پس از مرگ هوگو چاوز، نیکولاس مادورو که خود را «پسر چاوز» می نامد، جایگزین او شد. روز ۸ دسامبر ۲٠١۳ انتخابات شهرداری ها برای برگزیدن ۳۳٧ شهردار و ۲۴۵۵ نماینده ی شوراهای شهر با حضور صد و بیست هزار نظامی بدون درگیری در سراسر ونزوئلا برگزار شد. نوزده میلیون نفر در ونزوئلا دارای حق رأی هستند و ١۶۸٠٠ نفر نامزد این انتخابات بودند. بر اساس گزارش روزنامه ی بلژیک آزاد که بامداد امروز منتشر شد، شورای ملی انتخابات اعلام کرده است که حزب سوسیالیست متحد حاکم توانست ١۹۶ شهرداری را از آن خود کند. اپوزیسیون دست راستی «میز وحدت دمکراتیک» نیز توانست ۵۳ شهرداری و از جمله دو شهر نخست بزرگ، کاراکاس پایتخت و ماراکایبو را به دست بگیرد. هشت شهر به دست گروه های سیاسی دیگر، به جز حزب حاکم و گروه اصلی اپوزیسیون راست، افتاده است. هر چند نتیجه ی انتخابات برای هشتاد شهر هنوز روشن نیست، امّا این موضوع تغییر محسوسی در آرای شمارش شده در سطح ملّی به وجود نمی آورد، چرا که شورای انتخابات اعلام کرد که حزب سوسیالیست متحد (PSUV) ٢ / ۴٩ % برابر با ١ / ۵ میلیون رأی و میز وحدت (MUD) ۷ / ۴٢ % برابر با ۴ / ۴ میلیون رأی را به خود اختصاص دادند.
چند روز پیش از برگزاری انتخابات شهرداری ها، پارلمان ونزوئلا قانونی را به نام «قانون شایستگی» تصویب نمود. این قانون که در کشوری مانند ایران نام آن را «حکم حکومتی» گذاشته اند به رئیس قوه ی مجریه اجازه می دهد تا شخصاً تصمیماتی اتخاذ کند. قانون شایستگی یا حکم حکومتی در ونزوئلا تازگی ندارد. چاوز و رؤسای جمهور سابق این کشور همواره از این «حق» برخوردار بوده اند. چنین روش های حکم رانی فقط می تواند نشانگر بحران سیاسی در یک کشور باشد. تجربه نشان داده است که بحران سیاسی با برگزاری انتخابات از میان نمی رود و گاهی حتا آن را تعمیق می کند. بحران سیاسی ونزوئلا خلق الساعه نیست و با وضعیت اجتماعی و اقتصادی در پیوند است.
رافائل اوزکاتگی که عضو تحریریه نشریه ی آنارشیستی El Libertario در ونزوئلاست در گفت و گویی با یک روزنامه نگار فرانسوی شرکت کرد. این مصاحبه روز ۲ نوامبر گذشته در این نشریه منتشر شد. رافائل بر این باور است که مادورو نمی تواند مدّت درازی همچون چاوز حکومت کند که جنبش بولیواری را بر اساس «کیش شخصیت» استوار نمود. نتایج آرای ریاست جمهوری و ریزش آرای مادورو در مقایسه با چاوز نخستین بازتاب این واقعیت بود. چاوز که خود را پیامبر «سوسیالیسم قرن بیست و یکم» می دانست، موفق شده بود تا با بخش خصوصی اقتصادی سازش هایی بکند، اکنون مادورو آشکارا دست به دامن بخش غیردولتی شده است تا بلکه بتوان دست کم تولید مواد غذایی را افزایش داد. رافائل می افزاید که هر چند چاوز خود یک نظامی بود، ولی توانسته بود دخالت نظامیان را در امور اقتصادی مهار نماید، امّا مادورو اکنون دارای چنین توانایی نیست و دست آنان را عملاً بازگذاشته است که نه فقط در امور اقتصادی بلکه در امور سیاسی نیز دخالت کنند. رافائل می افزاید که «قانون شایستگی» راهی ست که مادورو برگزیده است تا بتواند ضعف سیاسی اش را با اقدامات خودکامانه بپوشاند. رافائل همچنین به این نکته اشاره می کند که پس از مرگ چاوز، تشتت در صفوف حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا گسترش یافته است و برخی از اعضای آن به ویژه علیه فساد مسئولان دولتی به تحرّک افتاده اند. رافائل در مقاله ای می نویسد که فقط جنبش های اجتماعی مستقل می توانند واقعیات موجود را تغییر دهند و بر سلطه گری بولیواریسم بر خود پایان دهند. رافائل می افزاید که جنبش های اجتماعی توانایی آن را دارند که از قطب بندی «چاوزیسم و ضدچاوزیسم» فراتر بروند و خود را برای اثرگذاری، از استیلای ایدئولوژی سازی های قلابی رها کنند. رافائل ادامه می دهد که بحران اقتصادی می تواند توفان هایی در کشور ایجاد کند، امّا تغییرات اجتماعی در گرو اقدامات افرادی ست که خارج از قطب بندی چاوزیست – ضدچاوزیست هستند که اتفاقاً این جنبش ها را در حال حاضر فلج کرده اند. رافائل اوزکاتگی بر این باور است که از هم اکنون می توان برای پیدایش توفان دست به ایجاد موج هایی زد.
ونزوئلا پس از سال ها ادعای نمایشی و بی پایه برای ساختمان «سوسیالیسم قرن بیست و یکمی» از سوی چاوز و اکنون «پسرش»، در وضعیت اجتماعی و اقتصادی بیش از پیش بحرانی به سر می برد. قحطی مواد غذایی و خدماتی، بازار سیاه پول، تورّم افسار گسیخته و فساد دولتی به چنان درجه ای رسیده است که حتا برخی از فعالان «جنبش بولیواری» را به تدریج از «دولت انقلابی بولیواری» دور می کند. اعتصاباتی همچون اعتصاب کارگران صنایع غذایی Aceites Diana، Lácteos Los Andes، Grupo Souto یا Monaca، اعتصابات کارمندان دانشگاه ها و اعتصاب مهم کارگران ذوب آهن نمونه هایی از اعتراضاتی هستند که اخیراً شکل گرفته اند.
کارگران ذوب آهن Sidor در سال جاری میلادی مجموعاً پنج هفته در اعتصاب بودند. آنان روز ۷ دسامبر وارد ششمین هفته ی اعتصاب خود شدند. این کارخانه در سال ٢٠٠٧ بار دیگر دولتی شد. سیزده هزار و سی و صد بیست کارگر این کارخانه که ۳ / ۴ میلیون فولاد مایع خام تولید می کردند با توجه با بی کفایتی مدیران دولتی متعدد پس از ملّی شدن دوباره در سال جاری از ۵ / ١ میلیون فراتر نرفتند. آنان دست به اعتصاب می زنند و خواستار پرداخت دستمزدهای معوقه و سهم خود از سودی هستند که در قرارداد دسته جمعی منظور شده است. فِرِدی کوردوبا که یک کارگر اعتصابی ست می گوید:«من همواره به چاوز رأی دادم و از انقلاب پشتیبانی می کنم.» او می افزاید:«من نمی فهمم چرا مادورو که خود یک سندیکالیست بوده از زمانی که رئیس جمهور شده، ما را فراموش کرده است.» کوردوبا می افزاید که اگر به سایت اینترنتی کارخانه بروید، می بینید که در آن جا سخن از «کنترل کارگری» پس از ملّی شدن دوباره در سال ٢٠٠٧ و شرکت کارگران در تصمیم گیری و برنامه ریزی تولید می رود، امّا «ما هرگز شاهد چنین چیزی نبوده ایم.» شش مدیر آمده و رفته اند بی آن که کوچک ترین شناختی از فولاد داشته باشند. مدیر کنونی که یک ژنرال ارتش است و خاویر سارمینتو نام دارد دست کمی از بقیه ندارد و مانند بقیه نظامیان، حاضر به گوش فرا دادن به مطالبات کارگران نیست. دولت انقلابی بولیواری که هرگز نتوانست کنترل اتحادیه کارگری اصلی کارخانه ی سیدور را که Sutiss نام دارد به دست بگیرد، تصمیم گرفت یک اتحادیه نزدیک به خود در آن ایجاد کند و کارگران را به جان یک دیگر بیاندازد. این ترفند کهنه، کارساز نیافتاد و مادورو شخصاً روز ۵ اکتبر کارگران اعتصابی را به باد انتقاد گرفت و در یک سخنرانی آنان را «ولگرد» و « آنارکوسندیکالیست پوپولیست» نامید. فیلم کوتاهی از این سخنرانی در این نشانی در دسترس همگان است: http://www.youtube.com/watch?v=R4D2qbIxLUw
بحران سیاسی، اقتصادی و اجتماعی نشان می دهد که سوسیالیسم از بالا در ونزوئلا خواب و خیالی بیش نبود. حزب کمونیست ونزوئلا مانند دیگر احزاب کمونیست سابقاً اردوگاهی همچنان از دولت به اصلاح انقلابی بولیواری حمایت می کند. حزب کمونیست فرانسه روز ۸ دسامبر از فعالان خود خواست که به فراخوان سفیر ونزوئلا در پاریس برای برپایی یک «جنبش جهانی همبستگی با انقلاب بولیواری» پاسخ مثبت دهند و در مراسمی به همین منظور شرکت نمایند. این در حالی ست که در ونزوئلا رئیس جمهور اعتصابات کارگری را با روش های مختلف منکوب می کند و می خواهد در برابر موج های پیش از توفان مقاومت نماید.
آنارشی یک ملت و در واقع یک گروه اجتماعی ست که بدون دولت زندگی می کند. به جز آنارشیست ها، همه ی فیلسوفان، اخلاق گرایان، جامعه شناسان دمکرات یا سوسیالیست مدعی اند که نبود دولت و قانونی که متضمن سرکوب نباشند موجب گسترش تخلف و بی نظمی و جنایت می گردد. آنارشیست ها می گویند که “آنارشی بالاترین تبلور نظم است.”
آنارشی و نظم؟
پایه های نظم ما آنارشیست ها بر روی توافق قرار گرفته است (اصل آزادی علیه اتوریته). تمام نظم های دیگری که جوامع به خود دیده اند – سوسیالیسم، لیبرالیسم، مارکسیسم… – به یک اقلیت ممتاز حق رهبری تمام اعضای جامعه را دادند تا منافع خود را پاسداری نمایند. نام مشترک این نظم ها دولت است. دولت یا حکومت بازتاب سیاسی رژیم اقتصادی ست که جامعه زیر یوغ آن قرار دارد. دولت سرکوب و استثمار انسان از انسان را توجیه می کند. دولت قدرت فرد را غصب می نماید و چه دیکتاتوری باشد و چه دمکرات (انتخابی) آن را در اختیار سرمایه می گذارد که در نهایت جنبش های اجتماعی را سرکوب می کند تا خود را نجات دهد. دولت که همه جا حضور دارد سرانجام خود را به جای جامعه می گذارد و چنین القاء می نماید که بی آن جامعه از کار می افتد. توهم ناکارآیی جامعه بدون دولت تا آن جایی ترویج بیمارگونه می گردد که دولت را به یک گروه اجتماعی سوا تبدیل می کند و آن را از واقعیات زندگی افراد و گروه های اجتماعی دیگر کاملاً جدا می نماید. دراین جاست که دولت دیگر نقشی ندارد به جز حفظ نظم با توپخانه ای از قوانین و مقررات سرکوبگرانه در خدمت منافع استثمارکنندگان که می توانند کارفرمایان، سرمایه داران یا اعضای بالای احزاب در کشورهای سابق بلوک شرق باشند.
دولت برای حفظ نظم به نفع استثمارکنندگان رفتارهای تحقیرآمیز و پست کننده دارد و در این راه از دین بهره می گیرد. دین استثمار و سلطه گری را توجیه می نماید و فقط گاهی برضد بازتاب خشن آن ها موضع گیری می کند، بی آن که هرگز به پایه های آن انتقاد نماید و جامعه ای فرای جامعه ی پدرسالار، محافظه کار، سلسله مراتبی و صدقه ده پیشنهاد کند. آنارشیست ها مخالف این نوع از جامعه هستند که سرکوب گر و استثمارکننده است و فردیت انسان و آرمان های او را نفی می نماید. آنارشیست ها برای جامعه ی برابری تلاش می کنند که مستقیماً و آزادانه با اجزائی که افراد، گروه های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی هستند، اداره می شود. آنارشیست ها می گویند که این اجزاء می توانند جامعه را بی دولت و دین در چارچوب فدرالیستی اداره نمایند.
نفی اتوریته (استبداد)
نفی اتوریته یا استبداد با نظرات آنارشیستی آغاز نشد. نفی اتوریته در عمل و رفتار اشخاص یا گروه های اجتماعی پیش از افکار لیبرتارین وجود داشته است. کافی ست که فقط به برخی رویدادهای تاریخی نگاهی انداخت: قیام بردگان در رُم باستان، شورش های دهقانی در قرون وسطی، پیدایش رنسانس، فلسفه های عصر روشنگری، انقلاب فرانسه و نزدیک تر از همه ی این ها به ما رویدادهایی از قبیل انقلاب ١٨۴٨، کمون پاریس، انقلاب روسیه و انقلاب اسپانیا نشانگر مبارزه علیه اتوریته هستند. انسان ها در طی تمام این رویدادهای کهن و نو تلاش کردند یا از فشار اتوریته بکاهند یا آن را کاملاً نابود بنمایند چرا که خود را در دام آن می دیدند. اگر ما تمام این رویدادها را در زمینه های تاریخی و اجتماعی زایششان بگذاریم، درخواهیم یافت که تمام آن ها هدفی به جز بهتر کردن شرایط زندگی، تقسیم ثروت ها، حق شناخت و آموزش و رفاه و در یک کلام خوشبختی نداشتند. بیش تر این جنبش های شورشی بردگان، دهقانان و کموناردها سرکوب شدند یا یک طبقه مانند بورژوازی نوظهور در انقلاب ١٧٨۹ فرانسه یا یک گروه مانند حزب بلشویک در انقلاب ١٩١٧ روسیه آن ها را به نفع خود مصادره نمودند. گاهی کسانی مانند پادشاهانی که در عصر روشنگری “خردمند” توصیف می شدند، جنبش های اجتماعی را از اهدافشان دور کردند. علت این است که هر چند این جنبش ها آبستن آزادی بودند، اما به اندازه ی کافی پرقدرت و ساختاریافته نبودند تا نظم موجود را سرنگون نمایند. آن ها از این جنبه یک اتوپی یا مدینه ی فاضله بودند که شهامت کافی را برای گذر به آینده نسبت به زمانی که در آن پدید آمدند، نداشتند.
میراث
اندیشه ی لیبرتارین در سده ی نوزدهم میلادی نخست تئوریزه و سپس به اجراء گذاشته شد، البته پیدایش آنارشیسم در آن زمان بی علت نبود. در سده ی نوزدهم ملی گرایی و دولت گرایی نیز پدید آمدند و لذا اندیشه ای لازم بود تا به مبارزه با آن ها برخیزد. توافق بر این است که پی یر – ژوزف پرودون “پدر” آنارشیسم است. همو بود که نظم اشتراکی و فدرالیستی را تئوریزه نمود و سندیکالیسم کارگری را نوید داد. نفوذ اندیشه های پرودون در جنبش کارگری چنان واقعی بود که در انجمن بین المللی زحمتکشان گرایشی وجود داشت که خود را آشکارا پرودونی مطرح می کرد. اما این کنگره ی سن ایمیه در سال ١٨٧۲ بود که پایه های آنارشیسم را ایجاد کرد. نمایندگانی که در این کنگره شرکت کردند، چنین گفتند:”نابودی هر گونه قدرت سیاسی نخستین وظیفه ی پرولتاریاست.” آنان سپس افزودند:” سازماندهی هر گونه قدرت سیاسی به اصطلاح موقت یا انقلابی برای نابودی قدرت سیاسی اشتباهی بیش نخواهد بود و همان قدر برای پرولتاریا زیان بار خواهد بود که تمام دولت هایی که تا امروز وجود داشته اند…”
میخائیل باکونین همین نظرات را در انترناسیونال اول مطرح کرد و تا امروز همچنان مطرح هستند. لوئیز میشل در کمون پاریس، کارگران آمریکا در اول ماه مه ١٨٨۵، فرنان پلوتیه در بورس کار، الیزه رکلو، جغرافی دان و آنارشیست برجسته در توضیحاتی که برای جهان داد، پی یر بنار برای آنارکوسندیکالیسم، پیوتر کروپوتکین برای کمونیسم لیبرتارین، پل روبن برای مدرسه لیبرتارین در شهر سانپویی فرانسه، ژان گراو و چهل سال فعالیت تبلیغاتی وی برای آنارشیسم، گوستاو لاندوئر که نظامیان خشن در سال ١۹١۹ برای مبارزه اش جهت پی ریزی شوراهای کارگری بایرن آلمان تیرباران نمودند، نستور ماخنو و فعالیت هایش برای انقلاب روسیه، نیکولا ساکو و بارتولومئو وانزتی، دو آنارشیست ایتالیایی که در آمریکا برای عقایدشان با صندلی الکتریکی اعدام شدند، اریش موهسام، شاعر و نمایشنامه نویس آلمانی که در یک اردوگاه کار اجباری در سال ١۹٣٣ کشته شد، بوئنا آوانتورا دوروتی در جنگ اسپانیا، ارمان روبن و زبان های ساده اش از جمله کسانی هستند که حامل نظرات و اندیشه های آنارشیستی بودند. این اندیشه ها در پایان جنگ جهانی دوم دوباره جان می گیرند و منجر به بنیان گذاری فدراسیون آنارشیست در فرانسه و انترناسیونال آنارشیست ها در جهان می شوند. بازسازی کنفدراسیون ملی کار در فرانسه که یک سندیکای کارگری آنارشیستی ست و پیوستن آن به انجمن بین المللی زحمتکشان از جمله دیگر رویدادهای پس از پایان جنگ جهانی دوم است. آنارشیست ها از آن پس در جنبش هایی همچون مه ١۹۶۸ و دیگر جنبش های اجتماعی شرکت داشته و دارند.
از آنارشی تا آنارشیسم
آنارشی آن روشی ست که ما برای یک جامعه ی لیبرتارین داریم و آنارشیسم آن جنبش اجتماعی ست که برای تحقق اهداف ما جریان دارد. آنارشیسم یک مبارزه ی مداوم علیه تعصبات، تاریک اندیشی ها و اتوریته هاست که شکل های بسیار متفاوتی می گیرد. این مبارزه بر دو محور قرار دارد. یک رشته از حرکات تخریبی هستند و رشته ای دیگر سازنده. فعالیت های تخریبی آنارشیست ها بر ریشه کن کردن عمیق اصل اتوریته در همه ی نمودهایش و افشای آن ها قرار دارد. این فعالیت ها همچنین با هر گونه ترفندی که بخواهد به نحوی اتوریته ای را در شکل و لباس دیگری زنده یا بازسازی کند به مبارزه برمی خیزند. فعالیت های سازنده ی آنارشیستی به موازات فعالیت های تخریبی صورت می گیرند و تلاش می کنند تا ساختاری فدرالیستی را برای مدیریت مستقیم ایجاد نمایند. اما برای تمام این فعالیت ها ابزاری لازم است که سازماندهی نام دارد…
سازماندهی
سازماندهی با درجه ی آگاهی پیوند دارد. این آگاهی در مباحثات، مناظره ها، برخورد نظرات و فعالیت ها به دست می آید. هر چه قدر که آگاهی بالا باشد همان قدر پویایی یک تشکل هم بالاست. برای این که بتوان به یک سازماندهی قوی و انعطاف پذیر دست یافت که تضادی با روحیه لیبرتارین نداشته باشد، باید از پایین به بالا رفت، از یکتایی به تعدد رسید، و از فرد به جمع گذر کرد. ما یک مجموعه از اصول عمومی شامل مفاهیم پایه ای و کاربردهای عملی را بین افراد و گروه ها می پذیریم که فدرالیستی هستند (به “اصول پایه ای” ما نگاه کنید). فدرالیسم به هر کس اجازه می دهد که خودش باقی بماند و زیر بار تشکیلات له نشود. فدرالیسم اجازه می دهد که افراد خودمختار باشند و این چنین بتوانند بخشی از فعالیت های سازمانی را با دادن نظرات خود انجام دهند. چنین شکلی از سازماندهی به تک تک افرادش اجازه می دهد تا تمام نیرویش را حفظ نماید و بتواند با به اشتراک گذاشتن آن با دیگر نیروها، به بالاترین حد سرزندگی برسد.
فعالیت
فعالیت را نباید با آژیتاسیون یا تحریک هم وزن دانست. یک فعالیت باید دارای هدف در جهت یک انقلاب لیبرتارین باشد و به طور ضمنی به یک استراتژی کمک کند. اوضاع اجتماعی گاهی اوقات موقتاً آرام است و گاهی جنب و جوشی پدید می آید. سازماندهی آنارشیستی باید خود را با وضعیت های مختلف وفق دهد. جای فعالان آنارشیست در هر حال در درون مبارزه ی اجتماعی ست که خود در مبارزه ی طبقاتی متبلور می گردد و مبارزات رفرمیستی از قبیل مبارزه علیه بیکارسازی، برای افزایش دستمزدها، دفاع از خدمات عمومی و غیره جزوی از این مبارزات هستند. آنارشیست ها در همه ی این مبارزات با پایبندی به اصول خود که فعالیت ضداستبدادی و عمل مستقیم است شرکت می کنند تا بتوانند به چشم اندازهای خود نزدیک گردند. هنگامی که ما آنارشیست ها نظرات و اعمال خود را با نظرات و اعمال توده های مردم روبه رو می کنیم، می توانیم به تدریج آگاهی انقلابی را پدید آوریم.
پیشنهادها
آنارشیسم یک مجموعه از پیشنهادها و شیوه های عملی ست که به آزادی کامل انسان در جامعه ره می سپارد. اگر جامعه به عنوان یک نهاد اجتماعی وجود دارد، فرد هم به همان اندازه وجود دارد بدون آن که هیچ گونه پیوند سلسله مراتبی با آن داشته باشد . آنارشیست ها در پی آن هستند که بین این دو یک هارمونی ایجاد گردد. آزادی و رهایی دارای سه وجه است. ابتداء رهایی اقتصادی با پس گرفتن مالکیت ابزار تولید از طریق مدیریت مستقیم آن ها توسط خود زحمتکشان و تقسیم برابر ثروت ها، سپس آزادی سیاسی با جایگزین نمودن بوروکراسی دولتی توسط یک سازماندهی فدرالیستی بخش های گوناگون جامعه که از پیوستگی و خودمختاری پاسداری می کند و سرانجام رهایی فکری از طریق به دست گرفتن نقش اجتماعی که یک فرد دارد توسط خودش و فرستادن هر نوعی از تسلیم گرایی، از جمله دین، به موزه ی ترس و وحشت.
جامعه ای بی طبقه و بدون دولت، سازماندهی شده توسط زنان و مردان
آنارشیسم طبق تعریف و بر اساس خلق و خویی که دارد علیه هر گونه گردهم آیی نظامی گونه مقاومت می کند. چرا که چنین شیوه ای روحیه فرد را محبوس و زندگی اش را محاصره می نماید. آنارشیسم مخالف قاطع اصل اتوریته در سازماندهی اجتماعی است. به همین علت است که آنارشیسم دارای نوعی تعلیمات دینی برای گسترش خود نیست. سازماندهی آنارشیستی جامعه در اراده ی افراد و گروه های اجتماعی تجلی مستقیم می یابد و نمی تواند با قیم مآبی نهادها و ساختارهایی که دارای اتوریته ای در بالا هستند به اجراء گذاشته شود. سازماندهی آنارشیست جامعه همچنین با نابرابری اقتصادی و اجتماعی قابلیت اجراء ندارد. پایه های اخلاقی و نهادینه ی فدرالیسم لیبرتارین چنین است:
* آزادی به عنوان پایه و اساس،
* برابری اقتصادی و اجتماعی به عنوان ابزار،
* برادری به عنوان هدف.
این تعریف اختلاف ژرفی را که میان فدرالیسم لیبرتارین و “فدرالیسم دولتی” وجود دارد، نشان می دهد.
ما با تمام وجودمان خواهان یک جامعه ی فدرالیستی هستیم که بر پایه ی مالکیت جمعی و فردی ابزار تولید و توزیع قرار دارد (به این شرط که برخی نتوانند از کار بقیه زندگی کنند)، در آن کمک های متقابل وجود دارند، کار دستمزدی لغو شده است و استثمار انسان از انسان جایی ندارد.
آنارشیست های هیچ گونه اعتباری به جایگزینی افراد برای اعمال اتوریته (استبداد) نمی دهند چرا که علل مشابه اثرات یکسان به وجود می آورند. تمام شکل های اتوریته به هم شبیه هستند. اگر امکان داده شود که یک و فقط یکی از آن ها به حیات ادامه دهد، تمام آن ها دوباره تولید می شوند.
به سوی یک جامعه ی لیبرتارین
برای این که بتوان یک جامعه ی لیبرتارین را مستقر نمود، ابزاری لازم است که با هدف جور باشند. اریکو مالاتستا می گوید:”این ابزار خود نباید مستبدانه باشند و باید مانند اهدافی باشند که ما پیشنهاد می کنیم و با شرایطی که ما در آن مبارزه می کنیم همخوانی داشته باشند. اگر در گزینش ابزار اشتباه نماییم، به هدف ها نخواهیم رسید و برعکس از آن ها دور می شویم، چنان که به نقطه ی مقابل هدف خواهیم رفت و در این صورت این نتیجه ی طبیعی روش هایی ست که انتخاب کردیم.”
امکان زندگی در یک جامعه ی برابر که اجزایش (افراد، گروه های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، قومی…) مستقیماً و آزادانه در چارچوب فدرالیستی اداره می کنند، وجود دارد. مقرراتی که در چنین جامعه ای به صورت کتبی یا ضمنی وجود دارند با قراردادهای مشترک، برابر و متقابل به وجود می آیند که هر لحظه می توانند تغییر کنند.
نمایندگی
جامعه ی لیبرتارین قطعاً نخواهد توانست بدون کمک متقابل و همکاری داوطلبانه عمل نماید. داشتن نمایندگی مسئولانه اجازه خواهد داد تا در سطح فدرال گفت و گو صورت بگیرد. اما دقت کنید که واژه ها چه باری دارند. برای آنارشیست ها هر نماینده فقط یک حکم مشخص دریافت می کند و مجمعی که او را برگزیده است حق کنترل دائمی کارش را دارد و به ویژه حق دارد که اگر تشخیص داد که او وظیفه اش را انجام نمی دهد در هر لحظه عزلش کند.
آنارشیسم پیشنهادهای همه جانبه ی اجتماعی ست که می خواهد تمدنی واقعاً متفاوت را ترویج نماید.
آنارشیسم اصل آزادی را در برابر اصل اتوریته، کمک متقابل را علیه قانون جنگل و برابری را برضد تبعیض می گذارد.
الیزه رکلو:”تا زمانی که جامعه بر اساس اتوریته ای اداره می شود، آنارشیست ها در حالت قیام همیشگی علیه آن خواهند بود.”