(قسمت سوم)
در سال 1917، کارگران درس خود را به خوبی یاد گرفته بودند و در آغاز، راه باکونین را ادامه دادند (بیشتر خود بخود و بدون تاثیر آنچنانی از آنارشیست ها و آنارکو سندیکالیست ها). منشویک ها اشتباه خود را بار دیگر در سال 1905 تکرار کردند چنانچه آنان خود را “در کنترل کردن این پتانسیل انقلابی برای رساندن به یک هدف عملی ناتوان نشان دادند. آن ها خود را با فرمول جامد مارکسیستی شان در مورد ‘ نخست انقلاب بورژوا، سپس انقلاب سوسیالیستی‘ کور کرده بودند و تلاش کردند توده ی مردم را مهار کنند. منشویک ها به آنان در مورد انکار نفس موعظه می کردند، از آنان می خواستند تا کنار بایستند تا بورژوازی سیستم کاپیتالیستی خود را به طور مستحکم بسازد. این مسئله برای کارگران و کشاورزان بی معنی بود – چرا آنان باید قدرتی را که در دست دارند را انکار کنند؟” فیودور ایلیچ دن، یکی از رهبران منشویک ها ” در سال 1946 اقرار کرد که تصور منشویک ها از انقلاب بورژوا بر پایه ی ‘وهم و خیال‘ بوده است.” (Lenin and the Mensheviks، نوشته ی Vera Broido، صفحات 14 و 15) زمانی که لنین به روسیه برگشت، بلشویک ها خود را از جرگه ی این گروه و نظریات آنان جدا کرده و به حمایت و تشویق رادیکالیزه شدن کارگران پرداختند و توانستند حمایت مردمی کسب کنند. با اینحال، آن ها این کار را به طور ناتمام و ناقص انجام داده و در اثر آن، انقلاب را به طور مهلک تحلیل دادند.
پس از آنکه انقلاب فوریه دولت را فلج کرد، کارگران شوراهای کارگری تشکیل داده و تفکر و پراکتیس خود–مدیرتی کارگران را بالا بردند. آنارشیست های روسی از این جنبش با تمام وجود حمایت کردند و معتقد بودند که این جنبش تا آنجا که می تواند باید به جلو برود. اما لنین بر “کنترل کارگران بر کاپیتالیست ها” تاکید کرد. (The Lenin Anthology، صفحه ی 402) زیاتر بخوێنەرەوە تضاد فکری باکونین و مارکس / ٣

پێویستە لە ژوورەوە بیت تا سەرنج بنێریت.