ئەرشیفەکانى هاوپۆل: مقالە

آنارشیسم و نقش فرهنگ ( 1 )

فرشید یاسائی

” آینده به مردمانی تعلق دارد که در ارتقای فرهنگی خویش شجاعانه کوشیده اند”.


آنارشیسم می کوشد طرح تغییر اساس و مناسبات فردای انسان ها را فراهم سازد. ما در پرتوی فلسفه آنارشیسم قادر خواهیم بود به تعدادی از مشکلات امروزی خویش ، پاسخ درخور و شایسته دهیم. …گفتگوی میان خود با دیگران را برای یافتن راه حل عقلانی تا مرز بی نهایت ادامه دهیم. در هنر این اتفاق افتاد و از عصر زایش امپرسیونیسم ، آنارشیسم پیوسته بدان نزدیک شد و هردو انگاره با استقلال خویش پیوسته تا امروز پیش رفته اند. اگر آنارشیستها ( در تمامیت مولفه های خود) بتوانند منظر متفاوتی از جامعه در ظاهر موجود ؛ ترسیم کنند… طبیعی است در فرهنگ و اخلاق ( این اتقاق با تشکیل انترناسیونال اول…بوقوع پیوست !) قادرند اثرگذار باشند. اگر فرهنگ را در معنای عام و گسترده ببینیم و از دیگران متوقع نباشیم که حتما مثل ما باشند. رابطه ها کوتاه و مفیدتر خواهد بود.

فرهنگ یک جامعه تابع تمدن خویش است که هنجار و ارزشها…را نیز در خود میگیرد. نقش انسان در تاریخ در روند تمدن بشری نه به مفهوم خشک و زمخت آن نمیتواند ثابت باشد.این درست است که بازخوانی تاریخ بما یاری خواهد کرد که در تصمیمات خویش پیوسته تجدید نظر کنیم و راهکارهای جدید یابیم که همان تجربه است . بدین منظور شناسائی اولویت ها میتواند تعیین کننده باشند. بنابراین نقش فرهنگ درروند تاریخ بشری تعیین کننده و اساسی ترین پدیده ای که مستقیما در سرنوشت انسان ها موثر است. عکس تفکر مارکس و مارکسیسم، فرهنگ و نه اقتصاد : سرآمد و حلال تمامی مشکلات بشر است. جامعه ای میتواند به توانمندی و بالندگی خویش یاری رساند که پدیده فرهنگ و نقش آن را ارزیابی و نهادین و در ارتقای آن بکوشد.

باید بدانیم که پدیده فرهنگ دائما به بازخوانی محتاج است. اینکه این فرهنگ چون ریشه درسنت دارد و آن فرهنگ ندارد…. تنها و تنها دامن زدن به اغتشاشات و کج فهمی است که در جامعه بخش عمده و موثر آن توسط اساتید و صاحبنظران اشاعه یافته است؛نه مردم عادی. هنوز اساتید کشور ما التفات جدی به فرهنگ ندارند و تعریفی جامع و مفید از آن بدست نمی دهند. همچنانکه در مورد پدیده دولت و نقش آن در روند هشتاد ساله «جامعه شناسی» توفیقی نداشتند. بحث فرهنگ تنها به غربی و شرقی کردن آن تقسیم و فراموش میشود که شده است و هرجا که کوشیدیم فرهنگ غربی را بومی کنیم با شکست سختی روبرو شدیم. این مسله را عیان تر در دانشگاه و حوزه ها میشود ملاحظه کرد.

میدانیم کاستی هائی وجود دارد که بخشی از آن فلسفی- دینی است که این دو پدیده چه جدا و چه مشترکا قادر به رفع این کمبود ها نیستند چون مفهوم سنت مستتردر هر دو پدیده سد راهی هستند که اساتید ما به راحتی نمیتوانند پاسخ روشنی برای کاستیهای جامعه آماده سازنند. چون خود بشدت اسیر سنتهای جامعه هستند.این گرفتاری را در جامعه شناسی نیز شاهد آنیم که بعد از گذشت هشتاد سال از تدریس این رشته. حتی در اصول پایه ای آن درماندیم و از دایره افسون هگلیسم در نیآمدیم ( گرچه شبانه روز فریاد فرهنگ اسلامی – ایرانی در خطر است…! سر میدهیم اما بی نتیجه و بی هدف) و هر جا به نقد پدیده ها عنایت می کنیم… با رسم الخط هگل – دورکهایم مشق شب مینویسم گوئی جامعه شناس دیگری را نمی شناسیم! و هر جا که کم میآوریم تحت تاثیر مستقیم و غیر مستقیم به سنت بجای پاسخگوئی به چگونگی فرهنگ به اخلاق می پیوندیم و نسبت به نبود و رعایت نکردن آن در جامعه شاکی میشویم .در ارزیابی و بررسی فرهنگ غربی نیز چنین دیدی حاکم است. بیشترین انتقاد از فرهنگ غرب با پیمانه سنت و مذهب اندازه گیری میشود. حتی اساتید لیبرال امروزی ما ( تعدادی ) با گذشته چپ لنینیستی – استالینیستی نیز در ارزیابی خویش نسبت به فلسفه غرب با معیار و پیمانه شرعیت اسلامی برخورد می کنند.

ما اگر قادر باشیم تعریف روشنی از فرهنگ بدست دهیم… در پرتو آن میتوانیم برای بخشی (!)از کاستی ها پاسخ روشن بدست دهیم.ما باید بدانیم بنا بر ضروریات به تکنولوژی غرب محتاجیم و پشت این تکنولوژی فرهنگی ویژه کمین کرده است که با فرهنگ ما همخوانی و وجوه مشترک ندارد. نقش اساتید در این روند نشان دادن راهکارهای مفید است. این راهکار ها باید قادر باشند مناسبات آینده را ترسیم کنند. در غیر اینصورت تنها به رشد افتراقات یاری خواهد رساند که شاهد آنیم. اتومبیل از یک در وارد و از در دیگر فرهنگ مناسب آن خارج.

اگر اعتقاد بر این است که انسان ( نه توده بی هویت یا امت و طبقه…!) مهمترین نقش را در جامعه دارد. پس دغدغه فرهنگ باید آن باشد که از این وی موجودی اجتماعی و متمدن سازد که به هنجار ها ، حقوق و اختیار دیگران نیز ارج می نهد. زمانیکه از انسان مراعات شئونات اجتماعی و شناخت و احترام به حقوق همنوعان توقع شود. درمسیر اشتباه نخواهیم بود.

انگاره آنارشیسم ( بعد از عبور از بلندی و پستی هایش) میکوشد، نگاه خویش به فرهنگ جامعه و فلسفه درونی آن را دائما تغییر دهد. و این جستجوئی است برای گشایش باب مذاکره با دیگرانی که افق فرهنگی و اجتماعی آنان انحصارگرایانه نیست و جامعه را با دید پلورالیستی مینگرند . کوشش باید در آن باشد که انگاره ها قوت و ضعف جوامع را ارزیابی کنند و بعد از طبقه بندی ، اولویتها را شناسائی و در طرح و برنامه کوشا باشند. بدین منظور ما نباید براین تصور غلط خیمه زنیم که حرف آخر و صاحبان اصلی حقیقت هستیم. همان اعمالی که ایدئولوژی های کور و کر- کم و بیش – انجام داده و میدهند.

ارج نهادن به داده های مثبت موجود در جامعه و بررسی فوائد و مزایای ارزشها ، به ما یاری خواهد رساند که معایب و کاستی ها را بهتر بشناسیم.گوش سپردن به سخنان آنانی که از ما نیستند، خود کاری است فرهنگی که باب مذاکره را باز نگه میدارد و حس احترام متقابل را بالا خواهد برد. یکی از اساسی ترین و مهم ترین موردی که آنارشیستها با درایت کامل موظفند بدان توجه و در برنامه و طرح های مورد توجه ویژه و ملکه ذهن خویش ( در موردش مطالعات عمیق صورت پذیرد) سازند.مورد نقش فرد در جامعه کوچک خانواده و روانشناسی حاکم بر جو خانواده است. این از اهمیت خاصی برخوردار است ، چون در همین خانواده کوچک است که نقش و منش و اختیار… فرد زائیده و رشد می کند و آیند فرد را رقم میزند.

تفاوت اصولی ما با دیگرانی که خود را میراث داران حق و حقیقت میدانند در این نهفته است که برای هر فرهنگ و انگاره ای جایگاه خاصی را متصور هستیم که تعدادی از انسان ها را به خود جلب و مشغول کرده است.اینکه تصور کنیم تنها ما هستیم که حرف آخر را میزنیم و دیگرانی که از ما نیستند استعداد و لیاقت همپائی با ما را ندارد. تفکری است خالی از لطافت که راه بر مناقشات میگشاید و جنگ را صلح فرض می کند. جامعه مجموعه ای است از تفکرات ، اخلاق و … است که مناسبات ویژه ای آنان را بهم جلب کرده است. این مناسبات در اشتراکات و پیوند ها موثر است.بدون داشتن اشتراکات ، جامعه متلاشی خواهد شد و دوامش را از دست خواهد داد. در تجربه آلمان، روسیه ، ایتالیا… شاهدیم که چگونه ایدئولوژی یک بعدی به جنگ و فروپاشی انجامید و این مورد سرنوشت شوم حکومتهای استبدادی ( دیر یا زود) را رقم خواهد زد. فاشیستها و… با تصرف قدرت سیاسی به غلط تصور کردند . این تنها آنانند که به حقیقت محض رسیده و دیگرانی ( قابل رویت نیستند) یا وجود ندارند و یا در اقلیت کوچکی هستند که باید نابود شوند!

یکی از مزایای مهم فرهنگ و توجه خاص بدان داشتن ، مناسبات و روابط با دیگر فرهنگها و تمدن ها است که به پویائی جامعه یاری خواهد رساند. باید فرهنگ گفتگو از هر حیث ارج نهاده شود. و نقش آن مدام تبلیغ شود. این مورد به ما گوشزد می کند تا با فرهنگ و تمدن های دیگر باید رابطه برقرار شود.چنانکه میدانیم بحث فرهنگی پایانی نخواهد داشت و در این حوزه باید بیشترین نیرو را صرف کرد. انطور هم نیست با چند نظریه بتوان فلسفه فرهنگ را شناخت و برایش نسخه نوشت. علم جامعه شناسی و فرهنگ مدام در حرکت است و ادمیان برای به زیستی ناچارند از این ذخیر بهره برند.

توجه به فرهنگ دیگران نمی تواند تنها در حیطه متفکران و اندیشمندان صورت پذیرد. برعکس! باید توجه جدی شود تا در تمامی حوزه های فرهنگی ( خصوصا گردشگری…) باب مذاکره را باز کرد تا انسانهای بیشتری در این امر مهم مشارکت داشته باشند. اگر تصور کنیم که تنها در حوزه آکادمیک و دانشگاهی تنها میشود این عمل را انجام داد؛ در اشتباهیم. نتیجه این دید اشتباه آن است که اساتید ما را دچار خودبزرگ بینی کاذب واسیر ایدئولوژی می کند( کرده است). این تجربه تلخ از زمان تشکیل حزب توده تا امروز گواهی است که جامعه دانشگاهی را دچار آشفته بازار کرده که توان خروج از آن نیست.هنوز سردرگمی بینظیری حاکم بر فرهنگ دانشگاهی کشوراست. هنوز از دایره فکری شریعتی ، جلال آل احمد و فردید…هگل و نیچه ، مارکس…هایدگر خارج نشدیم و متاسفانه نقد و انتقاد به انگاره های دیگر تنها با شابلونها و رسم الخط های این ” حضرات ” صورت می پذیرد!

اهمیت دارد از این دایره افسون که سری در سنت و سری در مذهب دارد ، خارج شد تا راه گفتگو با دیگران را گشود. باید نگاهی فلسفی به فرهنگ داشت و قبول باید کرد در جامعه یک اکثریت و هزاران اقلیتی وجود دارند که با داده های خویش مشغول زیستن هستند و انگاره های خود را محترم میشمارند. اینگونه تلقی از جامعه ما را درارزیابی و بررسی اولویت های جامعه یاری خواهد کرد که با توجه به امر زیباشناسی و روانشناسی جامعه ، تکثر را مورد توجه قرار دهیم.و ابعاد مذاکرات با فرهنگ و تمدن ها را در تمامی زمینه ها گسترش دهیم. این نه تنها به سلامت و فرهنگ جامعه یاری خواهد کرد. از جنبه علمی و فرهنگی نیر به توانمندی جامعه اضافه خواهد کرد.

بالندگی یک جامعه در کوششی است که جهت باور شدن استعدادها صورت می پذیرد. استعداد ها و توانائی ها در صورتی متبلور میشوند که جامعه امکانات و فرصت های لازم را فراهم آورد. و این امر مهم اگر بخواهد پایدار بماند ، تنها و تنها در سایه جامعه باز و آزاد میسر است. امروز با توسعه و پیشرفت صنعت و تکنولوژی در توانمندی جوامع میتوان موثرتر عمل کرد. و اگر مهارت ها و استعداد ها مدیریت صحیح شوند و( نه در بخش تسلیحات…!) نتایج بهتری بدست خواهد آمد. و این روند تا زمانیکه ما روابط فرهنگی با دیگران و دیگر تمدن ها نداشته باشیم. پیشرفت و توسعه صورتی یک بعدی و منفی خواهد داشت. نمونه آن کره شمالی است!

فرآیند های بالندگی یک جامعه تنها شامل وجود دولت و حکومت نیست. در این فرآیند جائی برای اقتدار باقی نخواهد ماند. تجربه نشان داده است که هرجا در فرآیند بالندگی و توانمندی جامعه ، دولت پا به میان گذاشته است. روند پیشرفت کند و کوتاه مدت ، متوقف شده است. در آلمان عصر نازیسم زمانیکه دستگاه عریض و طویل دولت با اتخاذ سیاست تهاجمی وتوحش و جنگ ، مردم و کشور را به خاک سیاه کشاند…دولت این ” قادر مطلق ” از صحنه جامعه خارج شد گوئی اصلا نبوده است.این کاراکتر دولتها است… در شرایط خطیر نیستند. در شرایط مناسب جامعه را به خطر میکشانند… و خود ناقل بحران هائی هستند که جامعه را به سقوط میکشانند. طبیعی است که تقریبا بعد از آخرین جنگ بزرگ تغییرات مهمی در کشورهای اروپا و آمریکا صورت پذیرفته که باید از نو ارزیابی و تحلیل و تعریف شوند.اما یک مورد اساسی هنوز وجود دارد و آن خشک نشدن ریشه اقتداراست که با جوهر دولت عجین شده است.

آنارشیستها در شرایط امروزی جهان که خشونت و وحشیگیری ( خصوصا در مناطق مسلمان نشین) رشد قابل ملاحظه ای کرده ، ناچارند ضمن تحلیل مشخص از خشونت خود را دلشمغول آن کرده و در ارایه راه حل معین کوشا باشند.تجربه تاریخی نشان داده است که خشونت و خشونت پرستان خیلی زود دچار روزمرگی شده و در انزوای کامل از بین خواهند رفت. لذا پرهیز از خشونت برای آنارشیستها که همیشه در هر شرایطی” متهم ” درجه یک هستند، از ضرورت خاصی برخوردار است. تبلیغ خشونت راه فرهنگ را مسدود و رابطه ها را مخدوش می کند.و انزوای سیاسی را بدنبال خواهد داشت. طبیعی است برای یک استقرار یک جامعه آزاد و انسانی خلاقیت و بهره گیری از توان انسان ها از درجه اهمیت بالائی برخوردار است. و این مهم با بهره گیری ازتعاون و همکاری با تمامی تشکیل دهند گان جامعه ضرورت دارد.آنارشیسم این توان را درخود می بیند که دست همکاری و مودت با دیگرانی که ضرورتا مانند ما نمی اندیشند… دراز کرده و آنان را به همکاری و تعاون دعوت کرده و این تدبیر می تواند برای آنارشیسم رنسانس دیگری باشد!

آنارشیسم وقتی به دنیای کار وفن و حرفه وارد میشود از پدیده سندیکالیسم صحبت می کند. سندیکا ضمن رسیدگی به اموریاد شده…وظایف کار فرهنگی و هنری را نیز بر دوش دارد. این موضوع به توانمندی و بالندگی و تشویق استعدادها یاری خواهد رساند…نشاط و سرزندگی و امید به زندگی تنها از طریق کار فرهنگی – هنری پرورش می باید که فضای کار را نیز تحت تاثیر قرار میدهد.و ضریب افسردگی … را که در جوامع صنعتی با سرعتی بالا در حرکت است ؛پائین خواهد آورد. مشارکت در تصمیم گیری در نظام تولید و خدمات به روحیه شاد و سلامتی جسمی و روحی احتیاج دارد…که این موارد در سندیکاهای مورد نظر آنارشیستها از اهمیت خاص برخوردار است که در کیفیت و تقلیل ساعات کار و زندگی موثر خواهد بود.

سندکالیسم مورد نظر آنارشیستها ،اصالت روح آدمی در آن مستتر است. ارگانی است زنده و سرشار که تنها وظایفش محدود به کار و تولید نیست بلکه روابط و احترام متقابل بین انسان ها در تمامی زمینه ها از اهمیت خاص برخوردار است. رویکرد سندیکا باید رویکردی انسانی با بهره گیری از توان و استعداد باشد که با تحولات خارجی خصوصا نوآوری در گفتمان دائمی است. سندیکا خانه دومی است برای کارکنان که زمان استراحت و آرامش خویش را در آن صرف بالا بردن روحیه و توجه به استعدادها است که در روند فرهنگ و فرهنگ سازی مفید است. و اینرا نیز باید بدانیم : قدرت سياسي اگربراي هنر ، انديشه و فرهنگ چارچوب تعيين کند ( مانند ایران … کره شمالی…! ) به قهقرا خواهیم رفت!

چنانکه میدانیم رهبران فکری آنارشیسم خصوصا * رودلف روکر در این باب ( آنارشو سندیکالیسم) تحقیق بسیار و ارزیابی دقیق انجام داده است که بعنوان مرجع میتوان از آن استفاده کرد. با توجه به اینکه زمان روکر جامعه به این شدت گسترش و ازدیاد جمعیت و از نظر جغرافیائی ، قابل مقایسه با امروز نبود. جوامع انسانی تحت تاثیر مستقیم تکنولوژی مدرن ، راهبردهای جدید را می طلبد و میدانیم با رشد جامعه پیچیدگی آن کم نمیشود بلکه غامض تر شده است که در مجموع روانشناسی جدیدی حاکم بر آن است که با دهه های مابین جنگ اول و دوم تفاوت های اساسی یافته است.

ضرورت دارد جامعه ، وجود فرد و نقش دولت از نو، تعریف شود. باید دقیقا ارزیابی شود که منظورمان از دولت کدام است؟ دولتهای دمکراتیک ، توتالیتر ، مستبد و…!؟ این پرسش مطرح است که اگر برای آنارشیسم پدیده دولت غیرطبیعی و مخلوق پیش زمینه های تاریخی است…پس ضرورت آلترناتیو را دوچندان کرده است؟ باید دید : آیا نقش دولتهای قرون گذشته با امروز یکی است؟ ما در جهان شاهد وجود کشورهائی هستیم که با یاری گرفتن از لیبرالیسم و تبعیت از متفکران این انگاره فلسفی – اجتماعی ، دموکراسی را در جوامع خویش نهادین کرده اند و همین دولتها با توجه به حقوق بشر تفاوتهای اساسی با کشور ها و دولتهای غیر دمکرات بوجود آورده اند …ادامه دارد. http://abgun.net/ منبع:

لارنس آلمان

جهاد اسلامی ( جنگ مقدس) ساخت آلمان*

“Islamic holy war, Made in Germany”

فرشید یاسائی

مقدمه : بدون شک فیلم معروف و جالب * « (لارنس ) لورنس عربستان » به کارگردانی *دیوید لین و با بازیگری بینظیر *پیتر اوتول ،*آنتونی کوئین ، *عمر شریف ، *الک گینس…با موزیک *موریس ژارآهنگساز فرانسوی را بخاطر دارید.این فیلم که در سال 1962 ساخته شد، یکسال بعدموفق به دریافت هفت اسکار شد و هنرمندان نقش اول آن کاندیدای اسکار شدند. داستان این فیلم مربوط به باستانشناس و افسر جوان انگلیسی به نام * تامس ادوارد لارنس(1935-1888) است که قبل از شروع جنگ جهانی اول در نوامبر 1914 ( نخستین جنگ جهانی ) به علت آشنائی و اطلاعات کافی به مناطق مسلمان نشین و دانستن زبان عربی ماموریت میبابد… قبائل مختلف و پراکنده عرب را علیه امپراطوری عثمانی – که در آن زمان متحد آلمان بود- متحد سازد. از آنجا که یک فیلم کشش بیشتری از کتاب دارد. این فیلم بسیارمورد توجه جهانی قرار گرفت و هنوز هم بعد از گذشت نیم قرن از ساخت آن ، دیدنی و موزیکش شنیدنی است…. اما بحث ما در مورد دو مامور اطلاعاتی ( عصر ویلهلم دومین قیصر آلمان) آلمانی است که در همان سالهائی که لارنس عربستان ( تی.ئی.لارنس ) سرگرم ماموریت خویش در مناطق خاورمیانه و عربستان است؛ آنان نیز سرگرم انجام ماموریت خویش جهت خنثی کردن نقش انگلیس در منطقه بودند.

از آنان کمتر صحبت شده است. چندی پیش با نمایش گذاشتن عکس های یکی از آنان در منطقه عرب نشین و ایران توسط پسرش ، نام *فریتز کلاین سرگرد اطلاعاتی پادشاهی آلمان مطرح شد.وی نیز ماموریت داشت که قبائل پراکنده عرب و حتی ایران را علیه امپراطوری بریتانیا بشوراند… ودرست مانند لارنس عربستان اما در جبهه آلمان اقدام کرد.تاریخ شناس آلمانی *فایت فلسکه ( در کتاب خود درمیان پسران صحرا ) در صدمین سال جنگ جهانی اول (2014 – 1914) سال پیش هنگام شرح جنگ جهانی اول از سربازان آلمانی سخن بمیان میآورد که در عراق و ایران دست به جنگ پارتیزانی علیه بریتانیا زده و بسیاری از لوله های نفت( در ایران ) را منفجر کردند. در این نوشتار از دو مامور ( غیر از لارنس عربستان ) صحبت میشود که با حربه مذهب کوشش کردند مسلمانان را علیه امپراطوری بریتانیا بشورانند . اعراب مسلمانی که بعد از جنگهای صلیبی ازجهاد اسلامی فرسنگ ها دور شده بودند . نیت آلمان روشن بود: شراکت در منافع امپراطوری بریتانیا که مناطق عربی را تحت کنترل خویش داشت. این موضوع جالب است که جهاد اسلامی در قلب اروپا یعنی در آلمان طرح و برنامه ریزی شد. فریتز کلاین (1877-1958) و * ماکس فون اوپن هایم (1860-1946) دو شخصیتی بودند که تفکر جهاد اسلامی را در میان اعراب مسلمان زنده کردند.

آغاز : جنگ جهانی اول تنها در محدوده اروپا نماند و به خاورمیانه و آسیای شرقی کشانده شد. گرچه ظاهرا با قتل ولیعهد اتریش ( *فرانتس فردیناند) و همسرش در سارایوو(صربستان) بهانه جدی به دست دولتهای آن روز اروپا داد که با مسلح شدن آمادگی جنگی خود را برای حفظ منافع خویش و دستیابی به منافع خارج از منطقه اروپا… تامین کنند. بدین منظور جنگ جهانی را ستایش کردند. مردان در سیاست و اقتصاد در اروپای قبل از نخستین جنگ بزرگ جهانی… متوجه شده بودند که روند صنعتی شدن و جبران کمبود مواد اولیه در داشتن کلنی در آفریقا و آمریکا و آسیاست و طبیعتا دستیابی به مواد خام بکرهنوز دست نخورده ، قابل استفاده خواهد بود.

دو جناح عمده در اروپا جنگ را لازمه بقای خویش میدانستند. بخش زمین داران بزرگ و کلیسا ( فئودال و نئوفئودال ها ) که با روند انقلاب صنعتی زاویه داشتند و میدانستند که منافع خویش را از دست خواهند داد. همانهائی که با تحریکات مختلف بخشی از جوانان شورشی و انقلابی ( در ظاهر مدافع منافع طبقه تازه بوجود آمده کارگر و حاشیه نشینان فقیر شهری بودند ) را غیر مستقیم به ترور و بمب گذاری سوق دادند… و پیش زمینه جنگ جهانی اول را آماده ساختند. جناح دوم سیاستمداران کلنیالیست بودند که با نفوذ و تصرف مناطق صاحب مواد خام خصوصا نفت… با تشکیل اتحاد های سیاسی و افزایش قدرت تسلیحاتی به دگرگونی اروپا و دیگر کشورهای دنیا مستقیم و غیر مستقیم اثر گذاشتند. برای نمونه ایران گرچه در جنگ جهانی اول بیطرفی خویش را اعلام کرده بود اما عملا بخشهائی از کشور اشغال شد. ” جالب ” است انگیسی ها بیشرمانه حتی از شرکت هیئت سیاسی ایران در اجلاس صلح ورسای ، ممانعت کردند!

از پیامد های مهمی که با جنگ جهانی اول (1918- 1914 ) در اروپا رخ داد. فروپاشی کشورهای روسیه تزاری ، ترکیه عثمانی و آلمان… وبه وجود آوردن کشورهائی درمناطق عربی و آفریقائی… با خط کش و پرگار توسط نیروی کلنیالیست بود! دیگر ورود دولت آمریکا به جامعه جهانی است.از آنجا که بحث مورد نظردر مورد جهاد اسلامی و نقش شخصیت ها در این روند است. موضوع جنگ جهانی اول را کوتاه، بحث را به قبل از شروع آن ادامه خواهیم داد.

قبل از جنگ‌ جهانی‌ اول‌ امپراطوری – خصوصا – بریتانیا و روسیه‌ در اروپا و آمریکا، افریقا و آسیا پیشرقت قابل ملاحطه ای کرده بودند و طبیعتا در تقسیم منافع قدرت سیاسی و اقتصادی حاضرنبودند کشور آلمان … را ببازی گیرند. آلمان ناچارا به دولت عثمانی که آنزمان اکثر کشورهای اسلامی را تحت نفوذ خود داشت و بنابر دلائل بسیار با روسیه دشمنی میورزید ، تمایل نشان داد.

دایره اختلافات دول استعماری آن روز اروپا بر سر منافع سیاسی – اقتصادی به حاشیه جهان اسلام کشیده شد. هر یک از کشور های استعماری ذینفع می کوشیدند بیاری اعراب مسلمان حریف خویش را از صحنه خارج سازند. و این مهم به افرادی احتیاج بود که نخست مناطق و مردم جهان اسلام را میشناختند، زبان آنها را فرا گرفته بودند و مهمتر از آن جلب اطمینان این مردم را که تقریبا در عصر بی خردی وجهالت میزیستند؛جلب کنند. بیسوادی و فقر ، خشونت رایج و اختلافات و پراکندگی قبایل مختلف مسلمان خود مزیدی بر نفوذ سیاسی – اقتصادی دول استعماری بود. امپراطوری انگلستان دقیقا میدانست که با وجود عثمانی ها ( با ادعای خلافت اسلامی از طرف آنان) در منطقه ، منافع کشورشان آنطور که خود فرض میکردند؛ تامین نمی شود و ضریب خطر جنگ و رودر روئی بسیار بالا بود. لذا برای جلوگیری از نفوذ عثمانی کوشیدند جنبش ضد عثمانی در میان مسلمانان منطقه بوجود آورند. و این امرمهم مربوط به شخصی میشد با نام لارنس عربستان که باید جنبش ضد عثمانی را توسط اعراب مسلمان ، طرح ، برنامه ریزی ، مدیریت و به مرحله اجرا درمی آورد.

با اعزام توماس ادوارد لارنس به شبه جزیره عربستان و سازماندهی اعراب منطقه علیه امپراطوری عثمانی ، شورشی دامنگیر تا شرق مدیترانه اکثر متصرفات مهم و استراتژیکی امپراطوری عثمان تجزیه شد و این شکست در روند تسریع فروپاشی دولت استعمارگر عثمانی نقش مهمی ایفا کرد. با تصرف بغداد ، تحت کنترل درآوردن کانال سوئز توسط امپراطوری بریتانیا ، امپراطوری عثمانی نقاط کلیدی و مهم نظامی خویش را یکی بعد دیگری از دست داد. وضعیت روسیه استعماری نیز با انقلاب اکتبر و تغییر رژیم در این کشور درسرنوشت بسیاری از کشورهای منطقه ، منجمله ایران موثر بود. دولت روسیه ( که بعد از انقلاب اکتبر ، خود را اتحاد جماهیر شوروی مینامید!) نجات انقلاب را بر ادامه جنگ و کشورگشائی ترجیح داد. دولت جدید بلشویکی نیروهای نظامی خارج از کشور خویش را بدین ترتیب فراخواند تا سرکوبی مخالفین خویش را در جنگهای داخلی یاری رسانند. در نتیجه با پیمان صلح برست- لیتوفسک دولت بلشویکی خود را نجات و از ادامه جنگ خودداری کرد.

در مورد لارنس ( لورنس ) بسیار نوشته شده و با رجوع به اینترنت میتوان زوایای گوناگون این شخصیت استثنائی قرن بیستم را مورد ارزیابی قرار داد. شاید اگر فیلم دیوید لین ساخته نمیشد… لورنس عربستان از معرفیتی که بعدها کسب کرد… بهره ای نمی برد. چنانکه نام فریتز کلاین و اوپن هایم و… هنوز در هاله ای از ابهام است و در مقایسه با لورنس ؛ هیچ ! صدمین سال پایان نخستین جنگ جهانی اول…(2014 – 1914 ) فرصتی بوجود آمد تا نام آنان مطرح و مضافا نقش ماموران اطلاعاتی آلمان نیز در مناطق مسلمان نشین خاورمیانه روشنتر شود. توضیح داده شد که در مورد لارنس مقالات و کتابهای متعدد نوشته شده است و منتقدین وی با گذشت چندین دهه – از مرگ وی- هنوزموفقیتی به شناسائی شخصیت حقیقی وی ، نداشتند. برای تعدادی از منتقدان وی لورنس اسطوره ای است که بین خشونت و لطافت سرگردان است. گاهی بی رحم است و قسی القلب… گاهی عکس آن. اما از اینکه وی شیفته شرق خصوصا شبه جزیره عربستان بود، توافق دارند.

با چشم انداز کوتاهی به ایران قبل از جنگ جهانی در میابیم که کشور ما در سال 1907 بین دو کشور استعماری آن عصر تقسیم شده بود و منطقه بی طرف آن درعمل استقلالی نداشت. روسها در شمال ایران با چندین هزار نیروی نظامی خصوصا در شهرهای تبریز و اردبیل… حضور داشتند … جالب اینکه بیشرمانه با وقاحت کامل از مردم ایران مالیات هم گرفتند. انگلیسی ها نیز جنوب کشور را درتصرف خویش داشتند. ایران در مجموع سه سال تحت تسلط نیروی روس و انگلیس خسارات جبران ناپذیری را متحمل شد. گرچه احمد شاه از آغاز جنگ جهانی اول بیطرفی ایران را اعلام کرد… اما نیروی های بیگانه همچنان حضور نظامی داشتند و از ایران اشغالی میخواهستند که همچنان در این مناقشه بیطرف بماند و این برای آلمان و متحدش حکومت عثمانی خوشایند نبود. علمای شیعه میکوشیدند احمدشاه را به نفع عثمانی وارد جنک کنند.

هدف آلمان کاملا روشن بود. انهدام تاسیسات نفتی در جنوب ایران. استفاده از احساسات مردم مسلمان منطقه وایجاد شورش ضد روس و انگیس توسط مردم بود.دیگر به خطر انداختن موقعیت سوق الجیشی و راه های مواصلاتی انگلیس در رابطه با هند و افغانستان…و ایجاد اغتشاش و ناآرامی در مناطق خلیج فارس …بود. برای احقاق این نیت ماموران آلمانی ماموریت داشتند که توسط خود مسلمانان این نیت را سرانجام دهند… ستوان ( سرگرد ) فریتز کلاین ماموریت داشت که تاسیسات نفتی در جنوب ایران را منهدم سازد.یعنی همان عملیاتی که لارنس علیه ترکهای عثمانی در شبه جزیره عربستان انجام میداد. علیرغم تصرف ایران ، سیاست آلمان و روسیه موفقیتی برای آنان کسب نکرد و عملا بعد از جنگ جهانی اول…به انزوای مطلق کشانده شدند واز سوی دیگر موقعیت جهانی و کشورهای درگیر مخاصمه شکل و شمایل دیگری بخود گرفتند.

در ادامه مطلب در مورد شخصیتی صحبت خواهیم کرد که در اشاعه تفکر جهادی اسلامی نقش مهمی ایفا کرد. بارون ماکس فرایر فون اوپن هایم (Max Freiherr von Oppenheim) متولد کلن آلمان و از سوی پدر ریشه یهودی- کاتولیک دارد. وی بخوبی میدانست که سیاست خارجی آلمان اصولا آنتی سمیتسیم و ضد انگلیس است. بخاطر حرفه باستانشناسی وآشنائی کامل با زبان و فرهنگ مردم مسلمان منطق کوشش میکرد که مسلمانان که درگیر اختلافات قومی و جنگ و جدل های گوناگون بودند در راستای نیت خویش، علیه انگلیس و روسیه البته با تفکر اجتهادی بشوراند. اوپن هایم قبل از پادشاهی ویلهلم دوم کوشید از طریق بیسمارک تزخویش را در میان بگذارد. اما این تز بخاطر یهودی الاصل بودن وی ( از طرف پدر) با سکوتی خاص روبرو شد و وزرات امور خارجه آلمان از آن طفره رفت. توضیح آن رفت علاقه وافر او به باستانشناسی در سوریه (ناحیه تل حلف) که تحت تصرف عثمانی بود موفق به یافتن(1889) کاخ و مجسمه های چند هزار ساله تمدنی آرامی شد که موجب شهرتش شد و دروازه وزارت امور خارجه را بر روی خویش باز دید. طی توقفی سه ساله در این منطقه با لورنس انگلیسی همپای خویش آشنا شد.ناگفته نماند اکثر یافته های باستانشناسی در منطقه را به کشور آلمان صادر میکرد و اعراب منطقه که در عصر بی خبری میزیستند چنان توجهی بدین موضع از خود نشان نمی دادند.

با آغاز جنگ جهانی ماموریت ماموران کشورهای ذینفع در مناطق مسلمان نشین مشخص شد. لارنس عربستان کوشش میکرد با جلب اعراب خصوصا عربستان رقبای سیاسی – اقتصادی امپراطوری بریتانیا را کنار زند. اوپن هایم نیز همین ماموریت را داشت که اعراب را توسط جهاد اسلامی علیه بریتانیا بشوراند… وی میکوشید برای جهان اسلام که در پراکندگی و بی خبری محض میزیست مرکزیت و خلافت اسلامی ( عثمانی) را برای آنان جا اندازد. وی کوشش داشت که پل ارتباطی برلین و استانبول قطع نشود. حتی روزنامه ای با نام (الجهاد) به زبان عربی در این رابطه منتشر میکرد. این نشریه برای آنانی که سواد خواندن عربی را نداشتند با طرح و تصویر موضوعات را تشریح میکرد و در سطح وسیع در مناطق عرب نشین تحت نفوذ انگلستان منتشر میشد.

با پایان جنگ اول و شکست آلمان و ترکیه عثمانی امورات مناطق مسلمان نشین تحت اختیار دفتر مستعمرات قرار گرفت و عملا انگیس و فرانسه این مناطق را در اختیار داشتند و بنا بر سلیقه خویش کشورهای منطقه را درست کردند. گرچه تفکر اوپن هایم در منطقه با شکست روبرو شد… اما این شکست برای بار دوم زمان جنگ جهانی دوم در عصر سلطه نازیسم، امتحان خود را با ناکامی پس داد. تفکر و برگزیدن سیاست آنتی سمیتیسم و ضد انگلیسی آلمان تقریبا از 150 سال گذشته دائما با عدم موفقیت روبرو بوده و تنها به دشمنی پایان ناپذیر اعراب و اسرائیل یاری رسانده است….

پشت سیاست خارجی آلمان اشاعه تفکر پان اسلامیسم و آنتی سمیتیسم در منطقه مسلمان نشین بود. ماموران سیاست خارجی آلمان وظیفه شان مشخص بود. آنان باید این سیاست را با انواع و اقسام نیرنگ در کشورهای مختلف مسلمان نشین بمرحله اجرا در می آوردند…. این ماموران میکوشیدند تا اعراب و مسلمانان را از طریق جهاد ( تفکری فراموش شده در اسلام ) که اصلا آمادگی آنرا نداشتند، به قیام علیه انگلیس بشورانند. گرچه تبلیغات ماموران آلمان تا اندازه ای موفقیت آمیز بود… اما به تدریج با تبلیغات وسیع و صرف هنگفت مالی انگیس و اشتباهات مکرر جاسوسان آلمانی و شروع جنگ جهانی ؛ خنثی شد.

آلمان برای تحقق جهاد اسلامی علیه کشورهای مسیحی (انگیس و روسیه) دست به تجربه عجیب و غریب تاریخی زد و این اشتباه تاریخی را در جنگ جهانی دوم نیز تکرار کرد. آلمان اما در ارزیابی خویش چشم از این اشتباه بست که دولت استعمارگر عثمانی ( متحد خویش ) نه از طرف مسلمانان منطقه محبوب بود و نه تز خلافت اسلامی آن مورد حمایت کلی مسلمانان بود . در اوائل امر گرچه بعضی از مفتی ها و آیات شیعه مردم را به تحکیم زیر یوغ عثمانی دعوت میکردند… اما موفقیت ویژه ای برای دو کشور آلمان و ترکیه نداشت.

شخص شگفت آور دیگری که در جبهه مقابل لورنس ماموریت خود را انجام میداد. سرگرد (فریتز کلاین)…بود . وی نیز ماموریت داشت توسط مردم مسلمان ایران و عراق از نفوذ انگلیس و روسیه البته با اقدامات خرابکارانه جلوگیری کند. با آغاز جنگ جهانی اول فریتزکلاین برای تحقق خواست وزارت امورخارجه آلمان به مناطق مسلمان نشین اعزام شد. او رهبران شیعه را در عراق ملاقات کرد. او نیز مانند اوپن هایم اعتقاد به جهاد اسلامی داشت… انفجارهای متعدد لوله های نفت در ایران و عراق از اقداماتی بود که در راستای اتحاد مسلمانان و ضربه زدن به انگلیس قلمداد شد.یکی از موفقیت وی – با پرداخت پول هنگفنی – علمای شیعه را به دادن حکم جهاد علیه انگلیس راضی کرد.

در خاتمه باید یادآوری شود: اعراب منطقه از سلطه گری امپراطوری عثمانی ناخشنود بودند و ادعای خلافت برمسلمانان را حق ترک ها نمی دانستند اما به دلیل ضعف و پراکندگی تاب وتوان جلوگیری از ارتش منظم عثمانی ها را نداشتند. آلمان با ارزیابی اشتباه از اوضاع منطقه تصور میکرد که با اتحاد با عثمانی میتواند حمایت اعراب مسلمان را علیه انگلیس جلب کند . غافل از اینکه خود را وارد جنگی کرد که از قبل مغلوبانش و فاتحانش قابل پیش بینی بودند .پایان

(*Lawrence of Arabia(. )*David Lean( .)*Peter O’Toole.* Anthony Quinn.* Omar Sharif.* Alec Guinness . *Maurice Jarre( .)*Thomas Edward Lawrence(.) *Major Fritz Klein(. )*Veit Veltzke. Unter Wüstensöhnen Die deutsche Expedition Klein im Ersten Weltkrieg) .(.* Baron Max Adrian Simon Freiherr von Oppenheim).

نگاهی آنارشیست به عادی سازی روابط دولت های آمریکا و کوبا

نگاهی آنارشیست به عادی سازی روابط دولت های آمریکا و کوبا

روز ١٧ دسامبر ٢٠١۴ (٢۶ آذر ١۳٩۳) رسانه های بزرگ با آب و تابی بیش از اندازه عادی سازی روابط آمریکا و کوبا و برقراری روابط دیپلماتیک بین دو دولت را منعکس نمودند. باراک اوباما و رائول کاسترو در این روز در دو نطق جداگانه، روند آن چه را پایان «جنگ سرد» نیم سده ای بین دو دولت نامیده شد، اعلام نمودند. بخشی از مخالفان کوبایی که پس از انقلاب ١٩۵٩ از کشور گریختند در اعتراض به عادی سازی روابط در خیابان های میامی تظاهرات و اوباما را به خیانت متهم نمودند ! انتظار نمی رفت که با توجه به ماهیت تک صدایی هیئت حاکمه ی کوبا، صدای مخالفی برخیزد، و صدایی هم برنخاست ! جناح چشم گیری در حزب دمکرات آمریکا علیه روند ازسرگیری روابط و پایان تحریم های اقتصادی علیه کوبا وجود ندارد، اما در حزب جمهوریخواه عده ای مخالف و عده ای موافق پایان «جنگ سرد» بین دو دولت هستند. طرفه آن که در میان سردمداران موافق عادی سازی روابط با کوبا در حزب جمهوریخواه آمریکا راند پل به چشم می خورد که نماینده ی ارتجاعی ترین بخش های این حزب است و گفته می شود از نامزدان بالقوه ی ریاست جمهوری آینده ی آمریکاست.
رسانه های بزرگ با بازتاب خبر عادی سازی روابط دو دولت همچنین اعلام نمودند که پاپ فرانسیس «پشت پرده» نقش فعالی داشته است و اوباما را دعوت به چنین روندی کرده است. البته دیپلماسی سری جزیی جدایی ناپذیر از ساختار هر گونه دولتی است، هر چند دولت هایی که سابقاً خود را سوسیالیستی می نامیدند یا می دانستند پیش از به قدرت رسیدن، برچیدن آن را در بوق و کرنا می کردند و هرگز پس از رسیدن به قدرت، عملی اش نکردند. رائول کاسترو در نطق خود اشاره ای به پاپ فرانسیس نکرد، اما باراک اوباما «به ویژه» از او سپاسگزاری نمود. به هر حال هر کودکی که با الفبای دیپلماسی سری نیز آشنا نیست به راحتی دریافت که دو نطق کاسترو و اوباما در یک روز اتفاقی نبود و پیشاپیش برنامه ریزی شده بود. ضمن این که بده بستان های مرسوم دیپلماسی سری فوراً نمود پیدا کردند، چرا که کوبا جاسوس های آمریکایی و آمریکا جاسوس های کوبایی را در همان روز پس از سال ها اسارت در زندان هایشان آزاد کردند.
اما صرف نظر از نقش واقعی دیپلماسی سری در عادی سازی روابط دو دولت کوبا و آمریکا، باید یادآوری نمود که دولت زورمند سرمایه داری مانند امپریالیسم آمریکا، ربع سده پس از مرگ رقیب اصلی اش، اتحاد جماهیر شوروی، بیش از پیش یکه تاز میدان شده است و به همین راحتی و بدون دلیل راضی نمی شد به تحریم های اقتصادی علیه کوبا پایان دهد و حاضر گردد در هاوانا سفارت باز کند و گذشته ی «ضدامپریالیستی» برادران کاسترو را که پنجاه و پنج سال است بر این جزیره ی کارائیب حکمرانی می کنند یک شبه به دست فراموشی بسپارد. روند جدی عادی سازی روابط دو دولت آمریکا و کوبا از نزدیک به چهار سال پیش با سفر جیمی کارتر به هاوانا آغاز شد . جیمی کارتر به محض ورودش به هاوانا، ۲۸ مارس ۲٠١١، اعلام کرد آمده است با رائول کاسترو در باره ی «اصلاحات اقتصادی» که قرار بود در کنگره ی حزب کمونیست کوبا در ماه آوریل همان سال تصویب گردد، گفت و گو نماید. جیمی کارتر همچنین با مطران کلیسای کوبا، خایمه اورتگا دیدار کرد. دیدار کارتر با این مقام عالی رتبه ی دستگاه مذهبی کاتولیک کوبا بی دلیل نبود. دولت کاستریست سال ها با توجه به جهت گیری هایی که در اوایل انقلاب داشت خداناباوری را در تمام سطوح تبلیغ و ترویج می کرد، اما با توجه به مشکلات متعددش باز هم مانند هر دولتی دست به دامان دین و مذهب شد تا از این طریق بتواند قدرت خود را از چنگال بحران های متعدد به ویژه اقتصادی رها نماید. ترویج خداناباوری و مبارزه با مذهب به دست فراموشی سپرده شد و بر تشابهات «سوسیالیسم» (البته از نوع حزبی و دولتی) و مسیحیت پای فشرده شد. دولت کوبا در دیدار جیمی کارتر قول و قرارهایی برای آزادی جاسوس آمریکایی به نام الن گروس گذاشت که امروز پس از سه سال آن را اجراء می کند و او را آزاد کرد.
دولت کوبا به ویژه پس از کنگره ی ششم حزب کمونیست، همان کنگره ای که جیمی کارتر برایش به هاوانا رفت، روند خصوصی سازی اقتصادی را بیش تر کرد. اگر در سال ١٩٨٨ فقط ۶ % نیروی فعال کوبا در بخش خصوصی کار می کرد، در سال ۲٠١۴ بیش از یک میلیون نفر، ۲٠ % این جمعیت در بخش خصوصی کار می کند. البته شاید در مقایسه با کشورهای سرمایه داری پیشرفته برخی از شغل های بخش خصوصی مسخره به نظر برسد. دولت کوبا فهرستی از مشاغل آزاد را به روز می کند. برای مثال شغل آزاد شماره ی ١۲۳ عبارت است از پرکردن فندک های یک بار مصرف در هر کوی و برزن ! دولت کوبا پیش از این قسمتی دیگر از بخش خصوصی را مانند ایجاد رستوران و آرایشگاه آزاد اعلام کرد. در ابتداء گفته شد که برای جلوگیری از استثمار (؟!) هیچ کس به جز افراد خانواده ی کسانی که رستوران و آرایشگاه خصوصی راه اندازی می کنند اجازه ی کار در آن ها را ندارند. زمانی که مسخره بودن این تصمیم شهره ی خاص و عام شد و گفته شد که بالاخره کارفرما می تواند افراد خانواده ی خودش را نیز استثمار کند، دولت به رستوران ها و آرایشگاه ها اجازه داد تا کارگرانی به جز افراد خانواده ی خود را نیز استخدام نمایند. در زمینه های اجتماعی نیز دولت کاستریست ادعاهای عجیب و غریب فراوانی دارد. اگر در هر کشور متعارف سرمایه داری علت اساسی روسپی گری فقر و نداری عنوان می شود، دولت کوبا مدعی است که در این کشور جهانگردان و گردشگرانی که از دیگر کشورها به کوبا می آیند به فحشاء دامن می زنند و نه فقر سیاهی که در این کشور وجود دارد !
البته بخش خصوصی در کوبا فقط به ایجاد رستوران و آرایشگاه یا پرکردن فندک های یک بار مصرف خلاصه نمی شود. مجتمع های بزرگ توریستی که جای نیشکر را در درآمد اصلی کوبا گرفته اند با سرمایه های کانادایی، اسپانیایی و دیگر کشورهای اتحادیه اروپا برپا شده اند و با استثمار نیروی کار ارزان کوبا ثروت های بزرگی برای صاحبانشان ایجاد می کنند. دولت کوبا همچنین در بندر ماریل دست به ایجاد «منطقه ی آزاد» زده که قرار است به چنان محلی تبدیل شود که بتواند برای مبادلات اقتصادی دریایی با کانال پاناما دست به رقابت بزند. دولت آمریکا مشخصاً خواستار استفاده ی حداکثری از بندر ماریل است.
هر چند رائول کاسترو و دیگر رهبران حزبی دولت کوبا حتا در آخرین کنگره ی حزب کمونیست اعلام کردند که قصد ندارند از «سوسیالیسم» دست بردارند و در کوبا درها را به روی بازار آزاد باز کنند، اما کمابیش گفته اند که می خواهند کوبا را به «چین» آمریکای لاتین و منطقه ی کارائیب تبدیل نمایند. امروز کسی نیست تا در ماهیت تماماً سرمایه داری دولت چین شک و تردید کند، اما همگان می بینند که در آن جا نیز علیرغم اقتصادی تماماً سرمایه داری، دولت تک حزبی کمونیست قدرت سیاسی را قبضه کرده است و هر گونه گرایش فکری و نظری را سرکوب می کند. در کوبا نیز وضعیت به همین منوال است. آن چه در کوبا در حال تغییر پرشتاب است تبدیل سرمایه داری دولتی با نام و آب و رنگ سوسیالیستی به سرمایه داری خصوصی است. بدیهی است که در این تغییر و تحولات، با تأخیری ربع قرنی، همانا سردمداران و کادرهای حزب کمونیست هستند که بر دیگران برتری خواهند داشت. آیا به همین دلیل نیست که برادران کاسترو این چنین به قدرت سیاسی چسبیده اند ؟ آیا می توان یک قدرت و فقط یک قدرت سیاسی و دولتی را متصور شد که به منافع مالی و اقتصادی قدرتمداران توجه نکند و نیاندیشد ؟ نفس وجودی هر دولتی مؤید این واقعیت است که در عصر ما هیچ دولتی نمی تواند وجود داشته باشد که مدافع طبقه ای ممتاز و اندک به نام طبقه ی سرمایه دار نباشد. لذا وجود دولت و سرمایه لازم و ملزوم شده اند. مردم کوبا به خوبی به این واقعیت سال ها پیش پی برده بودند و آن را با طنز چنین مطرح می کردند: سوسیالیسم چیست ؟ پاسخ این بود: دوران موجود که بین دوره ی سرمایه داری قبلی و دوره ی سرمایه داری بعدی است !
در انقلاب ١٩۵٩ اقشار متفاوتی از مردم شرکت کردند. به جز برادران کاسترو می توان از آنارشیست هایی همچون کامیلو سین فوئگوس نام برد که مانند بسیاری دیگر از آنارشیست های کوبایی به «جنبش ۲۶ ژوئیه» پیوستند، تشکلی که بعداً به حزب کمونیست کوبا تبدیل گردید و نه فقط آنارشیست ها را سرکوب نمود بلکه نهادهای خودگردان توده ای را نیز به عقب راند و حزب را بالای سر آن ها قرار داد. در سال های اخیر برخی از آنارشیست های کوبا موفق شده اند علیرغم دستگیری ها و سرکوب های متعدد خود را سازماندهی کنند. یکی از این تشکلات «کارگاه آزادمنش الفردو لوپز هاوانا» نام دارد. کارگاه دو روز پس از اعلام عادی سازی روابط دو دولت کوبا و آمریکا در دوازده بند اعلام موضع کرد که به شرح زیر است:
یک – «عادی سازی» روابط قدرت های دولتی آمریکا و کوبا می تواند به پایان سدهای متعدد عقب مانده که خود این دولت ها علیه روابط دو ملت مستقر کرده اند، پایان دهد.
دو – ما از آزادی کسانی که سال ها در حبس «قانونی» در زندان های کوبا و آمریکا بودند، خرسند هستیم و بازگشت شان را به میان خانواده هایشان مثبت ارزیابی می کنیم.
سه – ما از مفاد مذاکرات دو دولت بی خبریم. لذا از سرگیری روابط دوجانبه را حرکتی رسانه های می دانیم که می خواهد آن را معجزه آمیز نشان دهد و ما را به تماشاگران پاسیو تنزل دهد.
چهار – ما از این واهمه داریم که عادی سازی روابط دو دولت فرصت های جدیدی به سرمایه داری بدهد تا بتواند مردم ما را «بیش تر» و «بهتر» استثمار نماید.
پنج – ما همچنین از دنباله روی، راحت طلبی و گسترش فقر که جوامع مصرفی پدید می آورند هراس داریم که می تواند به محیط زیست نیز ضربه بزنند، چرا که …
شش – امپریالیسم آمریکا همچنان زنده است و …
هفت – دولت خودکامه ی کوبا کماکان در قدرت است.
هشت – پایگاه دریایی گوانتانومو همچنان وجود دارد و همچنان زندانی بین المللی است که در آن شکنجه می کنند.
نه – کافی نیست که گروهی از زندانیان آزاد گردند یا زندان دهشتناکی بسته گردد، تمام زندان های جهان باید تعطیل گردند.
ده – کافی نیست که دو دولت به «جنگ سرد» پایان دهند و در رشته ای از مواضع به یک دیگر نزدیک گردند، آشتی واقعی بین ملت ها زمانی خواهد آمد که هیچ دولتی وجود نداشته باشد.
یازده – کافی نیست تا در بازارها باز شوند تا صاحبان وسایل تولید بتوانند نیروی کار و طبیعت را استثمار کنند و منافعش را بین خود تقسیم کنند، کل استثمار است که باید برچیده گردد.
دوازده – در نتیجه ما امیدواریم که پایان تحریم اقتصادی به نهادهای دولتی خلاصه نشود که به رتق و فتق امور بپردازند و این همه ی کوبایی ها و آمریکایی ها باشند که بتوانند در امور خود تصمیم گیری نمایند.
ما اعلام می کنیم که به مبارزاتمان علیه هر نوع سلطه گرایی، علیه تعرض به طبیعت، علیه امپریالیسم، علیه سرمایه داری و علیه اتوریته ادامه می دهیم و همبستگی خود را با تمام هم رزمان در پهنه ی جهان ابراز می کنیم.
آری، دوستان کارگاه آنارشیست الفردو لوپز خوب می دانند که عادی سازی روابط دو دولت کوبا و آمریکا یک شبه رخ نداد و در پس آن بار دیگر شکست سوسیالیسم دولتی و استیلای بلامنازع حزب کمونیست پس از نیم قرن آشکار است. پس خوانندگان این نوشته ی کوتاه اجازه خواهند داد تا آن را با نقل قولی از ایشان پایان دهم:
آزادی بی سوسیالیسم، امتیاز و بی عدالتی است؛ سوسیالیسم بی آزادی، خشونت و خودکامگی است.

نادر تیف

۴ دی ١۳٩۳ – ۲۵ دسامبر ۲٠١۴

منابع:
http://www.polemicacubana.fr
http://www.rebelion.org
http://www.lemondediplomatique.fr
http://www.lemonde.fr
http://www.lefigaro.fr
http://www.latinreporters.com

چرا جهان بر انقلابیان کرد سوریه چشم می پوشد؟

چرا جهان بر انقلابیان کرد سوریه چشم می پوشد؟

 

جهادیان دولت اسلامی در پی نابودی تجربه ای انقلابی و دمکراتیک در منطقه ی جنگ زده ی سوریه هستند. به نظر نمی رسد که جهان و بخش بزرگی از «چپ» پی به این رسوایی برده باشد.

نوشته ای از دیوید گرابر – انسان شناس و آنارشیست آمریکایی

پدرم با هدف دفاع از جمهوری اسپانیا در سال ١٩۳۷ داوطلب مبارزه در بریگادهای بین المللی شد. قیام زحمتکشان به رهبری سوسیالیست ها و آنارشیست ها کودتای فاشیستی احتمالی را موقتاً ناکام کرده بود. همزمان در بخش بزرگی از اسپانیا یک انقلاب واقعی اجتماعی رخ داده بود که منجر به خودگردانی دمکراتیک چندین شهر بزرگ شده بود. کارگران صنایع را کنترل می کردند و توانمندسازی رادیکال زنان شکل گرفته بود.

انقلابیان اسپانیایی امیدوار بودند با آفرینش جامعه ای آزاد، الگویی برای جهانیان باشند. قدرت های جهانی آن زمان نه فقط سیاست «عدم دخالت» خود را اعلام کردند، بلکه به تحریم شدید جمهوری اسپانیا دامن زدند. آن قدرت ها حتا هنگامی که هیتلر و موسولینی آشکارا عهد اخوت بستند و نیرو و سلاح به فاشیست ها ارسال نمودند، دست از سیاست های خود برنداشتند. نتیجه این شد که اسپانیا سال ها در جنگ داخلی فرو رفت و با شکست انقلابیان و قتل عام هایی که برخی اشان خونین ترین سده ی بیستم میلادی بودند، خاتمه یافت.

هرگز گمان نمی کردم که در طی زندگی ام شاهد تکرار همان چیزها باشم. هیچ واقعه ی تاریخی قطعاً دوبار تکرار نمی شود. تفاوت های بی شماری میان آن چه در اسپانیای ١٩۳۶ گذشت و آن چه امروز در روژاوا، سه منطقه ی کردستان شمال سوریه می گذرد، وجود دارند. اما شباهت ها نیز تکان دهنده و رنج آور هستند. به گمانم وظیفه دارم تا به عنوان فردی که در خانواده ای بزرگ شده که سیاست را با جنگ اسپانیا شناخته، چنین بگویم: نمی توانیم بگذاریم که تجربه ای با همان سرنوشت خاتمه یابد.

منطقه ی خودگردان روژاوا آن گونه که امروز وجود دارد نقطه ی درخشان و حتا بسیار درخشانی است که از درون انقلاب سوریه بیرون زده است. روژاوا (به زبان کردی غرب برای کردستان غربی اما در شمال سوریه – مترجم) توانست مأموران رژیم بشار اسد را علیرغم دشمنی همه ی همسایگان بیرون کند و استقلالش را به دست آورد و تبدیل به تجربه ای دمکراتیک گردد. مجامع مردمی به عنوان عالی ترین نهادهای تصمیم گیری در روژاوا شکل گرفتند، شوراهایی نیز تشکیل شدند که باید دارای تعادل قومی باشند. برای مثال در هر کمون سه عضو اصلی شورا باید دارای سه عضو کرد، عرب، آشوری یا ارمنی مسیحی باشند و حتماً یکی از سه نفر باید زن باشد. در روژاوا شوراهای جوانان و زنان وجود دارد که مانند تشکل Mujeres Libres (زنان آزاد) اسپانیا هستند. ارتشی فمینیستی شکل گرفته است. میلیشیای YJA Star ( اتحاد زنان آزاد – ستاره که منظور ایشتار یا الهه ی آشوری بین النهرین است) به وجود آمده است که اکنون بیش تر نیروهایش را به نبرد علیه جهادیان دولت اسلامی (داعش) اختصاص داده است.

چگونه است که جنبشی با این مشخصات وجود دارد اما نه فقط جامعه بین المللی که بخش بزرگی از چپ بین المللی بر آن چشم پوشیده است؟ گمان می کنم که علت اصلی این چشم پوشی PYD، حزب انقلابی روژاوا باشد که متحد حزب کارگران کردستان (PKK) است. پ. کا. کا. گروه چریکی مارکسیستی است که از سال های ١٩۷٠ علیه دولت ترکیه می جنگد. ناتو، ایالات متحده آمریکا و اتحادیه اروپا آن را «رسماً» تروریستی اعلام کرده اند. اکثریتی از فعالان چپ، پ. کا. کا. را استالینی ارزیابی می کنند.

اما واقعیت این است که پ. کا. کا. فاصله ی زیادی با حزب کهنه و عمودی لنینیستی گرفته است. تحولات درونی پ. کا. کا. از سویی و تکامل نظری بینان گذار آن، عبدالله اوجالان در زندان جزیره ی ئیمرالی ترکیه از سال ١٩٩٩ از سوی دیگر، موجب تغییرات کاملی در اهداف و اعمال این تشکل شده است.

پ. کا. کا. اعلام کرده است که دیگر در پی ایجاد دولت کرد نیست. اکنون با الهام از نظرات زیست محیطی و آنارشیستی موره بوکچین (Murray Bookchin) از «مونیسیپالیسم آزادگرا» دفاع می کند و به کردها فراخوان می دهد تا شوراهای آزاد و خودگردان تشکیل دهند که با دمکراسی مستقیم اداره می شوند و می توانند به تدریج از مرزهای ملی فراتر روند. مبارزه کرد می تواند در چنین صورتی به الگویی برای جنبش جهانی به سوی دمکراسی واقعی، اقتصادی تعاونی و انحلال تدریجی دولت – ملت بوروکراتیک تبدیل گردد.

پ. کا. کا. از سال ۲٠٠۵ از راهبرد شورشیان زاپاتایست در چیاپاس مکزیک الهام گرفت و آتش بس یک جانبه ای را با دولت ترکیه اعلام نمود تا بتواند نیروی خود را برای گسترش نهادهای دمکراتیک در سرزمین های زیر کنترلش، متمرکز نماید. برخی پرسیدند آیا این تحولات جدی هستند؟ پاسخ این است که هنوز نشان هایی از خودکامگی موجود است. اما آن چه در روژاوا اتفاق افتاد، جایی که انقلاب سوریه این فرصت را به کردهای رادیکال داد تا امکان عملی نمودن چنین تجربیاتی را در سرزمینی وسیع و پیوسته به دست آورند، تصدیق می کند که درون با نمای بیرونی متفاوت است. شوراها، مجامع مردمی و میلیشیای توده ای شکل گرفته اند و اموال دولتی در اختیار تعاونی های کارگری خودگردان گذاشته شده اند که علیرغم حملات نیروهای راست افراطی دولت اسلامی، عمل می کنند. نتایج تاکنونی منطبق با تعریف یک انقلاب اجتماعی هستند. تلاش های انجام شده در خاورمیانه حداقل نشان می دهند که به ویژه پس از دخالت نیروهای پ. کا. کا. و روژاوا راهی به سوی مناطق کنترل شده توسط دولت اسلامی (داعش) در عراق باز شد تا بتوان هزاران تن از ایزدیان پناهنده ای را که در دام کوه سنجار افتاده بودند نجات داد. این عملیات در منطقه با استقبال گسترده مردم روبه رو شدند اما هرگز نظر رسانه های اروپایی وآمریکایی را جلب نکردند.

اکنون دولت اسلامی با ده ها تانک ساخت آمریکا و سلاح های سنگین به غنیمت گرفته شده از ارتش عراق بازگشته است تا از انقلابیان کرد در کوبانی انتقام بگیرد. دولت اسلامی صریحاً اعلام کرده است که قصد دارد مردم غیرنظامی را قتل عام کند یا به بردگی بگیرد. در چنین وضعیتی است که ارتش ترکیه به مرز گسیل می شود تا جلوی هرگونه تقویت و مهمات رسانی را به مقاومت کوبانی علیه دولت اسلامی سد نماید. هواپیماهای جنگنده آمریکایی نیز گاهی بر فراز آسمان منطقه به پرواز درمی آیند و نمادین چند بمب پرتاب می کنند تا بتوانند ادعا نمایند که بیکار ننشسته اند. این در حالی است که گروهی که جنگنده های آمریکایی مدعی بمباران کردنش هستند در حال نابود کردن مدافعان یکی از بزرگ ترین تجربیات دمکراتیک در جهان هستند.

امروز اگر بخواهیم نیرویی مشابه طرفداران فرانکو، یعنی آدم کشان فالانژیست بیابیم، از چه نیرویی به جز دولت اسلامی می توانیم نام ببریم؟ امروز اگر بخواهیم نیرویی مشابه با Mujeres Libres (زنان آزاد) اسپانیا بیابیم از چه نیرویی به جز زنان دلیری می توانیم نام ببریم که در سنگرها از کوبانی دفاع می کنند؟ آیا جهان و چپ بین المللی می تواند رسوایی تکرار تاریخ را بپذیرد؟

منتشر شده در روزنامه ی گاردین انگلستان:

http://www.theguardian.com/commentisfree/2014/oct/08/why-world-ignoring-revolutionary-kurds-syria-isis

برگردان به فارسی: نادر تیف – ۲٠ مهر ١۳٩۳ – ١۲ اکتبر ۲٠١۴

تاریخ جنبش های انقلابی در روسیه

تاریخ جنبش های انقلابی در روسیه

در دوران زندگی لنین صدها نیرو،گروه،حزب، سازمان،محفل و اقشار متنوع اجتماعی علیه استبداد تزاریسم مبارزه می کردند که هر کدام با وجود پایگاه های اجتماعی متنوع شان اما اکثراً در مطالبات آزادی خواهی اشان اشتراک نظر داشتند و در سرنگونی تزاریسم نقش گسترده ای ایفا کردند. در اوایل قرن 19، نود درصد جامعه حدود صد میلیونی روسیه در روستاها، کشاورزی و دامداری می کردند که توسط 5 درصد زمینداران و اشراف بزرگ، به بردگی کشیده میشدند و محصول دست رنجشان به تاراج میرفت. در واقع، تاریخ جنبش روسیه به عصر ناپلئون بر میگردد زمانیکه افسران روسی پس از شرکت در جنگهای دولت های اروپایی با ناپلئون با ذهنی سرشار از اندیشه های انقلاب فرانسه به کشور خویش باز میگشتند…. این افسران با سلطنت دوک بزرگ نیکلا در دسامبر 1825 مخالفت کردند و خواستار قانون اساسی جدیدی بودند از این جهت به دکامبریست ها معروف شدند و مردم هم از آنها حمایت می کردند. تزار نیکلا هنگ افسران را به توپ بست و بسیاری به سیبری تبعید شدند. انقلاب 1830 فرانسه،= انگیزه تازه ای به اندیشه های انقلابی در روسیه داد. محفل ها و مجامع زیرزمینی و مخفی ای بوجود آمدند تا در باره مسایل سیاسی، ادبی و اجتماعی به گفتگو بنشینند= الکساندر گِرتسن و یارانش خواهان برچیدن نظام سرواژ (ارباب-رعیتی) در روسیه بودند و دهقانان که وابسته به زمین زندگی اشان بودند توسط اربابان به همراه زمین خرید و فروش میشدند. انقلاب های اروپا 1848 توسط بورژوازی سرکوب شد واکثر روشنفکران روسی نسبت به تحولات بورژوازی نگاهی منفی پیدا کردند و گرتسن در این سالها مطرح می کرد که به دلیل ضعف سرمایه داری در روسیه، کمون های دهقانی با نابودی مناسبات سرواژ، میتوانند راه سوسیالیسم را در پیش گیرند. رژیم تزاری در سال 1861 فرمان الغای نظام سرواژ را داد اما مالیات ها و رهن ها آنچنان بر دهقانان فشار آورد که سر به شورش گذاشتند و املاک زمینداران بزرگ را به آتش کشیدند اما این جنبش ها شدیداً سرکوب شدند. ص41-37 از کتاب لنین و لنینیسم نوشته دیوید شوب، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی. (شوب از 1903 تا 1908 عضو حزب سوسیال دمکرات روسیه بوده و با بلشویک ها و منشویک ها ارتباط نزدیک داشته و به آمریکا بر میگردد و بعد از انقلاب اکتبر با لنین و رجال حزبی در ارتباط بوده است. این کتاب اولین بار در سال 1948 در آمریکا به چاپ رسیده است).

مطمئنن مارکس تا حدی با این روند تحولات جنبش های کمون های دهقانی در روسیه آشنا شده بود. مقدمه ای که مارکس در تجدید چاپ کتاب سرمایه 1981 نوشته است تحولات فکری جدیدش را در مورد روسیه بیان کرده است (تقریبا 36 سال قبل از انقلاب اکتبر) او می نویسد: به نظر می آید شرایط جنبش های دهقانی روسیه به گونه ای است که مجبور نیستند سیر سرمایه داری را دیگر طی کنند بلکه از طریق بر پایی کمون های دهقانی میتوانند مستقیما مسیر سوسیالیسم را آغاز کنند. اما لنین این مباحث مارکس را از جنبش روسیه مخفی نگهداشت و بعدها در زمان استالین به چاپ رسید. اتفاقا حزب سوسیالیست انقلابی چپ، سازمان اراده مردم، آنارشیست ها و تا حد کمی منشویک ها و بعد از انقلاب اکتبر ماخنویست ها و دیگر جنبش های دهقانی در روسیه بر این اهداف شورا های کمونی پا فشاری می کردند اما لنین بدون شک جنبش کمون های دهقانی و کارگری و آزادی های اجتماعی را سد راه قدرت گیری حکومت جابرانه خود میدانست برهمین اساس پذیرش واقعی کمون ها به مفهوم از دست دادن قدرت سیاسی و حکومتگری خودش بود هر چند لنین شعار قدرت بدست شورا های گارگران و دهقانان را در زمان انقلاب اکتبراز جنبشهای مردمی، موزیانه دزدید تا بتواند مرحله به مرحله با تثبیت قدرت دولتی، تمامی آزادی شورا ها را توسط ارتش سرخ (خونین) و سازمان پلیسی چکا به طرز وحشیانه ای در هم کوبد.

شوب می نویسد: در سالهای 1863 زایچنوسکی یکی دیگر از حامیان زندگی دهقانان اعلامیه های زیادی برای برپایی یک قیام مسلحانه در سطح روسیه پخش کرد. او معتقد بود در روسیه برخلاف افکار پوسیده سرمایه داری اروپا آنقدر زمین های کشاورزی وجود دارد که روند انقلاب کمونهای دهقانی تا ده هزار سال میتواند به راحتی پیش رود. اما گِرِتسن میگفت این لحن خشونت آمیز اعلامیه ها میتواند اتحاد محکمتر مالکان زمین و دستگاه رژیم تزاری را فراهم آورد که باعث دستگیری زیادی از آزادی خواهان خواهد شد. تزار سانسور کتب و خبرچینی را در مدارس به راه انداخت که دانشجویان دست به تظاهرات زدند و بسیاری از دانشگاه ها اخراج و یا به سیبری تبعید شدند. در همین زمان نظرات باکونین آنارشیست در روسیه گسترش یافته بود او معتقد به انقلاب اجتماعی از طریق شورا های خود گردان توسط کارگران و دهقانان، الغای مالکیت موروثی و نهاد ازدواج، برابری زن و مرد و آموزش رایگان برای فرزندان بود. او دین را قبول نداشت و نهاد دولت را خفناکترین عامل سرکوب و نابودی آزادی انسان در جامعه میدید به همین جهت قاطعانه تاکید می کرد برای ساختن یک جامعه نو و آزاد نباید اجازه داد هچگونه دولت و حکومتی به غیر از ارتباط مستقیم خود شورا های مردمی در سطح جامعه، از بالا بر سر مردم شکل بگیرد. یکی دیگر از شخصیت های شناخته شده، لاواروف، مهاجر روسی بودکه در سوئیس زندگی می کرد او پیش تر در دانشگاه نظامی سن پترزبورک تحصیل کرده بود و بمانند باکونین از جوانان روسی میخواست که برای ایجاد یک انقلاب اجتماعی توسط مردم باید با خود مردم ارتباط نزدیک بر قرار کنند(ص 47-40). باید توجه کرد در آن زمان بسیاری از فرزندان خانواده های ممتاز و تحصیل کرده به مدرسه نظامی تزاری میرفتند گر چه این پرستیژی برای افسران بود اما بخاطر روشنفکری اشان همواره برای آینده کشورشان صاحب نظر بودند.

شوب چند موضوع دیگر را در ارتباط با لاوروف میآورد که تا حدی با افکار آنارشیک منطبق نیست و این احتمالا از ناپختگی نظرات خود لاوروف و هم ناآشنایی شوب با تاریخ آنارشی می باشد که به بررسی بیشتری نیازمند است اما هدف من در اینجا این است که خواننده تا حدی از اوضاع و احوال آنزمان روسیه حسی بدست آورد تا تحولات انقلاب اکتبر برایش قابل درک تر باشد. بطور نمونه شوب در این دوران 1870 از دو جریان فکری دیگر نام می بردکه بدون شک و حتی تا حدی به نظر خود او بر روی لنین و سیر تحولات انقلاب تاثیر گذار بوده است. البته نظرات این افراد در منتخبات باکونین bakunin on anarchy به ترجمه و تدوین sam dolgoff به زبان انگلیسی آمده است. یکی از این افراد سرگئی نچایف است که مملو از شور توطئه سازی و ویرانگری بود و این روش را به صورت ماکیاولی با زیر پا گذاشتن هر گونه اخلاق انسانی در بین جنبش دانشجویی اشاعه میداد. او گر چه جوان بیست و چند ساله ای بود اما اعتقاد به دیکتاتوری و خشونت علیه هر مخالفی را که با او هم نظر نمیشد جایز میدانست. نچایف دانشجوی مبارزی بنام ایوانوف را با توطئه به قتل رساند که باعث لو رفتن سازمان مخفی نظامی او شد و حدود سیصد نفرشان توسط دستگاه تزاری دستگیر شدند و خودش به سوئیس فرار کرد اما بر طبق قرارداد استرداد روسیه و سوئیس او را به روسیه برگرداندند و به بیست سال زندان محکوم شد و در سال 1883 در زندان قلعه پتروپاولوسک در گذشت. = نچایف عقیده داشت که به جز رهبران{یک سازمان انقلابی}سایر اعضای آن سازمان باید یک آلت دست محض برای رهبران آن باشند. فریب دادن اعضاء و غارت کردن آنها، حتی قتل آنان نیز در صورت لزوم مجاز است. چرا که اعضاء فقط وسیله ای برای اجرای توطئه ها و دسیسه ها هستند. منافع “آرمان” ایجاب میکند که یک رهبر بتواند تسلط مطلق بر اعضاء{سازمان} داشته باشد، هر چند که این امر خلاف میل خود اعضاء باشد. نچایف از این جسارت بهره مند بود که بگوید “خوب، این روش کار ماست. ما تمام آن کسانی را که این روش را نمی پسندند و از بکار بستن آن اجتناب دارند در شمار دشمنان خود میدانیم. به عقیده ما، فریب دادن و بی آبرو کردن تمام کسانی که حاضر نیستند در تمامی راه با ما همسفر شوند، یکی از وظایف ما به شمار می آید” اما شوب به شکلی انحرافی آموزه های نچایف را به باکونین نسبت میدهد آنهم به این دلیل که او صرفاً مدت کوتاهی در نشریه عدالت مردم برای نچایف مقاله نویسی می کرد بدون اینکه از نقشه ها و افکار پلید او واقف باشد. ضمن اینکه شوب در همان صفحه 44 نظر باکونین را در افشای نچایف آورده است=….که او فردی بسیار خطرناک و معاشرت با او میتواند نتایج مرگباری داشته باشد و روش هایش نفرت انگیز هستند…= اپس شوب در صفحه 43 به اشتباه اگر که نخواهیم نظر او را مغرضانه تلقی کنیم، نوشته است =نچایف و باکونین در =گزیدۀ آموزه های= خود چنین نوشتند: (همان مطالبی که به اختصار در بالا از نچایف ذکر شده است).

نچایف در سال 1847 بدنیا آمده و عمر بسیار کوتاه و رقت انگیزی داشت اما حقیقت این است که بعد از سرکوب دانشجویان توسط تزار در سال 1869 نچایف که 22 ساله بود به سوئیس فرار کرد و در آنجا با باکونین آشنا میشود و چهره یک شورشی واقعی را از خود نشان میدهد و اهداف جاه طلبانه و سرکوبگرانه خود را در خفا نگاه میدارد و با حمایت باکونین نشریه ای در داخل روسیه راه می اندازد. او برخی از پرونده های باکونین را میدزدد و جزوه ای با عنوان گزیده آموزهای انقلابی مخفی را در سال1869 انتشار میدهد که اساسا ربطی به نوشته های باکونین که با همین عنوان در سال 1866 مطرح کرده بود، ندارد. دیری نگذشت که باکونین از توطئه های او در داخل روسیه و حتی از نقشه اغفال دختر گِرتسن برای اخاذی با خبر شد که باعث تمام شدن این رابطه شد. نچایف حتی بر این باور بود که باید عده ای بعنوان افراد نفوذی در درون سازمان جاسوسی تزار استخدام شوند. به هر حال باکونین در چندین مورد نسبت به این قضیه مطلب نوشته است که چقدر غم انگیز و حقارت آوره که این جوان توانست ما را تا مدتی خام کند و هیچ چیز بهتر از گفتن حقیقت برای درمان اشتباه امان نیست.(ص14-12 و 389-387 از منتخبات باکونین). در همین منتخبات آمده که لاوروف هم با نظرات آنارشی کاملاً موافق نبوده است و در روزنامه طرفدار جنبش پاپولیسم اجازه نگاش به آنارشیست ها داده نمیشده است. به هر صورت شوب در کل کتابش اساسا موضوع جنبش آنارشیک را در روسیه حذف کرده است. قابل ذکر است که حتی مارکس در کنگره انترناسیونال کارگری تلاش کرد تا از موضوع نچایف علیه آنارشیست ها بهره برداری کند اما مدتی بعد نظرش را پس گرفت.

در مورد باکونین مختصرا بگویم که او در سال 1814 در روسیه بدنیا آمد وتا پایان سال 1951 هنوز خود را آنارشیست نمیدانست و بهترین دوران بلوغ فکری اش بعد از 1870 بود که کتاب دولتی ها و آنارشی را مینویسد او دولت کمونیستی مارکس و دیکتاتوری پرولتاریا را به دیکتاتوری سرخ تشبیه میکند که هر گونه آزادی ای را در جامعه سلب میکند. باکونین در سال 1876 در شرایط سخت مریضی فوت میکند. با توجه به جنبش های افقی و آنارشیک رشد یافته نسل معاصر، نقدهای متنوع ای از گرایشات مختلف آنارشی به باکونین آن دوران میشود. طبعا نمیتوان منکر شد که حتی آنارشیست¬های سال های1850 بتوانند از گرایشات اخلاقی مرد سالاری مبرا باشند. تشکیل انجمن های برادری و نوع برخورد نظرهای تند و تعصبی، فضای رزمی و مرد محوری جامعه، خود گویای بی توجهی به نقش زنان در آن زمان بوده است. اما انتقادهای رسای باکونین و یارانش به ساختار سرمایه و کلیسا، قدرت سیاسی، نظام ارتش و سازمان کشوری، حزبی، دولتی کمونیستی و پارلمانی همچنان قابل ارج می باشد. ضمن اینکه جنبشهای آنارشیک امروزی، مدام به تجارب مستقیم خود تکیه میکنند نه اینکه فعالیت هایشان را با یک سری تئوری های پیش ساخته قالب بندی کنند آنها به خلاقیت های آزادیخواهی یکدیگر در هر فرم و زمینه ای ارزش قایل هستند و رئیس و اربابی در بینشان وجود ندارد آن ها درست در آنسوی مکانیزم های رتبه بندی، مناسبات پرستیژی و بوروکراسی و نخبه گرایی سرمایه داری چپ و راست و مرد سالاری قرار گرفته اند و این تجارب مبارزه مستقیم و آزادی اندیشه آنارشیک به راحتی بدست نیامده است. برای درک بیشتر از تاریخ آنارشیک اگر کسی ضرورتش را حس میکند کافیست به یک بررسی مقایسه ای بپردازد و خود را ملزم بداند که هرگونه نقدی جایز است و در این زمینه تشویق هم میشود زیرا ما نیازی به قهرمان سازی از کسی نداریم و همگی تشنه رشد و شکوفایی هستیم.

فرد دیگری که مثل نچایف بر لنین تاثیر گذار بوده تِکاچف است که مدتی در زندان های تزاری به سر می بُرد و در سال 1874 به سوئیس رفت و با نچایف همکاری نزدیک داشت. او به دیکتاتوری یک اقلیت انقلابی اعتقاد داشت که سریعا باید قدرت دولتی را به شیوه قهرآمیز در دست گروه خود متمرکز سازد(ص46 ، شوب).
در سال 1876 دولت روسیه برای اینکه ازنفوذ انقلابیون مهاجر بر روی دانشجویان خارج ازکشور بکاهد همه را به کشور باز خواند. طرفداران باکونین سازمان آزادی و زمین را تاسیس کردند و این فرصت مناسبی بود تا آنان ایده های آنارشی و انقلاب اجتماعی از پایین را به درون دهقانان و کارگران ببرند. آنان به دهقانان شیوه های مقاومت منفی و به کارگران روش های اعتصاب را پیشنهاد میدادند. آنان ایجاد یگان های رزمی و مخفی را برای بر پایی قیام ها ضروری میدانستند و حتی کسانی هم بودند که از ترور رجال دولتی پشتیبانی می کردند. این سازمان در سال 1879 به دو جریان فکری تقسیم شد. گروه کوچکتر حزب نو سازی گذشته را به ریاست پلخانوف شکل داد و دیگری حزب اراده مردم را که بر عکس اولی کاربرد مبارزه مسلحانه را لازم میدانست اما هر دو جریان بر جنبش سوسیالیستی دهقانان باور داشتند. حزب اراده مردم از مصادره زمینداران بزرگ حمایت می کرد و همچنین ایده برپایی مجلس موسسان برای انتخابات آزاد دمکراتیک را در آینده ای نزدیک ترویج میداد. آنها مارس 1881 تزار آلکساندر دوم را ترور کردند و آلکساندر سوم پنج نفر از اعضای این گروه را اعدام و بسیاری را روانه سیاهچال ها کرد. حتی پلخانوف، آکسلرد و غیره به خارج از روسیه فرار کردند و گروه نجات کارگران را تشکیل دادند که به نشر و پخش نظرات مارکسیسم برای انقلاب کارگران صرفنظر از اکثریت دهقانان پرداختند (ص49). متاسفانه شوب دقت عمل لازم را در تفکیک نظریه آنارشیک از حزب اراده مردم را به درستی مطرح نمیسازد، معلوم نیست چرا سازمان آزادی و زمین در انشعاب، هر دو حزب شدند و جلوتر هم مینویسد حزب اراده مردم با باکونین مرزبندی داشت. بنابر این احتمال میرود که آنان به نظریه لاوروف و گرتسن گرایش داشته اند که همواره تاکید می کردند حکومت سوسیالیستی اگر آزادی های اجتماعی و سیاسی را نادیده بگیرد به استبداد کمونیستی تبدیل میشود. از همین جهت لاوروف درک نمی کرد که تملک قدرت حکومتی به همان دیکتاتوری اقلیت ختم میشود و فرصت طلب ترین، جاه طلب ترین و مطیع ترین افراد جامعه به فوریت شوق وفاداری و خدمتگذاری به دولت وقت را نشان میدهند و تنها عده ای دستچین شده در هرم قدرت قرار میگیرند و هر چه بیشتر به سوی تثبیت و تمرکز موقعیت ویژه گروه ذینفع خودشان گام بر میدارند. خود لاوروف در صحفه 47 میگوید: سیر تاریخ تا کنون نشان داده که حتی بهترین رهبران در رسیدن به قدرت فاسد شده اند چرا که اعتدال را رعایت نکردند. لاوروف مثل بسیاری دیگر، مسئله نحوه دمکراتیک اداره حکومت، سرمایه و ارتش و… را از خصوصیات شخصی افراد میپندارد که اگر یک شخصی، سرمایه دار و یا ژنرال مهربان و منصفی باشد جامعه در رفاه زندگی خواهد کرد. او آگاهانه از قبول ماهییت عمل کرد اهداف ساختاری مناسبات دیوانسالاری قدرت و سرمایه تفره میرود چون او مزه اعمال قدرت بردیگری را بعنوان یک سرهنگ قبلی ارتش و رئیس گروه انتشاراتی نشریه اش در سوئیس را چشیده است و تمایل او به داشتن موقعیت برتر بر دیگری آشکار میشود. پس این دیگر ربطی به اخلاق ندارد. یک آدم گرسنه اگر خوش اخلاق هم باشد آیا شکمش سیر میشود؟ یک ژنرال خوش اخلاق حاضر است ارتش را منحل کند. یک رئیس مایل است جایش را با زیردست خوش اخلاقش عوض کند. انسان آزادی اش را میخواهد که از استثمار و اجرای دستور بعنوان وظیفه رها شود پس مسئله بر سر نابرابری های طبقاتی، فرهنگی، جنسی و…است از این لحاظ جایگاه فکری باکونین با مارکس حزبی دنیایی تفاوت کیفی دارد. از این جهت امثال لاوروف و گرتسن با نوساناتی در افکارشان، بیشتر به جمهوری دمکراتیک گرایش داشتند و نه جامعه کمونی و آنارشیک.

********************

منبع :

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصرجنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک ،  م-ع

لنین در هرم قدرت و ترور

لنین در هرم قدرت و ترور

لنین رهبر حزب بلشویک یک دیکتاتور بتمام معنا بود به راستی در طول تاریخ و شروع قرن مدرن هیچ حکومت خودکامه¬ای تا به این حد مردمان خودش را شکنجه و آزار نداد. مرد جاه طلبی که برای تملک قدرت حاضر شد به هر دسیسه و فریبی روی آورد و ابتدایی¬ترین خصلت های انسانی را زیر پا له کند و برای رسیدن به شهوت قدرتی اش، وجدان انسان و انسانیت را به هیچ بشمارد. لنین برای ایجاد چنین ساختار قدرت سیاسی ای از هر تاکتیک، مصالحه، ائتلاف و نیرنگی برای پیش بردن مقاصدش بهره می جست و تا آنجا پیش میرفت که حتی کوچکترین پیشنهاد و نظریه مدارا جویانه و مسالمت آمیز سرسپردگانش را در ارتباط با دیگر نیروهای مبارز اجتماعی را بر نمی¬تابید و از هر تهدیدی برای تغییر نظر آنها استفاده می کرد. رادولف راکر آنارشیست دلسوز جامعه بشری در اوایل قرن ببیستم می نویسد: ماکیاولی چهار قرن پیش همین اصول حفظ قدرت را مثل دستور عمل آشپزی به شاهزاده های دربار یادآوری می کرد که آزادی در جامعه معنی ندارد بلکه این آزادی عمل یک رهبر، قهرمان و ارباب باهوش است که باید از هر وسیله ای برای حفظ قدرت استفاده کند و اگر لازم میداند دست به کشتار وسیعی بزند و عواطف عدالت جویانه را به کنار بگذارد زیرا سیاست اخلاق نمیشناسد و تنها به حفظ قدرت سیاسی اش بیاندیشد. اگر چنین انگیزه و منطق آهنینی از قبل دریک قهرمان شکل نگرفته نباشد، بزودی توسط دیگران نابود میشود. دولت تنها در دست یک مرد مقتدر میتواند پایدار بماند زیرا مردم اکثراً با چشمانشان و نه عواطفشان سیمای قدرت شما را مورد قضاوت قرار میدهند بنابر این، زیر دستان شما باید به خود اجازه دهند که از هر گونه سموم(حیله) و خنجری برای تقدس و حفظ قدرت سیاسی بهره جویند بی¬آنکه تحت تاثیر اخلاقیات قرار گیرند. اما ماکیاولی به هیچ وجه نقش معنویات را بعنوان شگرد سیاستمداری فراموش نمیکند وقتی که میگوید، از زبان حاکم و شاهزاده، عناصر معنوی مثل حقیقت،آرمان، انسانیت، بخشش و تقدس برای انجام هر عملی، لحظه ای هم نباید دور بماند زیرا این ظاهری است که به قدرت شاهزاده حالتی روحانی و ستودنی میدهد وآنگاه اعمالتان برای نتیجه گیری از قدرت برای گله مردم همواره قابل احترام و شجاعانه محسوب میشود. (ص 101- 96 از کتاب انگلیسی، ناسیونالیسم و فرهنگ).

از نظر لنین آزادی یعنی اطاعت محض از اصول دیکتاتوری پرولتاریا که او خودش را رهبر آن میدانست. در واقع این ترم و واژه سنگدلانه دیکتاتوری را مارکس به طور ناشیانه و فریبکارانه ای به اسم کارگران جا انداخت که توهینی بزرگ به جامعه انسانی محسوب میشود مارکس اساسا نخواست که زنجیره ساختار مخوف دولت و قدرت سیاسی را بعنوان ماهییت اصلی فرایند استبداد و استثمار بشناسد و به نقد های باکونین و مالتستا و جنبش آنارشی زمانه اش کم بها داد گویی اینکه ماهییت ساختار دیوانسالاری دولت بعنوان ابزار سرکوب، شکنجه، اعدام، کنترل و استثمار در دست دولت کمونیسم مزه اش با سرمایه داری فرق میکند البته تا سال 2009 در کشورهای معاصر کمونیستی چیزی جز اعمال خشونت و سرکوب آزادی ها، اندیشه انتقادی و عمل انتخاب آزاد زیستی مردم نبوده و نیست. اما لنین این واژه دیکتاتوری را قاپید و با وعده آزادی برای کارگران، حکومت استبدادی مطلق سرمایه داری چپ کمونیستی را جایگزین کرد و مناسبات شورایی آزاد انسان ها را قلع و قمع کرد و چنان ساختار اختناق دولتی¬ای را پی ریزی کرد که عواقب شومش نه تنها بر روسیه بلکه بر سراسر جهان همچنان سایه انداخته است. به هر حال این موضوعی آشکار است که احزاب و دولت ها همواره تلاش میکنند از اعتراضات و اعتصابت کارگران، معلمان، زنان و…به نفع مالکیت قدرتی، گروهی و فرقه ای خودشان بهره برداری کنند و نگذارند که مردم به مناسبات شورایی مستقل تصمیم گیرنده خود دست یابند، چنانکه تاریخچه حزب لنینیسم هم همین بوده است که کارگران و بقیه اقشار اجتماعی را زیر سلطه خود قرار دهند. اما دولت لنین یک فرق اساسی با تمام دول عصر خودش داشت که کوچکترین و ابتدایی ترین فعالیت¬های آزادی بیان، مطبوعات، اعتراضات، اعتصابات و… را به بیرحمانه ترین شکلی سرکوب می کرد چرا که دولت و حکومت استبداد خود را مظهر مطلق آزادی می پنداشت و میراثی را از خود باقی گذاشت که همه برای کسب قدرت سیاسی یکدیگر را دریدند و جامعه را در خون غرق کردند. درست همان نقدی را که روزا لوکزامبورک در ابتدا به لنین در کنترل کردن جنبش کارگری مطرح می کرد در حالیکه خودش هم در مجموع اسیر چها چوب خشک حزب ایدئولوژیکش بود و صدمات ناروایی خورد. اما لنین یک استراتژیست زیرک، خبره و موقعیت سنجی بود که میدانست چگونه از اوضاع سیاسی زمانه اش بهره برداری کند. برای او هدف تنها کسب قدرت حکومتی بود و یک گروه حرفه ای سیاسی را زیر یک پرچم خشک اصولگرایی مذهبی مارکسیسم با شعارهای انسانگرایی و آزادی کارگران برای رهایی از ستم دولت تزاریسم جمع کرده بود. تمام آپوزیسیون های جناحی قدرتی و دولتی تا کنون همواره با مبارزات مردم هم صدا شده اند تا به نام ایجادآزادی و امکانات رفاهی زندگی بهتر در جامعه، بر خود همان مردمان حکومت کنند. از این جهت لنین با فضای سیاسی اجتماعی دورانش آشنایی کاملی داشت و بسیار پر کار، پر انرژی و یک بعدی بر روی مسایل ایدئولوژیک مارکسیسم قدرتی بعنوان حربه ای در ظاهر منطقی، بی وقفه می کوبید. اما او مارکس نسبتا انسانگرا را بخاطر شهوت بیش از حد جاه طلبانه خودش به یک غول بی شاخ و دم تبدیل کرد و ضعفهای بیشمار اندیشه مارکس را یکسره چاشنی قدرت خواهی حزب بلشویک مردسالارانه کرد. در حالیکه مارکس با وجود دگماتیسم ایدئولوژیکش هنوز در برخی زمینه های فکری مثل هر انسان اندیشمندی به تردید و بازنگری روی آورده بود و نهایتا معتقد بود پراتیک مبارزه انقلابی انسان ها در جهت آزادی های اجتماعی اشان بتدریج نظریات کهنه و فرسوده درون جامعه را کنار میزنند و مردم با آزادی عمل بیشتری در ساختن جامعه سوسیالیستی مستقیما به مشورت و تصمیم گیری می پردازند و به شیوه های سالمتر زندگی دست میابند. نه اینکه خود انسانها بخاطر نظریات و مطالبات متفاوتشان از طرف یک گروه سلطه گر حذف فیزیکی و سلاخی شوند.

********************

منبع :

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصرجنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک ،  م-ع

بریا کمیسر عالی سازمان مخوف پلیس چکا

بریا کمیسر عالی سازمان مخوف پلیس چکا

او در سال 1899 بدنیا آمد و مثل استالین یک گرجی بود در انقلاب اکتبر 1917 سریعا به بلشویک¬ها پیوست. اوت 1920 مدیر امور کمیته مرکزی آذربایجان شد. او با حمایت بیش از حد اورجونیکیدزه کمیسر عالی ارتباطات و دبیر کمیته حزبی منطقه زاکرایکوم (ماورا قفقاز) که یکی از سه یار اصلی استالین و جز دایره اصلی حزب کمیته مرکزی بلشویک و یار لنین هم بشمار میرفت، بسرعت در مقامش پیشرفت کرد و اخبار پاکسازی را مدام بگوش استالین و طبیعتا لنین از طریق اورجونکیدزه در کاخ کرملین میرساند. بریا در سال 1921 بعنوان رئیس بخش عملیات سری و معاون چکای آذربایجان، سیاست عملیات گروه سه نفره ترور معروف به ترویکای را برنامه ریزی کرد که خرابکاران و مخالفین حزب بلشویک را درجا میکشتند و جو ترور وحشتناکی ایجاد شد. عملیات چکای آذربایجان بحدی بیرحمانه شد که حتی اعتراض دیگر بلشویک های آذری را بر انگیخت. در بهار 1921 کدوروف معاون اول دذرژینسکی (رئیس مخوف چکای روسیه) و رئیس حوزه عملیاتی مسکو (محافظ لنین و کاخ کرملین) و دوست نزدیک استالین پس از بازدید جمهوریها، تقاضای برکناری بریا را بخاطر بی پروایی های بیش از حدش در کشتارها که باعث مرگ بیشماری از مردم شده بود، داد. اما بطور عجیبی این مسئله نه تنها انجام نشد بلکه او بخاطر کشتار وسیع اش از سوسیالیست های انقلابی چپ (بزرگترین سازمان چپ انقلابی که در میان کشاورزان، سربازان، و ملوانان پایگاه عظیمی داشت و به آزادی شوراهای دهقانی اعتقاد داشتند) درجه افتخار شجاعت و یک ساعت طلا گرفت. و همان سال 1922 (در 23سالگی) به درخواست شورای کمیسرهای خلق آذربایجان از طرف پلیس سیاسی مسکو چند قبضه تفنگ خودکار به او اهدا شد. گر چه کمیسر کدوروف و پسر کوچکش ایگوز در چشم مردم مسکو به جلادان امنیتی بیرحم بلشویک معروف بودند اما همانها در سال 1939 هر دو توسط بریا و استالین بعنوان خائنین اعدام شدند (ص 46-20 از کتاب بریا ، نوشته امی نایت ترجمه جمشید شیرازی).

بریا بیشتر جاسوسان و ماموران امنیتی را از طریق کامسومول( جامعه جوانان کمونیست) دستچین می کرد که بعدها همه به شبکه نیرومند وفادار به او تبدیل شدند(ص52). بریا چون جوان تازه بقدرت رسیده ای بود مورد حسادت برخی از رقبای وفادار حزب بلشویک هم بود اما کمیسرهای عالیمقام بلشویک او را بخاطر نابود کردن “مخالفان بلشویک”، “ضد انقلاب” ، “دشمنان خلق” ، “دشمنان پرولتاریا” و… ستایش می کردند. اما بریا در درون از گاردهای قدیمی بلشویک که جایگاه ویژه تری نسبت به او داشتند، خوشش نمیآمد وسرسپردگی خود را همواره به استالین نشان میداد و در رابطه با کشمکشهای درون قدرتی بلشویک برای باند استالین خبرچینی و جاسوسی می کرد. در کتاب دولتی در دولت اثر بسیار ارزنده یِوگنیا آلباتس به ترجمه مهدی پرتوی همین سیاست های خوفنا ک چکیستها را از طریق رجوع به اسناد، آرشیوها، گزارشات کمیسرها و غیره مستدل کرده که من لزومی به نوشتن شماره مدارک بایگانی که اکثراً به زبان روسی است در اینجا نمی بینم، همینطور کتاب استالین، شکستها و پیروزیها به نوشته دمیتری ولکوکونوف به ترجمه پرویز ختایی. البته دمیتری ریاست موسسه تاریخ نظامی شوروی را بعنوان یک کمیسر عالی سرلشکری بعهده داشته و مشاور ارشد نظامی بوریس یلتسین هم بوده است و طبیعتا از چنین کسی انتظار نمیرود که از لنین رهبر و بنیانگذار دولت کمونیستی روسیه در مجموع قدردانی نکند و سرکوب جنبش های اعتراضی توسط لنین را بسیارکمرنگتر نشان دهد. اما او اسنادی را رو میکند که برای نتیجه گیری ما از حقایق کاملاً سودمند است. دوستان میتوانند به همین چندین اثر ترجمه شده مراجعه کنند که باندازه کافی گویاست و در مقایسه با کتب بیشمارانگلیسی بغیر از تفاسیر طولانی در جزییاتشان، در مجموع نسبت به توصیف واقعیات، مشابه هستند. البته منتقدین با صلاحیت روسی و غیر روسی باندازه کافی هستند که کسی وقتش را صرف نوشته های مامورین سازمان سیا در مورد تاریخ چکای روسیه نکند که بهره برداری های دمکراسی پسند غربی را غالب کنند و توطئه های غرب را خوش رنگ نشان دهند. بسیاری از گزارشگران و نویسندگان شوروی مثل خانم آلباتس در دوران گلاسنوست (حقیقت گویی و یا فضای باز سیاسی) این شانس را یافتند که به برخی از این اسناد روسیه دست یابند، بخصوص بعد از کودتای جناحی از قدرت به همراهی کمیسر وزارت امنیت کشور، کا. گ. ب. ( چکا) علیه حزب کمونیست گور باچف در سال 1991 که اوضاع جامعه را تا حدی بهم ریخت و ساختمان ستاد چکای (یوبیانکا) مخوف در مسکو مورد یورش مردم قرار گرفت اما نهایتا از زیر ضربه اساسی نجات یافت.

امی نایت مینویسد خونریزی ها و کشتارهای دسته جمعی از سالهای1919 تا 1923 آنقدر بطرز وحشتناکی در ماورای قفقاز بالا گرفت که همه را در گورهای دسته جمعی می ریختند آنهم بدون هیچگونه حق مراسم سوگواری اگر کسی هنوز از طرف خانواده هایشان زنده باقیمانده بود. صدها هزار نفر به تبعید و اردوگاهای کار اجباری فرستاده شده بودند که بسیاری ازکودکان و زنان بسرعت میمردند. خانم تسیتسانا چولوکاشویلی یکی از زندانیان، که در سال 1924 مدام بهمراه مادر خواهرش بازجویی و شکنجه میشدند تا چکا پدرشان را که یکی از مخالفین بود، دستگیر کند، میگوید: در یک شب چکیست جوانی متوجه شد که پدرش یکی از زندانیانی است که قرار بود اعدام شوند. وقتی به آن چکیست دستور دادند که پدر خود را بکشد ولی او دو مافوق خود را کشت و آن شب صدها کمیسر کوچک و بزرگ عیاشی خونینی را در زندانها براه انداختند و “خیابانها از خون سرخ شده بود” (ص58). حتا دومبادزه یار وفادار سازمان چکا و بریا میگفت که بریا در همه شکنجه ها و اعدامها مستقیما شرکت می کرد. فراموش نکنیم بعد از مرگ استالین از برخی از آن مردمان (اگر که کسانی از خانواده شان برای پیگیری شکایات باقی مانده بودند تا درعبور از دالان های خفه کننده بورکراسی قدرت جسارت نشان دهند) اعاده حیثیت شد. آنچه مسلمه، رهبری حزب برای تمامی این سرکوبها و بیرحمی ها پشت سر آنها ایستاده بود چنانکه میخاییل کاخیانی عضو کمیته مرکزی گرجستان از چکیست ها بخاطر کارهای درخشانشان قدردانی می کرد: ” بگذار همه بخاطر داشته باشند که رژیم شوروی با کسانیکه سازمان دهنده شورش تلقی میشوند بی ملاحظه وبیرحمانه رفتار میکند…..اگر ما آنها را اعدام نمی کردیم علیه کارگران گرجستان جنایت بزرگی انجام داده بودیم. با منشویکهای پست و بزدل، تنها با زبان انقلابی و بیرحم میتوان سخن گفت” .(ص58).

این فقط فریاد بریا نبود که میگفت ما تمام روسیه را از مخالفین بلشویک پاکسازی خواهیم کرد بلکه این پروژه حزب بلشویک بود که از اول انقلاب اعلام کرد ما در ارتباط با اصول مارکسیسم و خط پرولتاریا کوچکترین سازشی را بر نمی تابیم و برخوردی خشک، محکم و بیرحمانه ای را در برابر مخالفین حزب بلشویک خواهیم داشت. اما لنین در اوایل 1923 که بشدت از بیماری رنج میبرد سایه شوم چکا را در دیوانسالاری قدرتش کاملاً حس کرد و از تروتسکی کمیسر جنگ (نفر سوم قدرت) خواست برای کنترل چکا به منطقه ماورا قفقاز (ارمنستان، آذربایجان، کرجستان و…)برود و این زمانیست که استالین کمیسر عالی آن منطقه بشمار میرفت البته ضمن داشتن چندین مقام قدرتی دیگر از جمله دبیر اول حزب بلشویک، از این جهت تروتسکی خواهان درگیری با استالین نبود و این پیشنهاد را رد کرد. سخن کوتاه، بعد از 1932 دیگر استالین تنها قدرت مطلقه روسیه و بریا در 33 سالگی بنظر مهمترین قدرت پشتیبان او بشمار میرفت و تروتسکی سه سال بود که از کشور شوراها اخراج شده بود و دیگر یاران دست اول لنین هنوز بر سرنوشت خود آگاه نبودند که به چه وضع وحشتناک و رقت انگیزی تا پایان دهه 1930 زندانی و شکنجه خواهند شد و به چه اعتراف نامه های ننگینی که تن نخواهند داد و نهایتا بعنوان خائنین به بلشویک و پرولتاریا به جوقه اعدام سپرده خواهند شد و برخی از آنها حتی تمام خانواده هایشان سر به نیست شدند. این در شرایطی است که تمام نیروهای جوانتر شبکه های پلیس امنیتی و جاسوسی چکا در بدنه دیوانسالاری قدرت اختاپوسی دولتی، زیر نظر استالین، بریا، کیروف ،کامینیسکی،اورجونیکیدزه، مولوتوف، کوگلیدزه،ایتینگون، کوزمیچف و….جامعه را خفه کرده بودند. بخصوص در منطقه زاکرایکوم(ماورا قفقاز) انجمنها، میادین، ورزشگاه ها و کتابخانه ها بنام بریا نامگذاری شده بود. کتب درسی مملو از عظمت و کارهای درخشان پدر پرولتاریا استالین شد و تمجیدهایی که بریا از استالین کرده و کتابهایی که بریا در مدح این رزمنده گرجستانی و تحولات روسیه نوشته و اینکه او استالین را بعنوان شخصیتی مهم در منطقه زایکراکوم معرفی وآنجا را به پایگاه موثر بلشویکها تبدیل کرد البته این کتابها را خود او هم نمی نوشته اما اعتبارش را او میگرفت زیرا او سردبیر و مدیر موسسه مارکس و اانگلس در تفلیس محسوب میشد، و اگر از طریق جاسوسانش متوجه میشد در محافلی برخی نویسنده ها حرفی زده اند بفوریت اعدام و خانواده هایشان تبعید میشدند. بریا در 29 مارس 1949از جانب شورای عالی اتحاد شوروی در روز تولدش نشان افتخار لنین را دریافت کرد(ص267).

دایره قدرت استالین، مالنکف، مولوتوف دو یار قدیمی بلشویک به همراه بریا مدام خطرات شکل گیری جناح های قدرتی علیه خودشان را بررسی و در نطفه خفه می کردند. کسانیکه از استالین و بریا در محافل مختلف کشوری مدام تعریف و تمجید نمی کردند مضنون واقع میشدند و شبکه جاسوسی پرونده سازی ها آغاز میگشت. اورجونیکدزه رابط اصلی و قدیمی بلشویکی استالین و لنین که بریا را به قدرت رساند با او اختلاف پیدا میکند. استالین از اینکه قدرت های دور و برش بجان هم بیفتند و تضعیف شوند استقبال می کرد تا مبادا علیه خود او توطئه کنند از این نظر از ترس کودتا علیه خودش هرگز جانشینی را از قبل برای خود انتخاب نکرد. در سال 1937 برادران اورجونکیدزه که کمیساریای عالی صنایع سنگین روسیه بودند دستگیر شدند، پیاتیکف معاون اول او محاکمه و اعدام شد و” در18 فبریه یک روز پیش از گشایش جلسه عمومی، اورجونیکدزه پس از یک مشاجره سخت تلفنی با استالین خود را با گلوله کشت”(ص128). و همسرش از خشم، بریا را یک موش کثیف لقب داد. عزیزان توجه کنند وقتی کمیسرهای عالی خلق از درون دفتر سیاسی حزب، کمیته مرکزی و وزیران دولت شوراها و ارکان قدرتی زیر ساختاری هرمی تصفیه میشدند اساسا تمامی شبکه ارتباطی قدرتی آنها که به صدها و گاهی به هزاران نفر در کل کشور میرسید همگی معدوم، تبعید و جابجا میشدند و این شامل خود چکیست های ارتباطی آنها و خانواده هایشان هم میشد.

سرانجام استالین میبایست فکری هم به حال بریا این موش کثیف هم می کرد که از قدرت گیری او به هراس افتاده بود. در دسامبر 1949 خروشچف که دبیر اول حزب جمهوری اوکراین بود از طرف استالین برای مقام شاخص دبیر اول مسکو و هم کمیته های حزبی منطقه ای انتصاب میشود و در عین حال او یک عضو کامل دفتر سیاسی حزب هم بشمار میرفت. او در اولین حرکت روند طبیعی تثبیت قدرت سیاسی به تصفیه تمامی دستگاه حزبی مسکو برآمد و نامزد های خودش را جایگزین کرد که هشداری قوی به موقعیت بریا و مالنکف و مولوتوف بود(ص272). خروشچف در پی تصفیه های کشنده حزبی سالهای 1937 تا1939 که اکثر رجال قدرتی بلشویک دستگیر و اعدام شدند، سود برد و مقام های بالاتر را کسب کرد و به دفتر سیاسی حزب گمارده شد. اسناد بایگانی به روشنی نشان میدهد که او دستورات مرکزیت رهبری را کاملاً اجرا می کرده است(ص398). بریا و استالین تضادهای قومی جمهوری ها را به حربه ای مناسب برای سرکوب مخالفین خود در درون و بیرون ساختار حزب تبدیل کرده بودند. بطور نمونه منشویکهای خوب و با وفا را وارد سازمان چکا می کردند و از طریق جاسوسی با اخبار متناقض آنها را بجان هم می انداختند و با وعده به برخی از آنها شورشهای محلی دیگری را تار و مار می کردند و تقریبا در زمینه فرهنگی هنری و آموزشی و… همین حربه های کثیف با اشکال بیرحمانه تری انجام میشد که تمامی پیکره دولت شوراها و جامعه را به مناسبات انگلی فرصت طلبی سود جویانه ای تبدیل کرده بود . اینجاست که آتش خون و خونریزی و انتقام و جدایی طلبی در دل این مردمان ریشه دواند هر چند آنان دولت مرکزی را بانی میدیدند ولی نهایتا در زمان فروپاشی دولت ضد شوراها در زمان گورباچف، منطقه ها در نیاز به استقلال بدام دولت های جدیدی افتادند که سرانشان همگی توسط سازمان چکا کار کشته شده بودند.

سالهای بعد از 1949 تا مارس 1953 زمان مرگ استالین، بگیر به بندهای زیادی رخ داده است. روسیه به بمب اتم دست یافته و با قدرت بیشتری به تصفیه و اعدام مخالفین حزبی در کشور های سر سپرده و رابط های داخلی آنها میپردازد. کودتاهای درونی و بیرونی مرتبا در ورشو، پراگ، چک وبرلین و غیره به صورت حذف های فیزیکی خاموش انجام میگیرد. تمام کادرهای عالی دور و بر استالین احساس خطر حذف شدن خود را دارند. دمیتری حتی معتقده که استالین از جانب خروشچف هم احساس خطر می کرده است. یک هفته قبل از مرگ استالین همگی از جمله بریا،مالنکف، بولگانین و خروشچف با او در کرملین به تماشای فیلم رفتند در حالیکه در خفا کودتا ها در شروف وقوع بود. اما در دوم مارس سکته مغزی، استالین را فلج میسازد و فرم های توطئه به هم میریزد. استالین از ترس و بد بینی، دکتر هایش را در چند سال اخیر دستگیر و تعدادی هم اعدام شده بودند. هیچکس تلاشی برای نجات او نمیکند و همه به بفکر باندهای قدرتی خود بودند. پنجم مارس 1953 استالین میمیرد. مولوتف، بریا و مالنکف سه یار اصلی او در مراسم خاکسپری او سخنرانی کرده و او را ستودند. اما مدتی بعد بر خلاف تصور بریا، مالنکف رئیس شورای وزیران و مولوتف به همراهی خروشچف در مجمع عمومی شورای کمیساریای خلق، بریا را بدون اینکه خبرش پخش شود دستگیر میکنند. بریا بزودی اعدام میشود و متعاقب آن دو مقام برجسته پلیس امنیتی از گارد های شخصی استالین وکمیسر های خلق، اسلانسکی، گمیندر و نه نفر دیگر از یاران بریا زندانی و اعدام میشوند.( ص320- 306از کتاب بریا ).

همین صحنه سازی زهر آگین رفیق دوستانه قدرت بعد از مرگ لنین هم بین مردان وفادار لنین در زمان خاکسپاریش انجام شد. همینطور مرگ فیلیکس درزژینسکی جلاد مشهور پلیس چکای بلشویک که رفقایش او را سیمای بزرگ انقلاب میخواندند در ژولای 1926 اتفاق افتاد. همگی اختلافات را در ظاهر برای چند روز کنار گذاشتند و در میدان سرخ، ترتسکی، زینوویوف، کامنف، استالین، بوخارین،ریکوف و لوتو برپای مزارش سوگند وفاداری به ادامه راه او را دادند و با تایید کمیته مرکزی، منژینسکی معاون اول دزرژینسکی به ریاست سازمان جاسوسی چکا برگذیده شد. همان سال ترتسکی،زینوویوف و کامنف از حزب اخراج شدند که بعدا همه آنها کشته شدند(در دادگاه تاریخ نوشته مدودف،ص51- 50 به زبان انگلیسی).

********************

منبع :

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصرجنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک ،  م-ع

افسانه قدرت در حزب بُلشویک لنین

افسانه قدرت در حزب بُلشویک لنین

 

بیاد بیارید سال 1953 زمانیکه استالین در گذشت و خروشچف بعنوان رهبر حزب بلشویک بقدرت نشست و فرمان بازگشت به اصول لنینیسم را صادر کرد. زیر فشار ده ها هزار نفرکمیسر های عالی کشور و خانواده های سران قدرتی و اعتراضات میلیونی خفه شده مردمی، استالین بعنوان یک رهبر خود کامه که بسیاری را بخاطر جاه طلبی هایش تصفیه، زندانی و تیرباران کرد، محکوم شد و مجسمه او پایین کشیده شد. اما آیا خروشچف در این خود کامگی ها شریک نبود؟ چند ماه بعد از آن،  عالیترین مقام پلیس امنیتی روسیه و قدرتمندترین فرد دوم کشور معروف به بریا  که دستیار اول استالین شناخته میشد بعنوان خائن، مخفیانه به جوخه اعدام سپرده شد زیرا او هنوز در درون سازمان امنیت چکا (کا.گ.ب) دوستان با نفوذی داشت (تاریخ مرگ او درست روشن نیست در کتاب خاطرات گرباچف دسامبر 1953 ذکر شده است).  در اردوگاه چپ  جهانی شورشی بپا شد و اکثراً آنرا کودتا از درون خواندند. احزاب استالینیستی خارج از روسیه که سی سال برای رهبرشان هورا میکشیدند چگونه میتوانستند او را خودکامه و دیکتاتور قلمداد کنند. کم کم روسیه به یک سوسیال امپریالیست خوش خیم اما با اقتصاد سوسیالیستی مبهم تبدیل شد. واژه سوسیالیسم لقب امپریالیسم را به سختی قورت داد  و در ذهن برخی از احزاب لنینی بحث های پلیمیکی را دامن زد و انشعابات عقیدتی بمانند عصر مسیحییت لوتر و کالوین به راه افتاد.  اما بریا یار اصلی استالین کی بود؟

********************

منبع :

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصرجنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک ،  م-ع

فتح دولت و فتوحات بعد از آن

جدایی ناپذیری ِ بوروکراسی از ساختارهای دولتی و حزبی

جدایی ناپذیری ِ بوروکراسی از ساختارهای دولتی و حزبی

 

بررسی مسئله ی بوروکراسی برای مبارزان راه آزادی و عدالت اجتماعی دارای اهمیت فراوانی ست، چرا که بدون شناخت ژرف این پدیده، گام برداشتن برای آزادی و برابری که نمی تواند جداگانه صورت بگیرد، امکان پذیرنیست.

فشار بوروکراسی در جوامع امروزی چنان است که اگر از افراد جمعی پرسیده شود چه کسی از آن پشتیبانی می کند، کسی برنخواهد خاست تا از آن دفاع نماید. پس چگونه است که افراد و اشخاص مخالف بوروکراسی، خود فشار آن را تحمل می کنند یا حتا بوروکرات هستند؟ آیا می توان دولتی را تصور کرد که در آن بوروکراسی ریشه کن شده باشد؟ رابطه ی احزاب گوناگون و از جمله مارکسیستی با بوروکراسی چیست؟ بوروکراسی از کجا می آید؟

اجازه بدهید از پرسش پایانی آغاز کنیم. ونسان دو گورنه، بازرگان و اقتصاددان فرانسوی که در سده ی هجدهم میلادی می زیست، نخستین کسی بود که واژه ی بوروکراسی را به کار برد. او در سال ١۷۴٠ نوشت:«ما دچار یک بیماری دهشتناک جدید شده ایم: نام این بیماری بوروکراسی است.» این واژه خود از کلمه ی Bureau فرانسوی به معنای میزتحریر، دفتر یا اداره و پسوند یونانی کراتوس که قدرت مداری یا فرمانروایی را می رساند تشکیل شده است. لغت نامه ی فرانسوی لاروس بوروکراسی را چنین تعریف می کند: قدرتی که دستگاه دولتی یا دستگاه اداری حزب سیاسی، اتحادیه یا شرکت دارد.

ماکس وبر، اقتصاددان و جامعه شناس آلمانی یک سده و نیم پس از ونسان دو گورنه زاده شد. در همین بازه ی زمانی است که فئودالیسم به ویژه در فرانسه با انقلاب ١٧٨٩ برچیده شد و کاپیتالیسم جایش را به عنوان شیوه ی تولید غالب گرفت. به عبارت دیگر آن چه درست یا نادرست دولت مدرن نامیده می شود با این انقلاب پدید آمد. ماکس وبر با توجه به نحوه ی فعالیت ادارات پروس توانست نظریاتی در رابطه با بوروکراسی ارائه دهد. او چنین عنوان کرد که بوروکراسی سازماندهی عقلانی دستگاه دولتی است که به ادارات گوناگون قدرت حکمرانی را به جامعه می دهد. وی همچنین اعلام کرد که بوروکراسی دارای سلسله مراتب است و به شیوه ای غیرشخصی عمل می کند و قدرتش موروثی نیست. برای وبر بوروکراسی نظمی برای آینده است. ماکس وبر روز ١۴ ژوئن ١٩۲٠ درگذشت. آن چه در کشورهای سرمایه داری غربی و کشورهای بلوک شرق که هفت دهه پس از مرگ وبر فروپاشیدند، رخ داد و می دهد، نشان داد که نظریات ماکس وبر در باره ی بوروکراسی غلط نبود. بوروکراسی را نمی توان از دولت های مدرن سرمایه داری و مارکسیستی موجود و دیگر ناموجود جدا و تفکیک نمود.

ماکس وبر نظریه پردازی بورژوا بود. اما این بدان معنا نیست که طبقه ی بورژوازی از آن زمان تاکنون تغییری نکرده است. بورژوازی لیبرال کنونی با افراطی ترین گرایش های آن در حزب جمهوریخواه آمریکا به نام «تی پارتی»، بر این امر پای فشاری می کند که بوروکراسی سدی در برابر دمکراسی لیبرال و توسعه ی اقتصادی ست. این بورژوازی افراطی که «آنارکوکاپیتالیست» هم نامیده شده است، حتا می گوید که بوروکراسی به دولتی در دولت تبدیل شده است که می خواهد در اراده ی دولت ها و پویایی بازارها خلل وارد نماید. از همین جا دم خروس آنارشیست بودن این جماعت آشکار می شود. این بخش افراطی بورژوازی بدین جهت با بوروکراسی مخالفت می ورزد که به دولتی در دولت تبدیل شده است یا با دفترهای کنترل بورس مخالفت می کند که «پویایی» بازارهای آن را ظاهراً مختل کرده اند. پس واژه ی آنارکوکاپیتالیست بی پایه و اساس است. آنارشیسم یعنی نظم بدون قدرت، یعنی برابری اجتماعی، بی دولت در دولت، بی هر گونه دولتی و بدون بورس و شیوه ی تولید مستقر بر اساس استثمار.

ماکس وبر در نظریه پردازی اش در رابطه با بوروکراسی پیش بینی های درستی کرد. او تأکید نمود که دولت و بوروکراسی دو روی یک سکه اند. وبر برای دوران خودش راه آهن و تلگراف را «موتورهای بوروکراسی» می دانست که به دولت مدرن اجازه می دهند بر جامعه مسلط گردد. با این حال او برای بررسی بوروکراسی به ایجاد ارتش های دائمی، توسعه ی اقتصاد پولی یا نظم مالیاتی عقلانی و فن آوری های حمل و نقل و ارتباطات توجه چندانی نکرد.

مارکسیسم می توانست مستقلاً یا با توجه به نظرات کسانی مانند ماکس وبر بوروکراسی را بررسی نماید، اما دست به چنین کاری نزد چرا که بر این باور بود که سوسیالیسم نتیجه ی جبری گسترش تضادهای سرمایه داری خواهد بود. مارکس در اثرش که «نقد فلسفه ی حقوق هگل» نام دارد نقبی به مسئله ی بوروکراسی زد، اما هرگز روشن نکرد که در «مرحله ی گذار به کمونیسم» یا دیکتاتوری پرولتاریا تکلیف بوروکراسی چیست. اما تاریخ نشان داد که سوسیالیسم دولتی و دیکتاتوری پرولتاریا همانا دیکتاتوری حزبی و فردی و تجدید حیات ستمگری و استثمار است. باکونین بر خلاف مارکس معتقد بود که سوسیالیسم یکی از امکانات است. باکونین نوشت:«اگر ما مراقب نباشیم، نظم بوروکراتیک دولتی، انقلاب پرولتری را شکست خواهد داد.» باکونین مسئله ی بوروکراسی را در بخش های مختلف آثارش بررسی کرد.

باکونین بر این باور است که بوروکراسی مستقیماً از بطن دولت بیرون می آید و برای وجود یا ادامه ی موجودیت دولت تلاش می کند. بوروکراسی به توهم لزوم موجودیت دولت دامن می زند و در عین حال چرخ و دنده ی دستگاه دولتی است. دولت و دستگاه آن که بوروکراسی است گرایش به گسترش و کنترل زندگی اجتماعی و فردی دارند. همان گونه که دولت از اجتماع فاصله می گیرد، گاهی بوروکراسی هم به استقلال از دولت تمایل پیدا می کند. با این حال بوروکراسی و دولت همچون دو روح در یک بدن جای می گیرند. دولتی که زوال می یابد، فریبی بیش نبود.

در سومین جلد از مجموعه آثار باکونین می خوانیم:«تمام علم بوروکرات بر این امر قرار دارد تا نظم عمومی رعایت گردد و افراد سربه زیر و گوش به فرمان باشند. تا حد امکان این افراد باید به خزانه ی رهبر پول واریز کنند بدون این که کاملاً بی درآمد گردند یا خود را وادار به قیام ببینند.»

باکونین دولت را دارای دو بخش بوروکراسی و دیپلماسی می دانست که اتفاقاً در کشورهایی پدید آمدند که تکه تکه شده بودند. دیپلماسی با ضرورتی تاریخی در ایتالیا زاده شد، کشوری که به چندین دولت کوچک تقسیم شده بود و همواره در معرض تهدیدات فرانسه، آلمان و اسپانیا بود. لذا در این جا طبیعی بود که هنر برقراری ارتباط و حفظ کشور با دیگران ایجاد گردد. بوروکراسی در ابتداء عمدتاً در آلمان متولد شد. قیام دهقانی ١۵١۵ نیروهای انسانی را در آلمان به تحلیل برده بود. اصلاحات به رهایی نیانجامید و فقط مذهب را در اختیار شازدگان گذاشت که بر کشور مسلط شده بودند. باکونین نوشت که در آن دوران در آلمان کسی معنای واژه هایی مانند «میهن» یا «ملت» را نمی دانست و چندین دولت کوچک وجود داشتند. این دولت های بزرگ و متوسط و کوچک یا بسیار کوچک به واسطه ی افرادی در خدمت پادشاه بودند.

بوروکراسی همچون طبقه ای دولتی عمل می کند و برای اعمال قدرت خود را نامزد می نماید. تجربه ی قدرت های بوروکراتیک در کشورهای بلوک شرق نشان داد که بوروکراسی می تواند به شکل کلاسیک یا «بوروکراسی سرخ» به حیات خود تا چندین سال ادامه دهد.

باکونین فقط به نقد بوروکراسی در بالا بسنده نکرد. او بر این باور بود که بوروکراسی در پایین مثلاً در تشکلات کارگری نیز می تواند وجود داشته باشد. به باور باکونین پدیده ی بوروکراسی فقط با توسعه ی نیروهای تولیدی و تحمیل دستگاه دولتی پیوند ندارد. بوروکراسی می تواند هر گروه از افراد و اشخاص که خود را به سلاح مبارزه ی بی واسطه با آن مجهز نکرده باشد، یورش آورد و آن را متلاشی نماید. بنابرآن چه باکونین گفت بوروکراسی می تواند در صحنه ی سیاسی در دولت تبلور یابد و در صحنه ی اجتماعی به تشکلات حمله ور شود.

باکونین در اثر خود که امپراتوری کنوتوآلمانی نام دارد اعلام کرد که این زندگی است که نظرات را به وجود می آورد و طرز برخوردها را پدید می آورد و نه نظرات که زندگی را به وجود می آورند. باکونین معتقد است که وضعیت مادی و هستی انسان ها به شکل گیری نظرات آنان می انجامد و آنان را احاطه می کند. پرولتاریا می تواند سازمان های بزرگ توده ای را برای آموزش یا خودآموزش در راه رهایی از چنگ بورژوازی تشکیل دهد. آن چه در بلوک شرق رخ داد این بود که عده ای قلیل از رهبران، این تشکلات را تبدیل به وسیله ای برای ارتقاء خود و حتا ثروت اندوزی کردند و وسیله ای که قرار بود در خدمت هدف قرار بگیرد به هدف غائی تبدیل نمودند.

باکونین می گوید که بهترین انسان ها می توانند در فضایی زندگی کنند که امکان فساد را مهیاء کرده است. او بر این باور بود که بدون «کنترل جدی و اپوزیسیونی دائمی» امکان فساد و ارتشاء همیشه و همه جا موجود است. باکونین حتا تأکید می کند که در تشکلی به نام «انترناسیونال اول» امکان فساد مالی نبود، چرا که این تشکیلات فقیر بود، اما جاه طلبی و قدرت پرستی به عنوان نوعی از فساد و رشد بوروکراسی در همین تشکل وجود داشت. باکونین توضیح داد که کمیته هایی که شاخه های مختلف انترناسیونال اول را رهبری می کردند به تدریج خودمختار و خودمختارتر شدند چرا که اعضای آن ها دچار بی تفاوتی گشتند. این کمیته ها فقط کارگران را از اعتصابات آگاه می کردند و از ایشان می خواستند حق عضویتشان را بپردازند. گاهی برخی کارگران خود می گفتند:«ما کمیته خود را تشکیل داده ایم، اینک این کمیته باید تصمیم بگیرد.»

باکونین می گفت که هر فردی در درون خود گرایش هایی برای فرمان راندن دارد. ناآگاهی، بی تفاوتی و عادت های فرمان پذیری توده های مردم موجب می شود که این گرایش ها در برخی تقویت شده و سپس همانان را به سرور و فرمانده تبدیل نماید. لذا توده های مردم در پیدایش و ادامه ی حیات ستمگران و استثمارکنندگان بی تقصیر نیستند.

باکونین همچنین به این نکته اشاره می کند که سوسیالیست ها و روشنفکران بورژوا که چشم انداز رشد و تعالی خود را در جامعه سرمایه داری از دست می دهند گاهی به تشکلات کارگری می پیوندند و تلاش می کنند رهبری آن ها را به دست بگیرند. این روشنفکران اغلب به رهبر و فرمانده برخی از تشکلات کارگری تبدیل می شوند و مبارزات کارگری را برای آزادی و برابری ناکارا و بی رمق می کنند و آن ها را به شکست می کشانند.

باکونین در نامه ای به هرزن و اوگاروف در ١۹ ژوئیه ١٨۶۶ از واژه های «بوروکراسی سرخ» استفاده کرد تا راهبرد سیاسی مارکس را برای توهم پراکنی در رابطه با پارلمانتاریسم و دمکراتیسم رسمی افشاء و طرد کند. باکونین بر این باور است که پارلمانتاریسم خواه ناخواه به زد و بندهای انتخاباتی می انجامد و زد و بند حتا با رادیکال ترین بخش های بورژوازی همیشه به ضرر طبقه ی کارگر و دیگر ستم دیدگان تمام می شود. احزاب کمونیست اروپای غربی با بیش از یک سده و نیم عمل به پارلمانتاریسم نه فقط درستی این نظر باکونین را نشان دادند بلکه خود نیز با شکست و اضمحلال سیاسی روبه رو شدند. نامزد ریاست جمهوری حزب کمونیست فرانسه در سال ١٩۶٩ بیست و یک درصد آرای انتخاباتی را به خود اختصاص داد. نامزد این حزب در سال ٢٠٠٧ نزدیک به دو درصد رأی آورد و در آخرین انتخابات ریاست جمهوری، این حزب ترجیح داد از یک سوسیال – دمکرات به نام ملانشون در چارچوب «جبهه چپ» حمایت کند. در حالی که مبارزات گسترده ی مردمی، یونان را به لرزه در می آورد و شورش و قیام به امر روزمره ای تبدیل شده است، حزب کمونیست یونان در انتخابات شرکت می کند و کمی بیش از ٨ % از آراء را به خود اختصاص می دهد.

باکونین در متنی که در جلد هفتم مجموعه آثارش موجود است و نامش «نامه ای به یک فرانسوی» است به طرز اعجاب آوری آن چه را در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی اتفاق افتاد پیش بینی کرده بود. او نوشت:«خطای اساسی کمونیسم مستبد در این است که مدام به خشونت دولتی نیاز دارد، چرا که به خود دولت محتاج است. لذا دولت کمونیستی مستبد ضرورتاً به بازسازی اصل اتوریته و طبقه ای ممتاز از کارمندان دولتی خواهد انجامید.»

البته بوروکراسی سرخ بسیار فراتر از پیش بینی های باکونین رفت، به طوری که گفتاری از ماکس وبر درست از کاردرآمد. ماکس وبر در ۴ نوامبر ١۹١٨ سخنرانی با عنوان «نظم جدید سیاسی آلمان» نمود. او در این سخنرانی از جمله گفت:«بلشویسم دیکتاتوری نظامی است و مانند تمام دیکتاتوری های نظامی فروخواهد پاشید.»

دوران دیگر دوران باکونین و وبر نیست. امروز امکان بررسی مسئله ی بوروکراسی سرخ به مراتب بیش تر است و مثنوی را هفتاد من کاغذ کند. لذا با اشاره به موردی، این بخش از نوشته ی حاضر را تمام می کنیم.

زمانی که بلشویک ها زیر فشار مردم انقلابی شعار «همه قدرت به شوراها» را پذیرفتند هدفشان فقط فریبکاری بود. چرا که پس از گرفتن قدرت به تدریج حزب خود را بر فراز نهادهای خوددگردان مردم گذاشتند و حتا با به خون کشیدن قیام کرونشتات نشان دادند که ذره ای به قدرت از پایین معتقد نیستند. بلشویک ها سپس بوروکراسی دولتی را وارد مسائل اقتصادی نمودند. کنگره ی پان روس شوراهای اقتصادی که از ٢۴ مه تا ۴ ژوئن ١۹١٨ برگزار شد تصمیم گرفت که فقط یک سوم کارگران در انتخابات مدیریت کارخانه ها شرکت کنند. دو سوم دیگر مدیریت کارخانه ها را شوراهای منطقه ای یا شورای عالی اقتصاد منصوب می کرد. در این دوران هنوز کمیته های کارخانه وجود داشتند، اما عضوی کمونیست از کمیته موظف بود فهرستی از پیش دستچین شده از نامزدان را برای عضویت در کمیته های کارخانه ارائه دهد. رأی گیری مخفی نبود و با بالا بردن دست انجام می شد. درهنگام رأی گیری اعضای «گارد کمونیست» مسلحانه حضور داشتند. اگر کارگری جرأت می کرد به فهرست نامزدان اعتراض کند، فوراً او را مجازات مالی می کردند و سپس دستمزدش را کم می کردند. روابط کارگران و کارفرمایان به سرعت مانند گذشته به روابطی بین کار و سرمایه تبدیل شد. لنین خود در ۲۷ ژوئن ١۹١٨ در کنگره ی کمیته های کارخانه حضور پیدا کرد و گفت:«شما باید به سلول های دولتی پایه ای تبدیل شوید.»

بوروکراسی حزبی در تشکلات راست و سوسیال – دمکرات چنان روشن و مبرهن است که نیازی به توضیحات اضافی و طولانی ندارد. این احزاب می توانند تا صدها هزار تن عضو داشته باشند، اما کسانی که حزب را رهبری می کنند و به تناوب انتخابات گوناگون دولت تشکیل می دهند افراد سرشناس و شخصیت هایی هستند که با روابط و ضوابط خاص درون حزب رشد می کنند. در این احزاب رهبر شدن راهی برای ثروت اندوزی و کلاشی و خدمت به ستمگران و آزادی کشان است. توده های پایه ای این احزاب عمدتاً در دوره های انتخاباتی فعال می شوند و با شرکت در میتینگ ها و پخش تراکت های تبلیغاتی در جامعه حضور سیاسی می یابند و پس از شرکت در خیمه شب بازی دمکراتیک، با انداختن آراء به صندوق ها، تا انتخاباتی دیگر به خانه های خود می روند. در کشورهای اروپای غربی عضویت در یک حزب گاهی با کاهش بخشی از مالیات همراه است و فرد می تواند مقداری از حق عضویت پرداختی را از مالیات بردرآمدش کم نماید.

ماکس وبر و دیگر نظریه پردازان، منتقدان و تحلیل گران مقوله ی بوروکراسی می توانند اختلافات فراوانی با یک دیگر داشته باشند، اما می توان لااقل یک نقطه نظر مشترک در میانشان پیدا کرد و آن هم این است که بوروکراسی از دولت جدائی ناپذیر است و سلسله مراتب از بوروکراسی تفکیک ناپذیر است. برخی از تشکلات مارکسیست ایرانی خود را مدافع حکومت شورائی، جمهوری شورائی و مقولاتی از این دست می دانند. این تشکلات به خوبی دریافته اند که خودگردانی و خودمدیریتی در میان مردم ایران دارای محبوبیت بالایی است. این تشکلات بدون روشن کردن موضع و وضعیت حزب در برابر تشکلات خودگردان، شوراها را تبلیغ می کنند. اینان در خیال آن هستند که مانند بلشویک ها با شعار شوراها وارد میدان شوند و اگر به فرض محال قدرت سیاسی را تصاحب کردند حزب یا گروه خود را بالای سر تشکلات خود گردان و خودمدیریتی قرار دهند. نه فقط بعید است که این نیروها قدرت سیاسی را تصاحب کنند، بلکه بعیدتر است که مردم به این گروه ها اجازه دهند که فریب کاری بلشویکی را دوباره و این بار در ایران تکرار نمایند. یکی از این گروه ها اخیراً مدعی شده است که راه مبارزه با بوروکراسی انتخابی بودن بوروکرات هاست! همین گروه همچنین این توهم شگف آور را می پراکند که با کامپیوتری شدن امور اداری، بوروکراسی هم برچیده خواهد شد چرا که تعداد بوروکرات ها به صفر خواهد رسید! بوروکراسی اینترنتی و کامپیوتری همچنان بوروکراسی است، چنان که نه فقط در کشورهای پیش رفته سرمایه داری بلکه در ایران و الجزایر و غیره، اکنون بخشی از بوروکراسی رایانه ای شده است. طیب لوح، وزیر دادگستری الجزایر چند روز پیش اعلام کرد که برای «مبارزه با بوروکراسی»، پیش از پایان سال ٢٠١۴ مردم می توانند برخی از اوراق اداری مانند برگه عدم سوء پیشینه را از طریق اینترنت دریافت نمایند!

بوروکراسی و سلسله مراتب از مختصات اصلی در احزاب مارکسیستی است. این احزاب چه پنج شش نفر عضو داشته باشند و چه بیش تر، دارای چنان ساختارهایی هستند که همگان را وادار به یک شکل اندیشیدن کنند، تمام مغزها همچون حلقه های زنجیر باید همگون باشند. البته چنین مسئله ای فقط در زمانی میسر شد که این احزاب در قدرت بودند. در روسیه شوروی بیش از هفتاد سال یک حزب کمونیست وجود داشت، اما همین که فضای سیاسی اندکی با فروپاشی باز شد نه فقط دیگر تفکراتی که سال ها سرکوب شده بودند امکان بروز پیدا کردند، بلکه سه یا چهار حزب کمونیست نیز شروع به فعالیت نمودند.

اساسنامه های یک حزب سنتی و استالینیستی، حزب کار ایران (توفان) و یک حزب دیگر که مصر است تا خود را مدرن جلوه دهد و حزب کمونیست کارگری ایران نام دارد، نشان می دهند که چگونه جزم گرایی و سلسله مراتب و بوروکراسی در این احزاب وجود دارد و فرد دارای حق و حقوقی نیست.

در بند ششم کلیات اساسنامه حزب کار می خوانیم:«حزب بر پایه مرکزیت شکل می گیرد، با اساسنامه واحد، انضباط واحد و ارگان واحد رهبری. انضباط حزبی یعنی تبعیت فرد از سازمان، تبعیت اقلیت از اکثریت، تبعیت مقامات پائین حزب از مقامات بالا، تبعیت تمام حزب از ارگان عالی رهبری یعنی کمیته مرکزی.» هنگامی که حزبی با چنین بندهایی شکل می گیرد و هنگامی که در بندهای دیگرش انواع روش های کنترل و پلیسی را در نظر می گیرد، همچون یک خرده دولت سرکوب گر عمل می کند و روشن است که اگر روزی به قدرت سیاسی برسد همین اصول را در سطحی به گستردگی یک جامعه به عمل درمی آورد و همچون «رفیق استالین» و دولتش از کشته ها، پشته ها می سازد.

طرح مسئله اقلیت و اکثریت در تشکلی یا جامعه ای با آزادی در تضاد است. تاریخ نشان داده است که حتا اقلیتی و حتا فردی می تواند بیش از اکثریتی و جمعی درست بیاندیشد و مسائل را بهتر تجزیه و تحلیل نماید و دریابد. گالیله تک و تنها بود، اما حق داشت تا بگوید که این زمین است که گرد خورشید می چرخد. باکونین در اقلیت بود زمانی که بوروکراسی کمونیسم مستبد را پیش بینی کرد.

در «اصول سازمانی حزب کمونیست کارگری ایران» هر چند در بند سوم آمده است:«عضویت در حزب هیچیک از حقوق و آزادی های فردی و مدنی اعضاء را محدود و مشروط نمی کند.» اما در بند هفتم از ساختار «هرمی و ستونی» حزب سخن گفته می شود. هرم یا سلسله مراتب خواه ناخواه به پایمال شدن حقوق فردی کسانی که در رده ی پائین تر تشکیلات قرار دارند می انجامد و لذا می توان گفت که بند هفتم در گوهر خود، بند سوم اساسنامه ی این حزب را لغو می نماید. البته بند دوازدهم اساسنامه روشن و واضح چنین واقعیتی را بیان کرده است. در این بند آمده است:«در سلسله مراتب تشکیلات، اصل بر تبعیت هر کمیته از مصوبات کمیته بالاتر و تبعیت همه کمیته ها از مصوبات کمیته مرکزی است.» بند چهاردهم اساسنامه به موازین انضباطی و اصول پلیسی که می تواند به اخراج و طرد یک عضو بیانجامد پرداخته است. حزب کمونیست کارگری ایران در تجددگرایی فقط این را دارد که رهبر و پیشوا و امام حزب را «لیدر حزب» می نامد، گویی استفاده از واژه ای در زبان دیگر قبحش را می شوید. اینهاست نشان های تجدد این حزب!

البته زمانی که از احزابی مانند این دو جویای توضیحاتی در باره ی ساختارهایشان شوید خواهند گفت که رهبران به شیوه ای دمکراتیک انتخاب می شوند، پس بدیهی است که انتخاب کنندگان گوش به فرمان انتخاب شوندگان گردند. تجربه چندین دهه ای احزاب کمونیستی نشان داده است که رهبران از میان کسانی برمی خیزند که یا دارای نفوذ نظری یا زد و بندهای مختلف با این یا آن نهاد تشکیلات هستند. کسانی که در کنگره ها، کنفرانس ها و نشست های احزاب و سازمان های مارکسیستی شرکت کرده اند می توانند گواهی دهند که چگونه در «بحث های راهرویی» و جنبی این مضحکه ها، رهبران «انتخاب» می شوند، البته نمایندگان شرکت کننده دستی بالا می برند یا رأیی در صندوق می ریزند تا ماجرا رنگ و بویی دمکراتیک بگیرد و اگر علنی باشد تبلیغی برای این احزاب صورت بگیرد. گاهی اوقات درگذشت رهبری به جنگ قدرت درون حزبی کشیده می شود و مانند حزب کمونیست کارگری ایران آن را چندین شقه می کند و مدعیان رهبری گوناگون را به تشکیل گروه های جدید می کشاند.

بوروکراسی از ساختارهای دولتی و حزبی تفکیک شدنی نیست. دولت مدرن پس از انقلاب ١٧٨۹ فرانسه و ژاکوبینیسم آن برای تمرکز و وحدت اجباری در چارچوب «اقتدار توده ای و یگانگی جمهوری فرانسه» شکل گرفت. سانترالیسم و انضباط دولتی و حزبی به اختاپوس بوروکراتیک شکل می دهد. فرد می تواند در یک جمع دارای خودمختاری به چنان حدی باشد که در فعالیتی شرکت بکند یا نکند. گروه های مختلف می توانند برای رسیدن حتا به یک هدف و فقط یک هدف شکل بگیرند و سپس از هم بپاشند و جایشان را به دیگر گروه ها با دل بستگی ها و اهداف مشترک دیگری بدهند. فدراسیونی از این گروه ها بدون هرگونه مرکزیت و رهبریت می تواند در نظر گرفته شود تا بتوان تصمیمات کلان را در سطحی گسترده تر عملی نمود و افق های تازه ای ایجاد کرد. تشکلات عمودی همچون احزاب راست و چپ موجود تشکلات بوروکراتیک هستند و راهی برای گسست از آن ندارند. بوروکراسی همواره با فساد و ارتشاء همراه بوده است. مبارزه با بوروکراسی از مبارزه با دولت و ساختارهای تمرکزگرا و عمودی حزبی جدا نیست. اگر می خواهیم برای آزادی و برابری مبارزه کنیم، بوروکراسی، فساد، ارتشاء، زد و بند و استبداد را براندازیم، چاره ای نداریم تا برابر ساختارهای دولتی و حزبی قد برافرازیم.

نادر تیف

 

٢۴ / ١ / ١٣٩٣ – ١٣ / ۴ / ۲٠١۴

خیانتی از درون چپ و ژیژک در تمنای قدرت

خیانتی از درون چپ و ژیژک در تمنای قدرت

ژیژک حالا با این بازی روانی لاکانی که در بهترین حالت، استنادی است به بحران خود نویسنده تا ابتکار عمل¬های لاکانی را به بازی گیرد “به مانند بیرون گنجاندن خویش” یعنی به مانند دزدی که می خواهد از مخمصه فرار کند و خود فریاد می زند آی دزد را بگیرید و یا مثلاً شوهر سادیستیکی برای انتقام از همسر از خانه گریخته اش خود را بجای کارآگاهی جا میزند که از آدرس همسرش باخبر شود تا به او هشدار دهد شوهرش در پی یافتن اوست.این مثلاً بیانگر هوش سرشار ژیژک است که هیچ ترفند زیرکانه ای نمیتواند بر او پوشیده بماند و حال مثلاً ایشان تبحری خاص در آنالیز کردن حقایق کتمان شده دارد و اوضاع پارادکسیکال را بخوبی میشناسد وآستین بالا زده تا فتوحات ناتمام لنین را به پایان رساند !! این فتوحات ناتمام بمانند افسوس آن جلادانی است که فرصت اعتراف گرفتن را از دست داده اند زیرا زندانی زیر شکنجه جانباخته است. همان انقلاب شکوهمند شورایی اکتبر روسیه که زیر چکمه های آهنین نظامی حزب بلشویک لنین بطرز بیرحمانه ای دزدیده شد، سرکوب شد و جان داد. البته که در سیاست رقابت قدرتی، پیچاندن مردم هنر والایی بحساب میآید. اما باید دید ژیژک چه حقایق هولناکتری را مثل دیگر کادرهای بورژوازی چپ حزبی در باره تاریخ لنینیسم را میخواهد بخصوص از جوانان آسیایی کتمان کند. زیرا برای چپهای حزبی و ارتدکس، لنین به لحاظ پراتیک و عمل انقلابی، آخرین سنگر دفاعی و هویتی آنان محسوب میشود .

ژیژک گونه ای پرچم دیکتاتوری سرخ لنین را میخواهد بر افراشته نگاه¬ دارد گویی که این آخرین باقی مانده دیکتاتوری خوش خیم است که میتواند درجلوی فاشیسمهای رقیب دیگر بهتر از هر کسی بایستد. نیروهای KKK در آمریکا و SS در آلمان هم گهگاهی شهامت احمقانه ای از خود بروز میدهند. روانکاو شیفته قدرت مالیخولیایی ما، چقدر ناشیانه مانور روانی میدهد و متوجه نمیشود که جامعه انسانی توصیفش از ماهیت فاشیسم و دیکتاتوری، نسبت به عمل خشونت و سرکوب خشک و مطلقی است که علیه مطالبات آزادیخواهی مردم انجام میگیرد صرفنظر از اینکه دولتها یکدیگر را چگونه خطاب میکنند. جنگ دولتها همواره زندگی مردم را به تباهی میکشاند. کمیسر های دولت کنونی روسیه همچنان بر جایگاه رهبر بزرگشان لنین رژه میروند. ساختار دیکتاتوری لنین، سیستم مخوف جاسوسی، ترور و کنترلی را چنان پایه ریزی کرد که با وجود شکنجه و اعدام ده ها میلیون منتقدین جامعه و حتی خودیهای درون قدرت و تکان های شدید بعد از مرگ استالین و تداومش در فروپاشی گرباچف، همچنان سازمان چکایش (کی جی بی، یا کا.گ.ب.) بعنوان دولت اصلی قدرت مسکو بعد از 92 سال پا برجاست. دوران ناسیونالیسم کور دیکتاتوری پرولتاریا حد اقل در چشم مردم کشورهایی که در زیر اختناقش زندگی کرده اند به سر آمده است. آمریکا هم از این ناسیونالیسم دوران جنگ سرد بنام مقابله با ترور کمونیسم، دوران فاشیسم سازمان سیا مکارتیسم را برای خفه کردن آزادی ها در کشورش به راه انداخت تا بتواند زمینه فاشیسم برون مرزی غارت و کشور گشایی هایش را حد اقل در چشم شهروندان غربی، راحتتر توجیه کند. اما این موضوع چرا می بایست بعنوان یک سرپوش بر اختناق و خشونت تاریخ دهشتناک دیکتاتوری کشورهای کمونیستی سایه می افکند. حتی اگر تا حدی بپذیریم که این مانور انحرافی تاخت و تاز آشکار سرمایه داری غرب تحت عنوان مبارزه علیه کشور های کمونیستی، اکثریتی از نیروهای چپ را چشم بسته و اتوماتیک وار به دفاع از کشورهای کمونیستی وا میداشت. پس پرسش روشن ما این است که مسئولیت اصلی نگاه اندیشه انتقادی و افشای خیانت از درون جبهه باصطلاح سوسیالیسم آزادیخواهی میبایست به عهده چه کسانی باشد تا وجدان آزادیخواهی جهانی تا باین حد آزار و صدمات سنگین نبیند ؟ اما چپ های دیکتاتوری کمونیستی در عمل نشان دادند که ناسیونالیست های عقیدتی کوری بیش نبوده اند و ضربات مهلکی به جنبشهای آزادیخواهی جهانی زدند. اولا جوانان علاقمند و پر شوری راکه در جستجوی بدیلی تازه برای رهایی از استبداد موجود سرمایه داری بودند را به ابزار منافع ایدئولوژیک دولت¬ها تبدیل کردند. دوم، باعث شدند دمکراسی جنایت پارلمانی غرب در چشم جوانان قاره های دیگر تا مدت ها، بدیلی جذاب بنظر آید و مهمتر از همه موانع بیشماری برسر راه جنبشهای افقی، مستقل، خود گردان، ضد سلطه و آنارشیکی که سعی در افشا کردن ساختار سلطه بیمارگونه چپ و راست را داشتند، قرار میدادند. و با سرسپردگی محض به بورژوازی چپ استالینیسم، مائوئیسم، تراتسکیسم، لنینیسم و ایدئولوژی اَبَرمارکسیسم در کل، فرایند شکوفایی را در جامعه خفه می کردند.

جنبش¬ها همواره از تضاد دولت¬ها بهره می¬جویند اما مبارزه برای آزادی و خواست هایشان در مجموع از ارتباط مستیقم با شرایط زندگی موجود درون جامعه اشان برمیخیزد هر چند اگر در شرایط خاصی اکثریتی از مردم به جایگاه دولت هایشان توهم داشته باشند. اما مبارزه آزادی زیستی، خروشش خاموش نمی ماند. اوج جنایت درجنگ ویتنام ضربه سنگینی از درون بر آمریکا که نماد دمکراسی فریبکار غرب بود وارد ساخت. جنبش¬های سیاهپوستان، ضد جنگ، زنان، دانشجویان، اتحادیه های کارگری و خانواده های سربازان و افسران و… اوضاع کشور را اساسا بهم ریخت. سازمان پنتاگون، سیا، ارتش و کاخ سفید و همه نهاد های قدرت، مورد تنفر مردم قرار گرفت. زمزمه آزادی، دوستی، و دنیایی عاری از جنگ و خشونت، حتی طنینش در آواز جان لنون خواننده بیتل ها به اوج رسید و سازمان سیا هم صدایش را از ترس خاموش کرد. برخی از سربازان و افسران زخمی و فراری از زشتی جنگ و بیرحمی آمریکاییان در کشتن کودکان و سالخوردگان حرف میزدند. بسیاری رسانه ها و کارشناسان به انتقاد از وضعیت موجود بر آمدند و سرانجام زیر فشار جامعه و مقاومت ویتنامی ها جنگ خاتمه یافت. حال بعد از 35 سال آقای مک نامارا وزیر جنگ نیکسون به یکباره از کشور گشایی بوشِ پسر در جنگ عراق ترسیده و در سن نود سالگی دلسوز بشریت شده است و حال کتابی در باره درسهای جنگ ویتنام نوشته که باید از گذشته درس گرفت. او میگوید من از سال 1968 میدانستم که در جنگ علیه ویتنام موفق نخواهیم شد. روحیه جنگی سربازان ما بسیار پایین رفته بود و حتی بر روی افسرانشان اسلحه میکشیدند، اما من ناچار بودم سخنی نگویم چون نیکسون برای حفظ آبروی آمریکا هم شده بر روی ادامه جنگ پای میفشرد و من جرات مخالفت از خواست فرمانده خود را نداشتم. جالبه وقتی¬که از او سئوال میشد حالا آیا به رئیس جمهور جدیدتان (بوش پسر) توصیه میکنید که از باتلاق عراق بیرون آید یا نه؟ این آدم مفلوک در جواب میگفت: من فقط میگویم جنگ بهترین پاسخ به هر بحرانی نیست. اما او هر تصمیمی بگیرد ما نباید پشتش را خالی کنیم زیرا بوش به حمایت مردمش برای قوی ماندن نیاز دارد. مک نامارا بجای اینکه بخاطر قتل عام میلیونها انسان و نابودی سرزمینهای زیستی مردم ویتنام به شدیدترین وضعی محاکمه شود با بیشرمی از عظمت و پتانسیل های ارزشمند نهفته در نظام دمکراتیک آمریکا تجلیل میکند. او بیرحمانه دستور کشتار میداده اما چاره ای نداشته زیرا سلسله مراتب دستور بعنوان حکم قانونِ بقای قدرت باید رعایت میشد. همان اجرای دستورات لنینی با این تفاوت که چند برابر وحشتناکتر بوده است که در ادامه به آن خواهم پرداخت. اما آیا هیچ مبارز و آزادیخواهی در ماهیت علت وجودی نهاد های سرکوب، توطئه، جاسوسی، تعقیب و زندان، لابراتوارهای شیمیایی و ویروسی و… کوچکترین توهمی دارد، به هیچ وجه، حتی نشریات بورژوازی چپ حزبی هم درآمریکا مدام از این فجایع آشکار نام میبرند اما در برابر چین و روسیه خاموشی ابلهانه ای از خود نشان میدهند.گر چه بنظر عجیب، مثل برخی شهروندان بی مسئولیت و متوهم در آمریکا که دولتشان را مثلاً دلسوز میدانند و اکثر نهادهای امنیتی را از ضرورت منافع امنیت مردم در کشورشان میپندارند. مگر اینکه افراد سرشناس، ژنرالها، کارشناسان سیاسی دولتی و رسانه های معروف قدرتی نظام، بر پایه رقابت و یا تضادی، واقعیاتی را به ناگهان افشا کنند و یا از دایره قدرت به بیرون درز پیدا کند، آنگاه جنبه آگاهی و اعتراض مثلاً صورتی جدی تر بخود میگیرد و آنگاه چپ های حزبی چه بهره برداری ایدئولوژیکی تند و تیزی علیه غرب که برای خود نمیکنند. در حالیکه همین حوادث خونبار از ابتدای حکومت بورژوازی کمونیستی روسیه هم تا کنون از درون هیئت حاکمه قدرت مدام به بیرون ریخته، اما اردوگاه چپهای دولتی از ترس بی پدری هورا کشیدند که حزب دارد از رویزیونیست ها (مرتدین به خط لنینیسم)، سازشکاران و فراکسیونها (گرایشات فکری و گروهی درون حزبی) خود را تصفیه میکند تا دیکتاتوری پرولتاریا یک پارچه شود و خدشه ناپذیر پیش رود. و در این مسیر خودی های زیادی حذف شدند و خودی های جدیدی پا گرفتند.

زمانی¬که جنبش های آزادیخواهی مجبور به عقب نشینی میشوند برخی از مردم ترجیح میدهند در رل عادات قبلی روزمرگی¬شان دوباره غرق شوند گر چه در اضطرابی پنهان به چه آسیب¬ها که تن نمیدهند. اما ساختار نئولیبرال آنچنان در بحران است که این جنبش¬های افقی دیگر خاموش شدنی نیستند. بیاد بیاریم که ستاد رهبری بوش، هر گونه موضوع تحقیق در باره فرو ریختن ساختمانهای دو قلو در نیویورک را مسئله ای امنیتی خواند تا کسی فکر نکند این عمل با شواهد موجود نه توسط بن لادن بلکه ، بنوعی زیر نظر توطئه آمریکا برای توجیه جنگ نفتی سودآور و سرکوب جنبش¬های داخلی تحت عنوان حمله دشمن خارجی انجام گرفته است. اما معمولا افشای اینگونه توطئه های دست بالا ، اکثر اوقات نه از جانب مبارزین بلکه از درون و حواشی بدنه قدرت انجام میگیرد که تا حدی از ویژگی فضای چند گانه ایدئولوژی های قدرتمند بخش¬های متنوع سرمایه داری و مدنی غرب بر میخیزد. بطور نمونه، تِد گاردنسون رئیس پلیس برکنار شده لس آنجلس در اوایل 1980 و بگفته خودش سیستم از بالا میخواست او را به کارهای خلاف و مافیایی وا دارد ولی او تن نداد. نمیتوان منکر افشا گری های جانانه او از درون سیستم در عرض 20 سالی که از اخراجش گذشت باشیم. نمونه دیگر، مارک کوپر 17 سال سرپرست و بازرس بخش پیگیری مواد مخدر از شبکه کثیف درون سیستم آمریکا پرده بر میدارد او هم از کارش اخراج شده است. جرمی اسکیل که کتاب افشاگری کمپانی بلک واتر را نوشت و هزاران نفر دیگر که در این زمره میگنجند و یا برخی مثل اسکات ریتر از بیشرمی سازمان ملل بستوه آمده و استعفا داده اند اما در بی ارتباطی کامل با آن هم نیستند و یا بسیاری ترجیح داده اند در سازمانها و انجمن های مستقل فرهنگی اجتماعی به تحقیق و افشاگری بپردازند و گاهی هم از زمینه شهرت جدید به مقام های بالاتری دست می¬یابند. اکثر آنها از نظر افشا گری بر روی حوزه های تحقیقی خویش تمرکز میگذارند اما در تحلیل بحران سرمایه داری شدیداً لیبرال هستند. این تیپ گروه ها ارتباط زیادی با چند سویگی بدنه قدرت دارند و سیاست های راست افراطی انحصارات قدرتی، اقتصادی، دارویی، نظامی، دیپلماتیک پشت پرده را بیرون میریزند. با سازمانهای باصطلاح غیر دولتی ارتباط تنگاتنگی دارند و همواره حامی کاندیداهای کمتر بدتر هستند. از طریق کنفرانس ها، نشریات، روزنامه ها، رسانه ها و چاپ کتاب و… درآمد نسبتا خوبی دارند. جالبه که همینها زمان بوش مدام فریاد میزدند که آمریکا به یک دولت فاشیستی تبدیل شده است. جنبش¬های افقی و آنارشیک در مجموع از چنین افشاگری های داغی استقبال میکنند اما فعالیت¬شان از صفوف آنها کاملاً جداست و در نشریات و مقالات اینترنتی به صراحت آنها را بنقد میکشند. اینها را مینویسم که بگویم، جنبشهای افقی کاملاً میدانند که غرب چه کرده و چه میکند و این خود دلیل موجهی برای انزجار آنها از دمکراسی جنایی غرب و ساختار نظام سلطه گریست. از همین جهت آنها بر عکس احزاب چپ ایدئولوژیک کوچکترین توهمی هم به تاریخ ساختار سانسور و سرکوب دول بورژوازی چین و روس و غیره ندارند هر چند این دولتها مخصوصا روسیه زیر فشار آزادیخواهی مردم کمی عقب نشینی کرده اند اما هنوز در جرگه افراطی ترین، اصولگراترین، خفناکترین و تاریک اندیش ترین کشورهای بزرگ سرمایه داری جهان بحساب میآیند.
در اینجا من سعی میکنم ساختار قدرت سیاسی روسیه را بعنوان پایه گذار دول سرمایه داری کمونیستی جهان مختصرا بشکافم و دیگرانی اگر علاقمند شدند میتوانند از زوایای مختلفی سیر تحولات آزادیخواهی در روسیه را دنبال کنند بخصوص که گرایشات افقی و آنارشیک نسل جوانان منتقد امروز در چین و روسیه حتی گاهی ناچار هستند تحت نام دمکراسی خواهی حرفهایشان را مطرح سازند. جنبشهای آزادیخواهی جهانی تقریبا همگی از ماهیت سیاست فاشیسم غرب آگاهند (اگر برخ کوچکی از جوانان در شرق بخاطر اختناق حاکم و از سر ناآگاهی و توهم به مدرنیسم اروپایی و تبلیغات ماهواره ای به دام آنها افتاده باشند) اما در بین عده ای این سردرگمی هنوز به تاریخ سوسیالیسم دولتی وجود دارد البته نه در درون خود کشورهای کمونیستی. حتی در تاریخ سیاه ترین دوران استبدادی حکومت ها، شور و عشق آزادی همواره راهی به روشنایی پیدا کرده تا زنده بودن عنصر زندگی را به جامعه نشان دهد. آزادی بیان و نشر آرزوها و سازندگی ها، اعتراض و همبستگی و انتخاب آزادانه شیوه زندگی از فرایند مبارزه طولانی انسانها بعنوان پایه ای ترین نیاز بشری به دول جهانی تحمیل شده است. ظاهرا سازمان دروغ حقوق بشر باید کشورها را در اجرای صحنه سازی آن متعهد سازد. از آنجایی که فلسفه حقوقی برگرفته از حق مالکیت خصوصی است نهایتا دردایره بازی های قدرت سازمان ملل میگنجد که اساسا خود دولت¬ها هستند که مدام در یک روند حقه بازی تجارت سیاسی، زندگی مردم را مورد معامله قرارمیدهند. ده سال پیش جمعیت زیادی برای اعتراض علیه جنایات آزمایشگاه شیمیایی اتمی ریورمور در شمال کالیفرنیا گرد هم آمدند و پلیس امنیتی راه ها را مسدود کرده بود. مردم فریاد میزدند که این کمپانیها جنایتکارند. افسران پلیس میگفتند ما وظیفه داریم از حریم خصوصی و حقوق مدنی شغلی کمپانیها هم دفاع کنیم. بله ابزار قدرت سرمایه داری یک مکانیسم حقوقی نظارت در حفظ حقوق انحصارات قدرتی را به اسم همگان ساخته که از طریق آن روزانه صدها میلیون حقوق کوچکتر را در صحنه جهانی له و لورده میکند. تنها با توجه به ارقام ده ها و حتا صدها میلیونی بی پناهی آوارگان، تبعیض نژادی، بیگاری کودکان، زندان و شکنجه، جنگ و غیره، جایگاه واقعی حقوق بشر دولتها از لحظه بنیادش تا به امروز، کاملاً روشن میشود. حال اینکه برای انجام چند پرونده حقوقی چه تبلیغاتی که راه نمیاندازند تا چشم امید مردم نه به مبارزات مستقیم خودشان از پایین، بلکه به دولتها باقی بماند. از این جهت در اینجا قصد ندارم با رجوع به دیگر زمینه های حقوقی بمانند احزاب، مذاهب، ملیتها و غیره که تنها در حیطه منافع سیاسی دولت¬ها میگنجد به بیراهه رویم و از موضوع اصلی دور شویم( مطلب مارکس در باره مسئله یهود میتواند کمک شایانی باشد، آن جنبه های خوب او که چپ¬ها ازش فرار میکنند).

فقط بگویم که دولتها بسته به موقعیت منافعی¬شان همواره همان حقوق ابتدایی اولیه را هم نقض میکنند تا آزادی مردم را هر چه بیشتر در اختیار خود داشته باشند تا بازده کار مردم مستقیما به زندگی خود مردم برنگردد بلکه آنرا از طریق بورکراسی پیچیده حقوقی قانونی مالکیت خصوصی، در دست اربابان قدرت قرار دهند. این از خصایص ماهیت ساختار دولت است که بر مردم سلطه و کنترل داشته باشد تا بتواند امکانات و منافع بیشتری را برای برگزیدگان قدرت سیاسی و مالی خویش فراهم آورد. خوب طبیعی¬ست هر چه مردم آزادی عمل و همبستگی شان از پایین به شکل همکاری شورایی در درون جامعه قویتر و محکمتر باشد طبیعتا اداره مناسبات زندگی بیشتر در دست خودشان خواهد بود و این باعث میشود که نفوز و زور دولت کمتر و ضعیفتر شود. شعور فعالیت همکاری اجتماعی انسانها اساسا بمانند پرندگان در غریزه انتخاب زندگی آزاد عاشاقانه شان، بطور طبیعی در حیات جامعه حضو دارد و این چیزی نیست که مکانیزم حکومت یا قدرت دولتی به آنها اهدا کرده باشد بلکه درست به عکس آن، افراد درون هرم و راس قدرت تلاش میکنند به این شعور آزادی عمل انسان ها نه تنها توهین کنند بلکه از طریق فشار ارکان دولتی پلیس و زندان، فعالیت انسانی ما را در اختیار منافع قدرتی خودشان نگهدارند تا آن خواسته های جاه طلبی و زیاده خواهی بیمارگونه خود را ارضا کنند تازه بعد هم بیشرمانه به مردم بگویند ببینید ما چقدر از شما مهمتر و با شعورتریم و اگر هم میخواهید در چشم ما ممتاز بشمار آیید باید با یکدیگر در درون خودتان برای این “شایستگی” رقابت کنید. ساختار قدرت، نوع تقسیمات کار مزدی را گونه ای رتبه بندی کرده و زیر نظارت تخصصی قرار داده که مردم نسبت به سِمتها و وجهه های شغلی شان بر یکدیگر کنترل و نفوذ داشته باشند. طبقه بندی مشاغل و اشل های حقوقی بسته به جایگاه حساس قدرت بسیار مهم است. در آمریکا کمتر انسان شرافتمند و با شخصیتی حاضر میشود در کارخانجات، سازمان ها و انحصارات پنتاگون، سیا، پلیس، ارتش فدرال، اف بی آی، تسلیحاتی، شیمیایی ویروسی و … کار کنند گر چه مزد و پاداشها بسیار بالاست اما هوایش خفه کننده، مخفیانه وخیانتکارانه است و بوی خون میدهد. البته اکثر مردم امروزه این واقعیات را میدانند و از ارتباط با چنین کسانی شدیداً دوری می¬جویند. کارگران مبارز اسکله شهر اوکلند و سیاتل هم با نقش ارتش فدرال آمریکا بخوبی آشنایند که چگونه اعتصابات آنها را مدام در هم شکستند. و حتی دانشجویان اجازه نمیدهند پلیس و اف بی آی در صحن دانشگاه آفتابی شوند. از این جهت جنبش¬های مبارزاتی جهانی، همبستگی ارتباطی شورایی و همسایگی شان را بحالت افقی و آنارشیک(ضد سلطه) و توری شکل در درون خود و جامعه گسترده میسازند تا نفوذ جریانات و احزاب قدرتی و دولتی چپ و راست را به حداقل کاهش دهند زیرا آنان خوب میدانند آزادی شان زمانی تحقق میابد که اشکال و سیاست¬های ساختار هرمی دولت و شبکه رتبه سازی دیوانسالاری باید در درون صفوف ارتباطی مردم تضعیف شود تا نهایتا شبکه قدرت منزوی شده و در خود فرو ریزد.

خیلی بعید بنظر میآید در اوضاع آشفته نئولیبرالیسم جهانی و رشد آگاهی های مردم جهان از دیکتاتوری های پلورالیسم سیاسی آشکار و چند رنگ افشا شده، یک فرد چپ لنینی حتی تصور کند که میتواند اعمال سلطه دیکتاتوری یک قدرت واحد حزبی را جا بیاندازد. تاریخ شارلاتانیسم احزاب بورژوازی چپ در این چند دهه هم نشان داد که اکثرشان با ایجاد یک سیاهی لشکر نهایتا توانسته اند به یک جناح حزب پارلمانی تبدیل شوند. اساسا هم چیزی غیر از این تمنا نمیکنند همانطور که ژیژک با یک امر والای دیکتاتوری لنینی پیش رفت اما حتا توی کنگره پارلمانی اش هم چیزی نصیبش نشد. شعار های چپ لنینی و مارکسیستی از طرف کادرهای حرفه ای حزبی، اساسا یک تجارت سیاسی است که ده ها سال بطور حرفه ای سرگرمش بوده اند. برخی از آنها کارشناسان راست افراطی در شبکه های ماهواره ای بی بی سی و صدای آمریکا و غیره شده اند تا بیچاره ها بعد از آنهمه اسم و رسم بالاخره یه نونی هم خورده باشند، عمری حقه بازی یعنی برای هیچی؟!! اگر من در این مرحله حقیقتا نقدی به دیکتاتوری لنینی ارائه میدهم برای آن عده ای است که به صمیمیت و صداقت و اندیشه انتقادی چپ، و آزادی حقیقی و نه شعاری، زمانی ارزشی قایل بوده اند و هستند شاید سختی ها و زخمهای ناروا به آنها فرصت نداد تا علت عمیقتر تلخی ها و ناکامی های تاریخ روسیه را به چالش کشند. چپ سیاسی همانطور که از لفظ آن بر میآید یک حرفه سیاسی بورژوازی عقیدتی برای کسب قدرت بود. لنین هم همین بود اما با دو فرق بزرگ. ما نه در قرن او زندگی کردیم و نه از شکستهایش درس گرفتیم.

 

********************

منبع :

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصرجنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک ،  م-ع

فتح دولت و فتوحات بعد از آن