 48 23 20 98 ، سه شنبە تا شنبه
از ساعت ١٤ تا ساعت ٣٠:١٩
آدرس پستی: Salon du livre libertaire 145,
rue Amelot 75011 – Paris
اول ماه مه برابر با یازده اردیبهشت در ایران و یازده ثور در افغانستان روز همبستگی و مبارزه صدها میلیون زن و مرد، جوان و پیر و تمام کسانی است که در سراسر جهان زیر استثمار طبقه ی سرمایه دار مجبورند نیروی کارشان را بفروشند یا کرایه دهند تا بتوانند لقمه نانی به کف آرند و زیر سقفی زندگی کنند. این روز همچنین روز تمام آنانی است که بیکارند یا در فقر و نداری گاهی آه ندارند تا با ناله سودا کنند.
اول ماه مه روزی است که اعتصاب، تجمع و اعتراض در وسعتی جهانی به واقعیت می پیوندد. این روز متعلق به هیچ گروه، دسته، حزب یا ایدئولوژی ویژه ای نیست. روز کارگران و زحمتکشان با هر علقه و ملیتی است. با این حال سال های سال است که در کشورهای فارسی زبان همچون تاجیکستان، افغانستان و ایران بسیاری از زحمتکشان که این روز را به روز رزم مشترک تبدیل می کنند از منشاء اصلی و نظرات کارگران کشته شده ی شیکاگو اطلاع دقیقی ندارند.
در پی با نوشته ای از رودولف روکر ومعرفی کوتاه نویسنده، اندکی در بیان تاریخ واقعی اول ماه مه تلاش شده است.
نادر تیف
٨ اردیبهشت ١٣٩٣ – ٢٨ آوریل ٢٠١۴
منشاء اول مه
هنگامی که نخستین پرتو خورشید روز اول ماه مه بر گورهای بی آوای والدهایم می تابد، بنای فروتن یادبود پنج کارگر آنارشیست به خاک افتاده در نوامبر ١٨٨٧ خودنمایی می کند. گویی ابتکار جهان گستر اول ماه مه از گور این پنج کارگر بیرون می جهد.
جنایت هولناک شیکاگو پایان غمناک جنبش بزرگی بود که روز اول ماه مه ١٨٨۶ در مراکز صنعتی ایالات متحده آغاز گردید تا پرولتاریای آمریکا با سلاح اعتصاب عمومی به خواسته ی هشت ساعت کار در روز برسد. این پنج آنارشیست که زیر چمن های سبز والدهایم خفته اند، بلندگوی بی باک و باشهامت رزم بزرگی بودند که بین سرمایه و کار درگرفت. با از دست دادن جان، وفاداری خویش را با هم رزمان نشان دادند. کنگره ی بین المللی پاریس در سال ١٨٨۹ به یاد پنج کارگر آنارشیست اعدامی در آمریکا، روز اول ماه مه را روز تعطیل پرولتاریای جهانی اعلام کرد و هیچ اعلانی هرگز چنین با استقبال قدرتمند و پرشور همه ی بینوایان روبه رو نشد. تحقق عملی این اعلان، نمادی برای رهایی آینده دیده شد. نه هاری کور استثمارگران و نه مصادره به مطلوب نمودن ننگین سیاستمداران سوسیالیست نتوانستند بن مایه ی روز اول ماه مه را تغییر دهد و نه حتا آن را به کژراه براند. اول ماه مه همچون مشعلی فروزان در دست زحمتکشان تمام کشورها باقی ماند و حتا در بدترین حاکمیت مرتجعان نورافشانی می کند. اول ماه مه بدین جهت به روزی جهانی بدل گشت که از ژرفای اردوی کار بیرون آمد و امید مبارزاتی را پایدارانه در روحیه همه ی توده های ستمدیده زنده نگه داشت تا وجدان هایشان بیدار بماند. اول ماه مه جاودانه شد، چرا که گفت: رستگاری ما از بالا نخواهد آمد، نیروی گسستن زنجیره ها از پائین می آید و به آرزوهایمان بال های پرواز خواهد داد.
اول ماه مه برای ما نمادی است که پیام آور رهایی اجتماعی با عمل مستقیم است، عمل مستقیمی که در عالی ترین شکل خود اعتصاب عمومی است. همه ی زنان و مردانی که زندگی روزمره اشان با رنج کار رقم می خورد، ارتش عظیم آنانی که گنج ها از زمین بیرون می کشند، کارگران کوره های آهن و پولاد، کسانی که زمین ها را شخم می زنند، میلیون ها و میلیون ها انسانی که وادار به کار برای سرمایه داران در بی شمار کارگاه ها و کارخانه ها شده اند و گاهی در آن ها جان می دهند و همه ی زحمتکشان یدی و فکری در تمام قاره ها روزی عضو انجمن بزرگ شکست ناپذیری خواهند شد که از درونش آینده ای جدید زاده خواهد گردید. این انجمن زمانی شکل خواهد گرفت که نبود تأسف بارش در وجدان هر کدام از اعضایش نقش بندد. بر گُرده ی آن جهانی قرار خواهد گرفت و سرنوشت هر جامعه ای در دستانش خواهد بود چرا که بی چنین نیروی آفریننده ای هر زندگی انسانی محکوم به مرگ است. انسانی که نیروی کار و حتا روحیاتش را می فروشد در بند و زنجیر است، اگر بپذیرد تا برای انحصارطلبان کار نکند، همین نیرویش به وسیله ی رهایی اش تبدیل خواهد گردید. روزی که چنین واقعیتی در جان ستمدیدگان تلألو کند، غروب خدایان جامعه سرمایه داری فرا خواهد رسید.
اول ماه مه باید به ما بیاموزد که نیروی سترگ زحمتکشان و ستمدیدگان برای رهایی در دستان خودشان است. این نیرو ریشه اش در اقتصاد و در فعالیت ما به عنوان تولیدکنندگان است. جامعه هر روز با این نیرو متولد می شود و امکان ادامه ی حیات می یابد. بدین جهت است که عضو حزبی بودن هیچ اهمیتی ندارد، چرا که نیروی آفریننده ی معدنچیان، کارگران راه آهن، فلزکاران، کشاورزان و همه ی آنانی که دارایی های اجتماعی را تولید می کنند موجب می شود که جهان روی پا بماند. اهرم نیروی ما در این است و همین نیرو می تواند استثمارگران را به علت نقش انگلی اشان برکنار نماید.
ما در این جا از گرفتن قدرت سخن نمی گوییم، ما می خواهیم کارخانه ها، مزارع و معادن را تسخیر کنیم. چرا که هیچ قدرت سیاسی هرگز به جز خشونت سازماندهی شده نبوده است که با آن اقلیتی ممتاز به توده های مردم وابستگی اقتصادی را تحمیل می کند. سرکوب سیاسی و استثمار اقتصادی همواره با هم اعمال شده اند و یکدیگر را کامل کرده اند، یکی نمی تواند بی دیگری وجود داشته باشد. بسیار پوچ است که تصور گردد روزی دولتی خواهد آمد که استثنائی بر این قاعده خواهد بود. آن چه اهمیت دارد عنوان بیرونی نیست، جوهره ی هر نهاد دولتی است. بدترین خودکامگی ها همیشه آن هایی بوده اند که به نام ملتی یا طبقه ای اعمال شده اند. در نتیجه، هر مبارزه ی واقعی علیه مالکیت در عین حال مبارزه علیه قدرتی است که از آن پشتیبانی می نماید. هدف پرولتاریای مبارز در پهنه ی اقتصادی نابودی و برچیدن انحصار قدرت در هر شکلی است. هدف سیاسی پرولتاریای مبارز باید برچیدن هر گونه نهاد دولتی باشد. کسانی که می خواهند یکی از این اشکال را حفظ کنند معنای واقعی سوسیالیسم را درنیافته اند. حفظ اصل اتوریته سنگ بنای خودکامگی است.
اول ماه مه باید نماد همبستگی بین المللی باشد، همبستگی بین المللی به چارچوب های دولت ملی که همواره در خدمت اقلیت های ممتاز کشوری است محدود نمی گردد. میلیون ها زحمتکشی که زیر یوغ بردگی هستند دارای منافع مشترکی هستند، حال هر زبانی داشته باشند یا زیر هر پرچمی زاده شده باشند. اما میان استثمارگران و استثمارشوندگان هر کشور جنگ دائمی هست که نمی تواند با جایگزینی اتوریته ها پایان یابد. ریشه ی این جنگ در منافع متضاد طبقات مختلف است. هر گونه ملی گرایی فقط به درد توجیه ایدئولوژیک تضادها می خورد و اصل قضیه را تغییر نمی دهد و بدتر آن که می تواند توده های مردم را به دنبال نمایندگان قلابی اشان بکشاند بی آن که بتواند واقعیات خشن را دگرگون نماید. طبقاتی که در طی جنگ جهانی [اول] تلاش کردند تا میهن پرستی را ترویج نمایند، اکنون تولیدات پرولتاریای آلمان را به «دشمن خارجی» دیروز می فرستند، در حالی که توده های وسیع کشورشان به نان شب نیازمندند. منافع ملی طبقات غالب برتر قرار گرفته است، چرا که جیب های اقلیت ممتاز را پر می کند. طبقات ممتاز میلیون ها فقیر را در میدان های جنگ دیوانه وار به کشتن ندادند تا میهن را نجات دهند، برای حفظ دیگران در غل و زنجیر چنین کردند. این داستان غمبار دوباره تکرار خواهد شد مگر این که کارگران به دلایل واقعی آگاه گردند و علیه لودگی ناسیونالیست به پا خیزند. ما بی آن که به دامن صلح طلبی عوام فریبانه بیافتیم، باید مبارزه ای خستگی ناپذیر برضد نظامی گری به راه اندازیم. تا زمانی که زحمتکشان برای تولید ادوات مرگ و کشتار جمعی آماده باشند، «خون تشنگی» ناپدید نخواهد شد. تا هنگامی که بردگان زنجیرهای خودشان را تولید کنند، آزادی نخواهد آمد.
چنین است که اول ماه مه برای ما نماد مبارزه علیه نظامی گری و ملی گرایی است که در پشت آن ها منافع طبقات مالک قرار دارند. آینده ی نوین را می توان بر پایه های سوسیالیسم آزادی گرا پی ریزی نمود. نفس های گرم چنین سوسیالیسمی مفاهیم کهنه ی نهادهای دولتی را در هم خواهد پیچید، آزادی واقعی را به ارمغان خواهد آورد، برابری و عشق انسانی را مستقر خواهد کرد. ما اول ماه مه را با چنین دیدی گرامی می داریم. اول ماه مه نماد آینده ای است که در قلب مردم انقلابی رشد خواهد کرد تا سلطه ی طبقاتی و بردگی کار دستمزدی را براندازد.
نشریه لیبرتر – مه ١٩٣۶
زندگی نامه ی کوتاه رودولف روکر
رودولف روکر در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر ماینتس آلمان زاده شد، شهری که شیفته ی نظرات انقلاب فرانسه بود. پیش از آن که آنارشیست گردد، سوسیال – دمکرات بود. ناچار آلمان را ترک کرد و به پاریس و سپس لندن پناهنده شد. شغلش صحافی بود و با گروهی از آنارشیست های یهودی ارتباط پیدا کرد که نشریه Arbayter Fraynd را منتشر می کردند. روکر پس از جنگ جهانی اول به آلمان برگشت و بین پایان سال ١٩٢٢ تا اوایل اوت ١۹٢٣ در پی ریزی «انجمن بین المللی زحمتکشان» شرکت کرد و سپس عضو دبیرخانه ی آن شد. در مارس ١٩٣٣، پس از آتش سوزی رایشس تاگ (پارلمان آلمان)، کشور را برای همیشه ترک کرد و به ایالات متحده رفت. در آن جا به کارگرانی پیوست که پیرامون نشریه ی Fraye Arbayter Shtime (صدای زحمتکش آزاد) فعالیت می کردند. از ژوئیه ١۹٣۶ در کارزار پشتیبانی از انقلاب اسپانیا شرکت کرد.
رودولف روکر سال ١٩۵۸ در نیویورک درگذشت. آثار نوشتاری بسیاری از او به جای مانده است که دو تایشان بیش تر می درخشند. یکی از آن ها خاطراتش است که راهی را که رفته است در یک هزار و پانصد صفحه به تحریر کشیده است و به ویژه تاریخچه ای از آنارکوسندیکالیسم در نیمه ی نخست سده ی بیستم میلادی است. اثر نظری برجسته ی روکر «ناسیونالیسم و فرهنگ» نام دارد که برتران راسل آن را «اثری برجسته در تفکرات سیاسی» توصیف نمود چرا که در آن «نقدی درخشان علیه دولت پرستی … خرافه ی غالب و مضر عصر ما» قرار دارد. نوشتن «ناسیونالیسم و فرهنگ» سال ها به درازا کشید و در سال ١۹٣٣ پایان یافت، اما نسخه ی کاملش در سال ١٩۴٩ منتشر شد.
در ایران، «نشر افکار» سال ١٣۹٠ اثر برجسته ی دیگری از رودولف روکر را که «آنارکوسندیکالیسم» نام دارد با ترجمه ای از محمودرضا عبداللهی منتشر نمود. نوآم چامسکی مقدمه ای بر این کتاب نوشته است. در بخشی از آن که در پشت جلد کتاب آمده است، می خوانیم: «چاپ آنارکوسندیکالیسم اثر رودولف روکر برای آنان که دل مشغول مسائلی چون آزادی و عدالت اند روی دادی بسیار مهم محسوب می شود. دیدگاه او در برابر گرایش های غالب در اندیشه های مدرن اجتماعی و سیاسی قرار می گیرد که انگیزه ی یاری به خود را از بین برده اند. این دیدگاه هنوز الهام بخش باقی مانده است و همچنان انگیزه ای استوار برای اندیشه و عمل سازنده ی ما محسوب می شود.»
تاریخ جنبش های انقلابی در روسیه
در دوران زندگی لنین صدها نیرو،گروه،حزب، سازمان،محفل و اقشار متنوع اجتماعی علیه استبداد تزاریسم مبارزه می کردند که هر کدام با وجود پایگاه های اجتماعی متنوع شان اما اکثراً در مطالبات آزادی خواهی اشان اشتراک نظر داشتند و در سرنگونی تزاریسم نقش گسترده ای ایفا کردند. در اوایل قرن 19، نود درصد جامعه حدود صد میلیونی روسیه در روستاها، کشاورزی و دامداری می کردند که توسط 5 درصد زمینداران و اشراف بزرگ، به بردگی کشیده میشدند و محصول دست رنجشان به تاراج میرفت. در واقع، تاریخ جنبش روسیه به عصر ناپلئون بر میگردد زمانیکه افسران روسی پس از شرکت در جنگهای دولت های اروپایی با ناپلئون با ذهنی سرشار از اندیشه های انقلاب فرانسه به کشور خویش باز میگشتند…. این افسران با سلطنت دوک بزرگ نیکلا در دسامبر 1825 مخالفت کردند و خواستار قانون اساسی جدیدی بودند از این جهت به دکامبریست ها معروف شدند و مردم هم از آنها حمایت می کردند. تزار نیکلا هنگ افسران را به توپ بست و بسیاری به سیبری تبعید شدند. انقلاب 1830 فرانسه،= انگیزه تازه ای به اندیشه های انقلابی در روسیه داد. محفل ها و مجامع زیرزمینی و مخفی ای بوجود آمدند تا در باره مسایل سیاسی، ادبی و اجتماعی به گفتگو بنشینند= الکساندر گِرتسن و یارانش خواهان برچیدن نظام سرواژ (ارباب-رعیتی) در روسیه بودند و دهقانان که وابسته به زمین زندگی اشان بودند توسط اربابان به همراه زمین خرید و فروش میشدند. انقلاب های اروپا 1848 توسط بورژوازی سرکوب شد واکثر روشنفکران روسی نسبت به تحولات بورژوازی نگاهی منفی پیدا کردند و گرتسن در این سالها مطرح می کرد که به دلیل ضعف سرمایه داری در روسیه، کمون های دهقانی با نابودی مناسبات سرواژ، میتوانند راه سوسیالیسم را در پیش گیرند. رژیم تزاری در سال 1861 فرمان الغای نظام سرواژ را داد اما مالیات ها و رهن ها آنچنان بر دهقانان فشار آورد که سر به شورش گذاشتند و املاک زمینداران بزرگ را به آتش کشیدند اما این جنبش ها شدیداً سرکوب شدند. ص41-37 از کتاب لنین و لنینیسم نوشته دیوید شوب، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی. (شوب از 1903 تا 1908 عضو حزب سوسیال دمکرات روسیه بوده و با بلشویک ها و منشویک ها ارتباط نزدیک داشته و به آمریکا بر میگردد و بعد از انقلاب اکتبر با لنین و رجال حزبی در ارتباط بوده است. این کتاب اولین بار در سال 1948 در آمریکا به چاپ رسیده است).
مطمئنن مارکس تا حدی با این روند تحولات جنبش های کمون های دهقانی در روسیه آشنا شده بود. مقدمه ای که مارکس در تجدید چاپ کتاب سرمایه 1981 نوشته است تحولات فکری جدیدش را در مورد روسیه بیان کرده است (تقریبا 36 سال قبل از انقلاب اکتبر) او می نویسد: به نظر می آید شرایط جنبش های دهقانی روسیه به گونه ای است که مجبور نیستند سیر سرمایه داری را دیگر طی کنند بلکه از طریق بر پایی کمون های دهقانی میتوانند مستقیما مسیر سوسیالیسم را آغاز کنند. اما لنین این مباحث مارکس را از جنبش روسیه مخفی نگهداشت و بعدها در زمان استالین به چاپ رسید. اتفاقا حزب سوسیالیست انقلابی چپ، سازمان اراده مردم، آنارشیست ها و تا حد کمی منشویک ها و بعد از انقلاب اکتبر ماخنویست ها و دیگر جنبش های دهقانی در روسیه بر این اهداف شورا های کمونی پا فشاری می کردند اما لنین بدون شک جنبش کمون های دهقانی و کارگری و آزادی های اجتماعی را سد راه قدرت گیری حکومت جابرانه خود میدانست برهمین اساس پذیرش واقعی کمون ها به مفهوم از دست دادن قدرت سیاسی و حکومتگری خودش بود هر چند لنین شعار قدرت بدست شورا های گارگران و دهقانان را در زمان انقلاب اکتبراز جنبشهای مردمی، موزیانه دزدید تا بتواند مرحله به مرحله با تثبیت قدرت دولتی، تمامی آزادی شورا ها را توسط ارتش سرخ (خونین) و سازمان پلیسی چکا به طرز وحشیانه ای در هم کوبد.
شوب می نویسد: در سالهای 1863 زایچنوسکی یکی دیگر از حامیان زندگی دهقانان اعلامیه های زیادی برای برپایی یک قیام مسلحانه در سطح روسیه پخش کرد. او معتقد بود در روسیه برخلاف افکار پوسیده سرمایه داری اروپا آنقدر زمین های کشاورزی وجود دارد که روند انقلاب کمونهای دهقانی تا ده هزار سال میتواند به راحتی پیش رود. اما گِرِتسن میگفت این لحن خشونت آمیز اعلامیه ها میتواند اتحاد محکمتر مالکان زمین و دستگاه رژیم تزاری را فراهم آورد که باعث دستگیری زیادی از آزادی خواهان خواهد شد. تزار سانسور کتب و خبرچینی را در مدارس به راه انداخت که دانشجویان دست به تظاهرات زدند و بسیاری از دانشگاه ها اخراج و یا به سیبری تبعید شدند. در همین زمان نظرات باکونین آنارشیست در روسیه گسترش یافته بود او معتقد به انقلاب اجتماعی از طریق شورا های خود گردان توسط کارگران و دهقانان، الغای مالکیت موروثی و نهاد ازدواج، برابری زن و مرد و آموزش رایگان برای فرزندان بود. او دین را قبول نداشت و نهاد دولت را خفناکترین عامل سرکوب و نابودی آزادی انسان در جامعه میدید به همین جهت قاطعانه تاکید می کرد برای ساختن یک جامعه نو و آزاد نباید اجازه داد هچگونه دولت و حکومتی به غیر از ارتباط مستقیم خود شورا های مردمی در سطح جامعه، از بالا بر سر مردم شکل بگیرد. یکی دیگر از شخصیت های شناخته شده، لاواروف، مهاجر روسی بودکه در سوئیس زندگی می کرد او پیش تر در دانشگاه نظامی سن پترزبورک تحصیل کرده بود و بمانند باکونین از جوانان روسی میخواست که برای ایجاد یک انقلاب اجتماعی توسط مردم باید با خود مردم ارتباط نزدیک بر قرار کنند(ص 47-40). باید توجه کرد در آن زمان بسیاری از فرزندان خانواده های ممتاز و تحصیل کرده به مدرسه نظامی تزاری میرفتند گر چه این پرستیژی برای افسران بود اما بخاطر روشنفکری اشان همواره برای آینده کشورشان صاحب نظر بودند.
شوب چند موضوع دیگر را در ارتباط با لاوروف میآورد که تا حدی با افکار آنارشیک منطبق نیست و این احتمالا از ناپختگی نظرات خود لاوروف و هم ناآشنایی شوب با تاریخ آنارشی می باشد که به بررسی بیشتری نیازمند است اما هدف من در اینجا این است که خواننده تا حدی از اوضاع و احوال آنزمان روسیه حسی بدست آورد تا تحولات انقلاب اکتبر برایش قابل درک تر باشد. بطور نمونه شوب در این دوران 1870 از دو جریان فکری دیگر نام می بردکه بدون شک و حتی تا حدی به نظر خود او بر روی لنین و سیر تحولات انقلاب تاثیر گذار بوده است. البته نظرات این افراد در منتخبات باکونین bakunin on anarchy به ترجمه و تدوین sam dolgoff به زبان انگلیسی آمده است. یکی از این افراد سرگئی نچایف است که مملو از شور توطئه سازی و ویرانگری بود و این روش را به صورت ماکیاولی با زیر پا گذاشتن هر گونه اخلاق انسانی در بین جنبش دانشجویی اشاعه میداد. او گر چه جوان بیست و چند ساله ای بود اما اعتقاد به دیکتاتوری و خشونت علیه هر مخالفی را که با او هم نظر نمیشد جایز میدانست. نچایف دانشجوی مبارزی بنام ایوانوف را با توطئه به قتل رساند که باعث لو رفتن سازمان مخفی نظامی او شد و حدود سیصد نفرشان توسط دستگاه تزاری دستگیر شدند و خودش به سوئیس فرار کرد اما بر طبق قرارداد استرداد روسیه و سوئیس او را به روسیه برگرداندند و به بیست سال زندان محکوم شد و در سال 1883 در زندان قلعه پتروپاولوسک در گذشت. = نچایف عقیده داشت که به جز رهبران{یک سازمان انقلابی}سایر اعضای آن سازمان باید یک آلت دست محض برای رهبران آن باشند. فریب دادن اعضاء و غارت کردن آنها، حتی قتل آنان نیز در صورت لزوم مجاز است. چرا که اعضاء فقط وسیله ای برای اجرای توطئه ها و دسیسه ها هستند. منافع “آرمان” ایجاب میکند که یک رهبر بتواند تسلط مطلق بر اعضاء{سازمان} داشته باشد، هر چند که این امر خلاف میل خود اعضاء باشد. نچایف از این جسارت بهره مند بود که بگوید “خوب، این روش کار ماست. ما تمام آن کسانی را که این روش را نمی پسندند و از بکار بستن آن اجتناب دارند در شمار دشمنان خود میدانیم. به عقیده ما، فریب دادن و بی آبرو کردن تمام کسانی که حاضر نیستند در تمامی راه با ما همسفر شوند، یکی از وظایف ما به شمار می آید” اما شوب به شکلی انحرافی آموزه های نچایف را به باکونین نسبت میدهد آنهم به این دلیل که او صرفاً مدت کوتاهی در نشریه عدالت مردم برای نچایف مقاله نویسی می کرد بدون اینکه از نقشه ها و افکار پلید او واقف باشد. ضمن اینکه شوب در همان صفحه 44 نظر باکونین را در افشای نچایف آورده است=….که او فردی بسیار خطرناک و معاشرت با او میتواند نتایج مرگباری داشته باشد و روش هایش نفرت انگیز هستند…= اپس شوب در صفحه 43 به اشتباه اگر که نخواهیم نظر او را مغرضانه تلقی کنیم، نوشته است =نچایف و باکونین در =گزیدۀ آموزه های= خود چنین نوشتند: (همان مطالبی که به اختصار در بالا از نچایف ذکر شده است).
نچایف در سال 1847 بدنیا آمده و عمر بسیار کوتاه و رقت انگیزی داشت اما حقیقت این است که بعد از سرکوب دانشجویان توسط تزار در سال 1869 نچایف که 22 ساله بود به سوئیس فرار کرد و در آنجا با باکونین آشنا میشود و چهره یک شورشی واقعی را از خود نشان میدهد و اهداف جاه طلبانه و سرکوبگرانه خود را در خفا نگاه میدارد و با حمایت باکونین نشریه ای در داخل روسیه راه می اندازد. او برخی از پرونده های باکونین را میدزدد و جزوه ای با عنوان گزیده آموزهای انقلابی مخفی را در سال1869 انتشار میدهد که اساسا ربطی به نوشته های باکونین که با همین عنوان در سال 1866 مطرح کرده بود، ندارد. دیری نگذشت که باکونین از توطئه های او در داخل روسیه و حتی از نقشه اغفال دختر گِرتسن برای اخاذی با خبر شد که باعث تمام شدن این رابطه شد. نچایف حتی بر این باور بود که باید عده ای بعنوان افراد نفوذی در درون سازمان جاسوسی تزار استخدام شوند. به هر حال باکونین در چندین مورد نسبت به این قضیه مطلب نوشته است که چقدر غم انگیز و حقارت آوره که این جوان توانست ما را تا مدتی خام کند و هیچ چیز بهتر از گفتن حقیقت برای درمان اشتباه امان نیست.(ص14-12 و 389-387 از منتخبات باکونین). در همین منتخبات آمده که لاوروف هم با نظرات آنارشی کاملاً موافق نبوده است و در روزنامه طرفدار جنبش پاپولیسم اجازه نگاش به آنارشیست ها داده نمیشده است. به هر صورت شوب در کل کتابش اساسا موضوع جنبش آنارشیک را در روسیه حذف کرده است. قابل ذکر است که حتی مارکس در کنگره انترناسیونال کارگری تلاش کرد تا از موضوع نچایف علیه آنارشیست ها بهره برداری کند اما مدتی بعد نظرش را پس گرفت.
در مورد باکونین مختصرا بگویم که او در سال 1814 در روسیه بدنیا آمد وتا پایان سال 1951 هنوز خود را آنارشیست نمیدانست و بهترین دوران بلوغ فکری اش بعد از 1870 بود که کتاب دولتی ها و آنارشی را مینویسد او دولت کمونیستی مارکس و دیکتاتوری پرولتاریا را به دیکتاتوری سرخ تشبیه میکند که هر گونه آزادی ای را در جامعه سلب میکند. باکونین در سال 1876 در شرایط سخت مریضی فوت میکند. با توجه به جنبش های افقی و آنارشیک رشد یافته نسل معاصر، نقدهای متنوع ای از گرایشات مختلف آنارشی به باکونین آن دوران میشود. طبعا نمیتوان منکر شد که حتی آنارشیست¬های سال های1850 بتوانند از گرایشات اخلاقی مرد سالاری مبرا باشند. تشکیل انجمن های برادری و نوع برخورد نظرهای تند و تعصبی، فضای رزمی و مرد محوری جامعه، خود گویای بی توجهی به نقش زنان در آن زمان بوده است. اما انتقادهای رسای باکونین و یارانش به ساختار سرمایه و کلیسا، قدرت سیاسی، نظام ارتش و سازمان کشوری، حزبی، دولتی کمونیستی و پارلمانی همچنان قابل ارج می باشد. ضمن اینکه جنبشهای آنارشیک امروزی، مدام به تجارب مستقیم خود تکیه میکنند نه اینکه فعالیت هایشان را با یک سری تئوری های پیش ساخته قالب بندی کنند آنها به خلاقیت های آزادیخواهی یکدیگر در هر فرم و زمینه ای ارزش قایل هستند و رئیس و اربابی در بینشان وجود ندارد آن ها درست در آنسوی مکانیزم های رتبه بندی، مناسبات پرستیژی و بوروکراسی و نخبه گرایی سرمایه داری چپ و راست و مرد سالاری قرار گرفته اند و این تجارب مبارزه مستقیم و آزادی اندیشه آنارشیک به راحتی بدست نیامده است. برای درک بیشتر از تاریخ آنارشیک اگر کسی ضرورتش را حس میکند کافیست به یک بررسی مقایسه ای بپردازد و خود را ملزم بداند که هرگونه نقدی جایز است و در این زمینه تشویق هم میشود زیرا ما نیازی به قهرمان سازی از کسی نداریم و همگی تشنه رشد و شکوفایی هستیم.
فرد دیگری که مثل نچایف بر لنین تاثیر گذار بوده تِکاچف است که مدتی در زندان های تزاری به سر می بُرد و در سال 1874 به سوئیس رفت و با نچایف همکاری نزدیک داشت. او به دیکتاتوری یک اقلیت انقلابی اعتقاد داشت که سریعا باید قدرت دولتی را به شیوه قهرآمیز در دست گروه خود متمرکز سازد(ص46 ، شوب).
در سال 1876 دولت روسیه برای اینکه ازنفوذ انقلابیون مهاجر بر روی دانشجویان خارج ازکشور بکاهد همه را به کشور باز خواند. طرفداران باکونین سازمان آزادی و زمین را تاسیس کردند و این فرصت مناسبی بود تا آنان ایده های آنارشی و انقلاب اجتماعی از پایین را به درون دهقانان و کارگران ببرند. آنان به دهقانان شیوه های مقاومت منفی و به کارگران روش های اعتصاب را پیشنهاد میدادند. آنان ایجاد یگان های رزمی و مخفی را برای بر پایی قیام ها ضروری میدانستند و حتی کسانی هم بودند که از ترور رجال دولتی پشتیبانی می کردند. این سازمان در سال 1879 به دو جریان فکری تقسیم شد. گروه کوچکتر حزب نو سازی گذشته را به ریاست پلخانوف شکل داد و دیگری حزب اراده مردم را که بر عکس اولی کاربرد مبارزه مسلحانه را لازم میدانست اما هر دو جریان بر جنبش سوسیالیستی دهقانان باور داشتند. حزب اراده مردم از مصادره زمینداران بزرگ حمایت می کرد و همچنین ایده برپایی مجلس موسسان برای انتخابات آزاد دمکراتیک را در آینده ای نزدیک ترویج میداد. آنها مارس 1881 تزار آلکساندر دوم را ترور کردند و آلکساندر سوم پنج نفر از اعضای این گروه را اعدام و بسیاری را روانه سیاهچال ها کرد. حتی پلخانوف، آکسلرد و غیره به خارج از روسیه فرار کردند و گروه نجات کارگران را تشکیل دادند که به نشر و پخش نظرات مارکسیسم برای انقلاب کارگران صرفنظر از اکثریت دهقانان پرداختند (ص49). متاسفانه شوب دقت عمل لازم را در تفکیک نظریه آنارشیک از حزب اراده مردم را به درستی مطرح نمیسازد، معلوم نیست چرا سازمان آزادی و زمین در انشعاب، هر دو حزب شدند و جلوتر هم مینویسد حزب اراده مردم با باکونین مرزبندی داشت. بنابر این احتمال میرود که آنان به نظریه لاوروف و گرتسن گرایش داشته اند که همواره تاکید می کردند حکومت سوسیالیستی اگر آزادی های اجتماعی و سیاسی را نادیده بگیرد به استبداد کمونیستی تبدیل میشود. از همین جهت لاوروف درک نمی کرد که تملک قدرت حکومتی به همان دیکتاتوری اقلیت ختم میشود و فرصت طلب ترین، جاه طلب ترین و مطیع ترین افراد جامعه به فوریت شوق وفاداری و خدمتگذاری به دولت وقت را نشان میدهند و تنها عده ای دستچین شده در هرم قدرت قرار میگیرند و هر چه بیشتر به سوی تثبیت و تمرکز موقعیت ویژه گروه ذینفع خودشان گام بر میدارند. خود لاوروف در صحفه 47 میگوید: سیر تاریخ تا کنون نشان داده که حتی بهترین رهبران در رسیدن به قدرت فاسد شده اند چرا که اعتدال را رعایت نکردند. لاوروف مثل بسیاری دیگر، مسئله نحوه دمکراتیک اداره حکومت، سرمایه و ارتش و… را از خصوصیات شخصی افراد میپندارد که اگر یک شخصی، سرمایه دار و یا ژنرال مهربان و منصفی باشد جامعه در رفاه زندگی خواهد کرد. او آگاهانه از قبول ماهییت عمل کرد اهداف ساختاری مناسبات دیوانسالاری قدرت و سرمایه تفره میرود چون او مزه اعمال قدرت بردیگری را بعنوان یک سرهنگ قبلی ارتش و رئیس گروه انتشاراتی نشریه اش در سوئیس را چشیده است و تمایل او به داشتن موقعیت برتر بر دیگری آشکار میشود. پس این دیگر ربطی به اخلاق ندارد. یک آدم گرسنه اگر خوش اخلاق هم باشد آیا شکمش سیر میشود؟ یک ژنرال خوش اخلاق حاضر است ارتش را منحل کند. یک رئیس مایل است جایش را با زیردست خوش اخلاقش عوض کند. انسان آزادی اش را میخواهد که از استثمار و اجرای دستور بعنوان وظیفه رها شود پس مسئله بر سر نابرابری های طبقاتی، فرهنگی، جنسی و…است از این لحاظ جایگاه فکری باکونین با مارکس حزبی دنیایی تفاوت کیفی دارد. از این جهت امثال لاوروف و گرتسن با نوساناتی در افکارشان، بیشتر به جمهوری دمکراتیک گرایش داشتند و نه جامعه کمونی و آنارشیک.
لنین در هرم قدرت و ترور
لنین رهبر حزب بلشویک یک دیکتاتور بتمام معنا بود به راستی در طول تاریخ و شروع قرن مدرن هیچ حکومت خودکامه¬ای تا به این حد مردمان خودش را شکنجه و آزار نداد. مرد جاه طلبی که برای تملک قدرت حاضر شد به هر دسیسه و فریبی روی آورد و ابتدایی¬ترین خصلت های انسانی را زیر پا له کند و برای رسیدن به شهوت قدرتی اش، وجدان انسان و انسانیت را به هیچ بشمارد. لنین برای ایجاد چنین ساختار قدرت سیاسی ای از هر تاکتیک، مصالحه، ائتلاف و نیرنگی برای پیش بردن مقاصدش بهره می جست و تا آنجا پیش میرفت که حتی کوچکترین پیشنهاد و نظریه مدارا جویانه و مسالمت آمیز سرسپردگانش را در ارتباط با دیگر نیروهای مبارز اجتماعی را بر نمی¬تابید و از هر تهدیدی برای تغییر نظر آنها استفاده می کرد. رادولف راکر آنارشیست دلسوز جامعه بشری در اوایل قرن ببیستم می نویسد: ماکیاولی چهار قرن پیش همین اصول حفظ قدرت را مثل دستور عمل آشپزی به شاهزاده های دربار یادآوری می کرد که آزادی در جامعه معنی ندارد بلکه این آزادی عمل یک رهبر، قهرمان و ارباب باهوش است که باید از هر وسیله ای برای حفظ قدرت استفاده کند و اگر لازم میداند دست به کشتار وسیعی بزند و عواطف عدالت جویانه را به کنار بگذارد زیرا سیاست اخلاق نمیشناسد و تنها به حفظ قدرت سیاسی اش بیاندیشد. اگر چنین انگیزه و منطق آهنینی از قبل دریک قهرمان شکل نگرفته نباشد، بزودی توسط دیگران نابود میشود. دولت تنها در دست یک مرد مقتدر میتواند پایدار بماند زیرا مردم اکثراً با چشمانشان و نه عواطفشان سیمای قدرت شما را مورد قضاوت قرار میدهند بنابر این، زیر دستان شما باید به خود اجازه دهند که از هر گونه سموم(حیله) و خنجری برای تقدس و حفظ قدرت سیاسی بهره جویند بی¬آنکه تحت تاثیر اخلاقیات قرار گیرند. اما ماکیاولی به هیچ وجه نقش معنویات را بعنوان شگرد سیاستمداری فراموش نمیکند وقتی که میگوید، از زبان حاکم و شاهزاده، عناصر معنوی مثل حقیقت،آرمان، انسانیت، بخشش و تقدس برای انجام هر عملی، لحظه ای هم نباید دور بماند زیرا این ظاهری است که به قدرت شاهزاده حالتی روحانی و ستودنی میدهد وآنگاه اعمالتان برای نتیجه گیری از قدرت برای گله مردم همواره قابل احترام و شجاعانه محسوب میشود. (ص 101- 96 از کتاب انگلیسی، ناسیونالیسم و فرهنگ).
از نظر لنین آزادی یعنی اطاعت محض از اصول دیکتاتوری پرولتاریا که او خودش را رهبر آن میدانست. در واقع این ترم و واژه سنگدلانه دیکتاتوری را مارکس به طور ناشیانه و فریبکارانه ای به اسم کارگران جا انداخت که توهینی بزرگ به جامعه انسانی محسوب میشود مارکس اساسا نخواست که زنجیره ساختار مخوف دولت و قدرت سیاسی را بعنوان ماهییت اصلی فرایند استبداد و استثمار بشناسد و به نقد های باکونین و مالتستا و جنبش آنارشی زمانه اش کم بها داد گویی اینکه ماهییت ساختار دیوانسالاری دولت بعنوان ابزار سرکوب، شکنجه، اعدام، کنترل و استثمار در دست دولت کمونیسم مزه اش با سرمایه داری فرق میکند البته تا سال 2009 در کشورهای معاصر کمونیستی چیزی جز اعمال خشونت و سرکوب آزادی ها، اندیشه انتقادی و عمل انتخاب آزاد زیستی مردم نبوده و نیست. اما لنین این واژه دیکتاتوری را قاپید و با وعده آزادی برای کارگران، حکومت استبدادی مطلق سرمایه داری چپ کمونیستی را جایگزین کرد و مناسبات شورایی آزاد انسان ها را قلع و قمع کرد و چنان ساختار اختناق دولتی¬ای را پی ریزی کرد که عواقب شومش نه تنها بر روسیه بلکه بر سراسر جهان همچنان سایه انداخته است. به هر حال این موضوعی آشکار است که احزاب و دولت ها همواره تلاش میکنند از اعتراضات و اعتصابت کارگران، معلمان، زنان و…به نفع مالکیت قدرتی، گروهی و فرقه ای خودشان بهره برداری کنند و نگذارند که مردم به مناسبات شورایی مستقل تصمیم گیرنده خود دست یابند، چنانکه تاریخچه حزب لنینیسم هم همین بوده است که کارگران و بقیه اقشار اجتماعی را زیر سلطه خود قرار دهند. اما دولت لنین یک فرق اساسی با تمام دول عصر خودش داشت که کوچکترین و ابتدایی ترین فعالیت¬های آزادی بیان، مطبوعات، اعتراضات، اعتصابات و… را به بیرحمانه ترین شکلی سرکوب می کرد چرا که دولت و حکومت استبداد خود را مظهر مطلق آزادی می پنداشت و میراثی را از خود باقی گذاشت که همه برای کسب قدرت سیاسی یکدیگر را دریدند و جامعه را در خون غرق کردند. درست همان نقدی را که روزا لوکزامبورک در ابتدا به لنین در کنترل کردن جنبش کارگری مطرح می کرد در حالیکه خودش هم در مجموع اسیر چها چوب خشک حزب ایدئولوژیکش بود و صدمات ناروایی خورد. اما لنین یک استراتژیست زیرک، خبره و موقعیت سنجی بود که میدانست چگونه از اوضاع سیاسی زمانه اش بهره برداری کند. برای او هدف تنها کسب قدرت حکومتی بود و یک گروه حرفه ای سیاسی را زیر یک پرچم خشک اصولگرایی مذهبی مارکسیسم با شعارهای انسانگرایی و آزادی کارگران برای رهایی از ستم دولت تزاریسم جمع کرده بود. تمام آپوزیسیون های جناحی قدرتی و دولتی تا کنون همواره با مبارزات مردم هم صدا شده اند تا به نام ایجادآزادی و امکانات رفاهی زندگی بهتر در جامعه، بر خود همان مردمان حکومت کنند. از این جهت لنین با فضای سیاسی اجتماعی دورانش آشنایی کاملی داشت و بسیار پر کار، پر انرژی و یک بعدی بر روی مسایل ایدئولوژیک مارکسیسم قدرتی بعنوان حربه ای در ظاهر منطقی، بی وقفه می کوبید. اما او مارکس نسبتا انسانگرا را بخاطر شهوت بیش از حد جاه طلبانه خودش به یک غول بی شاخ و دم تبدیل کرد و ضعفهای بیشمار اندیشه مارکس را یکسره چاشنی قدرت خواهی حزب بلشویک مردسالارانه کرد. در حالیکه مارکس با وجود دگماتیسم ایدئولوژیکش هنوز در برخی زمینه های فکری مثل هر انسان اندیشمندی به تردید و بازنگری روی آورده بود و نهایتا معتقد بود پراتیک مبارزه انقلابی انسان ها در جهت آزادی های اجتماعی اشان بتدریج نظریات کهنه و فرسوده درون جامعه را کنار میزنند و مردم با آزادی عمل بیشتری در ساختن جامعه سوسیالیستی مستقیما به مشورت و تصمیم گیری می پردازند و به شیوه های سالمتر زندگی دست میابند. نه اینکه خود انسانها بخاطر نظریات و مطالبات متفاوتشان از طرف یک گروه سلطه گر حذف فیزیکی و سلاخی شوند.
********************
منبع :
بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصرجنبشهای افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک ، م-ع
فتح دولت و فتوحات بعد از آن
پێویستە لە ژوورەوە بیت تا سەرنج بنێریت.