مدرسەی سیار آنارشیست (M. A. S. – Mobile Anarchist School) یک مدرسەی سیار آلترناتیو، مستقل، خودگردان و غیرانتفاعی ست که برای مردم حاشیەای، دانشجویان و جوانان از تحصیل بازمانده و فعالان خودگردان تأسیس شده است. یگانه هدف ماس ایجاد یک نظام آموزشی منتقد و تشویق مردم به پرداختن به مسائلی ست که مستقیم و غیرمستقیم به آنان مربوط می شود.
آنارشیست هایی که «ماس» را پی ریزی کردەاند بر خلاف نهادهای متمرکز همچون شرکت ها و احزاب چپ، به مردم، افراد، خانواده ها و همه ی ستم دیدگان پیشنهاد می کنند که با آگاهی یافتن به وضعیت، امورشان را خود به دست بگیرند.
آزادی و برابری با توجه به فرهنگ ها و روش های زندگی در نقاط گوناگون جهان با صداهای گوناگونی شنیده می شوند. پایان فقر، احترام به خودگردانی و حمایت از محیط زیست، مستقل از فرهنگ ها و روش های زندگی مختلف، در سراسر جهان مسئله هستند. تولید انبوه فن آورانه تر که قرار بود برای همه زندگی بهتر بیاورد به فقر پایان نداد. گرسنگی و جهل هنوز همه جا وجود دارند.
آنارشیست های فیلیپین بر این باورند که الغای دولت و شرکت های بزرگ زمانی امکان پذیر است که مردم بر توانایی خود برای خودگردانی و خودسازمانیابی آگاه شوند.
آموزش و تحصیل یک پایه ی اصلی برای پیدایش روحیه انتقادی ست. پاسخ مستقیم به جهل جمعی درهای خشونت نهادینه شده و جنگ ها را می بندد. به کارگیری وسیله ها و روش های متنوع این امکان را فراهم می کند که آلترناتیوهای آنارشیست ها به اطلاع مردم برسند.
آنارشیست – یعنی کسی که خواهان الغای دولت و هر گونه ی رابطه ی اجباریست. این بدان معناست که در یک جامعه ی آنارشیست، افراد سازمان های جمعی خود را برای برآوردن نیازهای اجتماعی و اقتصادی ایجاد و کنترل می کنند. نظم آنارشیستی خواهان ساختن جامعەای ست که در آن فقر و پدرسالاری رخت بربندند؛ روش های گوناگون زندگی محترم شمرده شوند و همیاری جای رقابت را بگیرد. در یک نظم آنارشیستی فعالیت انسانی بر اساس حفظ محیط زیست پایه گذاری می شود و دستاوردها هر چه باشند در میان همه تقسیم می گردند.
مدرسه – منظور از مدرسەیک مدرسەی سنتی نیست که در آن خودکامگی وجود دارد و تعلیم اجباری ست تا افراد را مطیع و بی اختیار تربیت کنند. مدرسه جایی ست که آموزش آن مبنایی انتقادی دارد و لیاقت های فردی را تشویق می کند تا هر کس بتواند در سازماندهی اجتماعی شرکت کند و امورش را خود به دست بگیرد.
سیار – به این معناست که این مدرسه در یک جا نیست و در مناطق گوناگون فیلیپین فعالیت می کند تا تمام حاشیه نشینان را دربرگیرد. منظور از «حاشیه نشینان» افرادی هستند که توانایی فعالیت سیاسی و امکان بهبود وضعیت معیشتی خود را ندارند.
برنامه ها و کارزارهای عمده «ماس»
جست و جو و بحث های گسترده در سال های ۲٠١١ و ۲٠١۲ به «ماس» امکان دادند تا با جمع آوری اطلاعات، شبکه ی خود را گسترش دهد. جمع های «ماس» این فرصت را پیش آوردند که برنامه های اولویت دار را که در فعالیت های آموزشی سنتی موجود نیستند، فراهم آورند.
یک – Permaculture برنامەای ست که «رادیکال اکولوژی» در نظر گرفت. داده ها و اطلاعات مربوط به محیط زیست پس از چندین بحث و گفت و گو ارائه داده شدند. نقطه نظرات آنارشیستی در این گفت و گوها بیان شدند تا آن چه را آنارشیست ها درباره ی محیط زیست در پیوند با بحران های زیست محیطی جهانی می اندیشند، بیان نمایند.
دو – Renewable energy برنامەای ست که تلاش آنارشیست ها را برای اقدامات عملی در جهت حفظ محیط زیست دربرمی گیرد. استفاده از فن آوری های کم خطرتر همچون انرژی خورشیدی، بادی و آبی در همه جا برای مردم امکان پذیر است.
سه – Flood preparation برنامەای ست که پس از باران های سیل آسا که موجب به زیر آب رفتن سه ماهه ی مونتینلوپا گردید، در نظر گرفته شد. فعالان «ماس» با همیاری داوطلبان محلی موفق شدند وسایل امدادرسانی و مواد لازم برای یک پل را فراهم آورند. آنان پس از این موفقیت ها، برای مقابله با سیل های آینده آماده شدند.
برنامه ی مذکور در نظر دارد تا امکانات پیش بینی آسیب پذیری مناطق سیل خیز را با شرکت مستقیم مردم تهیه نماید.
چهار – Supporting fisher – flock actions in Laguna Lake فعالیت های آنارشیست ها با مردم حاشیەای شده ی ماهیگیر این دستاورد را داشت که گروهی از ماهیگیران تصمیم گرفت با آنان همکاری کند تا ظرفیت صید در مناطق ویژه افزایش یابد.
زمینه ی فعالیت های «ماس»
پی ریزی «ماس» نتیجه ی بحث های افرادی ست که در Indokumentado Productions و Mindsetbreaker Press بودند. آموزش آزاد و به اشتراک گذاری شایستگی ها در این بحث ها مطرح شدند. این فعالان به این نتیجه رسیدند که با آموزش آزاد و به اشتراک گذاری شایستگی ها می توان ظرفیت ایجاد یک جنبش خودگردان را در میان مردم بالا برد.
«ماس» در سال های ۲٠١١ و ۲٠١۲ تلاش خود را با برپایی فوروم های بحث همگانی بر تدوین متون پایەای گذاشت. «مرکز مطالعات جهان سوم»، «دانشگاه فیلیپین» و «شبکه ی خودگردان محلی» برای برپایی این بحث ها شرکت کردند. تجربه ی Occupy Wall Street، فعالیت های رادیکال محیط زیستی و آنارکافمینیستی در این بحث ها مطرح شدند. همزمان با بحث ها، فیلم هایی پخش شدند و نمایشگاه های هنری برگزار گردیدند.
نخستین اردوی همبستگی محیط زیستی در تابستان ۲٠١۲ با شرکت چندین فرد و گروه برپا و به بحث ها در طی آن دامن زده شد. شرکت کنندگان بدون هر گونه منعی در بحث ها شرکت نمودند. آنان تلاش کردند تا منافع و فعالیت های مشترکی از بحث ها بیرون بکشند. جو عمومی مشارکتی که غیرمتمرکز، داوطلبانه و همه گیر بود، این فرصت را پیش آورد که رویداد مشابهی شکل بگیرد.
سیل های مهیبی که در یکی از جمع های شبکه ی «ماس» به وقوع پیوستند موجب شدند که فعالیت ها به سوی امدادرسانی به سیل زدگان بروند. وسایل امدادی خریداری شدند و در میان سیل زدگان برابرانه تقسیم گردیدند.
مدرسەی سیار آنارشیست موفق شد در دانشگاه پلی تکنیک فیلیپین بحث هایی را درباره ی تاریخ برگزار کند که نتیجه ی آن تهیه ی برنامه ی سمپوزیوم جامعه شناسی آنارشیست در سه ماهه ی دوم ۲٠١٣ بود و فعالیت های مشابهی برای سال ٢٠١۴ در نظر گرفته شده است.
در سه ماهه ی نخست ۲٠١٣ فوروم «سیاه و سبز» با شرکت آنارشیست های کشورهای مختلف برگزار شد. «مرکز مطالعات جهان سوم» و «دانشگاه فیلیپین» برای دومین بار در این فوروم شرکت کردند. مبارزه علیه تغییرات جوی و بحران های زیست محیطی در این بحث ها مطرح شدند. افرادی که در این بحث ها شرکت کردند سپس تاریخچه و تجربه ی «غذا، نه بمب» را در ایالات متحده در سطح محلی بررسی کردند.
دیداری با مردم حاشیەای شده ی Laguna Lake ترتیب داده شد تا از نزدیک تخریب اکوسیستم های آب شیرین بررسی شده و چارەای برای آن اندیشیده شود.
افرادی که در نخستین اردوی همبستگی محیط زیستی شرکت کردند در طی چهار روز درباره ی مبارزات و تجربیات آنارشیستی گفت و گو نمودند. آنان به کارگاهی برای همبستگی شکل دادند تا بتوانند پس از جداشدن از یکدیگر به مبارزه در محلی که زندگی می کنند، ادامه دهند.
اصول پایەای «ماس»
بی سلسله مراتب، فعالیت داوطلبانه ی بی اجبار، همبستگی، همیاری، اکولوژی به عنوان اساس زندگی، بدون مرز، تمرکززدایی.
تصمیم گیری
جمعی، مستقیم و مشارکتی، غیرمتمرکز اما هماهنگ
اهداف
تغییر ریشەای جامعه بر اساس نفی سلسله مراتب، خودگردانی، پایان فقر، اکولوژی، پایان تبعیض ها، احترام به تعدد نظرات، مرگ پدرسالاری، روابط سیاسی غیرمتمرکز، هماهنگی و همیاری.
فعالیت
گسترش تبلیغات آنارشیستی با استفاده از روش های متعدد خلاق، بررسی و استفاده از جوانب مختلف آموزش انتقادی و به اشتراک گذاری شایستگی ها برای رسیدن به خودمختاری.
شیوه های فعالیت
بحث – آشنایی با آنارشیسم (مسائل اجتماعی و آلترناتیوهای آنارشیستی)، سوژه ها: ماقبل تاریخ و تاریخ، آنارکافمینیسم، جنسیت و ژانر، اکولوژی رادیکال، عمل مستقیم، ساختارهای تشکیلاتی.
کارگاه ها – شایستگی ها: گفت و گوی عمومی، تحقیق، فعالیت های فراقانونی، جمع آوری اسناد نوشتاری، ویدئویی و وبلاگی، هنرهای گرافیک، نقاشی، آشپزی و …، تظاهرات و هماهنگی، سازماندهی، وسایل ارتباط جمعی آلترناتیو، امنیت اینترنتی.
برنامه های کارگاه ها: فرهنگی، انرژی های تجدید شدنی، پیش بینی سیل ها و امدادرسانی به سیل زدگان.
**
طوفان «هاییان» که روز ۳ نوامبر ۲٠١٣ به وجود آمد روز هشتم نوامبر به فیلیپین رسید و روز ١١ نوامبر ۲٠١٣ پایان یافت. این طوفان دهشتناک موجب شد که بیش از پنج هزار نفر در فیلیپین جان خود را از دست بدهند. فعالان «ماس» که از بی کفایتی دولت این کشور به خوبی آگاه بودند تمام نیروی خود را برای امدادرسانی بی درنگ به سیل زدگان این طوفان بسیج کردند. آنان همچنین با گشایش حسابی خواستار دریافت کمک شدند.
گزارش و عکس هایی از امداد رسانی فعالان «ماس» در نشانی زیر در دسترس است:
کسانی که مایلند به «ماس» یاری رسانند می توانند مبلغ مورد نظر خود را به حساب زیر واریز نمایند:
Bank name : Bank of the Phillippines Island (BPI)
Bank Address : Montillano St., Alabang, Muntinlupa City, Philippines
Account name : Teresita P. Pereyra
Account Number : 5836 4603 34
SWIFT code:BOPIPHMM
همچنین از طریق Paypal می توان کمک های مالی خود را به نشانی پست الکترونیکی زیر واریز نمود:
زمانی که مارکس نخستین حزب کمونیست تاریخ را منحل کرد
گفتن این که مانیفست «نخستین آتشفشان پرولتری به عنوان یک نیروی سیاسی مستقل» است غلوی ایده آلیستی ست. انتشار مانیفست در حالی که جوهرش هنوز خشک نشده بود در زمانی که انقلاب ١۸۴۸ در آلمان آغاز شد، چنان با بی تفاوتی عمومی روبه رو گشته بود که نویسندگانش را وادار نمود تا هر آن چه در توان دارند انجام دهند تا این نوشته پخش نشود. این مسئله مارکس را به انحلال نخستین حزب کمونیست تاریخ و سپس اخراج خودش از آن کشاند.
سال ١۸۴۸ : قربانی کردن حزب
انقلاب ١۸۴۸ آلمان به مارکس رخصت داد تا چارچوب ادراکی خود را بیازماید. ولی از همان آغاز انقلاب، مارکس و انگلس تلاش کردند تا با کوچک نمایی اهمیت آن، از شکل گیری یک جنبش خودمختار کارگری جلوگیری کنند. رویدادها نشان می دهند که تمامی انقلابات الهام گرفته از انقلاب فرانسه در راهی پای گذاردند که تلاش خود را بر شکل گیری یک دولت ملی رهاشده از خودکامگی متمرکز کنند. بورژوازی می باید ابتداء برای چنین منظوری قدرت را به دست بگیرد. بدیهی ست که اگر این بورژوازی ست که باید قدرت را بگیرد تا شرایط برای انقلاب اجتماعی نهایی آماده شود، پرولتاریا باید مطالبات و برنامه ی خود را کنار بگذارد و در کنار بورژوازی لیبرال برای یک قانون اساسی و آزادی های دمکراتیک مبارزه کند.
راهبرد مارکس و انگلس در آغاز انقلاب ١۸۴۸ برپایه ی جلوگیری از گسترش یک جنبش کارگری خودمختار قرار گرفت که به نظر آنان با مطالبات رادیکال خود می توانست بورژوازی لیبرال را بترساند، پس مارکس و انگلس اتحاد پرولتاریا با بورژوازی را پیشنهاد کردند. انگلس بسیار نگران بود که پلاتفرم هفده ماده ای اتحادیه کمونیست ها پخش شود. این پلاتفرم که نام «مطالبات حزب کمونیست در آلمان» را داشت مستقیماً از مانیفست کمونیست برداشت شده بود، مانیفستی که اتحادیه کمونیست ها خواهان تدوینش به عنوان برنامه گشته بود. اما این برنامه پس از تدوین بسیار رادیکال قضاوت شد، چرا که انگلس در پی جمع آوری کمک مالی بورژوا لیبرال ها برای روزنامه ی جدید راین بود.
انگلس در نامه ای به مارکس نوشت: (١) «اگر یک نسخه از برنامه ی ما در هفده بند این جا پخش گردد، ما همه چیز را از دست می دهیم.» در همین زمان بود که انگلس از هراس خود در رابطه با افزایش تحرکات کارگران نساجی نوشت که می توانست همه چیز را خراب کند. او نوشت:«کارگران کمی به تحرک افتاده اند، هر چند حرکات آنان ابتدایی است، اما تعدادشان زیاد است. کارگران فوراً دست به تشکیل ائتلاف هایی زدند. و این اتفاقاً مسئله ای ست که اقدام ما را خنثا می کند…» (۲)
درست خواندیم: کارگران «به تحرک افتاده اند»؛ تعداد آنان «زیاد» است؛ آنان «ائتلاف هایی» درست کرده اند؛ « و این اتفاقاً مسئله ای ست که اقدام ما را خنثا می کند…» در هر حال مرکب مانیفست هنوز خشک نشده بود که نویسندگانش به دلایل راهکاری تصمیم به چشم بند زدن به برنامه ی خود گرفتند. زمان کوتاهی طول نکشید که نویسندگان مانیفست خود به مفاد آن خیانت کردند و از جمله این قسمت:« کمونیست ها عقاید و برنامه هایشان را پنهان نمی کنند. آنان آشکارا اعلام می کنند که نمی توانند بی سرنگونی قهرآمیز نظم گذشته به اهداف خود برسند. طبقات حاکم باید از خوف یک انقلاب کمونیستی بلرزند! پرولترها در این انقلاب چیزی به جز زنجیرهایشان ندارند که از دست بدهند. آنان جهانی را برای فتح دارند.» مارکس و انگلس این مفاهیم را از «یافته ای» تازه به دست آمده بیرون کشیدند که در ایدئولوژی آلمانی (١۸۴۶) و «نقد اخلاقی و اخلاق منتقد» (۳) رد پای آن هست. این «یافته» بعداً «ماتریالیسم تاریخی» نام می گیرد، اما اغلب فراموش می گردد تا گفته شود که مارکس هرگز از این اصطلاح برای «روش» خود استفاده نکرد. (۴)
دو دوست نویسنده ی ما با الهام از تاریخ نویسان بخشی از تاریخ فرانسه بین ۶ آوریل ١۸١۴ تا ۲٩ ژوئیه ١۸۳٠ (۵) به این نتیجه رسیدند که پرولتاریا باید پیش از انقلاب خود، بورژوازی را برای انقلاب آزاد بگذارد. از این جا تا گفتن این که پرولتاریا باید به بورژوازی یاری رساند تا انقلابش را به پیروزی رهنمون کند یک گام باقی مانده بود. (۶)
تمام این ها به روشنی در «نقد اخلاقی و اخلاق منتقد» نوشته شده است. مارکس معتقد بود که بورژوازی در آلمان عقب مانده است چرا که «تلاش می کند علیه سلطنت مطلقه مبارزه کند و در زمانی قدرت خود را ایجاد نماید که در کشورهای پیشرفته، بورژوازی نبرد قهرآمیز خود را علیه طبقه ی کارگر آغاز کرده است.» مارکس می افزاید:«در این کشور خصومت های جدیدی بین بورژوازی و طبقه ی کارگر وجود دارد.» این خصومت ها از توسعه ی صنعتی می آید.«بورژوازی آلمان درجا با پرولتاریا در تضاد قرار گرفته است.» در این جاست که «یک وضعیت متضاد» وجود دارد چرا که رژیم سیاسی غالب یک سلطنت مطلقه است. آلترنایتوی که خود را مطرح می کند بسیار ساده است، یا حفظ سلطنت مطلقه یا سلطه ی بورژوایی. مارکس می پرسد:«چرا زحمتکشان آزار خشن حکومت مطلقه به همراه دنباله ی نیمه فئودالش را به سلطه ی مستقیم بورژوازی ترجیح می دهند؟» اگر بورژوازی می توانست غلبه کند، مجبور است امتیازات سیاسی گسترده تری را بپذیرد. نتیجه این که باید از بورژوازی پشتیبانی نمود. چرا که به نظر مارکس «بورژوازی برای تجارت و صنعت خود برخلاف میلش شرایط مناسب را برای وحدت طبقه ی زحمتکش به وجود می آورد و این وحدت نخستین شرط پیروزی زحمتکشان است.»
مارکس و انگلس عضو اتحادیه کمونیست ها بودند. اتحادیه کمونیست ها یک تشکل کوچک بود که می توان آن را نطفه ی حزب کمونیست دانست. برنامه ی اتحادیه کمونیست ها نامش «مطالبات حزب کمونیست» بود و تشکیل یک جمهوری، تسلیح مردم و خلع مالکیت از زمین های زراعی جزوی از این برنامه بود.
در ماه مه ١۸۴۸ جلسه ای در شهر کلن آلمان برگزار شد. چهار عضو کمیته ی مرکزی اتحادیه کمونیست ها، از جمله مارکس و انگلس و پنج عضو تشکیلات شهر کلن در این جلسه شرکت کردند. مارکس در اتحادیه کمونیست ها در اقلیت بود. او با سوءاستفاده از اختیاراتی که به وی داده شده بود اتحادیه کمونیست ها را منحل نمود. او حتا در فوریه ١۸۴۹ از بازسازی اتحادیه کمونیست ها جلوگیری کرد. وی سپس به انجمن دمکراتیک کلن پیوست که تشکلی با اعضای بورژوا لیبرال بود. در این جا بود که مارکس اداره ی روزنامه ی جدید راین را به دست گرفت که نشریه ی لیبرال ها بود. مارکس که برنامه و سازمان پرولتری اتحادیه کمونیست ها را برچیده بود، در این انجمن تلاش کرد تا آگاهی طبقاتی بورژوازی را بیدار کند تا این طبقه بتواند سرانجام انقلابی مانند انقلاب سال ١٧۸۹ فرانسه را در آلمان به سر منزل مقصود برساند.(٧)
مارکس با استفاده از ابزار بوروکراتیک و در بحبوحه ی انقلاب، نخستین حزب کمونیست تاریخ را منحل کرد چرا که به نظر برخی از اعضای این تشکل، مارکس «بر این باور بود که اتحادیه کمونیست ها دیگر لازم نیست وجود داشته باشد زیرا تبلیغاتی شده بود و به درد وضعیتی که به وجود آمده بود، نمی خورد. مارکس می پنداشت که شرایط جدید آزادی مطبوعات و تبلیغات اجازه می داد که نوشته ها و تبلیغات آزادانه منتشر شوند بی این که نیازی به یک تشکل مخفی وجود داشته باشد.» (۸)
مارکس و انگلس در رابطه با لزوم وجود یک تشکل یا به یک تشکل مخفی یا یک تشکل تبلیغاتی باور داشتند. آنان در این دوره به حزب به عنوان سازمانده جنبش کارگری نمی اندیشیدند. به عبارت دیگر از نظر آنان در جامعه ای که آزادی مطبوعات و تبلیغات وجود دارد نیازی به حزب کمونیست نیست! این نظری بود که مارکس از آن در رابطه با حزب طبقه ی کارگر در سال ١۸۴۸ داشت! اکنون ما بهتر درک می کنیم که چرا یک تشکل هر چند کوچک با اعضایی فعال – کاری که دیرتر باکونین انجام داد – برای مارکس در آن زمان بی فایده بود و او آن را «تشکل مخفی» ارزیابی می کرد که لزومی ندارد وجود داشته باشد.
با این حال هنگامی که اثر انگلس را با عنوان «چند کلمه در باره ی تاریخچه ی اتحادیه کمونیست ها» می خوانیم، اثری که انگلس سال ها بعد در ١۸۹٠ نوشت، می بینیم که نوشته است: «اتحادیه کمونیست ها نسبتاً بسیار سریع رشد کرد.» او به تفصیل فعالیت های اتحادیه کمونیست ها را منعکس می کند. وی از شیوه ی عضوگیری و راه های استقرار اتحادیه کمونیست ها در همه ی کشورهای اروپای شمالی می نویسد. انگلس سپس به توضیح این نکته می پردازد که چگونه زمانی که تشکلات کارگری ممنوع اعلام شدند، اتحادیه کمونیست ها با استفاده از انجمن های ورزشی و آوازخوانی ارتباطاتش را در «کمون» های مختلف عضو تشکیلات حفظ کرد. خلاصه این که انگلس می نویسد «اتحادیه کمونیست ها بسیار گسترده شد»! زمانی که «تعداد زیادی از واحدهای» اتحادیه در آلمان به دلیل شرایط سخت برچیده می شدند، در جاهای دیگر واحدهای دیگری پرشمارتر ایجاد می گشتند.
جای بسی شگفتی ست که مارکس چنین تشکل پرتحرکی را منحل کند در حالی که انگلس آن را «مدرسه ی عالی اقدام انقلابی» می نامد!
نظری که مارکس و انگلس داشتند تا به عنوان جناح چپ حزب دمکرات فعالیت کنند با بازگشت به گذشته شگفت آور است. فرناندو کلودن می نویسد «هیچ سند اعتمادپذیری موجود نیست که در آن مارکس و انگلس علت انتخاب این راه را توضیح دهند.» (۹)
شیوه ی عمل مارکس و انگلس در این رابطه بازهم بیش از پیش توضیح ناپذیر می شود زمانی که به این موضوع توجه شود که دلیلی برای اعتماد به بورژوازی آلمان وجود نداشت که نشان دهد می تواند مانند هم طبقه ای خود در انقلاب ١٧۸۹ فرانسه کامیاب گردد. مارکس و انگلس می نویسند:«بورژواهای رادیکال کلن ما را دشمنان اصلی خود می دانند و نمی خواهند به ما اسلحه هایی بدهند که می توانیم به سرعت علیه خودشان استفاده کنیم»! (١٠)
باکونین می پذیرد که در آلمان «مسئله ی اجتماعی به زحمت از طریق منافذی ناروشن به وجدان پرولتاریا نفوذ می کند.» او می افزاید که مسئله ی اجتماعی «نمی تواند پرولتاریای آلمان را از دمکرات ها جدا نماید.» باکونین ادامه می دهد «کارگران می توانند بی تردید از دمکرات ها پیش بیافتند به شرطی که آنان بگذارند که کارگران به نبرد ادامه دهند.» (١١) باکونین به ناآمادگی پرولتاریای آلمان واقف است. پس به نظر می رسد که اختلاف مارکس و انگلس با باکونین کم تر یک تفاوت تحلیلی ست تا تضادی راهبردی.
باکونین با درس گیری از انقلاب ١۸۴۸ و زمانی که دیگر آنارشیست شده بود، این نتیجه گیری را کرد: یک) اتحاد پرولتاریا وبورژوازی رادیکال همیشه منجر به پذیرش برنامه ی بورژوازی از سوی زحمتکشان می گردد؛ دو) تجربه ی عملی مبارزه بهترین شتابدهنده به آگاهی کارگری ست.
مارکس و انگلس بر این باور بودند که استقرار آزادی های دمکراتیک و به ویژه حق رأی همگانی سرآغاز و شرط ایجاد هژمونی طبقه ی کارگر است. تمام راهبرد مارکس و انگلس بر این اساس قرار گرفت که هنگامی که حق رأی همگانی تحقق می یابد، از آن جایی که طبقه ی کارگر در اکثریت است، پس خواهد توانست قدرت را به دست آورد و آن چنان که در مانیفست آمده است طبقه ی کارگر در این زمان خواهد توانست برای «دست اندازی خودکامانه» روی امتیازات بورژوازی اقدام نماید. ما امروز به راحتی درمی یابیم که توهمات سوسیالیست های آن دوره به چه اندازه گسترده بوده اند.
انگلس مدت ها بعد نوشت که اتحادیه کمونیست ها در ١۸۴۸ «اهرمی بسیار ضعیف» بود. او افزود:«در لحظه ای که دلایل وجودی اتحادیه مخفی وجود نداشت، این تشکل دیگر به عنوان یک سازمان مخفی نمی توانست ادامه کاری کند.» (١٢) انگلس بر این باور بود که «پرولتاریا برای خودسازماندهی آمادگی» ندارد به این علت که برای درک «تضاد عمیق منافع خود با منافع بورژوازی» سردرگم است. انگلس می گفت که پرولتاریا به نقش تاریخی خود واقف نیست پس «اکثریت کارگران فعلاً مجبوراند به جناح چپ رادیکال بورژوازی» تبدیل شوند. (١٣)
این نظر انگلس که در سال ١٨٨۵ ارائه شد بیش از حد به یک توجیه می ماند و نمی تواند واقعاً جدی گرفته شود. با این حال انگلس بار دیگر در سال ١۸۹٣ در مورد انقلاب ١٨۴۸ نوشت:«این انقلاب همه جا نتیجه ی تلاش طبقه ی کارگر» بود.(١۴) به عبارت دیگر انگلس در سال ١۸۹٣ نوشته ای متضاد با نوشته ی خودش در سال ١٨٨۵ در باره ی انقلاب ١۸۴۸ منتشر کرد.
قربانی نمودن برنامه و حزب طبقه ی کارگر در پای یک اتحاد با بورژوا لیبرال ها بر این نظر مارکسیستی استوار است که تکامل تاریخی و پیشروی تاریخ دارای مراحلی ست که باید لزوماً طی گردند. باکونین کاملاً با دید مارکس آشنا بود. بی شک به همین دلیل بود که باکونین دیرتر و با توجه به طرز برخورد مارکس به انقلاب ١۸۴۸، مخالفت خود را با نظریه مرحله بندی تکامل شیوه های تولیدی اعلام نمود. مخالفت باکونین به این علت نبود که این نظریه غلط است، بلکه به این علت بود که این نظریه یک وجاهت نسبی داشت و در عمل کار را به ائتلاف های سیاسی ناپذیرفتنی می کشاند.
یادآوری کنیم که بلشویک ها در حالی وارد انقلاب شدند که با مرحله بندی تکامل شیوه های تولیدی مخالف بودند. سوسیالیست های دیگر روسی معتقد بودند که با توجه به این که پرولتاریا فقط ٣ % جمعیت را تشکیل می دهد، روسیه باید از مرحله ی دمکراسی بورژوایی و استقرار اقتصاد سرمایه داری عبور نماید تا سپس به انقلاب پرولتری برسد.
باکونین در سال ١٨۵٠ بر این امر پافشاری می کرد که در آلمان سرنوشت تعداد زیاد کارگاه ها و کارگران صنعتی «با تبدیل شدن آن ها به لشکر تبلیغات دمکراتیک» گره خورده است. باکونین در سال ١٨٧۴ می گفت که پرولتاریای شهرها جزو جدی ترین انقلابیان هستند. او ثابت کرد که «در برلین، وین و فرانکفورت سال ١٨۴٨ و در درسدن، هانوفر و بادن سال ١٨۴٩، پرولتاریا می توانست مستقلاً قیام کند و توانایی پذیرفتن رهبری هوشمند جنبش را داشت.» (١۵)
باکونین از تجربه سخن می گوید. این انقلابی روس در حالی که مارکس در حال بیدار کردن آگاهی طبقاتی بورژوازی لیبرال بود، جزو اصلی ترین رهبران قیام درسدن بود و می توانست حرف را با عمل محک بزند. انگلس به باکونین ادای احترام می کند و در این مورد می نویسد:«نبردهای خیابانی در درسدن چهار روز طول کشیدند. خرده بورژواهای درسدن – «گارد ملی» – نه فقط در این نبردها شرکت نکردند، بلکه به پیشروی نیروها علیه قیام کنندگان یاری رساندند. قیام کنندگان عموماً کارگران مناطق صنعتی حومه بودند. آنان توانستند قیام خود را با رهبری خون سردانه ی یک پناهنده ی روس به نام میخائیل باکونین انجام دهند که سپس دستگیر و زندانی شد… (باکونین و دیگران – نوشته ی آرتور لنینگ – انتشارات ١۸ / ١٠ – صفحه ی ١٧٠)
باکونین از این که عزم «ناب انقلابی یا تغییر اجتماعی» نتوانست کافی باشد و کارگران تحت تأثیر مستقیم بورژوارادیکال ها قرار گرفتند ابراز تأسف کرد. او این موضوع را «دمکراسی افراطی» نامید، یعنی دمکراسی که مارکس می خواست با بیدار کردن آگاهی طبقاتی بورژوالیبرال ها به وجود آورد. این نقد آشکار راهبرد مارکس در آن زمان است. تجربه نشان داد که نظر باکونین در باره ی پرولتاریای آلمان به عنوان نیروی بالقوه ی انقلابی، درست بود. یک تحرک انقلابی مهم در آلمان وجود داشت و همین تحرک بود که انگلس را در رابطه با تعداد زیاد کارگران نساجی و اقدامات مستقل آنان نگران کرد.
ویلیش و پزشکی به نام گوتشالک که عضو اتحادیه کمونیست ها بودند در کلن یک تشکل به نام انجمن کارگری (١۶) پی ریزی کردند که ده درصد جمعیت شهر را متشکل کرد. بر خلاف آن چه انگلس درباره ی عقب ماندگی جنبش کارگری آلمان می گفت، این جنبش خود را به صورت طبقاتی در یک انجمن کارگری و نه حزب متشکل نمود. گوتشالک برعکس روش های آن لحظه ی مارکس، اصولی را که در مانیفست بود به کاربرد، یعنی در «هیچ زمانی» نباید از«شکوفایی آگاهی کارگران به نحوی روشن و ممکن علیه تضاد پرولتاریا و بورژوازی» کوتاهی کرد و نباید «نظرات و برنامه ها را پنهان نمود.»
سی صد کارگر و پیشه ور در نخستین جلسه ی انجمن کارگری که روز ١٣ آوریل ١۸۴٨ برپا شد، شرکت کردند. روز بیست و چهارم همان ماه تعدادشان به سه هزار و در پایان ماه ژوئن به هشت هزار نفر رسید. (١٧) سپس چندین و چند انجمن کارگری مشابه با صدها هزار عضو تشکیل گردیدند. این انجمن ها سپس برای اتحاد خود در سطح ملی تلاش کردند. مسلم است که جای خالی نهادی برای یکپارچه کردن ابتکارات انجمن های کارگری به شدت احساس می شد.
کلودن می نویسد که از آوریل تا مه « نامه های اعضای کمیته مرکزی اتحادیه کمونیست ها در باره ی رشد چشمگیر جنبش جوان کارگری و از ضعف و عدم حضور اتحادیه کمونیست ها، حکایت دارند.»
برخلاف آن چه انگلس می گفت این پرولتاریا نبود که به «انجام وظایف تاریخی خود» ناآگاه بود، بلکه این رهبری اتحادیه کمونیست ها به ویژه مارکس و انگلس بودند که از پرولتاریا دور بودند. (١۸) استفان بورن به مارکس نوشت که خود را بر رأس «نوعی از مجلس کارگری» می بیند که «شامل نمایندگان چندین کارخانه و مشاغل» هستند، چیزی که شگف آورانه شبیه شورای کارگری ست. او سپس از بی سامانی اتحادیه کمونیست ها به مارکس گله می کند و می نویسد که ضعف اتحادیه کمونیست ها در حالی ست که به نظر نمی رسد فعالان پایه ای آن پراکنده باشند. مارکس این مسئله را با انحلال اتحادیه کمونیست ها حل کرد. به هر حال در آن زمان می شد با جنبش رشدیابنده ی پرولتاریا برای تحکیم مواضع آن و حتا «گرفتن قدرت» سود جست – هر چند این جنبش به آن نمی اندیشید – یا دست کم می شد با تکیه بر جنبش پرولتری یک تجربه ی تاریخی برای حرکت خودمختار انجام داد.
رؤسای اتحادیه کمونیست ها همچون ویلیش، مول و شاپر واقعاً بر این باور بودند که یک انقلاب پرولتری در دستور کار است، اما مارکس و انگلس بر خلاف آنان فکر می کردند. اگر تحلیل وضعیت آن زمان را بر این نظرات محدود کنیم، درمی یابیم که اولی ها نادرست و دومی ها درست گمان می کردند. مارکس بر این باور بود که انقلاب ١۸۴٨ آلمان نسخه ی انقلاب ١۷۸۹ فرانسه است و تحقق وحدت ملی آلمان برای آزادی از حکومت مطلقه در دستور کار است.
زمانی که در دسامبر ١٨۴٨ پارلمان های برلین و فرانکفورت فروپاشیدند و انقلاب وارد دوره ی رکود شد، نظر مارکس به وضعیت طبقه ی کارگر جلب شد و گفت که ریاست انجمن کارگری را«برای خدمت» می پذیرد. مارکس چند هفته پیش از فرار به فرانسه دوباره به اتحادیه کمونیست ها پیوست، تشکلی که او هر چه در توان داشت، کرد تا در طی انقلاب بی اثر بماند.
اخراج مارکس از نخستین حزب کمونیست تاریخ
کمونیست های آلمان از مارکس و انگلس خواستند که حساب پس دهند.
متنی شگفت آور با عنوان نامه ی کمیته مرکزی به اتحادیه ی کمونیست ها که در سال ١٨۵٠ منتشر شد حاوی درخواست فوق بود. روش استدلالی مارکس و بی صداقتی برخی از مفسران مارکسیست موجب شد که متن مذکور بد شرح داده شود.
زمانی که متن شتاب آلود خوانده می شود، گمان می رود که مارکس سیاست دمکرات های بورژوا را در انقلاب با دیدی تقریباً «چپ روانه» به شدت نقد می کند. او در این متن به «خرده بورژواهایی که انجمن های دمکراتیک را رهبری می کردند» و «سردبیران روزنامه های دمکراتیک» در طی انقلاب حمله می کند و زحمتکشان را فرامی خواند تا از تبدیل شدن به «مزدوران دمکرات بورژواها» اجتناب نمایند. وی سپس بر ضرورت «تشکل یابی مستقل حزب پرولتاریا» پای می فشارد.
اما مارکس در واقع بی آنکه اشتباهات فردی اش را بپذیرد، از خود و اقداماتش در طی انقلاب انتقاد می کند. او خود و انگلس را در این متن در پس ضمیر سوم شخص پنهان می کند. او نمی گوید «من» یا «ما» ولی «خرده بورژواها» و «دمکرات بورژواها» و غیره.
چه کسی بود که عضو «انجمن دمکراتیک» شد که تشکل بورژوا لیبرال ها بود؟ چه کسی روزنامه ی جدید راین را با جهت گیری لیبرال هدایت می کرد؟ چه کسی کارگران را دعوت کرد تا از بورژوازی لیبرال حمایت کنند؟ پاسخ این است: کارل مارکس.
تأثیر این متن نمی تواند درک شود اگر کلیدی در دست نباشد. چنان که بسیاری از فعالان کمونیست که آن را خواندند، نفهمیدند که موضوع واقعاً چیست.
در همان متن انتقادی نیز بر آنانی می شود که «گمان کردند زمان تشکلات مخفی به سر آمده است و فقط فعالیت علنی می تواند کافی باشد.» به عبارت دیگر در این بخش از متن به موضع مارکس انتقاد می شود که از انحلال اتحادیه کمونیست ها دفاع کرده بود.
بر همین اساس است که وقتی متن از بازسازی «استقلال کارگران» دفاع می کند، موضع پیشین انگلس مضحک جلوه داده می شود، زمانی که او خواهان عدم انتشار برنامه ی اتحادیه کمونیست ها، یعنی مانیفست شده بود، چرا که آن را بسیار رادیکال می دانست که به درد شرایط نمی خورد.
این چنین است که انتقاد از خود در متن مذکور با توجه به روشی که برای نوشتار استفاده شده است در ابهام قرار می گیرد. این روش عمیقاً نادرست است چرا که به خواننده ی کم تر آگاه القاء می کند که مارکس یک انقلابی بی نظیر بوده است که امتیازات داده شده به بورژواها را نقد می کند بی آن که از نقش خود در آن سخنی بگوید.
این بخش از زندگی مارکس برای بررسی ایدئولوژیک آن از سوی کمونیست های جزم گرا در آینده بسیار جالب است. چرا که نمی توان پذیرفت که مارکس در بحبوحه ی انقلاب نخستین حزب کمونیست تاریخ را منحل می کند… به هر حال مسائل هرگز چنین مبتذل گونه مطرح نشدند. تاریخ نویسان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ادعا کردند که مارکس فقط کمیته ی مرکزی و نه اتحادیه کمونیست ها را منحل کرد. کاندل یکی از این تاریخ نویسان است که حقه بازانه می نویسد:«اتحادیه کمونیست ها با شکل انجمن های کارگری علنی به کار خود ادامه داد. این اتحادیه با گرایشی ایدئولوژیک – سیاسی به حیات خود تداوم بخشید.» (١۹) بالیبار فریب کاری را بیش تر می کند و می نویسد که مارکس پدر انجمن کارگری کلن بود!
زمانی که انقلاب شکست خورد، سرکوب در آلمان آغاز گردید. اتحادیه کمونیست ها در لندن با همت کسانی همچون مارکس و انگلس بازسازی گردید، اما اختلافات درون آن موجب تشتت در صفوفش شد. گرایشی به سردمداری مارکس با تحلیل از شرایط اقتصادی بر این باور بود که یک انقلاب دیگر فوراً در چشم انداز نیست. گرایش مخالف این تحلیل را قبول نداشت و آن را نفی انقلاب می دانست. تاریخ نویسان رسمی مارکسیسم این نکته را نمی گویند که اعضای هسته ی لندن، مارکس و انگلس را که خود عضو آن بودند از اتحادیه کمونیست ها بیرون کردند.
زمانی که مارکسیست ها می پذیرند که از اخراج مارکس و انگلس از اتحادیه کمونیست ها سخن بگویند، آن را تصمیم یک گرایش «چپ روانه» می نامند که تصور می کرد می تواند در هر لحظه ای انقلاب راه بیاندازد. هر چند این تحلیل نادرست نیست، اما عواقب اخراج مارکس و انگلس فراتر از این ها بودند که بسیار جالب هستند. دلایلی که برای اخراج مارکس و انگلس مطرح شدند مستقیماً به مواضع آنان در طی انقلاب مربوط می شود:
یک – «اتحادیه باید یک تشکل قوی باشد که خود را به مخالفت در چارچوب نشریات» قانع ننماید. در این جا به فعالیت مارکس و انگلس در روزنامه ی جدید راین لیبرال اشاره می شود.
دو – «مارکس و انگلس گروهی از نیمه ادیبان را انتخاب کرده اند که تبدیل به هواداران آنان شده تا هوس هایشان را برای قدرت سیاسی آینده اشان به تحریر بکشند.»
سه – «این شازدگان ادیب نمی توانند برای اتحادیه مناسب باشند و تشکل یابی آن را ناممکن می کنند»، مارکس و انگلس از اتحادیه کمونیست ها برای اهداف فردی خود استفاده می نمایند و زمانی که لازم باشد آن را فراموش می کنند. در این جا به تصمیم خودسرانه ی مارکس و انگلس اشاره می شود که با استفاده از اختیاراتشان در کمیته ی مرکزی، اتحادیه را منحل کردند تا جایگاه عضویتشان را با شرکت در تحریریه روزنامه ی جدید راین تاخت بزنند. (۲٠)
کشمکش های اتحادیه کمونیست ها دوباره بیست سال دیرتر در انجمن بین المللی زحمتکشان (که مارکسیست ها انترناسیونال اول می نامند – توضیح مترجم) تکرار شدند. اما در انجمن بین المللی زحمتکشان این مارکس نبود که اخراج شد، خود او بود که تقریباً تمام جنبش کارگری جهانی را از آن بیرون کرد…
مارکس اعلام نمود که پرولتاریا نمی توانست در انقلاب آلمان قدرت را به دست بگیرد و اگر چنین می کرد، وادار می شد برنامه ای را اجراء کند که برنامه ی او نبود. بلشویک ها می بایستی به این گفته ی مارکس توجه می کردند که چنین نشد… نظر مارکس کاملاً درست بود و به نظر قطعی می رسد که طبقه ی کارگر در وضعیتی نبود که قدرت را در سال ١۸۴۸ بگیرد. اما پرسش اصلی این نیست. پرسش در این است که چرا جنبش کارگری آلمان که به قول انگلس «توده وار» حرکت کرد و «ائتلاف هایی ایجاد نمود» نتوانست دست به تجربه ی اقدامات خودمختار بزند تا بتواند مطالبات مشخص خود را مطرح کند و ساختارهای تشکیلاتی را که داشت تحکیم بخشد؟ روزا لوکزامبورگ دیرتر خواهد گفت که بهتر است طبقه ی کارگر خودش از اشتباهاتش درس بگیرد.
چاره ای نیست تا پذیرفت که انحلال یک تشکل انقلابی توسط رهبران آن در اوایل انقلاب ضربه ای به جنبش مستقل و خودگردان کارگری زد…
نوشته ی بالا بخشی از یک کتاب به نام «باکونین سیاسی: انقلاب و ضد انقلاب در اروپای مرکزی» ست که رنه برتیه* – René Berthier در سال ١٩٩١ منتشر نموده است.
برگردان از : ن. تیف – ١ دی ١٣٩٢
مراجع:
(١) – مکاتبات، جلد یک، صفحه ی ۵۴۳
(۲) – مکاتبات، جلد یک، صفحه ی ۵۴٠ و ۵۴۳
(۳) – Deutsche – Brüsseler – Zeitung ۲۸ و ۳١ اکتبر، ١١، ١۸ و ۲۵ نوامبر ١۸۴٧
(۴) – بر خلاف میخائیل باکونین که به روشنی به «ماتریالیسم علمی» رجوع می دهد.
(۵) – تاریخ نویسان این دوره از جمله Guizot، Augustin Thierry، Mignet و غیره هستند.
(۶) – به نوشته ی رنه برتیه «١۸۴۸ یا انقلاب ١٧۸۹ شکست خورده ی بورژوازی آلمانی» مراجعه کنید که در آنارشیست ها و انقلاب فرانسه – انتشارات لوموند لیبرتر – در سال ١٩٩٠ منتشر شده است.
(٧) – همان.
(۸) – مارکس، انگلس و انقلاب ١۸۴۸ – نوشته ی فرناندو کلودن – انتشارات ماسپرو – صفحه ی ١۳۳.
(۹) – همان.
(١٠) – همان.
(١١) – باکونین – دولت و آنارشی – جلد چهارم – صفحه ی ٣٢٢
(١٢) – انگلس – چند کلمه در باره ی تاریخچه ی اتحادیه کمونیست ها – ١۸۸۵- مجموعه آثار- جلد سه – صفحات ١٩١ و ١٩٢.
(١٣) – انگلس – مارکس و روزنامه ی جدید راین (Neue Rheinische Zeitung) – مجموعه آثار – جلد سه – صفحات ١٧١ و ١٧٢
(١۴) – انگلس – مقدمه برای چاپ ایتالیایی مانیفست – منتشر شده در کارل مارکس – آثار – انتشارات Pléiade – جلد اول – صفحه ی ١۴٩١.
(١۵) – دولت گرایی و آنارشی – جلد چهارم – صفحه ی ٣٢٠
(١۶) – با انجمن دمکراتیک که مارکس به آن پیوست، اشتباه نشود.
(١٧) – به اثر پیش گفته ی کلودن صفحه ی ١٣٢ مراجعه شود.
(١۸) – تروتسکی تقریباً همین را در باره ی رهبران کمونیست در طی انقلاب روسیه گفت.
(١۹) – رجوع کنید به اثر کلودن
(۲٠) – رجوع کنید به اثر کلودن – صفحه ی ٣١٣
* رنه برتیه – René Berthier – یک پژوهشگر آزادی گرا، فعال آنارشیست و آنارکوسندیکالیست فرانسوی است. او در سال ١٩۴۶ متولد شد.
برتیه در سال ١٩۶۷ – ١٩۶۶، زمانی که در دانشگاه کان دانشجو بود با جنبش آنارشیستی آشنا شد. او سپس برای ادامه ی تحصیل به سوربون آمد، اما با توجه به قطع شدن بورسش از آن بازماند. برتیه یک شغل پاره وقت پیدا کرد و به عضویت اتحادیه ی کارگران پاره وقت پاریس در CFDT درآمد. وی در سال های ١۹۷١ – ١۹٧٠ نایب دبیر این سندیکا شد.
برتیه بین سال های ١۹۶٩ تا ١۹۷٢ به عضویت مرکز جامعه شناسی آزادی گرا درآمد که مسئولیتش بر عهده ی گاستون لووال (Gaston Leval) بود. او در این دوره پایه های شناخت نظری خود را تحکیم کرد.
برتیه در سال های دهه ی ٧٠ میلادی به پی ریزی اتحاد سندیکالیستی انقلابی و آنارکوسندیکالیستی (ASRAS) یاری رساند. این تشکل در سال ١۹۸١ خود را منحل کرد.
برتیه در سال ١۹٧٢ به عضویت اتحادیه کتاب ث. ژ. ت. (CGT) درآمد. او پس از پایان خدمت سربازی درسال ١۹۷٣ کارگر چاپخانه ای به نام ژورژ لانگ شد که در آن ١۸٠٠ نفر کار می کردند. برتیه موفق شد همزمان با کار در چاپخانه، تحصیلاتش را در دانشگاه سوربون پاریس به پایان برساند.
برتیه در طی پانزده سال نمایندگی های مختلف کارگران چاپخانه را برعهده داشت. او بین سال های ١۹۹٧ تا ۲٠٠٣ نایب دبیر اتحادیه مصححان ث.ژ.ت.، عضو دفتر کمیته ی بین اتحادیه ای چاپ و کتاب پاریس و دو سال عضو دفتر فدرال فدراسیون کتاب اتحادیه ث.ژ.ت. بوده است.
رنه برتیه در سال ١۹٨۴ به گروهی از فدراسیون آنارشیست پیوست و تا امروز نیز در این تشکل آنارشیستی فرانسوی فعالیت می کند. برتیه در سال های ١۹۸۵ – ١۹۸۴ جزو کمیته ی بنیان گذاران پشتیبانی از معدنچیان اعتصابی انگلستان بود. او مدتی از مجریان برنامه های رادیو لیبرتر (آزادی گرا)، رادیوی فدراسیون آنارشیست بود که همچنان روی موج اف. ام. در پاریس و از طریق اینترنت برای جهان پخش می شود. برتیه همچنین یکی از بنیان گذاران کمیته ی هماهنگی علیه محاصره ی اقتصادی مردم عراق بود و در سال ١۹۹٣ به دبیراولی آن رسید. برتیه هم اکنون عضو انجمن عدالت و صلح برای فلسطین است.
رنه برتیه که اکنون یک کارگر بازنشسته است، بیش تر وقت خود را صرف نوشتن متون نظری و تاریخی می کند که از فعالیت عملی او برآمده است. او بر این باور است که جنبش آنارشیستی باید با مفاهیم کهنه قطع رابطه نماید و راهبردهای جدیدی را اتخاذ نماید تا بتواند به شکلی وسیع تأثیرگذار باشد.
آثار رنه برتیه:
باکونین سیاسی: انقلاب و ضدانقلاب در اروپای مرکزی – سال ١۹۹١
غرب و جنگ علیه اعراب: بررسی جنگ خلیج و نظم نوین جهانی – سال ١۹۹۴
یوگسلاوی سابق، نظم جهانی و فاشیسم محلی – سال ١۹۹۶
اکتبر ١۹١٧، ترمیدور انقلاب روسیه – سال ١۹۹٧
اسرائیل – فلسطین: جهانی سازی و خرده ملی گرایی ها – سال ١۹۹٨
فلسطین، پای دیوار – سال ۲٠٠٨
بحث هایی درباره ی انقلاب آلمان ١۹۲۳ – ١۹١٨ – سال ۲٠٠۹
چادری روی مبارزات زنان – سال ۲٠٠۹
تجربه ی «اتحاد سندیکایی» و نقد منشور آمی أن – سال ۲٠٠۹
مطالعات پرودونی، جلد اول، اقتصاد سیاسی – سال ۲٠٠۹
آنارکو سندیکالیسم و سازماندهی طبقه ی کارگر – سال ۲٠١٠
What is the Kurdistan Anarchist Forum and who is behind it?
The Kurdistan Anarchist Forum is an internet forum for discussions, debate and analysis among Libertarians & Anarchists on topical subjects, matters and questions against capitalism. It is a place to consider and criticise past experiences & methods of the Socialist movement that have failed, in an attempt to find alternatives. It is an open door for any libertarian’s voice, it is a voice of those who believe in Freedom, equality and social justice. In short, the Kurdistan Anarchist Forum (KAF) is a “bridge to reach and to get closer to all libertarian individuals and groups” .
Why the Kurdistan Anarchist Forum? Does this not mean claiming to belong to one nation and patriotism ?
Not at all, in fact anarchists have been the first fighters when it comes to the history of struggle against occupation and invasion. They have been the true revolutionaries who have fought for freedom and equality between nations in the world. At the same time, they are the real enemy of nationalism as a state and authoritarian ideology, while the bourgeoisie of any nation uses and exploits all the classes at the bottom of the society. The bourgeoisie are claiming that all classes, casts and categories of people within a country have got the same interests, the same rights and they are all equal and free; but this is an obvious lie.
For us as writers in KAF we see Kurdistan as geographical territories where there are a range of different ethnicities, cultures, and religions that speak different languages. In this aspect KAF is a Forum for all libertarians regardless of the differences mentioned above. In our view, using the term ‘Kurdistan’, does not relate to nationalistic feeling. In fact, it is just for persuading people within territories known as Kurdistan, who live with other ethnicities together in Iran, Russia, Turkey, Syria and Iraq, that there are also Kurdish people there who speak their languages. This can be a connection or link between them and the libertarian groups and their movements. So we use this word, Kurdistan, as a tool to help encourage these connections.
In addition to what has been said above, we believe in Kurdish freedom, its liberty and independence. We believe the same things for Turkmenian, Arabs, Kldanian and Ashorieen who live under Kurdish self rule in Iraq. This belief is based on the ideas seen in anarchist federalism and of self management within factories or any work place. We believe in independence (Autonomy) of the territories and the right to self determination of all nations. [Here we do not mean the self-determination of the nationalists and their movements and parties. What they do is to force through their authority and their states under the name of an entire people who live in the nation and the country. Whereas what they are actually doing is using this authority to control and exploit the working class and people instead of liberating them and ensuring social justice. This is exactly opposite of what they claim to be aiming to do when they are seeking their dominancy.
In the meantime we stress that while we support the liberation of nations, we are against all attempts from the bourgeoisie to establish further nation states. It is very obvious to us that the nation state invades the freedom of individuals and suppresses any free voice in its attempts to secure the interests of the elite, authority and capitalism in general. States, whether they are a nation state or invader can achieve all these through dominating and exploiting the working class and the rest of the people who have been placed in the bottom of society, who are unemployed or live on a slave’s wage and keeping them in control.
Do the people writing in KAF belong to any political group?
No. They are independent and do not belong to any political organization. These people are not even in a group, but they form as a group of people in order to share similar anarchist ideas, interests, tasks and aims. However, alongside this, each person wherever they live, in their work places or in the communities, whether in Kurdistan or any other country are involved in local groups (Community Groups or any other nonhierarchical organizations).
We are active in Anarchist & Libertarian groups. If we are in Kurdistan, we work on the principle of “act locally, think globally” and also as an international duty to help and support the struggles of our classes – for our comrades wherever they are in struggle. For those of us who live in Europe or other countries, we help and support local groups and independent originations and the mass movements in Kurdistan on the same principle. While we can think, communicate and write in Kurdish, this makes it easier to create strong links & connect with people in Kurdistan more than those who cannot communicate and write in Kurdish. These tasks obviously put an extra burden on the shoulders of those of us do not live in Kurdistan.
In addition, KAF is the only independent Forum which seeks to introduce and exchange ideas and views on Anarchism. , rejecting and dismay all the accusation that in the long history of the socialist movement labeled and accused the anarchism idea. The KAF makes activists in the wide range of mass movements familiar with different currents of anarchist ideas, for example, the social Anarchism, individual Anarchism, Anarcha-feminism , Anarcho-Syndicalism, Anarcho-communism, Anarcho-primitivism/green Anarchism, Anarcho-animal liberation front, religious Anarchism and bisexual Anarchism [The homosexual, bisexual and transgender anarchists.]
If you are not a group, how are you united and how/why do you not introduce yourselves as a group?
As we said from the beginning KAF is a Website or a Forum operating on the geographical ground or physical space. In fact it is an independent electronic site to introduce Anarchism (Libertarianism) to readers as an idea not an ideology. More than that, anarchist groups will be formed on the ground of daily struggles, demands and activities in the process of the local movement, that means anarchist groups can appear in the form of local groups in different places and different levels , for instance among unemployed people, students, children, women, disabled people, teachers, pensioners , workers in their work places, people who work in councils, hospitals, universities or any other service provider, environmental groups, neighborhood groups, residents group, people who work in parks and any groups that set up around a single issue while the issue remains as a current matter of concern for members….this list can go on and on.
At the same time we stress that, whatever the name of the groups are is not a problem. We are not looking for a group to be supported that has labeled themselves or uses the title “Anarchist”. What is important for us to see is their struggles, how they organize themselves, how they come to make decisions together. It is important that active local groups as they already exist or emerge in the mass movements are nonhierarchical, non authoritarian organizations which are very different from official parities, authoritarian organizations and NGOs. No doubt there are differences between each local groups and the way they work. How groups see themselves helps to show their independence e.g. as distinct from and not dependent on political parties, if they don’t believe in elections, parliamentary democracy, official representatives. We can separate these kinds of groups from the others that do believe in this form of political work and who rely on these power structures to achieve their demands. In contrast, local groups we support rely on themselves to carry out these roles themselves, to control their lives through their activities as direct action to bring back all the decisions that are made by politicians, local authorities, companies, management and so-called democratic administration of the government, into their own hands and into the hands of their communities. This will happen step by step through mass movement until it reaches its final stage in achieving its goals which is terminating or ending the current system and class society.
In order for local groups and mass movements to avoid bureaucracy, authoritarianism, and doing things that are not in the interests of the groups, we can look to the experiences of class struggles. These have taught us it is important and necessary to fight back from centralization, hierarchism, the role of leaders and ideology. At the same time we need to publicly defend the independence of community groups to make their own decisions on matters that affect them. That means we need to work exactly opposite of the groups and organizations that are depending on the lefties and the authority. This kind of organizations are working on the name of the ordinary people and working class in forming different types of organizations to divert them from the direct action to end the real struggles and force them to move towards the form of the struggles which they ( the organizations) themselves believe in. Activists in local groups do not have to name their organizations and groups outright if they prefer, and we are against cultivating seeds of sectarian wars. Instead, anarchists have once aim and it is to be concerned about their activities in order to help everyone to work collectively, help and support all the groups that come into existence that are against hierarchy and authoritarianism so that we can support one another and strengthen our movement.
Does (KAF) publish all the materials, in other words, any political, social subject, articles or any analyses with different idea, different view and ideology?
Yes and No.
No. When the materials and articles are propaganda or support the ideologies of nationalism, religion, justify existence of the state and its polices, support parliamentary democracy, elections, authoritarian socialism, the idea of Marxism, Leninism, Maoism …promoting the idea of racism, nationality, sexism. All these subjects are not allowed to be publishing on KAF.
Yes, to any of the above subjects. Articles that critically analyse our views or anarchist analysis about anything as long as it rationally deals with his/her view by the use of facts, avoiding humiliation and accusation. In other words, yes they will be allowed to be published and we will give a response.
دائما ما يبدو من الغريب ان يقول مؤيدو البرلمانية بكل جديه :(لكل شخص صوت واحد فقط بالانتخابات) – كناية عن المساواه-، ليكن، لكن اين تذهب هذه الاصوات؟ في النظام البرلماني تذهب هذه الاصوات للنائب المنتخب، والذي يمكنه بنائا عليها اخذ اي قرار يرغب فيه خلال أربع سنوات، تخيل ان مئة الف شخص- او أكثر- يمنحون أصواتهم في الانتخابات لشخص واحد، وبها يمكنه ان يفعل ما يشاء لأربعة سنوات متتاليه، أين هي المساواه في الحقوق؟ إذا كان شخص واحد يمكنه الأختيار لعشرات الالاف؟ ولا يمكن ﻷحد السيطرة على قراره ما بين الانتخابات.
لا أحد ما عدا رجال الاعمال الذين يحمي النائب البرلماني مصالحهم، ففي حالة اللامساواه الإقتصاديه- كما هي الحالة بالعالم كله- فإن من يمتلكون اضخم الثروات يمكنهم استخدام ثرواتهم للتأثير على القرارات التي يتخذها نواب البرلمان، مرة اخرى : كيف تتحقق قاعدة :”صوت واحد لكل ناخب”- رجل واحد/صوت واحد، في العالم الواقعي، فالحقيقة ان صوت مليونير واحد له ثقل وتأثير اكثر من أصوات مئات الالاف من الناخبين.
للسيطرة على قرار المفوضين المنتخبين لابد أن يصبح الناخبين (بالمصانع/والدوائر الانتخابيه) كتلة تعاونية متماسكه يمكنها التصرف كفريق عمل يلتقي دوريا، تعاونية يمكنها أنتخاب ممثلهم أو إسقاطه في أي وقت، تعاونية مبنية على المساواه دون تمييز ما بين أغنياء وفقراء، حيث ينتفي حسد من لا يملكون لمن يملكون، ولا يمكن لاحد ان يرشو الاخرين، فقط مثل عبر مثل هذه التعاونية يمكن للناس ان تعمل معا بانسجام، نحن نتحدث عن (المصنع) و/أو المنطقه السكنيه حيث يمكن للكادحين – وفقط الكادحين- السيطرة على مصالحهم المشتركه وعبرها يمكنهم انتخاب ممثلين لهيئات الإداره الذاتيه والمجالس، فقط حينها سيتحقق مبدأ : رجل واحد/صوت واحد
ولإدارة بلد كبير فإن مثل تلك التعاونيات ستتحد في (فيدراليه) لتنسق أنشطتها معا وتطور خطة للإدارة العامه باستخدام مجلس عام للمفوضين، لكنه لن يكون نظاما برلمانيا رأسماليا، لكن فيدرالية اشتراكية للتعاونيات المدارة ذاتيا ، فيها لن يوجد لا فقراء ولا اغنياء، وستمد مجالس التعاونيات سيطرتها على كلا من المنطقه الجغرافيه ووسائل الانتاج، وستدير المصانع وتضع القوانين تحت السيطرة الصارمة للعمال والكادحين.
….. في ذلك الوقت أعلنت , كما فعلت دوما من قبل و بعد , أن الجمعية التأسيسية هي وسيلة تستخدمها الطبقات صاحبة الامتيازات عندما لا تكون الديكتاتورية ممكنة , إما للحيلولة دون قيام ثورة أو عندما تكون الثورة قد اندلعت بالفعل , لإيقاف تقدمها بحجة قوننتها , و لتستعيد أكثر ما يمكنها من المكاسب التي انتزعها الناس في المرحلة الثورية .
الجمعية التأسيسية بما تنتجه من تسكين و تثبيط للهمم , و الديكتاتورية , بممارستها القمع و القتل , هما الخطران اللذان يهددان أي ثورة . و يجب على الأناركيين أن يوجهوا جهودهم ضدهما .
ليكن هذا واضح تماما : أنا لست من أنصار نظرية “كل شيء أولا لا شيء” . إنني أعتقد أنه لا يوجد أي شخص يتصرف بهذه الطريقة بالفعل : إن هذا سيكون مستحيلا .
إنه مجرد شعار يستخدمه الكثيرون ليحذروا من وهم الإصلاحات الجزئية و التنازلات المزعومة من قبل الحكومة و السادة , و للتذكير دوما بضرورة و إلحاح الفعل الثوري : إنه عبارة يمكن أن تخدم , إذا فسرت بشكل فضفاض , كحافز للنضال ضد كل شكل من أشكال الطغاة و المضطهدين . لكنها إذا أخذت حرفيا , فإنها هراء واضح .
“الكل” هو المثال الذي يصبح أكثر تقدما و أوسع مع تحقيق التقدم إلى الأمام , و لذلك لا يمكن الوصول إليه أبدا . “لا شيء” سيكون دولة همجية ما دون أية حدود , أو على الأقل خضوع مستسلم للاضطهاد القائم .
أعتقد أنه يجب على الإنسان أن يأخذ كل ما يستطيع أخذه , سواءا أكان ذلك قليل أم كثير : أن يفعل أي شيء يستطيع عمله اليوم , بينما يناضل دوما ليجعل ما يبدو مستحيلا اليوم ممكن في الغد .
مثلا لو أنه ليس بمقدورنا اليوم أن نتخلص من أي شكل من أشكال الحكومات , فإن هذا ليس سببا كيلا نهتم بالدفاع عن الحريات القليلة المكتسبة و أن نناضل لنحصل على المزيد منها . إذا لم يمكننا اليوم أن نلغي النظام الرأسمالي بالكامل و ما يؤدي إليه من استغلال للعمال , فهذا ليس سببا لنتوقف عن النضال للحصول على أجور أعلى و ظروف عمل أفضل . إذا لم نتمكن من أن نلغي التجارة و أن نستبدلها بالتبادل المباشر بين المنتجين , فهذا ليس سببا كي نتوقف عن السعي وراء وسائل الخلاص من استغلال التجار و المستغلين بأكثر ما يمكننا . إذا كانت قوة المضطهدين ( بكسر الهاء ) و حالة الرأي العام تحول الآن دون إلغاء السجون و توفير أي دفاع بوسائل أكثر إنسانية ضد كل من يرتكب الآثام , فلا يجب لهذا أن نفقد الحافز للعمل على إلغاء عقوبة الإعدام , و السجن مدى الحياة , و الحبس الانفرادي , و عموما , كل الوسائل الأكثر وحشية للقمع التي يمارسها ما يسمى بالعدل الاجتماعي , لكن التي تصل في الواقع إلى مستوى الانتقام أو الثأر . إذا لم يكن بإمكاننا إلغاء الشرطة , لا يجب أن نسمح لهذا السبب للشرطي بأن يضرب السجناء و أن يسمح لنفسه بكل أشكال التجاوزات متجاوزا القيود التي تضعها له القوانين القائمة بالفعل …
سأتوقف هنا , لأن هناك الآلاف و الآلاف من الحالات , سواء في الحياة الشخصية أو الاجتماعية , عندما لا يتمكن المرء من الحصول على “كل شيء” , لكن يجب عليه أن يحاول أن يحصل على أكثر ما يمكنه .
عند هذه النقطة , يظهر سؤال ذا أهمية بالغة عن أفضل الطرق للدفاع عن ما حصلنا عليه و النضال في سبيل الحصول على المزيد , لأن هناك طريقة واحدة لإضعاف و قتل روح الاستقلال و وعي المرء بحقه , و بالتالي تهدد الحاضر و المستقبل نفسيهما , بينما هناك طريقة أخرى تستخدم كل نصر محدود للتقدم بمطالب جديدة , مهيئة العقول و البيئة بذلك لانعتاق كامل بعيد المدى .
ما يشكل سبب وجود الأناركية هو الإيمان بأن الحكومات – الديكتاتوريات , البرلمانات , الخ – هي دائما أدوات للمحافظة , الرجعية , الاضطهاد , أما الحرية , العدالة , و خير الجميع فإنه يجب أن يأتي من النضال ضد السلطة , أن يأتي من الاتحاد الحر و من الاتفاق الحر بين الأفراد و المجموعات .
هناك مشكلة تقلق الكثير من الأناركيين هذه الأيام عن حق .
حيث يجدون أنه من غير الكافي العمل على دعاية مجردة و إعداد ثوري تقني , الأمر غير المتاح دائما و الذي يمارس دون معرفة متى ستكون مفيدة , فإنهم يبحثون عن شيء ما عملي ليفعل هنا و الآن , ليحقق أكثر ما يمكن من أفكارنا بغض النظر عن الظروف غير المواتية , شيء سيساعد أخلاقيا و ماديا الأناركيين أنفسهم و سيخدم في نفس الوقت كمثال , مدرسة , حقل تجارب .
تأتي المقترحات العملية من عدة أطراف . جميعها جيد بالنسبة لي , إذا كانت تستجيب للمبادرة الحرة و لروح التضامن و العدالة , و تؤدي إلى أن تدفع الأفراد بعيدا عن سيطرة الحكومة و السادة . و لنتجنب تضييع الوقت في نقاشات تتكرر باستمرار لن تؤدي أبدا إلى حقائق أو أفكار جديدة , فإنني أشجع أولئك الذين يمتلكون مشروعا أن يحاولوا تطبيقه فورا حالما يجدون الدعم من العدد الأقل الضروري من المشاركين , دون انتظار , غير مجدي عادة , لدعم الجميع أو الأكثرية : – الخبرة ستكشف فيم إذا كانت هذه المشاريع ممكنة و ستسمح لتلك القادرة على الحياة بأن تستمر و تنمو .
دع كل فرد يحاول أن يسلك الطرق التي يعتبرها الأفضل و الأكثر ملائمة لطبيعتهم , سواء اليوم فيم يتعلق بالأشياء الصغيرة التي يمكن تحقيقها في البيئة الحالية , أو في الغد على الأرض الهائلة التي ستوفرها الثورة لنشاطنا . في أي حال , ما هو إلزامي بالنسبة لنا منطقيا , إذا لم نكن نود أن نكف عن كوننا أناركيين حقا , هو ألا نتخلى أبدا عن حريتنا و نضعها في أيدي فرد أو ديكتاتورية طبقية , أو طاغية أو جمعية تأسيسية , لأن ما يتوقف علينا في نهاية الأمر , هو أن حريتنا يجب أن تقوم على الحرية المتساوية للجميع .
إن احتمالات أنك سمعت قبل الآن شيئا عن ماهية الأناركيين وما يفترض أن يعتقدوا فيه مساوية لإحتمالات أن كل ما سمعته هراء. يبدو أن الكثير من الناس يعتقدون أن الأناركيين أنصار للعنف والفوضى والدمار، وأنهم ضد كل أنماط النظم والهيئات، أو أنهم أولئك العدميين المخبولين الذين يريدون تفجير كل شئ. في الواقع، لا شئ كهذا يمكن أن يكون أبعد عن الحقيقة. الأناركيون ببساطة أناس يؤمنون أن البشر قادرين على التصرف بطريقة عقلانية من غير حاجة إلى الإجبار. إنها حقًا فكرة بسيطة جدًا، لكن الأثرياء وأصحاب السلطة دائمًا ما وجدوها خطيرة للغاية.
يعمل الإعتقاد الأناركي ببساطة شديدة على افتراضين أوليين، الأول أن البشر في الظروف العادية منطقيون راقون كلما كان متاحًا لهم، ويمكنهم تنظيم أنفسهم وتنظيم مجتمعاتهم دون الحاجة إلى وصف الكيفية لهم، والثاني أن السلطة تفسد. والأهم من ذلك أن الأناركية هي مجرد مسألة امتلاك الشجاعة في القيام بالمبادئ البسيطة للأخلاق العامة التي نعيش وفقًا لها جميعًا، وأن نتبعها حتى نهاية استنتاجاتها المنطقية. والغريب رغم ذلك أنه يبدو أنك قد تكون أناركي بالفعل إلا أنك لا تدرك ذلك.
دعنا نبدأ بطرح بعض الأمثلة من الحياة اليومية:
إذا كان هناك صف للصعود إلى حافلة مزدحمة، هل تنتظر دورك وتمتنع عن دفع الآخرين بمرفقك بعيدًا عن طريقك حتى في غياب الشرطة؟
إذا كانت إجابتك بنعم، إذن أنت معتاد على التصرف كأناركي! إن مبدأ الأناركي الأساسي هو التنظيم الذاتي أي افتراض أن البشر ليسوا بحاجة إلى التهديد بالملاحقة القضائية من أجل أن يقدروا على الوصول إلى التفاهم العقلاني معًا أو أن يعاملوا بعضهم باحترام ونبل.
يؤمن الجميع أنهم قادرين على التصرف بعقلانية من تلقاء أنفسهم، وإذا ظنوا أن القوانين والشرطة ضروريين، فذلك لأنهم لا يصدقوا أن الآخرين كذلك. لكن إذا فكرت مليًا، ألا تظن أن الآخرين جميعًا يشعرون نحوك بنفس الطريقة؟
يجادل الأناركيون أن الظلم والأذى المنهجي للجيوش والشرطة والسجون والحكومات يتسبب فعليًا في أغلب السلوكيات اللا-إجتماعية التي تجعلنا نعتقد أننا بحاجة إليهم للتحكم في حيواتنا. إنها حلقة مفرغة. إذا اعتاد الناس على أن يعاملوا كأن آراءهم ليست مهمة، فإنهم أقرب إلى أن يكونوا غاضبين وساخرين، وحتى عنيفين، مما يسهل على أصحاب السلطة القول أن آراءهم ليست مهمة بالتأكيد. وما أن يدركوا أن آراءهم مهمة حقًا مثل أي شخص آخر، فإنهم يميلون إلى التوافق على نحو بارز، وباختصار: يؤمن الأناركيون أن السلطة في ذاتها وآثارها في الأغلب هي التي تجعل الناس أغبياء وغير مسؤولين.
هل أنت عضو في نادي أو فريق رياضي أو أي تنظيم طوعي حيث لا يفرض فيه قائد واحد القرارات بل تؤخذ على أساس التوافق العام؟
إذا كانت إجابتك بنعم، إذن أنت تنتمي إلى هيئة تعمل على أسس أناركية! التنظيم الطوعي هو مبدأ أناركي أساسي آخر. إنها مسألة تطبيق المبادئ الديموقراطية على الحياة العادية ببساطة، والفارق الوحيد أن الأناركيين يؤمنون أنه يجب أن يكون من الممكن هناك مجتمع حيث يمكن تنظيم كل شئ فيه بنفس الأسلوب، تقام كل المجموعات على القبول الحر لكل أعضاءها، ومن ثم تصبح كل الأنماط العسكرية الفوقية من التنظيم مثل الجيوش والبيروقراطيات والشركات الكبيرة المبنية على تسلسل القيادة غير ضرورية. قد لا تؤمن في إمكانية ذلك، وقد تؤمن حقًا. لكن كل مرة تصل إلى اتفاق بالإجماع بدلاً من الوعيد وكل مرة تقوم بتنظيم طوعي مع شخص آخر وتصل إلى اتفاق أو إلى تسوية مع وضع اعتبار ظروف واحتياجات الآخر الخاصة، فأنت تصبح أناركي، حتى لو لم تدرك ذلك.
الأناركية هي مجرد أسلوب يتصرف به الناس عندما يكونوا أحرار في التصرف بحسب اختيارهم وعندما يتعاملون مع آخرين يساوونهم في الحرية، ومن ثم يصبحوا واعين للمسؤولية المتضمنة نحو الآخرين. وهذا يقودنا نحو نقطة أخرى محورية: بينما يمكن للناس أن يكونوا عقلانيين ومراعين عندما يتعاملون مع قرناءهم، ولا يمكن الوثوق في عقلانيتهم ورعايتهم عندما تعطى إليهم السلطة على الآخرين، هكذا هي طبيعة الإنسان، أعطِ أي أحد مثل هذه السلطة، وسيستغلها على الأغلب بطريقة أو بأخرى.
هل تؤمن أن أغلب السياسيين حقراء مغرورين أنانيين ولا يهتمون حقًا بالصالح العام؟ هل تعتقد أننا نعيش في ظل نظام اقتصادي غبي وغير عادل؟
إذا كانت إجابتك بنعم، إذن أنت تقر الإنتقاد الأناركي للمجتمع القائم، على الأقل في خطه العريض. يؤمن الأناركيون أن السلطة تفسد وأن الذين يقضون حياتهم يسعون خلف السلطة هم أقل الذين يسحقونها، ويؤمنون أيضًا أن النظام الإقتصادي الحالي أقرب إلى مكافأة الناس على السلوك الأناني اللا أخلاقي أكثر من كونهم أناس مراعين ونبلاء. أغلب الناس تشعر كذلك، والفارق الوحيد أنهم لا يعتقدون أن هناك ما يمكن فعله، أو أن فعل أي شئ لن ينتهي بجعل الأمور أسوأ على أي حال، وغالبًا هذا ما يؤكد عليه خدام أصحاب السلطة المخلصين دائمًا.
لكن ماذا لو لم يكن ذلك صحيحًا؟ وهل هناك أي سبب حقًا لإعتقاد في ذلك؟ عندما تستطيع أن تختبر أن أغلب التكهنات عن ما الذي يمكن أن يحدث بدون الدول أو الرأسمالية فعليًا يتضح أنها خاطئة كليًا. لآلاف السنين عاش الناس بدون حكومات، ويعيش الناس في مناطق عديدة في العالم خارج سيطرة الحكومات حتى اليوم دون أن يقتلوا بعضهم، وغالبًا يستمرون في العيش مثلهم مثل أي شخص آخر. قد يبدو بالتأكيد أن كل ذلك في مجتمع متمدن تكنولوجي أكثر تعقيدًا، لكن التكنولوجيا أيضًا يمكن أن تجعل حل كل هذه المشكلات أسهل. في الواقع، إننا لم نبدأ في التفكير عما يمكن أن تصبح عليه حياتنا إذا نظمت التكنولوجيا حقًا لتناسب حاجات الإنسان. ما عدد الساعات التي قد نحتاجها في العمل بالفعل من أجل الحفاظ على مجتمع فعال إذا استطعنا التخلص من كل المهن المهدرة والمدمرة مثل المسوقين عبر الهاتف والمحامين وحراس السجون والمحللين الماليين وخبراء العلاقات العامة والسياسيين والبيروقراطيين وحولنا أفضل عقولنا العلمية بعيدًا عن العمل أسلحة الفضاء وأنظمة سوق الأسهم نحو ميكنة المهام الخطيرة والمضجرة مثل تعدين الفحم أو تنظيف الحمامات ثم وزعنا العمل المتبقي على الجميع بالتساوي؟ خمس ساعات يوميًا؟ أربع؟ ثلاث؟ لا أحد يعلم لأن لا أحد يسأل مثل هذه الأسئلة، وحدهم الأناركيون يعتقدون أن هذه الأسئلة تحديدًا التي يجب أن نسألها.
هل تصدق حقًا في تلك الأشياء التي تقولها لأطفالك (أو التي يقولها والديك لك)؟
“لا يهم من الذي بدأ”، “لا يصحح الخطأ بخطأ آخر”، “رتب فوضاك”، “عامل الناس كما تحب أن يعاملوك به”، “لا تكن وضيعًا مع الناس لمجرد أنهم مختلفين”. ربما علينا أن نقرر سواء إذا كنا نكذب على أطفالنا عندما نحدثهم عن الصواب والخطأ، أو أننا راغبين لأخذ نصائحنا بجدية. لأننا إذا مددنا هذه المبادئ الأخلاقية نحو نتائجها المنطقية سنصل إلى الأناركية.
لنتخذ مبدأ “لا يصحح الخطأ بخطأ آخر” مثالاً، إذا أخذت المبدأ بجدية، هذا قد يهدم وحده الأساس الكلي للحرب ونظام العدالة الجنائية. كذلك يسري الأمر على المشاركة، نحن دائمًا ما نقول لأطفالنا أن عليهم تعلم المشاركة ومراعاة حاجات الآخرين ومساعدتهم، ثم ننصرف داخل العالم الواقعي حيث نفترض أن الجميع أنانيون ومتنافسين بطبيعتهم، لكن الأناركي قد يلفت الإنتباه إلى أنه في الحقيقة ما نقوله لأطفالنا هو الصحيح. إن كل منجز مهم وعظيم إلى حدٍ كبير في تاريخ الإنسانية وكل اكتشاف حققناه في حياتنا قام على التعاون والعون المتبادل إلى الآن، إننا ننفق أغلب أموالنا على أصدقاءنا وعائلاتنا أكثر من أنفسنا، بينما من المرجح ألا يكون هناك أناس متنافسين في العالم دائمًا، ليس هناك أي سبب لأن يقوم المجتمع على تشجيع هذا السلوك، دع عنك جعل الناس تتنافس على الإحتياجات الأساسية للحياة. إن ذلك لا يخدم إلا مصالح أصحاب السلطة، الذين يريدون أن نعيش في خوف من بعضنا، لذلك ينادي الأناركيون بمجتمع لا يقوم على الإرتباط الحر ولكن أيضًا على العون المتبادل. في الواقع ينشأ أغلب الأطفال مؤمنين في الأخلاق الأناركية، ثم يدركون تدريجيًا أن العالم لا يعمل بمثل هذه الطريقة، ولذلك يصبح العديد بينهم ثائرين، أو مغتربين، أو حتى ذو ميول انتحارية في المراهقة، ثم يستسلمون أخيرًا ويصبحون ساخرين مثل البالغين، وتصبح سلواهم الوحيدة عادةً في القدرة على تربية أطفالهم وإيهامهم أن العالم عادل. لكن ماذا لو أمكنهم بالفعل البدء في بناء عالم مؤسس على قواعد العدل على الأقل؟ ألن تصبح هذه أعظم هدية قد يهديها أحد لأطفاله؟
هل تؤمن أن البشر فاسدين وأشرار بالسليقة أو أن أنواع معينة من الناس مثل النساء أو أعراق مختلفة أو أناس عاديون ليسوا أغنياء أو غير متعلمين بالقدر الكافي ذات منزلة أدنى معدة للحكم من قبل من هم أفضل منهم؟
إذا كانت إجابتك بنعم، حسنًا إذن، يبدو أنك لست أناركيًا في النهاية، لكن إذا كانت إجابتك بلا، إذن ترتفع احتمالات أنك تقر نحو 90% من المبادئ الأناركية، وربما على الأرجح تعيش حياتك عامةً طبقًا لها. كل مرة تعامل إنسان آخر باحترام ومراعاة تصبح أناركي، وكل مرة تعمل على تصفية اختلافاتك مع الآخرين للوصول إلى تسوية منطقية بالإستماع إلى ما يقوله كل فرد بدلاً من السماح لشخص واحد يقرر للآخرين تصبح أناركي، وكل مرة تكون لك فرصة في إجبار أحد لفعل شئ، لكن تقرر بدلاً من ذلك أن تناشد إدراكه العقلي أو إحساسه بالعدالة تصبح أناركي. كذلك يسري الأمر عندما تشارك صديقك شيئا أو تقرر من الذي سيغسل الأطباق، أو أن تفعل أي شئ مع النظر بعين الإعتبار إلى العدالة.
قد تعترض الآن أن كل هذا جيد وصالح كوسيلة للجماعات الصغيرة من الناس كي يتعاملوا مع بعضهم، لكن حكم مدينة أو بلد مسألة أخرى تمامًا. وبالتأكيد هذا صحيح، حتى إذا قمت بلامركزة المجتمع ووضعت كل ما تقدر عليه من سلطة في يد الجماعات الصغيرة، سيظل هناك الكثير من الأشياء التي يجب تنسيقها بدءً من إدارة السكك الحديدية إلى اتخاذ القرار بشأن الإتجاهات في البحوث الطبية. لكن ليس لأن الأمور معقدة، لا يعني أن ليس هناك وسيلة ديموقراطية لإدارتها، قد تصبح أكثر تعقيدًا فقط. لقد ابتكر الأناركيون في الواقع أفكار ورؤى مختلفة حول كيف يمكن لمجتمع معقد أن يدير نفسه، كي نشرح تلك الأفكار علينا أن نذهب بعيدًا عن إطار مثل هذه المقدمة الصغيرة. يكفي فقط أن أقول، أولاً: إن العديد من الناس قضوا الكثير من الوقت في ابتكار نماذج كيف يمكن أن يعمل مجتمع صحي ديموقراطي حقيقي، لكن ثانيًا بنفس القدر من الأهمية: لا يوجد أناركي يدعي أنه حاصل على برنامج عمل مثالي. آخر شئ نريده هو أن نفرض نموذج جاهز على المجتمع في أي حال. الحقيقة أننا ربما لن نستطيع تخيل نص المشكلات التي ستظهر عندما نحاول أن نبتكر مجتمع ديموقراطي، مع ذلك إننا على ثقة أن هذه المشكلات يمكن حلها ببراعة الإنسان شرط أنه يظل ضمن روح مبادئنا الأساسية التي هي في التحليل الأخير هي ببساطة المبادئ الأساسية للأخلاق الإنسانية.
پس از مرگ هوگو چاوز، نیکولاس مادورو که خود را «پسر چاوز» می نامد، جایگزین او شد. روز ۸ دسامبر ۲٠١۳ انتخابات شهرداری ها برای برگزیدن ۳۳٧ شهردار و ۲۴۵۵ نماینده ی شوراهای شهر با حضور صد و بیست هزار نظامی بدون درگیری در سراسر ونزوئلا برگزار شد. نوزده میلیون نفر در ونزوئلا دارای حق رأی هستند و ١۶۸٠٠ نفر نامزد این انتخابات بودند. بر اساس گزارش روزنامه ی بلژیک آزاد که بامداد امروز منتشر شد، شورای ملی انتخابات اعلام کرده است که حزب سوسیالیست متحد حاکم توانست ١۹۶ شهرداری را از آن خود کند. اپوزیسیون دست راستی «میز وحدت دمکراتیک» نیز توانست ۵۳ شهرداری و از جمله دو شهر نخست بزرگ، کاراکاس پایتخت و ماراکایبو را به دست بگیرد. هشت شهر به دست گروه های سیاسی دیگر، به جز حزب حاکم و گروه اصلی اپوزیسیون راست، افتاده است. هر چند نتیجه ی انتخابات برای هشتاد شهر هنوز روشن نیست، امّا این موضوع تغییر محسوسی در آرای شمارش شده در سطح ملّی به وجود نمی آورد، چرا که شورای انتخابات اعلام کرد که حزب سوسیالیست متحد (PSUV) ٢ / ۴٩ % برابر با ١ / ۵ میلیون رأی و میز وحدت (MUD) ۷ / ۴٢ % برابر با ۴ / ۴ میلیون رأی را به خود اختصاص دادند.
چند روز پیش از برگزاری انتخابات شهرداری ها، پارلمان ونزوئلا قانونی را به نام «قانون شایستگی» تصویب نمود. این قانون که در کشوری مانند ایران نام آن را «حکم حکومتی» گذاشته اند به رئیس قوه ی مجریه اجازه می دهد تا شخصاً تصمیماتی اتخاذ کند. قانون شایستگی یا حکم حکومتی در ونزوئلا تازگی ندارد. چاوز و رؤسای جمهور سابق این کشور همواره از این «حق» برخوردار بوده اند. چنین روش های حکم رانی فقط می تواند نشانگر بحران سیاسی در یک کشور باشد. تجربه نشان داده است که بحران سیاسی با برگزاری انتخابات از میان نمی رود و گاهی حتا آن را تعمیق می کند. بحران سیاسی ونزوئلا خلق الساعه نیست و با وضعیت اجتماعی و اقتصادی در پیوند است.
رافائل اوزکاتگی که عضو تحریریه نشریه ی آنارشیستی El Libertario در ونزوئلاست در گفت و گویی با یک روزنامه نگار فرانسوی شرکت کرد. این مصاحبه روز ۲ نوامبر گذشته در این نشریه منتشر شد. رافائل بر این باور است که مادورو نمی تواند مدّت درازی همچون چاوز حکومت کند که جنبش بولیواری را بر اساس «کیش شخصیت» استوار نمود. نتایج آرای ریاست جمهوری و ریزش آرای مادورو در مقایسه با چاوز نخستین بازتاب این واقعیت بود. چاوز که خود را پیامبر «سوسیالیسم قرن بیست و یکم» می دانست، موفق شده بود تا با بخش خصوصی اقتصادی سازش هایی بکند، اکنون مادورو آشکارا دست به دامن بخش غیردولتی شده است تا بلکه بتوان دست کم تولید مواد غذایی را افزایش داد. رافائل می افزاید که هر چند چاوز خود یک نظامی بود، ولی توانسته بود دخالت نظامیان را در امور اقتصادی مهار نماید، امّا مادورو اکنون دارای چنین توانایی نیست و دست آنان را عملاً بازگذاشته است که نه فقط در امور اقتصادی بلکه در امور سیاسی نیز دخالت کنند. رافائل می افزاید که «قانون شایستگی» راهی ست که مادورو برگزیده است تا بتواند ضعف سیاسی اش را با اقدامات خودکامانه بپوشاند. رافائل همچنین به این نکته اشاره می کند که پس از مرگ چاوز، تشتت در صفوف حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا گسترش یافته است و برخی از اعضای آن به ویژه علیه فساد مسئولان دولتی به تحرّک افتاده اند. رافائل در مقاله ای می نویسد که فقط جنبش های اجتماعی مستقل می توانند واقعیات موجود را تغییر دهند و بر سلطه گری بولیواریسم بر خود پایان دهند. رافائل می افزاید که جنبش های اجتماعی توانایی آن را دارند که از قطب بندی «چاوزیسم و ضدچاوزیسم» فراتر بروند و خود را برای اثرگذاری، از استیلای ایدئولوژی سازی های قلابی رها کنند. رافائل ادامه می دهد که بحران اقتصادی می تواند توفان هایی در کشور ایجاد کند، امّا تغییرات اجتماعی در گرو اقدامات افرادی ست که خارج از قطب بندی چاوزیست – ضدچاوزیست هستند که اتفاقاً این جنبش ها را در حال حاضر فلج کرده اند. رافائل اوزکاتگی بر این باور است که از هم اکنون می توان برای پیدایش توفان دست به ایجاد موج هایی زد.
ونزوئلا پس از سال ها ادعای نمایشی و بی پایه برای ساختمان «سوسیالیسم قرن بیست و یکمی» از سوی چاوز و اکنون «پسرش»، در وضعیت اجتماعی و اقتصادی بیش از پیش بحرانی به سر می برد. قحطی مواد غذایی و خدماتی، بازار سیاه پول، تورّم افسار گسیخته و فساد دولتی به چنان درجه ای رسیده است که حتا برخی از فعالان «جنبش بولیواری» را به تدریج از «دولت انقلابی بولیواری» دور می کند. اعتصاباتی همچون اعتصاب کارگران صنایع غذایی Aceites Diana، Lácteos Los Andes، Grupo Souto یا Monaca، اعتصابات کارمندان دانشگاه ها و اعتصاب مهم کارگران ذوب آهن نمونه هایی از اعتراضاتی هستند که اخیراً شکل گرفته اند.
کارگران ذوب آهن Sidor در سال جاری میلادی مجموعاً پنج هفته در اعتصاب بودند. آنان روز ۷ دسامبر وارد ششمین هفته ی اعتصاب خود شدند. این کارخانه در سال ٢٠٠٧ بار دیگر دولتی شد. سیزده هزار و سی و صد بیست کارگر این کارخانه که ۳ / ۴ میلیون فولاد مایع خام تولید می کردند با توجه با بی کفایتی مدیران دولتی متعدد پس از ملّی شدن دوباره در سال جاری از ۵ / ١ میلیون فراتر نرفتند. آنان دست به اعتصاب می زنند و خواستار پرداخت دستمزدهای معوقه و سهم خود از سودی هستند که در قرارداد دسته جمعی منظور شده است. فِرِدی کوردوبا که یک کارگر اعتصابی ست می گوید:«من همواره به چاوز رأی دادم و از انقلاب پشتیبانی می کنم.» او می افزاید:«من نمی فهمم چرا مادورو که خود یک سندیکالیست بوده از زمانی که رئیس جمهور شده، ما را فراموش کرده است.» کوردوبا می افزاید که اگر به سایت اینترنتی کارخانه بروید، می بینید که در آن جا سخن از «کنترل کارگری» پس از ملّی شدن دوباره در سال ٢٠٠٧ و شرکت کارگران در تصمیم گیری و برنامه ریزی تولید می رود، امّا «ما هرگز شاهد چنین چیزی نبوده ایم.» شش مدیر آمده و رفته اند بی آن که کوچک ترین شناختی از فولاد داشته باشند. مدیر کنونی که یک ژنرال ارتش است و خاویر سارمینتو نام دارد دست کمی از بقیه ندارد و مانند بقیه نظامیان، حاضر به گوش فرا دادن به مطالبات کارگران نیست. دولت انقلابی بولیواری که هرگز نتوانست کنترل اتحادیه کارگری اصلی کارخانه ی سیدور را که Sutiss نام دارد به دست بگیرد، تصمیم گرفت یک اتحادیه نزدیک به خود در آن ایجاد کند و کارگران را به جان یک دیگر بیاندازد. این ترفند کهنه، کارساز نیافتاد و مادورو شخصاً روز ۵ اکتبر کارگران اعتصابی را به باد انتقاد گرفت و در یک سخنرانی آنان را «ولگرد» و « آنارکوسندیکالیست پوپولیست» نامید. فیلم کوتاهی از این سخنرانی در این نشانی در دسترس همگان است: http://www.youtube.com/watch?v=R4D2qbIxLUw
بحران سیاسی، اقتصادی و اجتماعی نشان می دهد که سوسیالیسم از بالا در ونزوئلا خواب و خیالی بیش نبود. حزب کمونیست ونزوئلا مانند دیگر احزاب کمونیست سابقاً اردوگاهی همچنان از دولت به اصلاح انقلابی بولیواری حمایت می کند. حزب کمونیست فرانسه روز ۸ دسامبر از فعالان خود خواست که به فراخوان سفیر ونزوئلا در پاریس برای برپایی یک «جنبش جهانی همبستگی با انقلاب بولیواری» پاسخ مثبت دهند و در مراسمی به همین منظور شرکت نمایند. این در حالی ست که در ونزوئلا رئیس جمهور اعتصابات کارگری را با روش های مختلف منکوب می کند و می خواهد در برابر موج های پیش از توفان مقاومت نماید.
پێویستە لە ژوورەوە بیت تا سەرنج بنێریت.