کلمەی “آنارشی” (Anarchy) از ریشەی یونانی است. پیشوند an (یا a) به معنای “نفی”، “فقدان”، و “نبود” بعلاوەی Archos که به معنای “حکمران”، “مدیر”، “رئیس”، “فرماندار”، و یا “سلطەگر” است. و یا آنگونه که Peter Kropotkin می گوید، آنارشی از ریشەی یونانی و به معنای “مخالف سلطەگر” است. [Anarchism, p. 284]
در حالیکه کلمات Anarchos و Anarchia غالبا “نداشتن حکومت” و یا “بی دولتی” تعبیر می شوند، آنارشیسم تنهای به معنای ” بدون دولت” نیست. “An-Archy” به معنای “بدون حکمران” و یا بطور کلی به معنای “بدون حاکمیت” است. به عنوان مثال Kropotkin استدلال می کند که آنارشیسم “نه تنها به کاپیتال، که به ریشەهای آن — قانون، حاکم، و دولت — حمله می کند.” [Op. Cit., p. 150] برای آنارشیست ها، آنارشی “آنگونه که عموما تصور می شود، لزوما به معنای بی سروسامانی نبوده اما به معنای فقدان دستور و فرمان است.” [Benjamin Tucker, Instead of a Book, p. 13] از اینرو بهتر است نگاهی داشته باشیم به خلاصەی بسیار زیبای David Weick از آنارشیسم: “آنارشیسم می تواند به عنوان اندیشەای سیاسی واجتماعی درک شود که مخالف همه نوع قدرت، حاکمیت، تسلط و طبقەبندی سلسلەوار بوده، اراده و خواستەای است برای فسخ تمامی آن ها… بنابراینآنارشیسم چیزی است فراتر از “ضد دولت”… [حتی اگر] حکومت (دولت)… مرکزاصلی انتقاد آنارشیست باشد.” [Reinventing Anarchy, p. 139]
به همین خاطر، آنارشیسم اصولا به جای آنکه تنها ضد دولت و یا ضد حکومت باشد، جنبشی است ضدسلسله مراتب. چرا؟ به این خاطر که “سلسله مراتب” ساختارهای سازماندهی شدەای هستند که به حاکمیت ماهیت می بخشند. نظر به اینکه دولت (حکومت) “بالاترین” نوع سلسله مراتب است، آنارشیست ها –آنچنانکه گفته شد — مخالف دولت هستند، اما این تعریف کاملی از آنارشیسم نیست. این به این معناست که آنارشیست های واقعی نه تنها مخالف دولت، بلکه مخالف هر نوع سازمان سلسله وار و طبقاتی هستند. به گفته ی Brian Morris:
“اصطلاح آنارشی از ریشەی یونانی بوده و دراصل به معنای “نبود حکمفرما” است. آنارشیست ها مردمی هستند که هر نوعحکومت و قدرت اجباری، سلسله مراتب و سلطەگری را رد می کنند. بنابراین طبقگفتەی آنارشیست مکزیکی Flores Magon،آنارشیست ها مخالف “سه گانەی تاریکی” — دولت، کاپیتال و کلیسا — هستند. از اینرو،آنارشیست ها در کنار مخالفت با کاپیتالیسم و حکومت، مخالف هر نوع قدرتدینی و مذهبی نیز هستند. آنارشیست ها به دنبال دایر کردن حالتی از آنارشیهستند که جامعەای است بدون قدرت متمرکز و عاری از هرگونه نهاد اجباری،جامعەای متشکل از انجمن های داوطلبانه.” [Anthropology and Anarchism, pp. 35-41, Anarchy: A Journal of Desired Armed, no. 45, p. 38]
پرداختن به واژەی “سلسله مراتب” در این متن پدیدەای جدید است — آنارشیست های “کلاسیک” همچون Proudhon،Bakunin و Kropotkin اگرچه از این واژه استفاده کردند، اما بسیار کم (آنان معمولا واژەی “حکمران” که اختصار “طرفدار تمرکز قدرت در دست یک نفر” بود را به کار می بردند.) با اینحال، از نوشتەهای آنان روشن است که آن ها مخالف سلسله مراتب طبقاتی و نابرابری در میزان قدرت و امتیازات در میان افراد بودند. Bakunin در این باره چنین می گوید:
“آیا می خواهی هیچکس نتواند به همنوع خود ظلم و ستم کند؟ پس اطمینان حاصل کن که هیچکس قدرت را در تصرف خود ندارد.” [The Political Philosophy of Bakunin, p. 271]
دوباره متذکر می شویم که این مخالفت با سلسله مراتب تنها به دولت و یا حکومت محدود نمی شود. این ضدیت در کنار روابط سیاسی، تمام روابط مستبدانەی اقتصادی و اجتماعی — به خصوص روابط وابسته به مالکیت کاپیتالیستی و حقوق (دستمزد) کارگری — را شامل می شود. این را می توان از استدلال Proudhon چنین ارزیابی کرد: “کاپیتال… در زمینەی سیاسی مشابه حکومت است… دیدگاه اقتصادی کاپیتالیسم، سیاستدولت و حاکمیت، و دیدگاه مذهبی کلیسا مشابه به هم بوده و به طرق مختلف بههم متصل هستند. حمله به یکی، مترادف با حمله به همەی آن هاست… آنچه کهکاپیتال به کارگر روا می دارد، و دولت به آزادی، همان چیزی است که دین بهروح روا می دارد. این سه گانەی استبدادی به همان مقدار در عمل زهرآلوداست که در فلسفه. مؤثرترین راه ستم کردن بر مردم این است که همزمان تن،اراده و خرد آن ها را به بردگی گرفت.” [quoted by Max Nettlau, A Short History of Anarchism, pp. 43-44] در نتیجه در می یابیم که Emma Goldman مخالف کاپیتالیسم بود، چرا که “مرد [یا زن] باید کار و تلاش خود را بفروشد،” و بنابراین، “تمایلات و داوری او تابع ارادەی ارباب است.” [Red Emma Speaks, p. 50] چهل سال قبل Bakunin همین نکته را مطرح کرد که زیر سلطەی سیستم کنونی، کارگر نفس و آزادی خود را در ازای دستمزد به کاپیتالیست می فروشد. [Op. Cit., p. 187]
بنابراین، “آنارشی” فراتر از یک “مخالفت ساده با دولت” است. آنارشی به معنای مخالفت با هر نوع نهاد استبدادی و سلسلەوار است. به گفتەی Kropotkin، “تولد آنارشیست در جامعه… ریشه در انتقاد او ازنهادهای طبقاتی و تصور مستبدانه از اجتماع… و تجزیه و تحلیل تمایلات بشردر جنبش های ترقی خواه دارد.” [Op. Cit., p. 158] برای Malatesta، آنارشیسم “در طغیانی اخلاقی بر علیه بی عدالتی اجتماعی متولد شد” و اینکه “علل بیماری های خاص اجتماعی را می توان در مالکیت کاپیتالیستی و دولت ریشه یابی کرد.” زمانی که انسان ستمدیده “سرنگونی دولت و مالکیت را طلب کرد، آن هنگام بود که آنارشیسم متولد شد .” [Errico Malatesta: His Life and Ideas, p. 19]
در نتیجه، هرگونه تلاش برای نشان دادن آنارشی فقط و فقط به عنوان “ضد دولت” اشتباهی در تفسیر کلمه و جنبش آنارشیست است. آنگونه که Brian Morris می گوید: “به هنگام بررسی نوشتەهای آنارشیستهای کلاسیک… و نیز خصوصیات جنبش آنارشیست… بدیهی است که آنارشی هیچوقت محدود به “ضد دولت” نبوده است. آنارشی همواره هر نوع حاکمیت و استثماررا به مبارزه طلبیده و به طور مساوی منتقد کاپیتالیسم، دین و دولت بوده است.” [Op. Cit., p. 40]
و دوباره خاطر نشان می سازیم که آنارشی به معنای هرج و مرج نبوده و آنارشیست ها به دنبال ایجاد هرج و مرج و بی نظمی نیستند. در عوض، ما خواستار ایجاد جامعەای استوار بر آزادی فردی و تعاون هستیم. به عبارت دیگر، نظم و ترتیب از پایین به بالا… نه آنکه بی نظمی از بالا به پایین و آن هم توسط حاکمیت. چنین جامعەای بازتاب آنارشی واقعی است، جامعه ای بدون حکمران و سلطەگر.
در حالی که ما در این قسمت در مورد معنای آنارشی بحث می کنیم، Noam Chomsky بعضی از جنبەهای آنارشی را اینچنین خلاصه می کند: “دریک جامعەی حقیقتا آزاد، هرگونه ارتباط میان انسان ها که فراتر از رابطەیخصوصی است — به معنای اینکه شکل نهادی به خود می گیرد — در انجمن یا محلکار، خانواده، جامعەی بزرگتر، یا هر چیز دیگری، بایستی زیر کنترل مستقیمشرکت کنندەها باشد.” [Anarchism Interview] در اینصورت، جامعه به هیچ عنوان به طبقات “اربابان و کارگران” و یا “فرمانداران و بردگان” تقسیم نخواهد شد. یک جامعەی آنارشیست بر مشارکت آزادانەی سازمان های تعاونی استوار است و از پایین به بالا اداره می شود. قابل ذکر است که امروزه آنارشیست ها تلاش می کنند تا حد ممکن چنین جامعەای را در سازمان ها، مبارزات و فعالیت های خود به وجود آورند.
آنارشیسم نظریه ای سیاسی است با هدف ایجاد آنارشی، “فقدان ارباب و یا فقدان حکمران.” [P-J Proudhon, What is Property, p. 264] به عبارت دیگر، آنارشیسم نظریه ای سیاسی است که هدفشایجاد جامعه ای استکه افراد در آنبه طور آزادانه و برابرانه با هم همکاری می کنند. بنابراینآنارشیسم مخالف هر نوع سیستم سلسله وار و طبقاتی است — چه کنترل از طرفدولت باشد، چه از طرف کاپیتالیست — زیرا در عین حال که نالازم بوده، برایافراد و فردیت شان نیز مضر و پرگزنداست.
طبق گفتەی آنارشیست L. Susan Brown :“درحالی که فهم عوام از آنارشیسم خشونت است — جنبش ضد دولت — آنارشیسمطریقتی است ظریف تر از یک مخالفت ساده با قدرت دولت. آنارشیستها مخالف این طرز تفکر هستند که قدرت و تسلط برای جامعه الزامی است، و درمقابل از اجتماع، سیاست و اقتصادی تعاونی و غیر طبقاتی (سلسله وار) حمایتمی کند.” [The Politics of Individualism, p. 106]
اما بدون شک در بین تمام نظریەهایسیاسی،“آنارشیسم” و “آنارشی”بدتر از همهبه تصویر کشیده شدەاند. بطورکلی، این کلمات بهعنوان “هرج و مرج” و یا “بی سرو سامانی” به کار می روندو در نتیجه، این طرز تفکردلالت بر هرج و مرج طلبی آنارشیست ها و یا میلآنان به “بازگشت به قانون جنگل” رادارد.
این روند “بد نمایش دادن” بدون سابقەی تاریخیهمنیست. به عنوان مثال در کشورهای تحت فرمان یک شخص (حکومت سلطنتی)،کلماتی همچون “جمهوری” و “دموکراسی” درست به مانند “آنارشی”،برای القایبی نظمی و اغتشاش به کار رفتەاند. به طور حتمآنانی که از وجود وضعیتکنونی سود می برند تلاش خواهند کرد تا این تفکر را القا کنند که مخالفت باسیستم کنونی کار به جایی نخواهد برد و اجتماع جدید به هرج و مرج کشیدهخواهد شد. و یا چنانچه Errico Malatesta بیان می کند:“از آنجاییکه این تفکر وجود داشت که وجود حکومت الزامی است و بدون آن ممکن استاختلال و پریشانی حاکم شود، بسیار طبیعی و منطقی است که آنارشی — که بهمعنای فقدان حکومت است — معنی فقدان نظم و ترتیب را دهد.” [Anarchy, p. 16]
آنارشیستها می خواهند این“ذهنیت عوام” ازآنارشی را تغییر دهند تا مردم قادرباشند ضرر و آسیب حکومت و هر نوع رابطەی سلسله وار را در کنار عدم لزومآن درک کنند.
“مردم را متقاعد کن که وجود حکومت نه تنهالازم نیست که بسیار مضر و آسیب رسان است. آنوقت کلمەی آنارشی که به معنایفقدان حکومت است برای همگان یک مفهوم خواهد داشت: نظم و ترتیب طبیعی،یگانگی نیازها و خواستەهای انسان، آزادی مطلق در کنار اتحاد و همبستگی.” [Op. Cit., pp. 16]
این FAQ بخشی از پروسەی تغییر این تفکر عواماز آنارشیسم و آنارشی است. در کنار مبارزه با تحریفات صورتگرفته از سویاین “ذهنیت عوام”در مورد “آنارشی”، ما همچنین باید باتحریفات صورت گرفتهاز سوی دشمنان سیاسی و اجتماعی ماندر مورد آنارشیسم و آنارشیست ها مبارزهکنیم. آنچنانکه Bartolomeo Vanzetti می گوید، آنارشیست ها “رادیکالترین رادیکال ها — گربەهای سیاه — ترس و وحشت ریاکاران و متعصبان،استثمارگران، حقەبازان، تظاهرکنندگان و ستمگران هستند. از طرف دیگر، مابیشتر از هر کس دیگری مورد تهمت و ستم قرار گرفته، بد جلوه داده و فهماندهشدەایم.” [Nicola Sacco and Bartolomeo Vanzetti, The Letters of Sacco and Vanzetti, p. 247]Vanzettiمی دانست از چه سخن می گوید. او ودوست صمیمی اش — Nicola Sacco — توسط دولت ایالات متحده زندانی شده و درسال ۱۹۲۷ به خاطر آنارشیست خارجی بودن با برق اعدام شدند. بنابراین، این FAQ تلاش دارد تا افتراها و تهمت های نسبت داده شده به آنارشیست ها از سویرسانه های کاپیتالیست، سیاستمداران ورؤسا را تصحیح کند (بگذریم از تهمتهایی که دوستان اسبق — لیبرال ها و مارکسیست ها — به ما زدەاند. ) امیدواریم کهشما نیزدر انتهای این FAQبه طور کامل با این مسئله آشناشویدکه چرا سردمداران قدرت این همهزمان برای حمله به آنارشیسم صرف کردهاند… چرا که آنارشیسم نظریەای است که آزادی برای همهرا تضمین کرده وبه سیستم های سلسله وار —که حکومتگروهی کوچکبر همگان است—پایان میبخشد.
(۱)سقوط اجتماع، اصطلاحی خلاصه وار برای تعریفمیزان در حال صعود فقر، بیخانمانی، جرم، خشونت، بیگانگی، سوء استفاده از مواد مخدر و الکل،انزواگرایی، بی تفاوتی سیاسی، نزول صفات انسانی، تنزل در ساختار اجتماعی وارتباطات دو طرفه، و غیره.
(۲)تخریب و نابودیزمین و طبیعت ظریف آن که زندگی موجودات زنده به آن بستگی دارد.
(۳)تکثیر سلاح های کشتار جمعی، بخصوص سلاح های هستەای.
طبق عادت، متخصصان پایه گذار سیستم، رسانەهایجمعی و سیاستمداران عمومااین بحران ها را از هم جدا وهر کدام را ناشی ازدلایل متفاوت دانسته، سعی در تفکیک این سه دارند. اما بدیهی است که این “رسم کهن” راه به جایی نمی برد، چرا که اینمشکلات در حال گسترش هستند. وبی شکاگر راه ورسم دیگری پیش روی نگیریم، فاجعه گریبان گیرمان خواهدشد– یا به خاطر جنگ های مصیبت بار، یا ویرانی محیط زیست و یا ازطریقتنزل به وحشیگری.
آنارشیسم با دنبال کردن وپیگیری “منشاءمشترک” این بحران ها،راه حلی مشترک و مرتبط ارائه می دهد. منشاء مشترکاین بحران هاکه پایەی اصلی نهادهای بزرگ و “متمدن” — چه کاپیتالیسم وچه کمونیسم —را تشکیل می دهد، چیزی نیست به جز“طبقات و سلسله مراتب“. بنابراین تجزیه وتحلیل آنارشیست از آنجا شروع می شود که تمام نهادها (سازمان هایی که خوستار تمرکز قدرت در راس هرم قدرت هستند)بر پایه ی ایناصول ساخته شدەاند، مانند شرکت ها، تاسیسات اداری-دولتی، ارتش، جناح هایسیاسی، نهادهای دینی، دانشگاەها و غیره. سپس نشان می دهد که علاقه ی شدیدقدرتمداران به این نوع سلسله مراتب چه آثار منفی ونامطلوبی بر روی “افراد”، اجتماع و فرهنگ دارد. دراولین بخش اینFAQ سعی خواهیم کرد تانگاهی برتجزیه و تحلیل آنارشیست از این سلسه مراتب قدرت و اثرات منفی آنداشته باشیم.
اما باید در نظر داشته باشیم که آنارشیسم تنهاانتقادی بر “مدرنیتەی ویرانگر” نیست. بلکه پیشنهادی است برای جامعەایآزاد. Emma Goldman “ مسئلەیآنارشیست” را اینچنین بیان می کند: “مسئلەای که ما امروز با آن مواجه هستیم… این است که چگونه خود باشیم و در عینوحدت با دیگران و احساس کردن با دیگر انسان ها، مشخصات کیفیتی خویشتن راحفظ کنیم.” [Red Emma Speaks, pp. 158-159] بهعبارت دیگر، چگونه می توانیم جامعەای را بسازیم که در آناستعدادها ونیازهای افراد محقق گشته اما نه به قیمت زیر پا گذاشتناستعدادها ونیازهای دیگران؟ برای رسیدن به این خواسته، آنارشیست ها آرزوی جامعه ای رادارند که در آن به جای کنترل “از بالا به پایین” از طریق سلسله مراتبقدرتمتمرکز، کار و بار بشریت —به نقل قول از Benjamin Tucker —“از طریق افراد و یا انجمن های داوطلبانه اداره گردد.” [Anarchist Reader, p. 149] در حالی که بخش هایآیندەیاین FAQ به توضیح پیشنهادهای مثبت آنارشیسمدر مورد برپایی چنین جامعەای — کنترل از پایین به بالا — خواهد پرداخت، شاهد هسته ی سازندەی آنارشیسم در بخش های ابتداییخواهیم بود. هسته ی سازنده ومثبت آنارشیسم حتی در انتقادش از راهکارهایمعیوب “مارکسیسم” و “لیبرالیسم” جناح راست قابل رویت خواهد بود.
چنانکه Clifford Harper می گوید: “همچونتمام ایدەهای بزرگ، آنارشیسم بسیار ساده است وقتی از ریشه شناخته شود — انسان ها در اوج شکوه و بزرگی اند هنگامی که آزاد از حاکمیت زندگی می کنندو به جای دستور گرفتن، در بین خود تصمیم می گیرند.” [Anarchy: A Graphic Guide, p. vii]به سبب خواستەی آنارشیست ها برای افزایشآزادی اجتماعیتا آخرین درجەیممکن، آن ها خوستار منحل شدن تمامنهادهای سرکوب کنندەی مردم هستند:“جامعەای آزاد از سیاست ها و نهادهای اجباری که سدی در برابر پیشرفت انسانیت هستند، خواستەی مشترک تمام آنارشیست هاست.” [Rudolf Rocker, anarcho-Syndicalism,p. 9]
چنانچه خواهیم دید، تمام این نهادها بر اساس سلسله مراتب بوده و خوی سرکوب کننده شان مستقیما از همین سلسله مراتب نشأت می گیرد.
آنارشیسم یکتئوریاجتماعی- اقتصادی و سیاسی است، اما یک ایدوئولوژی نیست. این تفاوت بسیارمهم است. بطور اساسی، تئوری یعنی تو صاحب فکر هستی. در صورتیکهدرایدوئولوژی فکر صاحب توست. آنارشیسم پیکرەای از فکرهاست، قابل انعطافبوده، دائما در حال تکامل و سیلان است و همواره به روی اطلاعات جدید بازاست. چنانچه با تغییر و پیشرفت جامعه، آنارشیسم نیز پیشرفت کرده و تکاملمی یابد. در مقابل، ایدوئولوژی یک سری ایدەی “ثابت” است که مردم متعصبانهبهآنباور دارند و معمولا منکر حقیقت و تغییر است. تمام این ایدەهای “ثابت” منشأ استبداد و تناقضبوده، سعی درتحمیل خودو حل کردن افراد دردرون خود دارند. صرفنظر از اینکه این ایدوئولوژی لنینیسم است، یا مادیگرایی، لیبرالیسم (آزادیخواهی) یا هر چیز دیگری، واقعیت آن است که همهنتیجەای مشابه خواهند داشت: نابودی افراد حقیقی زیر نام عقیده. عقیدەایکه معمولا مصلحت عدەای قدرتمدار را در نظر می گیرد. و یا چنانچه Michael Bakunin می گوید:
“تا به امروز تاریخ بشریت تنها تصویری دائمی ازقربانی شدن میلیون ها انسان بیگناه زیر افتخارات انتزاعی بودەاست: خدا،کشور، توانمندی دولت، افتخار ملی، حقوق تاریخی، آزادی سیاسی، رفاه عمومی .” [God and the State, p. 59]
دگما و عقاید تعصب آمیز به شدت ساکن و مرگباربوده، معمولا برگرفته از “پیغمبری” مرده، مردی دیندار و یا غیر دیندار استکه پیروانش —همچون سنگ تغییر ناپذیر —از عقاید او بت ساختەاند. آنارشیست ها می خواهند که انسان زنده، مرده را دفن کردهو بتواند به زندگیخود ادامه دهد. انسان زنده باید مرده را فرمانروایی کند، نه برعکس. ایدوئولوژی هاالهەی انتقامتفکرات منتقدانه و در نتیجه آزادیهستند… با کتابی از “جواب ها” که ما را از“مسئولیت” فکرد کردن برای خودمان خلاصمی کنند!
ما با مهیا کردن این FAQ در مورد آنارشیسم هیچتلاشی برای دادن جواب “صحیح” نداریم و نمی خواهیم کتابی جدید از قوانین راارائه دهیم. ما در این FAQمختصریدر مورد گذشتەی آنارشیسم توضیح خواهیمداد امابیشتر بر روی قالب های مدرن آن تمرکز خواهیم کرد، و اینکه چرا ماامروز آنارشیست هستیم. این FAQ تلاشی است برای بیدار کردن حس تفکر و تجزیهو تحلیل در درون خود شما. اما اگر شما به دنبال ایدوئولوژی ای نو هستید،آنارشیسم به کار شما نخواهد آمد.
اگرچه آنارشیست ها تلاش می کنند تا واقعگرا ومنطقی باشند، اما معقول نیستند. انسان های “معقول” به صورت غیر انتقادیآنچه را که “متخصصان” و “سیستم” “صحیح” می دانند را قبول کرده و در نتیجههمواره برده خواهند بود. به نقل قول از Bakunin، آنارشیست ها می دانند که:“انسانتنها زمانی نیرومند است که بتواند بر روی حقیقت خود بایستد، زمانی که عملو گفتارش از درون خود باشد. آنگاه در هر شرایطی که باشد، می داند که چهبگوید و چه کار کند. ممکن است سقوط کند اما هرگز از انگیزەی خویش خجلتزده نخواهد شد.” [quoted in Albert Meltzer, I Couldn’t Paint Golden Angels, p.2]
آنچه Bakunin تشریح می کند نیروی تفکر مستقلاست، که هماننیروی آزادی است. ما شما را تشویق می کنیم تا “معقول” نبودهو گفتەهای دیگران را قبول نکنید. برای خودتان فکر کرده و قدم بردارید!
آخرین نکته اینکه بطور مسلم این FAQ سخن قطعیدر مورد آنارشیسم نیست. بیشتر آنارشیست ها شاید با آنچه که اینجا نوشتهشده مخالفت کنند، و این قابل پیش بینی است زمانی که انسان ها برای خود میاندیشند. تمام آنچه که ما می خواهیم این است که پایه های آنارشیسم را نشانداده و تجزیه و تحلیل خود را از مباحثی مشخص ارائه دهیم.
• این مقاله به معرفی ۵ نفر از نسل دوم آنارشسیت ها: اما گلدمن، آلکساندر برکمن، ولینه، ویکتور زرگه و آلکساندر هرتسن، پرداخته است …
آنارشیستهای غرب خود را انقلابی ترین انقلابیون میدانستند. آنان را میتوان بدو گروه تقسیم کرد؛ گروه اول، کلاسیکها و نظریه پردازانی مانند: پرودن، باکونین، کروپتکین، گودوین، اشتیرنر، وغیره. و گروه دوم که قدری جوانتر وغالبا مخالف بکارگیری خشونت درمبارزه اجتماعی بودند، از آنجمله: روکر، برکمن، گودمن، مالاتستا، زرگه، سوخی، ولینه؛ وغیره. در اینجا بطورمختصر به زندگی و آثار ۵ تن از گروه دوم پرداخته میشود.
خانم اما گلدمن (۱٨۶۹-۱۹۴۰)، مبارز آنارشیست روس، پیش ازانقلاب اکتبر در سن ۱۷ سالگی به آمریکا مهاجرت نمود و در آنجا کارگرکارخانه شد و شخصا با زندگی پرولتاریا آشنا گردید ودرآنجا در راه ٨ ساعت کار درروز مبارزه نمود. وی نه تنها مشهورترین زن آنارشیسم زمان خود بود، بلکه او را مقامات آمریکایی آنزمان خطرناکترین زن جهان نامیدند. وی تا آخرعمردر کشورهای: آلمان، آمریکا، فرانسه، اسپانیا، و کانادا برای جنبش آنارشیستی فعال بود. درنظراو آنارشیسم نه یک تئوری برای عقیده بلکه فلسفه یک نظم جدید سوسیالیستی بود. وی میگفت که بالاترین ایده آل انسانی باید مبارزه علیه دیکتاتوری، زورگویی و حاکمیت باشد. او از نظرفکری تحت تاثیر نظرات گودوین، اشتیرنر و سنت لیبرال و آزادیخواهی انگلیس و آمریکا بود. خانم گلدمن درسال ۱۹۱۱ به نقل از تولستوی نوشت که: اگر برای تولید یک کالا، نیازبه قربانی کردن زندگی یک انسان باشد، جامعه باید از خرید ومصرف آن کالا خودداری کند.
اهمیت گلدمن برای جنبش آنارشیسم، در تابوزدایی روابط جنسی، عشقی و خواسته های فمنیستی بود. وی نه تنها مبلغ یک اخلاق آزاد در روابط عشقی بلکه مخالف سازمان و قرارداد ازدواج بود. وی میگفت که اخلاق مالکیت، زنان را نیز تبدیل به کالا وشیئی برای فروش نموده است. به نظراو ازدواج رابطه ای اجباری، مالکیتی و تصاحبی است که تصویری واقعی از دولت حاکم را نشان میدهد. او مدعی بود که اخلاق و دین، وسائل سلطه گری هستند تا انسانها را مطیع سازند. خانم گلدمن با کمک مقالات و سخنرانیها غیراز مبارزه برای حقوق زنان و اخلاق عشقی و جنسی آزاد، آنزمان خواهان کنترل زایمان به نفع زنان و افشاگری میلیتاریسم بود. او مینویسد که مبارزه همیشه نمیتواند پاسیویستی و صلح آمیز باشد بلکه در مقابل خشونت دشمن باید از خشونت نیز استفاده کرد. او توصیه میکرد که خشونت باید اجتماعی باشد و نه ضداجتماعی و یا شخصی. وی ادعای عملیات خشن مبارزان اجتماعی را معمولا نتیجه تحریکات دولت و پلیس یا نتیجه تبلیغات رسانه های بورژوایی دولتی میدانست. از جمله آثاراو: زنان در انقلاب، تراتژی برابری حقوق زن، دلایل شکست انقلاب روس، نامه هایی ازتبعید، و زندگی من، هستند.
درتظاهرات اول ماه مه سال ۱٨٨۷ بعد از اینکه ۷ پلیس کشته شدند، دولت حاکم در روز ۱۱ نوامر ۴ آنارشیست را اعدام نمود. اما گلدمن مینویسد که او بعد از این اقدام دولت به طور حرفه ای مبارزی آنارشیست شد. وی درسال ۱٨٨۹ درنیویورک با همسر آینده اش، یعنی آلکساندریرکمن، که ازمبارزان مشهور آنارشیست بود، آشنا شد. آندو بین سالهای ۱۹۰۶-۱۹۱۷ از موتورهای جنبش آنارشیستی آمریکا بودند و مجله آنارشیستی معروف “مادرمان، زمین” را منتشر نمودند. سرانجام درسال ۱۹۱۹ بعد ازسپری کردن ۲ سال زندان در آمریکا، همراه چند آنارشیست دیگر به شوروی بعد از انقلاب،اخراج شدند ولی در بلبشوی تحولات شوروی بعد از انقلاب، فقط ۲ سال تحمل کردند. در رابطه با حاکمیت بلشویکها و سازمان امنیت چکا، خانم گلدمن نوشت که این سازمان نه دولتی در دولت بلکه دولتی ماورای دولت رسمی بود. و درباره سیستم شوروی میگفت که مرکزیت و یوروکراتیک، روزی شوروی و زندگی اجتماعی را فلج خواهد نمود. او به سبب تعقیب سوسیالیستهای چپ، آنارشیستها و سندیکالیستها توسط بلشویکها، نزد لنین شکایت نمود و سرانجام در سال ۱۹۲۱ شوروی را باردیگر ترک نمود. او کتاب “دلایل شکست انقلاب روس” را در رابطه با برخورد با بلشویکها در تبعید منتشر نمود. وی بعد از سرخورده گی از سیاست شوروی، سالها در انگلیس و کانادا زیست و در سال ۱۹۴۰ در شهر تورنتو درکانادا درگذشت .
گلدمن درمقاله “فرد، جامعه، دولت” تاکید خاصی روی آزادی فرد می نماید. او میان توده و خلق فرق میگذارد و حاکمیت ناشی از جنبش توده ای را اتوریته- وحکومت خلق را آنارشیستی و دمکراتیک میدانست. وی مینویسد که باید از یک جنبش توده ای سندیکایی بوروکراتیک که آزادی ستیز است و اقدامات انقلابی فرد را فلج میکند، وحشت داشت.
همسر اما گلدمن، آنارشیست معروف؛ آلکساندر برکمن (۱٨۷۰-۱۹٣۶)، در شمال روسیه در کشور لیتوان بدنیا آمد. وی به دلیل فعالیتهای آنارشیستی، دبیرستان را ترک نمود و در ۱۶ سالگی به آمریکا مهاجرت نمود. بعداز اینکه در سال ۱٨۹۲ دراعتصاب کارگران صنایع فولاد ۱۱ نفر کشته شدند، برکمن طی سوء قصد نافرجامی کوشید تا مسئول آن سرکوب را ترور کند. به این دلیل دادگاهی در آمریکا اورا به ۲۲ سال زندان محکوم نمود، ولی بعد از ۱۴ سال از زندان آزاد شد و کتاب مشهور خود “خاطرات زندان یک آنارشیست” را منتشر نمود. وی بعد از آزادی از زندان همراه همسر خود؛ اما گلدمن، به فعالیت و تبلیغ انقلاب آنارشیستی ادامه داد و دوبار به ۲ سال زندان محکوم شد و سرانجام درسال ۱۹۱۹ همراه گروه دیگری از انقلابیون آنارشیست به روسیه بازگردانده شد و درآنجا متوجه ایده های برباد رفته یک نسل انقلابی گردید. او در کتاب خاطرات روزانه اش با عنوان “اسطوره بلشویسم” به شرح حوادث و تحولات سالهای ۱۹۲۰-۱۹۲۲ در شوروی بعد از انقلاب پرداخت.
وی درباره شرایط جامعه شوروی آنزمان مینویسد که: استفاده دولت کارگران و دهقانان از خشونت در مقابل کارگران و زحمتکشان بنادر، تاثیری منفی روی جنبش بین المللی انقلابی میگذارد و ضررهایی برای انقلاب سوسیالیستی خواهد داشت. او سرانجام با سرخورده گی از حاکمیت شوروی، در سال ۱۹۲۲ آنجا را ترک کرد و به فرانسه رفت و در سال ۱۹٣۹ دست بخودکشی زد. ازجمله آثاراو: الفبای آنارشیسم، شورش در یک شهرانقلابی شوروی، خاطراتی از انقلاب روسیه، وغیره هستند.
آنارشیست سوم مورد نظر دراینجا ، ولینه (۱۹۴۵- ۱٨۲۲) نام دارد که نام واقعی اش “و.م. آیشنباوم” بود. وی درروسیه بعنوان فرزند یک زن و شوهر پزشک بدنیا امده بود و دردانشگاه در رشته حقوق درس خوانده بود واز سال ۱۹۰۱ در جنبش کارگران روسیه فعال و در سال ۱۹۰۵ عضو حزب انقلاب اجتماعی آنجا بود. وولینه بعد از فرار از روسیه به فرانسه رفت و در سال ۱۹۱۵ فرانسه را به سبب حکم زندان، ترک کرد و به امریکا فرار کرد. وی در نیویورک همکار دو نشریه آنارکوسندیکالیستی با عنوان های : صدای کار، و اتحادیه کارگران، شد که حدود ۱۰۰۰۰ تیراژ داشتند.
وولینه بعد از پیروزی انقلاب شوروی درسال ۱۹۱۷ به کشورش بازگشت ومسئول تبلیغات اتحادیه آنارکوسندیکالیستی آنجا شد. او سرانجام درسال ۱۹۱۹ به جنبش آنارشیستی- دهقانی “نستور ماچنو” در کشور اوکرائین پیوست، ولی ارتش سرخ درسال ۱۹۲۰ او را دستگیر و از طریق تروتسکی به اعدام محکوم نمود، ولی حین برگزاری کنگره سازمانهای آنارکوسندیکالیستی خارجی درشوروی، وی دست به اعتصاب غذا زد و بعد از آزادی، از شوروی اخراج شد. پیتر آشینف، منشی جنبش آنارشیستی دهقانان کشور اوکرائین درباره وولینه گفته بود که او از همه آنارشیستها روشنفکرتر و از نظر تئوری باسوادترین آنان بود که: توانایی، نیرو، و دانش خود را در خدمت جنبش آنارشیستی گذاشته بود. وولین سرانجام درسال ۱۹۴۵ در پاریس درگذشت. اثر ارزشمند سه جلدی او “تاریخ انقلاب روسیه” نام دارد که از دیدی آنارشیستی نوشته شده است.
آنارشیست دیگر، ویکتور زرگه (۱۹۴۷-۱٨۹۰)، از پدرو مادری روس در شهر بروکسل در کشور بلژیک بدنیا آمد. وی ازجوانی به جنبش انارشیستی پیوست و در سال ۱۹۱۱ در فرانسه به چندسال زندان محکوم شد. وی درسال ۱۹۱۹ به شوروی رفت و گرچه به بلشویکها پیوست ولی درسال ۱۹٣٣ به اتهام تروتسکیستی بودن به تبعید در کشور محکوم گردید. وی گفته بود که تنها کوششی که انقلاب روسیه میان سالهای ۱۹۲٣-۱۹۱۷ نمود نه آزادی بود و نه رعایت حقوق انسانها. وی سرانجام درسال ۱۹٣۲ با کمک مشاهیر فرهنگی جهان از جمله رومن رولان اززندان آزاد و به فرانسه تبعید گردید. ولی درسال ۱۹۴۰ با ورود آلمان فاشیست به فرانسه، به کشور مکزیک فرار کرد.از جمله آثاراو: خاطراتی درباره سوسیالیسم،” ۱۶ اعدامی محاکمات مسکو، از جمله کامنف و زینویف”، خاطرات یک انقلابی، و شهر تسخیرشده انقلابی، بودند.
مبارز فکری مشهور دیگر، آلکساندر هرتسن (۱٨۷۰-۱٨۱۷)، فرزند غیر”مشروع” یک افسر روس و یک زن آلمانی بود. او در سال ۱٨۲۹ در مسکو در رشته علوم طبیعی درس خوانده بود ودر سالهای ۱٨٣۹-۱٨٣۵ به دلیل فعالیتهای سیاسی در روسیه تبعید شد. هرتسن ازسال ۱٨۴۴ تحت تاثیر نظرات آنارشیستی پرودون بود. او بعد از فراراز روسیه در لندن به جستجوی هموطنش، باکونین، انارشیست معروف پرداخت. در لندن؛ جایی که او از سال ۱٨۵۲ ساکن شده بود، مجله ماهانه “ستاره قطبی” وهفته نامه “ناقوس” را منتشرنمود. اومدتی نیز در پاریس زیست، جایی که دوستش پرودون میزیست. وی درسال ۱٨۶۵ به ژنو رفت وسرانجام درسال ۱٨۷۰ در پاریس درگذشت. هرتسن تا زمان مرگ در خارج از روسیه و در تبعید زیسته بود.
وی همچون باکونین خواهان یک سیستم سیاسی فدراتیو غیرمرکزی بود که منتهی به وضعیتی عادلانه و اجتماعی گردد. او نه تنها مخالف اتوریته دولتی و مرکزی، بلکه مخالف یک سوسیالیسم مرکزی و اتوریته بود. درپایان، او درسال ۱٨۶۹ یکسال پیش از مرگ، در کتاب “نامه به یک رفیق قدیمی” به رد رادیکالیسم وعملگرایی باکونین پرداخت و آنرا خرابکاری کور معرفی نمود.
شرایط اسف بار کنونی،چیزی جز مبارزه به قصد تغییر را طلب نمی کند!
پس از خودکشی محمد رهسپار،پناهجوی ایرانی ساکن شهر ورتسبورگ کشور آلمان،شاهد شکل گیری موجی از اعتراض ها از سوی پناهجویان بودیم که همگی شرایط سخت،طاقت فرسا و غیر انسانی حاکم بر زندگی پناهجویان را نشانه می رفت.فارغ از آنکه جامعه و مسئولین، بار دیگر معایب و نقصان های قوانین غیر انسانی و تاثیر آنها بر جسم و روح پناهجویان را به وضوح مشاهده می کردند،خودکشی وی آینده ای نه چندان دور را برای بسیاری از پناهجویان تصویر کرد و آنها را بر آنداشت که برای ایجاد تغییر در وضع موجود،تمام همت خود را به کار بندند.با ادامه اعتراضات در شهر ورتسبورگ ایالت بایرن و مقاومت کم نظیر پناهجویانی که در اعتراض به شرایط پناهندگی،ماندن در خیابان و مبارزه در خیابان را به تحمل شرایط غیر انسانی حاکم بر کمپ ها ترجیح داده بودند،در انتها، پس از گذشت بیش از صد روز تحصن و اعتصاب غذا،امید و انگیزه ها در پناهجویان برای ایجاد تغییر در وضع موجود،آنهم به دست خود رو به فزونی گذاشت
اکنون،ما پناهجویان کمپ “آب“، ضرورتی جز مبارزه را تا دستیابی به حقوق انسانی خود نمی بینیم.حقوقی که به دور از ملیت،زبان،رنگ،نژاد،مذهب و آیین،ما را در جایگاهی یکسان در برابر بی عدالتی ها قرار داده است و تغییر قوانینی این چنین غیر انسانی را،بر مبارزه ای فرا ملیتی استوار ساخته است.ما پناهجویان افغان،عراقی و ایرانی کمپ “آب” پس از شکستن مرزهای موهوم جغرافیایی و تاریخی موجود،برای تحقق خواسته های به حق خود گرد هم آمده ایم و در این راه، همبسته با دیگر پناهجویانی که همچون ما ضرورت مبارزه را دریافته اند،حرکت خواهیم نمود.
نه فقط برای من،نه فقط برای تو،بلکه برای ما
دیر زمانی است که در کشور آلمان،مبارزاتی بر سر خواسته های عمومی پناهجویان در جریان است.ما پناهجویان کمپ “آب” نیز همدل و در پیوند با مبارزات پیشین و کنونی، با برآیندی از مطالبات عمومی پناهجویان به عرصه مبارزه آمده ایم و در دستیابی و تحقق آنها،مصمم هستیم.و اما خواسته های مشخص مان به قرار زیر است:
1-لغو قانون دیپورت(اخراج قانونی):
به باور ما،انتخاب محل زندگی جزء ابتدایی ترین حقوق هر انسانی می باشد که تنها معیار تعیین کننده در این انتخاب،اختیار و اراده فردی است.بازگزداندن پناهجویان به کشور مبدا،که صرفا بر داد و ستد های سیاسی/اقتصادی دولت ها استوار گشه است نقض چنین حق جهانشمولی می باشد و توقف روند جاری و غیر انسانی بازگشت به کشور مبدا توسط دولت آلمان،مطالبه ی پناهجویان ساکن این کمپ است.
2- برداشته شدن محدوده چهل کیلومتری:
در حالی قانون محدوده چهل کیلومتری بر زندگی پناهجویان اعمال می شود که ما پناهجویان کمپ “آب“،در کشوری ساکن هستیم که طبق پذیرش توافقنامه “شنگن” توسط کشور آلمان ،وی مرز را میان خود و بسیاری از کشور های عضو اتحادیه اروپا به رسمیت نمی شناسد.منزوی نمودن سیستماتیک پناهجویان در شعاعی چهل کیلومتری،امری غیر انسانی است و ما خواستار برداشته شدن هر قانونی هستیم که متضمن چنین انزوایی است تا پناهجویان قادر به تردد در سرتاسر کشور آلمان باشند.
3-برچیده شدن کمپ های پناهجویی:
کمپ های پناهجویی به مانند دیوار های محافظ،پناهجویان را به دور از فضای جامعه و گاها حتی محیط شهری نگاه می دارد. شرایط غیر قابل تحمل کمپ های پناهجویی،که بعضا همچون زندان ها و یا پادگان های نظامی توسط نیروی انسانی و یا سیم های خاردار حفاظت می شوند و اتاق های کوچک برای چهار و یا پنج نفر،محیط کمپ را به فضایی نه برای زندگی که صرفا برای زنده ماندن بدل کرده است.ما خواستار بسته شدن تمام کمپ هایی هستیم که پناهجویان در آن از هیچ فضای خصوصی برخوردار نیستند.
4-پروسه بررسی پرونده های پناهجویی:
هر کدام از ما،از یک تا دو سال است که درخواست پناهجویی خود را به مسئولین این امر در کشور آلمان ارائه کرده ایم اما تا کنون،برای بسیاری از ما هیچ جوابی از سوی مقامات مسئول نیامده است.ما خواهان بررسی پرونده هایمان در کوتاه ترین زمان هستیم و این شرایط بلاتکلیفی و نگهداشتن در حالت انتظار را،شکنجه سفید و روانی می دانیم.در بسیاری از کشور های اروپایی،سقف زمانی برای رسیدگی به پرونده پناهجویان وجود دارد و ما خواستار تصویب سقف زمانی کوتاه مدت،برای چنین پروسه ای هستیم.
5-پاکت غذایی:
به باور ما، این حق هر انسانی است که انتخاب کند، در وعده های غذایی اش چه نوع غذایی را با چه کیفیتی میل نماید.محدود کردن پناهجویان به دریافت بسته های غذایی،در تقابل با ساده ترین حقوق هر انسانی است.بی شک برداشته شدن پاکت های غذایی و واگذاری تهیه و انتخاب نوع غذا به خود پناهجویان،از مطالبات جدی ما می باشد
6-اجازه کار بدون قید و شرط:
به یاری کلان رسانه ها باور عمومی بر این منطق استوار است که پناهجو یک مصرف کننده صرف است و بدون انجام کاری مفید،صرفا روز ها را سپری می کند.براستی که چنین نیست.ما خواهان دریافت اجازه کار بدون قید و شرط هستیم زیرا معتقدیم که حق کار و تلاش به قصد گذران زندگی،حق هر انسانی است و همه ما از توانایی هایی برای فراهم آوردن ملزومات زندگی خود ،از طریق کاری مفید،عادلانه و درآمدزا برخورداریم.
7-برخورداری از امکانات فراگیری زبان آلمانی:
در راستای فرآیند منزوی سازی پناهجویان،امکانی رسمی و قانونی برای پناهجویان ایالت بایرن مبنی بر فراگیری زبان آلمانی وجود ندارد.حال آنکه چگونه می توان در کشوری زندگی کرد اما امکانی برای یادگیری زبان رسمی اش نداشت.ما معتقدیم که فراگیری زبان المانی،البته با توجه به انتخاب و اختیار هر پناهجو،حق مسلم اوست و امکاناتی برابر برای یادگیری زبان آلمانی،می بایست به طور رسمی به تصویب برسد.
8-انتخاب محل زندگی
انتخاب محل زندگی در آلمان،توسط یک پناهجو امری غیر ممکن است.تقسیم پناهجویان در کشور آلمان وابسته به انتخاب مسئولین می باشد و پناهجو،حتی اگر خانواده درجه یک همچون پدر و یا مادرش،در ایالتی دیگر زندگی کنند،او قادر نیست که نزد آنان برای زندگی برود.ما پناهجویان کمپ “آب” خواهان برخورداری از حق انتخاب محل زندگی مان در آلمان هستیم.
ما، جمعی از پناهجویان کمپ “آب” برای تحقق مطالبات مذکور گرد هم آمده ایم و در همبستگی با پناهجویان شهر ورتسبورگ و بامبرگ،که هم اکنون در خیابان می باشند،در اولین قدم در تاریخ 2 جولای 2012 از گرفتن بسته های غذایی خود خودداری کرده ایم و پس از احداث چادری خود ساخته در حیاط کمپ،شب گذشته را به بیرون از اتاق هایمان گذراندیم و امروز،مورخ 3 جولای 2012، چادری دیگر در تنها میدان محل سکونت خود، در برابر شهرداری احداث کرده و تا زمان تحقق بند بند مطالبات خود، دیگر به اتاق هایمان بر نخواهیم گشت.
ما،جمعی از پناهحویان افغان،عراقی و ایرانی ساکن کمپ “آب” ،ابتدا از همه پناهجویان،فارغ از هر ملیت و زبان و فرهنگی،دعوت می کنیم که در این اعتراض هماهنگ،ما را تنها نگذارند و در ادامه،از همه فعالین حوزه پناهجویان،در هر جای آلمان و یا اروپا،درخواست همیاری و مساعدت داریم تا بتوانیم با شکل دهی موجی فراملی متشکل از پناهجویان و فعالین،قوانین غیر انسانی را در هم شکنیم و مطالبات به حق پناهجویان را محقق سازیم.بی شک واقفیم که برای تحقق این مطالبات،راه درازی در پیش داریم اما مسیری اینچنین طولانی،هیچ دلیلی برای انفعال اکنون نیست، بلکه تنها ضرورت عمل را بر گردن یکایک ما می گذارد.
آنارشیستها در مورد مالکیت خصوصی نظریات متفاوتی دارند . از یک سو کسانی مانند ویلیام گدوین (1836-1756)، پیر ژوزف پرودن (1865-1809) و گوستاو لانداور (1919-1870) مسئله را در تقسیم ناعادلانۀ ثروت می دانستند و نه دارایی به خودی خود؛ عدم تملک را نا مطلوب می پنداشتند و نه تملک را. شعار معروف پرودن “مالکیت دزدی است” شورشی بود علیه نظامی که در آن کوچکترها توسط بزرگترها خلع ید و سلب مالکیت می شدند. اما این به معنی نفی اساسی مالکیت خصوصی نبود. برعکس تحت شرایطی که در آن برابری متحقق شده باشد، پرودن مالکیت را موتور عدل می دانست. به زعم وی می بایستی که کارکرد “مالکیت خصوصی” ضامنی برای آزادی فردی در مقابل اقتدار جمع باشد. دیدگاه اقتصادی پرودن منتهی می شود به تولیدکنندگانی آزاد (و خرد) که محصولاتشان را به واسطۀ یک بانک مبادلاتی با هم مبادله می کنند.
در مقابل این رویکرد آنارشیسمِ کمونیستی وجود “مالکیت” را دقیقا مانند “دولت” ریشه تمامی معضلات اجتماعی توصیف می کند. آنارشیسم تنها به وسیلۀ یک اقتصاد مشارکتی می تواند خود را تحقق ببخشد. شعار آنارکوکمونیستها مانند کمونیستهای دیگر “از هر کس به اندازۀ توانش ، به هر کس به اندازۀ نیازش” می باشد.
مابین این دو موضع کلکتویستها ( یا “جمع گرایان”، سرشناسترین آنها میشایل باکونین 1876-1814می باشد) با وجود اینکه خواستار اجتماعی کردن ابزار تولید می باشند، دستمزد را به عنوان اجرت کار حفظ می کنند. مصرف به صورت فردی است و -قاعدتا با برابری دستمزدها- با کار مرتبط.
مناقشه میان طرفداران آنارشیسم کمونیستی و کلکتویستها موضوع غالب در محافل و جنبشهای آنارشیستی قبل و ابتدای قرن بیستم بوده است.
همه چیز برای همۀ انسانها
حالا می خواهم به تفصیل آنارشیسمِ کمونیستی را شرح دهم. اصل اولیۀ آن این است که نیاز همگان ارضا شود، بدون آنکه پرسیده شود که عهده دار چه خداماتی در جامعه اند یا محتملاً عهده دار خواهند شد. مصرف و کار نزد فرد به هم مرتبط نیستند: “هر کس چیزی را تولید می کند که می خواهد، هر کس چیزی را مصرف می کند که می تواند.”(گیووانی رُسی). نمایندگان و پایه گذاران آن پتر کروپوتکین (1921-1842)، اِریکو مالاتستا (1932-1853) و گوانو رُسی (؟-1855) بوده اند . اینجا من استدلالهایشان را جمع آوری کرده ام:
تمامی تولیدات محصول تقسیم کار می باشند . در ضمن فعالیت این همه انسان در قیدحیات و نسلهای گذشته ــ آنچنان در هم تنیده شده است که نمی توان سهم هر فرد را از تولیدات ثروت جهانی مشخص کرد. این ادعا که تولیدات منشأ فردی دارند، مطلقاً غیر قابل دفاع می باشد.
هر کس، صرف نظر از رتبه و مقامش در گذشته، تواناییهایش یا عدم تواناییهایش، استعدادش یا عدم استعدادش، از حق زندگی برخوردار است. بنابراین جامعه باید وسایل زندگی را که در اختیار دارد بدون استثنا میان همه تقسیم کند. همه چیز برایِ همۀ انسانها، زیرا که همۀ انسانها بدان محتاج هستند.
منشأ تمامی فجایع و بدبختیها برمی گردد به دعوای میان انسانها بر سر کسب رفاه و سعادت و تندرستی از طریق تقلایی شخصی برای خویش و در تقابل با منافع و تمایلات دیگران. در نتیجه بایستی همیاری نوع دوستانه با هدف سعادت همگانی، جایگزین تلاش فردی برای سعادت شخصی گردد. نسخ مالکیت خصوصی شرط هماهنگ کردن منافع و تمایلات شخصی با منافع وتمایلات عمومی می باشد.
سلب مالکیت از سرمایه داران در مرکزیت انقلاب اجتماعی می باشد. هر گاه به صورت اساسی در ترتیب مالکیت مداخله شود، پیامد آن در راستای غلبه بر اصول مالکیت خواهد بود. بنابراین جامعه ای که در آن از طرفی ابزار تولید تحت مالکیت اجتماعی قرار دارد ولی از طرف دیگر ساعات کار در هر دقیقه محاسبه می شود، بر دو اصل کاملا متناقض بنا شده است. مالکیت اجتماعی بر ابزار کار به ناچار به برخورداری همگانی از فراورده های کار مشترک می انجامد.
تسخیر نان
طرح انقلابی کروپوتکین
کروپوتکین در کتابش “تسخیر نان” طرحی دقیق و مفصل ارائه می دهد که چگونه در یک انقلاب موفق و پس از آن ، بنای یک اقتصاد نوین کمونیستی امکان پذیر خواهد بود. به دلیل قیام انقلابی تولیدات و تجارت فرو می پاشد. جامعه ناچار خواهد بود مجموع تولیدات را در دست گیرد و متناسب با احتیاجات عموم خلق از نو سازماندهی کند. این در چند روز قابل اجرا نیست. انقلاب تنها در صورتی می تواند موفقیت آمیز باشد، که نان برای تودۀ مردم قیام کرده تضمین باشد. تنها راه حل موجود در چنین وضعیتی به تحت مالکیت عمومی در آوردن تمامی آذوقه و مواد غذایی می باشد.” مردم شهرهای به پا خواسته به جای غارت کردن نانوایی ها، تا که پس از چند روز دوباره گرسنگی بکشند، انبارهای غله، سلاخ خانه ها، مخازن خواربار و خلاصه تمامی مایحتاج غذایی را به تصرف خواهند آورد.” بر چه مبنایی تمتع همگانی از نظر تغذیه سازمان داده می شود؟ از آنچه که فراوان است، هر کسی به هر مقداری که می خواهد مصرف می کند و آنچه که میزان محدودی از آن موجود است عادلانه تقسیم می گردد. مردم این را “به روشنی برای محقق کردن عدالت و برابری درک می کنند.”
“ولی پس از یک ماه همه مواد غذایی رو به اتمام می گذارند” کروپوتکین انتقاد وارد شده از طرف یک منتقد را، خود مطرح می کند و پاسخ می گوید: چه بهتر . این نشان می دهد که پرولتر برای اولین بار در زندگی یک شکم سیر غذا خورده است. در چنین احوالی محتملاً اقتدارگرایان دست به ایجاد حکومتی مجهز به دستگاههای اعمال قهر جمعی می زنند. اینان هر چه را که در مزارع برداشت شده است را به صورت آماری ثبت و تنظیم می کنند تا که یک مقدار مشخص از یک جنس غذایی مشخص در منطقه ای مشخص حمل و نقل شده و به اداره ای مشخص واگذار شود. نتیجه آن جنگ عمومی روستاها علیه شهر است. نه، شهر باید بی درنگ شروع به تولید اجناسی کند که کشاورزان فاقد آنها هستند. شهرها مأمورینشان را با ابلاغیه ای به روستاها می فرستند و به روستائیان می گویند:” برایمان محصولاتتان را بیاورید و در عوض از مغازه هایمان هر کالایی را که خوشتان می آید بردارید. ” اگر بجای دادن یک تکه کاغذ بی ارزش به کشاورزها، کالای مصرفی ضروری موجود به آنها عرضه شود، مواد غذایی به سوی شهرها جاری می شود. با شیوه ای مشابه مسکن و پوشاک نیز تقسیم خواهند شد.
کروپوتکین تخمین می زند که اگر هر کسی مابین سنین بیست و پنجاه سال ( سوای زنانی که به پرورش کودکان مشغولند(!)) هر روزه پنج ساعت یک کار ضروری را که خود آزادانه انتخابش کرده است، انجام دهد، جامعه می تواند برای همگی اعضایش رفاه را (یعنی خوراک، پوشاک، مسکن، مراقبتهای بهداشتی و حمل ونقل) تضمین کند. به جز آن پنج یا شش ساعت باقی می ماند که هر کس می تواند متناسب با دلبستگی و استعدادش از آن استفاده کند، تا که نیازمندیهای تجملی(لوکس) را ارضا کند، یا پی هنر و علم را بگیرد.
بار دیگر این مسئله از جانب منتقد مطرح می شود که:”اما اگر فرد موجودیتش تضمین شده باشد و برایش هیچ ضرورتی وجود ندارد که از روی اجبار برای پول کار بکند، در آن صورت هیچ کس کار نخواهد کرد. کسی که اجباری در انجام کارش ندارد، آن را بر دوش دیگری خواهد انداخت.” این همان بهانه ای است که در ضدیت با آزاد سازی برده ها در ایالات متحده از سوی مالکین برده گفته می شد:” شلاق نباشه، کاکا سیا کار نمی کنه “. اگر امروزه انسانها سعی می کنند از زیر کارهایی که انجام آنها برای حیاتشان ضرورت دارد شانه خالی کنند، به دلیل شرایطی است که تحت آن کار انجام می گیرد. کارگر تمام عمرش را سر یک شغل در کارگاههای غیر بهداشتی و بدون داشتن ایمینی زنجیر شده است، با ده یا دوازده ساعت کار در روز؛ و این همه برای فراهم آوردن تغذیه، پوشاک، لذت و تفریح و آموزش یک طبقه دیگر. مضاف بر آن از طرف دیگران بر او انگ حقارت بخاطر کارگر دستی (یا صنعتگر) بودنش زده می شود.
انقلاب اجتماعی به تقسیم کار دستی و فکری پایان خواهد داد، انتخاب آزاد و تعویض نوع فعالیت را ممکن می کند و اجازه می دهد فراورده های کار به صورت برابر برای همه مهیا باشد.ما بعداً معلوم خواهیم کرد که به سختی شخصی را می توان یافت که از کار و بالاتر از آن از کار آزادانه انزجار داشته باشد. لزومی نداریم که زرادخانه ای را علیه تنبلی تدارک ببینیم. اگر واقعاً فردی به هیچ گروه کاری ای ملحق نشود، آنگاه او مانند یک معلول زندگی خواهد کرد. جامعه به اندازه کافی غنی می باشد که مایحتاج او را تأمین کند.
کروپوتکین چه چیزی برای ما دارد؟
روی هم رفته پتر کروپوتکین برای من، به خصوص شگفت آور بود که تا این حد دیدگاه هایش در مورد انقلاب و تجدید سازمان جامعه، دقیق و جامع (با برنامه ای تمام عیار) می باشد. دست کم تصویری را به نمایش می گذارد که از یکپارچگی درونی برخوردار است. از سوی دیگر ما از روی این یا آن بخش از کتاب سنت چپ کله معلق می زنیم. ما مشکل بزرگی با بررسی وضعیت امروزین و رشد تاریخیمان و از آنجا توسعه پرسپکتیوهای رو به آینده داریم. اما همچنین فکر می کنم که تردید و احساسهای دوگانه حاصل از تجربه ملال آور سیاست چپ امروزه متناسب تر از اعتماد به نفس انقلابی کروپوتکین هستند.
در پایان می خواهم به دو مشکل پایه ای که من در طرح کروپوتکین می بینم، اشاره کنم. یکی از مشکلات مروبوط به مسئله اطلاع رسانی می شود. هر اقتصادی باید این قابلیت را داشته باشد که تولید را با مصرف متناسب کند. به هر حال واجب است که تولید کنندگان و مصرف کنندگان اطلاع داشته باشند که چه کالایی کمیاب است و چه کالایی رو به اتمام. تنها پس از این است که کار و نیازمندیها با هم هماهنگ خواهند شد یا به عبارت دیگر مصرف کنندگان می توانند مصارف خود را با تولیدات منطبق کنند. این می تواند برای نمونه در ساده ترین شکل خود به این نحو باشد (یک ایده از طرف من): برای اینکه بتوان از عدم توازن در تقاضای کالاها جلوگیری شود، هر جنس تولید شده در یک حجم مشخص از تولید، منتهی می شود به یک انبار کالا. وقتی کالای موجود از میزان مقرر شده کمتر شد، آن وقت تمامی کالاهای رو به اتمام (مثلاً با نقطه قرمز رنگ) علامتگذاری می شوند. برای مصرف کنندگان این به معنای خودداری داوطلبانه از مصرف کالای مذکور می باشد. همچنین کالای علامت گذاری شده مصرف کنندگان را مطلع می کند که به چه منظور بایستی از ظرفیتهای تولیدی رو به اتمام استفاده کنند.
مشکل دیگر به انگیزه برمی گردد: آیا این واقعاً قابل تصور است که انسانها برای مصرف کننده ای که قاعدتاً برایشان ناشناس است کارهای ناخوشایند را نیز انجام دهند ـــ بدون اینکه محرک مادی یا فشاری در کار باشد؟ و اینکه آنها از سوی دیگر به عنوان مصرف کننده بدون کنترل بیرونی حاضر باشند در مقابل عرضه آزاد کالا خود را محدود کنند، به بیان دیگر در مواردی که ایجاب می کند، قناعت داشته باشند؟ یا برای اینکه نظام علامت گذاری کالاها (که پیشتر ذکر شد) را عملی کنند : آیا اطلاعاتی که به واسطه “علائم روی کالاها” می باشند واقعاً متناسب با دادوستدها منتقل می شوند؟ آیا اگر ذغال سنگ به عنوان کالای کمیاب شناخته شود، هر کسی نخواهد پرسید، حالا چرا من باید از سرما بلرزم و یا حالا چرا من باید توی معدن کار بکنم ؟
من معتقدم که حل کشمکشها و اختلافات مربوط به چنین مسائلی را بدون ساختارهای از پیش مقرر شده فقط برای آن زمان بگذاریم، وقتی که انسانها با احاطه نظر گسترده تری و ارزیابی از ارقام دقیق تری به صورت مشترک با روحیه ای مشخصاً اشتراکی زندگی می کنند. ایده من نمی تواند از قواعد اقتصادی و سیاسی “که کم یا زیاد با اندازه ای از جبر همراهند” برای تقسیم کار و کالاها در سطحی گسترده تر و نامعلوم تر از روابط ، صرف نظر کند. کروپوتکین نیز چنین قواعدی را ارائه می دهد، مثلاً وقتی که توقع دارد هر کدام از اعضای جامعه پنج ساعت کار ضروری را متقبل شوند. اما اینکه چگونه کارهای ناخوشایند و نامطبوع شناخته و تقسیم می شوند، معلوم نیست. در پیشنهاد تقسیم کالاهای کمیاب که به واسطه “درکی روشن برای متحقق کردن عدالت و برابری” باید عملی گردد، کروپوتکین عمداً مسئله بیروکراسی در توضیع را نادیده می گیرد.
از این رو من در شیوه اقتصاد کمونیستی کروپوتکین آلترناتیو نتیجه بخش و قابل اجرایی در تقابل با سرمایه داری نمی بینم. نتیجه بخش و مطلوب بودن کمونیسم آن است که انسانها آزادانه همزیستی در اجتماعات کوچک یا بزرگ را انتخاب می کنند. در این جوامع بایستی مصرف و کار به مراتب آزادانه و غیر فرمال تنظیم شود و جریان کالاها از بیرون و به بیرون و به همراه دیگر اجتماعات انجام می گیرد.
مهم انگیزه می باشد در انسانهایی مانند کروپوتکین که آنارشیسم کمونیستی را تشریح کرده و توسعه داده اند، اندیشه یک اقتصاد بر پایه تعاون و همبستگی در مقابل (“هر کس بجای خود نفر بعدی است”).(wild west capitalism) سرمایه داری وسترن یک آلترناتیو برای سرمایه داری باید از چنین تفکری نقش ببندد.
توضیح مترجم: من این مقاله را بیشتر بخاطر معرفی جامع و نسبتاً کوتاهی که از نظرات کروپوتکین به دست می دهد انتخاب کردم. این شروعی است برای مواجه شدن با سوء تفاهماتی که در چپ ایران در مورد آنارشیسم وجود دارد، و به این منظور تصمیم دارم که متونی را از آنارشیسم کلاسیک و بخصوص آنارشیسم معاصر ترجمه کنم. فکر می کنم در ابتدا بجای افتادن در یک منازعه بی فایده، ترجمه آثار تئوریک در معرفی مبانی و تاریخ جنبشهای آنارشیستی (آنچه که فعلاً در توان من می باشد) ثمر بخش تر باشد ، زیرا بحث یا مناظره هنگامی نتیجه بخش خواهد بود که طرفین آن حداقل اطلاعی از زمینه مسئله مورد مناقشه داشته باشند. متأسفانه در چپ ایران کلمه آنارشیسم به خاطر سنت قدرتگرایانه آن هیچ وقت در معنی واقعی آن بکار برده نشده و گاهی حتی به عنوان فحش سیاسی و برچسب زنی بر دیگرانی که اساساً با تفکر و جنبش آنارشیستی هیچ مناسبتی نداشته اند، استفاده شده است.
(ریشه انقلاب) شماره91 Graswurzel revolution این مقاله از مجله آلمانی زبان
می باشد. تیتر آلمانی مقاله:
شکایت وزارت بهداشت از شرکت مخابرات در جنایت ارسال پارازیت در آسمان شهر
کمپین مقابله با ارسال پارازیت
تاثیرات انکار ناپذیر امواج پارازیت ماهواره بر بدن انسان
ایران چرنوبیل می شود
نوشتهشده به وسیلهی: مهدی در: ژوئن 9, 2010
فاجعه چرنوبیل بار دیگر درایران تکرار میشود
دكتر ايرج خسرونيا، رئيس انجمن پزشكان داخلي ايران در اين خصوص به خبرنگار همشهري ميگويد: امواج موجود در فضا روي سيستم مغز و اعصاب و تعادل انسان اثر دارد. گاهي اوقات نيز روي غدد داخلي و رحم بهخصوص در زنان باردار تاثير منفي دارد؛ به طوري كه اين امواج در زنان باردار باعث سقط جنين و عوارض مادرزادي و ژنتيك درنوزاد آنهاخواهد شد.
به عقيده وي، در طولاني مدت نيز اين امواج روي پرده گوش و سيستم شنوايي تاثيرات منفي خود را نشان ميدهد. همچنين تعداد زيادي از افراد در معرض امواج به طور غيرعادي عصبي هستند و اضطراب و هيجان دارند. گاهي اوقات هم اين پارازيتها منجر به اختلالات قلبي وعروقي روي افراد در معرض خواهد شد.
دكتر خسرونيا معتقد است حتي امكان دارد كه امواج راديويي روي مغز و استخوان هم تاثير بگذارد و روي ساختار سلولهاي آن تغييراتي ايجاد كند؛ اين امر خود ابتلا به انواع سرطانها و بيماريهاي خوني را بهدنبال خواهد داشت
افزايش تعداد مراجعات
در اين ميان نكته مهم اين است كه به تازگي افرادي به مراكز درماني مراجعه ميكنند كه بنا به گفته برخي متخصصان علت بيماري آنها ناشي از اثرات تشعشعات پارازيتهاي ماهوارهاي است البته متخصصاني كه اعلام كردند نامي از آنها نبايد در هيچ رسانهاي منتشر شود و آن هم به دليل اينكه ظاهرا تعهد دادهاند در مورد افزايش مراجعات ناشي از عوارض پارازيتها هيچ نظري ندهند با وجود اين، دكتر ابوالفضل نجاران، متخصص مغز و اعصاب در گفت وگو با همشهري اينطور توضيح ميدهد: از زماني كه بحث پارازيتهاي ماهوارهاي مطرح شد، افراد مبتلا به سردردهاي شديد و عصبانيت و داراي علائم افسردگي بيشتر به مطبها مراجعه مي كنند همچنين تعداد كساني كه دچار حملات شديد اماس ميشوند هم افزايشيافته است. به گفته اين متخصص مغز و اعصاب اين امواج در كل روي تمام سلولهاي مغز نفوذ و روند فرسايشي مزمن ايجاد مي كنند. همچنين چه امواج موبايل چه ماهواره و چه تلويزيون طول عمر را كوتاه مي كنند و حتي روي حيوانات هم تاثير منفي خواهند داشت
با پخش هزار گيگاهرتز امواج پارازيت مي خواهند ايران را سراسر “چرنوبيل” كنند
پخش 1000 گيگاهرتز امواج براي قطع برنامه هاي ماهواره اي آغاز شده است. اين امواج بسيار خطرناك و سرطان زا حتي مايكروفرهاي خانگي پخت غذا را دچار مشكل كرده است. در منزل من مايكروفر كارنمي كند و همه شبكه ها قطع شده است. حتي شبكه هاي خودشان (خيابان شريعتي پايين تر از دولت). اين يك شاخص وحشتناك است. تمام شهروندان تهراني در معرض خطر هستند و در واقع اين يك “چرنوبيل” دهشتناكي است كه هر روز حجمي از امواج سرطان زا را وارد بدن ايراني ها مي كند. اين امواج اصوگرا و اصلاح طلب نميشناسد. همه در معرض خطراند. لذا ضرورت دارد كساني كه به احمدي نژاد هم راي دادند حالا ديگر به جنبش پيگيري سلامتيشان بپيوندند و زندگي خود و فرزندانشان را از خطر ابتلا به بيماريهاي مهلك نجات دهند . اين امواج مي تواند نسوج نرم بدن، مانند پوست، بافت هاي چشم، تيروئيد و نسوج و بافت هاي داخلي و بخصوص بافت هاي مغزي را بشدت تحت تاثير قرار بدهد و باعث بروز سر دردهاي ميگرني و بروز سرطان بويژه در سنين بالا در كساني شود كه مدت طولاني در معرض اين امواج قرار مي گيرند. دردناك تر از همه وضع كودكان، نوجوانان و زنان و بويژه زنان باردار است كه هم خود و هم جنين درون رحم آنها بشدت در معرض خطر قرار دارند. در زنان بافت هاي نرم بدني مثل دهانه لوله رحم، بافت هاي خود رحم و سينه ها در معرض خطر بيشتري قرار دارند
آنها كه تا امروز برنج با بخار سرطان زاي آرسنيك به ملت داده اند هم اكنون امواج چرنوبيلي كه كمتر از خطر مواد راديواكتيو در چرنوبيل روسيه نيست را راه اندازي كرده اند . موضوع بسيار جدي تر از آن است كه تصور شود .احتمال تولد فرزندان ناقص الخلقه، نسلي عصبي و معلوليت هاي ناشي از تغيير جهشي ژن ها بسيار بسيار محتمل و دور از انتظار نيست. اين همه بهاء براي چه بايد داد ؟ براي اينكه آقا و فرماندهانش مي گويند اگر مردم تهران ماهواره تماشا كنند نظام يعني خود آنها به خطر مي افتند، پس بهتر است به سرطان مبتلا شوند تا اينكه ماهواره تماشا كنند.
از هموطنان خودما كه در خارج كشوراند خواهش مي كنيم از طريق سازمان بهداشت جهاني، اتحاديه مخابرات راه دور يا هر نهاد ديگري كه امكان دارد به ما كمك كنند. اينها بر پايه تفكر حجتيه، افساد (ايجاد فساد و فتنه در جامعه به هر شكلي) را مباح ميدانند تا اينكه در ظهور منجي تعجيل حاصل شود و اين را عين ثواب ميدانند.
چرنوبيل يكي از پايگاه ها و سايت هاي مهم اتمي اتحاد شوروي سابق بود كه در آخرين سالهاي آن نظام، در يك حادثه عجيب و سئوال برانگيز منفجر شد و منطقه وسيعي را دچار آلودگي اتمي كرد. نتايج اين آلودگي بصورت انواع بيماري ها، از بين رفتن فضاي زيست، ناقص الخلقه بدنيا آمدن كودكان همچنان جريان دارد. در دادگاهي كه براي اين حادثه تشكيل شد، اشاره شد كه انفجار اين پايگاه و سايت اتمي آن بر خلاف ادعاها، نه بدليل كهنگي و فرسودگي دستگاه ها، بلكه بر اثر يك عمل تخريبي از طريق فضا صورت گرفت.
در اين ارتباط انگشت اتهام به سوي امريكا و طرح جنگ فضائي و جنگ ستارگان دراز شد. حتي گفته مي شود جنگ سرد و رقابت نظامي و اتمي شوروي و امريكا، با اين حمله و حادثه، به پايان خود رسيد.
با تشکر از گردآورنده و همکار خوبم آقای محمد.س
“کمپین مقابله با ارسال پارازیت روی ماهواره”
در شهر کرمان یکی از دکلهای ارسال پارازیت در پارک مطهری واقع شده است. این جنایت شرکت مخابرات است که شرعا – عرفا – وجدانا و قانونا بایستی پاسخگوی آن باشند
يكي ديگر از ژانرهاي تفكر و عمل زنانه كه در راديكاليزه كردن جهان امروز نقش مهمي داشته و ميتواند همچنان داشته باشد جريان آناركوفمينيسم است:
واژهي anarchism برگرفته از anarchos واژهي يوناني به معناي بدون حاكم، بدون قانونگذار است و آنارشيسم به معناي دولتستيزي و آنارشي به معني بيدولتي و بيقانوني. اين واژه دلالتگر اين است كه هيچ شخصي نبايد بر انسان ديگري فرمان براند و سلطه يابد به كمك اجبار يا تهديد اجبار ؛ اجراي آزادي و شرافت و شأن انساني در گرو اجراي اصل فوق است. آناركوفمينيسم يكي از راديكالترين مواضع در اين زمان در تاريخ جهان است. مواضع واقعي براي آزادي ذهن انساني از هرگونه سلطه و آزادي بدن انسان از سلطهي مالكيت، آزادي از غلوزنجيرها و محدوديتهاي حكومت. مواضع آنارشيستي براي يك نظم اجتماعي مبتني است بر گروههاي آزاد افراد براي هدف توليد ثروت اجتماعي واقعي، نظمي كه براي هر موجود انساني دستيابي آزاد به زمين و بهرهمندي كامل از ضروريات زندگي مطابق اميال فرد را تضمين ميكند. فمينيست آنارشيست زني است كه تأكيد ميكند فرودستي زنان ريشه در يك سيستم كهنهي روابط جنسي و فاميلي/خانوادگي دارد و همچنين تأكيد ميكند بر ابعاد هم اقتصادي و هم روانشناختي وابستگي؛ كسي كه معتقد است استقلال شخصي عنصر ضروري برابري جنسي است و اين كه حقوق سياسي و قانوني نميتوانند در خودشان چنين برابرياي را تأمين كنند. بهجز اما گلدمن، فمينيستهاي آنارشيست از سوي تاريخنويسان عمدتاً فراموش شده يا ناديده گرفته شدهاند. نخستين گروههاي آناركوفمينيستي انگليسي در سال 1977 پديدار شدند كه به سرعت رشد يافتند و با بولتنها و روزنامههايشان و نيز با دو كنفرانس ملي و تعدادي كنفرانس ناحيهاي به يك شبكهي ملي و بينالمللي تبديل شدند. اين جريان، نقد از جنبش فمينيستي را ارتقا داد. فمينيستهاي آنارشيست ادعا ميكردند بسياري از اصول اوليه جنبش فمينيستي به دست فراموشي سپرده شده است از جمله، فقدان رهبري، مركزيتزدايي، فدراليسم و فقدان انواع دگم (جزمانديشي). اين جريان با مخالفتهاي بسياري روبهرو شد، نهتنها از سوي فمينيستهاي ماركسيست و رفورميست بلكه همچنين از سوي جنبش آنارشيستي سنتي تحت سلطهمردان كه به فمنيستهاي آنارشيست به عنوان نوعي تهديد براي مواضع خود برخورد ميكردند. (نقل از فرهنگ فمينيستي آمازونها) تاكنون اين نوع فمينيسم از اما گلدمن در موج اول تاكنون بر خلاف فمينيسم ليبرال و ماركسيستي سنتي، به هيچوجه سيستمي نشده است و كليهي فعاليتهاياش در جهت ساختن جهاني بر عليه و موازي هيرارشي موجود است. آنارشيستها با نقد ريشهاي از انواع مالكيت و از انواع دولت آلترناتيوهاي راديكالي در اقتصاد و سياست ارائه دادهاند. از ايجاد تعاونيهاي سوسياليستي و بدون مالكيت توليد تا ايجاد جوامع كوچك خودگردان و اختيارگرا و نافي اقتدارگرايي و غيره؛ سوسياليسم آنان از نوع غيرحزبي و غيردولتي و غيرسلسلهمراتبي است.
فمينيسم شالودهشكن كه از تمام ساختارهاي تثبيتشدهي انديشهاي و تجربي زندگي تا كنون ساختارشكني كرده و عناصري را به تدريج انتخاب ميكند، به كار ميبندد، ترك ميكند، انتخابي جديد، اجرايي جديد و باز . . . در محدودهي هيچ ساختار قلمروسازي نميماند از جمله در پارادايم مليتگرايي (ناسيوناليسم). اين موضوع براي زنان كشورهاي چندقومي وضعيت دشواري به وجود ميآورد. عليرغم اين موقعيت سخت و متناقضگونه كه زنان در آنِ واحد در معرض ستم قومي از جانب قوم مسلط و نيز در معرض ستم مردسالاري قوم خود قرار دارند، آنان به ياري راديكاليسم شالودهشكنانهي خود، راهحلهاي آلترناتيوي خلق كردهاند. زنان از طريق تجارب و نظريههاي مبارزاتي درون اقوام به حاشيه رانده شده به اين دريافت رسيدهاند كه سركوب مدرن و غيرمدرن از سويي سبب خيزش مسائل قومي شده است ـ مثلاً در ايران بر اثر سركوب طولاني قوم فارس ما شاهد برآمد جنبشهاي كردي، آذري، تركمني، بلوچي و غيره هستيم ـ و از سوي ديگر احزاب و نيروهاي خواهان قدرت حاكميت درون اين اقوام ـ عمدتاً مردانه ـ خواست مليتگرايي و تشكيل دولت ـ ملت از نوع خودي را به مردم عادي، زحمتكشان و زنان خود تحميل ميكنند ـ نمونهي دولت كردي در عراق ـ يعني آيندهاي را پيش روي آنان قرار ميدهند كه از همان شروع ـ با توجه به بنبستهاي تجربهشدهي مليتگرايي طي قرون ـ پايان خود را در آينهي تاريخ نشان ميدهد. جنبشهاي زنان درون اين اقوام كه ناسيوناليسم خودي را در كنار مردسالاري خودي به اندازهي ناسيوناليسم و مردسالاري اقوام مسلط نفي ميكنند به پارادايمهاي راديكال و تازهاي ميرسند: حل عميق مسئلهي قوميت و جنسيت با اصلاح و تعديل ساختارهاي ملي، طبقاتي و مردسالاري ميسر نيست. بنابراين سيستمهاي پارلماني و دولتها و حكومتهاي ملي خودي و غيرخودي را دور ميزنند و همسو با زنان و مردان دگرگون خواه ساير اقوام در راه خلق نظمها، ارزشها، معيارها و زندگيهاي نو و بديل گام برميدارند . . .
خلاف معيارهاي مسلط بودن بخشي از مبارزهطلبي فكري و عملي زنان در زندگي بوده است، چون معيارهاي مسلط مردانه بازتوليدكنندهي نظامهاي موجود بودهاند. زنان همجنسخواه در درون جنبش همجنسگرايي چند دههي اخير بخش راديكالي را تشكيل دادهاند كه هم جامعهي دگرجنسخواه اجباري و تحميي حاكم را به زير سئوال بردهاند و هم ماچوئيسم دروني جنبش همجنسگرايي را.
علاوه بر اين، زنان همجنسخواه با نفي و رد كامل مسئلهي جنسيت (gender) و عبور از آن جنبش فمينيستي را هم راديكاليزه كردهاند. آنان از پارادايم جنسيتگرايي حتي از نوع زنانهي آن ساختشكني كرده و چشماندازهاي تازهاي براي مسئلهي هويت و آينده فراجنسيتي انسان امروز گشودهاند. در دههي 70ميلادي جنبش همجنسگرايي بر عليه سيستم بود و ادعاي حقطلبي برابر و به رسميت شناخته شدن داشت. اكنون بخشهايي از آن (مشابه جنبش زنان و سبزها) جذب سيستم سرمايهداري شدهاند؛ مثل بخشي كه وارد پارلمانهاي انگليس، سوئد، ايتاليا و . . . شده يا خود را به عنوان خانواده ثبت كردهاند و دولت به آنها بچه ميدهد يا آن بخش كه در امريكا به كلينتون رأي داد و غيره. امروزه بخش اكثريت جنبش حالت جمعي و گروهي خود را از دست داده و بيشتر حالت انفرادي پيدا كرده و پولسازي (commercial) بر كنسرتها و لباسها و آرايشهاي آنان حاكم شده است؛ به نوعي سلطهي منطق كالاوارگي و مصرفشدگي سرمايهداري! همچنين بازتوليد نقشهاي جنسيتي زنانه ـ مردانهي سنتي و كليشهاي بين زوجهاي همجنسگرا عموميت بيشتري دارد. اعتراض به اين وضعيت و خواست بازگشت به حالت گروهي، سياسي و راديكال جنبش و ايفاي نقشهاي فراجنسيتي از سوي زنان و مردان شالودهشكن اين جنبش كه خواهان نفي همهي معيارهاي زيست سرمايهداري در زندگي همجنسگرايان هستند بار ديگر جنبش را راديكاليزه ميكند. زنان لزبين مانند ساير فمينيستهاي طرفدار تفاوتهاي غيرسلسلهمراتبي در برابر پرسشي كه با هراس ناشي از همسان شدن در شرايط تحقق نظريهها و اعمال راديكال همراه است چنين پاسخ ميدهند: در صورت فراروي از كليشههاي جنسيتي و معيارهاي سرمايهداري براي زندگي و عبور از تفاوتهاي سلسلهمراتبي موجود، ميتوان تفاوتهاي غيرهيرارشيكي را آفريد كه به تنوع، غنا و زيبايي زندگي ميافزايد و اين تفاوتها در مورد تكتك افراد صادق است و توسط خودشان ابداع ميشود. فقط در صورت رسيدن به چنين تفاوتهايي است كه آزادي ممكن ميشود.
نقد فمينيسم پساساختگرا و پسااستعماري به موج اول و موج دوم فمينيستي به لحاظ سلطهي ديدگاههاي غربمحوري، عقلمحوري و دولتمحوري: در مورد فمينيسم حقوق برابرخواه موج اول ميتوان گفت كه آنان خواست برابري قانوني با مردان را درون ساختارهاي موجود ميخواستهاند و فمينيسم «تفاوت»خواه موج دوم نيز با معكوس كردن دوقطبي مردانگي/زنانگي، در بخش عمده موفق به خروج از اين ساختار سلسلهمراتبي نشدهاند و مركزيت معنايي جديدي ايجاد كردهاند. به اين ترتيب و در مجموع اين دو موج از فمينيسم موفق به ساختارشكني نشده و ساختارگرا باقي ماندهاند.
و اما در مورد نقد فمينيستهاي ضداستعماري از ديدگاههاي غربمحوري اين امواج: فقدان نقدهاي پايهاي به عملكرد سرمايهداري استعماري و راسيست غربي سبب انتقادهاي جدي از سوي فمينيستهاي سياهپوست و رنگينپوست، شرقي و زنان كارگر و روستايي و گروههاي در حاشيه به جريانهاي مسلط فمينيستي در غرب شد كه عمدتاً متكي بر زنان طبقات متوسط و بالاي سفيدپوست بودند. اين وضعيت دور تازهاي از مبارزات ضدسرمايهداري مردسالار استعماري غربي را هم در غرب و هم در شرق ايجاد كرد.
جنبش سياتل 99 را شايد بتوان نقطه شروع مبارزات ضدجهانيسازي (anti globalization) دانست كه تا كنون ادامه داشته است و زنان در گروههاي مختلف فمينيستي، سوسياليستي، آنارشيستي، سبز، صلحطلب، بشردوست و غيره نقش مهمي در آن داشته و تأثير مهمي بر دريافت مسئلهي ارتباط مدرنيته، سرمايهداري، استعمارگرايي نو و جنسيت گذاشتهاند. نقد همزمان روشنفكران غربي و شرقي از عملكرد جهاني سرمايهداري استعماري جديد تحت نام پروژهي ليبراليسم نو سبب جهاني شدن مبارزات ضدجهانيسازي شد. در آسيا فعالان زن هندي تا كنون بيشتر مطرح بودهاند. «آرانداتيروي» نويسنده و «وندانا شيوا» اقتصاددان فمينيست از چهرههاي شاخص اين جنبشاند.
آرانداتيروي بحث رسانههاي آلترناتيو را در برابر رسانههاي شركتي (corporate) و وندانا شيوا بحث اقتصاد آلترتانيو را در برابر اقتصاد سرمايهداري ـ او در روستاهاي هند جنبش تعاونيهاي روستايي زنان را به راه انداخته است ـ مطرح كردهاند. زنان شرقي و بهويژه كشورهاي عربي و خاورميانه، علاوه بر اينها، در درون اين جنبش به نقد تاثيرات زيان بار بنياد گرايي ديني بر وضعيت زنان نيز پرداخته اند. زنان در بيشتر سرزمين ها در درون جنبش مخالفان جهانيسازي علاوه بر نقد و واسازي ساختارهاي سلسلهمراتبي مردسالار و سرمايهداري موجود به آفرينش زندگيهاي نو نيز پرداختهاند و از اينرو در كنار ايجاد تعاونيهاي زنان براي اقتصاد آلترناتيو، در راه آفرينش سينماي آلترناتيو، ادبيات آلترناتيو، سياست آلترناتيو (سياست تغيير زندگي به جاي سياست تغيير دولت)، اخلاقيات آلترناتيو، روابط شخصي آلترناتيو و غيره گام برداشتهاند . . . ساختارها به پايان خود رسيدهاند
برای ارائه ی تفسیری مناسب از فلسفه ی بی خدایی، باید به سراغ تغییرات تاریخی در باور به خدای واحد ، از نخستین باورها تا حال حاضر، رفت. اما این بحث در حیطه ی مقاله حاضر نمی گنجد.با این وجود ، ذکر این نکته ضروری است که با گذشت زمان، مفهوم خدا، قدرت ماورا طبیعی، روح، ایزد و هر اصطلاح دیگری که توانسته است ماهیت خداشناسی را بیان کند، در طی زمان و پیشرفت ، نامعین تر و مبهم تر شده است. به عبارت دیگر، هرچه ذهن انسان یاد می گیرد که پدیده های طبیعی را بفهمد و هر اندازه که علم به انسان و رخدادهای اجتماعی نزدیک می شود، ایده ی خدا نیز به همان اندازه غیرشخصی تر و مبهم تر می گردد.
امروزه، خدا نه دیگر بازنماینده ی همان نیروهایی است که در آغاز وجودش نماینده ی آنها تلقی می شد و نه دیگر با همان دست آهنینی که در گذشته داشت، سرنوشت انسان را هدایت می کند. بلکه ایده ی خدا، امروزه بیانگر نوعی انگیزه ی روح باور تا خیالات و هوس های هر چیزی است که سایه ای از ضعف انسان در آن به چشم می خورد. در مسیر پیشرفت انسان، ایده ی خدا به ناچار خود را با هر مرحله از امور انسانی سازگار کرده است، که این با منشا خود ِ ایده ی خدا در تناقض قرار دارد.
مفهوم خدایان در ترس و کنجکاوی ریشه داشت. انسان اولیه که از فهم پدیده ی طبیعی ناتوان بود و از آن آسیب می دید، در هر رویداد وحشت آور، نیروی شیطانی ای می دید که صریحا علیه او بود، و همان طور که جهل و ترس پدر تمامی خرافات است، این تخیل آزار دهنده ی انسان نخستین نیز ایده ی خدا را پروراند.
میخائیل باکونین خداناباور و آنارشیست مشهور، در اثر بزرگ خود به نام “خدا و دولت” بسیار زیرکانه می گوید: “تمامی مذاهب، همراه با خدایان و نیمه خدایان، پیامبران، منجیان و مقدسین آنها را تخیل متعصب انسان هایی ساخته اند که هنوز توانایی های ذهنی شان به رشد کامل نرسیده بود.درنتیجه ، بهشت مذهبی چیزی نیست جز سرابی که در این سراب انسان توسط جهل و ایمان خود به تعالی می رسد و تصویر خود را به صورت بزرگ و واژگون کشف می کند- تصویری الوهیت یافته.بنابراین تاریخ مذاهب، از پیدایش، تا اوج و افول خدایانی که در باور انسان از پی یکدیگر آمدند، چیزی نیست جز پیشرفت هوش و آگاهی جمعی بشریت. انسان ها در مسیر پیشرفت تاریخی شان یا در خویشتن و یا در طبیعت بیرونی، هر کیفیت یا هر نقص بزرگی را که دریافتند، به سرعت، آن را به خدایان شان نسبت می دادند ، بعد، در آن کیفیت بیش از اندازه اش اغراق و آن را بزرگ کردند، بعد به روش کودکان با تخیل مذهبی شان …. و سپس با تمامی احترام، به متافیزیسین ها، ایده آلیست های مذهبی ،فیلسوفان ، سیاستمداران یا شاعران آن را توسعه دادند: ایده ی خدا نشانگر طرد خرد وعدالت انسانی است، این قطعی ترین انکار آزادی بشری است و ضرورتا به بندگی بشریت ختم می شود، هم در نظریه و هم در عمل. ”
بنابراین ایده ی خدا که بنا به ضرورت زمان، احیا شده، تعدیل یافته،بسط یافته یا محدود شده است، بر انسان تسلط یافته و خواهد یافت، مگر هنگامی که انسان بدون ترس و هراس و با اراده ای بیدار از خویشتن، به روشنایی روز بنگرد. همان قدر که انسان می آموزد خود را درک کند و به سرنوشت خود شکل دهد،خدا شناسی هم ضرورت خود را از دست می دهد.این که انسان چقدر بتواند رابطه اش را با چیزهای اطرافش بیشتر دریابد، کاملا بستگی به این خواهد داشت که چقدر بتواند از وابستگی به خدا بیرون آید.
نشانه هایی وجود دارد که خدا شناسی( تأمل ذهنی) جای خود را به بی خدایی (علم اثبات تجربی) داده است. در حالی که بی خدایی، محکم ،در خاک ریشه دارد، خدا شناسی در ابرهای متافیزیکی ماوراء معلق است. اگر انسان به راستی می خواهد نجات یابد، زمین او را رهایی می بخشد، نه بهشت را!
زوال خدا شناسی بسیار تماشایی است، مخصوصا وقتی این زوال در تشویش خداباوران عیان می شود، چیزی که همیشه ویژگی خاص آنها بوده است.خدا باوران با دلواپسی فراوان درمی یابند که مردم روز به روز بی خدا تر و بی دین تر می شوند؛ مردم کاملا راغب اند که عالم لاهوتی و ملک بهشتی اش را با فرشتگان و پرندگانش را رها کنند؛ چرا که مردم هرچه بیشتر دل مشغول مسائل زندگی کنونی خود می شوند.
باز گرداندن مردم به ایده ی خدا ،روح،علت العلل و غیره ، مبرم ترین مسئله ی تمام خداباوران است .با اینکه این مسائل متافیزیکی به نظر می رسند، اما پیش زمینه ی فیزیکی بسیار مشخص دارند. تاآنجایی که دین و حقیقت الهی با پاداش ها و جزاهایش در واقع نشانی از بزرگ ترین ، فاسد ترین، مهلک ترین، قدرتمندترین و سودمندترین تجارت در جهان است: تجارت اسلحه و مهمات. این تجارت، تجارت گیج کردن ذهن انسان و مکدر کردن قلب انسان است.ضرورت قانونی نمی شناسد ،ازاین رو ، بیشتر خدا باوران ناچارند به همه ی موضوعات بپردازند،حتی اگر به خدا و وحی و عالم لاهوت بی ربط باشند.شاید آنها به این واقعیت پی برده اند که انسان ،بیزار از هزار و یک نشانه ی خدا در حال رشد است.
چگونگی احیای این سطح مرده ی باور خدا شناختی برای تمامی مذاهب واقعا مسئله ی مرگ و زندگی است. بنابراین تسامح آنها تسامح از سر فهم نیست، بلکه از سر ضعف است. شاید این تلاش هایی را که در تمامی نشریات مذهبی برای ترکیب فلسفه های مذهبی گوناگون و نظریات خداشناختی متعارض در یک اعتقاد فرقه ای انجام می شود را توضیح دهد. هرچه بیشتر ،مفاهیم متعدد از تنها خدای راستین، تنها روح ناب، تنها مذهب درست با تسامح به گونه ای تفسیر می شود که یک بنیان مشترک با تلاشی متعصبانه ایجاد شود تا مردم مدرن را از نفوذ ” مهلک ” ایده های بی خدایی رهایی بخشد.
ویژگی تسامح خداشناختی این است که هیچ کس واقعا علاقه ای به اعتقاد مردم ندارد،چه آنها معتقد باشند یا تظاهر به اعتقاد داشتن کنند.برای تکمیل این کار، از خام ترین و عوامانه ترین روش ها استفاده می شود. جلسات تبلیغی مذهبی و احیای دوباره ی Billy Sunday به عنوان قهرمان آنها – روش هایی که باید به هر شعور پاکی توهین کند ،و تاثیرشان بر جهل و کنجکاوی اغلب به ایجاد حالتی ملایم از جنون منجر می شود که گاهی با جنون جنسی نیز آمیخته است.
تمام این تلاش های کورکورانه از سوی دولت های قدرتمند تایید و حمایت می شوند؛از استبداد روسیه تا ریاست جمهوری امریکا؛از راکفلر Rockefeller و وانامارکرWanamaker تا خرده پاترین و دست آموزترین کاسب ها.آنها فشار می آورند که سرمایه در Billy Sunday؛ Y.M.C.A ؛ Christian Science و نهادهای گوناگون مذهبی دیگر سرمایه گذاری شود که سودهایی هنگفت به واسطه ی مردم مطیع،رام ، و کودن به این نهادها بازگردد.
بیشتر خداباوران، آگاهانه یا ناآگاهانه، در خدایان و شیاطین، بهشت و جهنم، پاداش و جزا، به چشم تازیانه ای برای فرمانبرداری، فروتنی، و قناعت مردم می نگرند.حقیقت این است که اگر خداشناسی از سوی ثروت و قدرت حمایت نمی شد دیر زمانی پیش جایگاه اش را از دست داده بود. نحوه ی ورشکستگی کامل خداباوری به واقع در سنگرها و میادین جنگ اروپای امروز نشان داده می شود.
آیا تمام خداباوران خدایشان را به مثابه ی خدای عشق و مهربانی به تصویر نکشیده اند؟ هنوز پس از گذشت هزاران سال از این موعظه ها، خدایان در برابر رنج نسل بشر ناشنوا باقی مانده اند.کنفسیوس دلواپس فلاکت، منجلاب و تهی دستی مردم چین نبود. بودا در بی تفاوتی فلسفی اش نسبت به تنگدستی و گرسنگی هندوی ستمدیده بدون تغییر باقی ماند. یهوه در برابر فریادهای جگرسوز قوم اسراییل همچنان ناشنواست ؛ در حالی که مسیح بر علیه مسیحیانی که در حال قصابی یکدیگرند از مرگ بر نمی خیزد.
وزن تمام سرودها و نیایش ها آنقدر زیاد بوده است که خدا برای عدالت و رحمت برخیزد ! با این حال بی عدالتی در میان مردم رو به افزایش است؛ ستم هایی که تنها در همین کشور بر مردم رفته است برای جاری شدن بهشت های بسیار بر آنها کافی به نظر می رسد.اما کجایند خدایانی که تمام این وحشت ها، این جرایم، این نامردمی به انسان را خاتمه دهند؟ نه، خدایان، بلکه انسان است که باید با خشم نیرومندش برخیزد.او از همه ی خدایان فریب خورده است، از رسولانشان خیانت دیده است. او خودش ، باید عدالت را بر روی زمین ایجاد کند.
فلسفه ی بی خدایی بیانگر رشد و توسعه ی ذهن انسان است. فلسفه ی خداشناسی، اگر بتوان آن را فلسفه نامید، ثابت وایستاست. حتی تلاش صرف برای نفوذ کردن به این اسرا، از دیدگاه خداشناسی، نشان دهنده ی بی اعتقادی به این قدرت فراگیر است، و حتی انکار حکمت قدرت های الهی خارج از توانایی انسان را نشان می دهد. اما خوشبختانه، هرگز ذهن انسان به این مقیدات محدود نشد و هرگز امکان ندارد محدود شود. از این روست که انسان در حرکتی بی قرار به سوی شناخت و زندگی پیش می رود. ذهن انسان در حال پی بردن به این است که ” جهان دستاورد حکم آفریننده ای نیست که با ذکاوتی الهی از هیچ، شاهکاری بی نظم را با عملیاتی تمام عیار ایجاد کرده باشد، بلکه محصول نیروهای بی نظمی است که طی قرون متمادی از حوادث و تحولات عظیم، از جذب و دفع از طریق اصل انتخاب در آنچه خداشناسان آن را ” عالم تحت هدایت نظم و زیبایی “می خوانند، تبلور می یابد.همان طورکه جوزف مک کابی Joseph McCabe در کتاب ” وجود خدا ” به خوبی اشاره می کند :”قانون طبیعت فرمولی نیست که توسط یک قانون گذار تنظیم شود بلکه صرفا مختصری از واقعیات مشاهده شده است یعنی مجموعه ای از واقعیات. اشیا به دلیل وجود یک قانون به روشی خاص عمل نمی کنند بلکه چون اشیا به آن روش خاص عمل می کنند ما آن قانون را بیان می کنیم.”
فلسفه ی بی خدایی بیان کننده ی مفهومی از زندگی است بدون هیچ ماوراء متافیزیکی یا ناظمی الهی. بی خدایی مفهومی است از جهان واقعی و حقیقی، همراه با امکان های زیبایی بخش، گسترده و آزادی بخش آن، بر علیه جهانی غیر واقعی، که با ارواح، پیشگویان و معنای قناعتش بشریت را در خفتی ناگزیر نگاه داشته است.
این می تواند تناقضی دهشتبار و با این حال حقیقتی رقت انگیز به نظر آید، که این جهان مرئی و واقعی و زندگی ما به جای نیروهای قابل شرح فیزیکی مدت های مدید تحت تاثیر تامل متافیزیکی بوده است. این کره ی خاکی زیر تازیانه ی ایده ی خداباوری جز اینکه ایستگاه موقتی برای آزمودن قابلیت انسان برای قربانی شدن تحت اراده ی الهی باشد، در خدمت هدف دیگری نبوده است. اما هنگامی که انسان کوشید ماهیت آن اراده را ثابت کند، به او گفتند که دسیتیابی به ماورای اراده ی نامتناهی قادر مطلق برای” آگاهی متناهی انسان ” کاملا بی فایده است. انسان زیر بار دهشتناک این قادر مطلق، همچون مخلوقی بی اراده، خسته و شکسته در تاریکی تا کمر خم شده است. پیروزی فلسفه ی بی خدایی به منزله ی آزاد کردن انسان از کابوس خدایان است؛ این به معنای محو توهمات ماوراست. بارها نور خرد کابوس خداشناسی را زدوده است، اما فقر، بدبختی و ترس،این توهمات را از نو ایجاد کرده است، توهماتی که چه قدیمی باشند چه جدید و شکل بیرونی آنها هر چه باشد، ماهیتا تفاوت اندکی با هم دارند.از سوی دیگربی خدایی از نظر فلسفی تبعیت را رد می کند، نه تنها به یک مفهوم مشخص خدا، بلکه ازهرگونه بندگی به ایده ی خدا سر باز می زند و با چنین اصل خداشناسی مخالف است. خدایان از نظر کارکرد فردی شان ضرر بسیار کمتری از این اصل خداشناسی دارند که بازنماینده ی اعتقاد به ماوراء الطبیعه یا حتی قادر مطلق و قدرت حاکم بر زمین و انسان روی آن هستند. این خودکامگی خداشناسی، نفوذ مهلک آن بر بشریت، تاثیر فلج کننده ی آن بر ذهن و عمل انسان است که بی خدایی در حال جنگ با قدرت آن است.
فلسفه ی بی خدایی در زمین و این زندگی ریشه دارد؛ هدف آن رهایی نسل بشر از تمامی خدایان بزرگ است،چه این خدای یهودی، مسیحی، اسلامی، بودایی و برهمایی باشد و چه خیر.نژاد انسان مدتی سخت و طولانی به سبب خلق خدایانش مجازات شده است، از زمان پیدایش خدایان سهم انسان چیزی جز رنج و شکنجه نبوده است.فقط یک راه برون رفت از این خطا وجود دارد:انسان باید این غل و زنجیرهایی که تا دروازه های بهشت و جهنم به پایش بسته شده است بشکند، تا بتواند با این آگاهی روشن و احیا شده اش بر روی زمین جهان جدیدی را طرح افکند.
تنها پس از پیروزی فلسفه ی بی خدایی در اذهان و دل های مردم، آزادی و زیبایی تحقق خواهد یافت. زیبایی به منزله ی هدیه ای از بهشت بیهودگی خود را ثابت کرده است. وقتی انسان بیاموزد که تنها بهشت مناسب برای انسان را روی زمین ببیند، آن گاه زیبایی ماهیت و انگیزه ی زندگی خواهد شد. بی خدایی از دیرباز به آزادی انسان از وابستگی به جزا و پاداش به منزله ی معامله ی بهشتی در روح فقرا کمک می کند.
آیا تمام خداباوران تاکید نمی کنند که بدون اعتقاد به قدرتی الهی هیچ اخلاقی، عدالتی، درستکاریی، و صداقتی وجود نخواهد داشت؟چنین اخلاقی که مبتنی بر ترس و امید باشد، همیشه نتیجه ی حقیری داشته است، که تا حدی تحت نفوذ نیکوکاری شخصی و تا حدی ریاکاری است.چه کسانی نماینده ها ی شجاع و مدعیان جسور حقیقت، عدالت و درستکاری اند؟ تقریبا همیشه افراد بی خدا : بی خدایان؛ آنها بودند که برای این ارزش ها زندگی کردند، مبارزه کردند و مردند.آنها دریافته بودند که عدالت، حقیقت و درستکاری، مشروط به وجود بهشت نیست، بلکه این ارزش ها با تغییرات عظیم متداوم در زندگی مادی و اجتماعی نسل بشر مرتبط و درهم تنیده اند؛ نه ثابت و ابدی ،که مانند خود زندگی متغییرند.
اینکه فلسفه ی بی خدایی تا کجا اوج خواهد گرفت را کسی نمی تواند پیشگویی کند.اما تقریبا همین قدر می توان گفت که تنها با از نو شعله ور شدن آتش بی خدایی روابط انسانی از ترس های گذشته عاری خواهد شد.
انسان های اندیشمند در حال پی بردن به این هستند که احکام اخلاقی به واسطه ی ترس مذهبی تحمیل شده بر بشریت، به صورت رفتاری تقلیدی در آمده اند و از این رو تمام نیروی زندگی شان را از دست داده اند.نگاهی اجمالی به زندگی امروز، ویژگی های از هم پاشیده اش، منافع متعارض همراه با دشمنی ها ،جرایم ، و طمع برای اثبات عقیم بودن اخلاقیات خداشناختی کافی است.
انسان باید دوباره به خود آید، پیش از آنکه قادر باشد ارتباطش را با دیگران بفهمد.پرومته ی زنجیر شده به صخره ی اعصار محکوم بود صید کرکس های ظلمت بماند . پرومته را رها کنید و طلسم ظلمت و وحشت او را بشکنید.بی خدایی با انکار خدایان ، در عین حال، نیرومندترین تایید انسان و به تبع آن آری گویی به زندگی،هدف و زیبایی است.
پێویستە لە ژوورەوە بیت تا سەرنج بنێریت.