ئەرشیفەکانى هاوپۆل: فارسی

اراده معطوف به قدرت مطلق !

اراده معطوف به قدرت مطلق !

س . باستان

« زماني كه حماقت بر انسان ها چيره شود ، تعداد قوانين فزوني مي يابد » كروپتكين

قلمروي محدود و بسته تفكر نظام پرخاشجو در صدد توجيه خردمندانه وحشتي است كه وجودش را آزار ميدهد! ذهن خويش را مملو از قضايائي كرده است كه از تنظيم آن ، عاجز است ! در جستجوي تفكر مثبت بر انديشه خويش ، اسلوب  و روش هاي نظام تفكر خويش را به مرحله انتخاب نيستي ، سوق داده است ! فرمولي بر واقعيت موجود نمي شناسد ! جنبه هاي متضاد در شناخت جامعه ، نگراني آن را در انتخاب خشونت ، تلقي مي كند. چون مشي تفكر خويش را در تضاد با جامعه مي بيند!

      تسلطي بر واقعيت ندارد ، منطق و شناخت آن از يك جامعه جوان ، تجربه اي است ناقص و خام. مناسبات منطقي را قرباني تفكري ( مذهبي )كرده است  كه تعديل آن حتي از دست متفكران مذهبي  و غير مذهبي خارج و راه خويش را در جامعه امروز ما ( بدون بهره گيري از انديشه هاي مدعيان) ادامه ميدهد !  لذا رنجور از مباني خرد سازنده و آزاد ، خود را آماده نبردي ويرانگر كرده است و به شكلي سنتي كشمكش ها و تضاد هاي دروني خويش را گسترش ميدهد تا خويشتن خويش را در هنگام فاجعه تعريف كند! در جستجوي حقانيتي است  كه پاسخ مساعد آن در اعلام جنگ عليه همه ، معني مي يابد!

      اراده معطوف به كسب قدرت مطلق ودعوي برتري ، ناچارا به ستيزبا ديگران مي انجامد ! تنها ذهن مخرب به تنظيم فاجعه برنامه ريزي شده مي انديشد! در جامعه امروز ما شاهد نشانه هائي از اين ذهن مخرب هستيم كه بر بنيان ويرانگري كل جامعه اصرار دارد! با پيوندي جدا ناپذير از خرد نيمه وحشي به تحليل خويش مصرانه مي كوشد! سراسيمه از تقسيم قدرت ، وحشتي وصف ناپذير دارد! نيازي را جز نياز خويش به رسميت نمي شناسد! چون جوابي براي تضاد بنيان تفكر خويش با جامعه جوان را نيافته است!

      اين طرز تلقي از تفكر غالب بر رهبران كشور ما ، جهاني را كه پيوسته در معرض نيستي است ، در برابر جامعه نشان ميدهند كه ديگراني كه ديگر مي انديشند ، كمر به نابودي ما بسته اند! تصويري از صورتك هائي به نمايش گذاشته ميشود كه حاصل ويرانگري است ! تداوم تفكر ويرانگري و انتخاب آن در شكل واقعيت ، سرانجامي جزاستثمار واقعيت نيست!

      نظام تماميت خواه همه چيز را طالب است ! چون مدعي رسيدن و يافتن به كل حقيقت و واقعيت است ! فرايند تاريخي خويش را ميشناسد . مرگ خويش را روزشماري مي كند! پيوسته معاني خطر و تهديد را تجربه كرده است ، لذا ميكوشد كل جامعه را با سرنوشت خويش پيوند داده و جامعه (خصوصا جوان ) را به كام مرگ و نابودي كشاند!

      مباني خرد سازنده و مثبت آدمي ، بر بنيان همكاري و همگامي در قلمرو آفريندگان مرگ و نابودي ، نيست ! تقسيم منطقي وجودي است خارج از حيطه فكري متفكران نظام ! نيل به ادامه زندگي در پرتوي آزادي ، در انتخاب آگاهانه و مستولي شدن بر تفكر ناداني و حماقت ، به ارزش تبديل ميشودكه بين داوري و تحليل عالمانه بر بنيان تفكر آزاديخواهي ، اجبار را در آن مي بيند كه اراده معطوف به برتري را اجازه ندهد!

      زندگاني متناسب ، ارزش آزاد شدن از قيد و بند هائي است كه به ناچار بايد تفكر تام گرائي را دور زند و پنجه به پنجه آن لمس كند ! زندگي در سيطره تفكر تماميت طلبي ، تا به حال نتوانسته( ربع قرن گذشته ) است خود را معني كند! نشاط بودن را لمس كند چون دست از كوشش مبتني بر آزادي شسته است ! تفكر سازنده و مثبت به انسان هاي زمان خود ، تبديل خواهند گرديد كه گذشتگان را تجربه مي پندارند نه روشنگر انديشه موجود!

      آزادي فكر و آزادي گفتار فضيلت هائي است فراي ايدئولوژي هاي اقتدارمنش ! در جامعه ما كه تحت تسلط تفكرتماميت طلبي آغشته به ارعاب و خشونت گرديده طبيعي است كه بيشترين اوقات انسان ها مصروف نيازمندي هاي حياتي ميشود! رفتار هاي اجتماعي آنان نشانه هائي از بردگي بخود مي گيرد ! انكار واقعيت ، بي توجهي به اصول مسلط ، معيار دوگانه گفتار و كردار، آنان را از جستجوي حقيقت محروم ساخته است!

      نقش روشنفكر در جامعه تحت تسلط اقتدار ، ماهيتي چندگانه دارد! بخشي به اقتدار موجود معترضد با اقتدار به طور اصل مخالفتي ندارند! بديل اقتدار موجود را در اقتداري ديگر ارزيابي مي كنند! بخش ديگر در حوزه معرفت معنائي صرفا صوري از اقتدار دارند كه طرد و نفي در آن آشكارتر است ! بخش اندكي بنيان خردگرائي را در برابر اقتدار نهاده ، به حقايق تاريخي بدان گونه كه از گذشته و تاريخ برخاسته اند ، هرگونه اقتداري را كتمان مي كنند!

      در چنين رويدادي نقش خرد بر بنيان نظريه و رفتارشايسته ، راه ستيز را انتخاب خواهد كرد! شناخت اين ستيز در جوامعي كه اقتدار و اراده معطوف به قدرت مطلق است ! روش اصحاب تفكرو خرد و ملاك شناسائي آن ، پيروي از نو آوري و گريز از تفكر متحجر است! خردمندان عصر تكنولوژي ، راه بازگشت را مسدود ديده معهذا خرد گرائي آنان را مجبور ساخته كه با اصحاب عصر ماقبل تكنولوژي وارد مباحثي شوند كه جوابگوي عصر نوين است!

      در جامعه ما قوانين و نظامات اقتصادي ، بازاريابي ، بهره گيري از تكنولوژي و… گرفتار مباني انگاره هاي ديني است كه اين انگاره ها سياست روز را نيز تعيين مي كند! قدرت طلبي بانيان اين تفكر در بهره گيري و تسلط بر انسان ها به مرز بردگي مردم نزديك شده است ! براي مدعيان خردگرائي و اصلاحات  چون اصل خرد هنوز تعريف نشده است و جوابي منطقي براي گذار از اين روند وجود ندارد( چون از منظومه نظام معطوف به اراه اقتدار ، خارج نشده اند!) سراسيمگي جامعه به نقطه اوج خويش رسيده است!

      عقيده اي تبليغ ميشود كه آزادي انسان را در زندگي آميخته به كار و كوشش و قناعت و پيروي از انگاره هاي سنت و مذهب مي بيند!  در روزگار ما براي حصول به اين مقصود چه روشي مناسب ، توان آن را خواهد داشت كه پاسخگوي اين مقصود باشد! در جامعه ما كه پيشينه گذار تاريخي ـ اجتماعي همزمان ( حتي با كمي تاخير) با جوامع صنعتي ، رشد و رويداد شگرفي نداشته است ! نياز مردمان ، متاثر از نيازي صرفا فلسفي نيست! صنعت به نياز روز تبديل گشته اما  هدفي را دنبال نمي كند!  خواهشي است تنها براي رفاه نه توسعه صنعتي كشور!

      در جوامع توسعه يافته صنعتي ( بوسيله همين صنعت ) تغييرات كيفي  را باعث شده است كه در فلسفه ، ادبيات ، روابط اجتماعي مردمان ، در انديشه و تفكر و عمل (آنان را به جامعه نوين تبديل كرده است) بوجود آمده است !  مقايسه اين جوامع با جامعه ما در سايه اجراي انگاره هاي متاثر از سنن و مذهب و اشتياق بي حد متفكران به اراده معطوف به اقتدار ، مشكلات لاينحل (نيمه كاره) در تنگنا غلطيده است و جوابي براي آن داده نمي شود!

      متفكران انگاره هاي سنن و مذهب با تفكر عشيرتي ماقبل حتي فئوداليسم ( در اروپا ) ، به حقيقت نياز و پذيرش  ( نياز مردمي) زمان خويش ، توجه دارند( خصوصا در مورد تفكر نظامي و نظامي گري ) اما از همآهنگي و سازگاري آن عاجزند! خويشتن خويش را در ابهامي فرو برده اند كه ناشي از اتخاذ انديشه تحجر است! تفهيم ، الزام و تعهدي در كار نيست چون شرايط ( حتي مقدماتي ) و خواست هاي واقعي جامعه ، با يك نوع عدم توازن روبرو گشته است !

      انقلاب صنعتي و با فاصله نسبتا كوتاهي انقلاب الكترونيك بعد از آن ! بخش عمده اي از جوامع بشري را كه اين مراحل را پشت سر نداشتند با مشكلات روبرو ساخت ! تعدادي از اين جوامع محتواي آزادي خويش را با خواهش جديد ( انقلاب الكترونيك ) تا اندازه اي مطابقت دادند و تفاوت آشكار را به حداقل رساندند! مسئوليت ها براي حصول شرايط جديد ، فعال شد! انتقال اين نياز و يا خواهش نوين نياز مردم ، در دستور كار و سياست روز جاي داده شده است! هر گونه دگرگوني در كيفيت امور در رابطه با آن ، مورد نظر قرار گرفت !

      پيشرفت و توسعه صنعتي براي تفكر و حتي ارزش هاي اجتماعي ، جايگاه مناسب بوجود آورد! اختيار و حقوق انسان در چارچوب قوانين مكتوب تعريف ميشود! انگاره هاي حتي ديني قدرت قانوني و اجرائي نداشته و در زمينه معنويات فعال است ! اختيار ، حقوق و تامين آزادي فرد، در انگاره هاي سنن و مذهب جلوه گر نيست ! لذا وضع ثابتي در جامعه كمتر مشاهده ميشود و ذهنيات به دگرگوني عادت كرده اند! سازمان هاي اجتماعي بر اساس تقسيم كار و صيانت از آزادي ،به نيازمندي هاي تكنولوژي به چشم دشمن نگاه نمي كنند!

     در جامعه ما با تفاوت هاي عميق با اين جوامع ، نيازمندي هاي تكنولوژي توسط مردم ، مورد قبول قرار گرفته است ! به خواست هاي واقعي جامعه تبديل شده است ، اما نظام حاكم با شك و سؤظن بدان برخورد مي كند! برخورد آنان هم  به دليل اساس تكنولوژي نيست بلكه تنفر از فرهنگ آن معني يافته است ! و اين تنفر به عنوان يكي از مشكلات  عمده ،جامعه ما را به خود دلمشغول كرده است! نسخه رقابت تجاري ( غير توليدي ) ، انفجاري است كه اقتصاد كشور با آن روبرو است ! تفاوت هاي صوري و ذهني مسئولان با اين پديده ، اصولا به نظام پيشرفته اقتصادي اعلام جنگ داده است !

      ادامه چنين وضعي ( در جامعه ما )خواه به طور طبيعي و خواه بر اثر تحولات بسيار سريع جهاني و خصوصا  در مورد تكنولوژي ، نمي تواند پايدار بماند! مظاهر فرهنگي كهن بايد جوابگوي فن و صنعت باشد! تحول اساسي ، حكم ميراند كه در سرعت ماشيني كردن ابزار توليد ، اقدام شود! ( حتي در بخش توليد كشاورزي) ارزش ها ، مقولات فلسفي ، عادات ملي و رسوم كهن قادر نخواهد بود از اين جنبش تاريخي ( تكنولوژي ) دست نخورده بيرون آيند!

      جوامعي با داشتن نظام هاي ابتدائي و وحشت كه از زير فشار اين جنبش شانه خالي مي كنند ، يكي پس از ديگري ، تسليم اين جنبش خواهند شد! تعبير توسعه و انقلاب ، در راستاي تحقق توسعه و پيشرفت معني يافته است ! راه بازگشتي نيست ! جامعه ما ضمن گرايش به تكنولوژي و بهره گيري از آن ؟  نه تنها از خود مقاومت نشان نمي دهد! ضرورت آن را هم نمي بيند! مشكل نظام وحشت است كه غرق در انگاره هاي خويش ، اسير فرهنگي دوگانه و متضاد شده است!

 هجوم كمپيوتر ، استفاده از ماهواره ، ارتباطات مدرن الكترونيكي ، مجالي براي فرضيه هاي ذهني باقي نمي گذارد!  اين پيشرفت در خدمت آزادي هاي فردي رشد و نمو كرده است (مثبت و منفي بودن آن مورد بحث نيست ). به واقعيتي تبديل شده است كه شيوه و روش پرخاشگري و ممنوعيت ، توان تقابل با آن را ندارد! فعاليت هاي سركوب كننده نظام هاي مسلح به انگاره هاي ديني و فلسفي ، هيچگونه راه فراري نخواهند داشت ! تمدن امروز مجالي براي محاسبات و جهان بيني تفكر كهن ندارد!

نشانی های نادرست محسن حکیمی پیرامون : آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات

نشانی های نادرست محسن حکیمی پیرامون:

آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات

 

متنی از محسن حکیمی روز ۲۸ ژانویه (۸ بهمن ١٣۹٢) در وبلاگ درابا منتشر شده که عنوان «درباره ی مبارزه فرقه ای اپوزیسیون های کارگری در حزب بلشویک» را دارد. این وبلاگ عمدتاً ناشر نظرات و دیدگاه های محسن حکیمی، نویسنده و فعال کارگری است. او در دفاع از کارگران، رنج و آزار فراوانی دیده است.

محسن حکیمی در ابتداء توضیحی نگاشته مبنی بر این که چندی پیش «یکی از فعالان کارگری پرسیده بود که چرا وبلاگ “درابا” آثار کارگران روس مخالف لنین (از جمله گروه کارگری میاسنیکوف و کارگران شورشی کرونشتات) را منتشر نمی کند.» سپس می نویسد:«پاسخ من به او این بود که مبارزه ی این کارگران با لنینیسم و بلشویسم از موضع فرقه ای صورت می گرفت و به همین دلیل، انتشار غیرانتقادی آن ها در رسانه ای که از جنبش شورایی و ضدسرمایه داری طبقه ی کارگر دفاع می کند، ممکن است گمراه کننده باشد.» آن گاه ادامه می دهد:«از آن جا که پرسش فوق ممکن است برای فعالان کارگری دیگر نیز مطرح باشد، انتشار عمومی این پاسخ (که برخی نکات تکمیلی به آن اضافه شده است) بی فایده نیست.»

طرح چنین پرسش هایی به تنهایی جای بسی شادمانی دارد، چرا که نشان می دهد درون جنبش کارگری ایران فعالانی هستند که به فجایع پیش آمده در شوروی سابق و کشورهای اقمارش، تحت حاکمیت احزاب بلشویک و کمونیست آگاه هستند و نمی خواهند آن ها تکرار گردند. طبقه ی کارگر همچنان از حاکمیت خودکامه احزاب کمونیست در کشورهایی مانند چین، کوبا، کره شمالی و ویتنام رنج می برد.

امید که همان فعال کارگری خود را فقط به پاسخ حکیمی قانع نکند، چرا که حاوی نشانی های نادرستی درباره ی آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات است. شوربختانه با این فعال کارگری و محسن حکیمی تماس مستقیم ندارم و این نوشته را در نقد پاسخش به او در فضای مجازی همچون بطری در اقیانوس رها می کنم، بلکه به دستشان برسد.

محسن حکیمی در دو جا از واژه ی «آنارشی» استفاده می کند و در جایی دیگر از «آغشتگی» قیام کنندگان کرونشتات به «ایدئولوژی آنارشیسم». اما نشانی های نادرست در باره ی هر سه یعنی آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات می دهد. هدف من، نقد اجمالی این نشانی ها و تلاش کوچکی برای زدودن نادرستی هاست.

محسن حکیمی از جمله فعالان کارگری است که به نقش ویرانگر حزب بلشویک به رهبری لنین در انقلاب ١۹١۷ روسیه آگاه است. می نویسد:«واقعیت این است که حزب بلشویک به رهبری لنین نه نماینده ی طبقه ی کارگر روسیه، بلکه نماینده ی سرمایه داری دولتی – حزبی در این کشور بود.» اما همین حکیمی چند جمله پایین تر در همین نوشته توافق ضمنی خود را با لنین اعلام می کند. ابتداء می نویسد:«لنین به عنوان رهبر بلامنازع این حزب، سرمایه را نه به عنوان رابطه ی اجتماعی خرید و فروش نیروی کار و استثمار کارمزدی بلکه همچون یک نظام اقتصادی مبتنی بر رقابت و آنارشی تولید مورد نقد قرار می داد.» و سپس فوراً ادامه می دهد:«بدیل او [لنین] در مقابل سرمایه داری، اقتصاد متمرکز دولتی برای ایجاد یک نظام برنامه ریزی شده با هدف غلبه بر رقابت و آنارشی تولید بود…» خواننده پس از این جملات می تواند نتیجه بگیرد که بالاخره لنین هدفی به جز «غلبه بر رقابت و آنارشی تولید» نداشته است. این جاست که  به گمانم حکیمی توافق ضمنی خود را با لنین به رشته ی تحریر درآورده است. از سوی دیگر این جمله ی حکیمی می تواند این نکته را به ذهن متبادر نماید که نوعی از سرمایه داری وجود دارد که توانایی «غلبه بر رقابت و آنارشی تولید» را، آن هم با برنامه ریزی، دارد.

محسن حکیمی در پایان پاسخش به فعال کارگری نوشته است که شعار قیام کنندگان کرونشتات علیه حزب بلشویک این بود:«همه ی قدرت به شوراها، نه به حزب». سپس ادامه می دهد:«بدون شک، این درست ترین موضع در برابر حزب بلشویک بوده است. اما، همین کارگران طرفدار انتقال همه ی قدرت به شوراها، پس از استعفای از حزب بلشویک خودشان “دفتر موقت” همان حزب را در کرونشتات تشکیل می دهند.» (تأکیدها از حکیمی) و از این نتیجه می گیرد:«بی تردید، آغشتگی این کارگران انقلابی به ایدئولوژی آنارشیسم بر فرقه گرایی رفرمیستی آن ها تأثیر داشته است.» به این موضوع در پایان نوشته ام برمی گردم.

فعالان سیاسی و کارگری فارسی زبان با یک معضل بس عظیم روبه رو هستند و آن هم این که در کشورهای فارسی زبان و به ویژه ایران، ما در رابطه با آنارشی و آنارشیسم با فقر مطلق متون مواجه هستیم. کاپیتال مارکس ترجمه های گوناگون فارسی دارد. فقر فلسفه ی او را بیش تر مارکسیست ها به فارسی خوانده اند، اما همین مارکسیست ها حتا اگر زبان های خارجی را بدانند کم تر زحمت خواندن فلسفه ی فقر پرودون را به خود داده اند که مارکس ناکامانه تلاش کرد با نوشتن فقر فلسفه پاسخی به آن بدهد.

فقر مطلق در منابع و متون انبوه آنارشیستی به فارسی می تواند ما فارسی زبانان را به سوی لغت نامه ها هدایت کند تا دست کم معنای لغوی آنارشی و آنارشیسم را دریابیم. اما در آن ها نیز تعاریفی که از آنارشی و آنارشیسم داده می شود نه تعریفی ابژکتیو که سوبژکتیو است. مثلاً لغت نامه ی آنلاین دهخدا آنارشی را چنین تعریف می کند:«هرج و مرج، بی نظمی، وضع کشوری که حکومت و قانون در آن حکفرما نباشد.» همین لغت نامه که برای تعاریف آنارشی و آنارشیسم به لغت نامه ی معین ارجاع می دهد، آنارشیسم را این چنین تعریف می کند:«طرفداری از هرج و مرج، جانبداری از اغتشاش، در اصطلاح سیاسی، مسلکی که سعادت بشر را در نابودی حکومت ها و قوانین آن ها و هرج و مرج و اغتشاش را وسیله ی پیشرفت به سوی مقصود می داند.» در برابر این تعاریف برای فارسی زبانان، ایشان را مثلاً با فرانسوی زبانان مقایسه کنیم. واژه ی آنارشی برای نخستین بار دقیقاً سی صد و بیست سال پیش (سال ١۶٩۴) وارد لغت نامه ی فرهنگستان فرانسه شد. برگردان آن چه بیش از سه سده ی پیش برای تعریف آنارشی در این لغت نامه آمده است چنین است:«سرکشی، بدون رهبر و بدون هیچ حکومتی.»  برای تعریفی ابژکتیو از آنارشیسم، اجازه بدهید به فرهنگ علوم سیاسی که علی آقابخشی نوشته است مراجعه کنیم و علیرغم ضعفش، خود را عجالتاً به آن قانع نماییم:«آنارشیسم از واژه ی یونانی آنارشیا گرفته شده و به معنی فقدان رهبری و حکومت است. به موجب این نظریه، انسان ذاتاً دارای غریزه ی اجتماعی است و اگر به حال خود گذاشته شود، راه زندگی جمعی را در پیش می گیرد. آنارشیسم به اصالت فرد و حفظ آزادی های فردی اهمیت می دهد و هر نوع حکومت و قدرت سازمان یافته را به عنوان این که وسیله ی استثمار و خفقان مردم است رد می کند و با مالکیت خصوصی نیز مخالف است. به نظر آنارشیست ها جامعه (به جای هر نوع حکومت و سلطه) باید بر اساس یک سلسله پیمان ها و قراردادهای اجتماعی منعقده بین افراد، اداره شود و امور مربوط به تولید و توزیع نیز در دست خود تولیدکنندگان و مصرف کنندگان قرار داشته باشد. آنارشیسم خواستار یک مبارزه اجتماعی بی واسطه و اعتصاب عمومی در مقیاس جهانی است تا با یک اقدام قهرآمیز نظام سرمایه داری برچیده شود و به جای آن سوسیالیسم بدون سازمان و قوه ی قهریه مستقر گردد. ویلیام گودوین، پی – یر ژوزف پرودون، ماکس اشتیرنر، باکونین، کروپوتکین و لئون تولستوی از بنیان گزاران و آنارشیست های معروفند.»

آه ! پس از خواندن یک تعریف حتا لغت نامه ای اما ابژکتیو، تمام دروغ هایی که کاپیتالیست ها و دیگران علیه آنارشیست ها می گویند یکجا همچو برف در آفتاب بهاری ذوب می شود و به زیر زمین می رود. اگر آنارشیست ها به «یک سلسله پیمان ها و قراردادهای اجتماعی» پایبند هستند، آیا به این معنا نیست که آنارشی به هیچ عنوان معنای هرج و مرج و بی قانونی نمی دهد؟ آیا در ریشه شناسی یا اتیمولوژی واژه ی آنارشیا، سخنی از هرج و مرج و آشوب دائمی هست؟ پس اگر آنارشیست ها خواهان این پیمان ها و قراردادهای اجتماعی هستند، چگونه باید آن ها را ایجاد کرد؟ آنارشیست ها همان گونه که خواهان آزادی های بی قید و شرط و بی حد و حصر در زمینه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هستند بر این باورند که سوسیالیسم را نمی توان با زور و فشار و ضربتی مانند اعمال «دیکتاتوری پرولتاریا» که مارکس و انگلس تلاش نمودند آن را تئوریزه کنند و لنین و استالین آن را در روسیه عملی کردند، متحقق نمود. آنارشیست ها خواهان ایجاد فدراسیون های منطقه ای (شهری، روستایی، ایالتی…) و جهانی برای تصمیم گیری در زمینه ی تولید و توزیع هستند. این فدراسیون ها مجموعه ای پرشمار از تشکلات مختلف و از جمله شوراها و کمیته های کارخانه و غیره را دربرمی گیرند که افراد – بله افراد و نه احزاب – آزادانه در آن ها شرکت می کنند و در مورد تمام امور مربوط به خود تصمیم گیری می کنند و سپس آن ها را اجراء می نمایند. ما در انقلاب اسپانیا بین سال های ١٩٣۶ تا ١٩٣۹ نمونه ی تحقق چنین فدراسیون هایی را در مقیاس اندک شاهد بودیم، پیش از آن که مرتجعان داخلی فرانکیست و دخالت های خونبار عمال استالین نابودشان کنند.

حال برگردیم به موضوعی که محسن حکیمی و هم نظرانش بسیار به آن علاقه مند هستند. در یک جامعه ی آنارشیک تکلیف کار و کار مزدی چه می شود؟

مارکس کار مزدی را فروش یا کرایه نیروی کار از سوی کارگر به سرمایه دار می دانست و آن را از مختصات شیوه ی تولید سرمایه داری ارزیابی می کرد. می گفت که کار در جامعه ی سرمایه داری به کالا تبدیل شده است. مارکس به مقوله ی کارمزدی به این جهت توجه کرد که متوجه شد مبارزه برای افزایش دستمزد مبارزه ای است که می تواند همواره ادامه داشته باشد و بر هزینه های تولید تأثیر بگذارد و مدام قیمت ها را افزایش دهد. لذا مارکس خواستار لغو کار مزدی شد. اما مشکل با مارکس اینجاست که او راهی برای لغو کارمزدی ارائه نداد. این گونه نیست که در جایی عده ای نخبه و پیشرو با  کودتا یا انقلاب و حزب طبقه ی کارگر قدرت سیاسی را به دست بگیرند و دو فردای دیگرش اعلام نمایند که کارمزدی الغاء شده است. تمام جوامع نیازمند سازماندهی تولید و توزیع و رفع نیازهای افرادی هستند که در آن ها زندگی می کنند.

خلائی که در آثار مارکس در رابطه با لغو کارمزدی وجود داشت خوشبختانه با نوشته ای از پیوتر کروپوتکین فقط شش سال پس از مرگ مارکس پر شد. کروپوتکین از جمله جزوه ای به نام «مزدبگیران» منتشر نمود که سپس به بخشی از کتاب مفصلش به نام «فتح نان» که در سال ١۸۹۵ منتشر شد، تبدیل گردید. کروپوتکین در ابتدای این جزوه و این فصل از فتح نان نوشت:«کلکتویست ها در برنامه هایشان برای بازسازی جامعه در عین حالی که از نابودی رژیم سرمایه داری صحبت می کنند در همان حال اشتباهی دوگانه هم می کنند. ایشان می خواهند دو نهادی را که این رژیم را تشکیل می دهد حفظ کنند که دولت نمایندگی و کارمزدی است.» سپس به تفصیل با طرح «همیاری» نشان می دهد که چگونه می توان کارمزدی را لغو کرد. از آن جایی که همیاری و راهکار لغو کارمزدی به جدل ما با محسن حکیمی ربط ندارد، آن را کنار می گذاریم. اما با استفاده از همین نقل قول آغازگر نوشته ی کروپوتکین می توانیم نتیجه ای از بحث با حکیمی بگیریم. به نظر می رسد کلکتویست هایی که کروپوتکین از ایشان نوشت تا حدودی به پیشرفت هایی نائل شده اند. نمونه اش محسن حکیمی است. مخالف کارمزدی است و برای لغو آن مبارزه می کند. اما از آن جایی که خودش را به نظرات یک نفر که مارکس است محدود و مقید می کند نمی داند چگونه باید آن را لغو کرد و به همین جهت است که با دفاع از شوراها، ناگهان سخن از دولت شورایی می گوید و معتقد است که شوراها باید دولت تشکیل بدهند. حکیمی مانند مارکس در رابطه با مقوله ی دولت گیج و سردرگم است و هنوز نفهمیده است که لغو کارمزدی و دولت نمی توانند جداگانه صورت بگیرند. بی جهت نیست که کروپوتکین از اشتباهی دوگانه و نه دو اشتباه نوشت. کسی که می خواهد کارمزدی را لغو کند چاره ای ندارد تا برای لغو دولت نیز تلاش کند چرا که یکی دیگری را ایجاد و تقویت می کند. محسن حکیمی توضیح نمی دهد که آیا این دولت شورایی کذایی که قرار است تشکیل شود دارای نهادهای مشخص دولتی یعنی رهبری (رئیس جمهور، شاه، ولی فقیه، صدراعظم)، پلیس، زندان، ارتش، بوروکراسی، پارلمان (به هر اسمی – مجلس خلق، کنگره ی شوراها، مجلس شورای ملی)، قاضی، جلاد، مذهب، مرز و غیره خواهد بود یا نه؟ اگر این دولت همه ی این ها را دارد، همانطور که ما در کشورهای بلوک شرق شاهدش بودیم، چه سرانجامی به جز پایان این دولت ها در «اردوگاه سوسیالیسم واقعاً موجود» می توان برای «دولت شورایی» حکیمی متصور شد؟ اگر دولت شورایی هیچکدام از این ها را ندارد دیگر دولتی در کار نیست و ما در وضعیتی آنارشیک قرار خواهیم داشت.

محسن حکیمی می تواند در آینده باز هم بیجا و نادرستانه از واژه ی آنارشی استفاده کند و آنارشیسم را گناهی بس بزرگ جلوه دهد و از «آغشتگی» قیام کنندگان کرونشتات یا دیگر «کارگران انقلابی» به «ایدئولوژی آنارشیسم» بنویسد، مانعی ندارد. ما دیدیم که لغت نامه های فارسی زبان در چه وضعیتی هستند، حالا چرا مارکسیست ها نباشند؟ او همچنین می تواند ادعا نماید که قیام کنندگان کرونشتات «دفتر موقت» حزب بلشویک را در کرونشتات ایجاد کردند. شاید منابع حکیمی هنوز نویسندگان رسمی و حقوق بگیر حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی مانند سرگی سمانوف باشند که در سال ١٩٧۳ کتاب سرکوب یاغی گری ضدشوروی کرونشتات ١۹٢١ را نوشت و یک مشت جعلیات به خوانندگان ارائه داد. ای کاش لااقل حکیمی از همین نویسنده کتاب شورش کرونشتات را می خواند که در سال ٢٠٠٣ نوشت. سمانوف سی سال پس از انتشار نخستین کتابش اعلام کرد که او نیز مانند بقیه تاریخ نویسان مزدبگیر از حزب کمونیست شوروی مجبور بود نکاتی را بنویسد که واقعیت نداشتند. البته این پشیمانی دیرهنگام را می توان از او پذیرفت یا نپذیرفت، چرا که بازگشایی بایگانی های حزب کمونیست شوروی به روی عموم پس از فروپاشی خودبه خود به اذهان پرسشگر و جست و جوگر پاسخگو هستند.

برای پاسخ به این بخش از نوشته ی محسن حکیمی یادآوری یک نکته ضروری است. هیچ گاه آنارشیست ها نگفته و نمی گویند که آنارشیسم ایدئولوژی است. هر ایدئولوژی خواه ناخواه دارای یک رشته دگم و نظرات بسته است که در جایی و در زمانی نمی تواند پاسخگوی آن جا و آن زمان باشد. ایدئولوژی های سرمایه داری، سوسیال – دمکرات و مارکسیستی یا تحول پذیر نیستند یا عقب تر از زمان و مکانی که در آن هستند متحول می شوند. جامعه اغلب زودتر از ایدئولوژی ها تغییر و تحول می یابد و از همین جا تضادها و کشمکش ها شکل می گیرند. اگر بلوک شرق فروپاشید، به این علت بود که نتوانست به تضادهای ایجادشده پاسخ دهد. اگر روزی کل نظم سرمایه داری فروخواهد پاشید علتی به جز این نخواهد داشت که افراد و آحاد جوامع همواره خواهان نان و آزادی بیش تر هستند و سرمایه داری چیزی به جز فقر و سرکوب برایشان ندارد. آنارشیسم قائم به یک، دو، ده یا هزار شخص و نظر واحدی نیست و لذا به هیچ عنوان یک ایدئولوژی نیست و شاید یگانه ایسمی باشد که مدام و همواره تحول می یابد، بسیاری از مقولاتش را خود به خاک می سپارد و به نظرات تازه  و جدیدی می رسد. برای مثال امروز آنارشیستی نیست که نظرات ارتجاعی پرودون را در مورد زنان و گفتارهای نژادپرستانه اش را در رابطه با یهودیان بپذیرد و تبلیغ کند. ولی هنوز از نظرات پربار او در آثار انبوهش در زمینه های اقتصادی، حقوقی، سیاسی و فرهنگی استفاده می کند. اگر آنارشیسم ایدئولوژی نیست، چه هست؟ آنارشیسم یک متدولوژی یا روش مندی است، باز، به روز و پویا. اگر آنارشیست ها نظرات و اعمال ناکارآمد را خود کنار می گذارند چگونه می توان به ایشان وصله ی فرقه گرایی یا سکتاریسم را چسباند؟ شاید آقای محسن حکیمی بتواند روزی پاسخی به این پرسش بدهد! برای پایان، اضافه کنیم که آنارشی جامعه ای است که آنارشیست ها برای ساختمان آن مبارزه می کنند و آنارشیسم شیوه یا روش مندی است که ایشان برای ساختمان آن جامعه استفاده می کنند. لذا «آنارشی تولید» که به زعم حکیمی، لنین می خواست بدان نقطه ی پایان بگذارد، واژه ای به کلی بیجا و نادرست است. متأسفانه حکیمی با استفاده از این واژه نشان داد که هنوز به شدت تحت تأثیر مخالفان آنارشیست ها، به ویژه کاپیتالیست ها و مارکسیست – لنینیست ها یا تروتسکیست ها و مائویست ها قرار دارد. باری اگر استفاده از این واژه برای نشان دادن هرج و مرج در تولید است، بد نیست که گفته شود اغلب آنارشیست ها چه می گویند: مگر می توان هرج و مرج تولیدی بیش تری از آن چه نظم سرمایه داری تحمیل نموده است، داشت؟

کارگران و ملوانان انقلابی کرونشتات مطالب، اعلامیه ها و نوشته های متعددی منتشر کردند. یکی از آن ها را به طور کامل برای فارسی زبانان ترجمه می کنم و توجه خواننده را به امضای آن جلب می کنم که با «دفتر موقت» نوشته ی محسن حکیمی مقایسه کند. چگونه می توان هم «دفتر موقت حزب بلشویک» را در کرونشتات باز و هم نوشته هایی از قبیل زیر پخش کرد؟ چگونه می توان عنوان مقاله ی محسن حکیمی را پذیرفت که آن را اپوزیسیون های کارگری «در» حزب بلشویک و نه «برضد» آن نامیده است؟ این برگردان پایان بخش نوشته ی حاضر نیز خواهد بود.

مرگ بر حکومت کمیسرهای خلق

حزب کمونیست زمانی که قدرت را به دست گرفت به ما توده های زحمتکش بهترین ها را قول داد. اما امروز ما چه می بینیم؟ سه سال پیش به ما می گفتند:«شما هر گاه می خواهید می توانید نمایندگانتان را در شوراها فرابخوانید و به جایشان کسان دیگری را برگزینید.» زمانی که ما کرونشتاتی ها خواستار انتخابات جدید در شوراها شدیم که آزاد باشند و زیر فشار حزب نباشند، تروتسکی، این جانشین ترپوف هفت تیر کش را برایمان فرستادند. تروتسکی سپس چنین دستور داد:”در مصرف گلوله ها صرفه جویی نکنید.” سربازان سرخ، حالا شما می توانید بدانید که زندگی شما چقدر برای کمونیست ها ارزش دارد. شما را با دستان خالی از خلیج می گذرانند تا دژ انقلاب زحمتکشان، کرونشتات سرخ را فتح کنید. حمله به قلعه های فتح ناپذیر و کشتی های زره پوش که توپ های دوازده اینچی هم نمی توانند سوراخ کنند، چه افتضاحی!

 

ما خواستار آمدن یک هیئت نمایندگی زحمتکشان پتروگراد شدیم تا همگان بدانند چه ژنرال هایی اینجا دستور می دهند. اما این هیئت نیامد. کمونیست ها می ترسند که چنین هیئتی شما را به حقیقت آگاه کند. می لرزند و می بینند که زیر پایشان خالی می شود.

 

دیگر بس است. دست های کمونیست ها از ما کوتاه، دست هایی که پوشیده از خون برادران و پدران ماست! زحمتکشان هنوز برای آزادی فریاد می زنند. زحمتکشان اجازه نخواهند داد یوغ خون آشامان کمونیست به گردنشان انداخته شود تا آخرین قطره ی خون پرولتاریا مکیده شود.

 

زحمتکش، آیا تو برای رسیدن به وضع حاضر تزار را سرنگون کردی و  کرنسکی را کنار زدی؟ آیا تو می خواهی جلادان زیر امر تیمسار تروتسکی ریسمانی به گردنت بیاندازند؟

 

نه، هزار بار نه! دستان پینه بسته ی تو باید بر سر این متجاوزان فرود بیاید که جان میلیون ها انسان را فقط برای گرفتن و حفظ قدرت خود فدا کردند.

 

نابودباد یوغ کمونیست ها! مرگ بر حزب ستمگر! زنده باد قدرت کارگران و دهقانان! زنده باد شوراهای آزاد!

 

کمیته ی موقت انقلابی کرونشتات

نادر تیف

١١ بهمن ١٣۹٢ – ٣١ ژانویه ٢٠١۴

 

منابع:

مقاله ی محسن حکیمی در وبلاگ درابا:

http://derabaa.wordpress.com/2014/01/28

Anarchisme, vent debout – Philippe Pelletier – 2013

فرهنگ علوم سیاسی – علی آقابخشی – چاپ دوم – ١٣۶۶

Le salariat – Piotr Kropotkin – 1889

Kronstadt 1921, Prolétariat contre dictature communiste – Alexandre Skirda – octobre 1971 – juillet 2012

«شازدگان سرخ»، وارثان سرمایەدار مائوتسه دونگ

«شازدگان سرخ»، وارثان سرمایەدار مائوتسه دونگ

 

روزنامه ی فرانسوی لوموند در یک رشته مقالات مستند و تحقیقی که در شماره های ٢٣ و ٢۴ و ٢۵ ژانویه ٢٠١۴ منتشر نمود، گوشه ای از فساد فراگیر و ابعاد گسترده ی حاکمیت یکی از هارترین دولت های سرمایه داری موجود را که «جمهوری خلق چین» نام دارد و با «حزب کمونیست چین» اداره می شود، افشاء نمود.

رشته مقالات لوموند در همکاری با کنسرسیوم جهانی روزنامه نگاری تحقیقی (ICIJ) نوشته شده است. این کنسرسیوم توانست در ماه آوریل ٢٠١٣ به بیش از دو و نیم میلیون فایل که روی یک هارددیسک نقش بسته بود، دست یابد. این فایل ها نشان می دهند که بزرگ ترین سرمایه داران چین با استفاده از نفوذی که از دیرباز در حزب کمونیست چین داشته و دارند و با بنیان گذاری ده ها هزار شرکت فراساحلی در «بهشت های مالی» همچون جزایر ویرجین انگلستان واقع در دریای کارائیب توانسته اند به ثروت های افسانه ای دست یابند.

روزنامه لوموند نام این سرمایه داران را «شازدگان سرخ» گذاشته و روابطشان را با سران دیروز و امروز حزب کمونیست چین که تمام قدرت سیاسی را قبضه کرده اند اثبات کرده است. رشته مقالات لوموند نشان می دهند که چگونه شازدگان سرخ در انظار عمومی همچنان به تمایلات «خلقی» خود پای می فشارند و در پشت پرده با استفاده از نفوذی که در دستگاه اختاپوسی حزب کمونیست چین دارند به میلیاردرهای بزرگ تبدیل شده اند.

فایل هایی که کنسرسیوم جهانی روزنامه نگاری تحقیقی به دست آورده حاکی از آن است که بیست و دو هزار چینی و هنگ کنگی صاحبان شرکت های فراساحلی هستند که در بهشت های مالی همچون جزایر ویرجین انگلستان، جزایر کیمن انگلستان، کشور لیختن اشتاین و غیره قرار دارند. یکی از ایشان شوهرخواهر شی جین پینگ، رئیس جمهور کنونی جمهوری خلق چین است که دنگ جیاگی نام دارد و با سرمایه گذاری در املاک و فلزات کمیاب میلیونر شده است. شی جین پینگ در ١۴ مارس ٢٠١٣ به ریاست جمهوری چین رسید. یک سال قبل از رئیس جمهور شدن به عنوان دبیراول حزب کمونیست چین اعلام نمود که کارزاری علیه فساد راه اندازی می کند. با این حال علیه فعالان «جنبش شهروندان جدید» وارد عمل شد و تاکنون ۶۵ تن از ایشان را دستگیر و روانه ی زندان کرده است. جنبش شهروندان جدید فقط  یک خواسته دارد و آن هم این است که هفت نفری که عضو دفتر دائمی حزب کمونیست چین هستند فهرستی از دارایی ها و اموال شخصی و خانوادگی خود را منتشر نمایند. دفتر دائمی حزب کمونیست چین بالاترین ارگان رهبری حزب کمونیست چین است. حزب کمونیست چین که تمام قدرت سیاسی را در دست دارد و به هیچ گروه و حزب دیگری اجازه ی فعالیت نمی دهد هشتاد میلیون نفر عضو دارد که در مقایسه با یک میلیارد و سی صد و پنجاه میلیون نفر جمعیت این کشور برابر با شش درصد می شود. دویست نفر عضو کمیته ی مرکزی حزب هستند. ارگان بالاتر کمیته ی مرکزی دفتر سیاسی با بیست و پنج عضو است و کمیته ی دائمی با هفت عضو عالی ترین ارگان رهبری حزب کمونیست چین است.

جنبش شهروندان جدید که در میان فعالانش سرمایه دارانی نیز دیده می شود، تشکلی غیرقانونی و نوظهور است. دستگاه قضائی دولت – حزب چین روز ۲۲ ژانویه ۲٠١۴ همزمان با انتشار فایل های ChinaLeaks محاکمه ی ژو ژیایونگ را آغاز کرد. او چهل ساله و عضو جنبش شهروندان جدید است. استاد دانشگاه و دانش آموخته ی حقوق است.  زمانی که رویدادهای میدان «تیان آن من» در بهار ١٩٨٩ با سرکوب شدید دولتی مواجه شد یک سندیکای مستقل کارگری چین که حق فعالیت نداشت و غیرقانونی اعلام شد چرا که به حزب کمونیست وابسته نبود، تراکتی را روز ٢٠ آوریل ١۹۸۹ منتشر نمود. این تراکت کارگری دارای ده پرسش از کمیته ی مرکزی حزب کمونیست بود. یکی از این سئوالات این بود:«دنگ پوفانگ [پسر دنگ ژیائوپینگ، رهبر وقت چین] چقدر پول در زمین های گلف هنگ کنگ خرج کرده است و این مبلغ از کجا آمده است؟»

یکی دیگر از سران برجسته ی دولت – حزب کمونیست چین ون جیابائو نام دارد که از سال ٢٠٠٣ تا ٢٠١٣ نخست وزیر بود. خود را «پدربزرگ غم خوار هم میهنان» می دانست. اسناد کنسرسیوم جهانی روزنامه نگاری تحقیقی نشان می دهند که پسر ون جیابائو که ون یونسونگ نام دارد در سال ٢٠٠۶ با همکاری یک بانک بزرگ سوئیسی به نام «کردیت سوئیس» شرکتی در جزایر ویرجین انگلستان تأسیس نمود. یونسونگ همچنان در رأس شرکت دیگری است که می خواهد به بزرگ ترین شرکت ماهواره های آسیا تبدیل گردد. دختر ون جیابائو به نام ون روچون نیز با استفاده از نفوذ پدر نخست وزیرش شرکت هایی در جزایر ویرجین ثبت نمود. روچون فقط در یک قلم در طی دو سال ماهی ۷۵٠٠٠ دلار از جی. پی مورگان برای مشاوره دهی دریافت کرد. تحقیقات کنسرسیوم روزنامه نگاری تحقیقی با استفاده از فایل های به دست آمده نشان می دهند که خانواده ی ون در مجموع بیش از دو میلیارد یورو ثروت اندوخته است. هیچکدام از اعضای خانواده ون درخواست های متعدد روزنامه نگاران کنسرسیوم را برای مصاحبه نپذیرفتند و از سوی دیگر اطلاعات ایشان را تکذیب نکردند.

یادآوری یک نکته در باره ی شرکت های فراساحلی مغتنم است. برای مثال در جزایر ویرجین انگلستان که مجموعاً یک صد و پنجاه و سه کیلومتر مربع وسعت دارند، هشتصد و پنجاه هزار شرکت ثبت شده اند. این شرکت ها فقط نشانی پستیشان در آن جاست تا بتوانند از مالیات پردازی فرار نمایند. مثلاً یک بانک بسیار بزرگ فرانسوی به نام ب. ان . پ. پاریبا در این جزایر ثبت است و در چین بسیار فعال است. زمانی که روزنامه نگاران کنسرسیوم جهانی روزنامه نگاری تحقیقی به پایتخت این جزایر که تورتولا نام دارد، رفتند و خواهان گفت و گو با مسئولان این بانک شدند، ایشان ضمن نپذیرفتن آن به روزنامه نگاران گفتند که نباید با دفتر مرکزی بانک در پاریس تماس گرفت چرا که این بانک دیگر در جزایر ویرجین نیست و به جزایر انگلیسی جرسی و سنگاپور رفته است. نیل اسمیت، وزیر اقتصاد و بودجه ی جزایر ویرجین نیز گفت و گو با روزنامه نگاران را نپذیرفت و همسرش خشمگینانه به انتشار اسناد در رابطه با «مشتریان» چینی جزایر برخورد نمود.

دیگر اسناد به دست آمده نشان می دهند که تعداد زیادی از نزدیکان دنگ ژیائوپینگ، رهبر چین از سال ١٩٧٨ تا ١٩٩٢، لی پنگ، نخست وزیر از سال ١٩۸۸ تا ١٩٩۸ و هو جینتائو، رئیس جمهور از سال ٢٠٠٣ تا ٢٠١٣ سرمایه داران بزرگ چینی بوده و هستند. در پایان دهه ی نود میلادی فو لیانگ، پسر پنگ ژن جزو کسانی بود که تصمیم گرفت دارایی های خود را به بهشت های مالی خارج از چین بفرستد. پنگ ژن یکی از هشت نفری است که در حزب کمونیست چین «فناناپذیر» نامگذاری شدند. فولیانگ ثروت خود را با سرمایه گذاری در کشتی های مجلل و زمین های گلف و غیره به دست آورد. از سال ١۹۹۷ تا ٢٠٠٠ دارای پنج شرکت فراساحلی در جزایر ویرجین انگلستان در دریای کارائیب بود. یکی دیگر از نزدیکان رهبران حزب کمونیست که دارایی برابر با ده میلیارد دلار دارد «ما خوانتگ» نام دارد و مجله ی فوربس وی را پنجمین میلیاردر چینی می داند. استیو دیکینسون، وکیل آمریکایی که در چین کار می کند تمسخرآمیزانه گفت:«چه دلیلی دارد که در رهبری حزب کمونیست باشید و یک یا دو میلیارد دلار برای خانواده ی خود جمع نکنید؟»

بسیاری از شرکت ها و میلیاردرهای چینی از شرکت های فراساحلی (offshore) با اهدافی غیرقانونی استفاده می کنند. در سال ٢٠١٣ یکی از مدیران راه آهن به نام ژانگ شوگوانگ در دادگاهی اعتراف کرد که مبلغ ٨ / ٢ میلیارد دلار را در حساب های فراساحلی گذاشته است، این در حالی است که بانک مرکزی چین خبر داد که مسئولان دولتی از اواسط دهه ی هشتاد میلادی دست کم یک صد و بیست میلیارد دلار را به خارج منتقل نموده اند. هر سال ده ها میلیارد دلار از چین خارج و به آن وارد می شوند. یک تشکل غیردولتی به نام Global Financial Integrity چین را قهرمان خروج غیرقانونی مبالغ هنگفت ارزیابی کرد. بر اساس برآورد این تشکل فقط بین سال های ۲٠٠۲ تا ۲٠١١ رقم نجومی یک هزار و هشتاد میلیارد دلار از چین خارج شده است.

در صنعت نفت چین نیز قدرت سیاسی با سرمایه گذاران روابط نزدیکی دارد. دو شرکت نفتی Sinopec و  PetroChina جزو پنج شرکت نخست بزرگ جهانی بر اساس طبقه بندی مجله ی فوربس هستند. چنین است که پسر ژو یونگ کانگ توانست یک کارخانه ی غول پیکر پتروشیمی را تأسیس کند. ژو یونگ کانگ در سال ۲٠١۲ بازنشسته شد. عضو کمیته ی دفتر دائمی حزب کمونیست (عالی ترین ارگان رهبری بین دو کنگره) و مسئول امنیت درونی حزب بود. پتروشیمی که پسرش با رشوه دهی تأسیس نمود در پنگ ژو قرار دارد و می تواند ده میلیون تن نفت را در سال تصفیه کرده، هشتصد هزار تن اتیلن تولید نماید. ساخت این پتروشیمی ۶ / ۴ میلیارد یورو هزینه داشت و بزرگ ترین پروژه ی منطقه ای در چین پس از انقلاب ١۹۴۹ ارزیابی شد. مسئله این است که فرزند این عضو بلندپایه ی حزب کمونیست بر خلاف نظر زمین شناسان که منطقه را زلزله خیر و نامناسب برای احداث چنین کارخانه ای ارزیابی نمودند، توانست با ارتباطات دولتیش و باج دهی تأسیس نماید چرا که با توجه به مجاورتش با قراقستان سوددهی بیش تری دارد. منطقه ای که این پتروشیمی در آن قرار دارد کانون زلزله ای است که سی شوان را در سال ۲٠٠۸ تخریب نمود و هفتاد هزار قربانی بر جای گذاشت. فرزند عضو بلندپایه اما بر خلاف نظر زمین شناسان و هواداران محیط زیست کارخانه اش را ساخت چرا که پشتیبانی جیانگ جیه مین را داشت که رئیس کل PetroChina بود. همو بود که نظر موافق وزرای مربوط را در دولت جلب کرد. جالب این جاست که جیانگ جیه مین در ١ سپتامبر ۲٠١٣ به دلیل «تعرض بزرگ انضباطی» که نام دیگر فساد است برکنار شد.

چه نتیجه ای می توان از مطالب منتشرشده و ChinaLeaks گرفت؟

نزدیک به یک سده پیش، خوانشی قلابی و جعلی از سوسیالیسم با یک تصادف تأسف بار تاریخی به نام لنینیسم در کشوری عقب مانده به نام روسیه پیش افتاد. این خوانش به نام مبارزه برای عدالت اجتماعی به سرعت و در زمان حیات لنین هر صدای مخالفی را به بهانه ی ارتجاعی و در خدمت سرمایه داری بودن آن در نطفه خفه کرد و نامش را «دیکتاتوری پرولتاریا» گذاشت. این خوانش که «دولتی نوین» پایه گذاری نمود خود با «نپ» به بازسازی نظم سرمایه داری همت گماشت. نمی توان کشتارهای زمان استالین را یادآوری کرد و فراموش کرد که او خودش را «شاگرد» لنین می دانست. چه بسیار بودند پرولترهایی که نخست در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و سپس در دیگر کشورهای اقمار در میان نخستین قربانیان چنین دولت هایی بودند. اکنون روسیه، رومانی، لهستان و بقیه کشورهای بلوک شرق سابق دارای دولت های سرمایه داری هار هستند و زحمتکشان این کشورها به مراتب از دیگر کشورهای سرمایه داری در آلمان، فرانسه و انگلستان دارای سطح زندگی پایین تر و حقوقی کم تر هستند. طرفه آن که سوسیال – دمکرات ها و جناح راست سرمایه داری که در کشورهای اروپای غربی نوبتی قدرت را به دست می گیرند دستاوردهای کارگری را یکی پس از دیگری بازپس می گیرند و می گویند: دیدید چه شد؟ رفقایتان در شرق شکست خوردند، شما دیگر باید بردگان تمام و کمال نظم سرمایه داری باشید.

نزدیک به ربع سده پس از فروپاشی کشورهای بلوک شرق تقریباً هیچیک از احزاب و گروه هایی که خود را مارکسیست، مارکسیست – لنینست، تروتسکیست یا مائویست می دانند نه خواسته و نه توانسته اند این فروپاشی را واکاوی نمایند و میان خود مناقشه هایی دارند. برخی مارکسیست ها، لنینیست ها را مسئول فساد دولت شوروی می دانند. استالینیست ها معتقدند همین که استالین سر بر زمین گذاشت و فردایش خروشچف به قدرت رسید شوروی سرمایه داری شد. ای کاش ایشان لااقل تحلیل هایشان را بر اساس ماتریالیسم دیالکتیک مارکس پایه گذاری می کردند تا چنین خزعبلاتی تحویل مردم نمی دادند. تروتسکیست ها که فاصله ی بسیار کمی با لنینیست ها دارند حتا یک کلمه درباره ی نقش مستقیم تروتسکی در سرکوب های نیروهای فعال انقلابی روسیه همچون زحمتکشان کرونشتات که شعارشان چیزی به جز «همه ی قدرت به شوراها» نبود، نمی گویند. علت ساده است، تروتسکیست ها هم مانند دیگر گرایش های مارکسیستی گمان می کنند که سوسیالیسم زوری می تواند کامیاب گردد. مائویست ها نیز در رابطه با چین همان برخوردی را می کنند که استالینیست ها با شوروی. تمامی این گروه ها و احزاب که در سال های اخیر یا هیچ گونه نقشی در جنبش های عمومی ضدسرمایه داری همچون سیاتل آمریکا یا «خشمگینان» اسپانیا و غیره نداشته اند یا به شکلی اندک در آن ها شرکت کردند دیگر نمی توانند مانند گذشته تأثیرگذار باشند چرا که کم تر کسی ادعاهایشان را برای مبارزه با استثمار و استقرار آزادی می پذیرد.

فروپاشی بلوک شرق، استقرار سرمایه داری دولتی در ویتنام، کوبا، کره شمالی همراه با رژیم های سیاسی سرکوبگر و خودکامه و واقعیت امروز چین نشان می دهند که هرگز نمی توان دولتی ایجاد کرد که علیرغم نام های پر زرق و برق همچون «اتحاد جماهیر سوسیالیستی»، «جمهوری خلق»، «جمهوری دمکراتیک»، «دولت کارگری»، «جمهوری شورایی» و غیره بتواند گامی هر چند کوچک برای آزادی و برابری بردارد. ساختار دولت با بازوهای عریض و طویلش به علاوه نظم تک حزبی سیاسی خودکامه شکست خود را به بهایی بس گزاف نشان داده است. آن چه جای تأسف است این که ایده آل انسانی سوسیالیسم که می توان در دو واژه ی آزادی و برابری توأمان خلاصه نمود نیز ضربه ی سختی خورده است. بی جهت نیست که اکنون در بطن یک بحران بی سابقه ی نظم سرمایه داری دوباره نیروهای نئوفاشیستی و نئو نازیستی در کشورهای اروپایی سربرآورده اند و نگران کننده پیشروی می کنند. بدیهی است که نه می توان و نه بایست در مقابل این وضعیت دست روی دست گذاشت و بی عمل و بیکار نشست. ساختمان آزادی و برابری نیازمند این نیست که آن را به فردا یا چندین سده ی دیگر فرستاد. مبارزه برای آزادی و برابری همین امروز، فردا و همیشه این جا، آن جا و همه جا با عمل مستقیم در چارچوب های فردی یا جمعی افقی، بدون رهبری و به خصوص بی هرگونه حزب و سازمان تمرکزیافته یا پیشرو و غیره ای در جریان است. این جنبش را باید مدام تقویت کرد تا بار دیگر امید را برای رهایی نوع بشر از هرگونه قید و بندی به وجود آورد و بساط استبداد و سلطه گری را با تمام دولت های رنگارنگش برچید.

نادر تیف

 

۶ بهمن ١٣۹٢ – ٢۶ ژانویه ٢٠١۴

کمون متحد و اشتراکی 26

ما در حال سازماندهی زندگی خود در برابر نظم جهان سرمایه داری هستیم

ما در حال سازماندهی زندگی خود در برابر نظم جهان سرمایه داری هستیم ، در زمانی زندگی می کنیم که فرهنگ مصرف گرایی که سرمایه داری جهانی شده به ما تحمیل می کند جای هیچگونه الگوی جایگزینی را برای ما قرار نداده است. هژمونی سرمایه داری حقیقتی را آشکار کرده است ، شرکتهای چند ملیتی تبدیل به قاتلین غارتگری شده اند که زندگی ما را دزدیده اند.

از نظم جهانی ای صحبت می کنیم که در آن جنون برانگیخته شده توسط سرمایه داری و از خودبیگانگی ایجاد شده در آن به حدی است که کشتن حیوانات به سختی یک نگرانی انسانی محاسبه می شود. در چنین شرایط پیچیده ایست که اتخاذ شیوه های مبارزه با سرمایه داری مستلزم احیای برخی از ارزشهای مشترک مبارزاتی قدیمی است. می باید در مقابل تقسیم بندی سلسله مراتبی از کار ، مدل کار مشارکتی دسته جمعی داوطلبانه را علم کرد. کمون 26A نمایی از جهانی جدید است : مجموعه ای از محصولات ، ایده ها و اشتراکات.

درباره کمون [i]26A:

ما ،به عنوان کمون 26A در برابر سرمایه داری که انسان را از طریق وادار کردنش به ایفای نقش های اجتماعی/اقتصادی در فرآیند استثمار از خود بیگانه و شی واره می کند ایستادگی می کنیم. این مقاومت به طور ویژه 26A با پشتیبانی از قربانیان استثمار اقتصادی و ارائه مدل جدیدی از همبستگی درهای بردگی و تسلیم را بسته است. این مدل بهتر است کلید مبارزات ضد سرمایه داری شناخته شود. کمون 26A دو محل جداگانه در استانبول را در اختیار دارد که هردوی آنها با پذیرش اصول کار داوطلبانه و مشارکت جمعی ، اجازه ورود محصولات شرکت های چند ملیتی را نداده و تنها پذیرای تولیدات جمعی است.

کافه 26A:

کافه 26 در محله تقسیم[ii] ، در قلب استانبول ، در جایی که بیش از 6000 کافه و بار وجود دارند ، سه سال پیش بوسیله نزدیک به 30 داوطلب ایجاد شد. در این کافه به جای محصولات شرکتهای بزرگ مثل کوکاکولا ، نسکافه ، فانتا و .. ، نوشیدنی ها و خوراکی هایی که مشترکا توسط اعضای کمون تهیه می شود بدون داشتن حاشیه سود ارائه می شود. کافه توسط شبکه در حال گسترشی که توسط رفقای داخلی و بین المللی پشتیبانی می شود .برای مثال قهوه از زاپاتیستهای مکزیک و رب گوجه فرنگی از آنتپ تهیه می شود. از طریق فروش این گونه محصولات بخشی از هزینه ها تامین می شود ونیز با ارائه نوشیدنی های خانگی . گاهی اوقات در کافه برنامه هایی جهت نمایش فرهنگ کمونی اجرا می شود. 26A همچنین مرکزی برای نمایش فیلم ، نمایشگاه و یا بحث های عمومی است. علاوه بر داوطلبین خودمان ، گروه های دیگری هم جلسات خود را در کافه برگزار می کنند.

کتابفروشی 26A:

شاخه دیگر کمون یک کتابفروشی ( فروشنده کتابهای دست دوم) در محله کادی کوی[iii] استانبول است. این کتابفروشی کتابهایی را که ظرف دوماه جمع آوری شده اند بدون حاشیه سود میفروشد که این امر به نوبه خود می تواند تجربه ای باشد در تولید و نشر دانش. کتابفروشی توسط 20 داوطلب و با پشتیبانی کتابفروشی ها و انتشاراتی های دیگر راه اندازی شده است. کتابفروشی 26A از طریق کپی کردن ، نشریات و مجلات را دوباره به گردش در می آورد و علاوه بر آن در باغچه کتابفروشی ، جایی که علاوه بر سرو غذاهایی که توسط کمون تهیه شده محل خوبی نیز برای مطالعه است ، ورکشاپ و جلسات بحث و گفت و گو هم وجود دارد.

ما اکنون و اینجا با همبستگی و یگانگی خود جهانی جدید را می سازیم. هدف ما از بین بردن شکاف بین “امر روزمره” و “امر سیاسی” از طریق سازماندهی مقاومت در برابر تعریف کاپیتالیستی از زندگی و همه امور مرتبطش است.

کار داوطلبانه کالکتیو به مثابه مخالفت با نظام سلسله مراتبی کار:

در کمون26A فاصله ای بین گرفتن و دادن خدمات نیست و هدف نشان دادن اصول فعالیت های داوطلبانه در سازمان های اجتماعی است.

دانش زندگی[iv] ضروری است :

سرمایه داری از اطلاعات به عنوان سلاح کشنده ای در برابر زندگی ما استفاده می کند، مکانیسمی برای کننترل ، رام و قربانی کردن انسانیت در برابر قوانین خود. انسان از خود بیگانه شده ، به به شکل فردی نمی تواند از نظم برده داری فرار کند. ذهن بسته بندی شده توسط سیستم های آموزشی نابودی درک خلاق و متفاوت از جهان را جاودانه می کند، در نتیجه دانش هرچه بیشتر تبدیل به دستگاه ایدئولوژیکی برای تامین نیازهای قدرت شده است. دانش زندگی اما سفری است که منجر به کشف دوباره هستی می شود. این اصل همچنین ارائه کننده فضای مشترکی برای غلبه بر اختلافات میان اعضای کمون 26A است.

کمون 26A سازمانی گسترش یابنده ، تحول خواه و ضد سرمایه داری است، سازمانی بر علیه شرکت های چندملیتی ، محصولات و مارک ها و تفسیر سرمایه محور از انسان و طبیعت و گسترش فرهنگ مصرف گرایی. امروزه همه چیز در قالب محصول ارئه می شود ، جهان ، جهان بت وارگی کالاست و ما باید این نظرگاه را تغییر دهیم. این عصر لجام گسیخته نیازمند عمل فوری برای تغییر وضعیت این زندگی سرمایه محور است. اهداف کمون 26A نمایش یک سازمان فرهنگی ی به تمامی ضدسرمایه داری و همچنین ارائه آلترناتیوی از زندگی در این کشور با تاکید بر گسترش ، دگرسازی و تغییر ، به تعبیر ارریکو مالتیستا[v] : ” توده های تحت ستم که هرگز از ستم و فقر رهایی نیافته اند و امروز بیش از همیشه تشنه عدالت ، آزادی و خوب زیستن هستند ، اکنون بیش از هر زمان دیگری درک کرده اند که امکان رهایی وجود ندارد مگر با همکاری و همبستگی همه ستمدیدگان و استثمار شدگان ، در همه جای جهان”

بگذار تا خشم ستمدیده زندگیش را بیابد

کمون متحد و اشتراکی 26
http://kolektif26a.org

جنبش زاپاتیستی

برای بیست سالگی جنبش زاپاتیستی

زندگی در چیاپاس چگونه است؟

ارتش آزادیبخش ملی زاپاتیست (EZLN) روز یکم ژانویه ١٩٩۴ وارد شهر سان کریستوبال و شش شهر دیگر در ایالت چیاپاس مکزیک شد. جهانیان در این روز شاهد آغاز مبارزات مردم بومی و سرخپوستانی بودند که علیه نئولیبرالیسم و برای آزادی و برابری به پا خاستند. روحیه ای که بر اعضای این گروه انقلابی حاکم بود از همان روز نخست آزادی گرایانه و ضدسلسله مراتبی بود و بدین جهت آن را از بقیه ی گروه های چریکی مارکسیست – لنینیست در دوران جنگ سرد متمایز می کرد.
انتخاب روز یکم ژانویه ١٩٩۴ برای شروع جنبش اتفاقی نبود. در این روز قرار بود توافقات موسوم به ALENA به مرحله ی اجراء گذاشته شود. این پیمان آزادسازی نئولیبرالیستی مبادلات اقتصادی را بین سه کشور ایالات متحده آمریکا، کانادا و مکزیک در بطن خود داشت.

نبرد مسلحانه بین نیروهای ارتش آزادیبخش ملی زاپاتیست علیه دولت مرکزی دوازده روز به درازا کشید. رئیس جمهور وقت مکزیک، کارلوس سالیناس دو گورتاری تصمیم به اعلام آتش بس یک جانبه و مذاکره با شورشیان گرفت. او سپس یک اسقف به نام ساموئل روییز را واسطه مذاکرات کرد. آن ها مدتی طول کشید تا شکل بگیرند. در ماه مارس ١٩٩۵ نهادی به نام کمیسیون همکاری و آشتی با شرکت سیاستمدارانی از همه ی جناح های موجود در مکزیک شکل گرفت. در طی این دوران، حزب سالیناس دو گوتاری انتخابات رئیس جمهور را بُرد و شخص دیگری به نام ارنستو زدی یو به جای او نشست. مذاکرات در روستای کوچکی به نام سان آندرس در ایالت چیاپاس ادامه پیدا کردند و سرانجام روز ١۶ فوریه ١٩٩۶ توافقاتی به امضاء رسیدند. بر اساس توافقات مذکور، دولت مکزیک مؤظف شد تا حقوق بسیاری را برای مردم بومی چیاپاس به رسمیت بشناسد که یکی از آن ها پذیرفتن مقاوله نامه ی ١۶٩ سازمان جهانی کار بود که مکزیک سال ١٩٩٠ پذیرفته بود. دولت مرکزی مکزیک همچنین خودگردانی گسترده ی مردم چیاپاس را برای بهبود شرایط زندگی خود قبول کرد.

zapatista-bandera

زمانی طول نکشید که دولت مرکزی از عمل به توافقات سرپیچی و تعداد نیروهای نظامی خود را در منطقه ی چیاپاس فزون تر نمود. سرکوب دولتی فجایع گوناگونی آفرید که یکی از آن ها قتل عام ۴۵ تن در روز ٢٢ دسامبر ١٩٩٧ توسط نیروهای شبه نظامی بود. گروه های شبه نظامی دیگر مردمان مختلفی را وادار به ترک خانه و کاشانه اشان در چندین روستای منطقه ی چیاپاس کردند.
در سال ٢٠٠٠ ویسنته فوکس به ریاست جمهوری مکزیک رسید. عده ای به تغییر اوضاع خوشبین شدند چرا که او در تبلیغات انتخاباتی اش گفته بود که مسئله ی چیاپاس را در پانزده دقیقه حل خواهد کرد! هر چند فوکس تعدادی از زندانیان سیاسی را آزاد و از شمار نظامیانی که مناطق گوناگون چیاپاس را اشغال نموده بودند کم کرد، اما حاضر نبود به مطالبات مردم چیاپاس پاسخ مثبت دهد. در این زمان بود که زاپاتیست ها تصمیم گرفتند یک راهپیمایی سه هزار کیلومتری را از چیاپاس به سمت مکزیکو، پایتخت مکزیک، سازماندهی کنند. راهپیمایان روز ١١ مارس ٢٠٠١ به مقصد رسیدند. دولت مرکزی در برابر این راهپیمایی طولانی و عظیم فقط به تصویب یک قانون به نام قانون حقوق و فرهنگ های بومی بسنده کرد که بسیار محدودتر از آن چه بود که سال ها قبل در کمیسیون همکاری و آشتی در نظر گرفته شده بود. خودمختاری مردم بومی در قانون تصویب شده به کلی فراموش گشته بود. در این جا بود که زاپاتیست ها تصمیم گرفتند ارتباطات خود را با دولت مرکزی قطع نمایند و راساً برای خودمختاری اقدام نمایند.
نخستین اقدام زاپاتیست ها برای خودمختاری واقعی در ماه اوت ٢٠٠٣ صورت گرفت. آنان در این مقطع «کاراکول» ها را تأسیس نمودند. کاراکول ها چیستند؟ زمانی که در سال ١۹۹۴ دولت مرکزی اصلاً نمی پذیرفت تا با زاپاتیست ها مذاکره کند، آنان کنترل سی و هشت مرکز شهری یا municipe را به دست گرفتند و حفظ کردند. زاپاتیست ها یک سال بعد این مراکز را aguascaliente نامیدند که در واقع نام شهری در شمال مکزیک است، جایی که امیلیانو زاپاتا و پانچو وییا با یک دیگر دیدار کرده بودند تا برای ادامه ی انقلاب گفت و گو نمایند. آگواس کالینته ها به فوروم های بحث و گفت و گوی همگانی برای بررسی مسائل سیاسی و فرهنگی تبدیل شدند. اما می بایستی تا اوت ٢٠٠٣ منتظر می ماند تا تحول این aguascaliente ها را به کاراکول (caracol) می دید، واژه ای که می توان به «حلزون» ترجمه کرد! اکنون در چیاپاس پنج کاراکول وجود دارند که سی و هشت municipe را در خود جای داده اند.

چیاپاس یکی از ایالات های مکزیک است که دارای بیشترین تعداد مردم بومی و به ویژه سرخپوستان است. اما این مردم جزو فقیرترین ها در کشور هستند. این در حالی ست که ایالت چیاپاس دارای منابع نفتی، بزرگ ترین امکانات نیروی برق آبی و آب و هوای بسیار مناسب برای کشاورزی ست. دولت های مختلف مکزیک عملاً کاری برای بهبود زندگی مردم بومی چیاپاس و به ویژه روستاها نکردند. برای مثال در پنج کاراکول فوق الذکر فقط یکی دارای جاده ای آسفالته است و بقیه جاده ها خاکی و در وضعیتی بسیار بد هستند.

زاپاتیست ها چگونه خودمختاری و خودگردانی را در پنج «حلزون» سازماندهی می کنند؟ چه تفاوتی بین این سازماندهی و نظم دولتی سنتی وجود دارد؟

زاپاتیست ها سازماندهی زندگی خودگردان بی سلسله مراتب و بی رهبری مرکزی را در جوانب مختلف عملی کرده اند که عبارتند از: سیاسی، آموزشی، بهداشتی، زیست محیطی و اقتصادی.

zapatista

خودگردانی سیاسی زاپاتیستی:

پرسشی که در برابر زاپاتیست ها قرار گرفت این بود: چگونه به نوعی دیگر سیاست گذاری نمود؟ چگونه در روند خودگردانی کاراکول ها، زندگی سیاسی شکل می گیرد؟

امروز هر آن کس که وارد مناطق کنترل شده توسط زاپاتیست ها می شود به تابلوهایی برمی خورد که روی آن ها نوشته شده است:«شما وارد منطقه ی شورشی زاپاتیستی می شوید. این جا مردم دستور می دهند و دولت اطاعت می کند»! این تابلوها زمانی در گوشه و کنار چیاپاس نصب شدند که مردم شورشی آن برای خودگردانی «شوراهای خودحکومتی» را تشکیل دادند. گروه های مردم که در کاراکول ها زندگی می کنند هر سه سال یک بار تجمع و مستقیماً نمایندگانی برای این شوراها انتخاب می نمایند. تمام نمایندگان انتخابی با هم در شوراها نشست ندارند، بلکه هر هفته یا هر دو هفته تعدادی از آنان جلسه تشکیل می دهند و هفته و هفته های بعد گروهی دیگر. وظیفه ی نمایندگان انتخابی اجراء کردن برنامه هایی ست که مردم در تجمعاتشان برای آن ها تصمیم گیری کرده اند. این نمایندگان همچنین می توانند پروژه هایی را که به نظرشان برای همه سودمند است پیشنهاد کنند. نمایندگان شوراها مؤظف هستند تا راه حل هایی برای مشکلات پیدا کنند و ارائه دهند. این نمایندگان همچنین باید برای اشخاصی که عضو کاراکول نیستند ولی مشکلی دارند، فعالیت نمایند، چرا که آنان می دانند حکومت مرکزی مکزیک برای رسیدگی به مطالبات بی کفایت است یا در بهترین حالت بی اعتناست.

زاپاتیست ها همواره تلاش کرده اند برابری کامل زن و مرد را ترویج کنند، اما هنوز مقاومت بخشی از مردم عضو یا غیرعضو در کاراکول ها موجب شده است که این برابری تحقق پیدا نکند، به همین جهت است که هنوز شرکت زنان در شوراها کم رنگ است. با این حال برای نخستین بار در یکی از کاراکول ها که رئالیداد نام دارد تعداد زنان و مردان عضو شوراها برابر شد.

مردم خود را به تأسیس شوراها قانع نکردند. آنان تصمیم گرفتند که برای کنترل این که نمایندگان شوراها به درستی تصمیمات و پروژه ها را اجراء و برای رفع مشکلات تلاش می کنند، کمیسیون های مواظبت را تشکیل دهند. در یکی از کاراکول ها به نام مورلیا یک کمیسیون اطلاعاتی شکل گرفته است که باید به مراجعه کنندگان گزارش کار شوراها و کمیسیون های مواظبت را در هر لحظه ارائه دهد. علیرغم تمام این ها، زاپاتیست ها خواستار این شدند که هر نماینده ای که تصمیمات و پروژه ها را اجراء نمی کند بی درنگ عزل شود و تاکنون بارها چنین اتفاقی افتاده است.

زمانی که لازم باشد کاراکول ها با یکدیگر تماس می گیرند تا بتوانند مشکلی را که به تنهایی نمی توانند حل نمایند با به اشتراک گذاری شایستگی ها و امکانات برطرف نمایند. در این جا هرگز سخنی از رقابت بین کاراکول ها نیست و همواره بر همبستگی آن ها تأکید می شود.

یکی دیگر از تلاش های زاپاتیست ها تدوین قوانینی ست که در منطقه خودگردان بایستی وجود داشته باشند. برای مثال آنان با قاچاقچیانی که با دریافت پول افرادی را به درون کاراکول ها می آورند برخورد می کنند. قاچاقچیان دستگیر می شوند و از آن ها خواسته می شود که مبلغ دریافتی را به افرادی که خواستار مهاجرت به منطقه ی خودگردان چیاپاس شده اند برگردانند. سپس زاپاتیست ها این قاچاقچیان را معمولاً پس از دو روز آزاد می کنند.

البته سیستم سیاسی کاراکول ها دارای تناقضاتی ست. برای مثال اگر کسی بخواهد از خارج از یک municipe وابسته به یکی از کاراکول ها دیدار نماید، باید به مرکز آن برود و از آن اجازه نامه دریافت کند. این موضوع نوعی تمرکز گرایی ارزیابی شده است که خودمختاری یک municipe را خدشه دار می کند.

به هر حال الگوی سیاسی زاپاتیستی با شوراها و کمیسیون ها و غیره موجب شده است که هر روز تعداد بیشتری از مردم به عضویت کاراکول ها دربیایند چرا که به تدریج درمی یابند که خودشان مستقیماً از منافعشان دفاع و برای به دست گرفتن امور خود تصمیم گیری می کنند.

خودگردانی آموزشی زاپاتیستی:

وضعیت آموزشی و مدارس در چیاپاس بسیار بد است و دولت مرکزی مسئول آن شناخته می شود. زاپاتیست ها از همان ابتداء اعلام کردند که آموزش و بهداشت دو رکن اصلی ست که بایستی به آن ها توجه شود.

در مکزیک زبان رسمی اسپانیایی ست، در حالی که در سطح کشور مردم بومی پنجاه زبان متفاوت دارند و فقط در چیاپاس دوازده زبان موجود هستند. در این ایالت ٢۵ % مردم فقط به زبان محلی خود تکلم می کنند. در مدارس زاپاتیستی چهار زبان محلی به نام های تزلتال، تسوتسیل، تخولابل و زوکه تدریس می شوند.

zapatista-school

البته مسئله در مدارس فقط زبان آموزی محلی نبود. یکی از اعضای کاراکول مورلیا می گوید که دولت معلمانی را به چیاپاس می فرستاد که دغدغه ی تدریس به دانش آموزان را نداشتند و فقط برای دریافت دستمزدشان به این جا می آمدند. وضعیت آموزشی در چیاپاس چنان بود که حتا زبان اسپانیایی نیز خوب تدریس نمی شد. وضعیت دانش آموزان دختر نسبت به پسر بسیار بدتر بود.

در مدارس زاپاتیستی دگرگونی های فراوانی به وجود آمده است. برای مثال حتا اگر یک دانش آموز مبحثی را یاد نگیرد، آن را تکرار و بازتکرار می کنند. به معلمانی که در مدارس زاپاتیستی تدریس می کنند گفته شده است که باید به هر کودکی فرصت لازم داده شود تا اگر شده با روش خودش به فهم دروس برسد. معلمان همچنین مؤظف شده اند که بهترین روش های آموزشی را یادداشت کنند و در اختیار دیگر همکارانشان قرار دهند. این روش ها می تواند ابتکار یک معلم و گاهی یک دانش آموز باشد.

آموزش در سازماندهی زاپاتیستی کاملاً رایگان است. کاراکول ها مؤظف اند تمام کتاب ها و وسایل آموزشی را برای دانش آموزان تهیه کنند تا هیچ گونه بار مالی روی دوش خانواده ها نباشد. معلمان داوطلبانه تدریس می کنند و دستمزد دریافت نمی کنند. یکی از اعضای کاراکول باریوس می گوید:«ما امکان پرداخت دستمزد را به معلمان نداریم، اما می توانیم مسکن، غذا و وسایل بهداشتی در اختیارشان بگذاریم.» معلمانی که در مدارس زاپاتیستی تدریس می کنند این سازماندهی را در چهارچوب یک نظم همبسته که هر کس در آن شرکت دارد، پذیرفته اند.

در مدارس زاپاتیستی معلمان را هرگز «استاد» نمی نامند و به آنان «مروج آموزش» گفته می شود. این نامگذاری بدین جهت صورت گرفته است که سنت متکلم الوحده بودن یک معلم در کلاس درس برچیده شود و هر دانش آموزی بتواند نظر خود را بیان کند و اگر روشی برای یادگیری دارد در اختیار دیگران بگذارد.

زاپاتیست ها امکان آموزش در مدارس ابتدائی برای کودکان ۶ تا ١٢ ساله را دارند. یک کاراکول به نام اونتیک دارای یک دبیرستان است. هیچ کلاسی نباید بیش از بیست دانش آموز داشته باشد و به محض این که تعداد دانش آموزان از بیست نفر بیش تر می شود، کلاس جدیدی تأسیس می گردد. یک آموزشگاه شبانه روزی برای دانش آموزانی ساخته شده است که مجبورند راه دوری را باید برای آمدن و رفتن به مدرسه طی کنند.

دانش آموزان هر هفته چهل ساعت درس می خوانند. هر دانش آموز هفته ای نصف روز وقت در اختیار مدرسه می گذارد. او در این مدت به نظافت مدرسه وغذاخوری و تهیه غذا کمک می کند.

خودگردانی بهداشتی زاپاتیستی:

در نظم خودگردان زاپاتیستی مسئله ی درمان و بهداشت دارای اهمیت فراوانی ست. بومیان چیاپاس به سختی توانایی معالجه های لازم را داشتند. آنان مجبور بودند با ساعت ها سفر و پرداخت هزینه های سنگین آن، خود را به شهرهای بزرگ برسانند. برخی از بومیان حتا نمی توانستند هزینه ی سفر را برای درمان تهیه نمایند.

zapatista-clinic

در سال ٢٠٠۵ برای هر صد هزار نفری که در چیاپاس زندگی می کردند فقط ٨۵ پرسنل درمانی اعم از پزشک، پرستار و غیره فعال بودند، در حالی که متوسط این پرسنل در دیگر نقاط مکزیک ١٣۲ تن بود. روشی که زاپاتیست ها برگزیدند نزدیک کردن مراکز درمانی به مردم نیازمند بود.

در سازماندهی بهداشتی مانند سازماندهی آموزشی، دست اندرکاران حقوقی دریافت نمی کنند. دسترسی به امکانات درمانی برای زاپاتیست ها رایگان است، اما بقیه باید بهای داروهای مصرفی را بپردازند. به همین جهت بسیاری از بیماران برای درمان به مراکز زاپاتیستی می آیند.

در پزشکی زاپاتیستی از گیاهان دارویی زیاد استفاده می شود. در کاراکول رئالیداد نمایشگاهی از گیاهان دارویی برای آشنایی مردم برپا شد. در همین نمایشگاه بسیاری از بازدیدکنندگان دریافتند که گیاهی مانند تره می تواند برای درمان برخی از سوختگی ها و نیش های جانواران استفاده گردد، گل کاغذی برای درمان سرفه، میوه گویاو برای درمان اسهال و بگونیا برای تب خال مفید است. مسلم است که گیاهان برای درمان همه ی بیماری ها کافی نیستند، در این صورت داروهای دیگر با روش های مختلف تهیه می شوند و در اختیار بیماران قرار می گیرند.

هر چند زاپاتیست ها تلاش کردند تا با تأسیس چندین مرکز درمانی کوچک، آن ها را در مجاورت بیماران قرار دهند، اما برخی از درمانگاه ها در مراکز کاراکول ها هستند. در مراکز درمانی کوچک خدمات روز به روز گسترش یافته اند به طوری که آن ها مجهز به دندان پزشکی، چشم پزشکی، آزمایشگاه و پزشکی زنان شدند. کاراکول رئالیداد تصمیم گرفت یک درمانگاه مختص پزشکی زنان بسازد.

مراکز درمانی زاپاتیست دارای تمامی امکانات نیستند، در این صورت بیماران به مراکز درمانی حکومت مرکزی مکزیک فرستاده می شوند.

زاپاتیست ها در زمینه ی بهداشت به کارزارهای پیشگیری اهمیت فراوانی می دهند. برای مثال کلینیک کاراکول اونتیک به مردم پیشنهاد می کند که میوه ها را بشورند، در فضای آزاد ادرار نکنند یا پابرهنه راه نروند. با این حال حمام و مبال همه جا وجود ندارد و آن جایی که هم هست عمدتاً با یک پرده مشمایی از بیرون جدا می شود. بسیاری از مردم هنوز ترجیح می دهند در رودخانه ها خود را بشویند یا بیرون از خانه رفع نیاز کنند.

در زمینه ی پیشگیری از بیماری ها، زاپاتیست ها موفق شدند تمام کاراکول ها را به آب آشامیدنی مجهز کنند در حالی که چنین امکانی پیش تر وجود نداشت، هرچند ایالت چیاپاس یکی از پرباران ترین ایالت های مکزیک است. در این زمینه کمیته ی هماهنگی فن آوری های مناسب برای سلامتی در سال ۲٠٠۶ متنی منتشر کرد و در آن نوشت:«چرا مردمی که کنار رودخانه ها زندگی می کنند از تشنگی می میرند در حالی که برخی در وسط یک بیابان به گلف بازی مشغول اند؟»

خودگردانی زیست محیطی زاپاتیستی:

روی یک دیوار در کاراکول اونتیک این جمله به چشم می خورد:«انسان در فلسفه ی ما بخشی از طبیعت است.» در جای دیگری روی دیوار نوشته شده است:«فراموش نکن که زمین خانه ی تو و طبیعت باغچه ات است، در حفظ آن ها کوشا باش.» مردم چیاپاس زمین را «زمین مادر» می نامند که زندگی می دهد. زاپاتیست ها به حفاظت از زمین و طبیعت توجه خاصی می کنند.

کاراکول ها تا آن جایی که امکان دارند زباله ها را دسته بندی می کنند. با این حال مردم بسیاری هنوز به دسته بندی زباله ها اهمیت نمی دهند و آن ها را هر جایی می اندازند.

منبع های آب زیادی وجود دارند که نشت می کنند و از دست می روند. کاراکول گاراچوا برای صرف جویی در مصرف آب دست به تهیه ی توالت های خشک زده است و بدین ترتیب کود طبیعی تولید می شود. در بیش تر کاراکول ها مخازنی برای جمع آوری آب باران تعبیه شده است.

تمام کاراکول ها برنامه هایی را برای بازیافت حداکثر در دستور کار قرار داده اند. در کاراکول رئالیداد کارگاهی برای آموزش بازیافت دستگاه های الکترونیکی راه اندازی شده است. هدف کاراکول ها بازیافت مواد اولیه و اجناس ساخته شده قرار گرفته است.

کاراکول مورلیا نخستین کاراکولی بود که یک رشته اقدامات را برای حفاظت از جنگل ها عملی کرد. در این کاراکول تصمیم گرفته شد که از چوب فقط در مصارف خانگی بهره برداری شود و کسی نمی تواند آن را به فروش برساند. هر کس که درختی را برای مصرف خانگی قطع می کند، مؤظف است درخت های دیگری بکارد. بقیه کاراکول ها همین تصمیم را پس از مورلیا گرفتند.

در کاراکول رئالیداد صفحات خورشیدی برای تولید برق به تدریج مستقر می شوند. در همین کاراکول برق از طریق یک توربین تهیه می شود، اما اگر نقص فنی به وجود بیاید، زاپاتیست ها مجبورند به کمک های بین المللی چشم بدوزند.

خودگردانی اقتصادی زاپاتیستی:

دولت مرکزی مکزیک پس از ایالات متحده ی آمریکا در پی خصوصی سازی هر چه بیش تر اقتصاد است. در خصوصی سازی نئولیبرالی هر چه قدر سرمایه داران ثروتمندتر می شوند، مردم فقیرتر می گردند. بی جهت نیست که ده سال پس از اجرای توافقات ALENA دستمزدهای واقعی زحمتکشان ۲٠ % کاهش یافتند. در همین زمان کارلوس سلیم به سومین ثروتمند بزرگ در سراسر جهان تبدیل شد.

دولت مرکزی مکزیک در دهه ی نود میلادی سده ی گذشته به لیبرالیزه کردن هر چه بیش تر بخش کشاورزی همت گمارد. این دولت حتا دست به ترمیم قانون اساسی زد به طوری که موادی از آن که دستاورد انقلاب ١٩١٧ این کشور بود به ضرر کشاورزان و تولیدکنندگان کوچک تغییر کرد. کار به جایی رسید که برخی از کشاورزان تصمیم گرفتند زمین های خود را بفروشند و برای کار به شهرهای بزرگ بروند که این پدیده خود به خود به بزرگ شدن ارتش بینوایان حاشیه شهرها انجامید.

تأسیس کاراکول ها به دهقانان اجازه داد که با یک سازماندهی نوین بتوانند از دست رنج کار خود به زندگی ادامه دهند.

در کاراکول اونتیک سه تعاونی ایجاد شد تا زنان بتوانند محصولاتی را که تولید می کنند به فروش برسانند. در هر تعاونی چندین زن از municipe های مختلف گردهم آمدند و هر کس به نوبت مغازه ی تعاونی را برای یک هفته می گرداند. یکی از زنان عضو تعاونی می گوید که مغازه تعاونی به اندازه ی کافی مشتری ندارد و به همین دلیل تصمیم گرفته شد محصولات تولیدی به خارج صادر گردد. ایجاد یک شبکه ی صادرات یک سال وقت برد.

تعاونی ایجاد شده در کاراکول مورلیا به تولیدکنندگان قهوه امکان داد تا بتوانند محصولاتشان را پنجاه درصد گران تر از گذشته بفروشند. در این تعاونی هم مسئله ی صادرات تولید قهوه به خارج بررسی شد چرا که مردم محلی توانایی مالی کافی را برای خرید قهوه ندارند.

بقالی ها نیز به صورت تعاونی فعالیت می کنند. سودی که از فروش اجناس در بقالی های تعاونی به دست می آید فقط صرف بهبود زندگی اعضای آن نمی شود و بخشی از آن در اختیار اجرای برنامه های کاراکول قرار می گیرد.

یکی دیگر از برنامه های کاراکول ها گسترش اینترنت است. در کاراکول های باریوس و گاروچا اتصال اینترنت در اختیار همگان است و برای یک ساعت پانزده پزوس برابر با یک یورو دریافت می گردد. هدف زاپاتیست ها برای گسترش اینترنت یاری رساندن به مردم چیاپاس برای آشنایی با جهان است. آنان همچنین گفته اند که اینترنت فرصت تبادل تجربیات را فراهم می کند.

مردمی که در چیاپاس، این جنوبی ترین ایالت مکزیک، زندگی می کنند فقط به علت وضعیت جغرافیایی اشان ایزوله نیستند، جاده ها و راه های ارتباطی یا اصلاً وجود ندارند یا در وضعیت بسیار بدی هستند. زاپاتیست ها به هیچ وجه توانایی مالی گسترش جاده ها را ندارند، لذا تصمیم گرفته شد که برای کم کردن رنج مردم که مجبور بودند برای برخی از کالاها به شهرهای بزرگ بروند، انبارهایی در منطقه ایجاد گردد.

زاپاتیست ها تلاش می کنند که محصولات تولیدی در چیاپاس به بهایی پذیرفتنی به فروش برسند. کاراکول اونتیک برای نخستین بار بازاری را برای فروش محصولات تولیدی راه اندازی کرد که همگان می توانند از خارج نیز به آن بیایند. این موضوع به دهقانان امکان داد تا بتوانند محصولاتی را که پیش از این واسطه ها به بهای کم می خریدند، مستقیماً به مصرف کنندگان بفروشند. اما همین واسطه ها و دلالان بیکار ننشستند و بارها دست اندرکاران بازار اونتیک را به مرگ تهدید کردند.

یکی دیگر از اقدامات زاپاتیست ها تهیه ی وسایل نقلیه برای حمل و نقل افراد و کالاها از روستا به شهر و از شهر به روستاست چرا که تا پیش از آن دلالان و واسطه ها هر جور که می خواستند شیره ی جان مردم را می مکیدند، آنان محصولات تولیدی را ارزان می خریدند و محصولات مورد نیاز را گران می فروختند.

محبوبیت زاپاتیست ها تا جایی رسیده است که برخی از اجناس به نام آنان در مغازه ها فروخته می شوند در حالی که در چیاپاس و توسط مردم خودگردان کاراکول ها تولید نشده اند.

زاپاتیست ها برای عملی کردن برخی از پروژه ها از کمک های بین المللی بهره می برند. انجمن باسک صلح و همبستگی به سیستم بهداشتی کاراکول گاروچا کمک مالی می کند. چندین انجمن بین المللی به نام «مدرسه برای چیاپاس» شکل گرفته اند که به مدرسه سازی یاری می رسانند. پوشیده نیست که زاپاتیست ها به این کمک ها نیازمندند هر چند ایجاد تعاونی ها به تدریج بخشی از نیازهای مالی را برآورده می کند. کاراکول ها، این «حلزون» ها جلو می روند، اما آهسته و کم و کم!
**
در بیستمین سالگرد تولد جنبش زاپاتیستی زندگی آن گونه که در بالا به طور خلاصه آورده شد، سازماندهی می شود. مسلم است که زاپاتیست ها چیاپاس را به بهشت تبدیل نکرده اند و مشکلات و کمبودها در همه ی زمینه ها فراوان هستند.

رمز تداوم جنبش زاپاتیستی تاکنون در نحوه ی سازماندهی آن ها با امکانات موجود بوده است. در این سازماندهی از کسی خواسته نمی شود که بگوید دین دار است یا خداناباور است، مردمی که در مجامع عمومی گردهم می آیند مجبور نیستند پایبند به یک ایدئولوژی باشند و از کسی پرسیده نمی شود که عضو چه گروه یا حزبی هست یا نیست. عضویت در ارتش رهاییبخش ملی زاپاتیست حق ویژه ای به اعضای آن نمی دهد و آنان مانند هر کس دیگری در مجامع عمومی شرکت کرده و برابرانه نظر می دهند یا تصمیم گیری می کنند. بسیاری از رسانه های بزرگ مارکوس را رهبر جنبش زاپاتیستی معرفی می کنند، در حالی که او بارها اعلام کرده است که او Comandante یا «فرمانده» نیست. با این حال لقب Subcomandante یا معاون فرمانده برای او برگزیده شده است. او با گفتن این که Comandante مردمی هستند که در مجامع عمومی شرکت می کنند این نامگذاری را می پذیرد.

بدیهی ست که بسیاری هم هستند که با تمسخر به جنبش زاپاتیستی نگاه می کنند و آن را نه یک جنبش ضدلیبرالی و برای آزادی و برابری بلکه جنبشی دهقانی و عقب مانده ارزیابی می کنند. اینان البته هنوز پای در غل و زنجیرهای ایدئولوژیکی دارند که شکستشان را همگان در سده ی بیستم میلادی شاهد بودند. بد نیست این افراد به این نکته توجه کنند که در نقطه ای کوچک از جهان به نام چیاپاس مردم تصمیم گرفتند خود رتق و فتق امورشان را به دست بگیرند و عطای دولت را به لقایش ببخشند. چنین دیدی نه فقط عقب مانده نیست بلکه خود می تواند الگوی خودرهایی مردم هر نقطه ی دیگری از جهان باشد. واضح است که جنبش زاپاتیستی نیز مانند هر جنبش انقلابی دیگر می تواند از مسیر اصلی منحرف شود و مثلاً رهبرپذیر یا تمرکزگرا گردد و عده ای را به عناوین مختلف بالای سر مردم قرار دهد. در این صورت این جنبش نیز شکست خواهد خورد. فروپاشی و اضمحلال تک به تک کشورهای سابق و موجود بلوک شرق از شوروی و لهستان گرفته تا چین و کوبا به همگان نشان داد که دوران جنبش های انقلابی ایدئولوژیک، حزبی و متمرکز به پایان رسیده است و سرانجام آن ها به جز بازسازی نظم نابرابر و آزادی ستیز سرمایه داری نیست.

جنبش زاپاتیستی هر چند تلاش های فراوانی برای ارتباط با جهان می کند اما همیشه از سکوت رسانه ها در بازتاب اقداماتش رنج برده است. برای مثال کم تر رسانه ی بزرگی بود که روز ۲١ دسامبر ۲٠١۲ ورود بیش از چهل هزار زاپاتیست را به پنج شهر اصلی چیاپاس بازتاب داد. کم تر کسی در ماه اوت ۲٠١٣ باخبر شد که زاپاتیست ها ١٧٠٠ نفر را از چهارگوشه ی جهان به «مدارس کوچک» زاپاتیستی دعوت کردند تا با آنان از «آزادی از نظر زاپاتیست ها» سخن بگویند. این تجمع بین المللی به زاپاتیست ها امکان داد تا مدعوین را با برنامه های آموزشی و بهداشتی آشنا نمایند و پروژه های خود را در باره ی ارتباطات، کارگاه های کفش سازی و حتا بانک های خودگردان معرفی کنند. زاپاتیست ها در این گردهم آیی کم نظیر همچنین از سازماندهی قضائی سخن گفتند که بر اساس ترمیم و بازآموزی و نه تنبیه قرار دارد.

در کشورهای مختلف جهان مراسم گوناگونی برای بزرگداشت بیستمین سالگرد تولد جنبش زاپاتیستی در نظر گرفته شده است که عمدتاً در طی یک هفته برگزار می شوند. شرکت در این مراسم نشان از همبستگی بین المللی با جنبش زاپاتیستی خواهد داشت.

ن. تیف

١٠ / ١٠ / ١٣٩٢ – ٣١ / ١٢ / ٢٠١٣

منابع:

http://enlacezapatista.ezln.org.mx

http://www.cetri.be

دمکراسی دیگر زاپاتیستی، نوشته ی J. P. Petitgras
کاراکول ها در نظم خودگردان زاپاتیستی، نوشته ی A. Aubry

آن چه در صدمین سالروز تولد آلبر کامو گفته نشد!

آن چه در صدمین سالروز تولد آلبر کامو گفته نشد!

آلبر کامو از زبان خودش

روز هفتم نوامبر ٢٠١٣ صدمین سالروز تولد آلبر کامو بود. او در سال ١۹۶٠ در یک تصادف جاده ای در حالی که فقط ۴۶ سال داشت، درگذشت. آثار او همچون «طاعون» و «بیگانه» هنوز جزو پرفروش ترین نوشته های پس از جنگ جهانی دوم به زبان فرانسوی ست. او در سال ١۹۵٧ یکی از جوانترین برندگان نوبل ادبیات شد.

 

در ایران ترجمه های مختلفی از «طاعون»، «بیگانه» و همچنین «سقوط» و «عصیانگر» که در ترجمه ای دیگر «انسان طاغی» نیز به فارسی برگردانده شده است، منتشر شده اند.

 

در صدمین سالگرد تولد کامو برخی از نویسندگان فارسی زبان و همچنین رسانه های بزرگ مطالبی درباره ی کامو بیان کردند که جوانب زندگی سیاسی این نویسنده ی بزرگ را عمداً یا سهواً دربرنمی گرفت. لو مارن (Lou Marin) در صدمین سالروز تولد آلبر کامو کتابی را در ۳۳٧ صفحه به نام «نوشته های آزادی گرانه – écrits libertaires» کامو از سال ١٩۴٨ تا ١٩۶٠ گردآوری و منتشر نمود. کامو سال ١۹۳۵ به عضویت حزب کمونیست درآمد، اما دو سال بعد او را از این حزب اخراج نمودند چرا که علیه سرکوب ها در شوروی دست به اعتراض زد. هر چند کامو از آن پس عضو گروه سیاسی دیگری نشد، اما هرگز تا لحظه ی مرگ از مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی دست نشست. برای مثال او در سال ١٩۵۳ در یک تجمع کارگری شهر سنت – اتین فرانسه شرکت کرد و سخنانی را با عنوان «بازسازی ارزش آزادی» بیان نمود. برگردان این سخنرانی، تلاشی ست برای بهتر شناختن آلبر کامو.

 

سخنان آلبر کامو در بورس کار Saint – Etienne در سال ١۹۵۳

اگر مجموعه ی تعرضات و آزارهایی را که در این جا افشاء شد در نظر بگیریم، می توانیم پیش بینی کنیم که روزی در اروپا فقط زندانبانان در آزادی خواهند بود. زمانی هم که فقط یک زندانبان وجود خواهد داشت، ما می توانیم او را سرزندانبان بنامیم. در این جاست که دیگر جامعه ی مطلوب دولت های سده ی بیستم تحقق می یابد و جایی برای طرح مسائل و مخالفت نخواهد بود.

البته این ها حدس و گمان است. هر چند دولت ها و پلیس های سراسر جهان تلاش خواهند کرد جوامع را به زندان تبدیل نمایند، اما هنوز چنین چیزی تحقق نیافته است. برای مثال در اروپای غربی رسماً آزادی محترم شمرده می شود. با این حال من به یاد زنان بدبختی می افتم که ما در خانواده های بورژوا می بینیم. دخترعمه ای بیوه شده است، پس حامی طبیعی اش را از دست داده است. دیگر اعضای خانواده او را می پذیرند و در طبقه ی پنجم به وی جایی می دهند و سپس روانه ی آشپزخانه اش می کنند. آنگاه این زن را روزهای یکشنبه در خیابان نمایش می دهند تا بگویند وجدان دارند و مانند سگان نیستند. با این حال برای دیگر اوقات و به ویژه مناسبت های بزرگ به او می گویند که دهانش را ببندد. حتا اگر یک مأمور پلیس بیاید و به او تجاوز کند، بازهم به وی گفته می شود که صدایش درنیاید. به هر حال بار اولی نیست که چنین می شود و رئیس خانواده هم همین کار را قبلاً کرده است. نباید وضعیتی پیش بیاید که روابط با اتوریته ی رسمی برهم بخورد. باید روراست گفت که در شرق اروپا همین دخترعمه ها را یک بار برای همیشه با دو قفل محبوس می کنند. در آن جا می گویند که نیم سده ی دیگر، یعنی زمانی که جامعه ی مطلوب برای همیشه مستقر می شود، همه آزاد خواهند گردید و در آن زمان همین افراد محبوس نیز در جشن هایی شرکت خواهند کرد. اما من می ترسم که تا آن زمان موریانه ها او را بخورند و دیگر نتواند در هیچ جشنی شرکت نماید.

زمانی که ما این دو برداشت  از آزادی را نگاه می کنیم، آزادی در آشپزخانه و آزادی در زندان، هنگامی که می بینیم یکی می خواهد خودش را به دیگری تحمیل کند، در حالی که هر دو عملاً قصد دارند جلوی تحرک دخترعمه را بگیرند، آن گاه به آسانی درمی یابیم که داستان ما بیش از آن که داستان آزادی باشد داستان بندگی ست. ما همچنین در می یابیم که در جهانی زندگی می کنیم که می خواهد روزگار ما را به سوی شورش و انفجار ببرد.

ساده ترین راه این است که دولت ها یا دست های پشت پرده ای را مسئول این روش های تنفرآمیز دانست. البته این واقعیتی ست که دولت ها و دست های پشت پرده چنان مسئول وضعیت موجود هستند که ما نمی توانیم به اصل ماجرا پی ببریم. اما آن ها یگانه مسئولان نیستند. اگر قرار بود دولت ها مسئولیت رشد آزادی را به دست بگیرند، آزادی یا هنوز نوباوه بود یا کلاً با سنگ قبری به نام «فرشته ای در آسمان» مدفون شده بود. تا آن جایی که من می دانم هرگز قرار نبوده است که جامعه ی مبتنی بر استثمار، آزادی و عدالت بیاورد. دولت های پلیسی در زیرزمین ها مدرسه ی حقوق درست نمی کنند، آن ها در آن جا زندانیان را مؤاخذه می کنند. دولت ها وقتی سرکوب و استثمار می کنند، فقط کارشان را انجام می دهند و هر کس مسئولیت حفاظت از آزادی را به آن ها محول می کند خودبه خود آزادی را بی آبرو می نماید. اگر امروز آزادی تحقیر شده و در زنجیر قرار گرفته است، به این دلیل نیست که دشمنانش به آن خیانت کرده اند، به این علت است که دوستانش از کاری که باید بکنند استعفاء داده اند و به این علت است که آزادی حامی طبیعی اش را از دست داده است. بله، آزادی بیوه است، اما باید واقعیت را گفت، آزادی بیوه ی همه ی ماست.

آزادی امر ستم دیدگان است و مردم ستم دیده همیشه حامیان اصلی آن بوده اند. مردمی که در شهرهای اروپای فئودال زندگی می کردند، مردمی که انقلاب سال ١٧٨۹ را به راه انداختند و جنبش های کارگری که در سده ی بیستم به وجود آمدند توأمان از آزادی و عدالت پشتیبانی نمودند. همینان بودند که هرگز باور نکردند که آزادی و عدالت نمی توانند با هم وجود داشته باشند. این زحمتکشان یدی و فکری بودند که به آزادی شکل دادند و آن را در جهان پیش بردند تا بتواند به پرنسیپ فکری ما تبدیل گردد. ما دیگر بی آزادی نمی توانیم زندگی کنیم و زمانی که آزادی را از ما بگیرند ما احساس مرگ می کنیم. اگر امروز آزادی در بخش بزرگی از جهان وجود ندارد بی شک به این علت است که بنگاه های انقیادسازی هرگز چنین وقیح و مجهز نبوده اند که امروز هستند، اما علت دیگرش این است که حامیان واقعی آزادی یا به علت خستگی یا به دلیل نظر غلطی که از پیشبرد آزادی دارند، دست روی دست گذاشته اند. آری، بزرگ ترین رویداد سده ی بیستم رویگردانی جنبش انقلابی از ارزش های آزادی بوده است. این جنبش همچنین از سوسیالیسم آزادی گرا و پیشرو دور شد و در برابر سوسیالیسم سزاری و نظامی سر تعظیم فرود آورد. از این زمان بود که امیدها به یأس بدل شد و انسان های آزاد به نوعی از تنهایی گرفتار آمدند.

زمانی که پس از مارکس، صدایی پیچید و قوی شد مبنی بر این که آزادی یک تاب بورژوایی ست، بی شک یک درک اشتباه پدید آمد، اما ما هنوز هم بهای این درک غلط را می پردازیم. چرا که باید گفته می شد که آزادی بورژوایی یک تاب است که می آید و می رود و همه ی آزادی نیست. باید گفته می شد که اتفاقاً آزادی بورژوایی آزادی نیست و یا در بهترین حالت به آزادی که بایستی باشد تحول پیدا نکرده است، پس بایستی آزادی های دیگری به دست آورد و هرگز آن ها را رها نکرد. این واقعیت دارد که آزادی برای کسی که تمام روز کار می کند و شب را با خانواده اش در یک اتاق می گذراند، وجود ندارد. اما این واقعیت یک طبقه و یک جامعه را محکوم می کند و نه نیاز به آزادی را و نه حتا فقیرترین بین ما را که نمی تواند بی آزادی زندگی کند. اگر جامعه ای ناگهان بی آزادی تغییر می کرد و همه در ناز و نعمت زندگی می کردند، باز هم چنین جامعه ای به علت عدم وجود آزادی بربریتی بیش نبود. از آن جایی که یک جامعه ی بورژوایی از آزادی سخن می گوید بی آن که به آن عمل کند، آیا یک جامعه ی کارگری نیز باید از عمل به آزادی چشم پوشی کند و بر خود مباهات نماید که از آن سخنی نمی گوید؟

جنبش انقلابی اندک اندک با اغتشاش روبه رو شد و از آزادی به این بهانه که بورژوازی از آن استفاده ی ابزاری می کند، دور شد. جنبش انقلابی از یک شک درست و به جا علیه استفاده ابزاری بورژوایی از آزادی به این راه کشیده شد که کلاً به خود آزادی تردید کند یا در بهترین حالت آن را به روزی بسیار دور بفرستد و فعلاً از آزادی سخن نگوید. چنین است که گفته می شود که نخست باید عدالت برقرار گردد و برای آزادی بعداً تصمیم گرفته خواهد شد. گویی بردگان می توانند بدون آزادی به عدالت برسند. روشنفکران پرجوش و خروش به زحمتکشان اعلام کردند که امروز نان مهم است و نه آزادی. گویی زحمتکشان نمی دانند که رسیدن به نان نیز به آزادی نیازمند است. بی عدالتی بلندبالای بورژوایی صد البته در تحمیل این افراط ها نقش دارد. امروز در میان کسانی که این جا نشسته اند شاید کم تر کسی باشد که در عمل و اندیشه اش به همین تقدم و تأخر فکر نکرده باشد. با این حال تاریخ پیش رفته است و آن چه ما دیدیم بایستی اکنون ما را به فکر بیاندازد. زحمتکشان انقلاب ١۹١٧ را به پیروزی رساندند و این کامیابی آزادی واقعی بود که بزرگ ترین امید را برای جهان به ارمغان آورد.

اما این انقلاب محاصره و تهدید شده از درون و برون خود را مسلح کرد و یک پلیس به وجود آورد. این انقلاب رفته رفته از آرمان های آزادیخواهانه اش دور شد و به آزادی شک کرد و در عین حالی که دستگاه پلیسی را قوی کرد، خودش دچار رکود شد. این چنین بود که بزرگ ترین امید به آزادی خاموش شد و جایش را به یک دیکتاتوری حقیقی داد. امروز همین آزادی قلابی بورژوایی از این واقعیت خوشحال است. آن چه در محاکمات مسکو و مکان های مشابه کشته می شود و زمانی که یک کارگر راه آهن در مجارستان به جرم خطای حرفه ای تیرباران می گردد آزادی بورژوایی نیست که محکوم می گردد، آزادی هزار و نه صد هفده ای ست. آزادی بورژوایی می تواند هر گونه که می خواهد دست به هر تخطئه ای بزند چرا که محاکمات مسکو و انحرافات جامعه ی انقلابی توجیحات فراوانی برایش فراهم می کند.

جهانی که ما امروز در آن زندگی می کنیم دارای این مشخصه شده است که بی عدالتی را به جنگ بندگی می فرستد و یکی دیگری را تقویت می کند. زمانی که فرانکو، دوست گوبلز و هیتلر و برنده ی واقعی جنگ جهانی دوم به یونسکو یعنی کاخ فرهنگ می آید، عده ای مخالفت می کنند و ورود او را خلاف منشور این نهاد اعلام می کنند که وی هر روز در زندان هایش زیر پا می گذارد، عده ای هم پاسخ می دهند، لهستان نیز عضو یونسکوست در حالی که وضعیت احترام به آزادی های عمومی در آن جا بهتر از اسپانیا نیست. البته که این استدلال احمقانه است. اگر دختر بزرگ شما با یک نظامی ازدواج می کند، دلیلی وجود ندارد که دختر کوچکتان با یک مأمور پلیس وصلت نماید. یک بز گر برای خانواده کافی ست. اما ما می بینیم که همین استدلال احمقانه کارساز می شود و هر روز هم همین استدلال را برای ما می آورند. به کسی که خواهان رهایی بردگان مستعمرات است، روس های فرستاده شده به اردوگاه های کار اجباری را نشان می دهند و برعکس. اگر امروز شما علیه قتل یک تاریخدان مخالف چک به نام کالاندرا در پراگ اعتراض کنید، به شما گفته می شود که چرا علیه قتل دو یا سه سیاهپوست آمریکایی چیزی نمی گویید. در این نمایش تهوع آور یک چیز عوض نمی شود و آن هم قربانیان هستند و صد البته به یک ارزش مدام تجاوز می شود و آن هم آزادی ست و ما می بینیم که عدالت هیچ جا و هیچ زمان در کار نیست.

چگونه می توان به این دور باطل پایان داد؟ شک نیست که ما می توانیم از هم اکنون با بازسازی ارزش آزادی و نپذیرفتن این که آزادی حتا موقتاً قربانی شود، آن را با مطالبات عدالت طلبانه ی خود پیوند دهیم. شعار ما همین امروز باید این باشد: بدون رها کردن هیچ مطالبه ی عدالت طلبانه ای، هرگز آزادی را فراموش نکنیم. ما به ویژه اگر همین مقدار کم آزادی دمکراتیکی را که داریم، توهم ننامیم، آنگاه می توانیم برای آزادی بیش تر مبارزه کنیم. این آزادی ها دستاورد فتوحات انقلابی هستند که در دو سده ی اخیر پدید آمده اند. آن ها آن گونه که فریبکاران می گویند نافی آزادی واقعی نیستند. آزادی خیالی وجود ندارد که روزی به ما داده شود، همان گونه که حقوق بازنشستگی را در پایان زندگی پرداخت می کنند. آزادی ها را باید با رنج و زحمت دانه به دانه گرفت. آن هایی که ما امروز داریم ناکافی اند ولی در مراحل مختلفی به دست آمده اند و باید تا رسیدن به آزادی همه جانبه پاسداری گردند. اگر ما بپذیریم که آزادی های کنونی باز پس گرفته شوند، دیگر نخواهیم توانست پیشروی کنیم، بلکه عقب خواهیم رفت و باید روزی راه رفته را دوباره آغاز نماییم، راه رفته ای که با خون و مبارزه پیموده شده است.

نه، آزادی امروز آن نیست که مانند کراوچنکو از خدمت به رژیم شوروی سرباز زد تا به یاری یک رژیم بورژوایی [آمریکا] درآمد، چرا که در این صورت دوبار بندگی پذیرفته شده است. آزادی آن گونه که به ما گفته می شود نیست که باید علیه عدالت انتخاب گردد. ما امروز برعکس از آن آزادی دفاع می کنیم که رنج کشیدگان و مبارزان خواهانش هستند. ما در عین حال خواهان عدالت هستیم و دیگر نمی پذیریم که به ما بگویند یا آزادی را انتخاب کنید یا عدالت را. اگر کسی نان را از شما بگیرد در آن واحد آزادی شما را نیز تصرف می کند. اگر کسی آزادی شما را بگیرد، مطمئن باشید که نانتان را نیز خواهد گرفت و شما نخواهید توانست کاری بکنید. فقر همان قدر که آزادی کم می شود، بیش تر می شود و برعکس. سده ی کنونی سخت دلانه به ما آموخت که انقلاب اقتصادی یا آزاد خواهد بود یا تحقق نخواهد یافت، همان گونه که آزادی اقتصادی خواهد بود یا هیچ نخواهد بود. ستم دیدگان نمی خواهند فقط از گرسنگی رهایی یابند، آنان می خواهند از بند فرمانروایان نیز آزاد گردند. ستم دیدگان از گرسنگی آزاد نخواهند نشد، مگر این که بتوانند فرمانروایان خود را متوقف کنند.

من در پایان اضافه می کنم که جداکردن آزادی از عدالت به معنای جدا کردن فرهنگ و کار است که این خود گناه اجتماعی بزرگی ست. تشتت جنبش کارگری در اروپا عمدتاً به این دلیل است که او جایگاه واقعی خود را از دست داده است، جایی که این جنبش پس از هر شکست گرد می آمد تا پایبندی اش را به آزادی نمایش دهد. اما روشنفکران اروپایی نیز در اغتشاش به سر می برند چرا که تخطئه دوگانه ی بورژوایی و به اصطلاح انقلابی موجب شده است که آنان از یگانه منبع اعتبار خود که از کار و ستم دیدگی همگان می آمد جدا گردند و از تنها متحدان طبیعی اشان که زحمتکشان هستند، دور شوند. من هرگز دو اشرافیت کار و اشرافیت فرهیختگان را نپذیرفته ام و امروز بر این باورم که اگر بخواهیم یکی را به اختیار دیگری درآوریم عملی جنایتکارانه و دیوانه وار کرده ایم. به این جهت است که به نظر من هر دوی آن ها فقط یک طبقه ی اشراف را تشکیل می دهند. فرهیختگان و زحمتکشان زمانی کارآرا می شوند که متحد باشند و زمانی که از یک دیگر جدا می شوند، تک تک به بند خودکامگی و بربریت کشیده می شوند. آنان زمانی که با هم هستند می توانند جهان را تغییر دهند. لذا هر تلاشی که می شود تا آنان را از یک دیگر جدا نماید تلاشی ست علیه بشریت و تمام امیدهای آن. نخستین کوشش هر نظم خودکامه ای این است که کار و فرهنگ را هم زمان به بند بکشد. خودکامگان می دانند که باید دهان فرهیختگان و زحمتکشان متحد را ببندند تا یکی برای دیگری سخن نگوید. بنابراین به نظر من امروز یک روشنفکر می تواند به دو حالت خیانت بکند و در دو حالت او یک چیز را می پذیرد: جدایی کار و فرهنگ. حالت اول شامل روشنفکران بورژوا می شود که می پذیرند امتیازاتشان با بندگی زحمتکشان پرداخت شود. آنان اغلب مدعی اند که از آزادی دفاع می کنند، اما آنان از امتیازاتی دفاع می کنند که این آزادی به ایشان می دهد. حالت دوم شامل روشنفکرانی می شود که خود را چپ می دانند و بر پایه بی اعتمادی به آزادی می پذیرند که فرهنگ و آزادی زیر یک رهبری قرار بگیرد که قرار است در آینده عدالت هم بیاورد. در هر دو حالت جدایی کار فکری و یدی تأیید می گردد که بزرگ ترین افتضاح جوامعی ست که ما در آن ها زندگی می کنیم. چرا که هر دو کار و فرهنگ را بر زمین می کوبند. طرفه آن که هم زمان کار و فرهنگ بزک می شوند. اما آزادی از امتیاز نمی آید، آزادی به ویژه از وظایف سرچشمه می گیرد. همین که هر یک از ما تلاش می کند تا به وظایف خود برای آزادی عمل کند و آن را از امتیازات جدا نماید، از همان لحظه آزادی موجب پیوند کار و فرهنگ می شود و یگانه توانایی استقرار عدالت را تأمین می نماید. ما می توانیم امروز به این واقعیت برسیم که آیین فعالیت ما، رمز مقاومت ما در این است: هر آن که جهان کار را تحقیر می کند، دنیای فرهنگ را نیز چنین می کند و برعکس. مبارزه ی انقلابی و تلاش همیشگی برای رهایی به نپذیرفتن همین تحقیر پیوند خورده اند.

واقعیت این است که ما هنوز از این تحقیر بیرون نیامده ایم، اما زمان می گذرد و تاریخ عوض می شود و من مطمئن هستم که زمانی فرامی رسد که ما دیگر تنها نخواهیم بود. همین تجمع امروز ما نشانی از آن زمان دارد. اگر امروز کارگران سندیکالیست تجمع می کنند تا از آزادی دفاع کنند شایسته آن است که همگان از همه جا بیایند و اتحاد و امیدشان را به نمایش بگذارند. راهی که باید طی شود طولانی ست. اما سختی آن نباید هراس به دل ها بیاندازد، چرا که ما برای شکل دادن به عدالت و آزادی که می خواهیم، وقت داریم. ما نیاز داریم که از این پس آشکارا و بی خشم اما قاطعانه علیه دروغ هایی که گفته می شود قد علم کنیم. نه، ما آزادی را با اردوگاه های کار اجباری، با به خدمت درآوردن مردم مستعمرات و با فقر کارگران نمی سازیم. نه، کبوتران صلح روی چوبه های دار نمی نشینند. نه، نیروهای آزادیخواه نمی توانند قربانیان را با جلادان مادرید و دیگر جاها مخلوط کنند. ما دست کم به یک چیز از این پس مطمئن هستیم و آن هم این است که آزادی همچون هدیه ای نیست که دولتی یا رهبری به ما اعطاء کند، آزادی آرمانی ست که با تلاش روزانه ی هر یک از ما و اتحاد همه ما دست یافتنی ست.

برگردان از : ن. تیف

۵ / ١٠ / ١۳۹٢ – ٢۶ / ١٢ / ٢٠١۳

زمانی که مارکس نخستین حزب کمونیست تاریخ را منحل کرد

زمانی که مارکس نخستین حزب کمونیست تاریخ را منحل کرد

 

گفتن این که مانیفست «نخستین آتشفشان پرولتری به عنوان یک نیروی سیاسی مستقل» است غلوی ایده آلیستی ست. انتشار مانیفست در حالی که جوهرش هنوز خشک نشده بود در زمانی که انقلاب ١۸۴۸ در آلمان آغاز شد، چنان با بی تفاوتی عمومی روبه رو گشته بود که نویسندگانش را وادار نمود تا هر آن چه در توان دارند انجام دهند تا این نوشته پخش نشود. این مسئله مارکس را به انحلال نخستین حزب کمونیست تاریخ و سپس اخراج خودش از آن کشاند.

سال ١۸۴۸ : قربانی کردن حزب

 

انقلاب ١۸۴۸ آلمان به مارکس رخصت داد تا چارچوب ادراکی خود را بیازماید. ولی از همان آغاز انقلاب، مارکس و انگلس تلاش کردند تا با کوچک نمایی اهمیت آن، از شکل گیری یک جنبش خودمختار کارگری جلوگیری کنند. رویدادها نشان می دهند که تمامی انقلابات الهام گرفته از انقلاب فرانسه در راهی پای گذاردند که تلاش خود را بر شکل گیری یک دولت ملی رهاشده از خودکامگی متمرکز کنند. بورژوازی می باید ابتداء برای چنین منظوری قدرت را به دست بگیرد. بدیهی ست که اگر این بورژوازی ست که باید قدرت را بگیرد تا شرایط برای انقلاب اجتماعی نهایی آماده شود، پرولتاریا باید مطالبات و برنامه ی خود را کنار بگذارد و در کنار بورژوازی لیبرال برای یک قانون اساسی و آزادی های دمکراتیک مبارزه کند.

راهبرد مارکس و انگلس در آغاز انقلاب ١۸۴۸ برپایه ی جلوگیری از گسترش یک جنبش کارگری خودمختار قرار گرفت که به نظر آنان با مطالبات رادیکال خود می توانست بورژوازی لیبرال را بترساند، پس مارکس و انگلس اتحاد پرولتاریا با بورژوازی را پیشنهاد کردند. انگلس بسیار نگران بود که پلاتفرم هفده ماده ای اتحادیه کمونیست ها پخش شود. این پلاتفرم که نام «مطالبات حزب کمونیست در آلمان» را داشت مستقیماً از مانیفست کمونیست برداشت شده بود، مانیفستی که اتحادیه کمونیست ها خواهان تدوینش به عنوان برنامه گشته بود. اما این برنامه پس از تدوین بسیار رادیکال قضاوت شد، چرا که انگلس در پی جمع آوری کمک مالی بورژوا لیبرال ها برای روزنامه ی جدید راین بود.

انگلس در نامه ای به مارکس نوشت: (١) «اگر یک نسخه از برنامه ی ما در هفده بند این جا پخش گردد، ما همه چیز را از دست می دهیم.» در همین زمان بود که انگلس از هراس خود در رابطه با افزایش تحرکات کارگران نساجی نوشت که می توانست همه چیز را خراب کند. او نوشت:«کارگران کمی به تحرک افتاده اند، هر چند حرکات آنان ابتدایی است، اما تعدادشان زیاد است. کارگران فوراً دست به تشکیل ائتلاف هایی زدند. و این اتفاقاً مسئله ای ست که اقدام ما را خنثا می کند…» (۲)

درست خواندیم: کارگران «به تحرک افتاده اند»؛ تعداد آنان «زیاد» است؛ آنان «ائتلاف هایی» درست کرده اند؛ « و این اتفاقاً مسئله ای ست که اقدام ما را خنثا می کند…» در هر حال مرکب مانیفست هنوز خشک نشده بود که نویسندگانش به دلایل راهکاری تصمیم به چشم بند زدن به برنامه ی خود گرفتند. زمان کوتاهی طول نکشید که نویسندگان مانیفست خود به مفاد آن خیانت کردند و از جمله این قسمت:« کمونیست ها عقاید و برنامه هایشان را پنهان نمی کنند. آنان آشکارا اعلام می کنند که نمی توانند بی سرنگونی قهرآمیز نظم گذشته به اهداف خود برسند. طبقات حاکم باید از خوف یک انقلاب کمونیستی بلرزند! پرولترها در این انقلاب چیزی به جز زنجیرهایشان ندارند که از دست بدهند. آنان جهانی را برای فتح دارند.» مارکس و انگلس این مفاهیم را از «یافته ای» تازه به دست آمده بیرون کشیدند که در ایدئولوژی آلمانی (١۸۴۶) و «نقد اخلاقی و اخلاق منتقد» (۳) رد پای آن هست. این «یافته» بعداً «ماتریالیسم تاریخی» نام می گیرد، اما اغلب فراموش می گردد تا گفته شود که مارکس هرگز از این اصطلاح برای «روش» خود استفاده نکرد. (۴)

دو دوست نویسنده ی ما با الهام از تاریخ نویسان بخشی از تاریخ فرانسه بین ۶ آوریل ١۸١۴ تا ۲٩ ژوئیه ١۸۳٠ (۵) به این نتیجه رسیدند که پرولتاریا باید پیش از انقلاب خود، بورژوازی را برای انقلاب آزاد بگذارد. از این جا تا گفتن این که پرولتاریا باید به بورژوازی یاری رساند تا انقلابش را به پیروزی رهنمون کند یک گام باقی مانده بود. (۶)

تمام این ها به روشنی در «نقد اخلاقی و اخلاق منتقد»  نوشته شده است. مارکس معتقد بود که بورژوازی در آلمان عقب مانده است چرا که «تلاش می کند علیه سلطنت مطلقه مبارزه کند و در زمانی قدرت خود را ایجاد نماید که در کشورهای پیشرفته، بورژوازی نبرد قهرآمیز خود را علیه طبقه ی کارگر آغاز کرده است.» مارکس می افزاید:«در این کشور خصومت های جدیدی بین بورژوازی و طبقه ی کارگر وجود دارد.» این خصومت ها از توسعه ی صنعتی می آید.«بورژوازی آلمان درجا با پرولتاریا در تضاد قرار گرفته است.» در این جاست که «یک وضعیت متضاد» وجود دارد چرا که رژیم سیاسی غالب یک سلطنت مطلقه است. آلترنایتوی که خود را مطرح می کند بسیار ساده است، یا حفظ سلطنت مطلقه یا سلطه ی بورژوایی. مارکس می پرسد:«چرا زحمتکشان آزار خشن حکومت مطلقه به همراه دنباله ی نیمه فئودالش را به سلطه ی مستقیم بورژوازی ترجیح می دهند؟» اگر بورژوازی می توانست غلبه کند، مجبور است امتیازات سیاسی گسترده تری را بپذیرد. نتیجه این که باید از بورژوازی پشتیبانی نمود. چرا که به نظر مارکس «بورژوازی برای تجارت و صنعت خود برخلاف میلش شرایط مناسب را برای وحدت طبقه ی زحمتکش به وجود می آورد و این وحدت نخستین شرط پیروزی زحمتکشان است.»

مارکس و انگلس عضو اتحادیه کمونیست ها بودند. اتحادیه کمونیست ها یک تشکل کوچک بود که می توان آن را نطفه ی حزب کمونیست دانست. برنامه ی اتحادیه کمونیست ها نامش «مطالبات حزب کمونیست» بود و تشکیل یک جمهوری، تسلیح مردم و خلع مالکیت از زمین های زراعی جزوی از این برنامه بود.

در ماه مه ١۸۴۸ جلسه ای در شهر کلن آلمان برگزار شد. چهار عضو کمیته ی مرکزی اتحادیه کمونیست ها، از جمله مارکس و انگلس و پنج عضو تشکیلات شهر کلن در این جلسه شرکت کردند. مارکس در اتحادیه کمونیست ها در اقلیت بود. او با سوءاستفاده از اختیاراتی که به وی داده شده بود اتحادیه کمونیست ها را منحل نمود. او حتا در فوریه ١۸۴۹ از بازسازی اتحادیه کمونیست ها جلوگیری کرد. وی سپس به انجمن دمکراتیک کلن پیوست که تشکلی با اعضای بورژوا لیبرال بود. در این جا بود که مارکس اداره ی روزنامه ی جدید راین را به دست گرفت که نشریه ی لیبرال ها بود. مارکس که برنامه و سازمان پرولتری اتحادیه کمونیست ها را برچیده بود، در این انجمن تلاش کرد تا آگاهی طبقاتی بورژوازی را بیدار کند تا این طبقه بتواند سرانجام انقلابی مانند انقلاب سال ١٧۸۹ فرانسه را در آلمان به سر منزل مقصود برساند.(٧)

مارکس با استفاده از ابزار بوروکراتیک و در بحبوحه ی انقلاب، نخستین حزب کمونیست تاریخ را منحل کرد چرا که به نظر برخی از اعضای این تشکل، مارکس «بر این باور بود که اتحادیه کمونیست ها دیگر لازم نیست وجود داشته باشد زیرا تبلیغاتی شده بود و به درد وضعیتی که به وجود آمده بود، نمی خورد. مارکس می پنداشت که شرایط جدید آزادی مطبوعات و تبلیغات اجازه می داد که نوشته ها و تبلیغات آزادانه منتشر شوند بی این که نیازی به یک تشکل مخفی وجود داشته باشد.» (۸)

مارکس و انگلس در رابطه با لزوم وجود یک تشکل یا به یک تشکل مخفی یا یک تشکل تبلیغاتی باور داشتند. آنان در این دوره به حزب به عنوان سازمانده جنبش کارگری نمی اندیشیدند. به عبارت دیگر از نظر آنان در جامعه ای که آزادی مطبوعات و تبلیغات وجود دارد نیازی به حزب کمونیست نیست! این نظری بود که مارکس از آن در رابطه با حزب طبقه ی کارگر در سال ١۸۴۸ داشت! اکنون ما بهتر درک می کنیم که چرا یک تشکل هر چند کوچک با اعضایی فعال – کاری که دیرتر باکونین انجام داد – برای مارکس در آن زمان بی فایده بود و او آن را «تشکل مخفی» ارزیابی می کرد که لزومی ندارد وجود داشته باشد.

با این حال هنگامی که اثر انگلس را با عنوان «چند کلمه در باره ی تاریخچه ی اتحادیه کمونیست ها» می خوانیم، اثری که انگلس سال ها بعد در ١۸۹٠ نوشت، می بینیم که نوشته است: «اتحادیه کمونیست ها نسبتاً بسیار سریع رشد کرد.» او به تفصیل فعالیت های اتحادیه کمونیست ها را منعکس می کند. وی از شیوه ی عضوگیری و راه های استقرار اتحادیه کمونیست ها در همه ی کشورهای اروپای شمالی می نویسد. انگلس سپس به توضیح این نکته می پردازد که چگونه زمانی که تشکلات کارگری ممنوع اعلام شدند، اتحادیه کمونیست ها با استفاده از انجمن های ورزشی و آوازخوانی ارتباطاتش را در «کمون» های مختلف عضو تشکیلات حفظ کرد. خلاصه این که انگلس می نویسد «اتحادیه کمونیست ها بسیار گسترده شد»! زمانی که «تعداد زیادی از واحدهای» اتحادیه در آلمان به دلیل شرایط سخت برچیده می شدند، در جاهای دیگر واحدهای دیگری پرشمارتر ایجاد می گشتند.

جای بسی شگفتی ست که مارکس چنین تشکل پرتحرکی را منحل کند در حالی که انگلس آن را «مدرسه ی عالی اقدام انقلابی» می نامد!

نظری که مارکس و انگلس داشتند تا به عنوان جناح چپ حزب دمکرات فعالیت کنند با بازگشت به گذشته شگفت آور است. فرناندو کلودن می نویسد «هیچ سند اعتمادپذیری موجود نیست که در آن مارکس و انگلس علت انتخاب این راه را توضیح دهند.» (۹)

شیوه ی عمل مارکس و انگلس در این رابطه بازهم بیش از پیش توضیح ناپذیر می شود زمانی که به این موضوع توجه شود که دلیلی برای اعتماد به بورژوازی آلمان وجود نداشت که نشان دهد می تواند مانند هم طبقه ای خود در انقلاب ١٧۸۹ فرانسه کامیاب گردد. مارکس و انگلس می نویسند:«بورژواهای رادیکال کلن ما را دشمنان اصلی خود می دانند و نمی خواهند به ما اسلحه هایی بدهند که می توانیم به سرعت علیه خودشان استفاده کنیم»! (١٠)

باکونین می پذیرد که در آلمان «مسئله ی اجتماعی به زحمت از طریق منافذی ناروشن به وجدان پرولتاریا نفوذ می کند.» او می افزاید که مسئله ی اجتماعی «نمی تواند پرولتاریای آلمان را از دمکرات ها جدا نماید.» باکونین ادامه می دهد «کارگران می توانند بی تردید از دمکرات ها پیش بیافتند به شرطی که آنان بگذارند که کارگران به نبرد ادامه دهند.» (١١) باکونین به ناآمادگی پرولتاریای آلمان واقف است. پس به نظر می رسد که اختلاف مارکس و انگلس با باکونین کم تر یک تفاوت تحلیلی ست تا تضادی راهبردی.

باکونین با درس گیری از انقلاب ١۸۴۸ و زمانی که دیگر آنارشیست شده بود، این نتیجه گیری را کرد: یک) اتحاد پرولتاریا وبورژوازی رادیکال همیشه منجر به پذیرش برنامه ی بورژوازی از سوی زحمتکشان می گردد؛ دو) تجربه ی عملی مبارزه بهترین شتابدهنده به آگاهی کارگری ست.

مارکس و انگلس بر این باور بودند که استقرار آزادی های دمکراتیک و به ویژه حق رأی همگانی سرآغاز و شرط ایجاد هژمونی طبقه ی کارگر است. تمام راهبرد مارکس و انگلس بر این اساس قرار گرفت که هنگامی که حق رأی همگانی تحقق می یابد، از آن جایی که طبقه ی کارگر در اکثریت است، پس خواهد توانست قدرت را به دست آورد و آن چنان که در مانیفست آمده است طبقه ی کارگر در این زمان خواهد توانست برای «دست اندازی خودکامانه» روی امتیازات بورژوازی اقدام نماید. ما امروز به راحتی درمی یابیم که توهمات سوسیالیست های آن دوره به چه اندازه گسترده بوده اند.

انگلس مدت ها بعد نوشت که اتحادیه کمونیست ها در ١۸۴۸ «اهرمی بسیار ضعیف» بود. او افزود:«در لحظه ای که دلایل وجودی اتحادیه مخفی وجود نداشت، این تشکل دیگر به عنوان یک سازمان مخفی نمی توانست ادامه کاری کند.» (١٢) انگلس بر این باور بود که «پرولتاریا برای خودسازماندهی آمادگی» ندارد به این علت که برای درک «تضاد عمیق منافع خود با منافع بورژوازی» سردرگم است. انگلس می گفت که پرولتاریا به نقش تاریخی خود واقف نیست پس «اکثریت کارگران فعلاً مجبوراند به جناح چپ رادیکال بورژوازی» تبدیل شوند. (١٣)

این نظر انگلس که در سال ١٨٨۵ ارائه شد بیش از حد به یک توجیه می ماند و نمی تواند واقعاً جدی گرفته شود. با این حال انگلس بار دیگر در سال ١۸۹٣ در مورد انقلاب ١٨۴۸ نوشت:«این انقلاب همه جا نتیجه ی تلاش طبقه ی کارگر» بود.(١۴) به عبارت دیگر انگلس در سال ١۸۹٣ نوشته ای متضاد با نوشته ی خودش در سال ١٨٨۵ در باره ی انقلاب ١۸۴۸ منتشر کرد.

قربانی نمودن برنامه و حزب طبقه ی کارگر در پای یک اتحاد با بورژوا لیبرال ها بر این نظر مارکسیستی استوار است که تکامل تاریخی و پیشروی تاریخ دارای مراحلی ست که باید لزوماً طی گردند. باکونین کاملاً با دید مارکس آشنا بود. بی شک به همین دلیل بود که باکونین دیرتر و با توجه به طرز برخورد مارکس به انقلاب ١۸۴۸، مخالفت خود را با نظریه مرحله بندی تکامل شیوه های تولیدی اعلام نمود. مخالفت باکونین به این علت نبود که این نظریه غلط است، بلکه به این علت بود که این نظریه یک وجاهت نسبی داشت و در عمل کار را به ائتلاف های سیاسی ناپذیرفتنی می کشاند.

یادآوری کنیم که بلشویک ها در حالی وارد انقلاب شدند که با مرحله بندی تکامل شیوه های تولیدی مخالف بودند. سوسیالیست های دیگر روسی معتقد بودند که با توجه به این که پرولتاریا فقط ٣ % جمعیت را تشکیل می دهد، روسیه باید از مرحله ی دمکراسی بورژوایی و استقرار اقتصاد سرمایه داری عبور نماید تا سپس به انقلاب پرولتری برسد.

باکونین در سال ١٨۵٠ بر این امر پافشاری می کرد که در آلمان سرنوشت تعداد زیاد کارگاه ها و کارگران صنعتی «با تبدیل شدن آن ها به لشکر تبلیغات دمکراتیک» گره خورده است. باکونین در سال ١٨٧۴ می گفت که پرولتاریای شهرها جزو جدی ترین انقلابیان هستند. او ثابت کرد که «در برلین، وین و فرانکفورت سال ١٨۴٨ و در درسدن، هانوفر و بادن سال ١٨۴٩، پرولتاریا می توانست مستقلاً قیام کند و توانایی پذیرفتن رهبری هوشمند جنبش را داشت.» (١۵)

باکونین از تجربه سخن می گوید. این انقلابی روس در حالی که مارکس در حال بیدار کردن آگاهی طبقاتی بورژوازی لیبرال بود، جزو اصلی ترین رهبران قیام درسدن بود و می توانست حرف را با عمل محک بزند. انگلس به باکونین ادای احترام می کند و در این مورد می نویسد:«نبردهای خیابانی در درسدن چهار روز طول کشیدند. خرده بورژواهای درسدن – «گارد ملی» – نه فقط در این نبردها شرکت نکردند، بلکه به پیشروی نیروها علیه قیام کنندگان یاری رساندند. قیام کنندگان عموماً کارگران مناطق صنعتی حومه بودند. آنان توانستند قیام خود را با رهبری خون سردانه ی یک پناهنده ی روس به نام میخائیل باکونین انجام دهند که سپس دستگیر و زندانی شد… (باکونین و دیگران – نوشته ی آرتور لنینگ – انتشارات ١۸ / ١٠ – صفحه ی ١٧٠)

باکونین از این که عزم «ناب انقلابی یا تغییر اجتماعی» نتوانست کافی باشد و کارگران تحت تأثیر مستقیم بورژوارادیکال ها قرار گرفتند ابراز تأسف کرد. او این موضوع را «دمکراسی افراطی» نامید، یعنی دمکراسی که مارکس می خواست با بیدار کردن آگاهی طبقاتی بورژوالیبرال ها به وجود آورد. این نقد آشکار راهبرد مارکس در آن زمان است. تجربه نشان داد که نظر باکونین در باره ی پرولتاریای آلمان به عنوان نیروی بالقوه ی انقلابی، درست بود. یک تحرک انقلابی مهم در آلمان وجود داشت و همین تحرک بود که انگلس را در رابطه با تعداد زیاد کارگران نساجی و اقدامات مستقل آنان نگران کرد.

ویلیش و پزشکی به نام گوتشالک که عضو اتحادیه کمونیست ها بودند در کلن یک تشکل به نام انجمن کارگری (١۶) پی ریزی کردند که ده درصد جمعیت شهر را متشکل کرد. بر خلاف آن چه انگلس درباره ی عقب ماندگی جنبش کارگری آلمان می گفت، این جنبش خود را به صورت طبقاتی در یک انجمن کارگری و نه حزب متشکل نمود. گوتشالک برعکس روش های آن لحظه ی مارکس، اصولی را که در مانیفست بود به کاربرد، یعنی در «هیچ زمانی» نباید از«شکوفایی آگاهی کارگران به نحوی روشن و ممکن علیه تضاد پرولتاریا و بورژوازی» کوتاهی کرد و نباید «نظرات و برنامه ها را پنهان نمود.»

سی صد کارگر و پیشه ور در نخستین جلسه ی انجمن کارگری که روز ١٣ آوریل ١۸۴٨ برپا شد، شرکت کردند. روز بیست و چهارم همان ماه تعدادشان به سه هزار و در پایان ماه ژوئن به هشت هزار نفر رسید. (١٧) سپس چندین و چند انجمن کارگری مشابه با صدها هزار عضو تشکیل گردیدند. این انجمن ها سپس برای اتحاد خود در سطح ملی تلاش کردند. مسلم است که جای خالی نهادی برای یکپارچه کردن ابتکارات انجمن های کارگری به شدت احساس می شد.

کلودن می نویسد که از آوریل تا مه « نامه های اعضای کمیته مرکزی اتحادیه کمونیست ها در باره ی رشد چشمگیر جنبش جوان کارگری و از ضعف و عدم حضور اتحادیه کمونیست ها، حکایت دارند.»

برخلاف آن چه انگلس می گفت این پرولتاریا نبود که به «انجام وظایف تاریخی خود» ناآگاه بود، بلکه این رهبری اتحادیه کمونیست ها به ویژه مارکس و انگلس بودند که از پرولتاریا دور بودند. (١۸) استفان بورن به مارکس نوشت که خود را بر رأس «نوعی از مجلس کارگری» می بیند که «شامل نمایندگان چندین کارخانه و مشاغل» هستند، چیزی که شگف آورانه شبیه شورای کارگری ست. او سپس از بی سامانی اتحادیه کمونیست ها به مارکس گله می کند و می نویسد که ضعف اتحادیه کمونیست ها در حالی ست که به نظر نمی رسد فعالان پایه ای آن پراکنده باشند. مارکس این مسئله را با انحلال اتحادیه کمونیست ها حل کرد. به هر حال در آن زمان می شد با جنبش رشدیابنده ی پرولتاریا برای تحکیم مواضع آن و حتا «گرفتن قدرت» سود جست – هر چند این جنبش به آن نمی اندیشید – یا دست کم می شد با تکیه بر جنبش پرولتری یک تجربه ی تاریخی برای حرکت خودمختار انجام داد.

رؤسای اتحادیه کمونیست ها همچون ویلیش، مول و شاپر واقعاً بر این باور بودند که یک انقلاب پرولتری در دستور کار است، اما مارکس و انگلس بر خلاف آنان فکر می کردند. اگر تحلیل وضعیت آن زمان را بر این نظرات محدود کنیم، درمی یابیم که اولی ها نادرست و دومی ها درست گمان می کردند. مارکس بر این باور بود که انقلاب ١۸۴٨ آلمان نسخه ی انقلاب ١۷۸۹ فرانسه است و تحقق وحدت ملی آلمان برای آزادی از حکومت مطلقه در دستور کار است.

زمانی که در دسامبر ١٨۴٨ پارلمان های برلین و فرانکفورت فروپاشیدند و انقلاب وارد دوره ی رکود شد، نظر مارکس به وضعیت طبقه ی کارگر جلب شد و گفت که ریاست انجمن کارگری را«برای خدمت»  می پذیرد. مارکس چند هفته پیش از فرار به فرانسه دوباره به اتحادیه کمونیست ها پیوست، تشکلی که او هر چه در توان داشت، کرد تا در طی انقلاب بی اثر بماند.

اخراج مارکس از نخستین حزب کمونیست تاریخ

کمونیست های آلمان از مارکس و انگلس خواستند که حساب پس دهند.

متنی شگفت آور با عنوان نامه ی کمیته مرکزی به اتحادیه ی کمونیست ها که در سال ١٨۵٠ منتشر شد حاوی درخواست فوق بود. روش استدلالی مارکس و بی صداقتی برخی از مفسران مارکسیست موجب شد که متن مذکور بد شرح داده شود.

زمانی که متن شتاب آلود خوانده می شود، گمان می رود که مارکس سیاست دمکرات های بورژوا را در انقلاب با دیدی تقریباً «چپ روانه» به شدت نقد می کند. او در این متن به «خرده بورژواهایی که انجمن های دمکراتیک را رهبری می کردند» و «سردبیران روزنامه های دمکراتیک» در طی انقلاب حمله می کند و زحمتکشان را فرامی خواند تا از تبدیل شدن به «مزدوران دمکرات بورژواها» اجتناب نمایند. وی سپس بر ضرورت «تشکل یابی مستقل حزب پرولتاریا» پای می فشارد.

اما مارکس در واقع بی آنکه اشتباهات فردی اش را بپذیرد، از خود و اقداماتش در طی انقلاب انتقاد می کند. او خود و انگلس را در این متن در پس ضمیر سوم شخص پنهان می کند. او نمی گوید «من» یا «ما» ولی «خرده بورژواها» و «دمکرات بورژواها» و غیره.

چه کسی بود که عضو «انجمن دمکراتیک» شد که تشکل بورژوا لیبرال ها بود؟ چه کسی روزنامه ی جدید راین را با جهت گیری لیبرال هدایت می کرد؟ چه کسی کارگران را دعوت کرد تا از بورژوازی لیبرال حمایت کنند؟ پاسخ این است: کارل مارکس.

تأثیر این متن نمی تواند درک شود اگر کلیدی در دست نباشد. چنان که بسیاری از فعالان کمونیست که آن را خواندند، نفهمیدند که موضوع واقعاً چیست.

در همان متن انتقادی نیز بر آنانی می شود که «گمان کردند زمان تشکلات مخفی به سر آمده است و فقط فعالیت علنی می تواند کافی باشد.» به عبارت دیگر در این بخش از متن به موضع مارکس انتقاد می شود که از انحلال اتحادیه کمونیست ها دفاع کرده بود.

بر همین اساس است که وقتی متن از بازسازی «استقلال کارگران» دفاع می کند، موضع پیشین انگلس مضحک جلوه داده می شود، زمانی که او خواهان عدم انتشار برنامه ی اتحادیه کمونیست ها، یعنی مانیفست شده بود، چرا که آن را بسیار رادیکال می دانست که به درد شرایط نمی خورد.

این چنین است که انتقاد از خود در متن مذکور با توجه به روشی که برای نوشتار استفاده شده است در ابهام قرار می گیرد. این روش عمیقاً نادرست است چرا که به خواننده ی کم تر آگاه القاء می کند که مارکس یک انقلابی بی نظیر بوده است که امتیازات داده شده به بورژواها را نقد می کند بی آن که از نقش خود در آن سخنی بگوید.

این بخش از زندگی مارکس برای بررسی ایدئولوژیک آن از سوی کمونیست های جزم گرا در آینده بسیار جالب است. چرا که نمی توان پذیرفت که مارکس در بحبوحه ی انقلاب نخستین حزب کمونیست تاریخ را منحل می کند… به هر حال مسائل هرگز چنین مبتذل گونه مطرح نشدند. تاریخ نویسان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ادعا کردند که مارکس فقط کمیته ی مرکزی و نه اتحادیه کمونیست ها را منحل کرد. کاندل یکی از این تاریخ نویسان است که حقه بازانه می نویسد:«اتحادیه کمونیست ها با شکل انجمن های کارگری علنی به کار خود ادامه داد. این اتحادیه با گرایشی ایدئولوژیک – سیاسی به حیات خود تداوم بخشید.» (١۹) بالیبار فریب کاری را بیش تر می کند و می نویسد که مارکس پدر انجمن کارگری کلن بود!

زمانی که انقلاب شکست خورد، سرکوب در آلمان آغاز گردید. اتحادیه کمونیست ها در لندن با همت کسانی همچون مارکس و انگلس بازسازی گردید، اما اختلافات درون آن موجب تشتت در صفوفش شد. گرایشی به سردمداری مارکس با تحلیل از شرایط اقتصادی بر این باور بود که یک انقلاب دیگر فوراً در چشم انداز نیست. گرایش مخالف این تحلیل را قبول نداشت و آن را نفی انقلاب می دانست. تاریخ نویسان رسمی مارکسیسم این نکته را نمی گویند که اعضای هسته ی لندن، مارکس و انگلس را که خود عضو آن بودند از اتحادیه کمونیست ها بیرون کردند.

زمانی که مارکسیست ها می پذیرند که از اخراج مارکس و انگلس از اتحادیه کمونیست ها سخن بگویند، آن را تصمیم یک گرایش «چپ روانه» می نامند که تصور می کرد می تواند در هر لحظه ای انقلاب راه بیاندازد. هر چند این تحلیل نادرست نیست، اما عواقب اخراج مارکس و انگلس فراتر از این ها بودند که بسیار جالب هستند. دلایلی که برای اخراج مارکس و انگلس مطرح شدند مستقیماً به مواضع آنان در طی انقلاب مربوط می شود:

یک – «اتحادیه باید یک تشکل قوی باشد که خود را به مخالفت در چارچوب نشریات» قانع ننماید. در این جا به فعالیت مارکس و انگلس در روزنامه ی جدید راین لیبرال اشاره می شود.

دو – «مارکس و انگلس گروهی از نیمه ادیبان را انتخاب کرده اند که تبدیل به هواداران آنان شده تا هوس هایشان را برای قدرت سیاسی آینده اشان به تحریر بکشند.»

سه – «این شازدگان ادیب نمی توانند برای اتحادیه مناسب باشند و تشکل یابی آن را ناممکن می کنند»، مارکس و انگلس از اتحادیه کمونیست ها برای اهداف فردی خود استفاده می نمایند و زمانی که لازم باشد آن را فراموش می کنند. در این جا به تصمیم خودسرانه ی مارکس و انگلس اشاره می شود که با استفاده از اختیاراتشان در کمیته ی مرکزی، اتحادیه را منحل کردند تا جایگاه عضویتشان را با شرکت در تحریریه روزنامه ی جدید راین تاخت بزنند. (۲٠)

کشمکش های اتحادیه کمونیست ها دوباره بیست سال دیرتر در انجمن بین المللی زحمتکشان (که مارکسیست ها انترناسیونال اول می نامند – توضیح مترجم) تکرار شدند. اما در انجمن بین المللی زحمتکشان این مارکس نبود که اخراج شد، خود او بود که تقریباً تمام جنبش کارگری جهانی را از آن بیرون کرد…

مارکس اعلام نمود که پرولتاریا نمی توانست در انقلاب آلمان قدرت را به دست بگیرد و اگر چنین می کرد، وادار می شد برنامه ای را اجراء کند که برنامه ی او نبود. بلشویک ها می بایستی به این گفته ی مارکس توجه می کردند که چنین نشد… نظر مارکس کاملاً درست بود و به نظر قطعی می رسد که طبقه ی کارگر در وضعیتی نبود که قدرت را در سال ١۸۴۸ بگیرد. اما پرسش اصلی این نیست. پرسش در این است که چرا جنبش کارگری آلمان که به قول انگلس «توده وار» حرکت کرد و «ائتلاف هایی ایجاد نمود» نتوانست دست به تجربه ی اقدامات خودمختار بزند تا بتواند مطالبات مشخص خود را مطرح کند و ساختارهای تشکیلاتی را که داشت تحکیم بخشد؟ روزا لوکزامبورگ دیرتر خواهد گفت که بهتر است طبقه ی کارگر خودش از اشتباهاتش درس بگیرد.

چاره ای نیست تا پذیرفت که انحلال یک تشکل انقلابی توسط رهبران آن در اوایل انقلاب ضربه ای به جنبش مستقل و خودگردان کارگری زد…

نوشته ی بالا بخشی از یک کتاب به نام «باکونین سیاسی: انقلاب و ضد انقلاب در اروپای مرکزی» ست که رنه برتیه* – René Berthier  در سال ١٩٩١ منتشر نموده است.

برگردان از : ن. تیف – ١ دی ١٣٩٢

مراجع:

(١) – مکاتبات، جلد یک، صفحه ی ۵۴۳

(۲) – مکاتبات، جلد یک، صفحه ی ۵۴٠ و ۵۴۳

(۳) – Deutsche – Brüsseler – Zeitung ۲۸ و ۳١ اکتبر، ١١، ١۸ و ۲۵ نوامبر ١۸۴٧

(۴) – بر خلاف میخائیل باکونین که به روشنی به «ماتریالیسم علمی» رجوع می دهد.

(۵) – تاریخ نویسان این دوره از جمله Guizot، Augustin Thierry، Mignet و غیره هستند.

(۶) – به نوشته ی رنه برتیه «١۸۴۸ یا انقلاب ١٧۸۹ شکست خورده ی بورژوازی آلمانی» مراجعه کنید که در آنارشیست ها و انقلاب فرانسه – انتشارات لوموند لیبرتر – در سال ١٩٩٠ منتشر شده است.

(٧) – همان.

(۸) – مارکس، انگلس و انقلاب ١۸۴۸ – نوشته ی فرناندو کلودن – انتشارات ماسپرو – صفحه ی ١۳۳.

(۹) – همان.

(١٠) – همان.

(١١) – باکونین – دولت و آنارشی – جلد چهارم – صفحه ی ٣٢٢

(١٢) – انگلس – چند کلمه در باره ی تاریخچه ی اتحادیه کمونیست ها – ١۸۸۵- مجموعه آثار- جلد سه – صفحات ١٩١ و ١٩٢.

(١٣) – انگلس – مارکس و روزنامه ی جدید راین (Neue Rheinische Zeitung) – مجموعه آثار – جلد سه – صفحات ١٧١ و ١٧٢

(١۴) – انگلس – مقدمه برای چاپ ایتالیایی مانیفست – منتشر شده در کارل مارکس – آثار – انتشارات Pléiade – جلد اول – صفحه ی ١۴٩١.

(١۵) – دولت گرایی و آنارشی – جلد چهارم – صفحه ی ٣٢٠

(١۶) – با انجمن دمکراتیک که مارکس به آن پیوست، اشتباه نشود.

(١٧) – به اثر پیش گفته ی کلودن صفحه ی ١٣٢ مراجعه شود.

(١۸) – تروتسکی تقریباً همین را در باره ی رهبران کمونیست در طی انقلاب روسیه گفت.

(١۹) – رجوع کنید به اثر کلودن

(۲٠) – رجوع کنید به اثر کلودن – صفحه ی ٣١٣

* رنه برتیه – René Berthier – یک پژوهشگر آزادی گرا، فعال آنارشیست و آنارکوسندیکالیست  فرانسوی است. او در سال ١٩۴۶ متولد شد.

برتیه در سال ١٩۶۷ – ١٩۶۶، زمانی که در دانشگاه کان دانشجو بود با جنبش آنارشیستی آشنا شد. او سپس برای ادامه ی تحصیل به سوربون آمد، اما با توجه به قطع شدن بورسش از آن بازماند. برتیه یک شغل پاره وقت پیدا کرد و به عضویت اتحادیه ی کارگران پاره وقت پاریس در CFDT درآمد. وی در سال های ١۹۷١ – ١۹٧٠ نایب دبیر این سندیکا شد.

برتیه بین سال های ١۹۶٩ تا ١۹۷٢ به عضویت مرکز جامعه شناسی آزادی گرا درآمد که مسئولیتش بر عهده ی گاستون لووال (Gaston Leval) بود. او در این دوره پایه های شناخت نظری خود را تحکیم کرد.

برتیه در سال های دهه ی ٧٠  میلادی به پی ریزی اتحاد سندیکالیستی انقلابی و آنارکوسندیکالیستی (ASRAS) یاری رساند. این تشکل در سال ١۹۸١ خود را منحل کرد.

برتیه در سال ١۹٧٢ به عضویت اتحادیه کتاب ث. ژ. ت. (CGT) درآمد. او پس از پایان خدمت سربازی درسال ١۹۷٣ کارگر چاپخانه ای به نام ژورژ لانگ شد که در آن ١۸٠٠ نفر کار می کردند. برتیه موفق شد همزمان با کار در چاپخانه، تحصیلاتش را در دانشگاه سوربون پاریس به پایان برساند.

برتیه در طی پانزده سال نمایندگی های مختلف کارگران چاپخانه را برعهده داشت. او بین سال های ١۹۹٧ تا ۲٠٠٣ نایب دبیر اتحادیه مصححان ث.ژ.ت.، عضو دفتر کمیته ی بین اتحادیه ای چاپ و کتاب پاریس و دو سال عضو دفتر فدرال فدراسیون کتاب اتحادیه ث.ژ.ت. بوده است.

رنه برتیه در سال ١۹٨۴ به گروهی از فدراسیون آنارشیست پیوست و تا امروز نیز در این تشکل آنارشیستی فرانسوی فعالیت می کند. برتیه در سال های ١۹۸۵ – ١۹۸۴ جزو کمیته ی بنیان گذاران پشتیبانی از معدنچیان اعتصابی انگلستان بود. او مدتی از مجریان برنامه های رادیو لیبرتر (آزادی گرا)، رادیوی فدراسیون آنارشیست بود که همچنان روی موج اف. ام. در پاریس و از طریق اینترنت برای جهان پخش می شود. برتیه همچنین یکی از بنیان گذاران کمیته ی هماهنگی علیه محاصره ی اقتصادی مردم عراق بود و در سال ١۹۹٣ به دبیراولی آن رسید. برتیه هم اکنون عضو انجمن عدالت و صلح برای فلسطین است.

رنه برتیه که اکنون یک کارگر بازنشسته است، بیش تر وقت خود را صرف نوشتن متون نظری و تاریخی می کند که از فعالیت عملی او برآمده است. او بر این باور است که جنبش آنارشیستی باید با مفاهیم کهنه قطع رابطه نماید و راهبردهای جدیدی را اتخاذ نماید تا بتواند به شکلی وسیع تأثیرگذار باشد.

آثار رنه برتیه:

باکونین سیاسی: انقلاب و ضدانقلاب در اروپای مرکزی – سال ١۹۹١

غرب و جنگ علیه اعراب: بررسی جنگ خلیج و نظم نوین جهانی – سال ١۹۹۴

یوگسلاوی سابق، نظم جهانی و فاشیسم محلی – سال ١۹۹۶

اکتبر ١۹١٧، ترمیدور انقلاب روسیه – سال ١۹۹٧

اسرائیل – فلسطین: جهانی سازی و خرده ملی گرایی ها – سال ١۹۹٨

فلسطین، پای دیوار – سال ۲٠٠٨

بحث هایی درباره ی انقلاب آلمان ١۹۲۳ – ١۹١٨ – سال ۲٠٠۹

چادری روی مبارزات زنان – سال ۲٠٠۹

تجربه ی «اتحاد سندیکایی» و نقد منشور آمی أن – سال ۲٠٠۹

مطالعات پرودونی، جلد اول، اقتصاد سیاسی – سال ۲٠٠۹

آنارکو سندیکالیسم و سازماندهی طبقه ی کارگر – سال ۲٠١٠

مطالعات پرودونی، جلد دوم، مالکیت – سال ۲٠١۳

انتخابات شهرداری ها و سرکوب کارگران در ونزوئلا

انتخابات شهرداری ها و سرکوب کارگران در ونزوئلا

 

پس از مرگ هوگو چاوز، نیکولاس مادورو که خود را «پسر چاوز» می نامد، جایگزین او شد. روز ۸ دسامبر ۲٠١۳ انتخابات شهرداری ها برای برگزیدن ۳۳٧ شهردار و ۲۴۵۵ نماینده ی شوراهای شهر با حضور صد و بیست هزار نظامی بدون درگیری در سراسر ونزوئلا برگزار شد. نوزده میلیون نفر در ونزوئلا دارای حق رأی هستند و ١۶۸٠٠ نفر نامزد این انتخابات بودند. بر اساس گزارش روزنامه ی بلژیک آزاد که بامداد امروز منتشر شد، شورای ملی انتخابات اعلام کرده است که حزب سوسیالیست متحد حاکم توانست ١۹۶ شهرداری را از آن خود کند. اپوزیسیون دست راستی «میز وحدت دمکراتیک» نیز توانست ۵۳ شهرداری و از جمله دو شهر نخست بزرگ، کاراکاس پایتخت و ماراکایبو را به دست بگیرد. هشت شهر به دست گروه های سیاسی دیگر، به جز حزب حاکم و گروه اصلی اپوزیسیون راست، افتاده است. هر چند نتیجه ی انتخابات برای هشتاد شهر هنوز روشن نیست، امّا این موضوع تغییر محسوسی در آرای شمارش شده در سطح ملّی به وجود نمی آورد، چرا که شورای انتخابات اعلام کرد که حزب سوسیالیست متحد (PSUV) ٢ / ۴٩ % برابر با ١ / ۵ میلیون رأی و میز وحدت (MUD) ۷ / ۴٢ %  برابر با ۴ / ۴ میلیون رأی را به خود اختصاص دادند.

چند روز پیش از برگزاری انتخابات شهرداری ها، پارلمان ونزوئلا قانونی را به نام «قانون شایستگی» تصویب نمود. این قانون که در کشوری مانند ایران نام آن را «حکم حکومتی» گذاشته اند به رئیس قوه ی مجریه اجازه می دهد تا شخصاً تصمیماتی اتخاذ کند. قانون شایستگی یا حکم حکومتی در ونزوئلا تازگی ندارد. چاوز و رؤسای جمهور سابق این کشور همواره از این «حق» برخوردار بوده اند. چنین روش های حکم رانی فقط می تواند نشانگر بحران سیاسی در یک کشور باشد. تجربه نشان داده است که بحران سیاسی با برگزاری انتخابات از میان نمی رود و گاهی حتا آن را تعمیق می کند. بحران سیاسی ونزوئلا خلق الساعه نیست و با وضعیت اجتماعی و اقتصادی در پیوند است.

رافائل اوزکاتگی که عضو تحریریه نشریه ی آنارشیستی El Libertario در ونزوئلاست در گفت و گویی با یک روزنامه نگار فرانسوی شرکت کرد. این مصاحبه روز ۲ نوامبر گذشته در این نشریه منتشر شد. رافائل بر این باور است که مادورو نمی تواند مدّت درازی همچون چاوز حکومت کند که جنبش بولیواری را بر اساس «کیش شخصیت» استوار نمود. نتایج آرای ریاست جمهوری و ریزش آرای مادورو در مقایسه با چاوز نخستین بازتاب این واقعیت بود. چاوز که خود را پیامبر «سوسیالیسم قرن بیست و یکم» می دانست، موفق شده بود تا با بخش خصوصی اقتصادی سازش هایی بکند، اکنون مادورو آشکارا دست به دامن بخش غیردولتی شده است تا بلکه بتوان دست کم تولید مواد غذایی را افزایش داد. رافائل می افزاید که هر چند چاوز خود یک نظامی بود، ولی توانسته بود دخالت نظامیان را در امور اقتصادی مهار نماید، امّا مادورو اکنون دارای چنین توانایی نیست و دست آنان را عملاً بازگذاشته است که نه فقط در امور اقتصادی بلکه در امور سیاسی نیز دخالت کنند. رافائل می افزاید که «قانون شایستگی» راهی ست که مادورو برگزیده است تا بتواند ضعف سیاسی اش را با اقدامات خودکامانه بپوشاند. رافائل همچنین به این نکته اشاره می کند که پس از مرگ چاوز، تشتت در صفوف حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا گسترش یافته است و برخی از اعضای آن به ویژه علیه فساد مسئولان دولتی به تحرّک افتاده اند. رافائل در مقاله ای می نویسد که فقط جنبش های اجتماعی مستقل می توانند واقعیات موجود را تغییر دهند و بر سلطه گری بولیواریسم بر خود پایان دهند. رافائل می افزاید که جنبش های اجتماعی توانایی آن را دارند که از قطب بندی «چاوزیسم و ضدچاوزیسم» فراتر بروند و خود را برای اثرگذاری، از استیلای ایدئولوژی سازی های قلابی رها کنند. رافائل ادامه می دهد که بحران اقتصادی می تواند توفان هایی در کشور ایجاد کند، امّا تغییرات اجتماعی در گرو اقدامات افرادی ست که خارج از قطب بندی چاوزیست – ضدچاوزیست هستند که اتفاقاً این جنبش ها را در حال حاضر فلج کرده اند. رافائل اوزکاتگی بر این باور است که از هم اکنون می توان برای پیدایش توفان دست به ایجاد موج هایی زد.

ونزوئلا پس از سال ها ادعای نمایشی و بی پایه برای ساختمان «سوسیالیسم قرن بیست و یکمی» از سوی چاوز و اکنون «پسرش»، در وضعیت اجتماعی و اقتصادی بیش از پیش بحرانی به سر می برد. قحطی مواد غذایی و خدماتی، بازار سیاه پول، تورّم افسار گسیخته و فساد دولتی به چنان درجه ای رسیده است که حتا برخی از فعالان «جنبش بولیواری» را به تدریج از «دولت انقلابی بولیواری» دور می کند. اعتصاباتی همچون اعتصاب کارگران صنایع غذایی Aceites Diana، Lácteos Los Andes، Grupo Souto یا Monaca، اعتصابات کارمندان دانشگاه ها و اعتصاب مهم کارگران ذوب آهن نمونه هایی از اعتراضاتی هستند که اخیراً شکل گرفته اند.

کارگران ذوب آهن Sidor در سال جاری میلادی مجموعاً پنج هفته در اعتصاب بودند. آنان روز ۷ دسامبر وارد ششمین هفته ی اعتصاب خود شدند. این کارخانه در سال ٢٠٠٧ بار دیگر دولتی شد. سیزده هزار و سی و صد بیست کارگر این کارخانه که ۳ / ۴ میلیون فولاد مایع خام تولید می کردند با توجه با بی کفایتی مدیران دولتی متعدد پس از ملّی شدن دوباره در سال جاری از ۵ / ١ میلیون فراتر نرفتند. آنان دست به اعتصاب می زنند و خواستار پرداخت دستمزدهای معوقه و سهم خود از سودی هستند که در قرارداد دسته جمعی منظور شده است. فِرِدی کوردوبا که یک کارگر اعتصابی ست می گوید:«من همواره به چاوز رأی دادم و از انقلاب پشتیبانی می کنم.» او می افزاید:«من نمی فهمم چرا مادورو که خود یک سندیکالیست بوده از زمانی که رئیس جمهور شده، ما را فراموش کرده است.» کوردوبا می افزاید که اگر به سایت اینترنتی کارخانه بروید، می بینید که در آن جا سخن از «کنترل کارگری» پس از ملّی شدن دوباره در سال ٢٠٠٧ و شرکت کارگران در تصمیم گیری و برنامه ریزی تولید می رود، امّا «ما هرگز شاهد چنین چیزی نبوده ایم.» شش مدیر آمده و رفته اند بی آن که کوچک ترین شناختی از فولاد داشته باشند. مدیر کنونی که یک ژنرال ارتش است و خاویر سارمینتو نام دارد دست کمی از بقیه ندارد و مانند بقیه نظامیان، حاضر به گوش فرا دادن به مطالبات کارگران نیست. دولت انقلابی بولیواری که هرگز نتوانست کنترل اتحادیه کارگری اصلی کارخانه ی سیدور را که Sutiss نام دارد به دست بگیرد، تصمیم گرفت یک اتحادیه نزدیک به خود در آن ایجاد کند و کارگران را به جان یک دیگر بیاندازد. این ترفند کهنه، کارساز نیافتاد و مادورو شخصاً روز ۵ اکتبر کارگران اعتصابی را به باد انتقاد گرفت و در یک سخنرانی آنان را «ولگرد» و « آنارکوسندیکالیست پوپولیست» نامید. فیلم کوتاهی از این سخنرانی در این نشانی در دسترس همگان است:   http://www.youtube.com/watch?v=R4D2qbIxLUw

بحران سیاسی، اقتصادی و اجتماعی نشان می دهد که سوسیالیسم از بالا در ونزوئلا خواب و خیالی بیش نبود. حزب کمونیست ونزوئلا مانند دیگر احزاب کمونیست سابقاً اردوگاهی همچنان از دولت به اصلاح انقلابی بولیواری حمایت می کند. حزب کمونیست فرانسه روز ۸ دسامبر از فعالان خود خواست که به فراخوان سفیر ونزوئلا در پاریس برای برپایی یک «جنبش جهانی همبستگی با انقلاب بولیواری» پاسخ مثبت دهند و در مراسمی به همین منظور شرکت نمایند. این در حالی ست که در ونزوئلا رئیس جمهور اعتصابات کارگری را با روش های مختلف منکوب می کند و می خواهد در برابر موج های پیش از توفان مقاومت نماید.

ن. تیف

١۸ آذر ١۳٩۲ – ۹ دسامبر ۲٠١۳

منابع:

١) http://www.lalibre.be

۲) http://www.lemonde.fr

۳) http://periodicoellibertario.blogspot.fr

۴) http://rafaeluzcategui.wordpress.com

۵) http://www.humanite.fr

لنین دوست کارگران نبود!

لنین دوست کارگران نبود!

نقدی بر نوشته هایی از محسن حکیمی و ناصر اصغری

مجلّه آرش شماره ی ١٠٩ (فروردین ١۳۹٢ – آوریل ۲٠١۳) ویژەنامەای را با عنوان «مبارزه تدافعی طبقه کارگر» و سوتیتر «شرایط تبدیل آن به تهاجم و وظایف پیشروان کارگری» منتشر کرد. در این ویژەنامه پنج پرسش مطرح شده است و چند تن از فعالان جنبش کارگری و از جمله محسن حکیمی به آن ها پاسخ داده اند. ناصر اصغری در نوشته ای با عنوان «دشمن لنین نمی تواند دوست کارگران باشد» به تاریخ ١٠ نوامبر ٢٠١۳، تلاش کردەاست تا پاسخ های حکیمی را بررسی کند.

نوشتەی پیش رو قصد دارد، در سطح یک مقاله، پس اجمالی، هم پرسش های «آرش»، هم پاسخ های حکیمی و هم نقدگونەی اصغری را از نظر بگذراند و نقدی بر هر سه باشد.

از آن جایی که پرسش های آرش، پاسخ های حکیمی و نقدگونەی اصغری دارای یک الگوواره هستند که آن را می توان در پایبندی به مارکسیسم جست و جو نمود، لازم است به قول معروف سنگ ها را در همین سطور نخستین واچید.

ستم دیدگان و استثمارشدگان در طی سدەهای دراز همواره علیه زورگویان و استثمارکنندگان به پا خاستەاند و با شورش و انقلاب خواستار جامعەای آزادتر و برابرتر شدند. هر چند هنوز در گوشه و کنار جهان بردەداران و زمینداران بزرگی هستند که به ستمگری و استثمار ادامه می دهند، امّا پس از انقلاب بزرگ فرانسه در سال ١٧۸٩، سرمایه داران به ستمگران و استثمارکنندگان غالب تبدیل شدند و اکنون سراسر جهان را، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، در اختیار خود دارند. پس امروز بیش از هر برهه ی دیگر تاریخ مسئلەی تغییر برای رهایی نوع بشر و استقرار جامعەای برابر و آزاد در دستور کار قرار دارد. امّا میان داشتن آرمان آزادی و برابری و گام برداشتن برای استقرار آن ها و به وجود آوردن جامعەای آزاد و برابر راه هنوز دراز است و دشواری ها بسیارند و کاری ست کارستان. به ویژه این که امروز ستم گران و استثمارکنندگان یا در یک واژه سرمایەداران، بیش از پیش گستاخ و یکه تاز شدەاند و نه فقط هر روز جیب های گشادشان را پرتر از دیروز می کنند، بلکه دستاوردهایی را که طبقەی کارگر به ویژه از رویداد شکوهمند کمون پاریس در سال ١٨۷١ بدین سو با مبارزاتی جانانه کسب کرده است از اوبازمی ستانند. فرقی نمی کند که این سرمایەداران چه جامەای بر تن دارند. آنان می توانند دولتی به نام جمهوری اسلامی ایران با ولی فقیه بر رأسش یا دولتی به نام جمهوری خلق چین با نظام تک حزبی کمونیست یا دولتی با نام ایالات متحدەی آمریکا با نظم دو حزبی، با چند تار مو اختلاف، داشته باشند، آنان می توانند دولتی به نام جمهوری کوبا یا جمهوری دمکراتیک خلق کره داشته باشند که قدرت از برادری به برادری و از پدری به پسری می رسد!

امّا به راستی چرا نظم غالب ستمگران و استثمارکنندگان توانسته است بیش از دو سده دوام بیاورد؟ چرا امروز آنان چنین بی شرمانه به دستاوردهای کارگری یورش می آورند؟ چرا بیش از یک سده و نیم، از کمون پاریس بدین سو، که کارگران و دیگر اقشار ستمدیده رودررو با سرمایەداران و به بهای فدای جانشان، چه در میدان های نبرد و سنگرها و چه در کارخانەها و محلات جنگیدەاند هنوز این نظم سرمایەداری ست که دست بالا را دارد؟ چرا پس از این همه نظریه پردازی ارزشمند از مارکس و باکونین گرفته تا ده ها و صدها نفر دیگر علیه نظم سرمایەداری، هنوز نوع بشر در بند و اسارت است و چشم انداز آزادی و برابری این چنین دور و دست نیافتنی می نماید؟

دو علّت اساسی برای وضعیت موجود هست. یکم این که طبقەی سرمایەداری همچنان با استفاده از منابع عظیم مالی که دارد فقط با جنگ، کودتا، توطئه یا در بهترین حالت برگزاری انتخابات خودش را حفظ نکرده است. این طبقه دارای ارتشی بزرگ از روشنفکران، فیلسوفان، روزنامەنگاران، انواع و اقسام خبرگان، متخصصان و استادان، نهادها، تشکلات و سندیکاها ست و با استفاده از رسانەها، کتاب ها، فیلم ها و هزاران ابزار دیگر جلوی شکل گیری هرگونه آلترناتیو انقلابی را می گیرد و برضد آن عمل می کند و اگر لازم ببیند آن را به خاک و خون می کشد. از آن جایی که این علّت موضوع نوشتەی پیشرو نیست، از بسط بیش تر آن اجتناب می کنیم. امّا علّت دوّم به جز این نیست که بیش از نیمی از این یک سده و نیم مبارزەی کارگری جهانی در توّهمی گذشت که نامش «اردوگاه سوسیالیسم» یا «سوسیالیسم واقعاً موجود» بود که اتفاقاً حکیمی به درستی از آن به عنوان لنجزار سرمایه داری دولتی – حزبی نام می برد. امّا این لجنزار از آسمان نازل نشد و نتیجەی یک رشته نظر و عمل بود. حکیمی نیز خوب می داند که این لنجزار چگونه پدید آمد، ولی آن جایی اشتباه می کند که نظریەی لنین را «تحریف کامل نظریەی مارکس و انگلس در بارەی “حزب طبقەی کارگر” » می داند. در حالی که حزب بلشویک لنینی با برخورد مستبدانەی مارکس در انترناسیونال اوّل و اخراج باکونین و تحمیل انشعاب به این تشکل بین المللی کارگری قرابت های فراوانی داشت. همین جا باید به این نکته اشاره کرد که ناصر اصغری در نقدگونەاش به حکیمی ادعا می کند که انترناسیونال اوّل هم یک «حزب طبقەی کارگر» بود. اصغری ظاهراً هنوز تفاوت یک تشکل با نظرات گوناگون و گاهی متضاد و یک حزب سیاسی که دارای خط و برنامەی واحدی ست را نفهمیده است. از قضا، زمانی که انترناسیونال اوّل با پیشدستی مارکس و هم نظران وی خواست این تشکّل را به حزب تبدیل نماید، دوران زوال و افولش آغاز شد و نهایتاً مُرد. بر این اساس است که سخن حکیمی دربارەی «نفوذ» آنارشیسم در انترناسیونال اوّل و پرودونیسم در کمون پاریس برای توجیه شکست آن ها بی پایه و اساس است و از ناآگاهی حکیمی دربارەی تاریخ هر دو حکایت می کند. حکیمی و مارکسیست ها با هر پسوندی – لنینیست، تروتسکیست یا مائوئیست – چه بخواهند و چه نخواهند، این یک واقعیت تاریخی بوده و هست که آنارشیسم باکونین، پرودون، کروپوتکین و افرادی از این دست جزئی جدایی ناپذیر از جنبش کارگری بوده، هستند و باقی خواهند ماند. مبارزه با سرمایەداری به ویژه با توجه به فجایعی که در کشورهای موسوم به بلوک شرق به وجود آمدند، نه در گذشته، نه در حال و نه در آینده ملک طلق مارکسیست ها نیست. جنبش کارگری نیز از یک تودەی بی شکل کارگر به وجود نیامده است. همەی کارگران یکسان فکر نمی کنند. در جایی که آزادی در حد سر و دم بریدەی سرمایەداری هست، آزادی که مطلقاً در کشورهای «اردوگاه سوسیالیسم» وجود نداشت، کارگری برای دفاع از منافع طبقاتی اش عضو یک اتحادیه اصلاح طلب است، آن دیگری یک اتحادیەی سرخ را برگزیده است و دیگری هم آنارکوسندیکالیست است. کارگری عضو یک تشکل تروتسکیستی ست، دیگری عضو تشکلی مارکسیستی ست و کارگری هم آنارشیست است. آنارشیسم نیازی به «نفوذ» در انترناسیونال نداشت، چرا که خود همچون امروز جزئی از جنبش کارگری بود که برای آزادی های سیاسی بی قید و شرط و بی حد و حصر و برچیدن طبقات و جامعەای برابر مبارزه می کرد و می کند.

هر چند حکیمی به درستی بی نیازی طبقەی کارگر را به هر گونه حزبی و از جمله حزبی که نام حزب طبقەی کارگر و از این قبیل را برخود می گذارد درک کرده است و آن را کمابیش در نوشتەاش توضیح می دهد امّا هنوز همچون آن چه در پرسش های «آرش» آمده است معتقد به نقش «پیشروان طبقەی کارگر» است که ظاهراً باید از بیرون (از بالای سر؟) آگاهی را به درون طبقەی کارگر ببرند. حکیمی بر خلاف بسیاری از کسانی که خود را فعال جنبش کارگری می دانند، دستی از دور بر آتش ندارد، امّا او هنوز بر این واقعیت آگاهی نیافته است که کارگران همانگونه که کار و زندگی می کنند، می توانند در تحولات سیاسی،  اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و غیره مُهر انقلابی خود را بکوبند و نیازی به پیشرو و پیشگام ندارند. مقولەی «پیشروان طبقەی کارگر» و بردن آگاهی از بیرون به درون طبقەی کارگر بیش از آن که مارکسی باشد، لنینی ست.

لنین در آستانەی سدەی بیستم وضعیت روسیه را تحلیل نمود. او متوجه شد که در روسیه، سه میلیون کارگر در مراکز صنعتی مشغول به کار هستند و در کنار آنان یک صد میلیون دهقان وجود دارد. وی نه می خواست و نه می توانست که پرولتاریا به چنان رشد عددی و نظری برسد تا آن گاه بخواهد و بتواند سرمایەداری را سرنگون نماید، آن هم سرمایەداری عقب ماندەی روسیه را. پس چه می بایستی کرد؟ وی پاسخ داد: باید شرایط تاریخی را وادار به تغییر کرد. لنین برای این که شرایط عینی را مهیا کند به این پرداخت که شرایط ذهنی باید خود را به آن تحمیل کند و آن هم چیزی نبود جز آن چه وی نامش را «رهبری انقلابی» با «سازمان انقلابیان حرفەای» گذاشت. البته لنین نیز خودبه خود به چنین نتیجەای دست نیافت. لنین بر خلاف تصور حکیمی یک مارکسیست بود و جبرگرایی تاریخی مارکسی را با ژاکوبینیسم این چنین ممزوج کرد. مارکس در آثاری مانند نوشتەهای جوانی (١٨۴۴)، هجدهم برومر لوئی بناپارت (١۸۵۲) و گروندریسه (١٨۵٧) قائل بر خلاقیّت خودجوش جنبش کارگری بود و به درستی بر نیروی آفرینندەی مردمان و توانایی بشر برای ساختن جامعەای نو و تاریخ خود تأکید می کرد. امّا همین مارکس در مانفیست حزب کمونیست (١٨۴٨) و در کاپیتال (١٨۶٧) مفهوم دیگری را به نام جهت گیری تاریخی مطرح کرد و عنوان نمود که تاریخ روندی جبری دارد که در آن جامعەی کمونیستی اوّلیه به بردەداری، سپس به بردەداری، آن گاه به زمینداری و در نهایت به کمونیسم گذر می کند. مارکس بر این باور بود که در جامعەی سرمایەداری دو طبقەی اجتماعی که سرمایەداری ستمگر و پرولتاریای ستمدیده است وجود دارد و اگر دوّمی موفق به سرنگونی اوّلی گردد، طبقات و اقشار دیگر نیز از میان می روند و جامعه کمونیستی می شود. مارکس در جبرگرایی تاریخی خود فقط یک عامل یا موتور برای پیشروی می بیند و آن هم توسعه و گسترش وسائل تولید است. اقتصاد و پیشرفت فن آورانه تمام جوانب دیگر را تحت تأثیر قرار می دهند و آن ها را با خود به جلو می کشند. بین دو مفهومی که مارکس مطرح کرد، از سویی خلاقیّت خودبه خودی جنبش کارگری و توانایی انسان برای ساختن تاریخ خود و از سوی دیگر جبر تاریخی تناقض وجود دارد. اگر نوع بشر توانایی ساختن تاریخ خود را دارد، این تاریخ نمی تواند دارای جهتی از پیش تعیین شده یا به قول مارکس جبر تاریخی باشد. امّا اگر برعکس تاریخ دارای یک جهت گیری جبری ست  در این صورت دیگر لزومی ندارد که انسان ها و پرولتاریا برای ساختن آن دخالت کنند. جبرگرایی مارکسیستی بسیاری از مارکسیست ها را به دام انداخت، به گونەای که برخی از آنان هر چند می دانستند که آن چه در شوروی و اقمارش وجود دارد سوسیالیسم آزادی خواه و برابری طلب نیست، ضمن خرده انتقاداتی، ادعا می کردند که سوسیالیسم هرگز در این کشورها فرونخواهد پاشید و عقربەی تاریخ به عقب نمی رود.

لنین توجەای به آثار مارکس نکرد که به درستی بر توانایی انسان برای ساختن تاریخ به دست خود پای می فشرد، او عامل ذهنی یا سوبژکتیو را بر عامل عینی یا ابژکتیو غالب می دانست و فاجعه نیز از همین جا شروع شد. روش لنین به طور خلاصه این چنین است: اگر پرولتاریا به اندازەی کافی رشد نکرده است، الیت، متخصصان یا انقلابیان حرفەای سیاسی می توانند او را رهبری کنند و به جای او دولت تشکیل دهند. جایگاه این متخصصان هم جایی نیست به جز حزب بلشویک یا حزب کمونیست. این حزب هم باید واحد باشد و هم باید دارای انضباط نظامی و تمام اعضایش مؤظف اند مطیع حلقەی کوچک تری از انقلابیان حرفەای که کمیتەی مرکزی ست باشند. البته تمام این ها در زرورقی به نام «سانترالیسم دمکراتیک» پیچیده شد، گویی واژەها می توانند واقعیت را تغییر دهند و به صرف افزودن واژەی دمکراتیک این نهاد واقعاً دمکراتیک می شود. استالین پس از لنین آن چنان دمکراتیسم مرکزیت حزب بلشویک را نشان داد که حتا دست به تیرباران چند تن از اعضای آن زد!

اگر قرار بود انقلابیان حرفەای متشکل در حزبی به نام طبقەی کارگر رهبری کارگران را همچون گوسفندانی که به چوپان نیاز دارند به دست بگیرند، آن گاه چه نیازی به شوراها باقی می ماند که از همان انقلاب ١٩٠۵ تشکیل شدند و در فوریه ١٩١۷ ادامه داشتند، پیش از آن که بلشویک ها آن ها را در ژانویه ١٩١۸ قبضه کنند تا بتوانند دیکتاتوری خود را بر پرولتاریا تحمیل نمایند؟ البته بلشویک ها قیام ماخنوویستی اوکرائین را نیز در سال های ١٩۲٠ – ١٩١۸ سرکوب کردند و شورش ملوانان کرونشتات را در سال ١٩۲٠ که شعارشان «زنده باد شوراها» بود به خاک و خون کشیدند. لنین با طرح «نپ» و شیفتگی اش برای تایلوریسم نشان داد ادعاهایش در دفاع از کارگران پوچ بود. لنین از خلاقیت خودجوش کارگری که در تشکیل شوراها از همان سال ١۹٠۵ صورت گرفت، به عالی ترین نحوی سوء استفاده کرد تا عطش خود را برای به دست گرفتن قدرت سیاسی با رنگ و لعاب کارگری برطرف نماید. ناگفته نماند که سال ها پیش از آن که حزب بلشویک انقلاب اکتبر را به شکست بکشاند و قدرت را با استیلاء بر شوراها قبضه نماید، حتا در برخی نوشتەهای لنین بی اعتنایی و بی اعتقادی او به شوراها وجود داشت. او در شمارەی ١۲ نشریه «پرولتاری» به تاریخ ١۶ / ۸ / ١٩٠۵ نوشت:«سازماندهی خودمدیریتی انقلابی که انتخاب مردم برای نمایندگانش است، آغاز قیام نیست، پایان آن است.»

محسن حکیمی در پاسخ به پرسش های لنینیستی «آرش» که هنوز می خواهد «پیشروانی» به طبقەی کارگر تحمیل کند ضمن پذیرش نقش پیشرو گاهی از بردن آگاهی از بیرون به درون طبقه می نویسد و گاهی از خودآگاهی طبقەی کارگر که این خود متناقض است. حکیمی به خواننده توضیح نمی دهد که آیا بین «پیشروان طبقەی کارگر» و «انقلابیان حرفەای» متشکل در حزب لنینی تفاوتی هست یا نه و اگر هست، چەاند؟ حکیمی مدعی ست که کارگرانی که تحصیلات بیش تری دارند آگاه ترند و می توانند نقش پیشرو را داشته باشند. درجەی آگاهی یک کارگر که منافع طبقاتی اش را می شناسد و عِرق مبارزه دارد ربطی به تعداد کلاس های درسی که خوانده است ندارد. کارگری می تواند دیپلم دبیرستان یا لیسانس دانشگاه یا بالاتر از آن را داشته باشد امّا نه دارای آگاهی طبقاتی و نه سیاسی باشد و تن به مبارزه هم ندهد، کارگران برای مبارزه و گرفتن سرنوشتشان به دست خود لزومی ندارد که کاپیتال مارکس یا مالکیت چیست پرودون را خوانده باشند. یک کارگر حتا بی سواد می تواند به مراتب از یک کارگر تحصیلکرده مبارزتر و آگاه تر باشد، مگر این که روزی روزگاری سرمایه داری اجازه دهد که مبارزه جویی، آگاهی طبقاتی، انقلابی گری و مقولاتی از این دست در کتاب های مدرسه ای تدریس گردند که این از محالات است.

هر چند حکیمی به درستی بی نیازی طبقه ی کارگر را به حزب نشان می دهد و بر نقش اصلی شوراها پای می فشارد و خصلت جنبشی و غیرایدئولوژیک و اتکّا به دمکراسی مستقیم و انتخاب از پایین آن ها را برجسته می کند، هر چند او باز هم به درستی بر عدم تمرکزگرایی شوراها تأکید می کند، امّا او ناگهان تناقضی را وارد بحثش می کند و آن هم جایی است که پس از برشمردن خصلت های شوراها، آن ها را «دولت آینده» معرفی می کند که هم قانون گذار است و هم مجری قانون و او آن را «دولت شورایی» می نامد.

شوراهای کارگران و دیگر زحمتکشان به شرطی می توانند جامعه ای آزاد و برابر ایجاد کنند که تمرکزگرا نباشند. شوراها نمی توانند یک دست و همگون باشد، ممکن است در جایی شورایی ده، بیست یا سی عضو داشته باشند و در جایی دیگر هزار، دو هزار یا بیش تر. چگونه می توان به تعدادی بیشمار از شوراها تمرکز بخشید در حالی که برخی از آن ها می توانند هیچ گونه نزدیکی و از هیچ لحاظی با یکدیگر نداشته باشند؟ واضح است که تعدد شوراها نمی تواند مانع آن شود که آن ها با یکدیگر رابطه داشته باشند تا بتوانند بهتر به رتق وفتق امور مربوط به خودشان در سطح محلی، منطقه ای، ملّی و حتا بین المللی بپردازند. تمرکز دهی به شوراها آغاز پایان آن ها خواهد بود و آزمون های شکست خورده را تکرار خواهد نمود.

تناقض نوشته ی حکیمی طرح مسئله ی دولت و به طریق اولی دولتی ست که او شورایی می نامد. حکیمی حتماً می داند که دولت نهادی ست که نمی تواند تک و تنها در گوشه ای برای خودش وجود داشته باشد. تمام دولت هایی که تاکنون وجود داشته اند بازوهای مختلفی از نظامی، پلیسی، سیاسی، تبلیغاتی، مذهبی، پارلمانی و غیره و غیره داشته اند. حکیمی به این واقعیت رسیده است که حزب کمونیست، حزب طبقه ی کارگر یا حزب انقلابیان حرفه ای در روسیه و دیگر کشورهای «سوسیالیستی» چگونه شوراها را کنار زدند و جای آن ها را گرفتند، امّا از آن جایی که هنوز نتوانسته است پایش را از قید و بندهای مارکسیستی باز کند باز هم قائل به نقش دولت است که همچون اختاپوسی بر سیمای جامعه چنگ می زند و مانعی جدّی در برابر رشد و تعالی آن ایجاد می کند. اگر دولت انقلابی، دولت پرولتری و انواع و اقسام دیگری از دولت نتوانستند و نخواهند توانست وجود داشته باشند، دولت شورایی هم در همان زمره است و سرابی بیش نیست. شاید به همین خاطر است که حکیمی در نوشته اش هیچ اشاره ای به رابطه ی دولت شورایی اش و شوراها نمی کند. آیا این دولت کذائی باید تابع شوراها باشد یا برعکس؟ اگر شوراها باید تابع دولت باشند، طولی نخواهد کشید که نهاد دولت با ایجاد یک قشر انگل و در عصر کنونی سرمایه دار نهاد شورا را از میان خواهد برد و دوباره جامعه ی ضدآزادی و ضدبرابری را سامان خواهد داد و اگر دولت باید تابع شورا باشد در این صورت نفس وجودی اش از میان می رود و لزومی ندارد که وجود داشته باشد. در این جاست که حکیمی فراموش می کند که لنین و امثالهم با شوراها چه کردند. آنان نخست شوراها را فدای دولت کردند، پیش از آن که این دوّمی را حزبی کنند. مثال حیّ و حاضر در رابطه با شوراها و دولت هنوز در کوبای برادران کاسترو موجود است. در کوبا شوراها در لحظه ی پیروزی انقلاب نام «کمیته های دفاع از انقلاب» را گرفتند. هر چند هنوز در هر کوی و برزن و در هر کارخانه و کارگاهی این کمیته ها وجود دارند، امّا نه فقط در رتق و فتق امور هیچکاره اند بلکه تبدیل به نهادهای جاسوسی، زد و بند و باج گیری شده اند و زیر فرمان حزب کمونیست کوبا به کسی اجازه ی ابراز بحث و انتقاد نمی دهند.

نمی توان با نامگذاری های زیبا همچون انقلابی، کارگری، سوسیالیستی یا شورایی برای نهادی که اساساً انگل صفت، ضدانقلابی، ضدکارگری، ضدسوسیالیستی و ضدشورایی است آبرو خرید یا ایجاد کرد و آن را موجه و لازم جلوه داد. سوسیالیسم که همان برابری و آزادی ست یا می تواند مستقیماً با تکیّه محض بر شوراهای غیرمتمرکز تحقق یابد یا هرگز نخواهد توانست. نمی توان برای برابری و آزادی مبارزه کرد و در عین حال خواستار برپایی نهادی به نام دولت شد که از بیخ و بن ضدبرابری و ضدآزادی ست. از این جاست که می توان گفت که دشمن اصلی جنبش کارگری در هر جای از جهان در یک واژه ی چهار حرفی خلاصه می شود: دولت.

طبقه ی کارگر و عموم زحمتکشان نه فقط نیازی به حزب به هر نامی ندارند، بلکه با اتکّا به شوراهای خود در هر کارخانه و کارگاه، در هر محله و مدرسه، در هر مکان علمی و هنری و در جای جای جامعه می توانند سرانجام آرزوی دیرین بشریت را برای جامعه ای برابر و آزاد برآورده نمایند و تحقق بخشند. کارگران و زحمتکشان باید در ابتداء بخواهند تاریخ ساز باشند تا بتوانند. آنان باید بخواهند امور خود را راساً به دست بگیرند و به نمایندگان اکتفاء نکنند. مادام که چنین آگاهی در کارگران به وجود نیاید، آنان می توانند هزار بار انقلاب بکنند و هزار بار شکست بخورند.

محسن حکیمی با ردّ حزب به نام طبقه ی کارگر و به ویژه حزب لنینی گام بلندی برای حرکت در جهت چنین جامعه ای برداشته است، امّا او هنوز غل و زنجیرهای مارکسی – دولت گرایی – را از پاهایش نگشوده است تا بتواند گام های بلندتری در مبارزه برای آزادی و برابری بردارد.

نشریه «آرش» با طرح پرسش هایی که ظاهراً با نظرخواهی از برخی بوده است بازتاب ادامه ی سطحی نگری خط شکست خورده ی لنین است که آزمونش را هفتاد و اندی سال در پهنه ی جهان داده است. البته نشریه «آرش» به عنوان یک رسانه محق است که آن گونه که گردانندگانش می اندیشند برای تولید و بازتولید «لجنزار سرمایه داری دولتی – حزبی» با طرح پرسش های جهت دار ژورنالیستی تلاش کند و کسی نمی تواند این آزادی را از این نشریه بگیرد.

ناصر اصغری و بقیه ی مارکسیست ها با پسوند های گوناگون امّا هنوز در زمانه ای بین کمون پاریس و انقلاب اکتبر در گشت و گذار اند. گویی اصلاً اتفاقی نیافتاده است و شکستی در شوروی، چین، کوبا، کره شمالی، ویتنام و دیگر لجنزارهای دولت های موسوم به سوسیالیستی حادث نشده است. ادبیات او یک ادبیات ناب لنینی – استالینی ست آن جایی که محسن حکیمی را متهم به تبلیغ رسانه های جنگ سردی می کند یا آن جایی که او را مدافع شوراهای اسلامی کار می داند و یا آن جایی که به دروغ عربستان سعودی را از قول حکیمی در کنار شوروی، چین، کوبا و کره شمالی می گذارد.  اگر نگارنده ی این سطور می خواست به زبان افرادی مانند ناصر اصغری دست به قلم ببرد، می توانست چنین بگوید که لنین دوست کارگران نبود، پس دوستان لنین، دشمنان کارگران هستند! امّا چنین فرمول بندی هایی دیگر زمانشان را سپری کرده اند و بگذاریم همچنان ورد زبان اعضای احزاب لنینیستی مانند اصغری باقی بمانند. چرا که آن ها علی رغم حضوری که این جا و آن جا دارند کارشان به پایان رسیده است و دیگر نخواهند توانست با کشتار و سرکوب هایی که کرده اند خود را مدعی ایفای نقش در روند برقراری جامعه ی آزاد و برابر جا بزنند. نه دیگر طبقه ی کارگر تره ای برای آن ها خرد می کند و نه اقشار متفاوت مردم. به همین جهت است که لنینیست هایی از قبیل ناصر اصغری سال هاست که پسرفت می کنند یا در بهترین حالت در جا می زنند و تا زمانی که تغییری در خود و نظرات و روش هایشان پدید نیاورند، باز هم پس خواهند رفت و اگر بخت همراهشان باشد در جا خواهند زد، حال نامشان حزب طبقه ی کارگر انقلابی باشد یا نه. واضح است که اصغری ها می توانند در عمل به دوستان جنبش کارگری تبدیل شوند اگر شهامت نقد ریشه ای و انقلابی نه فقط لنینیسم بلکه مارکسیسم را به خود بدهند.

ن. تیف

۲۶ / آبان / ١۳٩٢

١۷ / نوامبر / ۲٠١۳

آنارشیسم و خشونت

آنارشیسم و خشونت

 

چند نظامی در یک پادگان فرانسوی در طی جنگ استعماری الجزایر (١٩۶٢ – ١۹۵۴) می خواستند مردی تنومند، اما صلح طلب را به اجبار سرباز کنند و بر تنش لباس نظامی بپوشانند. مرد به دیوار سیاه چالی که در آن بود تکیه داد، مشتش را گره کرد و گفت:«پیش آیید و ببینید تا چه اندازه صلح طلب هستم.» در این هنگام بود که نظامیان از قصد خود منصرف شدند.

همین داستان کوتاه نشان می دهد که در خشونت گریزی و صلح طلبی حدّی وجود دارد.

خشونت گریزانی هستند که برای توجیه اعمال قهر به نقل قولی از گاندی اشاره می کنند.

ژان – پی یر بارو در کتاب شهامت خشونت گریزی این نقل قول گاندی را آورده است:«بر این باورم که اگر قرار بود انتخابی بین بزدلی و خشونت کرد، من دوّمی را برمی گزیدم.» به این نکته توّجه کنیم که انتخاب گاندی بر پایه ی گزینش میان «سستی و بزدلی و قهر و خشونت» قرار گرفته است و نه «خشونت و خشونت گریزی».

ما اکنون مراحل مختلف اقدام GARI یا گروه عمل انقلابی انترناسیونالیست را می شناسیم. آنان یک بانکدار به نام سوارز را ربودند تا در ازایش آزادی فعالان سیاسی زندانی را در اسپانیا بخواهند. هنگامی که از اُکتاویو البراُلا، یکی از اعضای گروه، پرسیدند:«آیا در صورت نپذیرفتن مطالبات، اعدام بالتاسار سوارز در دستور کار بود؟» او پاسخ داد:«نه. هرگز کشتن او در نظر گرفته نشده بود. ما هرگز نمی خواستیم وی را بکشیم، چرا که اهداف ما با چنین روش های مستبدانه ای ناسازگار است. چنین روش هایی نه فقط بی فایده هستند، بلکه به اهداف ما ضربه می زنند. کشتن بی مهابای یک فرد در هر صورت یک قتل است! اما نباید فراموش کرد که در یک نبرد رودررو علیه سرکوبگران، کشتن یعنی دفاع از خود.» پس خشونت گریزی هم حدّ و حدودی دارد، به ویژه هنگامی که از خشونت آنارشیستی سخن گفته می شود.

آیا ما می توانیم بگوییم که آنارشیست ها در باره ی خشونت و خشونت گریزی دارای اصول، آداب و ملاحظات راهبردی هستند که باید تعریف شوند؟

آیا آنارشیست ها اصولاً ضدخشونت هستند؟ با نگاه به رویدادها می توان گفت که فاشیست ها و اسلامگرایان افراطی همیشه خشونت طلب هستند، اما آنارشیست ها چه؟

آیا آنارشیست ها می توانند اصولاً خشونت گریز باشند؟ ما می خواهیم بی بررسی پرسش، پاسخ دهیم «آری، امّا». ما می توانیم بگوییم که این خشونت گریزی نتیجه ی تحلیلِ تجربیات تاریخی یا نتیجه ی یک تربیت یا واقعیت فرهنگی آنارشیست هاست.

ما آنارشیست های مرد هرگز زنانی را که با آنان زندگی می کنیم، نمی زنیم.

ما آنارشیست های پدر و مادر هیچگاه به فرزندانمان خشونت روا نمی داریم، ما آنارشیست های آموزگار هیچ وقت به شاگردان خشونت نمی کنیم.

ما آنارشیست های تظاهرکننده در خیابان ها، شیشه های ویترین ها را نمی شکنیم و خودبه خود به دارایی های عمومی یورش نمی آوریم. البته هنگامی که ضرورت ایجاب کند، ما کشت زارهای ذرت هایی را که با بذر دستکاری شده ی ژنتیکی کاشته شدند از بین می بریم، به رستوران های سریع آمریکایی که غذاهای زیان آور می فروشند حمله می کنیم و اگر لازم باشد مانند لوئیز میشل یک نانوایی را نیز غارت می کنیم.

ما آنارشیست های سندیکالیست اعتصاب راه می اندازیم و تحریم می کنیم و در ضربه زدن به زنجیره ی تولید تردید نمی نماییم. ما خوب می دانیم که دوروتی چه گفت. او گفت:«ما آنارشیست ها از خرابه ها نمی هراسیم چرا که توانایی سازندگی را داریم… ما جهانی را به ارث می بریم… و جهانی تازه را در قلب هایمان داریم.»

ما آنارشیست های ضدفاشیست تلاش می کنیم که بی استفاده از سلاح های دشمنان و با اتکّا به مردم با فاشیست ها مبارزه کنیم. به ما می گویند که باید خود را برای مبارزه با یک راست افراطی مانند «پگاه زرّین» در یونان آماده نمود. حتا روزنامه ی لوموند در شماره ی ۴ اکتبر ٢٠١۳ نوشت که در یونان دمکراسی کاری را که می بایست، انجام داد. همین روزنامه عکسی از «هیتلر کوچک» در لحظه ی دستگیری منتشر نمود. او برای تشکیل یک «سازمان جنایتکار» در انتظار برپایی دادگاه است.

ما آنارشیست ها حتماً دمکرات نیستیم، امّا می پذیریم که زندگی در یک دمکراسی بهتر از جای دیگری ست که هیچ گونه آزادی محترم شمرده نمی شود. ما لزومی نمی بینیم که با یک تفنگ در کنارمان بخوابیم.

ما آنارشیست های انترناسیونالیست مخالف شرکت در جنگ بین ملّت های گوناگون هستیم.

به ما آنارشیست های انقلابی گفتند که می بایستی برای مبارزه با فاشیسم در اسپانیا در سال ١٩۳۶ مسلح شد، آیا می توانست به جز این کرد؟ به همین دلیل بود که از سال ١٩۳۴ آنارشیست های اسپانیا سلاح به دست گرفتند چرا که می بایستی خود را برای «ژیمناستیک انقلابی»… برای انقلاب آماده می نمودند. برای دوباره یاد کردن از مرد تنومند صلح طلب در ابتدای این نوشته، یادآوری کنیم که CNT – کنفدراسیون ملّی کار، تشکل آنارکوسندیکالیست – در سال ١٩۳۶ آزادی مستعمرات اسپانیا را اعلام نمود. امّا دیگر دیر شده بود چرا که فرانکو با یاری مورها – مسلمانان آفریقای شمالی – قدرت را تسخیر کرده بود.

خلاصه این که ما باید در بحث خشونت و خشونت گریزی با توجه به محدودیت هایمان و وفاداری به اصولمان در پی سازگاری روش های مبارزاتی و هدف نهایی باشیم.

نوشته ی آندره برنار – عضو محفل لبیرتر ژان باروئه از فدراسیون آنارشیست – فرانسه

عنوان اصلی نوشته : بی حدود ؟

منتشر شده در هفته نامه ی لوموند لیبرتر – شماره ی ١۷۲٠ – از ۷ تا ١۳ نوامبر ۲٠١۳

برگردان از ن. تیف – ۲۳ آبان ١۳٩٢