Wave of repression hits anarchists in Turkey following May Day demonstrations. Yesterday night (May 13) Turkish state organized a night raid to various houses and anarchist social centres in a night raid in Istanbul. 60 people were arrested. It is yet uncertain if some of those people are anarchist or just related/friends of some anarchists. The apparent "reason" shown for the raids are the actions of the insurrectionary/primitivist anarchists' stone throwing on the 1st of May actions. However, the groups that are targeted are not insurrectionary anarchists. One of them is social anarchist/anarcho-communist group called "land and freedom" (toprak ve ozgurluk) the other is Revolutionary Anarchist Activity (Devrimci Anarsist Faaliyet). Till now nothing has been heard from the imprisoned anarchists. They are not even let to talk with their lawyers. Turkish state recently developed the tactic of mass raids towards every kind of currents in the left. Till now thousands of legal Kurdish Party (BDP) members and hundreds of leftists have been imprisoned for years without even trial and a clear criminal allegation. This is the first massive operation against the anarchists. Some pictures of the raided anarchist cafe of the RAA: http://anarsistfaaliyet.org/sokak/devrimci-anarsist-faaliyete-polis-baskini/ Libcom.org: http://libcom.org/news/turkish-police-forces-caught-60-anarchists-night-raids-14052012 Istanbul: May day : http://vimeo.com/41606943
شاڵاوی ڕەشبگیریی بۆ سەر ئەنارکیستەکان لە ئیستەنبوڵ
شاڵاوی ڕەشبگیریی بۆ سەر ئەنارکیستەکان لە ئیستەنبوڵ لە پاش خۆپیشاندانەکانی 1ی ئایار
شەوی (13ی ئایار) دەوڵەتی تورکی پەلامارێکی شەوانەی بۆ سەر ماڵ و ناوەندە کۆمەڵایەتییەکانی ئەنارکیستەکان لە ئیستەنبوڵ بەڕێخست. لەو پەلامارەدا 60 کەس دەستگیر کران. تا ئێستاکە ڕوون نییە، ئایا هەندێك لەو کەسانە ئەنارکیستن یا تەنیا خزم و هاوەڵی هەندێك لە ئەنارکیستەکانن.
ئاوا نیشان دەدرێت، کە ”هۆکاری” ڕوودانی ئەم پەلامارە لێپێچینەوە بێت بەرامبەر بە بەرهاویشتنی ئەنارکیستە یاخییەکان لە چالاکییەکانی1ی ئایاردا.
هەرچەندە ئەو گروپانەی کە بەر ڕەشبگیرییەکە کەوتوون، ئەنارکیستانی یاخی نین. یەکێك لە گروپەکان سۆشیال ئەنارکیست / ئەنارکۆ–کۆمونیستە بە ناوی “زەوی و ئازادی– toprak ve ozgurluk” گروپەکەی دیکەیان ”چالاکی ئەنارکیستی شۆڕشگێرانە – Devrimci Anarsist Faaliyet (DAF)”.
تاکو ئەم ساتە هیچ هەواڵێك لەبارەی ئەنارکیستانی زیندانکراوەوە نییە. مۆڵەتی قسەکردنیان لەتەك پارێزەکانیان نییە. دەوڵەتی تورکییە لەم دوایانەدا هانای تاکتیکی پەلاماری ڕەشبگیری بەرامبەر هەموو جۆرە ڕەوتە چەپەکان داهێناوە. بەو هۆیەوە تاکو ئێستا هەزاران ئەندامی پارتی یاسایی کوردی (BDP) و سەدان چەپگەرای بەبێ دادگەییکردن و ڕوونکردنەوەی تاوانیان بۆ ماوەی چەندین ساڵ زیندانی کردووە. ئەمە یەکەمین پەلاماری گشتگیرانە(ڕەشبگیرانە)یە دژی ئەنارکیستەکان.
هەندێك وێنەی پەلامارەکە بۆ سەر قاوەخانەی ئەنارکیستی (RAA):
http://anarsistfaaliyet.org/sokak/devrimci-anarsist-faaliyete-polis-baskini/ http://libcom.org/news/turkish-police-forces-caught-60-anarchists-night-raids-14052012 کورتە فیلمی ڕێپێوانی ئەنارکیستان لە ڕۆژی 1ی ئایاری 2012ی ئیستەنبول دا http://vimeo.com/41606943 سەرچاوەی هەواڵ: http://anarsistfaaliyet.org/
قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولتها / 7
م–ر 16 بهمن 1390
بخش دوم / 4
تاریخ ایمان به قدرت سیاسی (دولت) / 3
حال ما شاهد یک همانندی خیره کننده بین کارشناسان و نظریه پردازان سیاسی عصر جدید با قدیسان سیاسی قدیم خواهیم بود. حتا حقەبازی سوسیال دمکراسی و احزاب چپ کارگر محور، صرفا تلاشی است رسوا شده برای حفظ قدرت سیاسی امپراتوری که شباهت زیادی به موضوع عقل کل مسیح رنج کشیده دارد، حربەای که ماتریالیست ها خواستند خدا را پایین آورند اما خود جای او نشستند. اکنون ما میدانیم که مبنای ایده الیست و ماتریالیست حزبی در قدرت یکیست هر دو حکومتشان منطبق بر نظم الهیست. در بخش چهارم، تاریخ عصر مدرن دیکتاتوری و خودکامگی، صراحتا به جدال آزادی شورا و سلطۀ نئولیبرالیسم در رویدادهای حقیقی زندگی همیاری خواهیم پرداخت.
دوستان بگذارید یک چیز را صادقانه از تجربه عشق به آزادی و ارتباط دوستی با انسان ها بگویم که خواست اکثریت مردم دراین دوران خاص و پر شتاب بیداری جهانی و بخصوص ایران که همه در تلاش یافتن راهی برای هم یاری، همبستگی و اعتماد به یکدیگر هستندو آن اینکه صاحبان قدرت بدون شک همگی در بیماری پوچگرایی و نفرت درونشان اسیرند برای همین به بزرگ نمایی احمقانەای روی می آورند آن ها دلشان میخواهد که ما در قالب قدرت سیاسی به جنگ و رقابت با آن ها بپردازیم زیرا این شیوه تفکر و میدان عمل آنهاست که در پشت ماسک سلطه جویی، حیلەگری و گنده منشی، حقارت و بی ارزشی خویش را پنهان می سازند و برای آن ها هیچ چیز وحشتناک تر از این نیست که ما ماسکشان را کنار بزنیم تا در چشم مردم فرو ریزند. آن ها از اینکه مردم یکدیگر را دوست داشته باشند و برای همبستگی شورایی خودشان مبارزه و آگاهی رسانی کنند تا آن ها هیچ کاره به حساب آیند، متنفرند. ما باید به مردم همسایگی و عاشقی بگوییم که این سران و بزرگان حکومتی و رهبران احزاب دولتی، آدمیان کثیف و فاسدی بیش نیستند. این ها برای سلطه جویی، جنگ و جنایت، نابودی زندگی زیستی و حقه بازی سیاسی و مفت خوری پرورده شدەاند. این رجال سیاسی قدرت مدام به صورت گروهی به کاخ ها، مجالس و مهمانی های کشوری یکدیگر میروند و بر سر چاپیدن و شیوه کنترل مردم با هم چک و چانه میزنند. رسانەهای دروغ و آدم فروشی هم بر سر تجلیل از این عالی جنابان مسخره به رقابت نمایشی می پردازند بله کله گندەهای پوک و عقدەای، بی رحم و بی عاطفه که فکر میکنند در دربار دولت الهی برای خودشان کسی هستند. ستاد فرماندهی ای که وظیفەاش تنها کشتن آزادی، شادی، خلاقیت و هنر انساندوستی و عاشقی جوانان و مردم است و نه چیز دیگری.
تمام طول تاریخ سلطه دولت، بیانگر این واقعیت بوده که ماهیت ساختار متمرکز قدرت بر اساس دوخصیصه نهادی و تضاد درونی تداوم یابد. اولا، آزادی جامعه را در کنترل خویش نگهدارد یعنی از طریق دولت سرکوب، مناسبات ارتباط شورایی مردم را در هم شکند و آن ها را به شکلی اتمیزه و منزوی از یکدیگر به قدرت سیاسی دولت وابسته سازد تا بتواند فعالیت خلاق مردم را در جهت منافع خودخواهانه و سادیستی جناح حکومتی خویش کانالیزه کند. دوم اینکه افراد درون باند قدرت چه بر اساس فشار اعتراضی مردم از پایین و یا رقابت با یکدیگر در کسب جایگاه، مقام و موقعیت برتری در ساختار دولت، مدام در حال توطئه هستند. خطوط فکری ایدئولوژیک هر گروه و فرقه حزبی صرفا یک نشانه ابزاری تعهد تشکیلاتی است یعنی وفاداری به یک برنامه قدرتی که هدف اصلی اش رسیدن به قدرت و تقسیم موقعیت ها و غنایم آن بین اعضای باند و یا زنجیره خاندان وابسته به خودشان میباشد. دعواها و باند بازی ها همیشه بر سر کسب غنایم بیشتری از قدرت صورت میگیرد و موضوع ایدئولوژی تنها یک وفاداری بزهکارانه سیاسی در فریب مردم است. چپ، راست، میانه و چپ و راست افراطی درون هر حکومتی صرفا یک سیاست بهره برداری از موقعیت هاست و نسبت به تنش های اجتماعی و درون قدرتی خودشان، گرایش های راست و چپ مدام جا بجا میشوند زیرا حرکت و فعالیت زندگی اجتماعی چنان زنده و دینامیک است که قدرت سیاسی راهی جز سیاست ورزی و حیلەگری ندارد اگر که نخواهد به راحتی با شورش بردگان مدرن سرنگون شود. امروزه کمتر کسی است که هیجان های بیمارگونه حرص و ولع قدرت را در اشکال مقام پرستی، ثروت، شهرت و دیگر لذت های اشراف منشانه و عیاش گونەاش را نشناسد. یکی ثروتش را قایم میکند یکی به رخ میکشد یکی شیفته مقام ژنرالی در فرماندهی لشکریان، دیگری دیپلماتی مکار، یکی طراح قدرت یکی مجری قدرت، اما همه برای حفظ موقعیتشان مجبور به رقابتند تا طعمه ردەهای پایین تر و بالاتر ساختارِ سادیستی قدرت خواهی خویش نشوند.
تداوم سلطه الهی با آغاز سده 11 و 12 م باعث میشود که مردم حکومت شونده که بسیاری را رعیت و بردگان تشکیل میدهند چنان از ظلم و ستم و فساد قدرت روحانیون و حاکمان دولت بستوه آیند که اعتراضات گسترده تری علیه خدایان سلطه، جنگ، فساد و بیعدالتی دوباره شکل گیرد. فیلسوفان و روحانیون سیاسی این بار در جناح بندی های تازەای برای نجات امپراتوری ها به سیاست های حیلەگرانه و اصلاح طلبانەای روی می آورند تا نگذارند سنت امانت داری از ساختار دولت که مرجعیتی الهی را بر پا ساخت، پایمال شود. برای آرام کردن و کنترل شورش بردگان و مردمان زیر ستم از جانب فیلسوفان و نظریه پردازان جهل و زور، وفاداری به جناحی از قدرت در شگردهای سیاسی همواره یک ضرورت است. حال، فیلسوفان سیاسی مسیحی سده میانه گمان میکردند با جدا کردن مدینه فاضله از مدینه دنیوی به دولت زمینی شکلی مستقل از سلطه معنویات اخلاقی روحانیون خواهند بخشید. آن ها نفهمیدند که مدینه فاضله آن ها یک فرضیه خرافاتی برای تحمیق بردگان بیش نبود و تنها سندیت ولایت مطلقه همین خدای قانونیست که دارد بر مردم بیچاره حکومت میکند و اگر نظارت خدایی زمینی این همه عذاب آور بوده است چرا مردم نباید این خدای دولتی را پایین کشند. چنانکه آگوستین قدیس در قرن پنجم می نویسد: “دو مدینه الهی و زمینی، از آغاز آفرینش تا آخرالزمان، در این عالم آمیخته در یکدیگر، وجود دارند اما حضور مدینه الهی در این عالم حضور غریبی است که پیوسته در هجرت است و از نقطەای به ناحیه دیگر کوچ میکند. و یا در جایی دیگر میگوید: مدینه زمینی را قابیل تاسیس کرد که قاتل برادر خود بود و از آن پس نیز این برادر کشی سرمشق رُم قرار گرفت که برای ریاست بر دیگر کشور ها تاسیس شد…..زیرا غایت مدینه زمینی، دست یافتن به ثروت، شهرت و غلبه بر دشمنان از راه جنگ است و از اینرو، هیچ مدینه زمینی هرگز روی صلح و آرامش واقعی را نخواهد دید” ( سید جواد طباطبایی، جدال قدیم و جدید ص8-256). اما آگوستین این حرف ها را برای آرام کردن امت برده میزده که شما سرانجام در مدینه الهی اجرتان را خواهید گرفت اما او ناچار بود از پولس قدیس دفاع کند که به مردم رم گفت: هر قدرتی ناشی از خداوند است و مقاومت در برابر اولی الامر (خلیفه عصر) نافرمانی از خداوند به شمار می آید و هر حکومتی ناظر بر تامین صلح و آرامشی هر چند موقتی و گذراست که در زندگی دنیوی از آن گریزی نیست و همگان باید از آن تبعیت کنند“.
از نقطه نظر انسان آگاه قرن 21 اساسا هیچ تفاوتی بین ماهیت حاکمان قدرت امروز و دیروز نیست وقتیکه همه جنگ و دعواهای مشاورین و روشنفکران مذهب اندیش و سیاسی بر این پایه ساخته شده است که کدام گروه جاەطلبی در پرتو وجود انتزاعی دولت الهی، میتواند صلاحیت رهبری و حکمفرمایی خاندان خود را بر “اُمت گوسفندی” به اثبات برساند. گلاسییوس پاپ در اواخر سده پنجم به آناستاسیوس، امپراطور رم شرقی چنین می نویسد: اعلی حضرتا! دو نهاد با قدرت تمام بر دنیا فرمان میراند: (یکی) مرجعیت قدسی روحانیون و (دیگری) قدرت سیاسی شاهان. اما مسئولیت روحانیون سنگین تر است، زیرا آنان را می رسد که در روز رستاخیز از اعمال شاهان در پیشگاه خداوند شفاعت کنند. تو! ای فرزند گرامی، اگر چه میدانی به کرامت ذاتی خود بر نوع بشر فرمان میرانی، اما باید در برابر روحانیون به احترام سر فرود آوری ….. (262).
اکنون به روشنی می بینیم که دین و دولت دو همزاد تاریخی سلطه، تحت عنوان مالکیت شرعی و عرفی، ضرورت وجودی یکدیگر را در کنترل آزادی مردم میدانند. بی جهت نیست که دولت به جوهره الهی شیطانی اش میبالد و کسی که در راس آن قرار گیرد هر چند برای چهار سال هم که باشد گویی به یک قدیس الهی تبدیل شده است و ماهیت خودکامەاش باز از جایگاه برگزیدگی اش چیزی نمیکاهد!! اینجاست که میفهمیم چرا آدمیان خودپرست و بیمار با افکار به غایت پوچ و مهملی همواره تلاش میکنند صلاحیت ابلهانه شان را از دیانت الهی چه به صورت مرئی و نامرئی در هدایت و رهبری مردم به اصطلاح “پایین دست” و “عقب افتاده” به خود اختصاص دهند. گرگوریوس هفتم که در اواسط قرن یازدهم میلادی وقتی مقام پاپی رم را به عهده میگیرد اقتدار سیاسی امپراتوران سرزمین های غرب را تنها در زیر چتر مشروعیت کلیسای رم که نماینده مسیح جهان نما است قابل قبول میداند از این جهت پاپ جدید، هانریش چهارم را از امپراتوری آلمان و ایتالیا برکنار میکند. این جاست که جنگ مدافعین دو دولت الهی و زمینی (شرعی و عرفی) یکی در یگانگی و دیگری در جدایی این قدرت ها، از خورجین سوره دو شمشیر کتاب انجیل سر در می آورد که تا دوران لوتر، کالون و ماکیاولی قرن 16 به رقابت در برتری یکی از این دوشمشیر می پردازند. با توجه به آیه هفده انجیل یوحنا که مسیح در نقش یک شبان باید مردم را مثل برەها و گوسفندان بچراند نقش این دو شمشیر را در دست پدر شرعی و پدر عرفی برجسته میسازد درست مثل شمشیر اسلام که برای تضمین بیعت با خدای محمد علیه هر اعتراضی زاده شده است. گرگوریوس هم این گونه از استدلال آیەهای پطروس حواری که معتقدند ولایت مسیح به او واگذار شده بود، استفاده میکند: از ولی امر اطاعت کنید، زیرا هر قدرتی ناشی از خداوند است و هر ولی امری را، او ایجاد کرده است. پس آن که بر ولی امر خروج کند، بر نظام الهی خروج کرده است و خوارج دچار عذاب خواهند شد. اگر میخواهی از ولی امر در امان باشی، کردار نیک پیشه کن ( بخوان چاپلوسی و اطاعت) تا پاداش بیابی، زیرا خداوند ولی امر را برای فلاح تو گماشته است، اما اگر گناه کردی بر خود بلرز! ولی ِامر را به عبث، شمشیر به دست ندادەاند: او نماینده خداوند و وسیله غضب او در برابر گناه کاران است” (ص273).
ادامە دارد
قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولتها / 6
م–ر 16 بهمن 1390
بخش دوم / 3
تاریخ ایمان به قدرت سیاسی (دولت) / 2
امروزه این واقعیت را میتوان به روشنی در سیمای ولایت حزب الله، لیبرال ها در توکل به نئولیبرالیسم و احزاب چپی به دیکتاتوری کمونیستی مشاهده کرد. ممکن است شما بگویید مقایسه کردن برخی احزاب چپ و لیبرال با حزب الله اصلا منصفانه نباشد اما فراموش نکنیم همین لیبرالها مثل بنی صدر، بازرگان، یزدی، سحابی، قطب زادەها با برخی از چپ های ضد مردمی بودند که با دولت اسلامی همکاری کردند و یا در ساختار قدرتش قرار گرفتند و در جهت حفظ منافع قدرتشان دانشگاەها، کردستان، ترکمن صحرا، جنبش زنان و غیره را به توپ بستند و لت و پار کردند در حالیکه این احزاب تا قبل از کسب قدرت دولتی یا سیاسی چه حرف های فریبنده و انسان دوستانەای میزدنند. ما جلوتر در بخش قدرت سیاسی مدرن به این مسئله کلیدی می پردازیم که چرا استخوان بندی احزاب منشا مذهبی دارد و در جهت نفاق اندازی و نابودی همبستگی شوراها و کمون های آزاد سازندگی عمل میکند. اما این را گفته باشیم که موضوع بر سر خوب و بد بودن آدم نیست هر کسی که در جایگاه قدرت دولتی قرار گیرد فاسد و دیکتاتور میشود پس یا واقعا احمق است و یا آگاهانه جاەطلب و سلطه جوست که نظریه دوم صادق است زیرا ساختار دولتی، مخوف ترین مرکز وادادگی و ضدیت با شوراهای آزاد اقشار متنوع اجتماعی است. مگر لنین، استالین، تروتسکی، کامنف، زینوویف و دزرژینسکی ها نمونەهای “خوب” دوستداران آزادی نبودند که در یک حملۀ باند حزبی، ماشین دولتی را در اکتبر 1917 روسیه تسخیر کردند و دست به بالاترین جنایت ها علیه آزادی شوراها و ابتدایی ترین آزادی های اجتماعی مردم زدند. نیرو و حزبی که قدرت سیاسی را کسب میکند مطمئن باشید که توجیهات سرکوب آزادی های اجتماعی را به طور طبیعی در حفظ منافع قدرتش در بازی سیاست فراهم می آورد. همین اوایل سال 2000 که عدەای از کادرهای حزب کمونیست کارگری به علت تضادهای درونی تشکیلات قدرت از سازمان انشعاب کرده بودند چند تایی به ما می گفتند که از جانب مرکزیت رهبری حکمتیست، هشدارهای تهدید آمیزی تا حد مرگ دریافت کرده بودند شما تنها تصور کنید که اگر این احزاب، قدرت دولت سیاسی را در دست داشته باشند آن موقع چه دماری از مخالفین خود در می آورند. همین جمهوری اسلامی، دولت خود را حامی مستضعفان جهان می نامد و میگوید ما اینجا آزادی داریم ولی نه برای ضد انقلابیون و مدافعین استکبار جهانی. مگر جمهوری های غرب چه میگویند آن ها تحت عنوان اینکه دمکراسی در خطر است اعتراضات خیابانی را در هم میشکنند تا نظم قدرت به هم نخورد. پلیس دولتی اجازه نمیدهد که دانشگاەها، پارک ها، انجمن ها، کارخانەها و غیره در دست آزادیخواهان قرار گیرد و به فضاهای ارتباطی زندگی شورایی مردم تبدیل شود طبیعتا نه آن ها، هر دولتی چنین اعتراضاتی را به عنوان شورش، آنارشیسم، و نظام شکنی علیه ساختار قانون الهی خویش تلقی می کند و لولو سر خرمنی به نام القاعده ساختەاند و نعره میکشند که آهای مردم مواظب تروریست ها باشید میخواهند نظم اجتماعی ما را به هم بزنند. لنین حزب بلشویکش را دولت گارکران نامید و فریاد زد هر مخالفتی با دیکتاتوری کارگران به مفهوم توطئه ضد انقلاب و بورژوازی به حساب می آید و با سازمان پلیس امنیتی چکا، زبان آزادی را از حلقوم مردم و خود کارگران بیرون کشید. از نگاه تمرکز قدرت، جامعه باید در کنترل منافع تجارت و بازار مصرفی باشد و مردم باید مثل ربات کار کنند و آشغال کالا بخرند تا اقتصاد انگلی و مخرب زندگی زیستی، توسعه یابد تا مثلا بیکاری و بحران در جامعه پیش نیاید. گرچه امروزه در قرن 21 عقب نشینی های جنبش های مقاومت توسط یورش هماهنگ دول سرکوب و دیکتاتوری احزاب قدرتی جهانی، دلیل بر پذیرفتن وضع موجود نیست بخصوص اینکه همه مردم از نسبت آگاهی فرهنگی اجتماعی متنوعی برخوردار شدەاند که اتفاقا ضرورت جنبش شورایی را صد چندان کرده است که در بخش ماهیت فاشیسم و دیکتاتوری پلیسی دولت مدرن به آن خواهیم پرداخت.
از نقطه نظر روانکاوی اجتماعی، اریک فروم معتقد است که اگر بردگان و فرودستان آن زمان سرانجام دست از سرنگونی دولت پدر و یا پدر سرکوب گر برداشتند دلیل قوی ترش این بود که مسیحیان اولیه مسیح را مردی از میان خود دیدند و نه این که از ازل خدا بوده بلکه از سوی خدا به پسر خداوندی برگزیده شد (به صورت پسر خواندگی) و بعدا به مقام خدایی مسیح ارتقا یافت و مثل خود آن ها رنج ها کشید و بر صلیب کشیده شد. این همانندی دردهای مسیح با بندگان، باعث فروکش کردن خشم فقرا و رنجبران از اربابان و امپراتوران شد زیرا آن ها مسیح را خدای راحم و مهربان خود دانستند که به زودی بر میگردد و آن ها را به شاهی و رستگاری خواهد رساند. بنابر این، بردگان برای ارضای آرزوهای خود به خیالات روی آوردند بخصوص که از مبارزا تشان علیه جباریت خدایان چیزی جز شکست، عذاب و شکنجه ندیده بودند. جلوتر در تاریخ دولت مدرن خواهیم دید که چگونه پدران قدرت از حیله سیاست همزاد پنداری در چهره رهبران دلسوز، دولت سرکوب را از زیر ضربه دور میکنند. در ضمن تفسیر دیگری هم در نوشتەهای کاتبین آن زمان آمده که بندگان می بایست خود را سرزنش می کردند که شورش های آن ها علیه خدایان پدر، باعث شد که خشم پدرالهی بر پسرش مسیح نازل شود تا از این به بعد اعتقاد به یک پدر الهی نیک سرشتی چون مسیح بتواند در شکل یکتا پرستی رهبر الهی جلوەگر شود. هر چند کشتار پیروان مسیح سیصد سال به درازا کشید زیرا ثروتمندان و اشراف، مسیحیت را دین فقرا و محرومین میدانستند و در عین حال خشم بردگان هم در نگاهی تحقیر آمیز به درباریان و اشراف، تحصیل کردەها و هنرمندان همچنان آشکار بود تا این که دولت فرمانروایی رم چهره برگزیده خدایی مسیح “مردمی” را در دربار خویش متجلی میسازد. اینجا یک دولت و یک رهبر، نماینده شرعی و عرفی یک عرش الهی محسوب میشود و کلیسا و دولت به وحدت وجودی یکدیگر میرسند و به لطف الهی مسیحیت، بزرگان رم اکنون به خاطر ثروت و امتیاز خون پاک شده اشرافی خود از فقرا و فرودستان، در سیمای معنوی برتر و عقلی ممتازتر خودنمایی می کنند و کمک به فقرا و زیر دستان از مراحم و لطف برگزیدگان محسوب میشود. حتا حواریونی چون پولس قدیس، آزاد سازی بردگان را به صلاح آن ها نمیداند و بردگی برای اشراف و رجال مسیحی شده را گویی به عنوان لطفی از جانب مسیح رنج دیده وانمود میکند و آن ها باید تا ظهور او برای آزادی صبر پیشه کنند. این قدیس میگوید: کنیزی که صیغه شده و فرزندانی زاییده باشد، اگر تنها به ارباب خود پای بند بماند، میتواند اجابت شود اما اگر هیچ کدام از این موارد را رعایت نکند باید از دین اخراج شود” (ص 84). در واقع این آغاز دوران وحشتناک قرون وسطی تا سدەهای 14 و 15 میباشد هر چند مراحم زن ستیزی و زن سوزان مسیحیت به صحرای عربستان هم میرسد که هیچ مادری آرزو نمیکرد که فرزندش دختر باشد و در چنگ موهبت الهی پدر سالاران گرفتار شود. حتا در اواخر سده 14 که استعمار مدرن اسپانیا و اروپا به سرزمین سرخپوستان باهاما رسید از هیچ جنایتی علیه این بومیان کوتاهی نکردند. دستان کودکان و نوجوانان را قطع میکردند اگر که برای آن ها طلا و سنگ های قیمتی نمی آوردند. زنان و مردان را برای بردگی طاقت فرسا در زیر و رو کردن زمین از هم جدا میکردند که گاهی تا شش ماه عاشق و معشوق همدیگر را نمیدیدند. زندان ها را بر پا کردند چیزی که بومیان باهاما تا آن زمان هرگز نمیشناختند. اکثر زنان نوزادانشان را در رودخانەها غرق میکردند که به سرنوشت آن ها دچار نشوند. زیبایی و تنومندی این بومیان زبانزد اروپاییان بود و بردگان بیشتری را میخواستند که اکثر آنها در ته کشتی از سرما میمردند و یا خودکشی میکردند. جمعیت چهار یا پنج میلیونی بومیان در مدت چند سال به 500 هزار نفر رسید. کریستف کلمب که آغاز گر چنین جنایتی بود در کتابش می نویسد وقتی ما وارد باهاما شدیم با چنان آدمیان عضلانی و زیبندەای روبرو شدیم که برایمان باور نکردنی بود آن ها بی دریغ از ما پذیرایی میکردند و زنان بومی آزاد بودند از روی میلشان حتا با ما هم آغوشی کنند. من می اندیشیدم که آن ها چه بردەهای مفیدی میتوانند برای ما باشند. در سری بعد که با کشتی های زیادی برای کسب غنایم بیشتر برگشتیم آن ها دیگر به ما علاقەای نشان نمیدادند و در جنگل ها پنهان میشدند (تاریخ آمریکا، اثر هوارد زین به زبان انگلیسی). دقیقا به خاطر نمی آورم، نوام چامسکی هم در یکی از کتاب هایش نوشته بود، سرزمین هایتی به گفته جهانیان، بهشت روی زمین شمرده میشد تمدن غرب چنان غارتش کرد که امروزه مخروبەای بیش نیست.
پس چون کلیسا میخواست که قدرت روحانیت مسیح را در نزد تودەها کسب کند لازم دید تفسیرش از مسیح به عنوان مردی که به مقام الهی رسید را به خدایی که برای انسان شدن به زمین پایین آمد، تغییر دهد تا خود را به عنوان جایگزین خدا در آمرزش و رهبری بندگان رسمیت بخشد و این جسارت شورش رنجبران علیه دولت پدری را خنثی سازد. بنا بر این قدیسان سیاسی قادر شدند شور و انگیزه خصمانه بردگان را نسبت به دولت پدر الهی خاموش سازند و آنان را به ریاضت کشی و اطاعت از رهبری دولت زمینی وا دارند تا ایدئولوژی دولت روحانی و آرمانی مسیح بر آیین امپراطوری رم مسلط شود. بردگان و طبقه ستمدیده از نظر روانی باید تنفر و خشم خود را از ساختار دولت کنار میگذاشتند و از سلطه پدر معنوی نوین در شکل قدرت دولت زمینی، راهنمایی، عطوفت و مرحمت طلب کنند. در واقع این پایان آخرین جنبش ستمدیدگان تا اواسط قرن 18 می باشد که دوباره پیکان مبارزه بردگان، در سیمای جنبش های آنارشی و شورایی کارگران صنعتی، مستقیما و بلا واسطه، ساختار قدرت سیاسی یا ماشین دولتی مدرن را زیر ضربه قرار دهند البته این بار تجسمی جهانی دارد اما بسیار ناکامل و ضعیف زیرا هنوز از دو جانمایۀ جنبش اساسی و با شکوه آزادی بخش محروم بودند یکی جنبش زنان و دیگری جنبش طبیعت زیستی به عنوان آخرین جدال آزادی زیستی با ساختار سلطه. شاید بتوان به طور حیرت انگیز و فریبندەای آن را جدال دو نیروی زندگی و هستی با مرگ و نیستی توضیح داد. از این جهت آگاهانه توصیف حیرت آور و فریبندگی را مناسب میدانم چون که حقیقتا در وضعیت بسیار حساس و بحرانی، زندگی زیستی قرار گرفتەایم و اصلا جنبه شوخی ندارد اما بسیاری هنوز به طرز ناباورانەای این موضوع را به شوخی گرفتەاند و چنان غرق در هیجانات و تنش های مصنوعی و بیمارگونەای شدەاند که مفهوم حقیقی عشق و انسانیت را نمیشناسند. تمام ساختار سادیستی سلطه در طول تاریخ مظهر نفرت از عشق و عاطفه مادرانگی در زایش زندگی بوده است. نقش اسطورەای حضرت مریم نه به عنوان زنی با اراده و برخوردار از هویتی مستقل در خلق زندگی ای آزاد برای فرزندش بررسی می شد ، بلکه می بایست هر فرزندی از جانب مادر در جهت رام شدن به درگاه قدرت پدر تعلیم داده میشد. این جا زن از خودش صورتی ندارد و حتا حضور مسیح در زهدان مریم، هنوز بیانگر یگانگی مادر با فرزند و معشوقش نیست (زیرا او حق عشق ورزی نداشت تا پاک بماند) زیرا هویت و هستی مسیح باید در نزدیکی با پدر الهی، معنا پیدا کند از این جهت، حضور مسیح در درون مادر همچنان از فقدان پدرش رنج میکشد تا به او بپیوندد. از نظر سلطه الهی مسیحی که همه مذاهب رسمی قدرت و دولت های امروزی، ماهیتا از آن بهره مند میشوند قدرت داوری پدر الهی به عنوان عقل کلی جهانی و یا عقل کل است که مقام رهبری جامعه زمینی را به دست می آورد. زن در جایگاه رهبری به عنوان عقل کلی در دوران مدرن تنها به عنوان مادراعظم (دین کاتولیک) در چهره حضرت مریم چیزی جز پاسداری از قدرت پدر و پسر الهی نمیتواند باشد چون باید ساختار سلطه دولت سرکوب را در کنترل فرزندان به نیابت از پدر به نمایش گذارد. از جایگاه قدرت، وظایف زنانی که شایسته خاندان دربار الهی باشند، تمجید از منزلت دولت پدر است و این جایگزینی، صرفا یک امانت داری نمادین از مالکیت خدایی مسیح درغیاب اوست. مادر و زهدان صرفا وسیلەای موقتی هستند برای آرامش عقلانیت حکومت مردسالاری و رقابت جویی. وحشتناکتر اینکه اگر جانمایه زن را از ازل گناهکار، ناپاک و شیطانی خواندەاند صرفا برای توجیه امیال شهوت پرستانه و خود خواهانۀ بینش مسلط شده پدر سالاری بوده است که توانسته عواطف و احساسات دوستی، مهرورزی، همیاری و همدلی جنسی و انسانی مرد و زن را سرکوب و دفرمه کند. هنوز هم عوامل سلطه از طریق ساختارهای متنوع ایدئولوژیک خاندان حزبی و قدرتی به تخریب روابط همدلی و همیاری آزاد مردم می پردازند. با در نظر گرفتن زندگی انسان از دو میلیون سال پیش در اشکال غار نشینی، سرپناهی، سنگی، میان سنگی و نو سنگی، پیش از تاریخ و تا کنون، بیانگر وضعیت بیشمار مناسبات انسانی در انواع زیستگاەهای اجتماعی دوران بوده است که نسبت به شرایط اقلیمی و رویدادهای طبیعی زندگی در انتخاب روش، اندیشه، رفتار و تجربه اندوزی های متفاوتی پیش میرفته است. مگر ما نمی بینیم که حتا حیوانات تا چه حد در ویژگی های خود دارای شعور و احساسات خیره کنندەای هستند و برای یافتن غذا و نجات زندگی فرزندانشان از هیچ جانفشانی دریغ نمی ورزند و گاهی مثل فیلها و گوریل ها در مرگ عزیزشان روزها غم گساری میکنند. همه انسان ها هر کدام با ویژگی های کاراکتری و شخصیتی متفاوتشان و نوع مناسبات گروهی شان در این دوران ها لزوما راه و شیوه خشونت، جنگ و زن ستیزی را انتخاب نکردەاند و شاید مجبور به مقاومت، کوچ و مهاجرت میشدند. تاریخ مکتوب را مردان قدرت نوشتەاند اما تاریخ حقیقی دیگری هم وجود دارد که بردگان نمیخواستند برده باشند و خواهان آزادی و الغای بردگی بودند و بسیاری از اقشار متوسط اجتماعی برای آزادی بردگان و خودشان مبارزه میکردند. زنان هرگز زن ستیزی، تجاوز و جنگ، سلطه جویی، و سلسله مراتب قدرت دولت را از ضرورت تاریخ زندگی خود نمیدانستند و امروز هم نمیدانند و مبارزه برای آزادی از ساختار سلطه همچنان ادامه دارد. ما از نگاه تجربه و آگاهی امروزمان به تاریخ می نگریم و هر گونه توجیه ابلهانەای را در تئوریزه کردن فقدان شعور لازم بردگان و زنان برای خواست آزادی را در طی تاریخ تا به این لحظه شدیدا محکوم میکنیم و آن را از سیاست و بینش سلطەگران میدانیم. دولت بالاترین نماد سلطەگریست و لیبرال ها به خوبی ماهیت ساختار مذهبی و سرکوب آن را میشناسند. دولت پدر الهی است و هدف اصلی آن تحمیق و کنترل از طریق مدیریت فرهنگی، اخلاقی و رفتاری جامعه است پس صرفا یک ابزار سرکوب فیزیکی و مکانیکی نیست. دولت تنها وزارت جنگ و پلیس و زندان….نیست بلکه وزارت تربیت و آموزش قانون کار و سلطەگری هم هست تا مردم را در کنترل منافع و تفکرسلطەگری پیش برند. اما غریزه انسان برای همکاری آزاد اجتماعی ساخته شده ودر برابرسلطه مقاومت نشان میدهد. ساختار دولت بمانند یک زندان بزرگ عمل میکند و میخواهد رابطه آزاد عاشقی، شورایی و مشارکتی انسان را در هم شکند، رامش کند و او را تسلیم خودخواهی سادیستی قدرت مسلط خود کند.( اینجا فرصت نیست که بر سر شرایط اجتماعی و اشکال و انواع تبدیل پذیری این رام شدگی و بازتاب ها و کنش و واکنش های روانی، شخصیتی، فیزیکی و تفکری آن صحبت کنیم. مشاهده رشد جنبش های ضد سلطه کنونی در جهان برای آزادی مناسبات شورایی، نمایان گر حضور نسلی با شکوه و آگاه از عمق تاریخ استعمار و استبداد سلطه می باشد) بنا بر این در درون این ساختار بیمار قدرت، که در فضای جامعه برای شکستن همبستگی مردم، نفوذ کرده، همواره رقابت و جنگ بر سر موقعیت ها و جایگزینی، تحمیل میشود چون آدم های قبلی جاودانه نیستند و شیفتگان تازەای برای کسب قدرت با طرح ها و برنامەهای فریب جدیدی باید وارد صحنه شوند. با بهره گیری از خواست های اجتماعی و برخی عادات کهنه دنباله روی مردم، مثل مور و ملخ، تشکیلات و احزاب قدرتی درست میکنند و جنجال های انتخاباتی و یاحتی تغییر رژیمی به راه میاندازند تا تشکل ها و انجمن های شورایی و ارتباطی مستقل اقشار اجتماعی را گیج و متلاشی سازند و هر کدام بخشی از اجتماع مردمی را جذب حزب خویش کنند تا در معامله قدرت به حساب آیند. هیچ مهره حزبی ای در شوراهای آزاد شرکت نمیکند که بخشی از وجود مستقل تصمیم گیری و تجربه اندوزی مستقل شورا در ارتباط با دیگر شوراهای مستقل باشد بلکه به صورت یک مامور حزبی برای برنامه قدرت حزبش باید عضو گیری کند. هویت او مستقلا در خدمت رشد شورایش نیست نظریات و راهنمایی هایش برای فروش موقعیت حزبش و جایگاهی برتر برای خودش است. تصور کنید چند مامور حزبی متفاوت در شورا حضور داشته باشند و هر کدام هژمونی حزب خودش را بر شورا میخواهد این عملا یعنی سیاست توطئه ساختار سلطه در نابود کردن شوراهای آزادیخواهی. پس این توجیه قدرت از دیالکتیک جبر خطی تاریخ چه ایده آلیستی چه ماتریالیستی تنها توهینی به مبارزه و تجربه دینامیک آزاد زیستی انسان هاست. فلسفه بافی منفعت جویانەای که تنها سلطه قدرت الهی را تا کنون باز تولید کرده است آن هم در شکل دولت های اتمی که به ما بگویند آزادی را دیگر در خواب ببینید. این بحث های احمقانه فرسایشی ماتریالیسم دیالکتیک و ایده آلیسم به چه درد ما میخورد. شما میگویید اگر سیاره دیگری به موقعیت و کیفیت زمین شکل بگیرد دوباره همین پروسه چند میلیارد ساله و مرگ داینوسورها و بعد دوران یخبندان و سنگی و تداوم جنبش بردگان و شکست اسپارتاکوس و غیره از نو تکرار میشود. متاسفانه اکثر مردم و عاشقان آزادی، مفاهیم و واژگان حقیقی آزادیخواهی را تا حدی گم کردەاند شاید هم بتوان به آن ها حق داد با وجود اینکه از صمیم قلب آروزیش را دارند. زیرا لحظەای نیست که با تبلیغات کالایی روشنفکری ساختار قدرت بمباران نشوند حقیقت این است که تمام فرایند زندگی مملو از آزمون و خطا و درس آموزی است پس نمیتواند مسیری اجتناب ناپذیر شمرده شود در آن صورت بررسی ما از اشتباهات و درس های گذشته چه مفهومی دارد.
ادامە دارد
قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولتها / 5
م–ر 16 بهمن 1390
بخش دوم / 2
تاریخ ایمان به قدرت سیاسی (دولت)
شاید تا حدی باور نکردنی به نظر آید که موضوع قدرت سیاسی به چند هزار سال قبل باز میگردد افلاطون و ارسطو چهار قرن قبل از میلاد به ضرورت قدرت سیاسی امپراتوری در تقسیم بندی جامعه برای کنترل بر بردگان، کشاورزان، زنان، نژادها و قوم ها به عنوان طبقات پست تر تاکید میکردند. آنها بدون هیچ شرمی و به شکلی ساده، عقاید و سنت های افسانەای و اسطورەای خدایان طبیعی قبل از خود را به روش هایی در حفظ قدرت سیاسی شهریاران و فرمانروایان فرموله میکردند. طبقه بندی امتیازبری اجتماعی به عنوان سرنوشتی از قبل روشن شده در سرشت ذاتی آدمیان توجیه میشد که به حق خدایی فرمانروا نقشی طبیعی اعطا میکرد. دولت شهریاران مظهر قانون جامعه بود و امر هدایت اخلاقی مردمان را از آن خود میدانست و سرپیچی از قانون یعنی توهین به دولت و فرمانروا که مستوجب بدترین شکنجەهای زمانه شان میشد هر چند ما از زندگی بردگان دردمند به قلم خودشان کتابی نداریم اما فرار،مهاجرت و شورش های بردگان و قوم ها بیانگر این است که آن ها حاضر به پذیرفتن چنین تقدیر وحشتناکی بر زندگی خویش نبودند. “رادولف راکر” انسان با وجدان و عاشق آزادی مینویسد: از نظر افلاطون، بردگان و مهاجران از سرشت طبیعی پست و فرودستی به حساب می آمدند که برای انجام وظایف سخت بردگی در خدمت به دولت ایده آل فرمانروایان زاده شدەاند و قدرت سیاسی (دیکتاتوری دولت و فرمانروا) باید این طبقه بندی امتیازی را با زور و جباریت بر جامعه تحمیل کند. بر این اساس متفکرین و بزرگان یونان هم امور کارهای طاقت فرسا را همواره از تقدیر بردگان میشمردند. ارسطو هم به دو گونه برده باور داشت یکی بردگانی که به دلیل سرنوشت ذاتی و طبیعی شان فاقد شعور و اعتماد بنفس قلمداد شده و دیگری بردەهای قانونی که از طریق پیروزی درجنگ به دست می آمدند و همگی چون ابزاری زنده در خدمت ارباب هایشان به انجام کارهای پست و سخت وادار میشدند. راکر میگوید در قرن بیستم از نظر ماهیت قدرت سیاسی دولت چیزی تغییر نکرده است در بهترین حالتش پرولتاریا به بردگان کمیسرهای اشراف سالاری بلشویکی تبدیل شدند (ناسیونالیسم و فرهنگ به زبان انگلیسی، ص79-83 ).
سرانجام پسر خدای خدایان طبیعی، مسیح سر و کلەاش پیدا میشود و سلطنت فرمانروایان پدر سالار در سرزمین غرب، قداستی روحانی به خود میگیرد و دولت که نماد پدرالهی شناخته شده به قدرت سیاسی امپراتوری زمینی واگذار میشود که بزرگان کلیسا به پیروی از حواریون مسیح، نظریه پردازان اخلاقی و سیاسی حاکمان دولت خواهند بود. این بار تضمین منافع صاحبان قدرت، برده داران و اشراف به حکم الهی درون کتاب مقدس خزیده است که مردم و بردەها را به اطاعت از دولت شهریاران و نخبگان فرا میخواند تا در روز موعود به رستگاری رسند. فرمان یک دولت مقتدر، فرمان یک خدای واحد است و همه مردم نسبت به نزدیکی و جایگاه شان به هرم و تمرکز قدرت، تقسیم بندی اجتماعی میشوند. مردسالاران و عالی جنابان دربار، کلیسا، مجلس و قشون لشکری در موقعیت سلسله مراتب شایسته و برگزیده خود قرار میگیرند. وفاداری به قانون و تشکیلات دولت یعنی اطاعت و پیروی از مشیت الهی و هر کس در سرشت ذاتی خودش در گردونه نظام الهی دولت، مسئولیت و مفهوم وجودیش روشن میشود. زنان، کودکان، بردگان، مهاجرین و قوم های غیر خودی به ترتیب در ردەهای پست تر جامعه به حساب می آیند. حتا قربانی کردن زنان، بردگان و گلادیوتورها در میادین نمایشی، حکم پاداش و تنبیهی مقدر شده بر آنان در سرگرم کردن بزم رجال سیاسی و شهروندان دست اول آن ها انگاشته میشود. جنگ ها، کشور گشایی ها و خونریزی ها چیزی جز اثبات سلطه خدایی برتر در کسب غنایم سیاسی و مادی قدرت نبوده است. هر دولتی که بر شانەهای زخمی و رنجور بردگان، ابرسازەهای کاخ نشینی و لشکری با جلال و جبروتش را بر می افراشت و بندگان وشهروندان معنوی و سرسپرده تری را بدنبال خود میکشید، فرمانداری ها و حکومت های دیگر را به تمجید، ترس، مقابله و کشور گشایی در کسب برکات خدایی مقتدرتر وا میداشت. ظهور بیشتر خدایان جهل و جنگ در پرتو خلافت اسلامی تنها کشتار، اسارت کنیزی، بردگی و سرکوب فرهنگ های انسانی و آزادیخواهی را به اوج خود رساند. ادامه جنگ های صلیبی حکومتیان مسیحی و اسلامی در سدەهای 11 تا 13 میلادی حقیقتا چیزی به غیر از چیرگی برغنایم مادی و کنترل زندگی آزاد زیستی مردمان جهان در چهره معنویات خدایی قدرت نبوده است.
اریک فروم روانکاو فرهیخته آلمانی که در انجمن روشنگری فرانکفورت شاخص تر است شرایط زندگی رم باستان را در دوران مسیح به تصویر میکشد: هر گونه کوشش برای شناخت خاستگاه مسیحیت، باید با بررسی شرایط اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و روانی نخستین پیروان آن آغاز شود. فلسطین بخشی از امپراتوری رم بود و در نتیجه زیر تاثیر شرایط و تحولات اجتماعی و اقتصادی آن امپراتوری قرار داشت. حکومت سزار آگوستین، نشانه پایان یافتن سلطه اشرافیت فئودالی و آغاز تمدن شهرنشینی بود. گر چه بازرگانی بین المللی گسترش یافته بود، اما نه تنها بهبودی در شرایط زندگی تودەهای کثیر مردم ایجاد نکرده بود بلکه در تامین نیازهای روزمره آنان نیز کمک موثری نمی کرد. از این شرایط تنها قشر کوچکی از طبقه ثروتمندان سود می بردند. جمعیت فراوان بیکار و گرسنه پرولتاریا در شهر ازدحام کرده بودند. پس از رم، اورشلیم دومین شهری بود که نسبتا انباشته از جمعیت بیکار و گرسنه بود. دست ورزان که معمولا در خانەهای خود تنها کار میکردند و به طور کلی در زمره پرولتاریا به شمار می آمدند، شرایط مشترکی با گدایان، کارگران غیر ماهر و دهقانان داشتند. در واقع پرولتاریای اورشلیم شرایط بسیار بدتری از پرولتاریای رم داشت. اینان نه از حقوق مدنی حکومت رم بهره می بردند و نه نیازهای مبرم و اولیه شان چون خوراک، همدردی، از سوی امپراطوری عیاش، قمارباز و اسراف گر برآورده میشد.
جمعیت روستایی که زیر فشار مالیات های سنگین کمر خم کرده بود، به بردگی تن میدادند. خرده پاهایشان نیز وسایل تولید و زمین های کوچک اندازه خود را از دست داده بودند. برخی از این دهقانان به صف گسترده پرولتاریای اورشلیم می پیوستند و برخی دیگر به راه حل های مایوسانەای چون قیام های خشونت بار سیاسی و غارت و چپاول روی آوردند. در کنار پرولتاریای فقر زده و مایوس اورشلیم و رم، یک طبقه متوسط اقتصادی رشد کرد که هر چند زیر فشار حکومت رم بود، اما از نظر اقتصادی ثبات داشت. بر بالای این طبقه، گروهی کوچک اما قدرتمند و صاحب نفوذ از طبقه فئودال ها قرار داشت که روحانیت و پول حکومت اشرافی را تامین میکرد” (جزم اندیشی مسیحیت، ترجمه منصور گودرزی، ص44). فروم از سه گروه اجتماعی صدوقیان، فریسیان و ام هارا نام می برد که به ترتیب، نمایندگان طبقات مرفه، متوسط و فرودست بودند. در گزارش فلاویوس ژوزفوس آمده که صدوقیان گر چه ثروتمند و بلند رتبه بودند اما رفتار خشن آنها با طبقه اشراف درباری همخوانی نداشت. باید این تصویر را در ذهن داشت که آن زمان حکومت دولت امپراتوری، آشکارا عنوان پدر مقتدر و قدرتمند جامعه را تجلی میکرد و مردم فرودست و بعضاً متوسط در واقع علیه این اقتدار و جباریت پدر خدایی بود که شورش میکردند. با وجود این، موعظەهای مسیح باعث نشد که بخشی از مردم ستمدیده دست از جنبش های عملی رهایی بخش بردارند ضمن اینکه بر جنبش مسیحایی موعود هم تاثیر میگذاشتند. فروم می گوید: اندکی پیش از مرگ هیرود، یعنی آنگاه که مردم افزون برسلطه رم زیر ستم دست نشاندگان یهودی آن ها نیز بودند، در اورشلیم یک جنبش مردمی به رهبری دو کاتب فریسی به وقوع پیوست که در پی آن عقاب رمی ها از سردر معبد پایین کشیده شده و تخریب گردید. محرکین این جنبش اعدام شدند و رهبر توطئەگران را نیز زنده به آتش افکندند. پس از مرگ هیرود، مردم در برابر جانشین او آوکیلاوس، تظاهراتی به راه انداختند و خواستار آزادی زندانیان سیاسی، الغای مالیات های بازار و کاهش پیشکش های سالانه شدند….جنبش ها قوت بیشتری گرفت…. و در اورشلیم به یک قیام خونین دیگر علیه رم انجامید. در مرکز قدیمی انقلاب یعنی جلیله، جنگ و گریزهای فراوانی با رومیان در گرفت. در اردن نیز آشوب به پا بود” (ص 51-46). به هر حال این جنگ های چریکی در روستا ها هم ادامه یافت و همه این قیام ها همواره به شدت سرکوب میشدند با مایوس شدن بخشی از مردم کم کم شکاف های زیادی بین طبقات پایین و متوسط هم شکل میگرفت. گروهی از مردم روستا با شهروندان فقیر، جنبش زیالوت (متعصبین) را شکل دادند. ادعا های پیغمبری زیاد شد فردی هم بنام تئودس مردم را به رفتن به اردن موعظه میکرد که در آنجا به مانند موسی معجزه خواهد کرد. رومیان ،وحشتزده، دست به قتل عام پیروان مسیح زدند و سر تئودس را هم از تن جدا کردند. جنگجویان و مبارزین زیالوت، مردم ترسیده را به ادامه مبارزه تشویق و تهدید میکردند. گروهی ازجنبش زیالوت که به اصحاب خنجر معروف شده بودند دست به قتل و غارت طبقه فریسیان و بزرگان و معابد یهودیان میزدند، روستا هایی که همکاری نمیکردند را به آتش می کشیدند. قیام بزرگی در سال 66 م با رم در گرفت هر چند بردگان به نظر پیروز شده بودند اما جنگ ها ادامه داشت و جنبش ها هم بتدریج فروکش میکرد. مبلغین مسیحی مردم را به آرامش و روز موعود دعوت میکردند و کسانی را که دزدی کرده و همسایگان را آزار میدادند، نفرین میفرستادند، که اجازه ندهید زرق و برق زندگی اشراف ،چشمانتان را کور کند زیرا آن ها مطابق اعمالشان سزایشان جهنم است شما مسیح را باور کنید که ستمدیگان را به بهشت خواهد برد. یحیی، مبلغ دیگری، جنبش فکری بزرگی راه انداخت و مردم را به بشارت ملکوتی وعده داد که آمدن مسیح نزدیک است و او پیروانش را نجات خواهد داد و پادشاهی آسمانی مسیح بر زمین خواهد درخشید.
اولا چند موضوع را اینجا روشن کنیم که مورخین و مفسرین سیاسی مسیحی در چندین زمینه با هم توافقی ندارند اینکه مسیح اسطورەای درچه زمانی و چگونه آفتابی شد؟ اصرار هم دارند او را چنان پاک و مقدس جلوه دهند، گویی از مادری مطلقا باکره به دنیا آمده است ( نگاه کنید که زن نباید دست خورده و ناپاک به حساب آید ) و اینکه باید او را به تبار بزرگان و یا فقرا نسبت دهند باز بستگی به نوع نتیجه گیری سیاسی پشت پرده آنان دارد. و بالاخره آیا او مردم را به شورش علیه امپراتوران دعوت کرد یا نه، زیرا مسیح نهایتا تسلیم شدن بردگان را به بالاترین تک خدایی قدرت فرمان داده بود که حتی بر رقیبش موسی ارجحیت پیدا میکرد. البته نا گفته نماند که در مورد تفاسیر موضوعات سیاسی دنیوی، ناجیان دولت الهی می بایست بسیار زیرکانه و موذیانه توجیەگر اعمالشان می شدند. آن ها همه دریچەهای فرار را برای شرایط بحرانی خودشان باز گذاشته بودند و بسته به اوضاع بازار روز، زیر پای یکدیگر را خالی میکردند. پس در این موارد هم بین آن ها توافق روشنی در کار نبود و تنها در یک حیله مالکیت سیاسی باهم هم پیمان میشدند آن هم موعظه تسلیم مردم به قدرت سیاسی بود. به هر حال این اسطورەها به هر صورتی که بازی داده شده نهایتا به تداوم ذهنیت ایمانی و تلقینی بردگان در وفاداری به خدایان قادر و رهبران سرنوشت ساز، انسجام یافته است که بی تاثیر از شکست های پی در پی بردگان در مبارزه علیه خشونت بی امان امپراتوران روم نبوده است و در نتیجه آن ها را از داشتن اختیار آزاد و خودگردانی جامعه خویش منع میکردند. در واقع اعتماد مردم در اتکا به قدرت همیاری و شورایی آزادانه برای تغییر سرنوشتشان می بایست از آن ها سلب شود آن هم در جهت پرهیز از تمایلات استقلال طلبانه و ترک همه مواهب دنیوی تا به دست بزرگ مردانی الهی رستگار شوند یعنی بردگان اختیار فردیت آزادشان را می بایست در هالەای از ترس و خود آزاری، تسلیم اقتدار سادیستی دیگرانی که خدا، رهبر، ارباب، پدر مقدس (و حتا شوهر بالای سر زن در فضای کوچکتر خانواده) نامیده میشدند، قرار میدادند. خوب، زمانیکه فرد را عملا به شکلی آرمانی و ایمانی باز مجبور میکردند در زیر نظام سلطه و آتوریته قدرت، هویت مستقل خودش را در تصمیم گیری برای سازندگی جامعەاش نفی کند آن گاه چه اتفاقی میفتد، این که انسان امید به خوشبختی و آیندەای بهتر را باید در وابستگی به فرایند زنجیره قدرت سیاسی یا حاکمیت جستجو کند. طبیعی است که همه بردگان هرگز چنین فرایندی از خشونت را نپذیرفتند. اما مشاورین سیاسی بی وقفه برای رقابت در قدردانی و ستایش از ساختار بت مقدس قدرت، بردگان را تا حد شهادت به معنی نهادینه کردن ایدئولوژی ایمانی دولت الهی، ترغیب میکردند. اما وقتی این باور به ناجی حکومتی برای برخی درونی شود آن گاه سلطه سیاسی پدر همواره در هر زمانی تلاش میکند از این باور کور برخی از مردم، علیه آزادی خواهان و منتقدین به نظام الهی بهره برداری کند. این جایگزینی نفرت و ترس از ناتوانی، حقارت و سر سپردگی در نقاب آرمانگرایی تنها امیدی است که از برکات سلطه قدرت به آن ها انتقال میابد.
قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولتها / 4
م–ر 16 بهمن 1390
بخش دوم / 1
قدرت سیاسی (ماشین دولتی)
آیا هرگز میتوان آزادانه به موضوع و عملی اندیشید که به هزاران بند و زنجیر دولت، پرچم و قوانین کشوری اش گرفتار نشویم؟ آیا نمی بینیم که دولت آمریکا هم حتا نمیتواند صلح آمیزترین تجمع کمپ های معترضین به وال استریت و بی عدالتی های آشکارخودش را تحمل کند؟ پس چگونه میتوان در قرن 21 از کشوری نام برد که مردمانش در آزادی زندگی میکنند و در غم بیکاری، گرسنگی، اعتیاد، قاچاق کودک و زن، تخریب فضای زیستی، بی پناهی و یا همواره در وحشت از شروع جنگ های تازەای نباشند؟ آیا از کودکی به ما یاد ندادەاند که مطیع کشور، پرچم و رهبران باشیم و از آن ها به عنوان ناموس و شرف خود پاسداری کنیم؟ شما چند سالتون بود که فهمیدید پول و قدرت همه کاره است و باید برایش بجنگید، رقابت کنید – از دیگران پیشی گیرید تا فرد مهم و موفقی به شمار آیید؟ شما چه زمانی فهمیدید که اگر کسی مقام و منصب بالایی داشته باشد از موقعیت با نفوذی برخوردار است که عده بسیاری فرمانبر و زیر دستش خواهند بود و این احساس قدرت، میتواند حتا تا حد جنون، هیجان آور باشد؟ حال شما کم کم دوران دبیرستان را به یاد می آورید که قانون و سلسله مراتب قدرت در ساده ترین شکلش به مانند فراش، معلم، ناظم، دفتردار و رئیس از چگونه موقعیت و جایگاهی برخوردار بودند. اهمیت موضوعات درسی بر مبنای چه شیوه تفکر، استاندارد و اهدافی از طریق وزارت آموزش دولت بر ما تعیین میشد؟ آیا در منطقه فقیر نشین زندگی میکردید؟ آیا مدرسه دولتی بود یا خصوصی؟ آیا این همان قانون تقسیم بندی فیزیکی، ذهنی، جنسی، اقتصادی، فرهنگی … از جانب مناسبات قدرت برای حفظ نظام بردگی مدرن نیست؟ امروزه شما در کوچه و خیابان، اداره و شرکت، انسان هایی را میبینید که با شتاب و نگرانی نیروی کارشان را می فروشند تا غذایی برای خوردن و جایی برای خوابیدن و امکانی برای هزینه بهزیستی و مدرسه فززاندانشان داشته باشند و شاید کمی تفریح تا آن انرژی لازم برای تکرار کار خشک ویکنواخت هر روزه را تا قهقرای بازنشستگی پیش برند. اما اگر مقدار پولشان کفاف ندهد آنگاه بتدریج به صف بیکاران، فقرا، دستفروشان، گدایان، معتادان، تن فروشان، مهاجرین …. و بی خانمانان جامعه ملحق میشوند. شما کارخانەها، بانک ها، ساختمان های بزرگ تجاری، فروشگاەها …. را هم میبینید که انواع اجناس شغلی، اطلاعاتی، مدیریتی، پولی … و کالایی را در انحصار قدرت خویش نگهداشته و با سودهای کلان به خورد مردم میدهند. شما خشم، اعتراض، خستگی و افسردگی را در تار و پود این مردمان دردمند هم میبینید و از خود می پرسید پس چرا این انسان های اسیر شده که نود درصد جامعه را تشکیل میدهند به راحتی متحد نمیشوند که این ساختار نکبت بار ظلم و حقارت را درهم کوبند و آن فعالیت زندگی عاشقانه را در همکاری آزادانه شورایی خویش اختیار کنند همان چیزی که همگی با وجدانی انسانی ازش حرف میزنیم و آرزویش میکنیم اما شما به ناگهان متوجه چند مانع جدی میشوید. می بینید که شبکه ساختار اعمال قدرت و کنترل یعنی دولت غول پیکر، مجموعه بزرگی از آدم کشان و شکنجەگران را در شبکەهای مخوف سیستم پلیس، ماموران امنیتی، ضد اطلاعات، ارتش، دادگاه و زندان ها ….. بسیج و سازماندهی کرده تا اعتراضات و شورش های بردگان مدرن و آزادیخواهان را سرکوب کنند. شاید شما بگویید اکثر همین کسانی که در شبکەهای سرکوب جامعه خدمت میکنند صرفا برای بقای امورات زندگی اشان مثل بقیه اسیرند و در صورت یک شورش هماهنگ مردمی نهایتا از هم فرو می پاشند چنانکه همواره انجام شده و رژیم ها و حکومت های مختلفی هم فرو ریخته و تغییر کردەاند پس چرا ساختار سلطه پا برجا مانده و باز تولید شده است؟ حقیقت این است که این تحولات جامعه از حد یک کودتای سیاسی و یا نهایتا انقلاب سیاسی فراتر نرفته است یعنی مبارزه مردم تنها به یک جایگزینی حکومتی دیگر ختم شده و ساختار انگلی دولت پا برجا مانده است. تمام طول تاریخ، یا رفرم در درون حکومت بوده و یا تغییر یک رژیم یا حکومت یعنی صرفا یک رفرم در ظاهر ساختار حکومت دولتی انجام گرفته است. پس چه نیروهای اجتماعی ای با چگونه حیلەگری هایی از فروپاشی ساختار سلطه دولت سرکوب جلوگیری میکنند و در برابر شکل گیری شوراها، کانون ها و کُمون های آزاد اجتماع انسانی می ایستند این همان موضوعات کلیدی ای است که ما در یک گذر کوتاه تاریخی به آن خواهیم پرداخت. ( در کشورهای اسکاندیناوی هم برخی از کانون ها و انجمن های خدمات اجتماعی را کُمون می نامند )
ئیسپانیا : خرۆشانەوەی خەڵك و دەستبەسەرداگرتنەوەی مەیدانەکانی مەدرید و بەرشەلۆنە
ئیسپانیا: گهڕانهوهی خهڵكی بۆ مهیدانهكان، كه پارساڵ دهستیان بهسهردا گرتبوون، له پاڵ ئهم باودۆخه تازهی ئهوروپادا، ڕهنگه گوڕێكی به بزوتنهوهی جهماوهری گهوره بدات
پاش ساڵێك بهسهر خۆپیشادانه گهورهكهی ئیساپانیا و بهردهوامی شهپۆلی دهستبهسهراگرتنهكان له گهلێك شاری ئیسپانیادا، ڕۆژی شهمه 2012.05.12 ، له یادی ساڵێك تێپهڕبوون بهسهر ئهو ڕووداوانهی پاردا زیاتر له 10 ههزار كهس له ههموو توێژاڵهكانی كۆمهڵگهی ئیساپانی له مهدرید و بهرشهلۆنه و گهلێك شاری دیکە ڕژانهوه سهر شهقامهكان و گهورهترین مهیدان له مهدرید و بهرشهلۆنه دەستیان بەسەردا گیرایەوە. لهولاشهوه لەلایەن دەسەڵاتەوە8 ههزار پۆلیس نێرراون بۆ تهوقكردنی مهیدانهكان و به ناڕهزاییكهرانیان ڕاگهیاند، كه ههتا سات 10ی شهو ماوەیان ههیه بۆ چۆلكردنی مهیدانهكان و بڵاوهكردنیان. دواتر پۆلیس هێڕشی كرده سهریان و زیاتر له 20 كهسیان له خۆپیشاندهران بریندار كرد و لهو ژمارهیهش زیاتر دهستگیر كران و پتر له 30 كهسیش ناو و ناونیشانیان لێوهرگیرا تاكو سزایان بدرێت.
ئهوهی كه بووەتە، هۆی ڕوودانی خرۆشانەوەی خەڵکی، وەستانەوە و بەرەنگاریی بارودۆخێکە کە ئافەرێنەرانی دەسەڵاتداران و سەرمایەدارانن و خەریکن باجەکەی بەسەر خەڵکیدا بسەپێنن، لەوانە:
یهكهم: خهڵكی ناتوانێت ئاوا دهستهووهستان دانیشێت، له كاتێكدا كه ڕێژهی بێكاران له ههڵكشاندا بێت، بهتایبهت له نێوان گهنجاندا، كه ئەم ڕێژەیە چووهته سهرووی له سهدا 50 و بارودۆخی ژیان بهرهوخراپتر بڕوات و هیوایهكیش نهبێت له ئایندهیهكی نزیكدا لهم بارودۆخه گرانه ڕزگاری بێت.
دووهم : ئهوه نزیكهی 6 مانگه میرایەتی تازه فهرمانڕهوایی دهكات، ئهو میرایەتییەی كه یهكێتی ئهوروپا و دهسگه دراوییهكانیان و سندووقی دراوی نێودهوڵهتی ئاوایان پێشبینی دهكرد ، كه له سایەی دهسڵاتدارانی تازهدا ئهم قهیرانهی كه ئیسپانیا تێی كهوتووه، بهرهو ڕهواندنهوه بڕوات یا بهلایهنی كهمهوه بتوانرێت كۆنترۆڵ بكرێت. بهڵام له ڕاستیدا وهكو چۆن پێشتر چالاکانی بزووتنەوەکە پێشبینیان كرد، بارودۆخهكه بەرەو خراپتربوون دهڕوات، نهك باشتربوون، ههروا دهرچوو.
بارودۆخی ئابووریی و كۆمهڵایهتیی ئیسپانیا بهو ڕادهیه خراپ بووه، كه لهم ڕۆژانهدا میرایەتی ئیسپانیا بهناچاری چوارهم بانکی ئیسپانیای كه ناوی Bankia یە کردە دەوڵەتی، واته كهوته ژێر دهسهڵاتی دهوڵهتهوه، ئهمه بێ لهوهش، ههر له مانگی ڕابوردوودا بوو، كه لهلایهن میرایەتی ئهرجهنتین|هوه، كۆمپانیای نهوت و گازی YPF، [كه له ساڵی 1999دا به 15 ملیارد دۆلار بە كۆمپانیای Repsol ی نهوتی ئیسپانی فرۆشرا و بوو بە بەشێك لە کەرتی تایبەتی و تهنها له سهدا 51 ی بۆ خودی ئهرجهنتین مابووەوه] دهستی بهسهردا گیرا و كردیهوه به موڵكی دهوڵهتی ئهرجهنتین. لهمهش خراپتر ئێستا سهرۆکشالیارانی ئیسپانیا دهیهوێت لهو پهیمانهی كه به یەکێتی ئهوروپا و دهسگه دراوییهكان، لەبەرامبەر داشكاندانی بڕی قهرزهكان و عهجزی میزانییەیان دابووی، كه لهلایهن ئهوانهوه بۆی دانرابوو، پاشگهز بێتهوه. ئهمه جگه لهوهی پهیتا پهیتاش بیانوو بۆ خۆدزینهوه له كۆبونهوهكانی سهرانی ئهوروپادا دهدۆزێتهوه، تاكو زیاتر فشاری نهخرێته سهر و شهرمهزارتر نهبێت.
گهر پێشتر هیوایهكی كز له باشبوونی ئابووری ئهوروپا و بهخۆداهاتنهوهی یورۆ و وڵاتانی بهكارهێنهری یورۆ ههبووبێت، ئهوا لە ئێستا دوای بەدەسەڵاتگەییشتنی سوشیالیستهكان له فهرهنسا و پارتی چهپ له یۆنان له ههڵبژاردنكهی ئهم دواییهی 05ی ئایاری 2012 كه بووه هۆی پهراوێزخستنی ئهو پارتانهی كه لهگهڵ ڕامیاریی دهستلێگرتنهوه (تهقهشوف) بوون، ئهو هیوایهش یا ههر نهما یا زیاتر كزبووه.
فرانسوا هۆڵهند، تازه سهرۆككۆماری فهرهنسەش كه ئهمڕۆ دهستبهكار دهبێت، تاکو ئێستا ههر لهسهر بهڵێنهكانی كه له مانیفێستی ههڵبژاردنهكهدا بهخهڵكی فهرهنسەی دابوون، بهردهوامه؛ لهوانە پرسی دابینکردن و ئافەراندنی كاری زۆر به هێنانهخوارهوی ڕێژهی بێكاری كه له سهدا 10 زیاتره، زیادكردنی باج لهسهر دهوڵهماندان، قسه و وتووێژکردن لهتەك ئەنجێلا مێركڵ سەرۆکشالیارانی ئهڵمانیا و دهسگه دراوییهكانی ئهوروپا لهبارەی ڕیفۆرمكردنی یورۆ و ههلومهرجهكانی كه پێوهی پهیوهستن و ڕزگاركردنی فهرهنسە لهو قهیرانه ئابوورییهی كه پیایدا تێدهپهڕێت و هتد..
ههرچیش یۆنانه نه میرایەتی سوشیالیست و نه لیبراڵ و نه خهڵكانی تهكنۆكرات و نه كۆمهك و یارمهتی یهكێتی ئهوروپا و دهسگه دراوییهكانیان و سندوقی دراوی نێودوڵهتی بهفریای نهگهیشتن. بگره قهیرانهكه وا خهستبووهتهوه، ههموو ئهو پارتانهی كه پێشتر لهتەك ڕامیاریی دەستلێگرتنەوەدا بوون و لهسهر ڕهچهتهی ناوەندە دراوییهكان، ڕێیان دهكرد، تاكو گیانیان تێدابێتهوه، بهههر ههموویان كهمتر لە لهسهدا50 ی دهنگیان هێناوه، كه هیچیان ماف و ڕەوایەتی دروستكردنی میرایەتییان نییه. ئهوهتا بۆ ماوهی 9 ڕۆژی ڕهبهقه، بهو ههموو ههوڵ و ڕاوێژ و تهگبیرهوه، كه دەیکەن و دهیدهن و بۆیان دهكرێت، نه كۆنه سهرۆکشالیاران و نه سهرۆكی یۆنان نهیانتوانیوه میرایەتییەك دروستكهن.
ئهوهی كه لهو ههڵبژاردنهی ئهم دوواییهی یوێناندا گرنگ بوو، کەمڕەنگبوونەوە و ڕهتكرانەوەی ڕۆلی پارتهكان بوو، وهكو ڕیفراندهمێك وابوو لهسهر ئهوان، لهههمان كاتیشدا ئهوهشی سهلمان، كهپارتە لیبراڵ و كۆنهپارێزهكان و سۆشیالیستهكان لهناو خهڵكانی ئاساییدا چهند بێبنەکە و بێكهسن. ئهوهی كه له ههموو پارتهكان زیاتر ڕهواجی ههبووه، پارتی چهپه، پارتی Syriza كه سهرۆكهكهی كوڕێكی گهنجه بهناوی Alexis Tsipras و ماوهیهكی زۆر نییه درستبووه، بهڵام لهتەك ئهوهشدا کە دووەمین زۆرینەی دەنگی هێبنا، کەچی هێشتا تەنیا نزیكهی لهسهدا17ی دهنگهكانی بەدەست هێناون و هۆی سهرهكی بەرەوپێشچوونیشی بۆ ئهوه دەگەڕێتەوە، كه ئهوان دژی مهرج و بهندهكانی یەکێتی ئهوروپا و دهسگه دراوییهكانن، كه بهسهر یۆناندا سهپاندویانن، ئهوان دهڵێن نابێت یۆنان بهو مهرجانهوه یورۆ قبوڵ بكات.
لهكاتێكدا كه ناتوانرێت میرایەتی دروستبكرێت، ئهگهری ههڵبژاردنێكی نوێ له مانگی ئایندهدا ههیه، بهڵام ڕاپرسییەکانیش ئهوه نیشان دهدهن، ئهم جاره ئهم پارته چهپه، كه لهم ههڵبژاردنهی دواییدا پلەی دووهمی هێناوه، جێگەی یهكهم بەدەستبهێنێت. بهڕای ئهوان له ههڵبژاردنی مانگی داهاتوودا له سهدا 35ی دهنگهكان دههێنێت، كه ئهمهش بۆ یهكێتی ئهوروپا زهنگێكی مهترسیداره، چونكه له ههردوو بارەكهدا بۆ ئهوان باش نییه: ئیتر ئەگهر به مهرجهكانی ئهوان ڕازی نهبێت و له قەڵەمڕەوی یورۆدا بمێنێتهوه، یا یۆنان لهو قەڵەمڕەوەدا بێنێته دهرهوه. بهپێی بۆچوونی ئابووریناسهكان و سهرۆكی كۆمپانییه گهورهكان، ئهگهری لهسهدا 76 ی دهرچوونی یۆنان له قەڵەمڕەوی یورۆ و بهكارهێنانی دراوی خۆی هەیە.
ههڵبهته ئهم دوو ڕووداوهی ئهم دوایهی ئهوروپا؛ فهرهنسە و یۆنان ، گهر لهسهر ههڵوێستی خۆیان بمێننهوه و بهو ئاقارهدا بڕۆن، كه ئێستا نییەتیانه، كاریگهرییهكی گهوره لهسهر یهكێتی ئهوروپا و دراوی یورۆ و پاوهندی بریتانی و ههتا دۆلاری ئهمهریكی و دراوهكانی دیکەی جیهانیش دادهنێن. له ههمووشی گرنگتر بزوتنهوهی خهڵكی بهرهو پێشتر دهبات و چیتر ڕۆڵی پارتهكان لهو گهمه ڕامیارییهدا كه دهیانكرد و دهیكهن بهتهواوی ناهێڵێت و لهمهولا ڕۆڵێكی گهوره و كاریگهریان نابێت.
قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولتها / 3
م–ر 16 بهمن 1390
بخش اول / 3
ما جا بجایی دولت و دیکتاتوری را نمیخواهیم ما نفی سلطه را میخواهیم / 2
در دنیای قرن 21 که شتاب تحولات جامعه در میلیون ها فضای موضوعی زندگی و فعالیت اجتماعی چنان سریع و گسترده است که هر روزش به مانند گذر یک نسل قبل از خودش میباشد و به طور طبیعی اهمیت مشارکت فکری و همکاری ارتباط کیفی و ترکیبی اکثریت نسل آگاه جامعه را برای تغییر ریشەای وضع موجود، صد چندان کرده است. این اساسا و ماهیتا یک مبارزه هنری، شاعرانه و عاشقانۀ زندگی اکو زیستی است و هدفش نجات طبیعت زیستی و مناسبات زندگی شورایی است که با ساختار مدنیت تخصصی اتمیزه سلطه، تفاوت ماهوی دارد. مارکس جوان در مقالەاش در باره مسئله یهود این نکته را خوب تشخیص داد که گفت “منافع مادی خود پرستی اصل اخلاقی جامعه مدنی است که دولت سیاسی را با خود به همراه دارد که تمام خصوصیاتش به شکل خدای منافع مادی و نفع شخصی که پول میباشد” . اما آینده نشان داد که مارکس با رشد تمایلاتش به سلطۀ حزب رهبری، افکارش بتدریج در مسیر توجیه کردن دولتِ گذار سیاسی قرار گرفت. اگر حضور دولت مدرن به طور طبیعی، جامعه مدنی و اتمیزه را در کنار خود می آفریند پس اساسا هیچ گونه ماهیت سوسیالیستی شورایی ندارد مگر این که شوراهای سوسیالیستی قادر به جلوگیری از شکل گیری هر گونه سلطۀ دولت و حزب باشند پس استراتژی دوران گذار می بایست ضرورتا در جهت تحکیم شوراهای کمونی گام بر میداشت تا فرصت سیطره و تثبیت شدن دولت مدرن سرکوب را از آن میگرفت. این همان نقد کاملا بجایی بود که جنبش آنارشی کارگری در زمان مارکس داشت که دیکتاتوری کمونیستی میتواند بدترین نوع دیکتاتوری دولتی علیه آزادی جامعه را شکل دهد و این پیش بینی درستی بود. ما در ادامه بحث به تاریخ دیانت الهی دولت از بدو تولدش خواهیم پرداخت. صرف نظر از دولت آدم خوارجمهوری اسلامی و کشورهایی چون چین، روسیه، کره شمالی، برمه، سوریه و عربستان و چند تایی دیگر که اساسا یک ساختار پلیس سیاسی نظامی در راس برنامه ریزی ساختار دولتی آنها قرار گرفته شاید بتوانیم نگاهی به دولت آمریکا بیندازیم که به اصطلاح مهد دمکراسی با نفوذ غرب بشمار می آید.
آیا مگر آموزشگاەها و دانشگاەهای آمریکا چیزی بجز کمپانی های رقابتی سود دهی و ربات سازی هستند که با سیاستی فرا طبقاتی، نژاد پرستانه و زن ستیز، اقشار فقیرتر جامعه را چون سرخپوستان، سیاهپوستان، مردم لاتین، و مهاجرین غیر شهروندی… را زیر ضربه قرار داده ند. استانداردها، امتیازات رشتەای و موضوعات آموزشی به گونەای برنامه ریزی شده که بتوانند اکثریتی را بطور ذهنی عینی و به صورت مهرەهای ابزار قدرتی در فضایی از خودبیگانه و خودخواهانه برای کسب تخصص ها، پرستیژها و مناصب برتر شغلی به رقابت بکشانند. کشوری که تنها پانصد میلیارد دلار هزینه سالانه دیوانسالاری ضد اطلاعات، تسلیحات جنگی، ارتش، پلیس و غیره آن میباشد نیاز به مدیران و کارشناسان مطیع و وفاداری دارد که باید در همین دانشگاەها تربیت شوند تا پروژەهای این ساختار آدم کشی و تخریب زندگی اکو زیستی را به پیش برند طبعا اکثر کمپانی ها در تهیه تجهیزات کالایی فنی، تکنولوژیکی، لجستیکی، معماری، ساختمانی، خدماتی، مدیریتی، کارشناسی …. چنین ساختاری شریکند و به چنین تحصیل کردەهای نخبه و جاەطلبی همواره نیازمندند. تازه وزارتخانەهای دیگری چون بهداری، بازرگانی، اقتصاد، دیپلماسی خارجه، دادگستری و غیره را باید به آن افزود که همگی در جهت کنترل و تمرکز بر جامعه و هم پروسه جایگاه سلطه خویش با هم رقابت میکنند.
شاید تصور شود چنین قدرتی چگونه میتواند در هم شکند؟ حقیقت این است که زنجیرەای مرئی و نامرئی از کنش و واکنش های دو گانه و چند گانه، کمی و کیفی همواره در یک فرایند دینامک برخوردهای اجتماعی مدام عمل میکند. ضمن اینکه جامعه در برابر ساختار دولت قرار میگیرد در عین حال در درون این ساختار زندگی هم میکند یعنی این نیروی انسان ها است که زیر انواع فشارها، ساختار را بر دوش خود میچرخانند. حتا زندانها را کارگران میسازند اما پروژەها و سیاست های فرایند کالا سازی برای منافع ساختار به مردم تحمیل میشود. اگر مردم اعتصاب و اعتراض کنند ساختار به وحشت میفتد. رشد آگاهی مردم در باورشان به نقش مستقیم همبستگی شورایی در انتخاب آزاد فعالیت زندگی، به دور از هر گونه سیطره توهین آمیز و خشونت بار ساختار استبداد و استثمار میتواند این فرایند کنترل بر آنها را درهم شکند و به آزادی دل چسب و شوق انگیزشان دست یابند. پس جلوگیری از تداوم فیزیکی و روانی خفه کننده این ساختار، به عهده خود همین مردم است. درسته که ساختار سلطه برای درهم کوبیدن خطر همبستگی مردم با روشی موزیانه و کثیف، یک سیستم هرمی یا عمودی رتبه بندی و طبقه بندی شغلی امتیاز دهی و کنترل را دایر کرده که افراد ناظر بر منافع و موقعیت های شخصی خویش باشند و به تشکیلات قدرت وفادار بمانند اما اکثر این کارکنان، خشونت سیستم را همواره با پوست و گوشت خود لمس میکنند و حقایق به درون جامعه انتقال می یابد و آگاهی مردم بالا میرود و این کمک میکند تا شیوەهای مبارزه را از درون خود کشف کنند. در ضمن ارگان ها و گردانندگان ساختار سلطه نه تنها در بازار سرمایه برای سودآوری بیشتر از کار بردگی مردم به جان هم میفتند بلکه بر سر کسب جایگاه بالاتری از مالکیت سیاسی قدرت هم مدام درگیر رقابتی جنون آمیز هستند. چه این جدال در فضای داخلی یک تشکیلات ، بین انحصارات مختلف، بین جایگاەهای کلیدی تر دیوانسالاری دولت، بین دولت ها، فرقەها و یا باندهای قاچاق باشد، صدمات جانسوزش نهایتا بر زندگی مردم بخصوص زنان و کودکان وارد میشود. اما مهمترین، و زیبنده ترین نیرویی که تار و پود جنبش آزاد شورایی را شعله ور ساخته و جلوەای جهانی بخشیده، ورود با شکوه طبیعت زیستی به عرصه مبارزاتی علیه این ساختار الهی سلطه و تخریب گرایی ست. طبیعت زیستی ی که اساسا تجلی ای مادرانه دارد مطلبی که در بخش سوم این مقاله خواهد آمد.
امروزه این ارتباط جنبشی مردم شکلی جهانی به خود گرفته و از هر گوشەای جرقەای شعلەور میشود و اوج میگیرد و در برابر یورش ساختار سرکوب مانور جدیدی را از نقطەای دیگر آغاز میکند و هر بار فراگیرتر از قبل دامنەاش را در تاکتیک های بیشمارش میگستراند. نباید تصور کرد که جنبش کمونی صرفا در اعتراضات خیابانی مثل اشغال وال استریت خود را نشان میدهد مناسبات شورایی در میلیون ها عرصه زندگی و فعالیت ارتباطی و اجتماعی در حال شکستن پایەهای سست ساختار استبداد و استثمار است این یک رشد آگاهی مادی جنبشی است که ذره ذره فضای انسان ها را برای تغییر و افتادن در ارتباطی متفاوت از زندگی مصرفی آماده میکند که ابزاری در دست روابط سلطه نباشند. مثل یک تئاتر خیابانی در کلیت زندگیست چون مزرعەهایی که به صورت ارگانیک کشت میشوند و یا دبیرستانی ها و دانشگاهی هایی که در دفاع از جنبش غذا و نه بمب، کتاب و نه زندان وزارت آموزش را تعطیل میکنند. آن ها کارگاەهای نمایش و پاپت سازی اعتراضی را برپا میکنند و همه این فعالیت هایشان را در یک فرم و تشکل شورایی برای هدفی معین برنامه ریزی میکنند بی آنکه به فرم وابسته شوند زیرا فردا در فعالیتی دیگر آزادانه مسئولیتی را که دوست دارند به عهده میگیرند. فعالین شورایی به شور زندگی در لحظه و رشد مناسبات کمونی می اندیشند چیزی که همواره در شرف شدن است و نمود های جنبشی خودش را دارد. جنبش شورایی چیاپاس در سال 1994 به ناگهان از جنوب مکزیک سر در آورد و جهان انسانی را به وجد آورد و همچنان ریشه می دواند. جنبش 1999 سیاتل در واشنگتن که آنارشیست ها در آن نقش بسزایی داشتند دنیا را تکان داد و آغازگر تحول رسانەهای مستقل اینترنتی توسط مردم در جهان شد که سلسله جنبش های مستقیم شورایی در غرب و لاتین را ایجاد کرد. کنگره آمریکا برای خفه کردن دامنه رشد این جنبش ها که به واشنگتن دی سی، پنسیلوانیا، لس آنجلس کشیده شده بود سریعا قوانین ترور و سرکوب را تحت عنوان عمل امنیتی یک و مدتی بعد عمل امنیتی شماره دو به تصویب رساند تا دولت آمریکا زیر فرماندهی بوش راحت تر بتواند اعتراضات ضد جنگ افغانستان و عراق را در کشورش خاموش سازد. اما اشتباه نشود که ساختار سلطه دولت به مانند سدی نیست که همین یک ماه قبل بر روی رودی بسته شده باشد و حالا پشیمان شده خرابش کنیم.
ساختار دولت قدمتی چند هزار ساله دارد و جنبش ها هم از آغازش تا کنون هزاران شورش برپا کردەاند یعنی مبانی بنیادی سلطەگری و بت پرستی قدرت سیاسی از دوران باستان در سیمای امروزین دولت مدرن به ارث رسیده است. زیرا در همان زمان مذهبیون و مشاورین سیاست حکومتگری، همین خرافەهای دیانت سیاسی، عقاید تلقینی، و بت پرستی قدرت را در ترفندها و نیرنگ های رهبری طلبی و سلطەگری به کار میگرفتند. حتا از سده چهارم پیش از میلاد، ارسطو در کتاب سیاست (ترجمه حمید عنایت) در باب ضرورت قدرت سیاسی درهیبت فرمانروایی مطلقه برای پایداری حکومتش تاکید کرده است و حتا اینکه چگونه نظام طبقه بندی مردم از نظر مناصب و موقعیت های ممتاز تر شغلی، جنسی، رستەای، نژادی و قومی و مذهبی … باید در تبعیت از مرکزیت قدرت قرار گیرد. بعد از 2200 سال جدال طبقاتی ضد سلطه بردگان سرانجام در دوران نوزایش 1800، حکومت الهی نجاتش را در سلطه جدید دولت مدرن، تجلی داد که در شکل جمهوریت کشوری، دولت سرکوب خویش را منتخب مردم خطاب کرد و وطن پرستی و دفاع از مرزهای منافع قدرت دوباره در دستور کار قرار میگیرد و شهروندان در شکل ابزار مصرفی مطامع خاندان قدرت باقی میمانند. هر چند ما به جزئیات تاریخ ساختار مذهبی پدرسالاری جلوتر خواهیم پرداخت تا دیگران در اشاعه و رشد این مبحث از زوایای مختلف ما را یاری دهند. اما اینکه عدەای هنوز بر طبل دیکتاتوری پرولتاریا و یا حکومت کارگری میکوبند چیزی جز همان تاریخ وحشتناک دیکتاتوری بر کارگران و جامعه انسانی نبوده است. این ها تنها برای رسیدن به آرزوهای جاەطلبانه خویش بر روی اشتباهات فاحش مارکس سرمایه گذاری کردەاند زیرا از دوست داشتن جنبەهای خوب مارکس اگر کسی بخواهد هنوز میتواند به درک جنبش شورایی نایل شود.
در ایران تقریبا بیشتر مردم تا حد زیادی به این واقعیات سلطه آگاهند و در برخورد اولیه به دلایل چندی احتمال تحقق آزادی واقعی را امکان ناپذیر یا دور از دسترس میدانند. دو طرز برداشت را بخصوص در زمان افت جوشش های اجتماعی میتوان رایج دید زیرا معمولا در لحظه انقلابات، مردم از ذهنیت باورهای بدبینی و انفعالی خود خارج میشوند. اول اینکه اکثر مردم می پندارند از ازل همیشه دولت ها بودەاند و اگر دولتی هم سرنگون شود باز همان عدەای که شیفته قدرتند خود حکومتی از نو برپا میکنند و چون قدرت انسان را فاسد میسازد این چرخش مدام تکرار شده و انسان های صادق و دلسوز همیشه قربانی میشوند. دوم اینکه انسان ذاتا خودخواه و منفعت جوست و اگر دولت مقتدر قانونمندی بر کار مردم مدیریت نداشته باشد دزدی، آدم کشی، فساد و هرج و مرج همه جا را میگیرد. پاسخ دوم را از اکثر روشنفکران حزبی، متخصص و تحصیل کردەها میشنویم چون آگاه و ناآگاه خود را شایسته تر و برتر از دیگران میدانند و گویی طبق یک فرایند ساختار نامرئی تقسیم قدرت، برای این برتری هزینه پرداختەاند در حالیکه زحمتکشان ساده دل که بقایشان به تجربه همیاری و همسایگی نزدیکتر بوده معمولا پاسخ اول را در نظر دارند. طبعا احزاب سیاسی چه لیبرالی و کمونیستی با ارزیابی از همین نوسانات نگاه درمانده و سحر شده مردم در چرایی منشا اصالت وجودی شان برای قدرت گیری خویش حساب باز میکنند بی آنکه پاسخ اول برایشان جذابیتی داشته باشد. ما این شانس را داریم که از دانش تجربی امروز خود گذر تاریخ زشت دیانت سلطه را بنگریم و این نمایش تاسف انگیز و احمقانۀ ساختار سلطه را در گنده نمایی غول آسا و مخوفش به سخره گیریم که به همین روشنی در طنین شعر و نوای گیتار جوانی آزاده تا چه اندازه ضد انسانی و پوشالی مینماید.
قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولتها / 2
م–ر 16 بهمن 1390
بخش اول / 2
ما جا بجایی دولت و دیکتاتوری را نمیخواهیم ما نفی سلطه را میخواهیم
انگیزه شیفتگان قدرت دولتی و دیکتاتوری همواره بر پایه این توجیه تاریخی سلطەگرایانه بنا شده که جامعه بدون مرجعییت و نظارت نخبگان رهبری امکان پذیر نیست. حتا در قرن بیست و یکم، ما شاهدیم که چگونه این ریاست مداران، عالی جنابان، مدیران، کارشناسان حکومتی، رجال سیاسی، ممتازین کشوری، حاکمین انحصارات، روئسای احزاب قدرتی ، هر گونه مخالفت، اعتراض و مطالبات آزادیخواهی شورایی را خطری بزرگ برای منافع حکومتی و اقتدار سیاسی تجاری خود میبینند. پس طبیعی ست که سلطەگران بدون داشتن ابزار و ساختار روانی و فیزیکی سلطه و سرکوب، لحظەای قادر نخواهند بود از فضا، امکانات و تمایلات سادیستی ( مقام پرستی، شهرت طلبی، ثروت اندوزی، زن ستیزی… ) به نفع اقتدار اقلیت سیاسی و قدرتی خودشان بهره برداری کنند. حال در ادامه بحث ما متوجه میشویم که چگونه اقلیتی از رجال حکومتی و سرمایەداران خودکامه تنها از طریق زنجیره اختاپوسی ساختار هیرارشی قدرت مدرن دولتی ، قادر میشوند چنین خشونت اکوزیستی، اقتصادی، جنسی، فرهنگی، نژادی…. را بر انسان و طبیعت زندگی تحمیل کنند.
نگاه کنیم به نهاد ها و وزراتخانەهای قدرت مدرن دولتی یا به اصطلاح خصوصی که قادرند یک فضای تنش آمیز، نفاق برانگیز و کنترل کننده را در سطوح مختلف فعالیت زندگی فردی و اجتماعی مردم ایجاد سازند و با این روش هر گونه زمینه سازی فضاهای متنوع ارتباطات مستقیم و تصمیم گیری آزاد شورایی فرودستان و آزاد اندیشان را مدام تخریب کرده و زیر سیطره خود نگه میدارند. دولت مستقیما نماینده مرکزی و رابط اصلی تمامی نهادها، شرکت ها و انحصارات زنجیرەای گسترده در کنترل و استثمارکردن جامعه است و به طور مداوم برای امنیت منافع رقابتی بازار سرمایه، یک مدیریت سلطەگری را بر تقسیم کار اجتماعی بردگی مدرن، برنامه ریزی و قانونگذاری میکند. این نظارت کنترل پلیسی چه بصورت عینی و ذهنی، آشکار و پنهان در ساختار کارکردی یک کمپانی یا کارخانه تنیده شده و به مانند یک نهاد کوچکتر دولتی عمل میکند و به این دلیل، ارتش و پلیس امنیتی چون شبح خفناکی در هیبت ساختاریش مستقیما حضور دارد. پس اساسا شبکه مخوف دیوانسالاری ساختار پلیسی دولت در تمامی اجزا درونی و بیرونی فضای خشن و مرعوب کننده سلسله مراتب تقسیم کار بردگی مزدی نهادینه شده است تا تشدید شتاب کار شقه شقه شده و از خود بیگانه، در خط تولید منافع سرمایەداران و رجال سیاسی پیش رود. به این معنا مکانیزم ضد انسانی مناسبات سلطۀ دولت، شیوه عمل کردی جنون آمیزش را در قانون هیرارشی حقوقی کار، طبقه بندی مشاغل و بقیه رتبه بندی های مزدی، جنسی و…. را بر پروسه کار بردگی سودآور تحمیل میکند.
مگر نقش وزارت آموزش و پرورش (سازمان مغزشویی ) بعنوان یکی دیگر از دست و پاهای دولت اختاپوسی دقیقا در خدمت همین عقلانیت ابزاری و سلسله مراتب رقابت برتری جویانه در ستایش الگوهای قدرتی و تبعیت از احکام کشوری مدرن (دولت–ملت) نیست که مدیرانش مدام تلاش میکنند غریزه همیاری و همفکری انسانی و شناخت انتقادی و سازندۀ کودکان ما را از ابتدا در هم شکنند و آنها را در جهت بازتولید مناسبات جنون آمیز مردسالاری، سلطه جویی و منفعت طلبی تربیت و بازسازی کنند؟ طبیعی ست که مردم به این راحتی پذیرای چنین خشونت کثیفی بر فرایند زندگی شان نیستند اما این موجودیت ساختار دولت است که با زور اسلحۀ اقتصادی، پلیسی، قضایی، رسانەای… و نهایتا با توسل به مجموعه این شبکۀ نظارت هرمی سلسله مراتب تقسیم کار سلطه منشانه، اهدافش را بر جامعه انسانی تحمیل میکند. ایجاد ایدئولوژی های رقابتی و دکان های تبلیغات سیاسی حزبی برای چهره سازی رهبران و ناجیان حکومتی صرفا دوهدف عمده را در نظر دارد، یکی فلج سازی و وابسته کردن مردم به طبقه هیرارشی رهبری و دیگری انحصاری کردن جایگاه مذاکره و دیپلماسی قدرتی و معاملات سودجویانه در بین رجال قدرتی است که حتا میتواند شکلی آنتاگونیسم و حذف گرایانه بخود گیرد. سراسر تاریخ بیانگر جنگ های رهبران برای هژمونی طلبی بوده است. در واقع سیاست تبلیغاتی همه آنها در توصیف برازندگی نخبگان، دبیران کل، رهبران، بزرگان و سرکمیسران آن هم با وعدەهای شیرین برابری، آزادی، دمکراسی برای آیندەای بهتر، صرفا یک الگو سازی دروغین و انحرافی ست یعنی یک تجارت سیاسی رسوا شده در جهت کسب هژمونی و چیرگی بر جنبش های متنوع اجتماعی و گمراه کردن آنها از مسیر سازندگی مناسبات همبستگی شورایی آزادشان میباشد. انسان ها روزمره به طور طبیعی به شخصیت های مبارز، دلسوز، مردمی، حقیقت جو و آزادمنش و محبوبشان در زندگی ارزش قائلند و مطمئنا هر کسی از خصوصیات شایسته دیگری استقبال و الگو برداری میکند اما این دیگر مضحک است که نتیجه قدردانی، بخواهد به حق خود شیفتگی رهبری و ریاستمداری او بر دیگران ختم شود این ها همه تئوری های وقیحانۀ کلاشی و نقض تمامی ویژیگی های آزادمنشی است نه تنها لیبرال ها بخصوص که احزاب سیاسی چپ با چنین شگرد جاەطلبانەای میخواهند دولت پسندی دروغین کارگران را دوباره در جامعه جا بیندازند. چطور هنوز عدەای تحت عنوان آزاد اندیشان و سوسیالیست های معاصر، حتا میتوانند فکرش را بکنند که یک حکومت خودکامه تک حزبی کمونیسم را دوباره در جهان امروز بر پا کنند؟ و اگر تک حزبی نیست پس باید پرسید دعوای شما با سوسیال و لیبرال دمکراسی در چیست؟ مگر آخرین شکل گیری یک دولت چپی بغیر از پیروزی دوباره انتخاباتی ارتگای جاەطلب از حزب ساندونیست در نیکاراگوئه است که تمام تار و پودش لیبرالیسم سرمایەداریست؟ ما هم مثل دیگران از افراد آزادیخواهی چون سولماز بهرنگ، پژمان رحیمی، فریبا امیرخیزی،مریم جزایری، مزدک چهرازی، ارژنگ نورایی، لیلا پرنیان، بهرام رحمانی، آذر درخشان و برخی دیگر که با نگاهی عمیق و انسانی به بررسی بحران های اجتماعی و نقد لیبرالیسم می پردازند، می آموزیم و یارانمان را تحسین و حمایت می کنیم. اما تا زمانیکه شما از چشم داشت قدرت سیاسی و هژمونی طلبی مینویسید و انسان ها را زیر سلطه سیاسی خود میخواهید ماهیتا فرقی با لیبرال ها نمیکنید و هنوز نمی خواهید چشمانتان را به آثار دردناک تاریخ فاشیسم کمونیسم دولتی باز کنید و در این غفلت و انکار، آگاه یا ناآگاه این فرصت را به لیبرال ها دادەاید که در زیر پرچم جامعه مدنی و حقوق بشر چهره جذاب تری از خود نشان دهند البته نه برای دوستداران جامعه شورایی بلکه در چشم جوانانی که در توهم به ساختار سلطه هستند و طبعا سلطه لیبرالیسم را به اختناق کمونیسم دولتی ترجیح میدهند این دیگر تناقض افکار خود شماست که چرا زندگی در فضای نیم بند آزادی مدنی غرب را به چین و روسیه ترجیح دادەاید.
ما به عنوان عاشقان جنبش شورایی با هویتی روشن از مبارزەامان هیچگونه ابایی در افشاکردن شیادان و کارشناسان سیاسی رسانەای و مبلغین قدرت طلبی در هر مدلی چون نوری زاده، نوشین احمدی، سازگارا، گنجی، علمداری، شیرین عبادی، نیره توحیدی، امیر احمدی، فرخ نگهدارها و غیره را نداریم که با بی شرمی کلکسیونی از احزاب چپ تودەای، اکثریت، ملی مذهبی، لیبرال، شاهی …. را دور خود جمع کرده تا نقشه حکومتگری آینده خودشان را علیه آزادی مناسبات شورایی ما طرح ریزی کنند. آنها نقشەهای سرکوب آزادی را هی دست به دست میگردانند تا شاید نقطه اجماعی در این دوران بحران زده سرمایەداری بیابند. ترس واقعی آن ها از فضای رادیکال و پربار آزادیخواهی جامعه ایران است که مجموعه مطالبات فرو خوردەاش حداقل به چندین دوره از تاریخ استبداد برمیگردد و اکنون توانایی چند انقلاب ناگهانی را در درون خود دارد. حال لیبرال ها با زیرکی ناشیانەای سعی میکنند از انزجار مردم از روس و چین به عنوان شرکای رژیم اسلامی به نفع سلطه غرب بهره برداری کنند و خواست تحولات انقلابی و بنیادی مردم را به تاریخ دیکتاتوری های کمونیستی نسبت دهند تا زمینه زد و بندهای لیبرالی آرام بخشی را برای سلطه جویی خود فراهم آورند. این دعوای همیشگی جناح های سیاسی قدرت بوده که در چهرەهای پوزیسیون وآپوزیسیون، رهبری تیم جناحی قدرت خود را به کرسی نشانند. عمامەای های لیبرال دیروز که ساختار جنایت دینی را بر سر مردم ریختند حالا دم از سرمایه پارلمان سکولار میزنند که البته اکثریتی از کمونیست های دولتی هم در آن میگنجند. گویی این احزابند که می پندارند مالک آزادی های نیم بند حقوقی مدنی، فرهنگی اجتماعی درغرب که چشم گیرتر مینماید، هستند و نه محصول عمری مبارزه جانسوز نسل های گذشته که همچنان برای تحقق رهایی از منجلاب سلطه به مبارزه ادامه میدهند. این مشکل و بحران اساسی احزاب مارکسیستی است که چنان در ادعاهای فخر فروشی خط قرمزهای دگم عقیدتی، تشکیلاتی و رهبری طلبی یکدیگر غوطه ورند که کنش و مضمون آزادی آن ها صرفا به وسیلەای برای رقابت در کسب قدرتی تباه کننده، تبدیل شده است بی آنکه قادر به درک انزوا و عقب افتادگی حقیقی ذهنی و مادی خویش از فوران جنبشهای رنگین پیش روی شان شده باشند. فرو رفتن در این وفاداری نوستالژیک به گذشتەای شکست خورده که چندین نسل جهانی از آن سپری شده و ابعاد نوینی از مبارزه کیفی کمونی را جاری ساخته، بیشتر بیان کهولت چپ های نسل اولی است که شاید بیداری سادەای دیگر برایشان نباشد مانند کسانیکه هنوز در افسوس گذشته مشروطه خواهی چمباتمه زدەاند. هویت جنبش شورایی چه ربطی به دیکتاتورهای کمونیستی و پارلمانی دارد که کسی بخواهد از افشا کردنشان طفره رود این دعوای بین دیکتاتورهاست که با تبلیغات روانی سعی میکنند جوانان را بین این دو مدل محوری از سلطه در نوسان قرار دهند. ما منکر این نیستیم که جنبش چپ ایران ناعادلانه از همه طرف قصابی شد و همان کسانی که بر روی کشتەهای عاشقان آزادی، سرمایەداری جهل و جنایت اسلامی را بر پا ساختند باز دوباره بخواهند در پس ویرانەهای فسادشان سخنگویان آزادی امروز باشند تا جنایات گذشته شان بدون دادخواهی در خاموشی رها شود. اما اتفاقا ما به آرزوهای آزادیخواهی نسل پیشین خود ارج می نهیم و از زاویه رشد آگاهی و دست آورد های جنبش های جهانی معاصر، دیگر نمیتوانیم از فرسودگی و نارسایی های ایدئولوژی تاریخی یاران گذشته بت بسازیم و بی مسئولیتی خویش را در پشت شهید پروری ابزاری از آن ها پنهان کنیم. میتوان فهمید که جنبش های ضد سلطه وسرمایەداری دوران معاصر به ناگهان از شکم عهد عتیق بیرون نیامدەاند بلکه از مشاهده و تجربه مادی تاریخ فاجعه آمیز سلطۀ احزاب و دول کمونیستی بورژوایی صد سال اخیر بوده که توانسته شکوفایی بدیل های رهایی بخش قابل قبول و ملموس تری را بیافریند. مارکس اگر زنده بود از دگماتیسم مذهبی یاران حزبی اش دیگر دیوانه شده بود. مرد فرهیختەای که با توجه به شرایط آن دوران و محدودیت های تجربی اش همواره از مشاهده عینی و حقیقی رویدادهای اجتماعی زمانەاش، ایدەهایش را پرورش میداد، هر چند با تمامی اشتباهاتش، اما آزادی و رفاه انسان را در محور اهدافش قرار داده بود و هرگز دستش به خون کسی آغشته نشد. اما برپایی ساختار دولت پلیسی کمونیستی روسیه در اکتبر 1917 زیر نظر تیم رهبری لنین یک جنایت آشکار علیه ابتدایی ترین آزادی های اجتماعی بشری بود که زمینه رخنۀ یک سلسله دیکتاتوری های تمام عیار را در دل جنبش های آزادی خواهی جهانی ایجاد کرد. کمونیسم بورژوایی دولتی تازه از راه رسیده، زیر نام مبارزه با سرمایەداری اساسا به تخریب شکل گیری شوراهای آزاد کارگران، کشاورزان، آزاد اندیشان … پرداخت و در عرصه ایدئولوژِی، تکنیک و مهارت سرکوب، یک شیوه رقابتی جدیدی از یورش سلطەگری سرمایەداری جهانی را با خود ابداع کرد که در نوع نفرتش در خفه کردن آزادی های انسانی بی سابقه بوده است چنانکه تداوم سیاست پلیسی اش در اکثر کشورها بخصوص دولت اسلامی به روشنی مشاهده میشود.
حال شما احزاب کمونیستی میتوانید در جدال قدرتی با لیبرال ها در تصاحب جنبش جهانی ضد سلطه خیالپردازی کنید. این درست همان تفاوت کلیدی و کیفی جنبشهای آزاد شورایی با احزاب قدرتی در قرن معاصر است زیرا مدافعین مبارزۀ ضد سلطه، دانش و تجربیات رهایی بخش با ارزش خود را صادقانه در جهت گسترش اندیشه دینامیک سازندگی مناسبات برابرانه کمونی به کار میگیرند تا بتوانند مبتکرترین ایدەها و تاکتیک های مرئی و نامرئی را در فضای هزار لایه جامعه بیافرینند و ریشەهای سلطه و سرمایه را از درون و بیرون بخشکانند. اتفاقا این جنبش شورایی شخصیتی بسیار زنانه و مادرانه دارد. چرا میگوییم مادرانه؟ زیرا هزارەهاست که فرمانروایان الهی سلطه و جنگ، عشق را قربانی کردەاند و تا همین قرن اخیر هنوز جوهره وجودی و عاشقی زنان در سیاه چال های مذهب و مرجعیت سلطه زندانی بود چرا که سلاطین پدرسالاری دولتی از عواطف، احساسات، آغوش گیری و توانایی زایش زندگی بخش زنان نفرت دارند و کودکان را تنها برای تولید نسلی مطیع و خودپرست در جهت منافع سلطه و جنگ میخواهند. بر پایه این واقعیت، جنبش ضد سلطه معاصر تنها در تجسم حضور حقیقی زنان می توانست متبلور شود.

پێویستە لە ژوورەوە بیت تا سەرنج بنێریت.