بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش-های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک/17

م_ع آوریل 2009

دیکتاتوری دولت بلشویک

بعد از انحلال مجلس، فردای روز بعد سربازان سرخ بلشویک، روزنامه هایی را که در مورد وقایع سرکوب دیروز مطلبی نوشته بودند از روزنامه فروشی ها و کیوسک ها جمع آوری کردند. اختناق چهره کریه خود را به نمایش میگذاشت. البته پلیس چکا در این مدت بیکار هم نبوده است چنانکه خانم آلباتس در کتاب دولت در دولت چاپ 1995 مینویسد:

در 21 فوریه 1918 شورای کمیسرهای خلق بیانیۀ لنین را با عنوان سرزمین سوسیالیستی درخطر است تصویب کرد. ماده 8 این سند اعلام میکند که :” ماموران دشمن، سفته بازان، تبه کاران، گردنکشان، آشوبگران ضد انقلاب ، در جا اعدام خواهند شد“.

و به این ترتیب اعدامها شروع شد: نخست دهها و صدها و بعد هزارها و صدها هزار نفر.مردم شروع کردند به گفتن اینکه حروف اول Vchk مخفف عبارت Vsyakomu Cheloveku Kaput است، یعنی همه آدمها را باید کشت“.(ص104 )

لنین در شرایطی کشور را از طریق کودتا قبضه کرده که هنوز ارتش خودش را هم ندارد او تنها از طریق کمیته های نظامی تنها دو شهر اصلی پتروگراد ومسکو را ظاهرا تحت کنترل دارد. اکثر افسران جنگ، دولت بلشویک را به رسمیت نشناخته اند و منحل شدن مجلس دوما اعتراضات بخش های بورژوازی و ملی گرایان را فراهم آورده و سانسور مطبوعات، اجتماعات و غیره هم کل جامعه آزادیخواهی را به طغیان کشیده است و جبهه جنگ هم کاملاً به هم ریخته است. لنین بدون شک از قبل برنامه پذیرفتن صلح یعنی تسلیم در مقابل امپریالیست آلمان را در سر داشته است. اما او برای چنین عملی که خیانت در چشم همگان به حساب میآمد نیاز به توطئه چینی های زیادی داشت. در طول تاریخ، قدرت ها در تسخیر دولت همواره برای حفظ قدرتشان می بایست شورش ها و اعتراضات داخلی را به فوریت خفه می کردند، البته سهولت این جا بجایی های قدرت بسته به اوضاع بحرانی و نارضایی مردم از دولت های قبلی شان بوده است. در روسیه استبدادی تزاری تازه مردم از طریق کمیته شوراهای سراسری گارگران و سربازان، اساسا بدون نقش چندانی از جانب بلشویکها، تزار را در ماه فوریه سرنگون کرده بودند و به تدریج داشتند طعم آزادی های اولیه خودشان را می چشیدند و در عین حال شورش های منطقه ای برای پس گرفتن زمین ها از گولاک ها شروع شده بود آن هم بدون اینکه لنین کمترین نفوذی در درون آن جنبش ها داشته باشد. اما مسئله دیگر موضوع جنگ امپریالیستی بود که باعث میشد جنبشهای دهقانی از طریق ارتش تزاری به نفع گولاک ها سرکوب و کنترل شوند تا قادر نباشند از طریق نیروهای مقاومت پارتیزانی خود از مناطق زیستی شان دفاع کنند، زیرا دهقانان دیگر به دنبال امیال کشور گشایی تزار با متفقین انگلیس و فرانسه نبودند. برای همین بورژوازی چپ بلشویک به زمان نیاز داشت تا تدارک ساختن ارتش جدید کشوری را فراهم آورد و اکثر افسران عالی رتبه گر چه نگاهی تردید آمیز به اوضاع موجود داشتند اما با حکومت مرکزی به عنوان مسئولین ارتش در ارتباط بودند اما برای دولت لنین آنها قابل اعتماد نبودند و لنین به ارتش کشوری ای کاملاً وفادار نیازمند بود. کمیسر های بلشویکی با وزرای خارجه متفقین مدام بر سر تاکتیک های ادامه جنگ مشورت می کردند. سازمان های دهقانیِ سربازان و سوسیالست های چپ پیشنهاد داده بودند که آنها به صورت جنگ های پارتیزانی از مناطق زندگی خود دفاع خواهند کرد هر چند این امر به خودی خود صورت گرفته بود، اما لنین میخواست بر جامعه حکومت کند نه اینکه آن را آزاد کند. جنبش شورایی پارتیزانی ماخنویست ها که به ایده های آنارشیک و سوسیالیسم شوراهای دهقانی باور داشتند حاضر نبودند زیر سلطه افسران ارتش تزاری و ارتش تازه تاسیس بلشویک ها عمل کنند. لنین با حیله گری اتحاد تاکتیکی نیم بندی را تا اواخر سال 1920 با جنبش ماخنویست ها و پارتیزانها حفظ کرد تا ارتش آهنینش در روند سرکوب اعتراضات و قوای خارجی به تدریج آماده شود. از این جهت ادامه جنگ به سبک سابق ارتش تزاری برای لنین امکان پذیر نبود زیرا سربازان از این وضعیت گرسنگی و فقر و دوری از آبادی ها و خانواده هایشان و مصادره شدن محصولشان در خدمت جنگ امپراتوران به ستوه آمده بودند. بورژوازی چپ بلشویک(البته در سیاست لنینی) در عمل نشان داد که علاقه ای به انقلابات پارلمانی سوسیالیستی در اروپا هم ندارد. لنین در این شرایط تنها به حمایت جبهه های سوسیالیستی اروپا و جهان، صرفاً برای تحکیم یک قدرت امپراطوری فدرال چپ در روسیه نیاز داشت تا تدریجا به عنوان ستاد فرماندهی بورژوازی چپ جهانی وارد عمل شود.

بی جهت نیست که گورباچف در بزرگداشت 113 سالگی لنین در گنگره روسیه به سال 1983 دو سال قبل از تسخیر دبیر کلی حزب، از سیاست های هوشمندانۀ لنین در بر پایی امپراطوری قدرتمند روسیه قدر دانی کرد. او میگوید، من آثار لنین را در زمان دبیر کلی همواره میخواندم و درس های بزرگی از او گرفتم(ص 252، خاطرات گورباچف). تقریبا در اکثر نقدهای تاریخ روسیه این مطلب آشکار است که سیاستمداران بلشویک ومنشویک از یک خصلت متکبرانه تزاریستی برخوردار بودند و تاریخ اقتدار سلاطین تزاریسم، یک حالت شوکت و منزلت شخصیتی پنهان و آشکار رجال سیاسی را درآنها ایجاد می کرد. چنانکه در ایران هم هنوز برخی به عظمت سلسله شاهنشاهی و شکوه کشور گشایی هایش فخر میفروشند. چنانکه گورباچف با غرور خاصی از سالهای 1980 یاد میکند و میگوید: من به عنوان عضو کمیته مرکزی و دبیر منطقه ای کرایکوم، بیشتر با رده های بالا در تماس بودم. ظاهرا باید با رسوم دربار تزاری آشنا می بودم. اما تنها در پایتخت بود که متوجه شدم آنها چقدر پیچیده تر بودند(منظور از مناسبات اشراف منشانه تزاریسم میباشد) و از این جهت شناخت و درک همه نکات و ظرایف در روابط بالا به وقت زیادی نیاز داشت (ص 198 ). او همچنین از توانایی های برژنف که چگونه با سیاست ساده ای همه را فریب میداد و با سازش های میان گروهی توانست خروشچف را در سال1964 کنار زند، تمجید میکند که برژنف میدانست چگونه صبر را پیشه کند تا موقعیتش آسیب ناپذیر باقی بماند، آنگاه دست به عمل میزد. او گام به گام پیش میرفت تا دست بالا را میگرفت. هنر برژنف در توانایی اش در شکاف انداختن میان رقیبانش، دامن زدن به سوءظنهای متقابل و پس از آن، عمل کردن به عنوان یک میانجی بود (ص203 ). میتوان فهمید که گورباچف در مقایسه با لنین بیشتر شبیه شاگرد ماکیاولی است او در سراسر کتابش همواره میگوید شما متوجه نمیشوید که به عنوان رهبر یک دولت چه مسئولیت سنگینی بر دوش ماست همه کادرهای قدرتی مخالف و حتی موافق در شبکه های مختلف وزارت کشوری، به نوعی میخواستند بدانند از پروژهایی که من تصمیم داشتم پیاده کنم آنها چه نفعی میبرند. برای همین من ناچار بودم تمام این تنشها و ترس های آنها را در نظر گیرم و سیاستی در حزب پیش گیرم که با کمترین دردسری به اهدافم برسم. پس با حرف های گورباچف میتوان فهمید چرا همواره مردم جهان می گویند حقیقتا سیاست چیز کثیفی است و پدر و مادر نمیشناسد. گرچه در دوران معاصر واژه سیاسی در جنبش های افقی کمتر به کار میرود و اکثراً با واژگان مبارزین و فعالین اجتماعی و آزادیخواهی خود را معرفی میکنند و این نشان دهنده رشد آگاهی مبارزان انقلاب اجتماعی در این دوران می باشد. یک نگاه مختصر به رده بندی دیوانسالاری حزب کمونیسم در دوران گورباچف در ارزش گذاری موقعیت و مقام های اجتماع کشوری(دولت ملی) جالب است:

دبیر کل، 2) هیئت رئیسه، 3)کمیته مرکزی، 4) اعضاءکنگره، 5) دبیرخانه حزب جمهوری، 6) کمیته مرکزی حزب جمهوری، 7) کنگره حزب جمهوری، 8) کمیته منطقه ای حزب، 9) نهاد های حزبی بخش، 10) کنفرانس حزبی بخش، 11) سازمان های اولیه حزب، 12) اعضای عادی حزب (ص.39).شاید بهتر بود در شماره 13 نامی هم از مردم عادی میبردند، اما مگر مردم در دیوانسالاری قدرت، آدم به حساب می آیند؟!! شما مطمئن باشید هرکدام از این نهاد ها حداقل ده تا بیست زیر مجموعه با خود دارد. تازه تقسیم بندی بخش دولت و شورای وزیران به جای خودش، و بعد کافیست نگاهی به تقسیم بندی آدم خوران متخصص درون ارگان های مربوط به وزارت پلیسی چکا بخش داخل و خارج کشور روسیه بیاندازید ( کتاب آلباتس دولت در دولت). حقیقتا دیوانسالاران دولت مدرن در جهت سلطه و استثمار با انسان ها و جامعه زیستی شان چه ها که نکرده اند و این بی تردید شامل دولت های اروپا هم میشود. تنها یک چشمه کوچک از خشم مردم در بحران 1991 روسیه، نزدیک بود وزارت چکا را پایین کشد. اگر تنها مردم جنبش توری شکل افقی را بتدریج گسترده کنند آنگاه این ساختارهای فرسوده قدرت در خود فرو می ریزند.

سیاست تسلیم لنین در برابر آلمان

سرانجام بعد از یکسری بحث های تخاصمی بین بلشویکها و تهدیدهای لنین، پیمان نهایی تحقیر آمیز برستلیتوفسک با آلمان که رهبری این مذاکرات صلح با تروتسکی بود درمارس1918 بسته شد و لنین این مسئله را یک امر حیاتی برای باقی ماندن بلشویک ها در قدرت میدانست زیرا لنین در عمل، اعتقادی به ائتلاف جبهه سوسیالیست ها علیه آلمان را نداشت از این جهت اکثراً او را خائن نامیدند و بسیاری معتقد بودند که دولت آلمان از قبل این تبانی را با لنین کرده بود که اجازه داد با قطار محافظت شده، تیم رهبری بلشویک را به روسیه وارد کند و دست به کودتا بزند. ما دقیقا نمیدانیم که صحبت های پشت پرده جناح بورژوازی چپ لنین با دولت آلمان در آن زمان چه بوده است. ده سال پیش کتابی را در این زمینه مشخص مطالعه کردم که به نظرم صرفاً تاریخ نگاری ضعیف و مبهمی بود. اما دیوید شوب می نویسد: ژنرال هوفمان رئیس ستاد ارتش آلمان در شرق، از سیاست پیشنهادی وزارت امور خارجه آلمان، توسط فون مالتزان و ارزبرگر ریئس سازمان تبلیغاتی برای چنین استراتژی ای در جهت تضعیف کردن دولت روسیه و ایجاد آشوب در ارتش تزاریسم استقبال کرده بودند (ص 220 ).دمیتری از پرداختن به این موضوع تفره میرود اما می گوید، لنین قدرت اراده و آینده بینی بی نظیری از خود نشان داد هر چند آلمان صلح غارتگرانه ای را به روسیه تحمیل کرد و روسیۀ لهستان، لیتوانی، استونی، کورلاند، کارس، باتوم و بعضی از جزایر بالتیک را به دست آورد اما در ازایش به لنین فرصت داد تا روسیۀ بزرگ و قدرتمند امروز را بسازد. زیرا لنین تشخیص داده بود که اگر این جنگ به شکل سابقش پیش میرفت در عرض چند ماه حکومت پرولتاریا به دست ارتش دهقانان سرنگون میشد و این همان بحث محوری لنین با بلشویک های مخالف بود(ص77). اما دمیتری اشاره ای هم به این موضوع نمیکند که بعد از تسلیم شدن روسیه، جبهه متحدآلمان چه بلایی بر سر جنبش های انقلابی در آن مناطق آورد. فراموش نشود که دمیتری ولکوگونوف مشاور ارشد نظامی بوریس یلتسین در سال 1995 است و از جایگاه مقام عالی کشوری برخوردار است. این ها به مانند لنین از بورژوازی صنعتی مدرن دفاع میکنند. لنین همواره نفرتش را از جنبش های کمون های دهقانی نشان داده بود و اساسا مردم روستا و آبادی را عقبگرا، بدون انضباط و بی فرهنگ و غیره تصور میکرد و فقط محصول زندگی بخش آنها را به زور سرنیزه میخواست. اتحادش با جناح چپ سوسیالیست دهقانی هم یک سیاست فریب ماکیاولی بود. لنین حتی سیاستمدارانه از منشویک های چپ هم تاکتیکی پشتیبانی می کرد تا مثلاً جناح های راست تر را اول سرکوب کند و بعد سراغ تصفیه بقیه متحدینش برود. اما دمیتری به سبک دیپلماتیک زیرکانه ای مینویسد: یک پلورایسم سوسیالیستی واقعی توسط بلشویک ها و سوسیالیست چپ بوجود آمده بود و این یک فرصت تاریخی بی نظیری بود که اگر حفظ میشد دیگر در آینده به استالین هم اجازه نمیداد دست به یک انحصار قدرت سیاسی بزند و تمام کمیسر های عالی رتبه اول حزب بلشویک لنین را از سر راه خودش با بیرحمی تمام بر دارد چون استالین همان زمان هم سوسیالیست های دهقانی را خرده بورژوازی ضد انقلابی خطاب می کرد، در حالیکه لنین اظهار می کرداتحاد بلشویک ها و انقلابیون سوسیالیست چپگرا میتواند ائتلافی شرافتمندانه ای باشد زیرا هیچ گونه اختلاف اساسی میان منافع کارگر مزد گیر و دهقان استثمار شده وجود ندارد“(ص63 ). اما با توجه به واقعیات آشکاری که تا کنون ذکر شده، لنین حتی استالین و دیگران را به خاطر سازششان با گروه های سوسیالیستی دهقانی در کمیته شوراها، به شدت محکوم میکرد. لنین هم در تئوری و هم در سیاست کوچکترین اعتقادی به پلورالیسم قدرت دولتی نداشت و فقط یک قدرت چپ( بورژوازی) واحد را مدام بر یارانش دیکته می کرد و دمیتری نمیخواهد رهبر بزرگش را در اینجا خراب کند که او سیاست های ماکیاولی و نچایفی را شبانه روز در مغز استالین و دیگر یاران بلشویک فرو می کرد که چگونه باید رقبای سیاسی و مخالفان را از گردونه قدرت خارج کرد و نهایتا هم هر گونه آزادی را در جامعه عملا قصابی کرد.

در چنین شرایطی چند ژنرال تزاری در جبهه جنگ، با تبلیغات برضد خیانت لنین به کشور روسیه، ارتش سفید را علیه حکومت بلشویک تشکیل دادند اما این اساسا جنبش های دهقانی و ماخنویست ها بودند که در برابر ژنرال های سفید، گولاکها و مهاجمین خارجی به صورت جنبشهای چریکی، مقاومت و ایستادگی می کردند. در شهر پتروگراد اعتراضات و نا آرامی ها در درون کارخانه ها، انجمن ها، میادین و خیابان ها پا گرفته بود. سازمان های سوسیا لیستی و شورایی در سردرگمی دست به اتحادهای عجیب و غریبی میزدند و دیکتاتوری لنین و سانسور سیاه که در تاریخ روسیه بی نظیر بوده مورد نفرت تمامی آزادیخواهان واقع شده بود. محصولات غذایی در شهر ها کمیاب شد، کارخانه ها برای تولید بردگی زیر بار کمیته های نظامی و سربازان سرخ بلشویکی نمیرفتند. سازمان چکا دست به خشونت بی رحمانه ای زده بود. جناح چپ حزب سوسیالیست انقلابی، تنها نیرویی بودکه در ائتلاف سیاسی با بلشویک ها، تقریبا یکسوم وزراتخانه ها و چندین پست دیگر کمیسری را در دست داشتند. آنها در جلسات متعدد به سرکوب مردم توسط پلیس چکا و حمله به اسیران چک در منطقه ولگا(متحدین دولت موقت در جنگ علیه آلمان) زیر نظر کمیته نظامی تروتسکی که حالا کمیسر جنگ و رئیس شورای نظامی روسیه شده بود، شدیداً اعتراض کردند و تهدید کردند که ائتلاف را خواهند شکست. در یکی از اسناد خانم آلباتس چنین آمده است. نخستین کمیسر خلق در دادگستری سوسیالیست انقلابی چپ اشتینبرگ نوشت:

به اراده قدرت انقلابی، طبقه ای از آدم کشان انقلابی بوجود آمده است که سرانجام بزودی قاتل انقلاب خواهند شد(ص112 ، دولت در دولت)

در اینکه تروتسکی نفر دوم قدرت در دستگاه بلشویک بود کمتر کسی شک دارد. دیمتری حتی بسیاری از طرح های تشکیل ارتش سرخ را از ابتکارات تروتسکی میداند چنانکه لنین در اجرای امور نظامی بالاترین اعتماد را به او داشت و استالین هنوز به اندازه او در روسیه شناخته شده نبود و این دستورات جنگی تروتسکی بود که به همه ابلاغ میشد(ص15). ارتش سرخ در 23فوریه 1918 به ابتکار کمیسر جنگ تروتسکی تشکیل شد. در شروع شکل گیری آنهایی که به حزب بلشویک وفادار بودند به طور داوطلبانه پذیرفته میشدند اما در ژوئن همان سال خدمت وظیفه در روسیه اجباری شد تا زیر نظر کادرهای وفادار به حزب، آموزش ببینند (ص328 شوب).

جنایت ها و اعدام های صحرایی از طرف پلیس چکا چنان بالا گرفت که جناح چپ سوسیالیستی، زیر فشار دیگر جنبش های اجتماعی مجبور شد جایگاه خودش را با سیاست اختناق لنین روشن سازد. در تابستان 1918 آنها برای حفظ اتحادشان با بلشویکها یک برنامه 5ماده ای را به کنگره سراسری شوراها پیشنهاد دادند: 1- انحلال جوخه های مصادره غلات. 2-انحلال ارتش سرخ ثابت. 3- انحلال ارگان پلیس مخفی چکا. 4- اعلام یک جنگ چریکی علیه آلمان. 5- برقراری صلح با لژیون چکسلواکی(در منطقه ولگا). لنین از خشم، صریعا پیش دستی کرد و برخی از سران جناح سوسیالست چپ را به سرعت دستگیر کرد. دولت آلمان به روشنی از وضعیت درماندگی لنین برای خاموش کردن آشوب های داخلی اش با خبر بود و مداوما از طریق سفیرش کنت میرباخ در روسیه، دستوراتی را صادر می کرد و دستگیری افسران لژیون چک هم بر همین منوال بود و یا اینکه دولت لنین چه موقعیت هایی را در مناطق مختلف روسیه، باید برای جبهه مشترک آلمان، فراهم کند. بدین جهت واکنش به اختناق در اشکال قیام ها و برنامه های ترور از جانب جنبش مردمی و انقلابی علیه پلیس چکای دذرژینسکی و کمیته نظامی تروتسکی در شهر ها و روستا ها به تدریج آغاز شد.همانطور که قبلا گفته شد دو شهر پتروگراد و مسکو در قبضه استحکامات قوی استراتژیست های خبره ای چون لنین، تروتسکی، زینوویف، دذرژینسکی وقرار داشت. گارد مسلح ویژه لتونیایی بیدرنگ مخالفین را تیرباران می کرد حتی روستاهایی هم که در مقابل ژنرال های مهاجم ایستادگی کرده بودند باز مورد حمله چکا و ارتش سرخ واقع میشدند و اگر در خدمت ارتش سرخ حاضر به جنگ نبودند تیرباران میشدند. کنت میرباخ سفیر آلمان در روسیه از طرف سوسیالیست ها ترور میشود در مسکو چند ساختمان دولتی و اداره تلگراف اشغال شدند سوسیالیستها به سرتاسر روسیه، قیام جدیدی را علیه دولت خودکامه بلشویکها مخابره کردند. لنین از قدرت نظامی متمرکزی برخوردار بود و اوضاع را به سرعت به چنگ گرفت. لنین، قدرت تبلیغاتی در دستش بود و اعلام کرد دولت در تنگناه جنگ قرار گرفته و ماجراجویان، اوباشان و جاسوسان خارجی میخواهند کشور را به ورطه سقوط کشانند. دولت آلمان برای مرگ سفیرش دولت لنین را تهدید کرد. لنین برای آرام کردن خشم دولت آلمان، دستور تیرباران 25 نفر از سرکمیسرها و وزیران گروگان گرفته شده سوسیالیست چپ را صادر میکند و میگوید این وام بیگناهی ما به دولت آلمان است(ص329).

اگر فرصتی شود در مقالات آینده از جنبش های دانشجویی بخصوص در مسکو که مرکز دانش و انجمن های دانشجویی بود صحبتی به میان آوریم وعکس ها و کاریکاتور هایی که از سرکوب و سانسور بورژوازی تازه تاسیس متمدن لنین و چکا را در روزنامه ها و نشریات چند صحفه ای آنها که اکثراً مخفیانه انتشار میافت را نشان دهیم که در نظر دانشجویان مبارز روسیه این اختناق لنینی، ده ها برابر بدتر از دوران تزاریسم بود. فراموش نشود که در اوایل اختناق چکایی، حتی اخبار این سرکوب ها در روزنامه های دولتی بلشویک و روزنامه هفتگی چکای هر منطقه گاهی با نام اسامی شان مرتبا درج میشد. البته تحت عنوان سرکوب آشوب گران و اراذل و اوباش تا در دل مردم رعب و وحشت ایجاد کنند.( جالبه که لنین هم، مخالفین خود را همواره اراذل و اوباش میخواند و اِما گلدمن هم در کتابش به این موضوع اشاره کرده است که لنین آنارشیست ها و دیگر سوسیالیست ها را مرتب اراذل و اوباش خطاب می کرد).بطور نمونه، جنبش دانشجویی قبل از انقلاب اکتبر یکی از مراکز اصلی اعتراضات علیه استبداد تزاریسم بود. آنارشیست ها اکثراً در عرصه های فرهنگی، هنری و ادبی بیش از دیگران علاقه نشان میدادند، اما چندین روزنامه کارگری هم انتشار میدادند اما از آنجا که برای سیاست های قدرتی و برنامه ریزی های تشکیلات بوراکراسی حزبی، اساسا ارزشی قائل نبودند و اینگونه فعالیت ها را از مقاصد سلطه قدرت بورژوازی تحلیل می کردند. طبیعتا نسل جوان با توجه به عرصه های فرهنگی، هنری اجتماعی در هر کجا که حضور داشتند مبارزات کارگران و دهقانان و اقشار دیگر را در جهت ایجاد مناسبات شورایی مستقل وآزاد، ایجاد انجمنهای تعاونی بدون مناسبات رئیس و مرئوسی ساماندهی می کردند، تا خلاقیت های فردی آنها در سازندگی زندگی اجتماعی زیستی شکوفا شود. آنها بیشتر از باکونین، کروپتکین، تولستوی و چندی دیگر تاثیر گرفته بودند. امثال مارکس و لنین غرق در ایده های تشکیلات حزب وقدرت بودند از این جهت هرگز قادر به درک مبارزه آنارشیک و مناسبات افقی آنها نبودند و مدام آنها را تخیل گرا با افکار رومانتیکی خطاب می کردند. پیمان حیله گرانۀ صلح برست لیتوفسک توسط بلشویکها در جهت خریدن وقت برای تثبیت دیکتاتوری کارگری هم از طریق سرکوب ژنرال های مخالف تزاری و همینطور جنبش های پارتیزانی دهقانان، انجام شد. بر همین اساس آنارشیست های مسکو و پتروگراد چند کنفرانس بر پا کردند که دانشجویان در آنها نقش به سزایی داشتند. در اوایل آوریل 1918 پلیس چکا به 28مرکز دانشجویی و انجمن فرهنگی آنارشیست ها در مسکو یورش برد، چهل تن کشته و زخمی شدند و پانصد نفر هم به شکنجه گاه های چکای دزرژِنسکی، افتادند. فردای همان روز، نشریه خواهری آنارشیک( Journal Sister ) بروستیوگ در پتروگراد این عمل جنایتکارانه بلشویک ها را محکوم کرد و اعلام کرد که آنارشیست ها در مقابل سیاستهای ترور لنین ایستادگی خواهند کرد.(ص112 اسناد روسیه، پل آوریچ).

لنین با اعدام آزادیخواهان و سوسیالیست های چپ عملا اعلان جنگ نه به آلمان بلکه به مردمش داد. یک کمیسر سوسیالیست چپ در جبهه اعلام جنگ علیه دولت مسکو و آلمان را میدهد. اما کمیسرهای چکا پیشدستی کرده و او را میکشند. اما چندین کمیسر بلشویک چکا، بخصوص اوریتسکی(رئیس چکای پتروگراد) یکی از معاونین اصلی دذرژینسکی و عضو مهم کمبته مرکزی توسط سوسیالیست ها و دیگر مخالفین بلشویک ترور میشوند. به نظر این چیزی بود که لنین کاملاً در انتظارش هم بود تا دست به یک تصفیۀ کاملاً حساب شده علیه هر گونه اعتراضی بزند و قدرت نهایی اش را در کشتار و قتل عام به رخ همگان بکشاند. در ماه ژوئیه 1918 او تمام خانواده تزار را که در گروگان داشت اعدام میکند حتی تمامی بچه ها و خدمۀ آنها را هم میکشد. به دستور لنین، اجساد باید سوخته شوند و در جای نا معلومی خاکسترشان را گم کنند تا مبادا عده ای در آینده بخواهند مقبره ای بر پای خاکشان بسازند. در کتاب شوربختی روسیه، خانم هلن به جزییات این کشتار پرداخته است که چرا لنین حتی به ده ها کودک نوزاد و مادرانشان هم رحم نکرد. میتوان فهمید به راستی دیگر چه نیازی بود که آنها در چشم مردم توسط دیکتاتوری نو رسیده، محاکمه شوند؟ اینکه آزادی به مردم نداده بودند و یا در طول صد سال 1000 نفر را اعدام کرده بودند و یا بسیاری از سران ارتش و کارمندان پلیس اخرانای تزاری که حالا در خدمت دولت بلشویک به امور وطن پرستی ادامه میدادند، افشا شوند؟ پلیس چکای لنینی در عرض همین چند ماه تنها ده ها هزار نفر را بدون محاکمه تیرباران کرده بود. این قتل عام­ها به وضوع طرز فکر و کاراکتر لنین را در چهره دیکتاتوری و دیپلماسی سیاسی نظامی ساختار قدرت نشان میدهد. پس در واقع پایگاه اجتماعی لنین هیچ قشر معینی از مردم به جز نظامیان و آدمکشان نبودند. او حداقل بسیار روشن، تنها بر اهمیت نقش کارگران کارخانه ای برای تولید انضباط دیکتاتوری کالایی تاکید میکرد و در عمل هم نشان داد که برای آزادی و خوشبختی عاطفی انسانی آن ها ذره ای ارزش قائل نیست، زیرا شدیدترین خشونت را برآزادی اجتماعی همان کارگران اعمال کرد. حتی کارگران پتروگراد را که علیه ترور های چکا دست به اعتصاب زدند به صورت دسته جمعی تیرباران کرد. او حتی تنها فراکسیون کارگری درون حزبی خودش را هم تحمل نکرد و پس از آن هر عضو حزبی ای که سلسله مراتب دستور را رعایت نمی کرد شدیداً تنبیه میشد . چنان نظارت نظامی ای را در کارخانه ها بر بالای سر کارگران قرار داد که جرات یک اعتراض کوچک را هم نداشته باشند. اما پس چرا لنین اینهمه شعار کارگر کارگر را میداد؟ او کارگر انضباطی کارخانه ای را بهترین ابزار مکانیکی تولید اقتصادی قدرت جدید بورژوازی چپ صنعتی میدید که بدون یک جنگ طبقاتی کنترل مطلق بر همان طبقه کارگر آن هم برای پیشی گرفتن از رقبای بورژوازی خود در سطح جهانی امکان پذیر نبود. لنین از اخلاق عاطفی متنفر بود او با آگاهی به یک جنگ مداوم گذارتخاصم قدرت رقابتی با بورژوازی به ناچار میبایست علیه آزادی طبقه محروم از طریق تشکیلاتی آهنین شدت عمل نشان دهد. او از تمام بلشویک ها و کل مردم یک انضباط پرولتاریایی را انتظار داشت و این لزوم یک تشکیلات منظم طبقه را در جهت رسیدن به این اهدافش می طلبید. از این جهت دائما میگفت پرولتاریا اخلاق نمیشناسد اخلاق پرلتاریا همان جنگ طبقاتی است، البته که به صورت وارونه اش در خدمت اهداف سلطه امپراطوری چپ. پس لنین ساختار کارخانه را به عنوان یک پایگاه پادگانی تقسیم کار منضبط تولید قدرت اقتصادی، تسلیحاتی وتوسعه نظامیگری برای جنگ قدرت با دیگر سلاطین بورژوازی، امری مهم و ضروری میدانست و استالین توانست ثابت کند که بهترین کاندید در تکمیل این پروژه بود.

كلمات موجهة إلى بلطجي أو لعنصر مخابرات

مازن كم الماز

مهداة لمن سقطوا في ساحة التغيير , و دوار اللؤلؤة , لسهير الأتاسي , ناهد بدوية , سعد جودت سعيد , و لملايين لا أعرفها

اضرب بكل ما أوتيت , اضرب , فلا حساب على الآهات أو الدماء , اضرب , فأنت سيد الأكوان , اضرب كما تشاء , و حيث تشاء , اضرب , لا تسمح للغد أن يتقدم , لا تسمح لغد الفقراء أن يأتي , أن يشرق , فغد الفقراء ليس فيه أمن دولة و لا مخابرات جوية و لا أمن سياسي و لا أمن عسكري و لا فرع فلسطين و لا سجون , و لا سادة و لا عبيد , أنت نفسك غير موجود في هذا الغد , مطرود , ملعون , في غد الفقراء , فاضرب , اضرب , لأنك غدا أنت ملعون , سيشرق غد على هذا الشرق لست فيه , ولا سيدك , و لا سيد سيدك , و لا سجن سيدك , و لا قصر سيدك , فاضرب , أنت غدا ملعون , هذه فرصتك الأخيرة , فاضرب بقوة , بكل ما تملك من قوة , لأن العبيد , أجساد العبيد , اليوم فقط ملكك فاضرب , لأنك مطرود , من غد الفقراء , لن تجد سجنا تحرسه و لا ربا تخدمه و لا عبدا تضربه , فاضرب الآن بكل ما تستطيع , لا تسمح لغد الفقراء أن يأتي , فالدم ليس عليه حساب , دم الفقراء ليس عليه حساب , حتى يأتي غد ليس ككل يوم , يوم ليس كالأيام , تحاسب فيه على كل الدماء , إياك و الحساب , فالفقراء اليوم دمهم رخيص , و في الغد , أنت و سيدك و سيد سيدك و أولاد سيدك و قصر سيدك لا تساوون حذاء طفل في بغداد أو صنعاء أو دمشق , أنتم اليوم السادة و نحن العبيد , و غدا أنتم لا شيء و نحن الأحرار , فاضرب , لأنك اليوم سيد , و كلب السيد , و غدا لا سادة بعد الغد , فاضرب , توهم , و سيدك , أن الدبابة و الهراوة و المدفع قادرة على أن تمنع الغد من أن يأتي , أنك قادر , و سيدك , على تأبيد عبوديتنا و على منع حريتنا إلى الأبد , توهم أنك و سيدك باقون إلى الأبد , هنا , في هذا الشرق , اضرب , كم عبدا تستطيع أن تضرب ؟ عبد ؟ عبدين , ثلاثة عبيد , أربعة , عشرة , انظر حولك , أنت محاصر بالعبيد , مليون , عشرة ملايين , عشرين , إياك أن يشعر العبد بارتباك يديك و أنت تضرب , إياك أن ترفع عينك عنه و أنت تضرب , احذر , المزيد من العبيد , المزيد من العبيد , اضرب فأمامك اليوم ملايين العبيد , لكنك لا تستطيع ضرب ملايين العبيد , و لا حتى قتل ملايين العبيد , أنت تستطيع فقط أن تضرب و تخيف المستسلمين , هذا شرق ليس فيه مستسلمين بعد اليوم , أنت تخيف العبيد , و هذا شرق ليس فيه عبيد بعد اليوم , فاضرب , فمع كل ضربة , مع كل شهيد , يقترب غد الفقراء , فجر الحرية يقترب , أما أنت فاضرب , فإنك غدا ملعون , ها هو الغد يقترب , فاحصد ما شئت من دمنا ثم امض , و معك سيدك , و سيد سيدك , و كلب سيدك , و أم سيدك , و أصنام سيدك , هذا شرق ليس لك مكان فيه بعد اليوم , فاضرب ثم امض , و انس أنك كنت ذات يوم في شرق تسوسه بسوطك لصالح بعض الطغاة , فذلك الشرق قد أصبح مثلك تماما , ماضينا الذي انتصرنا عليه و ألقينا به إلى حيث يجب , إلى مزبلة التاريخ , أمامك اليوم فقط فاضرب ……

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش-های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک/16

م_ع آوریل 2009

کودتای لنین در انقلاب 1917روسیه

سرانجام در 24 اکتبر قیام بلشویکها شروع شد و کمیته انقلابی ساختمان های دولتی را به راحتی اشغال کرد و به طرف کاخ زمستانی کرنسکی که همه وزرا در آنجا بودند رفتند. بعد از شلیک چند توپ از ناوگان دریایی کرونشتات( که شورای ملوانان مبارز و آزادیخواه در آن حضور داشتند)، گارد ویژه کاخ به همراه وزرای حکومت موقت تسلیم شدند ولی کرنسکی زودتر فرار کرده بود. ساعتی بعد همه در تالار گنگره سراسری شوراها جمع شدند و لنین فریبکارانه اعلام کرد رفقا این انقلاب کارگران و دهقانان است. لنین تاکتیکی شعار سوسیالیست های دهقانی را در مصادره املاک و زمین های گولاک ها در سرتا سر کشور به نفع دهقانان که خود بخود در حال انجام شدن بود، صادر کرد. لنین به فوریت شورای موقت کمیسرهای خلق (شورای وزیران) را تاسیس کرد که مثلاً تا روز برگزاری مجلس موسسان در ماه نوامبر ناظر اوضاع فعلی باشند. با وجود این، صد نماینده از شوراهای سراسری به مذاکرات تشکیل حکومت ائتلافی بلشویکها و بخشی از سوسیالیست های چپ دهقانی اعتراض کردند و کنگره را ترک کردند. روز بعد پست های وزارت بین مالکین موقت قدرت تقسیم شد. لنین، رئیس وزیران، تروتسکی کمیسر خلق در امور خارجه( بعد از قرارداد برست لیتوفسک او کمیسر جنگ شد)، استالین کمیسر خلق در امور اقلیتهای ملی و…….حالا این شیفتگان گنجینه دولتی در کمتر از 24 ساعت غنایم قدرتی را با ولع هر چه تمامتر بین خود تقسیم کردند و به تدریج فرصت طلب ترین و جاه طلب ترین افراد در برابر درگاه دولت کمونیسم سر تعظیم فرود آوردند.

28 بانک مرکزی روسیه ملی اعلام شدند ودر اختیار حکومت موقت بلشویکها قرار گرفت و کارمندان به دولت جدید، ابراز وفاداری کردند. اوضاع روسیه تا انتخابات ماه نوامبر 1917 را باین گونه میتوان توصیف کرد. یکی، احزاب و سازمان های قدرت دولتی سوسیالیستی بودند به مانند، بلشویک ها، منشویک ها، سوسیالیسم چپ دهقانی، حزب اراده مردم، اکونومیسم سوسیالیستی، چندین سازمان مستقل سوسیالیستی کارگری، شماری از شورا های مستقل کمیته شوراهای سراسری کارگران و دهقانان و سربازان روسیه، گروه بوند و سوسیالیست های مهاجر و…. در ضمن اکثر این گروه ها در روند این شورشها و قیام ها دارای یگان ها رزمی و کمیته های مسلح چریکی و ضربتی بودند. گروه دوم: حامیان حکومت غیر سوسیالیستی( علیه تزاریسم و اشراف بزرگ دهقانی) را میتوان از چند دسته جمهوریخواه بورژوازی به مانند دکامبریست ها، کادت ها(که در انتخابات ماه آینده 17 نماینده در مجلس به دست آوردند)، کرنسکی لیبرال سوسیالیست و چندین گروه از اقلیت های ملی( با 86 نماینده)و گرو های مستقل(11 نماینده کسب کردند) نام برد. جریان برجسته دیگری که حکومتیان بطور کلی به آن کم بها میدادند و طبعا در دعواهای قدرتی دولتی آنها شرکت نمی کردند،آنارشیست ها بودند که در روزنامه هایشان از شروع دولت موقت کرنسکی، منشویکها و بلشویکها را به خاطر طمع قدرت و دروغ به آزادی شوراها و شرکت در مجلس کرنسکی محکوم می کردند و اساسا به شوراهای خودگردان و مستقل اجتماعی، بی نیاز از سلطه هرگونه دولتی بر بالای سرشان، باور داشتند که جامعه و مردم به طور طبیعی تنها باید به شوراهای محلی منطقه ای، کانونها و انجمن های ارتباطی و تصمیم گیرنده خود اتکا کنند تا بتوانند مستقیما مناسبات واقعی شورایی را بر قرار و تجربه اندوزی کنند. اما طبیعتا افکار هیچ گروهی از جنبش حتی در درون خودش هم یک دست نبود و همه آنها از گرایشات فکری متفاوتی در ارتباط با مطالبات آزادیخواهی شان به صفوف مختلف جریانات اجتماعی، دور و یا نزدیک میشدند.

اعمال سانسور و اختناق توسط دولت موقت لنین

در چنین اوضاعی شوراهای دهقانی با نیروهای مقاومت پارتیزانی، زمینها را ازگولاکها مصادره می کردند و مسایل ملی، قومی و منطقه ای در انجمنهای محلی و سراسری به بحث و تصمیم گیری گذاشته شده بود. روزانه صدها مقاله، روزنامه و اعلامیه با نظرگاههای مختلف در اجرای شیوه ها و برنامه های بهتر برای آینده شان در سطح جامعه انتشار می یافت. فراموش نشود که لنین در این شرایط فضای باز اجتماعی چندین ارگان قدرتی کمیته نظامی انقلابی به رهبری تروتسکی و کمیته اجرایی مرکزی سراسری شوراها را در دو شهر اصلی و مهم روسیه، یعنی پتروگراد و مسکو مستقر کرده بود و سازمان پلیسی چکا دو ماه بعد رسما تشکیل شد. در درون کمیته های اجرایی مرکزی در واقع یک جناح رزمی بلشویکی لانه کرده بود. شاید اکثر نیروهای بلشویک حتی به یک هزارم افراد جامعه 120 میلیونی روسیه نمیرسیدند و تصورش را هم نمی کردند که لنین با چه نقشه هایی برای قلع و قمع کردن تمام گرایش های مخالف خودش، حتی در داخل حزب بلشویک از قبل آماده شده بود. هر چند لنین آشکارا، علیه نظرات مخالفش، همواره نقد کوبنده، سازش ناپذیر و بیرحمانه ای را در روزنامه ها و سخنرانی هایش مطرح می کرد اما در عمل مدام به پای همکاری و تشکیل کنفراس ها و اتحادهای تاکتیکی و حتی برخی ائتلاف های استراتژیکی رفته بود. اما این دیکتاتور حرفه ای چگونه میتوانست وسوسه چنین تحمه لذیذی به نام دولت موقتکه اکنون به راحتی در چنگش قرار گرفته، نشود. این حتی میتوانست بیشتر از یک معجزه باشد که چنین قدرتی نصیب لنین شده بود، پس چرا آن را دائمی نکند. او در مقاله دولت و انقلاب می نویسد:

طبیعت بشر به گونه ای است که آرزومند تسلیم و انقیاد است، تا زمان برقراری سوسیالیسم، پرولتاریا نیاز به دولتی دارد که بجای اعطای آزادی، فقط مخالفانش را در هم بشکند. در این میان، مسیر کار کاملاً روشن است، چون دولت فقط یک نهاد موقت است که ما ناگزیریم آنرا در مبارزه انقلابی برای درهم شکستن مخالفان از راه زور، به کار گیریم لذا صحبت کردن از یک دولت مردمی آزاد، کار محملی خواهد بود. در طول دوره زمانی ای که پرولتاریا هنوز به دولت نیاز دارد، این نیاز در راستای آزادی نیست بلکه برای درهم شکستن مخالفان است و هدفی که باید آن را به هر قیمتی به دست آورد“(ص296).

لنین استاد حیله گری و خشونت ضربتی است و بی مهابا با هیجان شور قدرت که به او هجوم آورده، شرایط لازم را برای جنگ داخلی علیه مخالفینش، در واقع علیه فضای آزادیخواهی جامعه، زمینه چینی میکند. در 10 نوامبر 1917 فرمانی را مبنی بر محدود کردن آزادی مطبوعات صادر میکند که این اقدامات تحت شرایط فعلی موقتی است تا دولت جدید آینده قویاً مستقر شود. برخی از کمیسرهای بلشویک به مانند ریکوف،کامنف، گورکی و چند تایی دیگر به خاطر جنون سکتاریست قدرت بیش از حد لنین استعفا داده اند. برخی بلشویک ها و سوسیالیست های نزدیک به لنین از بی پروایی او در به آتش کشیدن جامعه ترسیده بودند و میگفتند، لنین به نظر مشاعر خود را از دست داده و فاقد هر گونه حس مسئولانه ای در قبال آزادی جامعه است و تنها عده ای خام که از خودشان اراده و اختیاری ندارند به دور او جمع شده اند. سلیمان دوست لنین که به تازگی از سوئد برگشته بود از لنین می پرسد: آیا تو میخواهی در این جزیره کوچک از افکار آرمانی ات، واقعا یک دولت سوسیالیستی اتوپیایی را پیاده کنی؟ لنین پاسخ میدهد، این تازه یک طرح اولیه است، حیرت انگیزتر اینکه موضوع روسیه نیست ما میخواهیم راه انقلاب جهانی را زیر نظر دولت شوراهای روسیه بگشاییم( ص291 ). لنین از سوسیالیسم افقی شورایی انسانی در اینجا صحبت نمیکند بلکه با شناختی که از جاه طلبی جابرانه لنین داریم شباهت او به سیاست هیتلر، موسیلینی و بوشکاملاً روشن است و بی جهت نبود که اکثر یاران سوسیالیست به مانند بوگدانوف، لیونید کراسین، بازروف، روژکوف، مارکسیم گورکی و غیره، قبضه کردن قدرت توسط لنین را یک ماجراجویی نابخردانه میدانستند که او را دچار جنون سیاسی کرده است(ص287).

لنین نمی گوید که ما جلوی خشونت علیه آزادی مردم و جامعه را میگیریم بلکه مدام بطور موزیانه ای دائما میگویدما میخواهیم خشونت به نفع مردم را سازماندهی کنیمکاربرد جملات و عبارات لنین یک سره سادیستیک و خشونت بار است، اینکه ما برای دیکتاتوری آمده ایم، ما تمام جامعه را زیر انضباط آهنین پرولتاریا قرار میدهیم تا بورژوازی و ضد انقلاب فرصت ضربه زدن را به خود راه ندهند، ما علیه دشمنان انقلاب بیرحمانه عمل میکنیم. باید سئوال کرد که اگر 95 درصد مردم روسیه همواره آزادی میخواستند و حاضر بودند در کنار دوستان آزادیخواهی قرار گیرند پس چرا لنین تا این حد خود را تنها میدید و مدام دست به ایجاد ترور در جامعه میزد؟ در واقع لنین آگاهانه، این را میدانست که او جز آن یکی دو درصد بورژوازی چپ صنعتی است و اشتهایش برای قدرت چنان بالاست که اول سر فرزندش را از تن جدا میکند تا بقیه حساب کار دستشان بیاید. از نظر او یک رهبر قاطع و دیکتاتور پرولتاریا باید اول از همه بُرندگی قدرت پرولتاریا را به خودکارگران ثابت کند تا بورژواهای رقیب همه قبضه کنند و کل جامعه از ترس سرکوب و اختناق، او را به عنوان فرماندۀ بی بدیل و بلا عوض کل قوا به رسمیت بشناسند تا این بیماری پارانویایی لنین (ابرمن فرویدیسم) بدون هیچ رقیبی در او آرام گیرد و به این وضعیت پارادوکسیکال پایان داده شود. این همان چیزها یی است که ژیژک معاصر افتخارآمیز در باره قاطعیت لنین میگوید که در لحظات حساس تصمیم گیری مکث را جایز نمیشمرد و این تنها از عهده رهبران مقتدر برمی آید چون از آن قصاوت لازم برخوردارند. خوب آقای بوش هم مقدمات تبلیغاتی روانی دشمن در کمین را اول اشاعه داد و بعد گفت ما منتظر حمله دشمن نمی مانیم بلکه ما استراتژی =حمله پیشدستی= را به کار میگیریم.

لنین در سال 1920 گفت: طبقات اجتماعی را احزاب هدایت میکنند و هدایت احزاب به عهده کسانی است که رهبر نامیده می شونداین الفبای کار است. اراده یک طبقه گاهی اوقات به وسیله یک دیکتاتور تحقق می یابدسوسیال دموکراسی شوروی هیچگونه تعارضی با حکومت فردی و دیکتاتوری نداردآنچه که ضرورت دارد همانا حکومت فردی است یعنی به رسمیت شناختن اختیارات دیکتاتور مآبانه یک فردتمام حرفهایی که درباره حقوق برابر انسانها می زنند چرند و مزخرف است(ص100 ) البته در اینجا بهتر بود که دیوید شوب نقطه چین ها را نمیگذاشت تا بحث لنین کاملتر روشن شود که لنین به عنوان یک رهبر به اصطلاح شایسته حق این دیکتاتوری را برای خواست پیروزی پرولتاریا کسب کرده است و تا زمانیکه به کمونیسم نرسیدیم از برابری خبری نیست. کاتولیک های متعصب هم میگفتند تا مسیح ظهور نکند کسی رنگ خوشبختی را نخواهد دید. زیرا مردم اجازه دادندکه مسیح به صلیب کشیده شود و و حال مثلاً تقاصش را در عقوبت دوران گذار تا روز ظهورش پس میدهند. اما به چه کسانی و چرا؟ اما رفیق لنین چی، که این وظیفه را به پلیس چکا سپرد؟ او که آزادی و خوشبختی را زمینی میدید پس چرا شهامت و توان لذت بردنش را در کنار مردم نداشت؟ چرا همه آزادی را تنها در اعمال قدرت خودش تا سر حد جنون می خواست؟ میگویند کسی که از مردم انتقام میگیرد از عشق و آزادی متنفر است. امیدوارم در طول مقاله این موضوع روشنتر شود.

تروتسکی میگفت، لنین در هر فرصتی به ما میگفت= آیا ما قادر نیستیم آن اراذل را لگام بزنیم= . روزنامه های آپوزیسیون کم کم به حالت تعلیق در آمدند. لنین در یک همایش کمیته اجرایی مرکزی در 17 نوامبر 1917 از سیاست سرکوب نشریات دفاع کرد و اعلام کرد = تحمل این جراید به معنی این است که سوسیالیسم متوقف شده است…. دولت یک نهاد است که به خاطر اعمال خشونت به وجود آمده است….و چهار ماه بعد در کنگره شوراها در پاسخ اعتراض سوسیالیست ها که روزنامه هایشان تعطیل شده بود جواب داد: البته هنوز نه تمام آنها! بقیه روزنامه ها هم به زودی بسته خواهند شد زیرا دیکتاتوری پرلتاریا افکار مسموم بورژوازی را از بین خواهد برد= ص297. اگر به روزنامه ها اجازه چاپ دوباره داده میشد آنها باید متعهد میشدند که فرمان ها و اظهارات کمیسرهای دولت بلشویک را در صفحه اول خود چاپ می کردند. حتی روزنامه ماکسیم گورکی، عضو بلشویکی در همان چند ماه اول توقیف شد و35000 روبل جریمه شد(ص297 ). تروتسکی در عین حال به عنوان ژنرال وفرمانده کمیته نظامی و ارتش سرخ بوده و سیاست اعمال ترور را به اجرا در می آورد و همواره تا زمان تبعیدش به مکزیک توسط استالین، او یکی از طراحان اصلی عوامل دیکتاتوری بوده است.

لنین علیه مجلس موسسان

لنین تبلیغات گسترده ای از طریق رسانه های دولتی اش علیه سیاست ها و برنامه های نیروی آپوزیسیون به راه انداخته بود اما این باعث نشد که مردم دست از روز برگذاری انتخابات بردارند. لنین باور داشت که انتخابات را به راحتی خواهد برد و دیگر بهانه ای برای فعالیت مخالیفنش وجود نخواهد داشت. حدود 36 میلیون نفر رای دادند 707 نماینده برگزیده شدند و حزب سوسیالیست انقلابی(دهقانی) دو برابر بلشویک ها رای آورد. گروهی از سوسیالیست های چپ دهقانی که با لنین در دولت موقت ائتلاف کرده بودند 40 رای آورده بودند(ص 3009). لنین با وجود این شوک، اما نقشه هایش را از قبل برای سناریوهای مختلف کشیده بود. برگزاری مجلس برای تعیین قانون اساسی و موقعیت احزاب و فراکسیون ها به چند هفته بعد موکول شد. این در شرایطی است که در جبهه جنگ چندین ژنرال و سرهنگ به دست سربازان کشته شده اند و بقیه سران لشکری منتظر جهت گیری سیاسی قدرت هستند و در این مدت دستگاه ترور بلشویکی چکا و کمیته نظامی انقلاب بیکار ننشسته بودند و ستاد های ضد شورش در تمام نقاط کلیدی شهرها مستقر شده اند. با بسته شدن برخی از مطبوعات در همان ابتدای دیکتاتوری دولت موقت، لنین آگاهانه دست به تحریکاتی زده بود تا انتخابات را منحل کند که چنین نشد جامعه روسیه مملو از تجارب مبارزاتی بود و حتی تا پایان ژانویه 1918یعنی سه ماه بعد از انقلاب بلشویک ها تنها 15 درصد کارگران شهر بزرگ صنعتی پترو گراد از دولت موقت دفاع می کردند بقیه با گرایشات مختلف مات و مبهوت بودند اکثریتی با نگاه های مختلف، آینده را تا حدی در برپایی مجلس موسسان میدیدند. اکثر آنارشیست ها و گروهای مختلف شورایی کارگری و دهقانی روند برنامه های بلشویک را به خاطر خیانت به انقلاب شوراها و ایجاد جو پلیسی و توطئه چینی برای جنگ داخلی محکوم می کردند. آن ها میگفتند لنین تنها به دروغ، وعده آزادی در دست شوراهای کارگری و دهقانی و مردمی را داده است زیرا آنچه را که تا کنون ما مشاهده کرده ایم تنها متمرکزتر شدن بیشتر کمیته های پلیس دولتی در سطح جامعه بوده است. بلشویک ها در تجمعات و سرباز خانه ها و مناطق کارگری دست به تبلیغات وسیعی علیه مجلس بورژوازی زدند که این احزاب مثل دوران تزاری میخواهند همان برنامه های مفتخوری را برای سرمایه داران فراهم آورند. اگر چه بدبینی ها بیشر شده بود اما جو غالب در دفاع از کمیته شورای مجلس بود. چکا و کمیته نظامی بلشویک گاردهای مسلح ویژه لتونیایی و تعدادی تیر انداز ماهر را در اطراف مجلس و در داخل سالن ها قرار داده بودند. در روز 18 ژانویه هیجان و بی اطمینانی زیادی در دل مردم بود از اول صبح جمع چند هزار نفره ای از مردم غیر مسلح با پلاکاردهایی از قبیل کارگران جهان متحد شوید، زمین و آزادی و زنده باد مجلس موسسان به طرف مجلس دوما راهپیمایی کردند در نزدیکی دوما یگانهای ویژه بلشویکی از هر طرف به روی مردم بی دفاع آتش گشودند و تعدادی زن ومرد کشته و زخمی شدند لنین دستور داده بود علیه اغتشاش گران در مصرف گلوله صرفه جویی نکنید“. مجلس موسسان در محاصره نظامی برپا شد تعداد زیادی ازافسران و سربازان بلشویکی مست کرده و مجلس را اشغال کرده بودند و به سخنگویان غیر بلشویک توهین می کردند و قنداق تفنگ ها را به زمین میکوبیدند. بوی جنگ داخلی کاملاً به مشام میرسید.گروه ها یکدیگر را تهدید میکردند و سرانجام سربازان بلشویک نمایندگان را با مسخره از مجلس بیرون کردند. هر چند بنا بر این شد که مجلس از فردا برقرار خواهد شد، اما لنین در روزنامه سراسری اعلام کرد که حکومت شوراها اجازه نمیدهد که مجلس بورژوازی به شرارتش ادامه دهد و برای همیشه منحل شد. ص309

لنین دولت و پارلمان را تنها برای خودش میخواست تا از طریق یک تشکیلات منظم، آهنین و یکدست بورژوازی، ابتدایی ترین آزادیهایی را که مردم در طی سال ها مبارزه علیه تزاریسم کسب کرده بودند از آنها پس بگیرد. لنین می نویسد: هر آزادی ای که مغایر با منافع پرلتاریا باشد از دیدگاه ما یک آزادی دروغین و کاذب است(ص409). همانطور که قبلا گفتم، لنین عبارت آزادی را شیادانه وارونه میکند(همان سیاست امروزین ژیژک)، و نمیگوید هر دولتی که جلوی آزادی های اجتماعی، مطبوعات ورا بگیرد ارتجاعی است در حالیکه تا قبل از قبضه قدرت سیاسی همواره فریاد میزد اگر بورژواها ادعا میکنند که حکومتشان مورد تایید مردم است پس چرا نشریات آن ها را سانسور میکنند و اعتصابات را در هم میشکنند و درآن موقع لنین در قدرت نبود و خود را یک رقیب دولت وقت میدید. اما هنوز این سئوال میتواند مطرح شود که اگر او دنبال چنین قدرتی بود چرا این مسیر را از طریق رشته حقوق به مدارج بالاتر در دستگاه تزاری دنبال نکرد تا یک جناح قدرتی را در حکومت تزار ایجاد کند و بعد مثلاً دست به یک کودتا بزند. اما تزار برادر او را کشته بود و او طبعا از تزار متنفر بود و وجدانش اجازه نمیداد به آرمان برادرش پشت کند، در ضمن او روشنفکر عصر خودش بود و امکانات مالی را هم داشت تا به راحتی و آزادانه در آپوزیسیون قدرتی قرار گیرد. اما چرا لنین جذب مارکسیسم قدرتی شد و نه آنارشیسم که تا حدی به آرمان برادرش هم نزدیکتر بود. شاید او از یاران برادرش متنفر شده بود که مثل او ایستادگی نکردند و به خاطرش دست به شورش نزدند تا او را از مرگ نجات دهند. شاید ما هرگز انگیزه های درون او را کشف نکنیم اما این سئولات و کنجکاوی ها میتواند برای نسل امروز ما حیاتی باشد که به روحیات، احساسات و نیاز های یکدیگر توجه کنند. فضا و جنبشی را بیافرینند که صداقت، دوستی و انسانیت، امکان رشد و باروری داشته باشد. به نظرم خانم آلبتس درست می گوید که همه ما در پرورش دادن دیکتاتورها و دیکتاتوری ها در جلوه های کوچک و بزرگ آن مسئولیم و تا زمانیکه جنبش مناسبات افقی و همسایگی از پایین توانمند و فراگیر نشده همواره عده ای تحقیر شده، جذب کانال های منافع قدرتی خواهند شد به هر حال هر انسانی که میخواهد در روابط عاشقی و انسانی شکوفا شود ناچار است مسئولیت مسیری را که انتخاب کرده به عهده گیرد تا از میوه های زندگی اجتماعی اش بهره مند شود هر چقدر سخت در این شرایط مخرب نئولیبرالیسم جهانی، اما هرگز نمیتوان از توانمندی با شکوه غریزه عاشقی و آزادیخواهی خود ودیگری غافل شویم مهم این است که به روزنه های امید درون طبیعت بیکران زندگی زیستی باور داشته باشیم و اگر امروز را در توان من نیست، بتوانم در دیگری آنرا ببینم و بارور شوم.

 

الشعب السوري قادر على أن يهزم الطاغية



مازن كم الماز

 

يخطأ الطغاة دائما التقدير , لأنهم ببساطة لا يفهمون , ما يفهمه الطغاة أو ما يعتقده الطغاة هو أن العصا تكفي دائما لقهر الشعوب , يظن الطغاة أن الحياة

 

خلقت هكذا , سادة و عبيد , فقراء و أغنياء , يخطأ الطغاة التقدير أساسا لأنهم لن يفهموا أبدا ما الذي يمكن لشعب مقهور أن يفعله , يعتقد الطغاة أن الجياع و المقهورين يثورون , في أماكن أخرى , بسبب ضعف في قمع و وحشية نظام آخر , يخطأ الطغاة لأنهم يعتقدون أن ما هو صحيح في أيام الصمت و الخنوع , في زمن الركود , يبقى صحيح أيضا في زمن الثورة , يخطأ بشار الأسد اليوم إذا كان يعتقد أنه و أجهزة أمنه و بلطجيته و الجلادين الذين “يحمونه” هم أقوى من الشعب السوري … في أيام الثورة , عندما تنهض الشعوب , عندما ينهض العبيد , ينكشف ضعف الطغاة و عجز كلابهم و مرتزقتهم , ينكشف غباء الطغاة , و عجز الطغاة و وهم الطغاة , بأن الذل و القهر و القمع أشياء مثلهم , ستبقى إلى الأبد , نولد معها و نموت معها , لكن العبيد يكتبون اليوم قصة جديدة , ملحمة جديدة للحرية في هذا الشرق و هذا العالم , العبيد , الرعاع , السفلة , المقهورون , هم اليوم من يكتب التاريخ لا الطغاة , و لا جلاديهم و لا مجرميهم , خرج السوريون اليوم و إنها مسألة وقت حتى يرى بشار , و يفهم أخيرا , ما يمكن لشعب مقهور أن يفعله , في زمن الثورة , زمن الشعوب الثائرة , زمن ولادة حريتنا , لا مكان للطغاة , في وطن من الأحرار المتساوين لا مكان للطغاة , و ليس أمام الطغاة إلا أن يرحلوا , فارحل يا بشار , جاء وقت الفقراء اليوم , إنه تاريخ ثورتنا , و حريتنا , فليس أمامك إلا أن ترحل ….

 



خۆپیشاندەرانی عیراقی لە بەغداد، پشتیوانی لە جەماوەری ئازادیخوازی بەرەین دەکەن

ئەمڕۆ  لە کەربەلا نزیکەی 3000 کەس، هەروەها لە بەغداد نزیکەی 200 کەس لە دژی بەشداری لەکری عەرەبستانی سعودی لە سەرکوتی ئازادیخوازانی بەحرەین، خۆپیشانیان  بەرپاکرد و تێدا چەندین دروشمی سەکۆنەگەری لەشکرکێشی سعودیە  و لە بەرامبەردا دروشمی پشتیوانی لە جەماوەری راپەڕیوی بەحرەین، بەرکرابوونەوە.

خۆپیشاندانی دژە میری لە ئەرمەنستان

ئەمڕۆ لە  یەریڤان 10.000 کەس لە خۆپیشاندانێکی جەماوەری دژە میریدا کۆبوونەوە و خوازیاری گؤران بوون. شایانی باسە ئەم بزاڤە لە  فێبریوەری 2008دا بە پێکدادان و ڕووبەڕووبووەونەی توندوتیژ  دەستیپێکرد.

قسەگەرانی ئۆپوزسیونی فەرمی ئەو وڵاتە دەڵێن، ڕاستە ئەم خۆپیشاندانانە لە  ڕاپەڕینەکانی وڵاتانی عەرەبییەوە سروش وەردەگرن، بەڵام گۆران لە میرایەتیدا لە ڕوانگەیەکی ئاشتیخوازانەوە دەبێت.

 

خواطر في الثورات العربية المعاصرة 2

مازن كم الماز

خواطر في الثورات العربية المعاصرة 2
الثورة اللبنانية

عندما تقوم الجماهير بالثورة بسبب مقتل رفيق الحريري فإن ما تحصل عليه هو محكمة لقتلة رفيق الحريري فقط لا غير , عدد واحد محكمة , و محكمة دولية تحديدا كرمال عيون الحبايب ,
درس مهم من ثورة الأرز , أنه عندما تقوم الجماهير بثورة أرز , عليها أن تتأكد أن يترك أولئك الذين تولوا توزيع الأرز بعد الثورة أن يتركوا شيئا منه للناس العاديين , الشيء الوحيد الذي يبقي اللبنانيين العاديين في حالة رضا , أو قناعة نسبية عن وضعهم الحالي , هو المقارنة بالجار السوري , تماما كما يفعل الكوريون الجنوبيون عندما يشعرون بنفس الرضا عندما يقارنون أنفسهم بجيرانهم الشماليين , فمهما كان الوضع مأساويا لن يبلغ مستوى مأساويته عند جيرانهم , إذا كان النظام الطائفي , و زعماء الطوائف يأكلون معظم أرز الناس العاديين في لبنان فإن نظام بشار يلتهمه جميعا , بعد أن يجوع بشار الأسد السوريين يخاطبهم إعلامه قائلا : أنا سوري , أه يا نيالي ….. الواقع أن ما يحصل هو التالي : أنا سوري , إذا أنا لا آكل الأرز , أنا سوري , و النظام يأكلني و يأكل عمري و تعبي , و آه يا نيالي ,
لا أستطيع أن أتخيل سعد الحريري و هو يأمر مقاتلي و قبضايات تيار المستقبل بالدفاع عن مارون الراس أو بنت جبيل , أما أن يفعلها سمير جعجع و أن يموت القواتيون عند بوابة فاطمة فعندها سأؤمن بأن هناك إله في السماء
إذا كان سلاح حزب الله موجها إلى الداخل , أي إلى الحريري فسلاح الحريري و جعجع و الجميل , ما تيسر لهم من سلاح , موجه إلى الداخل , تحديدا إلى رؤوس جماعة حزب الله , تماما كما هو سلاح حزب الله موجه لرؤوس جماعة الحريري و جعجع , و الطرفان يريدان أن يوجه الجيش اللبناني سلاحه ضد الطرف الآخر , الجيش اللبناني لا يوجه سلاحه ضد أحد , أو لنكن أكثر دقة , فقط ضد من يمكن أن يحتج على أنه لا يأكل ما يكفي من الأرز
في النظام الطائفي طائفتك لعنة تلاحقك من المهد إلى اللحد , عندما تلقن أو عندما يخبروك اسم طائفتك فإنك تلقن أيضا اسم من سيأكل أرزك يا عزيزي , و حتى لو قررت أن تغير دينك أو طائفتك فهذا يعني أن تغير اسم من سيأكل أرزك فقط ….. ما فعله اليساريون اللبنانيون المسيحيون تحديدا منهم في خضم الحرب الأهلية هو أنهم انسلخوا عن طوائفهم لكنهم لم يصبحوا غير طائفيين , لقد غيروا فقط أسماء من يجب أن يأكل الأرز , و هذا بالضبط ما يفعله أغلب الشيعة الذين ينتقدون حزب الله اليوم أو السنة الذين ينتقدون الحريري , الخ
النظام الطائفي يوصل البشر إلى نهاية مسدودة , طريق يعود دوما إلى حيث يبدأ , إلى الطائفة , الزعيم الذي لا تستطيع أن تعطس في وجهه , يمكنك أن تنتقد كما تشاء أيا كان لكن عندما يتوجب عليك أن تنتخب فليس أمامك إلا سيد واحد , أو اثنان في أفضل الحالات , و عندما يتعين عليك أن تموت فلديك خيار واحد كي تموت في سبيله , نفس الزعيم الذي صعد على أكتافك إلى ما يسمى بمجلس النواب , في النظام الطائفي زعماء أو وجهاء الطوائف المتخاصمة ليسوا بديلا , لا الحريري بديل عن حزب الله و لا حزب الله بديل عن الحريري , في النظام الطائفي يكمل هؤلاء بعضهم البعض , فحزب الله و بري هم السادة المتوجون للشيعة لأن الحريري هو سيد أهل السنة و الجماعة , و العكس صحيح , البديل الحقيقي في النظام الطائفي هو ألا تكون طائفيا , ألا تموت و تخضع لزعيم طائفتك و أيضا ألا تدعه يأكل أرزك , لكن للأسف لا يمكنك أن تفعل هذا لوحدك , عليك أن تفعل هذا مع الناس العاديين , الذين يحصلون على أقل حصة من الأرز , من الطوائف الأخرى , عندما تستطيعون فعل ذلك سيمكنكم أن تأكلوا الكثير من الأرز معا …
لا يمكن فهم عنتريات جعجع و اعتباره لنفسه مقاوما هو الآخر إلا بسبب جرائم النظام السوري السابقة في لبنان , لقد كان وجود قوى النظام السوري العسكرية و الأمنية ثقيلا على اللبنانيين العاديين , فظا و مكروها بامتياز , لكن كما هو حال صراع حزب الله مع إسرائيل فإن الصراع الطويل بين جعجع و من سبقوه من أبطال المارونية السياسية الميليشيويين و بين النظام السوري لا علاقة له لا بهذه الغلظة و لا بالجرائم التي مارسها النظام السوري في لبنان , إنه صراع إيديولوجي , إذا كان صراع حزب الله في حقيقته هو مع مشروع دولة إسرائيل نفسها فصراع جعجع هو مع أي مشروع لتمدد أو حتى مجرد نفوذ قوة عربية حتى لو لم تكن إسلامية الهوى و الطابع أو معادية للإسلاميين كما هو حال النظام السوري , المضحك في الموضوع أنه و الجنرال يستمدان شرعيتهما من نفس المصدر , جعجع يخوف الموارنة مع الأصولية الشيعية و الجنرال يخوفهم من الأصولية السنية , تماما كما يخوف الحريري السنة في لبنان من مشروع شيعي رافضي و يحدثهم عن مزايا ولاية الفقيه الوهابية بدلا من مزايا ولاية الفقيه الشيعية , بينما أن جعجع مستعد في الواقع ليضع يده بيد مجاهدي الشمال السلفيين ضد “العدو المشترك” الرافضي المدعوم سوريا و إيرانيا و … هل ما تزال قادرا على أن تفهم أي شيء بعد كل هذا ؟ إذا كنت تستطيع حل كل هذه الألغاز فدعني أقول لك بكل ثقة : ابتسم أنت لبناني ….

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش-های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک/15

م_ع آوریل 2009

پایان دیکتاتوری سلطنت تزاریسم

همانطور که گفتم حکومت تزار به خاطر بحران های جنگ و گرسنگی رو به وخامت میرفت، وزیران دربار به فکر کودتا بودند تا نیکلای دوم را مجبور به استعفا کنند و برادرش موقتا به نیابت از پسر جوان تزار به تخت بنشیند در دسامبر 1916 درباریان راسپوتین مستبد را که مشاور اصلی تزار و ملکه بودکشتند تا سلطنت رومانوف ها را نجات دهند. اکسر وزرا فریاد میزدند مجلس دوما قدرت حکومت را در دست بگیرد، حتی ژنرال کریموف اوضاع جنگ را در ژانویه1917 بسیار بحرانی توصیف می کرد و اعلام کرد که از قدرت دوما حمایت خواهد کرد اما اختلاف در مجلس بالا گرفته بود و حتی سفیر بریتانیا در روسیه به رودزیانکو رئیس دوما پیشنهاد میداد برای جلوگیری از انقلاب ملکه و تزار باید کنار بکشند. اما تزار به این سادگی دست از قدرت بر نمیداشت و همچنان به چند هنگ نظامی ویژه خودش اتکا داشت و دوما را منحل اعلام کرد و کابنیه جدیدی از وزرا را در کاخ تورید در ماه مارس تشکیل داد. در این زمان کارگران پتروگراد(پایتخت) اعتصاب کردند. هنگ ولینسگی سر به شورش گذاشتند و فرمانده خود را کشتند. نزدیک به 30000 دانشجو، کارگر، زن، سرباز به طرف مجلس دوما راه افتادند، تمام احزاب و سازمان ها در دوما جمع شدند. رودزیانکو هنوز نقش دوما را زیر نظر سلطنت عنوان می کرد اما مردم فریاد میزدند دوما خودش باید حکومت موقت را به عهده گیرد. کرنسکی( سوسیالیست میانه رو و لیبرال) نایب رئیس تشکیلات جمهوری موقت شد وهمبستگی سربازان با انقلاب جدید مردم را زیرکانه تبریک گفت. هنگ های طغیان گر و کارگران، زندانیان سیاسی را آزاد کردند. شورای کارگران پتروگراد چخیدزه و کرنسکی را به عنوان نمایندگان خود انتخاب کردند. بتدریج دیگر نمایندگان شورا های سندیکایی و تعاونی سر میرسیدند و مقدمات پیکار نهایی با سلطنت تزاری را از طریق معرفی کمیته های اجرایی خود فراهم می آوردند نمایندگان زیادی از گرایش های سوسیالیستی انتخاب میشدند و هنوز افراد اصلی بلشویک جز هیچکدام از این نماینگان نبودند. اکثر نمایندگان سربازهای هنگ های مختلف، اعلام همبستگی با مردم را می کردند که فرماندهان فرار کرده و ما از مردم دفاع میکنیم.

به زودی یک ارتش انقلابی از کارگران و سربازان تشکیل شد. تزار هنوز به بخشی از ستاد نظامی خود امیدوار بود تا مخالفین را سرکوب کند اما ژنرال روزه سکی به او توصیه کرد که تسلیم حکومت موقت شود. شورای کارگران و سربازان روزانه رشد می کرد و بزرگ میشد نمایندگان از 2000 نفر در میانه مارس 1917 به 3000 نفر رسید. در این اوضاع تلگرافی از طرف ستاد ارتش در جنگ آمد که تزار بهتره در این شرایط کنار کشد و جایش را به فرزندش دهد. همه سران ارتش در این کش و قوس پند و اندرزها به شاه تزاری بودند که وزیران کابینه تزارتوسط فرمانده نظامی مسکو به دستور کمیته حکومت موقت بازداشت شدند. شورای سربازان و کارگران نه تنها استعفای شاه تزاری را برای جایگزینی پسرش نپذیرفتند، بلکه پایان عمر حکومت سلطنتی 300ساله خانواده رومانوف ها را اعلام کردند. کمیته موقت دوما و کمیته اجرایی شورا هشت مصوبه را اعلام کردند: آزادی فوری تمام زندانیان سیاسی وتبعیدی، آزادی بیان و مطبوعات، تشکیل مجامع و اعتصابات، لغو کلیه محدودیت های طبقاتی،گروهی و مذهبی، برگذاری انتخابات برای حکومت آینده، تصویب یک قانون اساسی جدید، جایگزینی میلیشیای ملی به جای ارتش و پلیس زیر نظر مقامات محلی، گزینش دمکراتیک کارکنان دولت و شهرداری ها و….ادامه یگان های نظامی هوادار انقلاب در دفاع از پایتخت و آزادی های سربازان با رعایت انضباط نظامی(ص211 ). کرنسکی ظاهرا به شکل یکی از قهرمانان مردم ابراز وجود می کرد که از کارگر، دهقان، سرباز، اشراف و بورژواها همه پشت سرش بودند و طبیعی بود که چنین ظاهر فریبنده ای نمیتوانست در حقیقت پاسخگوی مطالبات آزادیخواهی واقعی مردم روسیه باشد چنانکه احوادث بعدی به سرعت نشان داد که مردم برای اداره امور زندگی زیستی شان خواهان برپایی شورا های مستقل اجرایی خود بودند نه اینکه بورژوازی جدید پارلمانی از درون مجلس بر آنها حکومت کند و مردم را به ادامه جنگ ویرانگر پیش راند.

اولا 99 درصد ژنرال های تزاری بر سر جای خودشان باقی مانده اند و کرنسکی به عنوان رئیس جدید ارتش بر طبل جنگ میکوبد. وزیر امور خارجه حکومت موقت مدام با متفقین بر سر گشایش جبهه های جدید جنگ، چک و چانه میزنند زمیندارن بزرگ (گولاک ها) برای تهیه آذوقۀ جنگ فشار بیش از حدی به دهقانان آورده اند و دهقانان هم در سراسر روسیه علیه این همه ظلم، مصادره زمین های گولاگ ها را آغاز کرده اند. شهرهای کارگری از فشار کار و گرسنگی به ستوه آمده و شورای سربازان و کارگران به حکومت موقت از روی بی اعتمادی برخوردی دو گانه دارند.کرنسکی و ژنرالها چندین شورش دهقانی را شدیداً سرکوب کرده و در چندین جبهه جنگ، شکستهای سنگینی را متحمل میشوند. سربازان بسیاری به روستا هایشان فرار میکنند. اکثر زندانیان آزاد شده و از تبعید برگشته برضد جنگ تبلیغ میکنند و حکومت موقت را فاقد صلاحیت برای اداره کشور میدانند. اکثر کادرهای مهاجر بلشویکی و برخی منشویک ها و دیگر سوسیالیست ها و آنارشیست ها که در خارج بودند به تدریج به روسیه برمیگردند پلخانوف و تروتسکی هم از نیویورک راهی روسیه میشوند. اما زودتر از آنها، گروه بلشویکی استالین،کامنف و مورانوف وکه از تبعید سیبری برگشته اند، در روزنامه پراودا در داخل روسیه بر خلاف خواست مردم و شورای کارگران و سربازان، ناباورانه سیاست جنگ علیه آلمان را تشویق میکنند که سربازها نباید پست هایشان را ترک کنند تا اینکه کشور ها تصمیم به صلح بگیرند( روزنامه پراودا شماره 28 ،مارس1917 ).

پیشنهاد همکاری بلشویک ها با منشویک ها در کنفرانس مطرح شد که اختلاف نظرهای ما جزیی بوده است و بتدریج حل خواهند شد و تا جایی که عناصر بورژوازی نوپا در روسیه در پیشبرد اهداف انقلاب میکوشند ما از آنها دفاع خواهیم کرد. برخی از مبارزین شورای کارگران و سربازان به نظریات پراودا واکنش منفی نشان میدهند. لنین گرایش به راست بلشویک ها و منشویک ها را در دفاع از حکومت موقت به شدت از خارج کشور میکوبد. او علت فروپاشی فوری تزاریسم را از تبانی جدید امپریالیست های فرانسه و بریتانیا با بورژوازی جدید میلیوکف و کوچکوف در روسیه برای تقسیم جهان مطرح میکند. تروتسکی هم در همان زمان قبل از برگشت به روسیه در روزنامه نووی میر در نیویورک می نوشت: امپریالیست های نوپای روسیه حالا به نام جنگ ملی در فکر تصرف خاک لهستان، استانبول، ارمنستان و ایران هستند(صفحه217 ). لنین شورای انقلابی پتروگراد را تشویق می کرد که یک میلشیای رزمی هفصد وپنجاه هزار نفره برای سرنگونی حکومت موقت تشکیل دهند. از طرف دیگر تلاش می کرد هر چه زودتر به روسیه برگردد اما میدانست که متفقین روسیه سد راه او خواهند شد. او با دولت امپریالیست آلمان یک قرارداد سری امضاء کرد که لنین با عده ای دیگر از مهاجرین جبهه سوسیالیست مخفیانه از طریق یک قطار مهر و موم شده برون مرزی به روسیه برگردد و مثلاً در ازای این توافق به تعداد مهاجرین برگشی به روسیه، آنها هم اسرای جنگی اتریش و آلمان را آزاد کنند. جالبه که از زاویه کمونیسم قدرتی هر سازشی به عنوان تاکتیک مجاز است زیرا کسی بنا نیست سیر حرکت کمونیسم بورژوایی و امپریالیستی لنین را زیر سئوال ببرد. اوج ناسیونالیسم کور عقیدتی مارکسیستی در تاریخ جهان شاید بی نظیر بوده است که میتواند حتی سلاخی خود کارگران را به نام حق پدر مقتدر کمونیسم کارگری بر فرزندانش انجام دهد و این تجاوز به دست پدر پرولتاریا مشروع است چونکه حق مالکیت بلا شرط کنترل بر سرنوشت زندگی کارگران را دارد. چنانکه دیدیم سیاست همکاری امپریالیستی استالین با هیتلر هم از نابغه بودن کمونیسم بورژوایی جهانی به حساب می آمد و هیچ نیروی چپی را جرات اعلام شعار جنگ داخلی علیه بورژوازی خودی چه در آلمان و روسیه را در آن زمان نداشت و کمونیست های جهان به هیتلر و استالین در سال های اول به عنوان دو دوست جدید نگاه کردند و صدها کتاب در مدح عظمت لنین و استالین در رقابت با امپریالیست های غربی را نوشتند. از این جهت در چشمان ناسیونالیسم بت وارگی، لنین نمیتوانست ضد کارگر باشد زیرا او رهبر حزب کارگران بود او نمیتوانست امپریالیست باشد زیرا که او اساساً خودش کتاب امپریالیست آخرین مرحله سرمایه داری را نوشته است و…..

 

ورود لنین به روسیه با کمک دولت آلمان

لنین در آوریل 1917 با قطار وارد فنلاند در مرز پتروگراد شد بسیاری از هوادارانش انتظارش را میکشیدند اما در روسیه بسیاری از سوسیالیست ها او را خائن شمردند و لنین مسیر دشواری در پیش رو داشت. در ماه آوریل دوباره نشستی بین بلشویک و منشویک صورت گرفت و لنین به خوبی از اوضاع مغشوش و شورشی مردم روسیه با خبر بود که حتی ملوانان کرونشتات افسران و فرمانده هان ناو بالتیک را که در زیر نفوذ حکومت مرکزی قرار داشتند، کشته بودند وشوراهای دهقانی و کارگری در همه جا برای سرنگونی حکومت موقت برپا شده بود. اما در آن شرایط یاران خود لنین اکثراً به داشتن قدرت در حکومت فعلی میاندیشیدند. از این جهت همسویی لنین با جنبش شوراها، او را در ظاهر به نظریات حزب اراده مردم، سوسیالیست های چپ و آنارشیست ها نزدیک کرده بود و یوزف گولدنبرگ عضو پیشکسوت بلشویک، لنین را به باکونین تشبیه کرد که به نفی اصول مارکسیسم رسیده است. اما لنین زبردستانه از یاران دو پهلو و دلخوش به انتخابات جدید مجلس برای بدست گرفتن بخشی از قدرت بورژوازی انتقاد می کرد، که متوجه نیستید انقلاب بورژوازی توسط کرنسکی شکست خورده و الان زمان انقلاب سوسیالیستی است. اما او در ذهنش دولت مطلق بلشویکها را می پروراند. شارل راپاپور سوسیالیست فرانسوی مشهورکه لنین را به خوبی میشناخت و وابستگی خاصی به هیچکدام از دو حزب مارکسیسم در روسیه نداشت در سال1914 ضمن ستایش اراده سیاسی آهنین لنین، اما او را با استولیپین وزیر مستبد تزار مقایسه می کرد و گفت، لنین در انتقاد به نظرات مخالف خودش به گونه ای است که گویا حکم مجازات مرگ آنان را صادر میکند….و روش های قصابی را به کار میگیردپیروزی لنین بزرگترین خطر برای روسیه است زیرا آنچنان آن را در آغوش میفشارد که انقلاب خفه میشود( ص163).

هوادارن لنین با وجود اختلافات زیادی که داشتند اعلام می کردند به هر حال او رهبر ماست و ما از خواستهای او اطاعت میکنیم. واحدهای شورشی و رزمی درون شورای پتروگراد تقریبا تمام روسیه را در برگرفته بود و از سماجت لنین در سرنگونی کرنسکی استقبال می کردند. از این جهت یک قدرت دو گانه ای در روسیه عمل می کرد و در کنگره سرتا سری شوراها لنین و کرنسکی باهم در آن مناظره داشتند. کرنسکی زیرکانه به مردم شورا میگفت که اگر دولت ملی را سرنگون کنید تمام دست آوردهای اولیه آزادی را از دست خواهید داد. اما کرنسکی درک نمی کرد که اولاً، دست آوردها متعلق به مبارزه مردم بود و نه دولت ملی. دوماً، جنگ ویرانگر، خون مردم را به جوش آورده بود و میخواستند تکلیف خودشان را با ژنرال های تزاری هم یکسره کنند. در ماه ژولای بلشویکها برنامه تظاهرات را محرمانه برای سرنگونی گذاشتند اما حکومت موقت اعلام کرد که لنین بی جهت نقشه جنگ و خونریزی را در سر دارد و در پتروگراد مردم زیادی فقط به خاطر بلشویکها کشته خواهند شد. کمیته شورا، نماینده ها را به کارخانه ها فرستاد و اعتصاب را لغو کرد و تشکیل کنگره داد اما لنین به سرعت اعلامیه ای پخش کرد که تظاهرات از جانب بلشویکها منتفی شده است. افشای حمله یک جانبه بلشویکها به وزرات خانه ها و بعد اعلام یک حکومت بلشویکی، باعث شد لنین مدتی در انزوا قرار گیرد و سوسیالست های چپ دهقانی و منشویکها وجهه بیشتری به دست آورند. کرنسکی به دعوت از شورا که منشویکها در آن نفوذ زیادی داشتند دوباره برنامه حمله بزرگی را به صفوف جبهه آلمان تدارک دید ولی به طرز هولناکی شکست خورد و فضای تنشی در شهر پتروگراد اوج گرفت. در روز 16 ژولای بی آنکه بلشویکها آماده اش باشند شاهد ورود بیست هزار نفر از ملوانان مسلح مبارز کرونشتات به پایتخت بودند آنها به تاثیر از گرایشات آنارشیک شورایی با رادیکال ترین بخش های کارگری و دهقانی در ارتباط بودند و تصمیم داشتند که حکومت موقت را سرنگون کنند. لنین از ترس شکست قبلی، غافلگیر شده بود اما با لونا چارسکی سخنگوی ملوانان که از گرایش سوسیالیست چپ بود همکاری کرد و ملوانان به طرف دوما رفتند و تروتسکی یک بحث داغی ارائه داد اما آنها را به آرامش خواند و به همراه روئسای شورا که موافق سرنگونی خود نبودند آنها را پراکنده کردند. هنگ رزمی 16 بلشویکها زمانی رسید که ملوانان دیگر رفته بودند. حکومت موقت دستور بازداشت چارسکی و لنین و تعدادی دیگر را داد. لنین به فنلاند فرار کرد و تروتسکی که زمینه طغیان را نزدیک حس کرده بود به بلشویکها پیوست. کرنسکی نخست وزیر شد و ژنرال کُرنیلوف را رئیس کل قوای ارتش کرد. کرنیلوف در صدد برآمد تا خود را در پتروگراد محکم سازد و با یاری سپاه سوم و لشکر ساوگه، قدرت کمیته شورا و بلشویکها را در هم شکند و به قول خودش، من سپاهی در پایتخت درست خواهم کرد که تمام خائنین به حکومت را حلق آویز کند. در ماه اوت کرنسکی یک کنفرانس دولتی در مسکو برگزار کرد، بلشویکها و چپ منشویکی آن را تحریم کردند. کرنسکی به مخالفین دولت هشدار داد و کرنیلوف زمینه برچیدن آزادی ها را فراهم میدید. جناح راست حکومت از سازش های کرنسکی با شورا خسته شده بود و جناح چپ کرنسکی هم از سیاست های تند کرنیلوف و طرفدارانش. آلمانی ها منطقه ریگا را گرفتند و به پایتخت نزدیک شدند. کرنسکی یک سپاه ویژه برای پتروگراد در نظر گرفت و کرنیلوف را از پایتخت دور نگهداشت. بلشویکها یک اعتصاب کارگری علیه سرکوب آزادیها راه انداختند که تاثیر قوی ای در روحیه انقلابی شهر داشت. کرنیلوف در هفتم سپتامبر کودتا کرد و کابینه دولت را منحل اعلام کرد و با لشکرش راهی پتروگراد شد. کمیته شوراها ارتباط تلگرافی نظامیان را قطع کردند و قطار ها برای حمل قوای لشکری متوقف شد. اوضاع کم کم به نفع پا گیری انقلاب پیش میرفت. کارگران شهر یک میلیشای نظامی تدارک دیدند. سربازان لشکر کرنیلوف پراکنده شدند و ژنرال توسط دولت دستگیر شد.

بن بست حکومت موقت کرنسکی

کرنسکی اعلام جمهوریت کرد و فرماندهی کل قوا را به عهده گرفت و گسست بزرگی بین او و دیگر ژنرالهای ارتش رخ داد. در جبهه جنگ شورش ها به پا شد چندین ژنرال توسط افسران کشته شدند. در پتروگراد، کرنسکی سپاه محافظی دیگر نداشت و سربازان در جبهه به نیروهایی رو آوردند که از قبل به آنها وعده آزادی و زمین را داده بودند. پارلمانی از طرف حکومت موقت برگزار شد تا برنامه انتخابات را از طریق مجلس موسسان در 25 نوامبر به اجرا درآورند. لنین به بلشویکها از فنلاند لعنت می فرستاد که نباید در برنامه انتخابات شرکت کنند. لنین در چندین نامه تاکید کرد که بلشویکها اول باید اکثریت را در کمیته شوراها کسب کنند و بعد حکومت را قبضه کنند زیرا به کرنسکی نمیشود اعتماد کرد اما اگر بلشویکها دولت را در دست داشته باشند قادرند مجلس موسسان را برقرار کنند( البته حیله های لنین به تدریج آشکار خواهد شد). لنین مدام طرح های قیام را از طریق وفاداران به بلشویک توصیه می کرد که چکونه کمیته های رزمی و یگانهای ضربتی باید نقاط کلیدی و استراتژیک پتروگراد و مسکو را اشغال کنند. کمیته بلشویک نامه های مخفی لنین را ندیده میگرفت. لنین کاسه صبرش به سر آمده بود و میگفت، مهم این است که بلشویکها فرماندهی قدرت را به چنگ بیاورند نگران کارمندان دولتی نباشید آنها همواره از فرماندهی جدید قدرت تبعیت میکنند. حتی منتظر کنگره شوراها دیگر نباشید کرنسکی را اول شکست دهید. لنین کار سازماندهی نیروهای نظامی و ناوگان دریایی در فنلاند را برای سرنگونی کرنسکی تهیه دید و از اسمیلگا رئیس سربازان و ملوانان خواست که با سوسیالیست های چپ همکاری کنند. در این لحظات اتحاد بلشویکها با سوسیالیست های چپ امری حیاتی است. این یعنی اتحاد شورای سراسری دهقانان با کارگران روسیه. لنین گفت این شعار باید در همه جا پخش شود که قدرت اول باید به دست شورای پتروگراد بیفتد و بعد ما آنرا به کنگره شوراها واگذار میکنیم. بلشویکها در این مدت تبلیغات زیادی برای کارگران کرده بودند که باید کرنسکی را سرنگون کرد و آزادی های فردی و نهادهای دمکراتیک را دوباره پس گرفت و زمین ها را به دهقانان داد، تنها بلشویکها قادرند چنین آزادی ای را برای مردم تضمین کنند و نه وابستگان بورژوازی.(نکته اینکه، در مبحث فشرده افسانه بلشویک تاکید بر روی سیاست­های حزب بلشویک است و نمیتوان به جزییات نقش دیگر نیروهای آزادیخواهی علیه استبداد تزاری در اینجا پرداخت)

فنلاند مخالف حکومت روسیه بود و بمانند آلمان امیدوار بود که روسیه از داخل از هم به پاشد. لنین مخفیانه به پتروگراد بازگشت تا مستقیما قیام را به رهبری بلشویکها به دست گیرد در 23 اکتبر جلسه سری کمیته مرکزی با حضور زینوویف، کامنف، استالین ، تروتسکی، دزرژینسکی، اوریتسکی، کولانتی، لوموف و تعدادی دیگر بر سر طرح قیام فوری شکل گرفت و تا دیر وقت بحث های تندی در گرفت. کسی منتظر برگزاری مجلس موسسان نمیشود و قیام یک اقدام فوری است. لنین مدام به آنها گوشزد می کرد که ما در یک نقطه حساس تاریخی قرار گرفته ایم و حتی انقلاب اروپا بستگی به پیروزی بلشویکها دارد. در واقع لنین مسئله اروپا را بر اساس بزرگ نمایی نقش خودش مطرح می کرده است شاید بسیاری دقیقا نمیدانستند در ذهن این مرد مغرور چه میگذرد. از یک ماه قبل به ابتکار تروتسکی کمیته نظامی انقلابی مقدمات حمله های ضربتی را تدارک دیده بود. در طول این مدت کرنسکی به کمیته دولت موقت هشدار داده بود که بلشویکها ممکنه اقدامی عجولانه قبل از شروع مجلس موسسان بکنند. جناح چپ منشویک ها اعلام کرد نباید جنگ داخلی بین کمیته شوراها با بلشویک ها صورت گیرد و شکست هیچکدام به نفع جامعه روسیه نیست و جریان سومی ممکنه از این وسط بهره برداری کند. به هر صورت ما با آنها جنگ نخواهیم کرد. دیوید شوب در مورد لو رفتن قیام توسط زینوویف و کامنف در کتابش چیزی ننوشته اما این موضوع حتی در نوشته های لنین هم پوشیده نمانده است. اما این تصاحب قدرت به تنهایی توسط بلشویکها آن هم با وجود کمیته سراسری کارگران و سربازان که اساسا برای ایجاد قدرت شوراهاآماده میشدند طبعا موضوع عجیبی در چشم بسیاری از بلشویک ها بود و میتوان فهمید که هضم آن بسیار مشکل بوده است. زیرا نیروهای بیشماری در جهت کسب آزادی های اجتماعی بودند و خونهای بسیاری از عزیزانشان در این راه ریخته شده بود. ماکسیم گورکی رمان نویس مشهور و عضو برجسته حزب بلشویک، بعد از تملک انقلاب، همچنان شریک قدرت استبداد لنین باقی ماند. مثل بسیاری دیگر از مردان روس که بدترین توهین ها را به یکدیگر می کردند ولی باز، نفع قدرت سیاسی را در نظر داشتند. با وجود اینکه لنین آشکارا گام به گام عناصر آزادی را زیر چکمه های آهنین له می کرد اما وفاداری به منطق قدرت جایی برای عشق به آزادی باقی نمیگذاشت. به طور نمونه در 21 اکتبر 1917 در شرایط طوفانی انقلاب اجتماعی روسیه، ماکسیم گورکی در روزنامه اش موسوم به نووایا ژیزن (زندگی نو) نوشت:

نیروهای کور، بی هدف و ماجراجویان خبیث با آهنگی شتابان به سمت انقلاب اجتماعی پیش می روند که در واقع این به هرج و مرج و نابود کردن پرولتاریا و انقلاب خواهد انجامید. طبقه کارگر بی­گمان درک میکند که لنین با خون افراد آن طبقه آزمایش خود را انجام میدهد و میکوشد تا روحیه انقلابی پرولتاریا را تا حدی فرسوده نماید تا ببیند که نتیجه چه خواهد شد. طبقه کارگر نباید اجازه دهد که ماجراجویان و دیوانگان بار مسئولیت جنایات شرم آور، نامعقول و خونین را بر دوش پرولتاریا بگذارند، در حالیکه پرولتاریا مسئول آن کردارها به شمار خواهد آمد و نه شخص لنین. (ص288).

گورکی همواره مردم روسیه را عقب افتاده خطاب می کرد اما او میبایست میگفت آن عده ای که لنین ها را بر بالای سر آزادی مردم ساختند عقب افتاده بودند و نه آزادیخواهانی که جلویش ایستادند. از نظر اما گلدمن، گورکی مرد محافظه کاری بود که فقط به موقعیت خود در حزب می اندیشید و اتفاقا خانم آلباتس هم در کتابش جواب دندان شکنی به این نظریه گورکی که: مردم روسیه به خاطر عقب افتادگی، مسئول وضع دیکتاتوری بر خود هستند، میدهد، پس چرا روشنفکران در انقلاب فرانسه توسط استبداد ناپلئون سرکوب شدند. آیا برای توجیه جنایت دیگری باید به مردم توهین کرد و ما در اینجا جنایات چکا و لنین را محکوم میکنیم.(دولت در دولت).

تونس

تونس:

پاش ئەوەی کە جەماوەری ئازادیخوازی تونس توانیان مەشخەڵی شۆرش و راپەڕینە زنجیرەییەکانی ئەفەریکا و خۆرهەلاتی ناوین بەرزکەنەوە و مەشخەڵی راپەڕینیان هەڵکرد و توانیان لە ماوەی کەمتر لە مانگێکدا دیکتاتۆرەکەی ئەو ولاتە وەدەرنێن، لەتەك ئەوەشدا جەماوەری ئازادیخواز بە دەرکەوتنی نیازی کابینەی کاتی، گەرانەوە سەر شەقامەکان و ڕۆژانە خۆپیشاندان و ڕووبەڕووبەوەی جەماوەر و هێزە سەرکوتگەرەکانی دەوڵەت، دیاردەی بەیانی تا ئێوارەی شار و شارۆچکەکانن.

میسر

میسر:

خۆپیشاندان و مانگرتنەکان بەردوامن و جەماوەری نارازی خوزیاری گۆرانی بنەڕەتین لە سیستەم و کۆمەڵگەی میسریدا. بۆ زانیاری فرەتر ، خوێنەرانی هێژا دەتوانن، لەم لینکەدا دەستیان بە هەواڵ و راپۆرتەکانی میسر بگات.