آنارشافمینیست – ردپای یک اتوپی
سیلکه لوشلدر
محتوای تئوریهای آنارشیستی آزادی زنان و هم مردان را ادعا میکند. ولی تجزیه و تحلیل تئوری کلاسیک آنارشیستی نشان میدهد که این به معنای در نظر گرفتن اتوماتیک یک دید و زاویه مخصوص زنانه نمیباشد. برعکس تئوریهای آنارشیستی قرن نوزدهم این توهم را دامن زدند که آزادی و رهایی زنان در پی (در چارچوب) آزادی خلق صورت می گیرد. نه برای باکونین و نه کروپتکین میسر بود که این ادعا را فرموله کرده و بطور مشخص طرح کنند، اگرچه پایههای تئوریک رهایی زنان در تئوریهای آنان موجودند.
آنها با تجزیه و تحلیل خانواده ی کوچک سلطه گر پدرسالار بعنوان هسته ی اصلی سرکوب زنان در تطابق کامل با تئوریهای فمینیستی قرار گرفتند، اما آنها نیزنتوانستند خارج از سیستمی که درش قرار گرفتند، رهایی زنان را در تمام سطوح تصور کنند. به همین دلیل نیز طرح های مشخص تئوریک آنان، کماکان در بند مناسبت سنتی جنسیتی بودند. مخصوصا تئوریهای کروپتکین در زمان خودش جوانه های بسیار مترقی داشت، اگرچه در نزد او نیز وابستگی زنان به تولید مثل و مسئولیت آنان در این رابطه وظیفه طبیعی زنان قلمداد میشد.
در تئوریهای باکونین اما ساختارهای تفکری پدرسالارانه به این شکل (مانند آنچه در بالا در مورد کروپتکین به آن اشاره شد) ثابت شدنی نیست. در جهان بینی باکونین زنان و مردان برابرند. اگرچه باکونین لزوم مبارزه برای حقوق زنان را در واقعیات اجتماعی ندیده گرفته( و حتی مخالف مطرح شدن مسأله زنان در عمل سیاسی میباشد) و اصولا در تئوری انقلابی باکونین پرداختن به مسأله زنان بطور مشخص و مخصوص جایی نداشت. بررسی های بالا این نظررا که در آنارشیسم سلطه جنسیتی نادیده گرفته شده است، را تائید میکند.
درواقع این مبارزه زنان آنارشیست بود (در تئوری و عمل) که دید و زاویه زنانه را در آنارشیسم توسعه داد.
این همه از خدمات زنانی مانند لوییزه میشل، اما گلدمن و یا زنان ماژور لیبرز بوده است. ( اگرچه آنان در میان آزادیخواهان زمان خود در جایگاه فمینیستی شان تنها بودند) اما آنان با زندگی خصوصی و همچنین تجزیه و تحلیل تئوری شان، آنارشیسم سابق را با محدودیتش و وجود ساختارهای پدرسالار خود روبرو کرده و اینچنین پایههای تکامل آنارشیسم را (آنارشا فمنیسم) را بوجود آوردند.
آنان با مخالفتشان که طرح خواستههای مخصوص زنان را از مجموعه تئوریهای چپ جدا کنند (آنها مسأله زنان را بخش جدایی ناپذیر از تئوریهای چپ میدانستند) راه خود را از زنان سیاسی فعال زمان خود جدا کردند. آنان به این شناخت رسیدن که جریانهای جدید داخل جنبش زنان با مطالبات رفرمیستی شان اگرچه به برابری زنان در ساختارهای موجود میرسند، اما برای رهایی نهایی زنان ارائه راه حل های بیشتری لازم است.
اینگونه بود که آنان راه حل هایی را در تطابق با تئوریهای فمینیستی به آنارشیسم ارائه دادند. آنان دو شرط را پیش فرض خود قرار میدهند: تغییر و تحول مشخص در موقعیت زندگی زنان توسط خود آنان و توسط عمل مستقیم و خود گردان زنان متحقق میشود، و همچنین تصور جامعه ای بدون سلطه و سلسله مراتب. سرکوب زنان جزئی از سرکوب عمومی تمامی انسانها میباشد و به همین دلیل نیز نمیتوان آن را بطور جداگان بررسی، تجزیه و تحلیل کرد.اینهمه از بررسی زندگی و مبارزه آنارشافمنیستها بر آمده است.
آنارشو فمینیستها تجزیه و تحلیل فمینیستی را با نظریات و «تئوری سلطه» چپ پیوند زدند. آنها اینگونه آنارشیسم را تکمیل تر کردند و بخش دیگری به آن افزودند، بخشی که تا کنون در تئوری و عمل تنها در حاشیه قرار گرفته و در حاشیه بررسی شده بود.
آنارشافمنیستها با ریشههای عمیقترشان در فمنیسم حتی فراتر از تصورات اماگلدمن و ماژور لیبرز نیز رفتند.
نظرات زیست محیطی، نظراتی که اکو فمینیستهای اجتماعی بر روی آن تأکید می کنند، بررسی و تجزیه تحلیل «ربط» تمامی ساختارهای سرکوب گرانه با هم، سنگ بنای دیگری را گذاشته است.
اکوفمنیسم در این جهانبینی ضروری است. چراکه رفتار مسئولانه با مواد خام طبیعی درواقع پایه ایست برای بقای بشریت برروی زمین.
آنارشیسم باکونین و کروپتکین قابلیت ساختن پایههای جهان بینی فمینیستی را دارا می باشد. درواقع یک تئوری فمینیستی در مناسبات سیاسی حتی بسیار لازم می باشد. مطالبات فمینیستی که خود را فقط محدود به برابری و اشتراک زنان در ساختارهای سرکوب گر سرمایه داری نمی کند، هدف خود را سرنگونی هر گونه سلطه قرار میدهد، آنچنان که آنارشیسم نیز آن را اینگونه مطرح میکند. پایههای آنارشا فمینیستی زمینهای را برای سرنگونی تمامیت سیستم سلطه بوجود میآورد .
آنارشافمنیسم تمرکز و هدفش(جهت اهدافش) اما باید بطرف فمینیسم و همچنین جنبش های آنارشیستی باشد. همانطور که فمینیستها مجبورند همواره آزمایش کنند، که تاچه حدی مطالبات بیان شده شان، زندگی واقعی و نیازها ی تمامی زنان را دربر می گیرد، جنبش آنارشیستی نیز بطور مداوم باید با این برخورد کند که خواسته ی آزادی و رهای زنان یکی از ضروریات (مشغله فکری اصلی) مداوم آنان است. و اینکه ادعای آنارشیسم در رابطه با خلاصی از شر ساختارهای مردسالارانه و مکانیزم های سلطه گرایی درونی شده و اینهمه نیز پیش شرطش تغییر اساسی در مردان است. در این رابطه گسترش تئوریهای آنارشیستی در رابطه با تجزیه و تحلیل سلطه جنسیتی غیر قابل صرف نظر می باشد.
لازمه آن اما قبول هم وزن و هم ارزش بودن فمنیسم و آنارشیسم و قبول این مهم میباشد. و هم اینکه این دو تئوریهایی هستند که همدیگر را کامل میکنند. فمینیسم نباید بعنوان بخش طبیعی آنارشیسم تعریف شود، چرا که این نظر میتواند آنارشیستها را از مسئولیت اعلام شده شان رها کرده (سلب مسئولیت کند) و همچنین این خطر این را نیز بدنبال دارد که سکسیم (تبعیض جنسیتی) دوباره بازتولید شود، با این ادعا که انقلاب اجتماعی بطور اتوماتیک وار این ستم را همانند دیگر تبعیض ها نهایتاً را نابود خواهد کرد.
توسعه فمینیستی آنارشیسم نباید در تئوری پایان یابد. عمل آنارشا فمینیستی ( در مقایسه با مسایل، گلدمن و ماژور لیبرز ) یک عمل آنارشیستی آنگونه که آنان تجربه کردهاند یکی از ضروریات تئوری انقلابی آنارشیستی می باشد. اگرچه رهایی زنان در گرو تجدید و از نو ساختن ساختارهای اجتماعی میباشد اما سلطه پدرسالار را تا زمان تغییرات بزرگ در جامعه نمی بایستی تحمل کرد و نمی بایست در انتظار انقلاب اجتماعی کلی و نهایی برای تغییر در وضع زنان ماند.
یک آنارشیسم هدفمند می بایست این تجزیه و تحلیل را در عمل خود نیز وارد کند. مبارزه چپ فمینیستی می بایست در سطوح مختلف جریان یابد. این مبارزه می بایست مردان را بعنوان بخشی از جامعه همانقدر درگیر کند که مناسبات زنان را. (مناسبات آتونوم و مستقل زنانه را) . همزمان می بایست این مبارزه چپ فمینیستی در واقعیت اجتماع جریان داشته باشد، همانقدر که در جهان بینی و اتوپی.
این مبارزه همچنین شامل حمله به تمامی ساختارهای جنسیتی و روانی مردسالاری میباشد که در حال حاضر بسیار مهم و واقعی هستند و به همین دلیل نیز آنارشا فیمینسم نقطه شروعی برای فمینیسم چپ و مستقل میباشد که در رابطه ی تئوری و عمل بطور مدوام در حال تکامل است.
این یک ترجمه آزاد است.
http://saranabavi.blogspot.com
منبع: Silke Lohschelder
Anarcha Femininsmus
Auf dem Spuren einer utopie
Sep. 2000
وێنە یاساخەكانی بەحرەین
وێنە یاساخەكانی بەحرەین
چەند كورتە فیلمێكی دۆكومێنتەری دەربارەی راستییە بێدەنگە لێكراوەكانی ڕاپەڕینی خەڵكی بەحرەین
بە زمانی ئینگلیزی
http://monde-arabe.arte.tv/en/
بە زمانی فەرەنسی
http://monde-arabe.arte.tv/
بە زمانی ئاڵمانی
http://monde-arabe.arte.tv/de/
الصور الممنوعە من البحرین
افلام المستندە حول الحقایق المستطرە للانتفاضە الشعب البھرین
باللغە انگلیزیە
http://monde-arabe.arte.tv/en/
باللغە فرنسیە
http://monde-arabe.arte.tv/
باللغە المانیە
http://monde-arabe.arte.tv/de/
عكسھای ممنوع شدە از بحرین
چند تا فیلمی مستند دربارەای حقیقتھای پردەپوش شدەای قیام مردم بحرین
بە زبان انگلیسی
http://monde-arabe.arte.tv/en/
بە زبان فرنسی
http://monde-arabe.arte.tv/
بە زبان آلمانی
http://monde-arabe.arte.tv/de/
سریاڵی تەلەفزیۆنی “زیندووەكان و مردووەكان”
فیلمی زنجیرەیی ” زیندووەكان و مردووەكان” بەسەرھاتی مانگرتنێكی كرێكارانی كارخانەی (kOs)لە شارۆچكەیەكی فەرەنسا دەگێڕێتەوە، كە كرێكاران لەبەرامبەر ھەڕەشەی داخستنی كارخانەكەدا لەلایەن خاوەنكارخانەوە، دەست بەسەر كارخانەكەدا دەگرن و ئیتر لێرەوە دوو بەرەی دژبەیەك (بەرەی خاوەنكار و دەوڵەت) ، بەرەی (كرێكاران) لە شەڕێكی كۆمەڵایەتی و ئابووریی و رامیارییدا بەرامبەر یەك دەوەستنەوە.
سەرچاوەی بەسەرھاتەتی زنجیرەی “زیندووەكان و مردووەكان” بۆ ڕۆمانی “Les vivants et les morts” كە نووسەر و فیلمسازی فەرەنسی Gérard Mordillat لە ساڵی ٢٠٠٥دا بڵاوی كردووەتەوە، دەگەڕێتەوە.
بۆ ھاوڕێیانێك كە لە زمانی فەرەنسی دەگەن، دەتوانن لەم بەستەرەدا تەواوی بەشەكانی ببینن
http://www.arte.tv/fr/Les-Vivants-et-les-Morts/6640182.html
ھەروەھا بۆ ھاوڕێیانێك كە زمانی ئاڵمانی تێدەگەن، دەتوانن لەم بەستەرەدا ھەموو بەشەكانی ببینین
http://www.arte.tv/de/Die-Liebenden-und-die-Toten/6640182.html
آنارشیسم
نویسنده : مصطفی رحیمی
منبع :مجله اطلاعات سیاسی ـ اقتصادی ، خرداد و تیر 1380 – شماره 165
شاید به جرأت بتوان گفت که هیچ مکتبی-جز لیبرالیسم-همچون آنارشیسم در ایران مورد سوء تعبیر و تهمت و ناسزا قرار نگرفته است.دولتها و مجلسیان آن را مترادف اغتشاش کامل دانستهاند و طرفه آن که برخی از اندیشمندان نیز با آنان همصدا شدهاند.در مارکسیسم این واژه متضمّن همین معنی است.در حالی که آنارشیسم در اصل نفی کنندهء هر گونه«قدرت»است و چون بسیاری از نویسندگان نیز،چه آشنا و چه غیر آشنا با سیاست، مخالف قدرتاند،از طرف مارکسیستها طرفدار بینظمی و آشوب قلمداد شدهاند؛چنان که سالها پیش در ایران جزوهای برای معرّفی ایبسن معروف منتشر شد با عنوان«ایبسن آشوب طلب»!در حالی که این هنرمند فقط با قدرت یافتن حکومت مخالف بوده است.بخشی از بار این گناه به دوش خود آنارشیستها هم هست زیرا متوجّه تناقضی بزرگ در کار خود نیستند:از طرفی خواهان«ساختن نظمی نو و خردپذیر براساس آزادی و همبستگی» هستند و از طرف دیگر مدیحه سرای«بزرگترین بنای عظیم بینظمی و بیسازمانی،در حدّ اعلای خود،فراسوی آن جهش غول آسای انقلابی».1 البتّه این نظر کسانی چون پرودن و یاکونین است که بهپیریزی طرح فلسفی آثارشیسم پرداختهاند، وگرنه بسیاری از شاعران فقط مخالف هر گونه وجود قدرتاند و بس.مثلا تولستوی جزء آثارشیستهاست ولی مطلقا با آشوب و انقلاب میانهای ندارد.
در واقع آنارشیستها در قلمرو آزادی افراط میکنند و پرودن و باکونین،افزون بر آن در تواناییهای انقلاب حدّی نمیشناسند و هر نوع دولت را شرّ مطلق میدانند که نظری افراطی است.
اصول واژهء یونانی آنارشیسم به معنای«بدون حاکم»است.2برخی از منتقدان،آنارشیسم را چنین تعریف کردهاند: یک نظام اندیشهء اجتماعی که هدفش ایجاد دگرگونیهای اساسی در ساختمان جامعه و بویژه جایگزین کردن حکومت اقتدارگر با یکی از اشکال تعاون غیر حکومتی میان افراد آزاد است.و همین نکته عنصر مشترکی است که همهء اشکال آنارشیسم را به هم میپیوندد.3
اشکال کار در آنجاست که بعضی از آنان این «دگرگونی اساسی»را فقط کار انقلابی ویرانگر میدانند و از آن بالاتر ویرانگری را«آفرینندگی» میشناسند.4دوم آن که به نظر اینان ایجاد هر گونه نظام«تعاونی»-حتّی برای ادارهء اشیاء-همان حکومت خواهد بود.مخصوصا که توجّه کنیم اگر در آیندهای بسیار دور،ارتش و پلیس و دادگستری به سبب اعتلای معجز اسای فرهنگ زائد تلقی شود و منحل گردد باز هم ادارهای برای تنظیم کار فرهنگ و بهداشت و نظایر آن لازم خواهد بود و نیز سازمانی برای گرفتن«عوارض»(نام دیگر مالیات) به منظور حلّ و فصل کارهای جامعه و همین عبارت خواهد بود از«تنظیم امور آدمیان»و چه کسی نمیداند که هر گاه سخن از تنظیم امور به میان آید، این کار،دست کم،مستلزم حدّاقل محدودیّت و «فشار»است و اعمال این محدودیّت یعنی حکومت بر آدمیان.
شاید همین معنی است که وودکاک آن را «عقب نشینی در امتداد خطوط ساده گردانی» مینامد.هانری آروون که کتابی ارزنده دربارهء این مکتب پرداخته،منابع آنارشیسم را دو مکتب میداند:مکتب اصالت فرد فرانسه و ایدئالیسم مطلق آلمان. بنا به عقاید مکتب اصالت فرد،بشر حقوقی جاویدان و از او جدایی ناپذیر دارد که مقدّم بر گونه سازمان سیاسی است.
به اعتقاد بنیادگذاران این مکتب،در آدمی دو غریزهء متضاد وجود دارد:غریزهء حبّ ذات که کار را به سودجویی میکشاند و غریزهء اجتماعی که لازمهاش غیر دوستی است.امّا سود جویی بر نوع دوستی چیره گردیده و در نتیجه به گفتهء هابز، انسان گرگ انسان شده است(علل این امر کاملا توضیح داده نمیشود).در نتیجه،بشر برای رفع این مشکل به تشکیل دولت اقدام کرده است. بنابر این رسالت دولت تأمین و حفظ آزادیهای فردی است.
این فلسفه مبانی دولت را درست تشخیص نمیدهد.دولت،اگرمانعی را بر سر راهش نباشد، نابود کنندهء آزادیهای فردی است نه حافظ آن.از این رو آنارشیسم به مبدأ بازمیگردد و دشمنی مطلق خود را با دولت اعلام میدارد. امّا ایدئالیسم آلمان که در آنارشیسم تأثیر بیشتری داشته،با هگل به اوج خود میرسد.هستهء اصلی اندیشهء هگل عبارت از این است که جهان عینی چیزی جز آفریدهء«روح»یا«ایده»نیست؛و عین و ذهن که جدا از هم به نظر میرسند سرانجام در درون«ایده»به وحدت میرسند.این ایدهء مطلق چیست؟چیزی است که در نتیجهء آگاهی یافتن تدریجی روحهای فانی تحقّق مییابد.ولی این نظر مورد قبول همهء شارحان فلسفهء هگل نیست. اینان ایدهء هگلی را چیزی برتر از تعالی روحهای فردی میدانند.
خود هگل میان این تعالی و«آنچه هست» نوعی موازنه ایجاد میکند ولی پس از مرگ او نزاع میان طرفداران«حضور شیئی در خود»و«استعلا و عروج شیئی از خود»آغاز میگردد که به سود جناح اوّل خاتمه مییابد.این ایدهء مطلق،نزد فویر باخ به مطلق شدن پرولتاریا،ولی در فلسفهء مارکس به مطلق شدن پرولتاریا،ولی در فلسفهء مارکس به مطلق انسان تبدیل میگردد که به سود جناح اوّل خاتمه مییابد.این ایدهء مطلق،نزد فویرباخ به مطلق انسان تبدیل میگردد و در فلسفهء مارکس به مطلق شدن پرولتاریا،ولی در فلسفی اشتیرنر-چنان که خواهیم دید-این امر مطلق به «من»اصیل و«یگانه»تغییر صورت میدهد؛سپس در فلسفهء پروردن و باکونین این«من یگانه»برضدّ همهء«ا خود بیگانگیها»به معارضه برمیخیزد. مهمترین عامل زا خود بیگانگیها از نظر این مکتب،دولت است که آنارشیسم را به خوبی نشان میدهد. کدام به راه درست میروند؟هیچ کدام،امّا اینقدر هست که«خطّی که هگل را به فویر باخ و سپس به اشتیرنر و بعد کونین میپیوندند نیست.حتّی به نظر میرسد که از نظر وفاداری به نظام(سیستم) باید تقدّم را از آنارشیسم دانست».سرانجام،هم مارکسیسم و هم آنارشیسم تحت تأثیر مسیحیّت هستند که این نکته را نشان خواهیم داد.
گادوین9(1836-1756)
گادوین تفکّر اجتماعی خود را از سال 1783 آغاز میکند.از این رو،وی هم تحت تأثیر فراوان فلسفهء قرن هیجدهم قرار دارد و برای خود جایگاهی والا-و گاه مبالغه آًّیز-قائل است،و هم پرورش یافتهء قرن نوزدهم است و با اثر پذیرفتن از شور و غلیان این قرن از نظری به آنارشیستها نزدیک میشود.وی پنج سالی کشیش بود و سپس متوجّه لزوم اصلاحات اجتماعی گردید.مشهوترین کتاب او«تحقیقاتی دربارهء عدالت سیاسی»نام دراد.طرفدرا«لیبرالیسمی بر اساس موازین مطلق خرد»است،با توجّه به این که وجود«هرگونه دولتی،هر چند بهترین دولت»را«شرّ مجسم» میداند.مخالف مالتوس است و به«پیشرفت نامحدود انسان»اعتماد دارد.گذشته از اعتقاد به خرد آدمی،ستایشگر مطلق علم است تا آنجا که مینویسد:«علم چه بسا راز جاودانگی را کشف کند».10
گاودین مانند بسیاری از اندیشمندان آزادی طلب پس از خود جامعه را پدیدهای میداند که«به طور طبیعی رشد مییابد و میتواند کاملا آزاد از قید حکومت عمل کند».11معتقد است که «حکومت،این ماشین بیرحمی که تنها علّت همیشگی شرارتهای آدمی است،و هرگونه گزند و شرارتی در ذاتش عجین است،با هیچ تدبیری نمیتوان علاجش کرد مگر با انهدام کاملش».12و با این دو اظهار نظر،راه بر آنارشیسم مطلق بعدی میگشاید.
او چندی متوجّه اهمیّت آموزش و پرورش میگردد و به پیروی از افلاطون و ارسطو «مدرسهای خصوصی»تأسیس میکند،البتّه برای همگان؛وچون برای اخلاق اهمیّت زیادی قائل است،مینویسد:«تمایلات اخلاقی و خصلت ما بستگی و پیوند بسیار زیاد و شاید کامل با آموزش دارد».13
امّا توجّه به این مطلب اساسی-اخلاق و آموزش-در هیاهوی چند سال بعد گم میشود و متأسفانه از دید سوسیالیستها نیز تا مدّتها پنهان میماند و شگفت آن که خود گاودین هم دیگر اهمیّت آموزش را پی نمیگیرد.با این همه،بر نیروی اندیشه تأکید دارد و شرارت را معلول تربیت ناقص میداند.در برابر«قرارداد اجتماعی»روسو جامعهای میخواهد متکّی به«قوانین اخلاقی»و چون با ورود به مسائل اجتماعی،مذهب را یکسره کنار میگذارد اخلاق پیشنهادی او فاقد جنبهء مذهبی و متکّی به«حقایق جاویدان»است.
در زمینهء تعدیل ثروت معتقد است که«پول اضافی باید میان نیازمندان تقسیم شود».امّا این کار مهم به عهدهء چه سازمانی است،چندان روشن نیست.چنان که گذشت،وی برای امر اخلاقی اهمیّت بسیار قائل است و این سخن والا که برای زمان ما نیز کاملا معتبر است از اوست: دگرگونیهای سیاسی مادام که از دگرگونی نگرشهای اخلاقی سر بر نیاورند،بیبرگ و بارخواهند بود.14
در کتاب عدالت سیاسی بر این نکته تأکید دارد.بنا به نوشتهء وودکاک: خوشبختی نوع بشر مطلوبترین موضوعی است که به عقیدهء گادوین باید در علم دنبال شود و از میان همهء اشکال خوشبختی،مقام والا را به خوشبختی معنوی و اخلاقی میدهد.15
و این نکته مهمّی است که بشر دو قرن از آن غافل میماند.این امر در فلسفهء کهن و مخصوصا در مشرق زمین سابقه دارد ولی در اروپا مدّتی دچار فراموشی میگردد.
گادوین فلسفهء اجتماعی خود را بر چهار اصل استوار میسازد: 1-برای تغییر منش افراد،هم باید محیط اجتماعی را بهبود بخشید و هم باید ذهن آنان را بیدار کرد؛
2-اگر بشر به حال خود رها شود به کشف خطاهای خود موفّق خواهد شد،امّا حکومت مانع این کار است.حکومت است که خود را جلو چشمهء جوشان حیات قرار میدهد و آن را از جریان یافتن باز میدارد؛
3-میان دولت و صاحبان سرمایه همدستی بر ضدّ فرد و آزادی او وجود دارد(وی یکی از نخستین کسانی است که به این پیوند اشاره میکند)؛
4-وضع سیاسی بشر همچون وضع اخلاقی او روی به پیشرفتی فزاینده دارد. از میان همهء پیروان مکتبهای آنارشیسم و مارکسیسم در آن دوران،گادوین تقریبا تنها متفکّری است که با دموکراسی سر آشتی دارد. مینویسد: دموکراسی به آدمی آگاهی از ارزش خویش را باز میگرداند.با از میان برداشتن اقتدار و تعدّی به او میآموزد که تنها به دستورهای خرد گوش کند.چنان دلگرمی و اطمینان به او میبخشد که با دیگران مانند همنوع خویش رفتار کند،و ا را بر آن میدارد که مردم را نه به عنوان دشمنان خود بلکه مانند برادرانی که شایستهء یاری کردناند،ببیند.16
در سخنی که به دنبال میآید گادوین در مقابل افلاطون و مارکس پس از خود جبهه میگیرد.نه تقسیم مردمان به حکیم و غیر حکیم درست است و نه به بورژوا و پرولتر.حقّ حاکمیّت نه از آن حکیمان است و نه از آن پرولتاریا: چرا آدمها را به دو طبقه تقسیم کنیم که یکی از آنها به جای همه و برای همه بیندیشد و خرد را به کار گیرد،و آن دیگری استدلالها و نتیجهگیریهای برتران را چشم بسته بپذیرد؟ این تمایز،اندیشه در ماهیّت امور ندارد.17
امّا این سخن درست مانع از آن نیست که دربارهء حکومت ثروتمندان داوری درستی داشته باشد: «ثروت متراکم»( سرمایهداری)دشمن غنای کیفی زندگی است.این نظام با تداوم نابرابری اقتصادیاش،نیروهای فکری را لگدکوب میسازد،بارقههای نبوغ را خاموش میکند و تودههای عظیم بشری را در منجلاب دلمشغولیهای حقیر فرو میبرد.18
و این سخنی است که اعتبارش هنوز هم محفوظ است.وی به قناعت و زدودن تجمّل، عقیدهای راسخ دارد و آن را از کارهای اساسی بشر میداند،ولی در این راه چنان تند میرود که میگوید اگر قانع باشیم،روزی نیم ساعت کار برای کفاف معاشمان بس است.
وی،برعکس آنارشیستهای بعدی،به سازمانهای تعاونی بیاعتقاد است.چنان که گفتیم نسبت به خرد بسیار خوشبین است تا آنجا که اعتقاد دارد پیشرفت خرد سدّ راه سود طلبی و حتّی مانع میل جنسی خواهد شد.19
معلوم نیست بر اثر کدام نامساعدی بخت، عقاید این متفکّر در سایر نامآوران قرن نوزدهم تأثیری نمیبخشد؛حتّی پرودن و باکونین ظاهرا از او فقط نامی شنیدهاند.دیگران حتّی از او نامی هم نمیبرند،در حالی که حرفهای حساب او دربارهء اخلاق،دموکراسی و اهمیّت آموزش، فراموش ناشدنی است
اشتیرنر20(1856-1806)
اشتیرنر نیم قرنی پس از گادوین به جهان میآید.وی روزنامهنگاری است از مردم آلمان که در سال 1845 کتابی مینویسد به نام«یگانه و دارایی او».در این اثر ظهور مکتبی براساس اصالت فرد همراه با آنارشیسم را اعلام میدارد که هدفش کسب آزادی مطلق است.مینویسد: «هیچ چیز برتبر از من( فرد)وجود ندارد…من جنگ با انواع دولتها را،هر قدر هم که دموکراتیک باشند،اعلام میدارم».21و«باید گریبان خود را از چنگ هر چه مقدّس است رها کرد»و«ما،در زندگی با دو چیز سر و کار داریم:دولت و من.این دو دشمن هماند».بدین گونه،اشتیرنر در عصری که ضدّیت با فرد آغاز شده،حکومت مطلق فرد را اعلام میدارد،با افراطی شگفت انگیز و انکار هر گونه مرزی برای آن: «خدا،وجدان،وظیفه،قانون…اینها دروغهایی هستند که مغز و دل ما را انباشتهاند…از نوجوانان سخن میگویند؟بزرگترین دشمنان کشیشها هستند و پدر مادرها…مردم یعنی مرگ،سلام بر من….خوشبختی ملّت، بدبختی من است….اگر چیزی برای من درست است،به حقیقت درست است. ممکن است در نظر دیگران درست نباشد، این مشکل آنهاست .نه من،بگو از خود دفاع کنند.»22
میبینیم که مبالغه جایی برای استدلال منطقی باقی نمیگذارد.از همه چیز گذشته،معلوم نیست چرا خوشبختی دیگران بدبختی«من»است. نویسندهء زندگی نامهء او مینویسد که وی «آنارشیستی بود،حریص آتش و خون»،ولی به عدم تعادل روانی او اشاره نمیکند.23مدتی با مارکس رفت و آمد داشت و مدّاح فرد بود. مینویسد:«در این موجود یگانه( «من)دقیقتر بنگریم.مبارزه با دولت به دست قدرت من،مبارزه با جامعه به دست تجارتم و مبارزه با اومانیسم به دست لذّت شخصیام».24
تنها سخنی که دربارهء مسائل اجتماعی دارد این است که«باید مجامع غیرانتفاعی را جانشین شرکتهای انتفاعی کرد.این یگانه چاره است،زیرا شرکت انتفاعی ترا مصرف میکند،در صورتی که تو مجامع غیر انتفاعی را مصرف میکنی».25ولی باز هم به«من»باز میگردد: گفتم:من،نه منی در کنار منهای دیگر، بلکه منی مستقل،منی«یگانه»،منی که از تمام پیش فرضها عاری است.و مهمتر از آن:منی خود بنیاد،و«هر چیز بیرون از فرد، حتّی انسان کلّی مطرود است».26
وودکاک خطوط اصلی اندیشهء اشتیرنر را با نقل سطور زیر از نوشتههای او روشنتر میسازد: ما دو تا،دولت و من دشمنان همدیگریم. من علاقهای به رفاه این«جامعهء بشری» ندارم.من هیچ چیز را فدای این جامعه نمیکنم.فقط از آن بهره میبرم.امّا برای آن که توانایی بهرهبرداری کامل از جامعه را داشته باشم باید آن را به دارایی و مخلوق خود تبدیل کنم(اشاره به نام کتاب معروفش:«یگانه و دارایی او»).یعنی باید آن را از بین ببرم و به جای آن اتّحادیهء خود بینادی تشکیل بدهم.27
با آن قلمرویی که گرد«من»تشکیل میدهد، و با آن بیاعتنایی به جامعه،معلوم نیست این اتّحادیه چگونه و با چه شرایطی تشکیل میگردد؟ این مشکل در اندیشهء دیگر آنارشیستها هم هست. و باز نقل قولی از او،مشترک با اندیشهء دیگر نامداران این مکتب: از نظر حکومت،لازم است که هیچ کس ارادهء فردی نداشته باشد.اگر هم کسی چنین ارادهای داشته باشد،حکومت مجبور است او را کنار بگذارد،محصورش کند یا نابودش سازد.اگر همهء مردم ارادهء فردی داشتند حکومت را از بین میبردند.بدون رابطهء اربابی و بردگی وجود حکومت قابل تصوّر نیست….ارادهء خودی در درون من، ویران کنندهء حکومت است.و به همین دلیل حکومت بر آن رنگ«خود رأیی» میزند…بین حکومت و من«صلح جاودانی»ناممکن است.28
اشتیرنر از همهء اهمیّتی که نثار فرد میکند چیزی نصیب خودش نمیشود:در پنجاه سالگی در عین تیره بختی جان میسپارد.افکار اشتیرنر، با وجود همهء جنبههای خرد گریزش،در اندیشهء سیاسی قرن نوزدهم و قرن بیستم اثری گسترده به جا میگذارد:همهء آنارشیستها با دولت دشمنی دور از منطقی دارند.دشمنی با«هر چه مقدّس است»ادامه مییابد و جزم گرایی بر جای میماند. دشمنی با دولت«هر چند دموکراتیک»به کمونیسم(و نه مارکسیسم)سرایت میکند.به کمونیسم(و نه مارکسیسم)سرایت میکند.به همین دلیل کمینترن هنگامی که فاشیسم در دو قدمی پیروزی قطعی است،آن را به چیزی نمیگیرد و اعلام میدارد:«ما وقت خود را بر سر تفاوت فاشیسم با سوسیال دموکراسی تلف نمیکنیم».شوروی استالین یک گام بلندتر در این راه برمیدارد:طلاهای طلب ایران را به مصدّق نمیدهد ولی به زاهدی میدهد.و حزب توده مصدّق«این کفتار پیر»را از هر مرتجع ونوکر سر سپردهء امپریالیستی،خطرناکتر میخواند
مارکس جامعهء آرمانی را بیخانواده توصیف میکند.استالین«من یگانه»را در وجود خود متبلور می یند و سرمستانه میگوید:«ما کمونیستها از سرشت ویژهایم».«هر چیز که برای کمونیست درست است باید برای دیگران هم درست باشد».هر کس با من نیست بر من است.
«من یگانه و دارایی او»(به معنی جامعه در خدمت فرد)در کمونیسم(و نه مارکسیسم)تبدیل میشود به فرد در خدمت دولت.خردگریزی به این آسانیها دست از سر بشر بر نمیدارد.
پرودن29(1865-1809)
پرودن سه سال پس از اشتیرنر به جهان میآید و 53 سال بعد از گادوین،ولی نه از این اثر میپذیرد نه از آن.پرودن نیز مدّتها انقلابی است.منتها به شیوهء خود:«انقلاب اجتماعی اگر از راه انقلاب سیاسی انجام گیرد،به مخاطره جدّی میافتد».بنابراین «جنبش سوسیالیستی با نبرد کارگاه آغاز خواهد شد».وی امیدوار است که این انقلاب«همراه با خشونت»نباشد،امّا در چگونگی آن توضیح کافی نمیدهد.منظورش از«تشکیل مجامع پیشرفته» مبهم است.
در حدود سال 1844 در پاریس محفل بینظیری تشکیل میشود از پرودن و مارکس و هرتسن:یکی عاشق آزادی و عدالت،دومی عاشق عدالت و انقلاب و سومی شیفتهء ادبیّات.از جزئیّات مذاکرات این جمع کم نظیر اطّلاع درستی در دست نیست،امّا دوام نسبی آن از سودمند بودنش حکایت میکند.پرودن معتقد است که باید مارکس و هگلیهای چپ را جدّی گرفت. مارکس نیز میخواهد دیگران را به راه خود هدایت کند و بالاتر از آن معتقد به همکاری با پرودن است و حتّی پس از تبعید خود به بلژیک نامهای به پرودن مینویسد و او را به«مبادلهء اندیشه»میخواند.پاسخ پرودن-که بهتر از هر کس مارکس را شناخته- شهرت جهانی دارد و بسیاری از نقل کنندگان،آن را گفتهای«پیامبر گونه»توصیف کردهاند.پرودن مینویسد که گرچه افکارش«جا افتاده است»امّا میخواهد«صورت انتقادی و تردیدآمیز» اندیشهاش حفظ شود(و این نکتهای است مهم). سپس به جان کلام میرسد: اگر شما خواسته باشید،من هم مایلم با هم همکاری کنیم.من از صمیم قلب،اندیشهء شما را دربارهء روشن شدن عقایدمان تحسین میکنم.بگذارید دربارهء بردباری خردمندانه و آیندهنگرمان به دنیا سرمشقی بدهیم.امّا، برای رضای خدا،اجازه ندهیم که از این نظر که در رأس جنبشی هستیم،از خود رهبران نابردبار دیگری بسازیم.اجازه ندهید از خود پیشوایان مذهب جدیدی بسازیم،حتّی اگر این مذهب،مذهب منطق باشد،یعنی همان
مذهب خرد.بگذارید گرد هم آییم و به همهء اعتراضها پروبال بدهیم.بگذارید همهء انحصار طلبیها و همهء راز ورزیها را نشانه بگیریم.بگذارید هیچ گاه پرسش را تمام شده تلّقی نکنیم.و هنگامی که واپسین بحث و جدلمان را به کار گرفتهایم، دوباره آغاز کنیم،این بار،اگر لازم باشد،با سخن پردازی و ظنز.با این شرایط من حاضرم شادمانه در انجمن شما وارد شوم و گرنه،نه.30
در آن قرن در میان اندیشمندانی که از محرومان طرفداری میکنند تنها اوست که از جامعهء محرومان برخاسته است.به همین دلیل تحصیلات مقدّماتی مدرسهای ندارد و اندیشمندی است به تمام معنی خود آموخته.شاید به علّت نداشتن تحصیلات منظّم از افکار گادوین پاک بیاطّلاع میماند زیرا هنگامی که در نه سالگی باید انگلیسی بیاموزد.مشغول گاوچرانی است.با ساختن هر گونه نظامی در جهان اندیشه مخالفت میورزد.چنان به آزادی ایمان دارد که حتّی از «همبستگی»میترسد.امّا میخواهد میان فردگرایی و مسلک اجتماعی تلیقی به وجود آورد و این اصولا امری است مطلوب.امّا میخواهد میان فرد گرایی و مسلک اجتماعی تلفیقی به وجود آورد و این اصولا امری است مطلوب.امّا پروردن همیشه بر حق نیست گذشته از اندیشمندی،صاحب نثری است استوار که تحسین بودلر و فلوبر و هوگو را برمیانگیزد.بیش از هر چیز شیفتهء عدالت است.از این رو کتابی مینویسد دربارهء مالکیّت و نتیجه میگیرد که«مالکیّت یعنی دزدی»؛جملهای که تمام عمر،به گفتهء منتقدی،در تعهّد آن میماند. امّا این سخن گویای تمام حقیقت نیست،و رنگ احساسات دارد.مینویسد:«مالکان!از خود دفاع کنید».البتّه با کمونیسم الفتی ندارد،زیرا معتقدچ است:«کمونیسم از درک این که انسان گرچه موجودی اجتماعی است و در جستجوی برابری، ولی به استقلال(فردی)نیز عشق میورزد،عاجز است».در جستجوی ریشهء مالکیّت نکتهء بدیعی میآورد:
مالکیّت در واقع از اشتیاق آدمی برای رهایی از قید بردگی کمونیسم سر برآورده که شکل ابتدایی سازمان است.امّا مالکیّت به نوبهء خود تا حدّ افراط پیش میرود و برابری را… نقض میکند و از کسب قدرت به دست اقلیّت ممتاز حمایت میکند.به سخن دیگر، مالکیّت به اقتدار غیر عادلانه منجر میشود، مالکیّت به اقتدار غیر عادلانه منجر میشود، و این ما را به مسئلهء اقتدار مشروع راهبر میگردد،اگر چنین چیزی وجود داشته باشد.31
سخنی است داهیانه و کشفی بزرگ:برای تعدیل مالکیّت باید به دنبال استقرار قدرت مشروع رفت.مدّتهاست که حان لاک انگلیسی و روسو و مونتسکیوی فرانسوی برای طرح ریزی چنین حکومتی میکوشند،امّا پرودن اینها را نمیبیند،یا نمیخواهد ببیند و،دریغا،این مصیبت دامان مارکس و تمام سوسیالیستهای اقتدار طلب را میگیرد.پرودن مینویسد:«اگر[اقتدار مشروع] وجود داشته باشد»و استخوانبندی این بنا روبروی ماست.بشر همیشه همه چیز را نمی یند،و اوّل بار عاشقان.
پرودن پس از این طعنهها و گوشهزدنها،به طرح مطلبی میپردازد که برای مارکس اساسی است و برای پرودن خطایی که خودش نیز زمانی در آن سهیم بوده: دربارهء پیشنهاد شما،حاکی از«لحظهء عمل»، نکاتی است که باید بیان کنم.شاید شما این عقیده را حفظ کرده باشید که در حال حاضر اجرای هر گونه اصلاحی بدون«ضربهء قوی» ممکن نیست؛آنچه سابقا انقلاب نامیده میشد….امّا تازهترین بررسیهای من مرا به ترک کامل این عقیده واداشته است؛ عقیدهای،که خود مدّتها در آن سهیم بودهام و درکش میکنم و معذورش میدارم[ولی]با کمال اشتیاق دربارهاش بحث میکنم.من معتقدم که ما برای توفیق در کار خود نیازی بدان نداریم.پس نباید عمل انقلاب را بعنوان وسیلهای برای اصلاحات اجتماعی مطرح کنیم.زیرا این دستاویز،چیزی است ساختگی و غیر واقعی و معنای سادهاش روی کردن به قدرت است و به پیشواز خودکامگی رفتن.و این یعنی تناقض.32
سپس پرودن مینویسد که چارهء کار نه عمل انقلابی که«عمل اقتصادی»است.واضح است که مارکس هم مخالف عمل اقتصادی نبوده منتها عمل انقلابی را شرط شروع انقلاب اقتصادی میدانسته است و باز مسلّم است که طرح اقتصادی پرودن هیچ گونه کارآیی نداشته است.امّا یک نکتهء دیگر نیز مسلّم است:این نامه طرح کاملی است برای گفتگو دربارهء«بردباری»-و روا داری-سیاسی؛ دربارهء این که مسلک مارکس«مذهب»هست یا نیست؛دربارهء«پروبال دادن به اعتراضها»که همان گفت و شنود باشند؛دربارهء زیانهای انحصار طلبی؛ دربارهء این که«هیچ پرسشی،تمام شده نیست»؛و مهمتر از همه بحثی سازنده دربارهء چند و چون انقلاب(کاری که عملی نشد جز پس از وقوع چند انقلاب خونین،هنگامی که نه از مارکس نشان بود و نه از پرودن).
متأسّفانه مارکس،که البتّه اشارهها و طعنهها را به خوبی«گرفته»و لزوم انقلاب را مسلّمتر از آن میدانسته که دربارهاش بحث کند و پرودن را صالح برای ورود به مسائل اقتصادی نمیدانسته است،به این نامهء تاریخی پاسخی نمیدهد سهل است،سال بعد که پرودن کتاب«فلسفهء فقر»را مینویسد، مارکس در مقام ردّ و نفی آن کتابی را مینویسد به نام «فقر فلسفه»که صرف نام کتاب برای بیان روح مطالبش کافی است.این رفتار را بیشتر منتقدان بیطرف غیر منصفانه خواندهاند و وودکاک آن را «ساختگی،غیر واقعی،همراه با رشته ناسزا که نشان درماندگی کامل از درک اصالت و ابتکار و انعطافپذیری اندیشهء پرودن است»میداند.33
در هر حال«مبادلهء اندیشه»و همکاری آنارشیسم و کمونیسم در همین جا خاتمه مییابد(و تجدید نمیشود مگر با رویداد شگفتانگیز جنبش دانشجویان فرانسه در 1968).
پرودن در مطالعات خود دربارهء اقتصاد و سرمایهداری به نکتهء بسیار مهمّی میرسد که به اعبتار صلاحیّت کسانی چون وودکاک در اینجا میآورم.پرودن میگوید:«تضّاد اقتصاد را نمیتوان از بین برد»(چون ظاهرا در آن زمان اصطلاح کاپیتالیسم(سرمایهداری)باب نبوده، میگوید«تضادّ اقتصاد»امّا«ممکن است این تضادها را به حدّ تعادل و موازنهء پویا رساند».امروز نیز دانشمندان اقتصاد جز این نمیگویند.البتّه پیشنهاد پرودن که بخشی از آن«تعاون»است کارآیی چندان ندارد.«انحلال دولت»،ناممکن است و«تعدیل ثروت»پابرجا.
شعار دیگر پرودن که«رهایی کارگران فقط باید به دست خود کارگران صورت گیرد»،عینا به نوشتههای مارکس منتقل میگردد ولی لنین این شعار را کنار میگذارد.
اندیشههای پرودن را شاید بتوان چنین خلاصه کرد: انقلاب محصول طبیعی ستم است امّا مطلوب نیست.تاریخ را باید در هیئت اجتماعی خود نگریست.جامعه را باید سازمانی تازه داد.هدف اصلی،عدالت است که در برابری تجلّی میکند. وسیلهء نیل به این هدف از نظر اقتصادی،ایجاد نظامی مبتنی بر کمکهای متقابل است و محو نظام سرمایهداری با تأسیس«بانک مبادله»و«بانک ملّت» که در آنها سودی که به پول تعلّق میگیرد باید حذف شود(این را آمودو البتّه شکست خورد).
«مالکیّت باید به همه تعلّق گیرد(نکتهای که در قرن بیست و یکم-با در نظر گرفتن جهان سوم-باید مورد توجّه جدّی باشد).در این راه دشمن سن سیمون و فوریه است و سخنان این دو را«بزرگترین تحمیق عصر ما»میداند.
«واحدهای بزرگ تولیدات صنعتی باید به مجمع کارگرانی که آزادنه گردهم آمدهاند تبدیل شود؛مجمعی که نه تعاونی است،نه به صورت کارگاههای ملّی….باید طبقهء بورژوا پرولتاریا در طبقهء متوسّط مستحیل شوند…»34دریغ از راه دور…
در اواخر عمر از اقتصاد سر میخورد و متوجّه سیاست و مسائل اجتماعی میگردد.توجهّش به «حکومت فدرال»است.در عدالت معبود او چیزی متعالی وجود دارد.نکتهء شنیدنی در این باب آن که چون جامعه را به حق درگیر تضّاد دائم میداند و نیز معتقد است که نمیتوان عدالت را به زور برقرار کرد،به این نتیجه میرسد که باید در جامعه میان عوامل متضاد،تعادلی ایجاد کرد که آثار زیانبار هر یک در پرتو تأثیر عنصر متقابل خنثی شود.این تعادل جانشین همنهاد هگلی خواهد شد و آزادی جانشین اجبار.
توجّه به ایجاد تعادل،در دورانی که هر چیز یا باید کمال خود برسد یا نابود شود،از قدرت اندیشه حکایت دارد.پرودن دربارهء جمع فردگرایی و سوسیالیسم نیز سخنی ماندنی دارد: اصالت فرد،واقعیّت نخستین بشریّت است و اصالت«اجتماع»مکمّل آن.برخی میگویند که انسان ارزشی ندارد جز آنچه اجتماع بدو میدهد.اینان میخواهند فرد را در جمع مستحیل کنند.این نظام کمونیستی است:سقوط شخصیّت آدمی به نام طرفداری از جامعه.این یعنی جباریّت، جباریّتی رازآلود و بینام.این نشد جامعه. اگر شخص آدمی از قدرتها و امتیازات خود خلع شود،جامعه از اصلی که زندهاش میدارد محروم خواهد شد.36
سخنی است هشدار دهنده و بلند.امّا گوشی که نمیخواهد بشنود،کراست.این حقیقت هم معتبر است که انتقاد،آسان است و ساختن دشوار.
پرودن که سخت کوش و«خستگی ناپذیر»بود، چندبار به زندان افتاد؛مدّتی به اقتصاد عملی پرداخت و نومید شد و سرانجام در 56 سالگی از فرط خستگی(و شاید نومیدی)درگذشت.
باکونین37(1876-1814)
باکونین روسی است و طبعا پارهای از خصوصیّات این ملّت را در خود دارد:رنگی از خشونت که به رشد و گسترشش میکوشد؛از اشراف است و افسر ارتش؛شورشی است و توطئهگر و شگفتتر از همه ستایشگر ویرانگری.از این رو،وودکاک فصلی را که در کتاب خود به او اختصاص داده زیر عنوان«شور ویرانگری»آورده است که شناسانندهء اوست. صاحبنظری است که«قلم ندارد»و حتّی یک کتاب کامل نیز او خود به جا نگذاشته است.تنها میتواند مقاله بنویسد.
امّا تا بخواهید حرّاف و خوش سخن ا ست و بسا شبها که تا صبح حرف زاده است.بیشتر اهل عمل است تا نظر،و از همین رو پایش به«بینالملل»اوّل کشیده میشود؛جایی که با مارکس سخت درگیر میگردد و با کوشش مداوم بانی کمونیسم و«پرونده سازیهایش»(به گفتهء وودکاک)از آن مجمع اخراج میشود.شباهتهایی که این دور را بدین مجمع کشاند چنین است: هر دو از چشمهء تند و سرکش فلسفهء هگل فراوان نوشیده بودند،و این سرمستی تا پایان عمر با آنان بود.هر دو طبعا خودکامه بودند و دوستدار انقلاب.هر دو به رغم خطاهایشان، با خلوص تمام سر سپردهء آزاد ساختن ستمدیدگان و تهیدستان بودند.38
امّا وجود اختلافشان بیشتر بود،نخست تفاوت منش: با کونین بسیار بلند نظر بود و دارای فکری باز و مارکس که مردی خودبین،کینهتوز و بطور تحمّل ناپذیری ملانقطی بود،از این دو صفت بهرهای نداشت.با کونین ترکیبی بود از انسان اشرافی و نامتعارف-که راحتی و آسانگیری سلوکش او را به گذشتن از همهء موانع طبقاتی قادر میساخت-د رحالی که مارکس بورژوای ناپیراستهای بود که بود،یعنی ناتوان از برقرار کردن تماس و رابطهء اصیل شخصی با نمونههای واقعی پرولتاریایی که امید داشت آنان را به کیش خود درآورد.بیتردید با کونین بعنوان یک انسان بیشتر سزاوار ستایش بود تا مارکس.جذابیّت شخصیّت و قدرت بینش شهودیاش اغلب به او،نسبت به مارکس برتری میبخشید…ولی در یادگیری و توانایی فکری،مارکس برتر از او بود.39
امّا اختلاف عقیده که بیانگر اصول اندیشهء هر دو نفر است: مارکس اقتدارگرا بود و با کونین آزادی طلب؛ مارکس طرفدار تمرکز بود و با کونین طرفدار نظام فدرال؛مارکس از عمل سیاسی کارگران جانبداری میکرد و برای به دست گرفتن قدرت دولتی طرح و نقشه میریخت، امّا با کونین مخالف عمل سیاسی بود و به دنبال از میان بردن دولت؛مارکس از کاری که ما امروز ملّی کردن وسایل تولید مینامیم طرفداری میکرد و با کونین از نظارت کارگران بر امر تولید
«نظارت کارگران بر تولید»پیشنهاد بکری است که ا مروز به صورت«نظارت جامعهء دموکرات بر تولید»تجید حیات کرده است.
امّا باکونین بسیار پیش از مارکس طرفدار توطئه و اسباب چینی بود.اتفّاقا با هموطن خود نچائف( NETCHAIEFF )آشنا و سپس دوست شد که در این کار هیچ مرزی نمیشناخت و حتّی یکی از پیروان خود را بر اثر بدگمانی بیاساس خفه کرد. وی نیهیلیستی کامل عیار و ویرانگری پرشورتر از باکونین بود.در«دکترین»او هر گونه آدمکشی، دزدی و راهزنی توجیه میشد.به آسانی میتوان لقب«شریر تبهکار»را که نویسندگان شرح حالش به او دادهاند،پذیرفت.او را با حشیش زدگان پیرو حسن صبّاح مقایسه کردهاند.
تأثیر این موجود با باکونین زیاد بود.دربارهء «دوستی»آنان مطالبی نیز گفتهاند که بماند.نچایف در تکوین اندیشهء لنین نیز مؤثّر بود که در کتاب مارکس و سایههایش بدان پرداختهام.
وجه مشابهت دیگری نیز میان مارکس و باکونین وجود داشت.این دو هیچ یک«عقل معاش» نداشتند یا بهتر بگوییم چنان در عشق کار خود غوطهور بودند که جایی برای«نان درآوردن» نمیماند.اگر انگلس پولدار نبود مارکس حتّی قادر به نوشتن نبود«چند بار از سوز سرمای لندن که مانع کارکردنش میشود مینالد»و با کونین ماجراجو برای سیر کردن«شکم پیچ پیچ»دست به هر کاری میزند که خندهدارتر از همه بستن قراردادی با یک ناشر روسی برای ترجمهء کتاب سرمایه مارکس است!امّا به نوشتهء برخی از نویسندگان شرح حالش«نثر غلنبهء»مارکس ازو را از این کار باز میدارد(بعضی نیز نثر این کتاب را بعنوان«ادبی بودن»ستودهاند).پس دست به دامان نچایف میزند که برای فسخ قرارداد فکری بکند.امّا نچایف که پول همهء آشنایان را بالا کشیده است،با چمدان اسنادی که از باکونین دزدیده،راه فرار در پیش میگیرد.
با کونین عمری در ستایش پرولتاریا و انقلاب مقاله نوشت ولی چون در اواخر عمر متوجّه شد که پرولتاریا انقلابی نیست دچار نومیدی جانکاهی شد و چخون به چیز دیگری ایمان و علاقه نداشت در نیهیلیسمی تلخ جان داد.
با این همه در احوال و اندیشهء باکونین تناقضی نمایان وجود دارد.این بدان معنی است که در فکر این«شورشی»ماجرا طلب و حادثه آفرین، پرشورترین ستایش را از آزادی میتوان دید که شمّهای از آن را،همراه با فشردهء دیگر گفتارهایش، میآوریم: در ستایش انقلاب چنین است کوشش آدمی:پایان ناپذیر، بیکرانه و از هر حیث وافی برای ارضای خاطر مغرورترین و جاه طلبترین روانها و دلها.41
در جستجوی ناممکن است که بشر همواره به ممکن رسیده است.کسانی که علاقلانه کار خود را به آنچه ممکن است محدود کردهاند، هیچگاه،حتّی یک گام هم به پیش نرفتهاند.42
همه نهادهای ناعادلانه را ویران کنید.برابری اقتصادی و اجتماعی همگان را فراهم سازید.تنها بر این شالوده است که آزادی، اخلاق و بشریّت متکّی به همبستگی،سر بر میکشد.43
اخلاق کهن مرده است و زنده نخواهد شد. ضرورت ایجاد اخلاقی نو احساس میشود، ولی تحقّق آن از هر حیث بسته به وقوع یک انقلاب اجتماعی است.44
کار تدوین اصول نظری انقلاب اجتماعی را به دیگران واگذاریم،و خود به عملی ساختن آن اصول به طور گسترده و نیز در ادغام آنها در واقعیّتها،اکتفا کنیم.25
امروز نابینایان هر چه بگویند،باید گفت که ما در نقطهء اوج انقلاب به سر میبریم46
باید بر فراز امواج اقیانوس انقلاب سوار شویم.47
انقلاب فرانسه چیزی عظیم امّا ناممکن طلب میکرد:استقرار برابری در رژیمی ایجاد کنندهء نابرابری….انقلاب فرانسه وسیلهء دستیابی به سه شعار خود[آزادی،برابری، برادری]را از یاد برد.48
زنهار!هنگامی که انقلاب به قصد رهایی افراد بشر در میگیرد،حتما باید زندگی وآزادی افراد بشر محترم شمرده شود.49
اکثریّت عظیم مردمان با خود رد تناقضاند،و اسیر سوءتفاهمهایی مداوم.و معمولا متوجّه این امر نمیشوند،مگر این که رویدادی فوقالعاده آنان را از خواب معهود بیدار کند و مجبورشان سازد که گوشهء چشمی نیز به خود و به پیرامون خود بیفکنند.50
زنهار!حتّی انقلاب هم چون میخواهد دوام یابد،به مردمان خیانت میکند.به هوش باشید.51
در ستایش ویرانگری
پرودن خداپرست نبود،شیطان را میپرستید و آنارشیست بود .پس زنده باد پرودن.54
هیچ کس نباید خواهانویرانگری و ویرانی باشد مگر آن که دست کم رؤیایی و تخیلّی دور،درست یا نادرست،از نظم اموری که به عقیدهء او باید جانشین وضع کنونی شود،در سر داشته باشد.هر چه این تخیّل زندهتر باشد،نیروی ویران کنندهاش قویتر خواهد بود.و هر چه او به حقیقت نزدیکتر باشد، یعنی هر چه بیشتر بار شد ضروری جهان اجتماعی کنونی هماهنگ باشد،نتایج عملی ویرانگریاش سالمتر و مفیدتر خواهد بود. آرمان مثبت،الهام بخش نخستین و روح عمل ویرانگری است.53
در ستایش کینه
نخستین ضربهها را فرود آورید.سرمشق بدهید،سرمشق.نه تنها باید با شهامت باشید، بلکه باید کینهای داشته باشید که هیچ گاه خلع سلاح نشود.آن گاه خواهید دید که انقلاب از شهر و روستا سر بر میکشد.54
بر این اساس باید که بیست میلیون دهقان ایتالیا سر به شورش بردارند.55
در ستایش اعتصاب
اعتصابها در تودهها اثری مغناطیسی دارند. نیروی اخلاقی آنان را زنده میکنند،احساس خصومت با بورژواها را برمیانگیزند و در همهء کارگران همه حرفهها ایجاد روح همبستگی میکنند.56
اعتصاب در تودهها غرایز سوسیالیستی و نیز غرایز انقلابیاش را-که هر کارگر در اعماق ضمیر خود دارد و عبارت از وجود اجتماعی و روانی اوست-بیدار میکند.57
در ستایش آزادی
برابری جز همراه با آزادی و به دست آزادی، تحقّق نمییابد….برابری بدون آزادی یعنی استبداد دولت و دولت مستبّد حتّی یک روز هم بدون وجود[یا ایجاد]دست کم یک طبقهء استثمار کننده و ممتاز دوام نخواهد داشت.بزرگ همهء ما،پرودن،میگوید که فاجعهبارترین ترکیب ممکن،پیوند سوسیالیسم با حکومت مطلقه است.اگر تمایلات توده مبنی بر رهایی اقتصادی و سعادت مادّی را با حکومت استبدادی و با تمرکز همهء قدرتهای سیاسی و اجتماعی در دست دولت،همه را با هم و یک جا جمع کنید فاجعهء بینظیری به وجود آوردهاید.
امید که آینده،ما را از لطف استبداد حفظ کند.و امید که ما را از عواقب فاجعه بار و بهت آور سوسیالیسم قدرت طلب و صاحب «دکترین»،و نیز از شرّ دولت نجات بخشد.58
قانون آزادی را فقط آزادی مینویسد. آزادی نمیتواند و نباید از خود دفاع کند مگر به دست آزادی و با سلاح آزادی،به آزادی لطمه وارد سازیم،خطرناک است و هم مخلّ معنی. و چون اخلاق،سرچشمهای دیگر و محرّکی دیگر و هدفی دیگر و مضووعی دیگر جز آزادی ندارد،هر محدودّیتی که با هدف پشتیبانی از اخلاق،متوجّه ازادی شود، همیشه و همیشه منجر به زیان دیدن اخلاق میگردد.
مارکسیستها با اعتقاد خرافی به دولت،در واقع میگویند که برای آزاد ساختن تودهها، ابتدا باید آنان را به زنجیر کشید….امّا هر گونه استبدادی برای تودهها،هیچ چیز جز بردگی و زنجیر به ارمغان نخواهد آورد. فقط آزادی آفرینندهء آزادی است و بس.
انتقاد از«دکترین»
کسی که بخواهد اندیشهء انتزاعی را مبنای کار قرار دهد،هیچ گاه به زندگی نخواهد رسید. زیرا راهی که متافیزیک را به زندگی ربط دهد، وجود ندارد.این دو با پرتگاهی بزرگ از هم جدا افتادهاند….کسی که بر امری انتزاعی تکیه کند با سر سقوط خواهد کرد.راه زنده، راه غیر انتزاعی،راه عقلانی و مستدل،راه علم است.60
«دکترین»زندگی را میکشد و خودانگیختگی زندهء عمل را نابود میسازند.61 تکرار کنیم:کار راست و ریست کردن اصول نظری انقلاب کار ما نیست.کار ما عمل است و ترکیب عمل با واقعیّت.62
نیمهء حقیقت،در عالم نظر غیر منطقی است و در جهان عمل مصیبتبار.63
در ذمّ قدرت
امروز جامعهء مدرن به این حقیقت وقوف کامل یافته است که هر گونه قدرت سیاسی، هر چه باشد،از هر منبعی که برخیزد،و هر صورتی که داشته باشد،لزوما تمایل به ایجاد استبداد دارد.64
جای تأسّف است که در طبقهء کارگر عدّهای معدود وجود دارند .نیمه،ادیب،پر مدّعا، خودخواه،جاهطلب که میتوان آنان را به درستی«کارگران بورژوا»نامید.اینان ریاستطلباند و قدرت را دوست دارند.65 در تمام حکومتهای پارلمانی،آزادی هنگامی واقعیّت مییابد که کنترل قدرت[از سوی مردم]واقعی باشد.66
در ستایش پرولتاریا و تودهها
امروز فقط پرولتاریا آرمانی مثبت دارد که با شوری تمام به سوی آن آرمان میشتابد. پرولتاریا در وجود خود دست نخورده است و در برابر خود ستارهای میبیند و خورشیدی که بدور روشنی میبخشد و تخیّل و ایمانش را گرم نگاه میدارد و با وضوح تمام راهی بدو مینماید که باید بدان سو برود.این در حالی است که طبقات ممتاز و به قول خود روشن بین،در همین زمان،در ظلمتی اندوهبار و دهشتناک غوطه میخورند،دیگر هیچ چیز در برابر خود نمییابند،دیگر به هیچ چیز ایمان ندارند…..هیچ چیز بهتر از این ثابت نمیکند که اینان باید بمیرند.آینده از ان پرولتاریاست.همین«وحشی»ها هستند که امروز به سرنوشت بشر و به آیندهء تمدّن ایمان دارند.در حالی که «متمدّنان» رستگاری خود را فقط در توحّش مییابند…کارگران،جوانی بشریّتاند. اینان آینده را با خود دارند.پرولترها،این مردم زحمتکش،نمایندهء تاریخی آخرین بردگی در روی زمیناند.رهایی آنان،رهایی همهء مردم است.پیروزی آنان پیروزی نهایی نوع بشر است.67
این تیره روزان در انقلاب اجتماعی شهامتی مییابند که ایشان را مجبور میکند خوشبختی خود را در برابری و همبستگی بیابند.68
اینان بیآن که بدانند،سوسیالیستاند؛ سوسیالیستتر از همه؛سوسیالیستتر از همهء سوسیالیستهای علمی و بورژوا،همه و همه.تیرهروزان در وجود خود سوسیالیستاند و آنها در فکر خود.69
اگر غریزهء جمعی تودهها به این روشنی و این عمق-و با عزم جزم-در این مسیر[انقلاب] نمیبود،سوسیالیسمی در جهان نبود، هر چند نابغهترین مردمان در این راه کوشیده باشند.70
ما مطلقا نمیخواهیم افکار خود را بر مردم تحمیل کنیم.ما معتقدیم که تودههای مردم در وجود خود،در غریزههای کم و بیش رشد یافتهء خود در پرتو تاریخ،و در الزامهای روزانهء خود و در تمایلات آگاهانه یا ناآگاهانهء خود، تمام عناصر و عوامل سازماندهی عادی آینده را با خود دارند.ما این آرمان را در قلب خود مردم میجوییم71
سوسیالیستهای انقلابی معتقدند که عقل عملی و روح و نیرو،در تمایلات غریزی
تودههای مردم و در نیازهای واقعی آنان بسیار بیشتر است تا در هوش ژرف تمام آقایان دکترها و قیّمهای عالی مقام بشر.72
انتقاد از سوسیالیسم قدرتگرا
این که گروهی از انسانها،حتّی باهوشترین و خیرخواهترین آنان،دارای این شایستگی باشند که خود را اندیشه و ارادهء هدایت کنندهء جنبش انقلابی جهان و سازمانده اقتصاد پرولتاریای همهء کشورها بدانند،صرف این ادّعا در برابر عقل سلیم کفر است و برخلاف تجربهء تاریخی آدمیان؛تا بدانجا که انسان با شگفتی از خود میپرسد چگونه آدم باهوشی مانند مارکس ممکن است چنین سخنی گفته باشد.پاپها دست کم این دستاویز ادّعایی را داشتند که حقیقت مطلق را در سایهء لطف الهی به دست آوردهاند.مارکس چنین دستاویزی ندارد،و من این دشنام را بر او نمیپسندم که بگویم به خیال خود از راه علم چیزی نزدیک به حقیقت مطلق را ابداع کرده است.
مطلقا بر این عقیدهام که حتّی مستبدّان صاحب تخت و تاج هم نتوانستهاند سلطنت بر جهان را در مخیلّهء خود تصویر کنند.امّا چه میتوان گفت دربارهء یکی از دوستان پرولتاریا،دربارهء انسانی انقلابی که جدّا خواستار رهایی تودههاست،ولی ادّعا میکند که اداره کنندهء با تدبیر و داور برین همهء جنبشهای انقلابی است که ممکن است در کشورهای مختلف جهان روی دهد؛کسی که فرمانبرداری پرولتاریای همهء کشورها را از فکری واحد،و فروبسته در مغز خود، آرزو میکند.
مارکس به عقیدهء من انقلابیای بسیار جدّی است(اگر نه همواره صمیمی)و واقعا خواهان قیام تودههاست.حال چگونه چنین کسی دیدگاه منحصر و محدودش استقرار یک دیکتاتوری جهانی،چه جمعی و چه فردی است؛استبدادی که کارش به گونهای سر مهندسی انقلاب جهانی است و اداره کننده و تنظیم کنندهء رستاخیز تودهها در کلیّهء کشورها،چنان که مثلا کسی ماشینی را تنظیم میکند.مارکس چگونه نمیداند که استقرار چنین استبدادی به خودی خود کافی است تا انقلاب را خفه کند و تمام جنبشهای تودهای را قلب کند و دچار فلج سازد؟کدام است آن انسانی و کداماند آن گروهی که هر چند نبوغشان عظیم و سترگ باشد،جرئت کنند بگویند که این توانایی فقط در ماست که آنهمه تمایلها و اعمال بسیار متفاوت را در خود جمع ببینیم و همه را درک کنیم؟آنهمه تمایلها و رفتار بسیار متفاوت در هر کشور،در هر ولایت و در هر محل و در هر حرفه را؟در حالی که،در واقع،چند اصل اساسی،و آرزویی بزرگ و مشترک،که از این پس در ضمیر تودهها نقش خواهد بست، مجموعهء عظیم این منافع گوناگون و پایان ناپذیر و آنهمه تمایلها و اعمال بسیار متفاوت را با هم متّحد خواهد کرد.چگونه انکار میتوان کرد که فقط این مجموعه است که انقلابی اجتماعی آینده را تشکیل میدهد؟
و چه باید اندیشید دربارهء کنگرهای بینالمللی که به سودای این انقلاب،و به گمان خود به سود انقلاب،به پرولتاریای همهء کشورهای متمدّن حکومتی را تحمیل کند دارای تمام قدرتهای استبدادی،با حقوق انکیزیسیونهای محلّی را تعطیل کند و همهء ملتها را از حقوق خود محروم سازد؟و همهء اینها را به نام اصلی باصطلاح«رسمی»به انجام رساند،چیزی که جز فکر خاصّ آقای مارکس نیست و طبق رأی اکثریّت ساختگی نهادی کارگری و بینالمللی به صورت حقیقتی مطلق عرضه شده است؟73
در دولت«مردمی»مارکس،که بسیار پیچیده است،دولت نه تنها از نظر حقوقی و سیاسی که از نظر اقتصادی هم بر مردم حکومت میکند،و دولت و عدالت[تأکید در اصل]و توزیع ثروت را در خود متمرکز میسازد….این نظریّه،دولت را جانشین خدا میکند.74
شرایط وقوع انقلاب
کاری که مجمع بینالمللی کارگری بر عهده دارد چیزی کمتر از تصفیهء کامل جهان سیاسی،مذهبی،حقوقی و اجتماعی موجود و استقرار جهان اقتصادی فلسفی و اجتماعی تازهای نیست.امّا برنامهای چنین عظیم ممکن نیست تحقّق پذیرد مگر آن که دو نیروی قوی،دو نیروی عظیم در اختیار داشته باشد؛دو نیرویی که مکمّل یکدیگرند:یکی عبارت است از انبوه شدن همیشه فزایندهء نیازها،رنجها و مطالبات اقتصادی تودهها،و دیگری عبارت است از فلسفهء اجتماعی تازهای…امّا شوربختی و نومیدی برای برانگیختن،انقلاب اجتماعی کافی نیست. اینها ممکن است قیامهایی محلّی ایجاد کنند، امّا برای قیام تودههای بزرگ کافی نیستند. برای تحقّق این امر لازم است که تمام ملّت آرمان مشترکی داشته باشد،همراه با وقوفی عمومی و کلّی از حقوق خود،و نیز ایمانی ژرف،پرشور-و اگر بتوان گفت- مذهبی،به این حقوق….اضافه بر آن لازم است که تودهء کارگران به امکان رهایی آینده خود ایمان داشته باشد.این ایمان،کار ریشهء منشها و استعدادهای ضمیر و روحیّهء جمعی است.ریشهء منشها را طبیعت به ملّتهای مختلف داده است،امّا تاریخ موجب گسترش و رشد آنهاست.استعدادهای جمعی پرولتاریا همواره محصول دو چیز است:ابتدا رویدادهای پیشین و پسین و مخصوصا،موقعیّت اقتصادی و اجتماعی کنونی او.75
جمع آزادی و برابری
من طرفدار معتقد و مؤمن برای اقتصادی و اجتماعی هستم[تأکید در اصل]،زیرا میدانم که بیرون از این برابری،موهبتهایی چون آزادی،عدالت،شایستگی بشری، اخلاق و خوشبختی افراد و نیز پیشرفت ملّتها،هیچ گاه،چیزی جز دروغ نخواهد بود. امّا من به همان نسبت طرفدار آزادی-این نخستین شرط انسانیّت-نیز هستم و معتقدم که برابری در جهان باید توسّط سازمان خود جوش کار و مالکیّت جمعی گروههای تولید کنندهای که آزادانه سازمان یافتهاند، تأمین گردد،و نه بر اثر عمل برین و قیمومت آسای دولت.این چیزی است که به طور اصولی سوسیالیستها و کلکتیویستهای انقلابی را از کمونیستهای قدرت طلب و پشتیبان اقدامات مطلق دولت،جدا میکند….دیگر آن که سوسیالیسم،همراه با خشونت نیست، و هزار بار انسانیتر از روش ژاکوبنها یعنی انقلاب سیاسی است.76
اندیشهء پیری….
(از نامه به دوست،یک سال پیش از مرگ)با تو موافقم که زمان انقلاب به سر آمده است،و این به سبب موانع بیشمار و شکستهای گوناگون نیست.علّت آن است که اندیشه و امید و شور انقلابی مطلقا در تودهها دیده نمیشود؛و هنگامی که آنان در میدان نباشند، چه حاصل از تقلاّ….(در پاسخ نامهای دیگر با مضمونی متفاوت از نامهء اوّل)امّا من، ای عزیز،بسیار پیر،بسیار بیمار و بسیار خستهام و باید اعتراف کنم از بسیاری جهات متوجّه شدهام که امیدهای پیشین بیپایه بوده است.از این رو نمیتوانم در این گونه کارها مشارکت کنم….بیچاره بشر!
تودهها سازمان ندارند.امّا چگونه میتوان آنها را سازمان داد،در حالی که شور کافی برای تشخیص رستگاری خود ندارند، در حالی که نمیدانند چه باید بخواهند و تنها چیزی را که موجب رستگاری آنهاست طالب نیستند؟77
اکنون میتوانیم بهتر دربارهء آنارشیسم داوری کنیم: این مکتب که کار خود را براساس فردگرایی و «ایدآلیسم»آغاز کرده است،در اندیشهء گادوین با خردهم عنان میشود.در اندیشهء این متفکّر،تکیه به فرد گرایی مبالغه آمیز نیست و به ستایش دموکراسی میرسد که همچنان،معتبر است.توجّه این اندیشمند به اخلاق شایان توجّه خاصّ است،امّا «ایدآلیسم»گادوین در دو چیز است:اوّل در مبالغه در اعتقاد به علم که در تمام قرن نوزدهم در سایر اندیشمندان مورد مطالعه،ادامه مییابد؛دوم این که میپندارد جامعه ممکن است بیدولت به حیات ادامه دهد.
در مکتب اشتیرنر،کار اصالت فرد به مبالغهای شگفتانگیز میرسد و ارزش آن شاید این باشد که در برابر کمونیسم-که فرد را در جمع و حتّی در حزب حل میکند-همچون افراطی در برابر تفریط عرضه گردد.
امّا در فلسفهء پرودن مطلب کهنه ناشدنی زیاد است:توصیه به مارکس که باید در امور اجتماعی «بردباری خردمندانه»در پیش گرفت؛آنچه امروز رواداری خوانده میشود.هشدار به این که نباید مکتب اجتماعی به صورت«مذهب»درآید؛ اهمیّت دادن به سخن مخالف؛این که«پرسش را تمام ناشده»تلّقی کنیم،از جمله درسهای آموزنده اوست.امّا پرودن گذشته از اینها چند مطلب اساسی مطرح میکند که متأسّفانه گوش کسی به آنها بدهکار نیست: 1-مالکیّت برای همه-این شعار-که یک بار نیز به«سهو»در برنامهء کار حزب کمونیست فرانسه مطرح گردید ولی زود محو شد-بسیار درستتر از شعار«مالکیّت اشتراکی»مارکس است به چند دلیل:-در مالکیّت اشتراکی،هیچ کس مالک هیچ چیز نیست و این از نظر روانی ایجاد کم کاری و تنبلی میکند چنان که در شوروی دیدیم.درست است که در گفتههای رسمی«مالکیّت اشتراکی وسایل تولید»قید شده،ولی عبارت آخر این شعار در عمل رفته رفته فراموش شده و میشود.در همان وسایل تولید نیز این ایراد بجاست که وقتی اداره کنندهء کارخانهء،مأمور دولت باشد یعنی احساس مالکیّت نکند،در امر مدیریّت جدی نخواهد بود.شاهد مثال فراوان است.
-در مالکیّت اشتراکی،دولت و بوروکراسی رشدی شگفتانگیز میکنند،چنان که در شوروری دیدیم و تجربهء تلخی بود.
-در این میان،یعنی در حالی که دولت روز به روز قویتر میشود و در رژیمی که فرد احساس میکند هر کاری انجام دهد حاصلش از آن دولت خواهد بود،ریشهء شوق به کار و ایمان به آفرینندگی و حسّ ابتکار از بینمیرود.به عبارت دیگر،در این شرایط دیگر فرد بشری بعنوان فرد وجود ندارد تا از خود چیزی خلق کند.
2-اقتدار مشروع-بنای کار آنارشیسم در مخالفت مطلق با دولت است.در این قلمرو به دنبال قدرت مشروع بودن،زمینهء مساعدی است برای توجّه بیشتر به دموکراسی؛همان رژیمی که مورد ستایش گادوین نیز هست.امّا متأسّفانه این نکتهء مهم در متفکّران بعدی آنارشیسم فراموش میگردد.
3-انصراف از انقلاب(به مثابه هدف)-انقلاب در مکتبهای آنارشیسم و مارکسیسم جنبهء اسطورهای دارد.
خطای کمونیسم در آن است که انقلاب را هدف میشناسد و در آن سازندگی مییابد-پرودن که متوجّه این خطا میگردد،صریحا انصراف خود را از انقلاب اعلام میدارد.با کونین،چنان که دیدیم، شرط وقوع انقلاب را از جمله،«آرمان مشترک همهء ملّت»و شور انقلابی تودهها میداند و چون در اواخر متوجّه میشود که این دو شرط در ملّت و تودههای مردم مشاهده نمیشود،صریحا مینویسد که از«توهمّات گذشته»رها شده است.
در حالی که مارکس چون ارتباط عینی و حقیقی با تودهء مردم ندارد و عمرش در بین کتابها میگذرد، تا پایان کار در این توهّم میماند و خلقی انبوه را نیز با خود به درون این توهّم میکشد.
4-توجّه به تضادّی دائمی-کشف مهّم دیگر پرودن این معنی است که تضّاد سرمایهداری را نمیتوان از بین برد.او این کشف را مدیون این موهبت است که تأمّل در فلسفهء هگل ملاّ نقطی نیست،در حالی که مارکس،برعکس او،به پیروی از هگل میپندارد که هر گونه تضّادی در همنهادی مستحیل میشود.
امّا افتخار بزرگ گادوین و مخصوصا پرودن و باکونین این است که میخواهند آزادی فردی را با ره آورد سوسیالیسم جمع کنند و این موضوع که امروز همهء جهان(جز چین و چند کشور کوچک دیگر)آن را پذیرفته است،نخستین بار به ذهن اینان خطور کرده و سپس بالیده و تناور شده است.تأکید خاص بر ذمّ قدرت و پیشبینی ظهور طبقهء اجتماعی جدید در نظام کمونیستی،نخستین بار در آثار آنارشیستی مطرح میشود.
امّا فاجعهای که گریبانگیر باکونین میگردد و او را به دنبال ستایش از انقلاب،به مدح«ویرانگری»و «کینه»میکشاند،موجب مرگ و گمراهی آنارشیسم میگردد.کروپوتکین(ṣ1842-1921 KROPOTKINEṣ)که او نیز چون باکونین اشراف زاده و افسر ارتش روس است به فعّالیت میپردازد،به «بینالملل کارگران»میپیوندد ولی پس از آن که جناح مارکسیستها در آن پیروزی مییابند از آن میگسلد.میخواهد پایههای«آنارشیسم علمی» را بریزد که البتّه توفیقی نمییابد.
همزمان با او و بعدها نیز،آنارشیسم فرزند اندیشمندی نمیپرورد.از این رو جنبههای مثبت آن یکسره فراموش میگردد و بدترین جنبهء آن، ویرانگری،به اوج میرسد.ویرانگری کار را به تروریسمی کور میکشد تا بدانجا که یکی از آنان، شاه بیتوانی چون مظفّرالدّین شاه را در سفر پاریس ترور میکند(که به ثمر نمیرسد).و این سرنوشت به صورتی دیگر،دامنگیر مارکسیسم نیز میشود: توجّه مختصر مارکس به آزادی از یاد میرود. عدالت-مبنای سوسیالیسم-بر اثر عمل غلط، شکست میخورد و به ظهور اقلیّتی ممتاز و اکثریّتی نامرفّه تبدیل میگردد.ولی،به جای همهء آنها،دیکتاتوری ابعادی وحشتناک مییابد و سرانجام،هنگامی که چه گورای آرمان پرست میخواهد در آمریکای لاتین و ویتنام دیگری برپا دارد،گروه کمونیستی بادن ماینهوف در آلمان به ترور فردی دست میزند.
آنارشیسم پس از باکونین به راه خود میرود و تأثیر مستقیمی بر سوسیالیسم ندارد.تنها،چنان که گذشت،در سال 1968 در جنبش دانشجویی(که برخی از صاحبنظران آن را«کمونیسم آرمانی» نامیدهاند)با این نهضت همصدا میگردد.
یادداشتها
1.( 1965.P.14 DANIEL GUERIN L;ANARCHISME,IDE;ES,PARIS, )
2.جرج وودکاک( VOODCOCK )آنارشیسم،ترجمهء هرمز عبداللّهی،انتشارات معین،تهران،سال 1368،ص 13..
3.همان،ص 17.تأکید از م.ر.
4.همان،ص 18.
5.همان،ص 37.
6.( ARVON. )
7.( 1951,P.17. H.ARVON,LANARCHISME,P.U.F.,PARIS, )
8.همان،ص 18.
9.ویلیام گادوین( GODVIN )اندیشمند و رمان نویس انگلیسی.
10.وودکاک،ص 118.
11.همان،ص 80.
12.همان،ص 81.
13.همان،ص 83.
14.همان،ص 90.
15.همان،ص 98.
16.همان،ص 108
17.همان،ص 109.
18.همان،ص 116.
19.دایرة المعارف لاروس،ذیل نام او.
20.ماکس اشتبرنر( STIRNER )فیلسوف آلمانی.
21.دائرة المعارف لاروس،ذیل نام این متفکّر.
22.از کتاب دانیل گرن مذکور،ذیل نام این متفکّر.
23.آروون یاد شده،ص 31.
24.همان،همان صفحه.
25.همان،ص 36.
26.همان،ص 37.
27.کتاب وودکاک یاد شده،ص 135.
28.همان کتاب،همان صفحه.
29.پی بر ژوزف پرودن( P.J.PROUDHON )
30.وودکاک،ص 54.
31.دانیل گرن،ص 195.
32.وودکاک،ص 162 با اندکی تغییر به استناد اصل فرانسهء آن.
33.همان،ص 163.
34.دائرة المعارف لاروس،ذیل نام پرودن.
35.آروون،ص 45.
36.دانیل گرن،ص 36.
37.میخائیل باکونین( BAKOUNINE ).
38.وودکاک،ص 299.
39.همان،همان صفحه.
40.همان،ص 230.
41.برگرفته از کتاب زیر: ( PARIS,1965,P.32. BAKOUNINE,CHOIX DE TEXTES,ED.J.J.PAUVERT, ) چون تمام گفتههای باکونین از این کتاب ترجمه میگردد، بنابراین تا آخر این بحث به ذکر شمارهء صفحه در پاورقی اکتفا میشود.
42.ص 33.
43.ص 47.
44.ص 127.
45.ص 240.
46.ص 240.
47.ص 241.
48.ص 283.
49.ص 286.
50.ص 295.
51.ص 32.
52.ص 142.
53.ص 258.
54.ص 172.
55.ص 174.
56.ص 178.
57.ص 177.
58.ص 235.
59.ص 237.
60.ص 236.
61.ص 256.
62.همان صفحه.
63.ص 266.
64.ص 216.
65.ص 150.
66.ص 217.
67.صص 147 و 148.
68.ص 149.
69.همان صفحه.
70.ص 166.
71.ص 236.
72.همان صفحه.
73.ص 222.
74.ص 234.
75.صص 165 و 166.
76.ص 234.
77.ص 230.
ارسال شده توسط مهدي سقايي در ۳:۰۲ 0 نظرات
برچسبها: آنارشیسم کلاسیک, اندیشمندان آنارشیسم, تاریخچه آنارشیسم, ماهیت آنارشیسم, مصطفی رحیمی, ژوزف پرودن
برگرفتە از مطالعات آنارشیسم http://anarchyanalysis.blogspot.se/
معلومات عن منظمة العمال الصناعيين في العالم Industrial Workers of the World
منظمة العمال الصناعيين في العالم هي اتحاد نقابي يديره أعضاؤه , اتحاد يكرس نفسه للتنظيم في العمل , في صناعاتنا و تجمعاتنا . ينظم أعضاء منظمة العمال الصناعيين في العالم أنفسهم ليحققوا ظروف عمل أفضل اليوم و ليبنوا عالما تسوده الديمقراطية الاقتصادية في الغد . إننا نريد أن تدار معاملنا لفائدة العمال و تجمعاتهم و ليس لصالح حفنة من أصحاب العمل و المدراء .
إننا منظمة العمال الصناعيين في العالم لأننا ننظم أنفسنا حسب الصناعة .
هذا يعني أننا ننظم كل العمال الذين ينتجون نفس السلع أو الذين يقدمون نفس الخدمات في نقابة واحدة , بدلا من تقسيم العمال حسب مهارتهم أو حسب مهنهم , بحيث يمكننا أن نجمع قوانا لنحقق مطالبنا معا . منذ تأسيس منظمة العمال الصناعيين في العالم عام 1905 , قدمنا مساهمات مهمة لنضالات العمال و كان لدينا تاريخ مشرف من تنظيم العمال عبر الحدود بين الجنسين و الإثنيات و الأعراق قبل زمن طويل من الوقت الذي أصبح فيه مثل هذا التنظيم مقبول شعبيا .
إننا ندعوك لتصبح عضوا في منظمتنا سواء كان لمنظمتنا ممثلين في معملك أم لا . إننا ننظم العمال و ليس الوظائف , و ندرك أن النقابات هي أمر لا يتعلق بشهادة حكومية أو موافقة أصحاب العمل بل في أن يجتمع العمال معا ليناقشوا مشاكلهم المشتركة .
هذا قد يعني أحيانا رفض العمل باستخدام آلات أو مواد كيماوية خطيرة .
أحيانا قد يعني الإضراب أو توقيع اتفاق ما . أحيانا قد يعني التحريض حول مسائل أو شكاوي معينة في المعمل أو الصناعة .
إن منظمة العمال الصناعيين في العالم هي اتحاد نقابي ديمقراطي مدار من أعضائه . هذا يعني أن الأعضاء هم الذين يقررون أية مسائل يجب مناقشتها , و أية تكتيكات يجب أن تستخدم , و نحن نصوت مباشرة على موظفي النقابة , من النقابيين في المعمل حتى النقابيين على المستوى الوطني . لم الانتظار ؟ انضم إلى منظمة العمال الصناعيين و تنظم في سبيل مستقبل أفضل .
للانضمام : http://www.iww.org/en/membership/5
مقدمة دستور منظمة العمال الصناعيين في العالم
لا يوجد أي شيء مشترك بين الطبقة العاملة و بين طبقة أصحاب الأعمال . لا يمكن أن يوجد هناك أي سلام طالما بقي الجوع و الحاجة بين ملايين العمال بينما القلة , التي تشكل طبقة أصحاب العمل , تملك كل الأشياء الجيدة في الحياة .
هناك صراع بين هاتين الطبقتين يجب أن يستمر حتى ينظم عمال العالم أنفسهم كطبقة , و يستولوا على وسائل الإنتاج , و يلغوا نظام العمل المأجور , و يعيشوا بانسجام مع الطبيعة .
إننا نجد أن تركز إدارة الصناعات في أيدي عدد أقل فأقل يجعل النقابات غير قادرة على التأقلم مع القوة المتزايدة باستمرار لطبقة أصحاب العمل . تعمل النقابات على تشكيل وضع سائد يسمح بتحريض جزء من العمال ضد جزء آخر من العمال في نفس الصناعة , بحيث تساعد في هزيمة بعضهم البعض في الحروب على رفع الأجور . أكثر من ذلك تساعد النقابات طبقة أصحاب الأعمال في خداع العمال بأن لديهم مصالح مشتركة مع سادتهم .
يمكن تغيير هذه الظروف و أن يجري الدفاع عن مصالح الطبقة العاملة فقط بواسطة منظمة تتشكل بحيث أن كل أعضاء صناعة ما , أو كل الصناعات عند الضرورة , سيتوقفوا عن العمل معا عندما يكون هناك إضراب في أي من أقسامها , بذلك يكون الضرر الذي يلحق بأحدنا ضررا يصيب الجميع .
بدلا من الشعار المحافظ , “أجر عادل مقابل ساعات عمل عادلة” , علينا أن نكتب على راياتنا الشعار الثوري , “إلغاء العمل المأجور” .
إنها المهمة التاريخية للطبقة العاملة أن تتخلص من الرأسمالية . يجب تنظيم جيش الإنتاج , ليس فقط من أجل الصراعات اليومية مع الرأسماليين , بل أيضا من أجل مواصلة الإنتاج عندما ستجري الإطاحة بالرأسمالية . بتنظيم أنفسنا حسب صناعاتنا فإننا نشكل بنية المجتمع الجديد داخل قشرة المجتمع القديم .
منظمة العمال الصناعيين في العالم – ما يجب أن يعرفه كل واحد
أسئلة و أجوبة عن منظمة العمال الصناعيين في العالم
ما هي منظمة العمال الصناعيين في العالم ؟
إنها اتحاد نقابي نضالي يؤمن بأن مصالح العمال يمكن تلبيتها بأفضل ما يمكن فقط إذا اتحد العمال كطبقة . إنها تهدف لرؤية كل من يحمل نفس تصنيف العمل , كل من يعمل في نفس الصناعة , في نقابة واحدة , و كل من يعملون مقابل أجر في نقابة واحدة كبيرة .
تختلف منظمة العمال الصناعيين في العالم بشكل هائل عن مواقف بقية النقابات في أننا نؤمن بأن مشاكل الطبقة العاملة لا يمكن حلها باستجداء الفتات من أصحاب العمل أو طلب الإحسان من السياسيين . بينما تحارب منظمة العمال الصناعيين في العالم من أجل ظروف عمل أفضل اليوم , إلا أننا نصر على أنه للطبقة العاملة الحق في كل ما تنتج , عوضا عن حصولها على حصة ضئيلة .
سيبقى انعدام الإحساس بالأمان و الجوع بين أولئك الذين يكدحون طالما بقيت طبقة أصحاب العمل التي تستفيد من الأجور المنخفضة و ظروف العمل السيئة للعمال . ترى منظمة العمال الصناعيين في العالم أنه لا يمكن أن يكون هناك حل لضمان حسن سير الصناعات , و لا نهاية للظلم و الحاجة , حتى يلغى نظام الربح نفسه .
في سعيها لتوحيد العمال كطبقة في اتحاد نقابي كبير تسعى منظمة العمال الصناعيين في العالم أيضا إلى بناء بنية نظام اجتماعي جديد و أفضل داخل قشرة النظام القديم العاجز عن توفير حاجات الجميع .
من يمكنه أن ينضم إلى منظمة العمال الصناعيين في العالم ؟
أي كاسب للأجر يمكنه أن يحمل عضوية منظمة العمال الصناعيين في العالم . لا يستبعد أي عامل بسبب عرقه , دينه , قوميته , جنسه أو ميوله الجنسية .
لكنها ليست منظمة للضعفاء أو للجبناء , الذين يستبدلون الأفعال بالكلام . إنها لا تريد الأشخاص الذين يرضون بالسير وراء القادة دون أي اعتراض .
إن منظمة العمال الصناعيين في العالم هي نقابة أنشأها العمال للعمال , الأفضل و الأكثر ذكاءا , و إن أعدادا متزايدة من مثل هؤلاء العمال يحملون اليوم بطاقات عضوية في منظمة العمال الصناعيين . نريد أن نساعد في بناء نقابة ستعيد بناء العالم . إن منظمة العمال الصناعيين في العالم تحتاجهم و هم يحتاجونها .
نقلا عن http://www.iww.org/en
مازن كم الماز | Facebook
پیوندهای آنارشیسم و فمینیسم
میکله فریزر
ترجمه: بامداد زندی
دراین نوشتارکوشش بر آن است که دیدگاه های آنارشیسم وفمینیسم درکنارهم بررسی شوند تا روشن شود که ارزش ها/شیوه ها/دیدگاه های سیاسی هرکدام برای تکمیل هم دیگر چه توان مندی هایی دارند.چنین کاری آسان نیست زیر هر کدام ازاین نگرش ها در برگیرنده ی دسته ای گسترده از کنش ها واندیشه های سیاسی اند. افراد بسیار گوناگونی که جذب این جنبش ها می شوند اغلب درقبال بسیاری از موضوعات بنیادی دارای مواضع متفاوتی هستند. جنبش آزادی زنان(فمینیسم) از دهه ی ۱۹۷۰ در رویکردش به دگرگونی های اجتماعی راه های گوناگون و پرشماری را درپیش گرفته است که از لحاظ توان انقلابی باهم تفاوت دارند.آنارشیسم هم با آن که درباره ی ماهیت انقلابی اش تردیدی درمیان نیست لزوما نظریه ی سیاسی یکپارچه ای نیست وانواع بسیار گوناگونی دارد، مانند آنارشیست سندیکالیسم، آنارشیست کمونیسم و آنارشیسم سبز. این نام ها به طور معمول بازتاب دهنده ی تفاوت راهبردها واولویت های نحله های مختلف آنارشیسم است. فمینیسم هم برچسب های گوناگونی داردوبرای تعریف شکل های گوناگون اش تاکنون دسته بندی های گوناگونی به کار رفته است که عمده ترین شان عبارتنداز فمینیسم تندرو، فمینیسم لیبرال(که دراین نوشتار به آن نخواهیم پرداخت) و فمینیسم سوسیالیستی. به تازگی فمینیسم پساساختارگرا نیز به میدان آمده است ،رویکردی که توان اثرگذاری برتمامی این دسته ها رادارد. بحث این نوشتار آن است که ترکیب فمینیسم وآنارشیسم نیز شکل بسیار کارسازی از فمینیسم را به دست می دهد.دراین جا می خواهیم بر برخی از شیوه ها انگشت بگذاریم که فمینیست های آنارشیست تاکنون درپروژه ی یکپارچه سازی این دودیدگاه درپیش گرفته اند. مقداری هم به چگونگی تقویت نگرش آنارشیستی توسط نظریه وکنش فمینیستی پرداخته خواهد شد.
دربحث دسته بندی های فمینیستی پیش گفته به گمراه کنندگی این دسته بندی ها نیزباید توجه داشت.باید دانست که هریک از این نام ها درکل نماینده ی چه نگرشی است وچگونه می توانند به دگرگونی اجتماعی کمک کنند.وگرنه اکثر فمینیست ها را نمی توان به طورکامل دریکی از این قالب ها گنجاند.بسیاری ازفمینیست ها ، به ویژه آن هایی که تحت تاثیر آنارشیسم هستند، دوست دارند ازهرکدام ازاین دسته ها بخش هایی را برگزینند وبهگزینی کنند.ازهمین رو زنان بسیاری را می بینیم که به رغم ناهمسازی های چشم گیر درباره ی بسیاری از بنیادها، گردهم می آیند وخودشان را آنارشیست وفمینیست می خوانند.
درگام نخست به بررسی کلی آن چه آنارشیسم می تواند به رهروان اش عرضه کند می پردازیم. ستیز با قدرتی که درحال حاضر ازطریق سیاست ورزی متعارف اعمال می شود یکی ازدیدگاه های اصلی آنارشیسم است. آنارشیسم با هرگونه سلطه، اقتدار وحکومتی که به طور مستقیم از خود حکومت شوندگان سرچشمه نگیرد سرستیزدارد.
برپایه ی نظریه ی آنارشیسم، خاستگاه بیشتر دردسرهای اجتماعی دولت است وباید به سراغ شکل های دیگری از سازمان اجتماعی رفت(وودکاک ۱۹۷۷، ص . ۱۱).
آنارشیسم درعمل به ایجاد آن دسته از ساختارهای اجتماعی بها می دهد که مخالف سلسله مراتب باشد وهم فرد را تقویت کند هم جمع را. آنارشیسم همچنین هوادار مجموعه ای از ویژگی های اجتماعی دیگر مانند مساوات طلبی، اختیارگرایی، تمرکززدایی وهمیاری است. همان گونه که گفتیم آنارشیسم صورت های گوناگونی داردکه بازتاب دهنده ی تفاوت های گونه های مختلف همبستگی است . مانند تفاوتی که میان آنارشیست سندیکالیسم وسرچشمه های اش درمحیط های شهری وجنبش اتحادیه های کارگری باآنارشیسم سبز وجوددارد.آنارشیسم سبز هوادار اجتماعات کوچک ونامتمرکزوهمکاری وهماهنگی با طبیعت است. توان نظریه ی سیاسی آنارشیسم در جذب گرایش های «پسانوگرا» وبسیاری از ارزش های فردگرایی لیبرال شگفت انگیز است(پپر، ۱۹۹۴، صص ۱۵۴-۱۵۵) .همین ویژگی های آنارشیسم بازتاب دهنده ی تنوع این جنبش سیاسی و پیچیدگی بالقوه آن است.توان آنارشیسم به ویژه درتوان سازماندهی اش وهمچنین گستره ی آرمان ها وبینش آرمان شهری اش درباره ی چگونگی جامعه ی آینده است. توجه ای که آنارشیست های به اعمال این نظریه ی سیاسی درشیوه های زندگی خود مثل زندگی گروهی، بی اجازه درجایی ساکن شدن، به کارگیری نظام های تجاری غیر از نظام کنونی وکنش ورزی معطوف می کنند همانندهایی دربرخی محفل های فمینیستی دارد که گزاره ی « امر شخصی امری سیاسی است» تجسم آن است.
« امر شخصی امری سیاسی است» مشهورترین شعار جنبش آزادی زنان ویکی از بنیادی ترین فرض های نظریه وکنش فمینیستی معاصر است.اساس این شعار آن است که بیشترسرکوب هایی که زنان دستخوش آن هستند تجربه هایی شخصی درحوزه ی روابط انسانی اند. یعنی موضوع فراتر از حوزه ی ارزش های جامعه ی لیبرال است که قائل به «برابری» زنان ومردان از طریق تغییر قوانین ومشارکت برابر درحوزه ی عمومی (یعنی همان اهداف فمینیسم لیبرال) است. جنبش های تندروی دیگری هم از این شعار استفاده کرده اند وشیوه زندگی آنارشیست ها نیز باآن پیوندهای زیادی دارد.مدت ها پیش ازآن که این شعارشکل بگیرد، دراوایل قرن بیستم اما گولدمن، آنارشیست سرشناس، درباره ی آزادی زنان از دیدگاه آنارشیستی می نوشت وهمان چیزی را می گفت که دراین شعار بازتاب یافته است. گولدمن درمقاله اش درباره ی حق رای زنان می نویسد درخواست حقوق برابر توسط زنان درجامعه ی آمریکا به بیراهه رفتن است زیرا آزادی وبرابری در نظام حکومتی توهمی بیش نیست(ویراست ۱۹۶۹،صص ۱۹۶-۱۹۸). سخن نهایی گولدمن این است که زنان خودشان بایدبرای آزادی و استقلال دست به کار شوند نه آن که به نظام حکومتی امید ببندند.ازآن جا که هنوزباید مدت ها می گذشت تا مفاهیمی مانند « افزایش آگاهی» و همیاری زنان درشناخت ماهیت سرکوب همگانی زنان شکل بگیرد گولدمن نمی توانست درمورد «اصول» انجام چنین کاری چیزی بگوید. گولدمن دریافته بود که زنان نمی توانند با پیوستن به نظام سرکوب به آزادی راستین دست یابند واین دیدگاه نیز به پیشبرد جنبش زنان کمک کرد.این دیدگاه بار دیگر دردهه ی ۱۹۷۰ توسط فمینیست های تندرو وسوسیالیست مطرح شد.
فمینیسم تندرو رهیافتی فمینیستی است که ازدیدگاه آرمان های آنارشیستی به انتقاد ازجامعه می پردازد(کورنگر،۱۹۷۵،ص ۳۲) و پدرسالاری را سرکوب گرانه ترین ویژگی جامعه می خواندودرکانون انتقاد های اش قرار می دهد.تمامی نابرابری های دیگر نیزازتمایل مردان به مهارکردن زنان سرچشمه می گیرد.ماهیت پدرسالاری به گونه ای است که زن را«دیگری» می انگاردوهرمادینه ورفتارزنانه ای درجه دوم انگاشته می شود.نهادهای اجتماعی رامردان برای تحکیم منافع شان پدیدآورده اند.درپرتو چنین دیدگاهی باید تمامی روابط جامعه ونهادهای اجتماعی را ازریشه دگرگون کردتا آزادی راستین زن به دست آید.سلسله مراتب اجتماعی واقتدارگرایی هم مردود است زیراشکل هایی از مهارگری وسرکوب گری مردان هستند.بنابراین فمنیست های تندرو راهبردهایی برای ایجاد بدیل هایی برای وضعیت کنونی تدوین کرده اند.زنان به ایجاد ساختارهایی نو وشکل هایی از سازماندهی فراخوانده می شوند که امکان همکاری زنان بدون هیچ گونه بهره کشی را فراهم آورد.
این شکل از فمینیسم پیوند نیرومندی با آنارشیسم دارد زیرابا همان ساختارها ونهادهای اجتماعی سرستیزدارد که آنارشیسم بسیاری شان را مورد انتقاد قرار می دهد ورهیافتی مشابه آنارشیسم برای دگرگون سازی ریشه ای جامعه به دست می دهد. پگی کورنگر در مقاله اش به نام« پیوند آنارشیسم و فمینیسم » به همین پیوندها پرداخته است ومعتقد است که زنان دراغلب موارد همچون آنارشیست هایی «ذاتی» سخن می گویند ورفتارمی کنند، گرایش زنان به کار جمعی وگروه های کوچک وبی رهبر ماهیتی آنارشیستی دارد ولی دربیشترموارد با چنین نامی ازآن ها یاد نشده است(۱۹۷۱،ص .۳۳). کورنگر آشکارا از موضعی آنارشیستی اعلان می کند که زنان می توانند درراه انقلاب گام نهند. کلید مفاهیم جدید انقلاب اکنون دردست زنان است، زنانی که دریافته اند انقلاب دیگر به معنای قبضه کردن قدرت یا تسلط گروهی بر گروهی دیگرتحت هر شرایط وطی هر دوره ی زمانی نیست. این خود سلطه است که باید ازمیان برداشته شود….حضور سلسله مراتب وذهنیت اقتدارگرا است که موجودیت انسان ها وزمین را تهدید می کند.آزادی جهانی وسیاست ورزی آزادی بخش به ضرورتی تام بدل شده است وازحالت رویایی آرمان شهری خارج شده است(۱۹۷۵، ص . ۳۱) کورنگر به ویژه به استفاده از شیوه ها وراهکارهای آنارشیستی درنبرد مداوم انقلابی توجه دارد وسه حوزه / راهبرد برای دگرگونی پیشنهاد می کند:
۱) آموزشی(تبادل دیدگاه ها وتجربه ها)
۲) اقتصادی / سیاسی ، حوزه ی کنش مستقیم و« قانون شکنی عمدی»
٣) شخصی / سیاسی ، دارای پیوند تنگاتنگ با دوراهبردپیشین ودارای شکل سازمانی گروه های همبستگی آنارشیستی این رهیافت برای ادغام فمینیسم وآنارشیسم به منظور تقویت متقابل شان درهردو حوزه نظری وفرآیندی بسیار موفقیت آمیز است.
برخی از جنبه های سیاسی فمینیسم تندرو که در دهه ی ۱۹۷۰ شکوفا شدبه علت مطرح شدن گرایش ها ونظریه های جدیدتر فمینیستی قدیمی شده است.علی رغم بازنگری هایی که اکنون توسط زنان تمامی نحله های فمینیسم(ازجمله بسیاری از زنان آنارشیست) در فمینیسم تندرو صورت گرفته است این نگرش به جنبش های اجتماعی تندرو به طور کل و به آنارشیسم به طور خاص کمک فراوانی کرده است.
انتقادهای کنونی به فمینیسم تندرو به طور عمده معطوف به دو فرض این نحله از فمینیسم است.نخست آن که فمینیسم تندرو قائل به وجود زنانگی « ذاتی» و تحت سرکوب پدرسالاری است که تنها با قدرت گرفتن زنان وگسست کامل از فرهنگ مردانه رهایی می یابد. دومین انتقاد این است که این شکل از فمینیسم دربرابر شکل های دیگر سرکوب مانندسرکوب نژادی، طبقاتی و رجحان های جنسی به سرکوب جنسیتی اولویت می دهد وفرض را براین می گذارد که تمام زنان اولویت ها ودرنهایت بینش های یکسانی دارند.بسیاری از زنان بااین گونه فمینیسم مخالفت کرده اند زیرا به نظرشان بیش از حدساده انگارانه وبازدارنده است. درحال حاضر زنان آنارشیست دردیدگاه های فمینیستی شان به تکثر بیشتری گرایش دارند. بیشترشان هنوز به شکل هایی از سازماندهی وشیوه های عمل که زنانی مانند کورنگر دردهه ی ۱۹۷۰ مطرح کردند پایبند هستند اما اکنون تحت تاثیر دیدگاه هایی هستند که « فمینیسم سوسیالیستی» و« فمینیسم پساساختارگرا» نام دارند.
آنارشیست ها اغلب نسبت به سوسیالیسم بدبین بوده اندزیرا سوسیالیست ها به این باور گرایش دارند که از دولت می توان همچون ابزاری برای ایجاد برابری و جامعه ی آرمان شهری بهره گرفت، دیدگاهی که آنارشیست ها با آن مخالف اند.ازسوی دیگر سوسیالیسم مفهومی است که ارتباط کاربردی با آنارشیسم داشته است مانند مفهوم « سوسیالیست آزادی خواه». فمینیسم سوسیالیستی به خاطر انتقاد شدید از روابط جنسیتی به کار آنارشیست ها می آید. فمنیست های سوسیالیست معتقدند که روابط جنسیتی ساختاری اجتماعی دارد وراهکار زدودن نابرابری های کنونی جنسیتی همان دگرگونی ریشه ای اجتماعی است. آنارشیست ها با این دیدگاه موافق اند اما راهکار پیشنهادی سوسیالیسم را قبول ندارند.اولویت ندادن به نابرابری جنسیتی دربرابر نابرابری های نژادی وطبقاتی یکی دیگر ازویژگی های مهم این گونه فمینیسم است. چنین نگرشی همه ی این نابرابری ها را همسنگ می انگارد واین باورفمینیسم تندرو را نمی پذیرد که تمامی سرکوب ها ناشی از پدرسالاری است(هرچند که اهمیت توجه به پدرسالاری را می پذیرد). فمینیسم بیشتربه حرکت درچنین راستایی گرایش داشته است واز سوی زنان رنگین پوست به نژادپرستی واولویت دادن مسائل زنان سفیدپوست به مسائل زنان سیاه پوست متهم شده است. بین این دیدگاه ها درنگرش های فمینیسم وآنارشیسم می توان پیوندهای محکمی ایجاد کرد. به تازگی آنارشیست ها کوشیده اند به منظور تدوین راهبردهایی برای تغییرات اجتماعی، مدل هایی نظری ایجاد کنند که درآن ها پویایی های پیچیده ی نژاد، جنس، طبقه واقتدار( وبسیاری دیگرازشکل های سرکوب) مورد توجه است. نظریه ی آزادیبخشی( ۱۹۸۶) یکی از کوشش های زنان ومردان آنارشیست برای انجام چنین کاری است وازهمان آغازبرنکته ی مهمی انگشت گذاشته است:«…..نظریه ی کنش گران باید به هواداران اش کمک کند که برجنبه های سرکوب گرانه جامعه پذیری درحوزه ی خودشان غلبه کنند»(۱۹۸۶ ص ۵). این انگشت گذاشتن بر جامعه پذیری ومسئولیت فرد درتوجه به وجه فردی واجتماعی درهردو این رهیافت ها برجسته است.
فردگرایی آنارشیستی اغلب از فردگرایی متعارف ” لیبرالیستی” جدا انگاشته می شود(توسط آنارشیست ها) زیرا مسئولیت پذیری درقبال کنش های فردی را مهم می داند.زنان آنارشیست خواستار آن هستند که مردان دراین جنبش به رفتاروکنش های خود وچگونگی کمک آن ها به شکل گیری برتری مردان درمحیط اجتماعی شان توجه داشته باشند.فمینیسم شناخت روشن تری از راه های سرکوب نظام یافته ی زنان توسط مردان به دست می دهد. نمونه های بسیاری از صرف نظر کردن مردان آنارشیست از امتیازهای شان وشیوه های سلطه جویی مردان وجود دارد.به تازگی درهمایشی درسیدنی(۱۹۹۵) نگرش مردان درباره ی نگرانی های زنان حاضر مورد انتقاد زیادی قرار گرفت.زنان اغلب در چنین جاهایی احساس می کنند که درحاشیه قرارگرفته اند ومردان نیز اغلب مسئولیت شیوه های ماهرانه ی به خاموشی کشاندن یا نادیده گرفتن زنان را نمی پذیرند. با آن که کارگاه مربوط به فمینیسم موردتوجه فراوانی قرارگرفت(بیش از ۶۰ نفردرآن شرکت کردند) زنان که ازاین وضعیت خشمگین ودلسرد شده بودند همایش را ترک کردند. این رویداد نادرنیست ودرگزارشی درباره ی همایش آنارشیست ها درلندن با نام “سلطنت درانگلستان” در مجله ” بد اتیچود”( شماره ی ۷، ۱۹۹۵) آمده است:« تجربه ی کلی من وبسیاری از زنان دیگر آن است که در بخش بزرگی ازهمایش وتوسط بسیاری از شرکت کنندگان مرد مساله ی جنسیت نادیده گرفته شده است.آیا به راستی برافکندن پدرسالاری یکی ازکارهای انقلابی است؟»
این معضل همچنان وجودداردکه چنین زنانی درروابط جنسیتی درتمامی جنبش های اجتماعی که مردان درآن ها حضوردارندسرکوب را احساس می کنند. علت تداوم چنین وضعی تاحدی توسط رهیافت های فمینیستی پیش گفته تبیین شده است. درحال حاضر تحولات مهمی در جنبش فمینیسم رخ داده است که معطوف به رسیدگی هرچه بیشتر به ریزه کاری های روابط جنسیتی،قدرت ومفهوم « ذات انسان» است که برای آنارشیسم بسیار آموزنده است. فمینیسم پساساختارگرا تا حدزیادی دست آورد جنبش فلسفی گسترده تری است به نام پساساختارگرایی(پسانوگرایی هم نامیده می شود). این رویکرد به فمینیسم حاصل درآمیختن نیروهایی است که نخستین شان ناشی از« بحران هویتی » است که فمینیسم درسال های اخیر دستخوش آن شده است وخود ناشی از آگاهی فزاینده نسبت به گستره ی نیازها وهویت های متفاوت واغلب متعارضی است که توسط زنان بیان می شود.همداستانی فمینیست های دارای مواضع سیاسی بسیار متفاوت حول مبارزاتی که طبق تجربه ی اکثرزنان ، محوری هستندپیشینه ای غنی پیداکرده است. برای مثال درحوزه حق تولیدمثل ازدیرباز برخورداری از حق سقط جنین موضوعی کلیدی بوده است. زنان سیاه پوست و زنان هم جنس گرا این محوریت دادن به سقط جنین وآن را مهم ترین موضوع برای زنان انگاشتن را به خاطر نژادپرستانه وناهم جنس گرایانه بودن مورد انتقادقرار می دهند.زیرا ازنظرآنان این خواست دل نگرانی برخی از زنان(سفیدپوستان وناهم جنس گرایان) است که نسبت به خواست های سایرزنان اولویت یافته است. زنان سیاه پوست وزنان هم جنس گرا بییشتر به دگرگون سازی خط مشی هایی اجتماعی توجه دارندکه باحق انتخاب آن ها برای فرزند داشتن برخوردی تبعیض آمیزدارند.بنابراین زنان سفیدپوست خواستار حق سقط جنین هستند درحالی که زنان سیاه پوست خواستار توقف برنامه های عقیم سازی(مبتنی برمهندسی اجتماعی نژادپرستانه) هستند وزنان هم جنس گرا نیز خواستار امکان دسترسی به کلینیک های اسپرم هستند(که اکنون تنها دردسترس خانواده های ” هسته ای ” طبقه ی متوسط است). پیامد این کشاکش ها نیز این است که اکنون فمینیست ها ازخود می پرسند زن چیست؟ گویا دیگر نمی توان زیر پرچم ” زنان” برای هرچیزی مبارزه کرد.
نظریه های اندیش مندان فرانسوی واز جمله فوکو ودیدگاه های اش درباره ی قدرت وذهنیت نیز دومین عامل اثرگذار بر فمینیسم پساساختارگرا بوده است. دیدگاه های فوکو اثر زیادی بر فمینیسم گذاشته است وبه ویژه درتشریح رابطه ی قدرت بین زن ومرد وسایر نابرابری ها غیر نهادی( یعنی غیردولتی) کارآمداست. قدرت به صورت مثبت ومنفی درتمامی روابط انسانی وجود دارد،خودرا مهارنمی کند ودراین روابط حالت بسیارنهفته ای دارد. نظریه ی فوکو برای بررسی چگونگی شکل گیری ذهنیت های ما نیز به کار رفته است.این نظریه چگونگی شورش و کنارآمدن انسان با نیروهای اجتماعی وچگونگی رخ دادن تغییر را نیز بررسی می کند.
فمینیسم پساساختارگرا از نشانه شناسی وبه ویژه نظریه ی نشانه های دسوسور هم که دوجزء هر نشانه را در قالب دال(صدایانقش مکتوب)ومدلول(معنا) تعریف می کند تاثیر پذیرفته است.این دوجزء به گونه ای اختیاری باهم مرتبط هستندومعنای نشانه ها ارتباطی است نه ثابت.معنای هر نشانه ازتفاوت اش با سایر نشانه ها در زنجیره ی زبانی بر می آید.برای مثال دالی مثل “روسپی” غیر از تفاوت اش با سایر دال های زنانگی مانند ” باکره” و” مادر” معنایی ذاتی ندارد.زبان نیزازرقابت گفتمان ها (رقابت راه های مختلف معنا بخشیدن به جهان) فرآیندها ونهادهای اجتماعی سازمان دهنده شکل گرفته است.برچسب ” مجرم ” زدن بر شیوه ی کنش فعالان سیاسی ازسوی گفتمان های قانونی قدرت مند وتمامی دلالت های منفی اش نمونه ای ازاین دست است درحالی که همتایان همان فعالان سیاسی آن را به معنای عدالت خواه، شرافت مند یا متعهد تعبیر می کنند.واژه های “تروریست” و”رزمنده ی آزادی” معنای بسیار متفاوتی دارنداما ممکن است به یک فرد اطلاق شوند.این اصول اهمیت دارند زیرا زبان را به پدیده ای اجتماعی ومیدان نبردسیاسی تبدیل می کنند(ویدان،۱۹۷۸،ص .۲۳).پساساختارگرایی فمینیستی ازنظریه های پساساختارگرایی راجع به زبان،ذهنیت، نهادها وفرآیندهای اجتماعی استفاده می کندوبه درک روابط موجود قدرت وشناختن حوزه ها وراهبردهای دگرگونی پایبند است.
رهیافت فمینیستی(ودرواقع پساساختارگرایی به طورعام) برخی باورهای ریشه دار آنارشیست ها درباره ی طبیعت انسان را نیز دستخوش چالش می کند وازدیدگاه لیبرال- اومانیستی(فلسفه ای که بیشترین اثررا برنهادهای اجتماعی وسیاسی کنونی داشته است) فاصله می گیرد که معتقد است انسان به گونه ای ذاتی منطقی است، دارای هستی یکدست وذاتی بی تعارض است وتحت مهار معنای زندگی اش. فلسفه ی آنارشیسم هم برای انسان کیفیت های ذاتی خاصی مانند همکاری قائل است که نمونه هایی ازآن ها در اثر آلکساندربرکمن ، الفبای آنارشیسم(۱۹۲۹) آمده است. آنارشیسم گاهی نیزانسان ها را دارای فهم همانند وارزش های مشترک فرض می کند که اشتباه است. پساساختارگرایی با اومانیسم و هرگونه “ذات انسانی” مخالفت می کندزیراذهنیت را ساخته ی زبان وگفتمان می داند. فوکو می گوید همه ی ما لوحی پاک وآماده ی نوشته شدن هستیم(۱۹۷۴). به تازگی گروستس(۱۹۹۴) نظریه ی نوارموبیوس را برای ذهنیت ارائه کرده است که براساس آن ذهن وتن، ذات وفرهنگ(وغیره) همگی همانند نوارموبیوس به هم می رسند. گرایش به همگن سازی تجربه ها، هدف ها و دیدگاه های انسان یکی دیگر ازانتقادهایی است که به اومانیسم وارد می شود. آرمان شهر یک شخص می تواند با آرمان شهر فردی دیگربسیارمتفاوت باشد.
به گفته ی دیگر، آنارشیست ها نیز تحت تاثیر گفتمان مسلط غربی درباره ی معنای انسان هستند که می تواندتلاش برای دگرگون سازی( انسان وجامعه) را درعمل ناکام کند.فمینیسم پساساختارگرا به پساساختارگرایی ویژگی سیاسی می دهد وبا آشکارساختن برخی فرض های مساله دار نظریه ی آنارشیسم از آن “ساخت زدایی” می کند. فمینیسم پساساختارگرا به محوریت کنش وتجربه ی فردی توجه دارد واین برای آنارشیست ها بسیارکارسازاست زیرا ریزه کاری های روابط قدرت را واکاوی می کند وقابلیت نظری آن را دارد که روابط کنونی قدرت درتمامی شکل های اش را دچارچالش وواژگون کند. دوزیان این نحله از فمینیسم برای فمینیست ها وآنارشیست ها این است که باورهای اومانیستی رابه کلی خطرناک می انگارد وماهیتی بسیار آکادمیک(ونخبه گرا) دارد به طوری که اغلب برای کسانی که زبان آن را نمی دانند قابل درک نیست.
دراین بررسی درباره ی نظریه ی فمینیسم وآنارشیسم کوشش برآن بوده است که حوزه ای مهم درنظریه ی فلسفی برای باورمندان به لزوم دگرگونی اجتماعی ریشه ای تشریح شود.آنارشیست ها درمواردی دشمن شکل هایی خاص از دانایی هستند زیرا آن ها را “نخبه گرا” می دانند.به باورنگارنده دانایی یعنی قدرت و معضل نخبه گرایی نیز بیشتر ناشی از سازوکاری است که ساختارسلطه جوی قدرت به خوبی برای محدود کردن دانایی به گروهی انگشت شمارودارای امتیازات ویژه مورد استفاده قرارمی دهد.به همین دلیل تلاش نگارنده برآن بوده است که توصیفی سرراست ازاین نظریه ها ارائه دهد. آنارشیست ها می توانند ازفمینیسم بهره های بسیاری بگیرند(وبرعکس) وباید بادیدی بازبااین دیدگاه روبروشوند تابه دیدگاهی گسترده تر وامکانات بیشتری برای فعالیت ودگرگون سازی جامعه دست یابند.هرچه بیشترهم باید این یافته های فکری را مبادله کرد وانتشارداد(یکی ازاصول شناخته شده ی آنارشیسم). به این ترتیب می توان موانع(یانابرابری های قدرت) را که درشکل های کنونی زبان نهفته است ازمیان برداشت یا به چالش کشید. خلاصه کلام آن که نگارنده قصدداشته است که نشان دهد شناخت فمینیسم(درتمامی شکل های اش) می تواند به آنارشیست ها کمک زیادی کند، همان گونه که آنارشیسم هم می تواند به دیدگاه های فمینیست ها رنگ وبوی تندتری بدهد.
مراجع:
Albert, M. Cagen, L. et. al., ۱۹٨۶, Liberating Theory Boston : South End Press.
Bad Attitude: Radical Women’s Newspaper, Issue ۷ Feb/Mar/Apr ۱۹۹۵.
Berkman, A. ۱۹۲۹, The ABC of Anarchy, Vanguard Press.
Foucault, ۱۹۷۴, History of Sexuality vol. ۱, Harmondsworth: Penguin.
Goldman, E. ۱۹۶۹, Anarchism and Other Essays New York : Dover.
Grosz, E. ۱۹۹۴ , Volatile Bodies, Sydney : Allen and Unwin.
Kornegger, P. ۱۹۷۵, “Anarchism : The Feminist Connection”, From Quiet Rumors.
Quiet Rumors: An Anarcha – Feminist Anthology, Dark Star : London.
Pepper, D. ۱۹۹٣, Eco – Socialism – From Deep Ecology to Social Justice, Routledge : ۱۹۹٣.
Weedon, C. ۱۹٨۷ Feminist Practice and Post structural Theory Oxford : Blackwell.
Woodcock, G. (ed) ۱۹۷۷ The Anarchist Reader London : Fontana.
مجزرة الحول و القبير : انفلات جنون الديكتاتور
مازن كم الماز
الحقيقة أشعر بثقل هائل يجثم على قلبي في هذه اللحظة , إن مجزرة القبير تثبت شيئا واحدا فقط أن النظام يلجأ في محاولاته لسحق الثورة إلى أسلوب المجازر الذي قد يتصاعد مع الوقت لدرجات قد لا يتوقعها أكثر المتشائمين بالنظام , بعد مجزرة الحولة خطر لي أن أتأمل في كل ما نسميه مجازر في تاريخ شرقنا و في تاريخنا كبشر , لأحاول فهم كيف يمكن لشخص ما أن يقتل طفلا , مهما حاولت أن تتفهمن يبقى قطع رقبة طفل من الوريد إلى الوريد رغم كل شيء يبقى لغزا حقيقيا لأي إنسان يحاول أن يفهم كيف ممكن أن ننحط كبشر لهذا الحد , ليست مشكلتي هنا في بشار نفسه , واضح أن السلطة , الديكتاتورية أشبه بمرض عقلي يستحوذ على صاحب السلطة , ليس لدي شك في أن الرجل مريض بديكتاتوريته , مرض لا شفاء له منه حوله إلى وحش آدمي حقيقي و أن علاجه الوحيد هو المقصلة , مشكلتي الحقيقية هنا هي مع الشبيحة , مع وجود فقراء علويين مستعدين لتمزيق فقراء سنة , إخوة حقيقيين لهم في سبيل هذا المعتوه بدماء السوريين , كيف أمكن حدوث هذا ؟ … أول شيء يثير الدهشة هو موقف واحد من الضحية , موقف واحد متطابق بين كل القتلة يعتبر الضحية حالة لا ترقى بالمطلق لتكون “إنسانا” , اقل من إنسان , في إحدى مقاطع اليوتيوب يصف بشير الجميل و مقاتليه الجنود السوريين في لبنان آنذاك بأنهم “حوارنة” و بشكل طبيعي جدا يبادره أحد الجنود بسخرية بسؤال منطقي , كم مات من الحوارنة ؟ يجب هنا أن أؤكد , ككادح سوري أيضا هذه المرة و ليس فقط كشيوعي متطرف أناركي أو فوضوي , أن الجندي السوري , حوراني أو شامي أو حتى من بابا عمرو أو الحولة نفسها إن وجد من خدم من أهلها في لبنان في تلك الأيام , لم يكن ملاكا في لبنان , كان يد النظام الضاربة هناك و مارس هناك ما يفعله الشبيحة اليوم في قرى و أحياء حمص و حماة و ادلب , قتل الجنود السوريون و سرقوا و عاملوا اللبنانيين كالأغنام و سخروا منهم أيضا و أهانوهم كلما أمكنهم ذلك أو كلما أرادوا فعل ذلك , الغريب هو أنني في كل مرة أتحدث بهذا الموضوع مع أي سوري يستخدم آلية إنكار أو تطهر غريبة , يضع كل اللوم على الطاغية الأب و كأننا ضحية أيضا بينما كنا نمارس دور الشبيحة لصالح هذا الطاغية ضد اللبنانيين , هل يمارس الشبيحة اليوم نفس آلية الإنكار و الدفاع عن الذات و هم يقطعون رؤوس الأطفال في الحولة و القبير ؟ .. في 6 ديسمبر كانون الأول 1975 اكتشفت جثث أربعة شبان موارنة من حزب الكتائب , كان اليوم يوم سبت , انتشرت الحواجز فورا في بيروت بقيادة جوزيف سعادة , والد أحد أولئك الشباب و عضو حزب الكتائب , طلب المسلحون على تلك الحواجز هويات كل المارة , خلال ساعات كان مئات الفلسطينيين و اللبنانيين المسلمين قد قتلوا عدا عن عدد آخر اختطفوا رهائن و سيطلق سراحهم فيما بعد , بعضهم على الأقل , بعد دفع فدية , أصبح هذا يوم السبت الأسود , بعد ذلك اليوم بست اسابيع هاجم مقاتلو حزب الكتائب و بقية “التنظيمات و الميليشيات المسيحية” حي الكرنتينا الفقير الذي كان تحت سيطرة الفلسطينيين و عاش فيه لبنانيون و سوريون و فلسطينيون و اكراد , يقال أن 1000 إلى 1500 قتلوا هناك , بعد ذلك بيومين قام المقاتلون الفلسطينيون و اللبنانيون المسلمون و اليساريون بمهاجمة الدامور , المدينة الساحلية ذات الغالبية المسيحية ضعيفة الدفاعات , أعدم المنتصرون أولا 20 مقاتل من مقاتلي الكتائب ثم بدأ قتل المدنيين , وصل العدد حسب بعض التقديرات من 500 إلى 600 ضحية , حسب شهادة رجل دين ماروني منصور لبكي , كان المهاجمون يصرخون الله أكبر ! و بعضهم كان يصرخ , دعونا نقيم هولوكوست لمحمد ! يقال أن المهاجمون كانوا بقيادة أبي موسى , قائد فتح الانتفاضة فيما بعد , و كان من بين الضحايا أفراد من عائلة إيلي حبيقة و خطيبته , الرجل الخطير في جهاز أمن القوات اللبنانية يومها ! بعد ذلك بشهور في أغسطس آب نفس العام حققت القوات اللبنانية “المسيحية” أكبر انتصاراتها في الحرب ضد مخيم تل الزعتر , بتغطية و مشاركة مباشرة من مدفعية و دبابات الجيش السوري , اقصد جيش حافظ الأسد الذي خدمنا فيه جميعا , حوصر المخيم أربعة أشهر , يقال أن ميشيل عون كان واضع خطة الحصار و الهجوم هذه و من قدم التوجيه المباشر اليومي للمهاجمين , قتل الآلاف و اغتصبت آلاف النسوة , بعد أن نفذت الذخيرة من مسؤول الجبهة الشعبية قتل و سحلت جثته في شوارع المخيم , قال بعض مقاتلي و مسؤولي حراس الأرز تعليقا على شراسة المجزرة , نحن لم ننس الدامور بعد .. لكن طبيعة المجازر ستتغير مع الوقت , في 1980 ستقتل قوات بشير الجميل قرابة تسعين مقاتل “مسيحي” من قوات منافسه داني شمعون لفرض قيادة بشير الواحدة في المنطقة الشرقية , في سبتمبر أيلول 1982 دخلت قوات الجبهة اللبنانية بقيادة إيلي حبيقة إلى مخيمي صبرا و شاتيلا بعد مقتل قائدها بشير الجميل , لم تخرج إلا بعد 36 ساعة , تاركة ورائها آلاف جثث الفلسطينيين غارقة بدمائها و على كثير منها آثار التعذيب الجهنمي , جان جينيه , الكاتب الفرنسي المتمرد , الذي عاش جزءا من شبابه صعلوكا لصا متسكعا أو في السجون بتهم السرقة و التسكع , الشاذ جنسيا و “أخلاقيا” , قال عن ما شاهده في صبرا و شاتيلا : إنّ قاتلين قد أنجزوا العملية ، لكن جماعات عديدة من فرق التعذيب هي ، في غالب الظنّ ، التي كانت تفتح الجماجم وتشرح الافخاذ ، وتبتر الأذرعة والأيدي والاصابع ، وهي التي كانت تجرّ، بواسطة حبال ، محتضرين معاقين ، رجالاً ونساءً كانوا ما يزالون على قيد الحياة” , كم كان استمتاع هؤلاء بحفلتهم الصاخبة على أنغام آهات و توسلات الضحايا .. في الأعوام الأولى بعد ظهور يسوع ثم موته , قام اليهود بملاحقة المسيحيين كفرقة هرطقية خارجة عن دينهم الصحيح حتى انقلبت الدولة الرومانية عليهم في وقت لاحق و قمعتهم هم أيضا , لكن الرد أو المجازر بالاتجاه الآخر , مجازر المسيحيين ضد اليهود تأخرت قليلا , بعد إعلان المسيحية دينا رسميا لروما بدأ اتجاه المجازر بالتغيير و تبادل القاتل و الضحية الأدوار , لكن المجازر الكبرى ضد اليهود على يد المسيحيين بدأت تقريبا مع الحروب الصليبية التي كان من ضحاياها أيضا المسلمين و المسيحيين الأرثوذوكس و أولئك الذين صنفتهم كنيسة روما على أنهم هراطقة و الوثنيين أيضا , و ستستمر في ممارسات محاكم التفتيش و بعدها في مجازر روتينية تقريبا تحدث بشكل دوري تعرض فيها اليهود للقتل و الطرد و التعذيب و نهب ممتلكاتهم , كانت إسبانيا الإسلامية أكثر تسامحا بكثير مع اليهود من جيرانها المسيحيين رغم أنها شهدت بعض أعمال العنف أحيانا ضدهم و للسخرية عانى المسلمون و اليهود من نفس القمع و الاضطهاد على يد حكام قشتالة الكاثوليك و من جاء بعدهم و على يد محاكم تفتيشهم بنفس الدرجة تقريبا .. اليهود أنفسهم , كثير منهم ممن قدموا للتو من معسكرات الموت النازية بدأوا حرب تطهير عرقي ضد الفلسطينيين , مسلمين و مسيحيين , مذابح حقيقية لا تقل بدرجة الوحشية عما تعرضوا له على يد النازيين , و واصلوا هذه الحرب حتى اليوم , اليونانيين الذين قاسوا طويلا من عسف العثمانيين استعادوا استقلالهم من خلال مجازر رهيبة بحق الأتراك و الألبان الذين كانوا يعيشون بينهم و كان قسما منهم فقط مرتبطا بشكل أو آخر بالحكم العثماني هناك , لاحظ اليهودي الأناركي الأمريكي من أصل تشيكي فريدي برلمان أن القاتل عادة ما يشعر أنه ضحية , لقد استخدم النازيون قصة المؤامرة اليهودية العالمية لكي يبرروا أنهم هم الضحية , ضحية من يقتلونهم و ليس العكس , و ليس صعبا أن تدرك أن هذا بالذات ما دفع القادمين للتو من معسكرات الموت النازية لذبح الأطفال و النساء الفلسطينيات , دائما تستخدم قصص المجازر السابقة فقط كحجة لمزيد من المجازر , الحقيقة أن كل مجزرة تستخدمها القوى السائدة كمبرر لمجازرها هي , المنطق السلطوي يؤكد نفسه باستمرار , الرد على المجزرة بالمجزرة , الشيء الأكيد هو أن هدفها ليس العدالة و لا حتى الانتقام للضحايا , يقتل الضحايا مرتين , مرة على يد قاتلهم و مرة أخرى على يد من يزعم أن يفتك بخصومه انتقاما لهم , يخطئ من يعتقد أني أريد تمييع مجزرة الحولة و القبير بإنزالها إلى مستوى حدث روتيني حدث من قبل و سيحدث في المستقبل , إننا أمام حدث استثنائي لا يعرف معناه الحقيقي إلا من عاش رعب اللحظات الأخيرة , من كتب عليه أن يكون هناك برهانا من لحم و دم على الرعب الذي يمكن للإنسان ان يخلقه بحنونه , إننا أمام حدث بالغ الأهمية و الاستثنائية لا يمكن أبدا تمريره بأي حال من الأحوال , إننا أمام حدث تاريخي أو فعل إنساني استثنائي يحاصر روحك , يقبض عليها بقسوة , إن أية محاولة للإفلات تبدو و كأنها تقودك فقط إلى جحيم آخر , هناك اليوم من يرقص طربا على جثث القتلى , و هناك اليوم شيئا اشبه بهستيريا الدم , طاغية مجنون بالسلطة و بالاستبداد قرر أن يقتل شعبه , جزءا من شعبه ليعيد الآخرين إلى بيت الطاعة , جان جينيه مرة أخرى , “لم أكن قد لاحظتُ ذلك ، فأصابع يديها كانت مروحية الشكل ، والأصابع العشر مقطوعة بمقصّ . لا شكّ أنّ جنوداً قد استمتعوا وهم يكتشفون هذا المقصّ ويستعملونه ، ضاحكين مثل أولاد وهم يغنون فرحين” , “كيف كان شكل ممارس التعذيب ؟ إنه يفقأ عيني و لن يكون له شكل سوى الشّكل الذي ترسمه وضعية أجساد الموتى، وإشاراتهم الخشنة ، وهم تحت الشمس ، تنهبهم أسراب الذباب” , من صبرا و شاتيلا إلى معسكرات الموت النازية و جحيم الحولة و القبير , إنها نفس القصة , كيف أصابت عدوى جنون الديكتاتور الفقراء العلويين , كيف أصبحوا مجانين بدم إخوتهم مثله , لا شك أن هناك سفلة , ببساطة , من يستطيع فعل أي شيء في سبيل بعض المال , هذا يكفيه , خاصة إذا كان “العمل” ممتعا , لكن لا شك أن هناك من كان يشعر أنه هو الضحية و هو يقطع أعناق أطفال الحولة , لسبب ما , بآلية كذب أو خداع ما للذات , بتماهي ما مع صورة فلاح علوي منهك الجسد على خازوق آغا إقطاعي سني أو ضابط عثماني , كان القاتل يبحث عن “انتقامه” هو أيضا , هذه المرة “دفاعا” عن آغا أو إقطاعي أو ضابط علوي , إنه في هذه المرة يلعب دور قاتل ذلك القريب المجهول الذي قضى ذات يوم , مرة أخرى النقطة الأهم في وعي الكثيرين اليوم للمجزرة هي أن تعدل و تعاد صياغتها لتمنح الضحية القوة الضرورية لتصبح جلادا ذات يوم , لتكر السبحة من جديد , إنه مرض حقيقي , عميق الجذور في وعينا و في رغباتنا الدفينة , إن الاقتراب من الموت يجعلنا شيئا أقرب للآلهة , شيئا يحق له أن يمارس الموت ضد الآخرين , لهذا قد يبدو طبيعيا أن يرتبط جنون العظمة بقوة بجنون الاضطهاد , في الفصام الزوري أو فصام جنون الاضطهاد يرتبط الذعر من مؤامرة ما بشعور مرضي بالعظمة , لا شك أن كل الأنبياء و مدعي الألوهية و المهدية كانوا كذلك أيضا , طغاة في عالمهم الخاص و مجانين في عظمتهم و إحساسهم بازدراء المجتمع أو اضطهادهم كأفراد ليس لهم أي وزن أو وجود فعلي ككل الفقراء , يقول الأناركي النقابي رودولف روكر في كتابه القومية و الثقافة “نفس القوميات التي لم تتوقف قبل الحرب العالمية الأولى عن الثورة على مضطهدها الأجنبي , كشفت عن نفسها اليوم بعد أن حققت الاستقلال كأسوأ مضطهد لتلك القوميات التي تحت سيطرتها و أوقعت بها نفس اشكال الاضطهاد الأخلاقي و القانوني التي تعرضت لها هي من قبل … هذا يجب أن يجعل واضحا حتى للأعمى أن الحياة بانسجام داخل إطار الدولة القومية أمر مستحيل .. هذه الشعوب التي هزت باسم تحررها نير الحكم الأجنبي البغيض لم تكسب شيئا .. في معظم الأحوال حصلت على نير جديد أكثر قمعية من السابق في كثير من الأحيان … إن تحول المجموعات البشرية إلى شعوب لدول قومية لم يفتح عهدا جديدا … إنه اليوم واحدا من أخطر العوائق أمام التحرر الاجتماعي … فإن تعبير “الوطني” يعني رغبة السيطرة لأقليات محدودة و المصالح الخاصة لطبقة أو فئة في هذه الدولة” … لا شك أنه هناك اليوم في سوريا حرب أهلية حقيقية بين نظام خرج جنونه عن السيطرة و بين شعب مسحوق يتلمس طريقه الصعب أو المستحيل نحو الخروج من سجن مظلم , لا شك أن الفقراء يقتلون بعضهم , لا شك أن الموت العبثي يصبح لكثير من السوريين اليوم نهاية لحياة عنوانها القهر و الاضطهاد , لا نعرف عن وجود الفقراء إلا عندما يقتلون , عندما يتألمون من الوحدة و الجوع و الحاجة يصم العالم آذانه عن أنينهم , فقط عندما يحتاج إلى إعادة كتابة فصول جديدة من جنونه بدمائهم يبحث عن موتاهم و ينبش قبورهم و يتذكر اسماءهم , اسماء بلا أجساد , صور بلا وجوه , لا لكي يمنحهم عدالة فقدوها و هم أحياء بل ليكرس انعدام العدالة على هذه الأرض , مالكو النفط في طهران و الرياض و موسكو و الدوحة يحسبون خسائرهم و أرباحهم المحتملة من المشاركة في حفل الشواء الحالي , لا يدخل الفقراء أبدا في حساباتهم هذه , إن دماء الفقراء أرخص بكثير من ذلك , إنه هولوكوستنا , فلنرقص طربا على أنغام القذائف و لنعد قبورا جديدة لموتى جدد , إنه هولوكوستنا , فلنقدم للسادة و لرجال الدين و للسياسيين مادة حمراء صافية ليتنافسوا عليها , باختصار شديد : يقتلنا دينكم و تقتلنا حضارتكم , في النهاية تكتشف أن هناك ارتباط عضوي جدا و متين جدا بين دم الفقراء و حريتهم , لن تتوقف طقوس التضحية ببعضهم بين الحين و الآخر إلا إذا اصبحوا أحرارا , سادة أنفسهم , عدا ذلك سيبقون يتبادلون دور الضحية و الجلاد لصالح سادة قد يتغيرون قد تتغير أديانهم و أعراقهم و طوائفهم لكن لن تتغير أبدا ملامح وجوههم السمينة الكريهة خاصة و هم يرثون ضحايا من الفقراء بقتل ضحايا جدد.
به سوی تئوري عمومي آناركوفمينيسم
هاوارد جی اولریش
ترجمه: مریم شیخ
كساني كه با تئوري هاي سوسيال آنارشيسم و فمينيسم آشنا هستند، همواره در حال اعتصاب به واسطه ی شباهت هايشان هستند.هر دو اين مجموعه نظريه ها معتقدند كه نابرابري اجتماعي و اقتصادي ريشه در آرايش هاي نهادينه شده ی قدرت دارند؛هر دو برلزوم تغيير آن قدرت ها به عنوان پيش شرطي براي رهايي سازي تأكيد دارند؛ و هردو براي تحقق خودمختاري شخصي و آزادي در يك زمينه ی اجتماعي فعاليت مي كنند.
مقالات نويسنده هايي نظيرElaine Leeder, L. Susan Brown, Peggy Kornegger, Carol Ehrlich, Neala Schleuning, and Jane Meyerding به شيوه اي فوق العاده با هم در مي آميزند، در حالي كه همه ی آنها يك موضع آنارشيست فمينيستي را ترويج ميكنند، هر كدام به نوبۀ خود به تفاوت هاي ميان ميان آن موضع و ساير گونه هاي فمينيسم مي پردازند. ما بايد از اينجا شروع كنيم. به نظر من لازم است كه ما گزاره هاي پايه اي تئوري هاي فمينيستي را مورد مطالعه قرار دهيم و ببينيم مردم چگونه برخي گزاره ها را تصديق مي كنند و بعضي را خير.
تمام نظريه هاي فمينيستي با مجموعه اي از ملاحظات در مورد زن در جامعه شروع مي كنند. اين سه گزاره نشان دهنده ی هسته ی اصلي آن ملاحظات است.
1. نقش هاي اجتماعي اي كه به زنان و مردان نسبت داده مي شود، اصولاً به طور فرهنگي تعيين شده اند.
2. زنان از تمام بخش هاي جامعه محروم شده اند- چه به لحاظ شخصي، چه به لحاظ اجتماعي، چه به لحاظ شخصي و سياسي.
3. زنان از لحاظ فيزيكي مفعول واقع مي شوند و در نتيجه از نظر جنسي مورد اذيت و آزار و حمله قرار مي گيرند.
بنا براين ملاحظات ضرورت ايجاب كرده است كه فمينيست ها تصريح كنند كه:
4. زنان و مردان برابر هستند.
فمينيست هاي ليبرال برابري آنها را به وسيله ی تعديل آرايش هاي موجود قدرت پي مي گيرند. هدف آنها رفع تبعيض است، يعني شكل هاي نهادينه شده ی تدابير تفاوت گذار. هدف آنها تغيير ساختارهاي پايه اي جامعه نيست. به علاوه آنها مطالبات خاصي پيرامون زنان به عنوان يك طبقه يا در مورد فرهنگ زنان مطرح نمي كنند. هدف آنها دستيابي به نوعي برابري در چارچوب منابع قدرت است.
جنبش زنان بر حسب مشكلات نابرابري هاي موجود ميان زنان، به خصوص از نظر طبقه اجتماعي، قوميت و رنگ پوست به شاخه هاي مختلفي تقسيم شده است. اين تقسيمات هم از نظر ايدوئولوژيك و هم از نقطه نظر سازماندهي يك جنبش به عنوان مشكلي براي جنبش فمينيستي رخ مي نمايند، به خصوص براي جوامع بزرگ تر. نزد برخي فمينيست ها اين مشكلات چندان موضوع بحث نيستند؛ در حالي كه نزد برخي ديگر از فمينيست ها چنين مشكلاتي نسبت به نبرد معطوف به قدرت، امري فرعي به نظر مي رسند. در حالي كه برخي ديگر از فمينيست ها، به خصوص فمينيست هاي راديكال، در اين نقطه از ديگران جدا مي شوند كه به نظر آنها مسائلي از قبيل طبقه، قوميت و رنگ پوست، بايد در درون جنبش زنان جاي داده شوند.
به خاطر تنوع فمينيست هاي راديكال ( كه آنارشيست ها هم يكي از آنها هستند) گزاره هاي اعتقادي بيشتري كه آن تئوري ها را شكل مي دهند، وجود دارد. در مركز تمام ديدگاه هاي راديكال پافشاري كردن بر پيوستگي ميان وسايل و هدف، مخصوصاً در زندگي روزمره ی فرد، وجود دارد.
5. امر شخصي امري سياسي است.
سياست به عنوان امري كه به وراي مجموعه رخدادهاي محدود كه به حكومت رسمي مربوط مي شوند، توسعه مي يابد، تعريف مي شود. سياست با هر چيزي كه ما در زندگي روزانه مان انجام مي دهيم، هر چيزي كه براي ما رخ مي دهد، و هر تفسيري كه ما از اين چيزها ارائه مي دهيم، درگير است.
از آنجا كه فرهنگ ها مردم را بر مبناي جنسيت تفكيك مي كنند، زنان سلسله تجربياتي متفاوت از تجربيات مردان دارند. حتي تجربيات مشابه، محتملاً، معناهايي متفاوت را در بر خواهد داشت. پيامد آن قضيه اين است كه زنان ( ومردان) خرده فرهنگ هاي متمايزي را ايجاد كرده اند. تشخيص اين تفاوت فرهنگي در گزاره ی ديگري از تئوري فمينيستي بيان مي شود.
6. در هر جامعه اي خرده فرهنگ زنانه ی مجزا و قابل شناسايي اي وجود دارد.
عناصر متمايز آن فرهنگ معمولاً حول فعاليت هايي شامل نگهداري، از قبيل خانه داري يا معيشت از طريق زراعت، و فعاليت هايي شامل روابط ميان افراد، نظير پرورش، انتقال فكر و همكاري، متمركز شده است. ( برخي گونه هاي انديشه ی فمينيستي كه به مسائل روحي و معنوي مي پردازند.)
غالب فمينيست هاي راديكال بر اين باور هستند كه عناصر فرهنگ زنانه از عناصر مردانه ی مشابه آن در فرهنگ مسلط، برتر هستند. برخي فمينيست ها به نحو قابل دركي در اين نقطه توقف كرده و تصميم مي گيرند كه در درون يك اجتماع زنانه، زندگي ( و در صورت ممكن، كار) كنند. برخي مدعي برتري فرهنگ زنانه هستند و غالباً توسط مفهوم برتري زنان استدلال مي كنند كه جامعه ی تحت كنترل زنان، خصايص ستم پيشگي جوامع پدرشاهانه را نخواهد داشت. برخي از آنها نظريات مادرسالارانه در مورد جوامع گذشته و آينده را ترويج داده اند.
فمينيسم راديكال مثل همۀ تئوري هاي سياسي داراي مجموعه اي از گزاره ها در مورد چگونگي وقوع تغيير هستند. ( بسياري از آنها در مقاله ام با عنوان ” برپا كردن يك فرهنگ انتقالي انقلابي ” (Social Anarchism, 4, 1982) بيان شده است. در قلب فرهنگ انتقالي فمينيستي دو شرط وجود دارد:
7. فرد به طور جمعي همراه با ديگران در مكان تغيير كار مي كند.
8. نهادهاي آلترناتيو كه بر پايه ی همكاري و حمايت متقابل ساخته شده اند، شكل هاي سازماني اين تغيير هستند.
تغيير اجتماعي موثر با كار منفرد اشخاص اتفاق نمي افتد. تغيير به ميانجي سازمان يابي مردم در يك مجموعه ی مبتني بر كمك و همكاري متقابل اتفاق مي افتد. فمينيست هاي راديكال و سوسيال آنارشيست ها شمار زيادي از سازمان ها و شبكه ها را تشكيل داده اند: رسانه هاي جمعي، بيمارستان ها، گروه هاي تئاتر، مدارس آلترناتيو، شغل هاي ضد سود، مراكز اجتماعي، و خيلي چيزهاي ديگر. سازمان هايي كه توسط فمينيست هاي راديكال ساخته شده اند، بر پايه ی اصول آنارشيستي شكل گرفته اند، اگر چه چنانكه Peggy Kornegger در مقاله اش ” آنارشيسم ، پيوند فمينيستي” نشان داده است كه اين شكل گيري همواره شهودي است. در مقابل براي فمينيست هاي آنارشيست اين ارتباط واضح و روشن است. آزادي يك مفهوم مهم در فمينيسم راديكال است، با اين وجود غالب اوقات صريحاً يا شفاف از آن صحبت نشده است. يك گزاره ی اعتقاديِ انتقادي بر آن چيزي تأكيد مي كند كه برخي آنارشيست ها آن را مفهوم “سلبي” آزادي ناميده اند. اين اصلي است كه بر لزوم تشكيل جامعه اي تأكيد مي كند كه در آن مردم همچون شي تلقي نشده و مانند ابزار در جهت برخي اهداف به كار برده نشوند.
9. همه ی مردم حق آزاد بودن از اجبار را دارند. از خشونت نسبت به ذهن يا بدن شان.
شاید یک دلیل اینکه این مقوله اغلب به شکل واضحی در تئوری های فمینیستی رادیکال بیان نشده است این است که دلالت آن فراتر از قید و بندهای بیشتر تئوری های فمینیسم آنارشیستی می رود . همانطور که سوزان براون (Susan Brown ) در مقاله ” ورای فمینیسم ، آنارشیسم و آزادی انسان ” می گوید:
درست چنین کسی می تواند یک فمینیست باشد و با قدرت در افتد… همچنین برای یک فمینیست این امر شدنی است و با فمینیست بودنش منافاتی ندارد که استفاده از قدرت را با آغوش باز بپذیرد و از سلطه دفاع کند بدون آنکه از حق فمینیست بودنش چشم بپوشد.
آزاد بودن از ابزارهای قهرآمیز و زندگی در جامعه ای که فرم های نهادینه شده قدرت ، سلطه ، سلسله مراتب دیگر وجود نداشته باشند. برای آنارشیست ها قدرت مسأله اصلی است.
10. فرد نه باید به قدرت تمکین کند و نه آن را بر دیگر مردمان اعمال کند.
آنارشیست ها ملت- دولت را رد می کنند و در جهت سلب مشروعیت و انحلال آن فعالیت می کنند. این مدیران دولتی هستند که ادعای حق تعیین صلاحیت قانونی را دارند ، که این صلاحیت شامل صلاحیت پذیری آرایش های قدرت و حق انحصاری تجهیز پلیس و نیروی نظامی می شود. فمینیست های رادیکال برای پایان دادن به پدرشاهی فعالیت می کنند ، یعنی ، سلطه مرد بر زن ، از طریق جبر و زور و پذیرش نهادینه شده ی اقتدار مردانه. برای فمینیست های آنارشیست دولت و پدرشاهی دو ناهنجاری یا انحراف وابسته به هم هستند. بنابراین نابودی دولت مساوی نابودی عامل بزرگ تری است که همان پدرشاهی نهادینه شده است. براندازی پدرشاهی مساوی براندازی دولت موجود است. فمینیست های آنارشیست از بسیاری از فمینیست های رادیکال پا را فراتر می گذارند ، آنها نسبت به این مسأله هوشیارند که دولت طبق تعریف همواره نامشروع است. به همین دلیل فمینیست ها نه باید درون محدوده ی گزینشی دولت فعالیت کنند و نه باید در راستای جایگزین کردن دولت های موجود مردانه با دولت های زنانه تلاش کنند. همانطور که گفتم ، برخی فمینیست های رادیکال استدلال می کنند جامعه ای که توسط زنان اداره می شود خصایص ستمگرانه ی جامعه ی پدرشاهی را نخواهد داشت. در مقابل ، فمینیست های آنارشیست پاسخ می دهند که همین ساختار یک دولت ، خودش ، به وجود آورنده ی نابرابری ها است . آنارشیسم تنها شیوه ی سازماندهی اجتماعی است که از تکرار نابرابری های اجتماعی محتمل جلوگیری می کند .
فمینیست های آنارشیست از چیزهایی که سایر جنبش های رادیکال معمولا از تجربه های تلخ می آموزند ، کاملا آگاه هستند . ایجاد شکل های جدید سازماندهی که برای خلاصی از سلسله مراتب ، اقتدار، و ایجاد قدرتی که مستلزم ساختارهای اجتماعی جدید است، شکل گرفته اند . به علاوه این ساختارها باید با دقت ساخته شوند و به طور مداوم پرورش یابند، به طوری که سازمان ها به نرمی و از روی کفایت عمل کنند و طبقه ی نخبه ی جدید یا غیر رسمی ای پدید نیاید. اگر یک قاعده ی اساسی برای عمل وجود داشته باشد ، این است که ما نیاز داریم زندگی کردن بر اساس آزادی را ترویج دهیم به طوری که بتوانیم آن را به طور پیوسته در زندگی روزمره ی خود تجربه کنیم .
الین لیدر (Elaine Leeder) در مقاله ی ” بگذارید مادران مان راه را نشان دهند ” خاطر نشان می کند که این زنان آنارشیست بودند که مرزهای اندیشه ی آنارشیستی مرد محور را گسترش دادند . یقینا پس از آن آنارشیست های جنسیت محور هنوز وجود داشتند ، اما همانطور که سوزان براون (Susan Brown) نوشته است ” تنها با نقضِ آنارشیست بودن خودشان موجودیت پیدا می کنند “
http://anarchoanarchia.blogspot.de
كل السلطة للخيال!.. ! دفاعا عن الخيال
سامح سعيد عبود
المقصود بالخيال هنا هو وضع تصورات ذهنية مسبقة بواسطة المخ لإحداث تغيرات بالواقع الطبيعى أو الاجتماعى، هذا الخيال المميز للرئيسيات عموما والعليا منها خصوصا وعلى رأسها الإنسان العاقل، هو السر الكامن وراء كل التطورات التقنية والاجتماعية التى حققها البشر عبر ملايين السنين، والافتقار إلي هذا الخيال لا معنى له سوى الجمود والتخلف،والمشكلة الحقيقية التى تعوق التطور هو أن الغالبية الساحقة من البشر تربى اجتماعيا بحيث تعادى هذا النوع من الخيال وتقاومه وتضطهد من يملكه ويمارسه، فالناس غالبا ما ينشدون استقرار الواقع على ما هو عليه، ويخافون مما يجهلون، وما يطرحه الخيال عليهم من تغيرات عما اعتادوا عليه، إلا انهم فى النهاية ينساقون لاستهلاك كل منتجات الخيال التى سبق وقد رفضوها من القلة الطليعية المبدعة التى تجرأت على تغيير الواقع، والسفر بهم للمجهول.
هذا النوع من الخيال هو ما جعل القرد يضع عصا طويلة فى عش النمل ليسهل عليه اصطياده، أو يسقط حجرا على ثمرة الجوز ليهشمها، وهو ما دفع بإنسان فى الغابة لأن يفكر فى شحذ الحجر لتكون له حافة حادة ليسهل عليه تقطيع لحم الفريسة، وليركب هذا الحجر على عصا ليسهل عليه طعنها من بعد، وهو هو نفس الخيال الذى جعل مايكروسوفت تبتكر نظام النوافذ ليسهل على الناس استخدام الكومبيوتر، بدلا من الدوس المعقد،وهو الخيال الذى جعل مجموعة عمال بسطاء فى قرية روتشدل عام 1844 لابتكار مؤسسة للتعاون الاستهلاكى حمتهم من ارتفاع أسعار السلع، وسرعان ما تحولت فكرتهم البسيطة لحركة عالمية لها منظماتها وقوانينها، وأصبحت أساسا لحركات سياسية واجتماعية تتبنى إقامة مجتمع قائم على أساس فكرة التعاون ومبادئه وأهدافه، وهو نفسه ما دفع صغار التجار والحرفيين المصريين لتطوير نظام الجمعية الشهرية لتمويل أعمالهم بعيدا عن القروض وفوائدها.
كبشر نولد جميعا ولدينا ملكة الخيال فضلا عن ملكات الفضول المعرفى، لكننا اجتماعيا نولد فى مجتمع، تتعمد مؤسساته السلطوية على قمع تلك الملكات،واستأصالها أحيانا، وتقليصها أحيانا أخرى فى الحدود التى تخدم مصالحها واستمرار تسلطها، فالسادة ولكى تستمر سيادتهم، من مصلحتهم أن يقتنع عبيدهم بطبيعية وضعهم وأنه من نواميس الكون،لا يمكن مخالفته، فلا يحلمون بامكانية التحرر من العبودية، ويظل غاية مرادهم، هو استخدام خيالهم لتحسين شروط عبوديتهم، فالمطلوب قطعة لحم أو جبنة على قطعة الخبز الجاف الذى يسمح لهم بها السادة. و من نتائج هذا الفقر فى الخيال، أن عمال شركات التى حكم بإلغاء خصخصتها، طالبوا بعودتها للقطاع العام، وهو ما رفضته الحكومة،وطعنت عليه، دون أن يتخيلوا أنه يمكنهم المطالبة بإدارتها ذاتيا، أو تحويلها لتعاونيات لصالح العاملين فيها.
هذا الفقر فى الخيال تخلقه مؤسسات التعليم التى تعتمد على التلقين والكتاب المكرر بل والإجابة النموذجية، وتقدر حفظ المعلومات واسترجاعها، وعدم تشجيع النقد والاختلاف والإبداع، وتخلقه مؤسسات الدين المنظم والعادات والأعراف الاجتماعية المحافظة التى تستنكر الخروج عن المألوف والمعتاد، ومن أسوء النماذج على ذلك ما يفعله دعاة السلفيين فى أتباعهم، حيث يحولونهم وفق مبدأ الطاعة العمياء لمجرد آلات مبرمجة على الفعل والقول، حيث تحول كل سلوك إنسانى تافه أو غير تافه لديهم ومن لحظة الاستيقاظ وحتى الدخول فى النوم، إلى نمط واحد من السلوك والكلام، من يخرج عليه فقد ارتكب أثما، وفقد ما يثقل من ميزان حساناته يوم الحساب، وتخلقه مؤسسات الإعلام والثقافة التى تحولنا جميعا لمجرد متلقين سلبيين لما تلقيه علينا من مواد، وما تتلاعب به من مشاعرنا، وتحشره فى عقولنا من معلومات، وما تلهينا به من استعراضات،تجعلنا نلهث وراءها دون أن تعطينا فرصة للفهم والتأمل.
ما سبق ذكره ضروري للرد على من يرفضون أى أفكار اشتراكية على أساس أن الاشتراكية فشلت وانهارت فى بلادها الأصلية، والرد على تساؤل غريب عن نموذج لبلد يطبق الأفكار الاشتراكية التحررية الأناركية كى يمكنهم الحكم عليها، لاحظ أن كثير من هؤلاء يحلمون بعودة الخلافة الإسلامية رغم سقوطها هى أيضا، و لا يلتفتون لنماذج حية فاشلة فعليا أمام ناظرينا للنموذج الإسلامى فى الصومال وأفغانستان والسعودية وإيران باكستان والسودان، إلا أنه الكيل بميكالين وهو يؤكد عيبا خطيرا فى طريقة التفكير والاستدلال.
فيما يتعلق بالنظم الاجتماعية لا يجوز النظر إليها بمنطق الفشل والنجاح، إذ أن هذه النظم تعبر عن مصالح طبقات و لا تعبر عن مصالح طبقات أخرى، فالرأسمالية برغم كل أزماتها ومآسيها واخفاقاتها ونجاحاتها ومميزاتها وعيوبها، هى التعبير عن مصالح الرأسماليين، وضد مصالح البروليتاريا، وسوف يظلون يدافعون عنها حتى رمقهم الأخير مثلما دافع الإقطاعيون عن الإقطاع،وسوف تظل البروليتاريا تناضل ضدها، أما الاشتراكية السلطوية التى انهارت فقد كانت تعبر عن مصالح البيروقراطيين، وقد قامت وانهارت لأسباب موضوعية لا مجال لذكرها فى هذا المقال القصير، أما الاشتراكية التحررية (الأناركية) فهى تعبر عن مصالح الغالبية الساحقة من البشر، و لحظات تحققها على نطاق واسع فى التاريخ كانت قصيرة فى روسيا وأسبانيا، وإن كانت تجربة اقليم تشيباس بالمكسيك مازالت قائمة منذ 15 عاما إلا أن هذا ليس مهما على الإطلاق لسببين أولهما أن الاشتراكية التحررية تقوم على أساس الممارسات التعاونية الطوعية والديمقراطية المباشرة، وهى ممارسات وعلاقات ومؤسسات موجودة فعليا فى الحياة الاجتماعية والاقتصادية والسياسية فى العالم كله، وإن كانت هامشية وليست سائدة،السبب الثانى مع افتراض أن الاشتراكية التحررية مجرد كلام نظرى لم يجد طريقه للتطبيق، ألا يستحق منا محاوله تحقيقه على أرض الواقع.
أعتقد أن مشكلات انتفاضات الربيع العربى ترجع فى جزء كبير منها لفقر مزمن فى الخيال فى مجتمعات تأكلها الرجعية والمحافظة والتقليدية وعبادة الشرعية ،والعقليات النقلية والنصية رغم أن الثورة هى الخروج عن المألوف والمعتاد والنقد الأكثر جذرية للواقع، هى الفرصة التى يخرج منها الخيال من قمقمه،و لامخرج من مشكلات الربيع العربى إلا بإعطاء كل السلطة للخيال، وذلك بأن يتخلى الناس عن طوباويتهم الإصلاحية، وأن يتحلوا بالواقعية ويطلبوا المستحيل.





پێویستە لە ژوورەوە بیت تا سەرنج بنێریت.