ئەرشیفەکانى هاوپۆل: فارسی

“آنارشیسم” به چه معناست؟

“آنارشیسم” به چه معناست؟

به نقل قول از Peter Kropotkin، آنارشیسم “سوسیالیزم بدوندولت است.” [Anarchism, p. 46] به عبارت دیگر، “آنارشیسم به معنایمنسوخ کردناستثمار و ستم انسان به انسان که همان لغو مالکیت خصوصی (همچون کاپیتالیسم) و حکومت است، می باشد.” [Errico Malatesta, Towards Anarchism, p. 75]

بنابراین، آنارشیسم نظریه ای سیاسی است که هدفش ایجاد جامعه ای است بدون سلسله مراتب سیاسی، اقتصادی و اجتماعی. آنارشیست ها ادعا می کنند که آنارشی — بدون حکمران — نوع قابل اجرایی از سیستم اجتماعی است کهبرای بیشینه کردن آزادی فردی و برابری اجتماعی کار می کند. آن ها آزادی و برابری را در یک رابطه ی متقابلوتنگاتنگ می بینند. و یا آنچنان که Bakunin در جمله ی مشهور خود می گوید:

“ما به این باور رسیده ایم که آزادی بدون سوسیالیزم یعنی ستم و بی عدالتی، و سوسیالیزم بدون آزادی یعنی بردگی و بیرحمی.” [The Political Philosophy of Bakunin, p. 269]

تاریخ جوامع انسانی این مسئله را ثابت می کند که آزادی بدون برابری آزادی برای قدرتمند است. و برابری بدون آزادی غیرممکن بوده و توجیهی برای بردگی است.

اگرچه انواع مختلفی از آنارشیسم وجود دارد (از Individualist Anarchism تا Communist Anarchism) اما تمام آن ها دو نکته را در بطن خود در اشتراک دارند؛ مخالفت با حکومت و مخالفت با کاپیتالیسم. به نقل قول از Individualist Anarchist (آنارشیست فردگرا) — Benjamin Tucker — آنارشیست ها “بر منسوخ کردندولت و برانداختن رباخواری، حکومت انسان بر انسان و استثمار انسان توسط انسان پافشاری می کنند.” [Native American Anarchism, p. 140] تمام آنارشیست ها سود، بهره و کرایه را به چشم رباخواری (یا استثمار) می بینند و با آن و شرایطی که آن را به وجود می آورد به اندازه ی دولت و حکومت مخالفت می کنند.

آنچنانکه Susan Brown “زنجیره ی اتحاد” آنارشیسم می نامد”محکومیت همگانی سلسله مراتب و سلطه گرایی و میل به مبارزه برای آزادی یکایک انسان هاست.” [The Politics of Individualism, p. 108] برای آنارشیست ها، انسان نمی تواند به آزادی برسد اگر در چنگال حکومت و یا قدرت کاپیتالیست باشد. چنانچه Voltairine de Cleyre در خلاصه ی خود می آورد:

“آنارشیسم… امکان جامعه ای را آموزش می دهد که نیازهای یکایک افراد در آن تامین شده وپرورش کاملذهن و جسم سرلوحه ی زندگی همگان است… [آنارشیسم] می آموزد که دستگاه غیرعادلانه و ستمگر تولید و توزیع کنونیعاقبت بایستی نابود شده و توسط سیستمی جایگزین شود که آزادی کار کردن را برای همگان– بدون نیاز به اربابی که کارگر باید قمست عمده ای از تولید خود را به او بفروشد — ضمانت می کند. آنارشیسم از انسان مطیع وغافلیک ناراضی می سازد و ازشورشیبی اطلاعیک ناراضی هوشیار… آنارشیسم به دنبال بیدار کردن حس آگاهی انسان نسبت به ستم و بیداد بوده، خواستار جامعه ای بهترو حسی برای ادامه ی جنگ پایان ناپذیر بر علیه کاپیتالیسم و حکومت است.” [Anarchy! An Anthology of Emma Goldman’s Mother Earth, p. 23-4]

از اینرو، آنارشیسم نظریه ای سیاسی است که طرفدار ایجاد آنارشی — جامعه ای استوار بر قائده ی “بدون حکمران” — است. برای دست یافتن به این هدف “آنارشیست ها نیز همچون تمام سوسیالیست ها باور دارند که زمان مالکیت خصوصی زمین، سرمایه و ماشین آلات به سر آمده و محکوم به ناپدید شدن است. و اینکه ابزار تولید بایستی دارایی مشترک جامعهباشد و مشترکاتوسط تولید کنندگان ثروت اداره گردد. و… آن ها متذکر می شوند که تشکیلات سیاسی ایده آل دریک جامعه زمانی رخ می دهد که اختیارات و کار دولت به حداقل خود برسد…و اینکه هدف نهایی جامعه کاهش اختیارات دولت به صفر است. و این همان جامعه ی بدون دولت — آنارشی — است.” [Peter Kropotkin, Op. Cit., p. 46]

آنارشیسم جامعه ی امروز را تجزیه و تحلیل کرده و نقد می کند. اما در عین حال تصویری از پتانسیل جامعه ی جدید را ارائه می دهد؛ جامعه ای که نیازهای بخصوص انسان که جامعه ی کنونی آن ها راانکار می کند راتکمیل می سازد. این نیازها به طور بسیار ساده آزادی، برابری و اتحاد هستندکه در قسمت دوم این FAQ به بحث گذارده خواهند شد.

آنارشیسم تجزیه و تحلیل انتقادی را با امید به هم آمیخته، و یاآنچنان که Bakunin در روزهای ابتدایی خود اشاره می کند، “انگیزه برای ویران کردن، انگیزه ای آفریننده و خلاق است.” هیچکس نمی تواند جامعه ای بهتر بسازد بدون اینکه درک درستیاز نقایص و مشکلات جامعه ی کنونی داشته باشد.

اما باید تاکید کنیم که آنارشیسم فراتر از تجزیه و تحلیل وارائه ی تصویریاز جامعه ی جدید است. آنارشیسم ریشه در مبارزه دارد؛ مبارزه ی ستمدیده برای آزادی خود. به عبارت دیگر، آنارشیسم راه جدیدی را به جامعه ای استوار بر نیازهای مردم — و نه قدرت — ارائه می کند وزمین خاکی مانرا به سود و منفعتترجیج می دهد. به نقل قول از آنارشیست اسکاتلندی — Stuart Christie:

“آنارشیسم جنبشی است برای آزادی مرد… واقعی، دموکراتیک و طرفدارمساوات بشر است … آنارشیسم بهعنوان مبارزه ای مستقیم از سوی ستمدیده وبر علیهظلم، ستم و استثمار آغاز شد و همچنان نیز ادامه دارد. آنارشیسم بافزونی یافتندسیسه آمیز قدرتحکومت و عادات و صفات مهلک مالکیت فردی مخالفت می کند. این دو — با هم و یا به تنهایی — فقطمنافع عده ای خاص رابهقیمت منافع دیگران تامین می کنند.

“آنارشیسم همتئوریک و هم عملی است. از نظر فلسفی، آنارشیسم قصد ایجاد بالاترین درجه یاتحاد، هماهنگیو مصالحه بین افراد، جامعه و طبیعت را دارد. از نظر کاربردی، هدف آنارشیسم بدینگونه است که ما خود را آنچنان سازمان دهیم و به نوعی زندگی کنیم که سیاستمداران، دولت ها، حکومت ها و صاحب منصبان آنان را به امری غیر لازم و اضافی تبدیل سازیم. در یک جامعه ی آنارشیست، افراد با احترام متقابل در اجتماعات غیر اجباری (بدون رابطه یرئیس و مستخدم)سازمان داده خواهند شد و ابزار تولید و توزیع در مالکیت عموم خواهد بود.

“آنارشیست هاانسان هاییخیالباف با قوائد و تفکراتانتزاعی نیستند… آنارشیست ها بسیار خوب می دانند که یک جامعه ی کامل وعالی همینفردا به دست نخواهد آمد.در واقع این مبارزه برای همیشه ادامه خواهد داشت!

“سرانجام، این مبارزه است که نتیجه را تعیین می کند. و پیشرفت به سوی یک اجتماع معنی دار بایدبا مخالفت کردن و ایستادن در مقابل هر نوع بی عدالتی و ستم آغاز شود. به طور عامیانه تر، این به معنایمخالفت کردن باهر نوع استثمار وبه مبارزه طلبیدنحقانیت هر نوعحاکمیت اجباریاست. آنارشیست ها اگر تنها یکاعتقاد غیرقابل تغییر داشته باشند،این است که زمانی که عادت تسلیم شدن به سیاستمداران و ایدوئولوژی پردازان از بین برود، و زمانی که مقاومت در برابر سلطه گرایی و استثمار پدیدار شود، آن زماناست که مردم عادیقادر خواهند بود تاتمام جنبه های زندگی خود را در هر زمان و هر مکانی — آزادانه و عادلانه — اداره کنند.

” آنارشیست ها نهجدا از مبارزات مردمیهستند و نه قصد تسلط بر آن را دارند. آنان تلاش می کنند تا آنچه را که می توانند به صورت عملی انجامدادهو در بالا بردن حس خودسازی فردی و همبستگی و انسجام گروهی مساعدت و همکاریکنند. این مسئله بسیار مهم است که ماتفکرات و ایده های آنارشیست ها در مورد روابط داوطلبانه، تساوی و برابریدر تصمیم گیری ها، یاری متقابل و انتقادات آنان از تماماشکال تسلط و تحکم در جنبش های فلسفی، اجتماعی و انقلابی را در نظر داشته باشیم.” [My Granny made me an Anarchist, p. 162-3]

آنارشیست هاباور دارندکه آنارشیسم به طور ساده بیانی تئوریک از توانایی ما برایسازمان دادنخود و اداره ی جامعه بدون نیاز به اربابان و سیاستمداران است. آنارشیسم اجازه می دهد تا طبقه ی کارگر و دیگر مردم ستمدیده از قدرت خود به عنوان طبقه آگاه شده، از منافع خود دفاع کرده و برای تغییر دادن اساسی جامعه مبارزه کنند. فقط با انجام این است که ما می توانیم جامعه ای مناسب را برای انسان به وجود آوریم.

آنارشیسم یک فلسفه ی انتزاعی نیست. ایده ها و نظریاتآنارشیست هر روزبه مرحله ی اجرا گذارده می شوند. هر زمان که انسان ستمدیده برای حقوق خود به پا می خیزد، برای آزادی خود اقدام می کند، همبستگیو تعاون را به مرحله ی اجرا می گذارد، و خود را بدون ارباب و رهبر سازمان می دهد، آنجاست که روح آنارشی متبلور می شود. آنارشیسم تنها سعی می کند تا این تمایلات آزادیخواهانه را قدرت بخشیده و آن رابارور سازد. همانطور که در قسمت های آینده در مورد آن بحث خواهیم کرد، آنارشیست ها تفکرات و ایده های خود را به راه های گوناگون در درون سیستم کاپیتالیست به کار می برند تا اندکی آن را تغییر دهند تا زمانی که به طور کامل از آن رهایی یابند.

 

**********************

منبع ترجمە: جنبھە نجات حیوانات

پرسشهای متداول آنارشیستی / A.1.4

http://no-compromise.blogfa.com/8703.aspx

An Anarchist FAQ – انگلیسی

http://anarchism.pageabode.com/afaq/index.html
زبانھای دیگر

http://anarchism.pageabode.com/afaq/translations.html

پرسشهای متداول آنارشیستی / قسمت A / مقدمه

مقدمه

تمدن مدرن انسانی با سه بحران فاجعه انگیز روبرو است:

۱- سقوط اجتماع، اصطلاحی خلاصه وار برای تعریفمیزان در حال صعود فقر، بی خانمانی، جرم، خشونت، بیگانگی، سوء استفاده از مواد مخدر و الکل، انزواگرایی، بی تفاوتی سیاسی، نزول صفات انسانی، تنزل در ساختار اجتماعی و ارتباطات دو طرفه، و غیره.

۲- تخریب و نابودیزمین و طبیعت ظریف آن که زندگی موجودات زنده به آن بستگی دارد.

۳- تکثیر سلاح های کشتار جمعی، بخصوص سلاح های هسته ای.

طبق عادت، متخصصان پایه گذار سیستم، رسانه های جمعی و سیاستمداران عمومااین بحران ها را از هم جدا وهر کدام را ناشی از دلایل متفاوت دانسته، سعی در تفکیک این سه دارند. اما بدیهی است که این “رسم کهن” راه به جایی نمی برد، چرا که اینمشکلات در حال گسترش هستند. و بی شکاگر راه ورسم دیگری پیش روی نگیریم، فاجعه گریبان گیرمان خواهد شد- یا به خاطر جنگ های مصیبت بار، یا ویرانی محیط زیست و یا از طریقتنزل به وحشیگری.

آنارشیسم با دنبال کردن وپیگیری “منشاء مشترک” این بحران ها،راه حلی مشترک و مرتبط ارائه می دهد. منشاء مشترک این بحران هاکه پایه ی اصلی نهادهای بزرگ و “متمدن” — چه کاپیتالیسم و چه کمونیسم –را تشکیل می دهد، چیزی نیست به جز طبقات و سلسله مراتب. بنابراین تجزیه وتحلیل آنارشیست از آنجا شروع می شود که تمام نهادها (سازمان هایی که خوستار تمرکز قدرت در راس هرم قدرت هستند)بر پایه ی این اصول ساخته شده اند، مانند شرکت ها، تاسیسات اداری-دولتی، ارتش، جناح های سیاسی، نهادهای دینی، دانشگاه ها و غیره. سپس نشان می دهد که علاقه ی شدید قدرتمداران به این نوع سلسله مراتب چه آثار منفی ونامطلوبی بر روی “افراد”، اجتماع و فرهنگ دارد. دراولین بخش اینFAQ سعی خواهیم کرد تا نگاهی برتجزیه و تحلیل آنارشیست از این سلسه مراتب قدرت و اثرات منفی آن داشته باشیم.

اما باید در نظر داشته باشیم که آنارشیسم تنها انتقادی بر “مدرنیته ی ویرانگر” نیست. بلکه پیشنهادی است برای جامعه ای آزاد. Emma Goldman “مسئله یآنارشیست” را اینچنین بیان می کند: “مسئله ای که ما امروز با آن مواجه هستیم… این است که چگونه خود باشیم و در عین وحدت با دیگران و احساس کردن با دیگر انسان ها، مشخصات کیفیتیخویشتن را حفظ کنیم.” [Red Emma Speaks, pp. 158-159] به عبارت دیگر، چگونه می توانیم جامعه ای را بسازیم که در آناستعدادها و نیازهای افراد محقق گشته اما نه به قیمت زیر پا گذاشتناستعدادها و نیازهای دیگران؟ برای رسیدن به این خواسته، آنارشیست ها آرزوی جامعه ای را دارند که در آن به جای کنترل “از بالا به پایین” از طریق سلسله مراتب قدرتمتمرکز، کار و بار بشریت –به نقل قول از Benjamin Tucker –”از طریق افراد و یا انجمن های داوطلبانه اداره گردد.” [Anarchist Reader, p. 149] در حالی که بخش هایآینده یاین FAQ به توضیح پیشنهادهای مثبت آنارشیسمدر مورد برپایی چنین جامعه ای — کنترل از پایین به بالا — خواهد پرداخت، شاهد هسته ی سازنده ی آنارشیسم در بخش های ابتدایی خواهیم بود. هسته ی سازنده ومثبت آنارشیسم حتی در انتقادش از راهکارهای معیوب “مارکسیسم” و “لیبرالیسم” جناح راست قابل رویت خواهد بود.

چنانکه Clifford Harper می گوید: “همچون تمام ایده های بزرگ، آنارشیسم بسیار ساده است وقتی از ریشه شناخته شود — انسان ها در اوج شکوه و بزرگی اند هنگامی که آزاد ازحاکمیت زندگی می کنند و به جای دستور گرفتن،در بین خود تصمیم می گیرند.” [Anarchy: A Graphic Guide, p. vii] به سبب خواسته ی آنارشیست ها برای افزایشآزادی اجتماعیتا آخرین درجه ی ممکن، آن ها خوستار منحل شدن تمامنهادهای سرکوب کننده ی مردم هستند:

“جامعه ای آزاد از سیاست ها و نهادهای اجباری که سدی در برابر پیشرفت انسانیت هستند، خواسته ی مشترکتمام آنارشیست هاست.” [Rudolf Rocker, anarcho-Syndicalism,p. 9]

چنانچه خواهیم دید، تمام این نهادها بر اساس سلسله مراتب بوده و خوی سرکوب کننده شان مستقیما از همین سلسله مراتب نشأت می گیرد.

آنارشیسم یک تئوری اجتماعی-اقتصادی و سیاسی است، اما یک ایدوئولوژی نیست. این تفاوت بسیار مهم است. بطور اساسی، تئوری یعنی تو صاحب فکر هستی. در صورتیکه درایدوئولوژی فکر صاحب توست. آنارشیسم پیکره ای از فکرهاست، قابل انعطاف بوده، دائما در حال تکامل و سیلان است و همواره به روی اطلاعات جدید باز است. چنانچه با تغییر و پیشرفت جامعه، آنارشیسم نیز پیشرفت کرده و تکامل می یابد. در مقابل، ایدوئولوژی یک سری ایده ی “ثابت” است که مردم متعصبانه بهآنباور دارند و معمولا منکر حقیقت و تغییر است. تمام این ایده های “ثابت” منشأ استبداد و تناقضبوده، سعی درتحمیل خودو حل کردن افراد در درون خود دارند. صرفنظر از اینکه این ایدوئولوژی لنینیسم است، یا مادی گرایی، لیبرالیسم (آزادیخواهی) یا هر چیز دیگری، واقعیت آن است که همه نتیجه ای مشابه خواهند داشت: نابودی افراد حقیقی زیر نام عقیده. عقیده ای که معمولا مصلحت عده ای قدرتمدار را در نظر می گیرد. و یا چنانچه Michael Bakunin می گوید:

“تا به امروز تاریخ بشریت تنها تصویری دائمی از قربانی شدن میلیون ها انسان بیگناه زیر افتخارات انتزاعی بوده است: خدا، کشور، توانمندی دولت، افتخار ملی، حقوق تاریخی، آزادی سیاسی، رفاه عمومی.” [God and the State, p. 59]

دگما و عقاید تعصب آمیز به شدت ساکن و مرگبار بوده، معمولا برگرفته از “پیغمبری” مرده، مردی دیندار و یا غیر دیندار است که پیروانش –همچون سنگ تغییر ناپذیر –از عقاید او بت ساخته اند. آنارشیست ها می خواهند که انسان زنده، مرده را دفن کردهو بتواند به زندگی خود ادامه دهد. انسان زنده باید مرده را فرمانروایی کند، نه برعکس. ایدوئولوژی هاالهه ی انتقامتفکرات منتقدانه و در نتیجه آزادیهستند… با کتابی از “جواب ها” که ما را از”مسئولیت” فکرد کردن برای خودمان خلاص می کنند!

ما با مهیا کردن این FAQ در مورد آنارشیسم هیچ تلاشی برای دادن جواب “صحیح” نداریم و نمی خواهیم کتابی جدید از قوانین را ارائه دهیم. ما در این FAQمختصریدر مورد گذشته ی آنارشیسم توضیح خواهیم داد امابیشتر بر روی قالب های مدرن آن تمرکز خواهیم کرد، و اینکه چرا ما امروز آنارشیست هستیم. این FAQ تلاشی است برای بیدار کردن حس تفکر و تجزیه و تحلیل در درون خود شما. اما اگر شما به دنبال ایدوئولوژی ای نو هستید، آنارشیسم به کار شما نخواهد آمد.

اگرچه آنارشیست ها تلاش می کنند تا واقعگرا و منطقی باشند، اما معقول نیستند. انسان های “معقول” به صورت غیر انتقادی آنچه را که “متخصصان” و “سیستم” “صحیح” می دانند را قبول کرده و در نتیجه همواره برده خواهند بود. به نقل قول از Bakunin، آنارشیست ها می دانند که:

“انسان تنها زمانی نیرومند است که بتواند بر روی حقیقت خود بایستد، زمانی که عمل و گفتارش از درون خود باشد. آنگاه در هر شرایطی که باشد، می داند که چه بگوید و چه کار کند. ممکن است سقوط کند اما هرگز از انگیزه ی خویش خجلت زده نخواهد شد.” [quoted in Albert Meltzer, I Couldn’t Paint Golden Angels, p.2]

آنچه Bakunin تشریح می کند نیروی تفکر مستقل است، که هماننیروی آزادی است. ما شما را تشویق می کنیم تا “معقول” نبوده و گفته های دیگران را قبول نکنید. برای خودتان فکر کرده و قدم بردارید!

آخرین نکته اینکه بطور مسلم این FAQ سخن قطعی در مورد آنارشیسم نیست. بیشتر آنارشیست ها شاید با آنچه که اینجا نوشته شده مخالفت کنند، و این قابل پیش بینی است زمانی که انسان ها برای خود می اندیشند. تمام آنچه که ما می خواهیم این است که پایه های آنارشیسم را نشان داده و تجزیه و تحلیل خود را از مباحثی مشخص ارائه دهیم.

**********************

منبع ترجمە: جنبھە نجات حیوانات

پرسشهای متداول آنارشیستی / A.1.

http://no-compromise.blogfa.com/8701.aspx

An Anarchist FAQ – انگلیسی

http://anarchism.pageabode.com/afaq/index.html
زبانھای دیگر

http://anarchism.pageabode.com/afaq/translations.html

اطلاعیه انترناسیونالیست علیه جنگ در اکرائین

اطلاعیه انترناسیونالیست علیه جنگ در اکرائین

جنگ علیه جنگ، یک قطره خون برای ملتشان نباید داد!

 

مبارزه برای قدرت بین دسته های الیگارشی در اکرائین می تواند به یک نزاع مسلحانه ی بین المللی فرا روید. سرمایه داری روسی می خواهد اقتدار را به دولت اکرائین بازگرداند تا بتواند مقاصد توسعه طلبانه ی درازمدت خود را در کریمه و شرق اکرائین عملی نماید چرا که در آن جا دارای منافع اقتصادی، مالی و سیاسی فراوانی است.

 

رژیم روسیه که در آستانه ی بحران اقتصادی دیگری است می خواهد با دمیدن بر آتش ملی گرایی روسی افکار عمومی را از مسائل اجتماعی – سیاسی که در فقر، دستمزدها و حقوق بازنشستگی پایین تبلور می یابد، منحرف کند. وضعیت تأمین اجتماعی، آموزش و خدمات اجتماعی در روسیه وخامت بار است. روسیه بار دیگر بر شیپور ملی گرایی می دمد تا بتواند حکومت مستبد خود را بر پایه های محافظه کارانه، ارتجاعی و سرکوبگر بازسازی کند.

 

بحران شدید اقتصادی و سیاسی در اکرائین به کشمکش بین دسته های الیگارشی «کهن» و «نوین» دامن زد. الیگارشی کهن توانست با استفاده از نیروهای شبه نظامی راست و ملی گرای افراطی ضربه ای در کی اف وارد آورد. نخبگان سیاسی کریمه و شرق اکرائین قصد ندارند قدرت و مالکیت را با کی اف تقسیم کنند و دست به دامن دولت روسیه شده اند. هر دو طرف به ترتیب به ملی گرایی غلیظ اکرائینی و روسی متوسل شده اند. درگیری های مسلحانه و خون ریزی ها آغاز شده اند. قدرت های غربی نیز از منافع خود دفاع می کنند و اهداف و دخالت هایشان می تواند به نزاعی فراروید که آتش جنگ جهانی سوم را روشن کند.

 

قدرت های دو سوی نزاع مانند گذشته از ما مردم عادی، دستمزدبگیران، بیکاران، دانشجویان، بازنشستگان و … خواهند خواست که برای منافعشان بجنگیم. این قدرت ها دوباره می خواهند ما را با لالایی های ملی گرایانه بخوابانند تا روبه روی یکدیگر قرار بگیریم. «ملت» های ایشان ربطی به ما ندارند. نفع ما جای دیگری است: ما باید چگونه در نظم ظالمانه و سرکوبگرانه ای که این قدرت ها تحمیل کرده اند ادامه ی حیات دهیم؟

 

ما دیگر با لالایی های ملی گرایانه به خواب نخواهیم نرفت. دولت ها و پرچم ها و «ملت» های ایشان را به دیار عدم بفرستیم. جنگ ایشان جنگ ما نیست. ما با خونمان کاخ هایشان، حساب های بانکیشان و صندلی های اتورتیه اشان را آبیاری نخواهیم کرد. اگر آقایان می خواهند در مسکو، کی اف، لویو، خارکف، دونتسک و سیمفروپول جنگ راه بیاندازند، یگانه راه چاره ی ما مقاومت علیه جنگشان با هر وسیله ای است.

نه به جنگ بین ملت ها، نه به صلح بین طبقات !

KRAS – واحد روس انجمن بین المللی زحمتکشان

انترناسیونالیست های اکرائین، روسیه، مولداوی، اسرائیل، لیتوانی، رومانی و لهستان

فدراسیون آنارشیست مولداوی

فدراسیون سوسیالیست های انقلابی (اکرائین)

فدراسیون آنارشیست فرانسوی زبان (فرانسه، بلژیک، سوئیس)

انترناسیونال فدراسیون های آنارشیست

این اطلاعیه برای امضا باز است، برای امضا به تارنمای زیر مراجعه کنید:

http://www.aitrus.info

برگردان به فارسی: نادر تیف – ١۳ / ١۲ / ١۳٩۲

اطلاعیه سندیکای خودگردان کارگران در باره ی مداخله ی روسیه در اکرائین

اطلاعیه سندیکای خودگردان کارگران در باره ی مداخله ی روسیه در اکرائین

شووینیست های وابسته به روسیه که از پشتیبانی پلیس سیاسی (برکوت) و ناوگان روسی دریای سیاه برخوردار بودند روز ٢۷ فوریه ٢٠١۴ در کریمه دست به کودتا زدند. اکنون روشن است که دولت جریان «وحدت روسیه» با ریاست آکسیونوف عروسک خیمه شب بازی کرملین است.

 

برای ما آنارکوسندیکالیست ها تمامیت ارضی اکرائین و مرزهای آن هیچ ارزشی ندارد. ما مخالف «استقرار نظم» زورمندانه در کریمه هستیم. ما بر این باوریم که نظر اقلیت تاتار کریمه باید در تعیین وضعیت کریمه ملحوظ گردد.

 

رویدادهای اخیر نشان می دهند که پوتین فقط خواهان انضمام کریمه نیست. هدف امپریالیسم کرملینی فرمانروایی بر تمام اکرائین است.

 

رژیم روسیه تهدیدی اصلی علیه منافع پرولتاریا در مناطقی است که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی پدید آمده اند.

 

ما آنارکوسندیکالیست ها مخالف جنگ و نظامی گری هستیم. با این حال بر این باوریم که در وضعیت کنونی پرولتاریا آگاه فقط باید روی خودش حساب کند و نه هیچ کس دیگری.

 

هیچ دلیلی وجود ندارد تا منتظر «نجات بخشی» ناتو بود. سیاستمداران ملی گرای اکرائینی در بهترین حالت می توانند دفاع از بخشی از اکرائین را سازماندهی نمایند. می توان از جنگ اجتناب نمود به شرطی که پرولترهای همه ی کشورها، به ویژه اکرائین و روسیه، علیه رژیم جنایتکار پوتین موضع گیری کنند.

 

اقدام مشترک پرولترهای اکرائین و روسیه و تمام نیروهای ترقی خواه و دمکراتیک علیه رژیم پوتین همزمان به سقوط رژیم ملی گرای نئولیبرال کنونی در اکرائین می انجامد.

 

زمان آن فرا رسیده است که فعالان چپ و آنارشیست در غرب اکرائین بندهای به اصطلاح «ضدامپریالیستی» را که منجر به پشتیبانی از پوتین علیه آمریکا می شود، پاره نمایند.

نه به جنگ بین ملت ها، نه به صلح بین طبقات !

سندیکای خودگردان کارگران (آنارکوسندیکالیست)

۲ مارس ۲٠١۴

برگردان : نادر تیف – ۴ مارس ۲٠١۴ (١۳ اسفند ١۳۹٢)

مقدمه اي تاريخي بر آنارشيسم / ٦ -٧

مقدمه اي تاريخي بر آنارشيسم

جرج وودكاك

ترجمە : س . باستان

 قسمت ششم و ھفتم

وينستانتلي اعتقاد يافت كه ماموريت سخن گفتن از سوي بي چيزان و مردم عوامي را بر عهده دارد كه پيروزي كرامول فايده اي به حالشان نكرده بود! وي در سال هزار و شصد وچهل و نه جزوه اي به نام قانون جديد حق و عدالت منتشر كرد كه در آن هرگونه مرجعيت و اقتدار را نفي كرده بود و اين امر را اساس و پايه تمام نظرات مندرج در ادبيات آنارشيستي بعدي قرار دارد. وينستانتلي اعلام كرد : «« هركس به اقتدار و مرجعيت دست يابد ، به جبار سركوبگر ديگران بدل خواهد شد »» ! و به نشان دادن اين نكته پرداخت كه نه  تنها اربابان و قاضيان بلكه پدران و شوهران نيز «« نسبت به زيردستان خود همچون اربابان عمل مي كنند…. و نمي دانند كه آنان نيز داراي حق برابر جهت برخورداري از آزادي مي باشند»». وي فقدان آزادي را با آنچه به نام «« اين مايملك خاص من يا تو »»  ميخواند مرتبط ساخت و جنايات را نيز ناشي از آن دانست .

      بالاخره پس از طرح اين موضوع از زواياي مختلف نگرش خود نسبت به جامعه اي آزاد و مبتني بر تعاليم مسيح را مطرح كرد و آن را آزادي عام يا آزادي كلي نام نهاد . بخش مربوط به طرح مساله از سوي او شايسته ذكر است زيرا ( با توجه به فاصله اي چند قرني ) با ترتيبات اجتماعي مورد نظر آنارشيست هاي قرن نوزدهم ، شباهت اعجاب آوري دارد! «« پس از آن كه اين برابري عام در هر زن و مردي روئيده ديگر هيچ آفريده اي متعرض ديگري نشده و از مالكيت خود بر اين يا آن شيئي يا از كار خود و ديگري سخن نمي گويد بلكه همگي دست به دست هم خواهند داد تا زمين را شخم زنند و گله را بپرورانند و از آنچه زمين ارزاني ميدارد ، منتفع گردند. هنگامي كه مردي به غله و دام نياز داشته باشد آنها را از نزديكترين انبار خواهد گرفت. ديگر خريد و فروش و بازاري وجود نخواهد داشت… و همگي با شادماني همت خواهند گمارد تا با كمك يكديگر به توليد آنچه مورد نياز است بپردازند. ديگر اربابي وجود نخواهد داشت بلكه هر كس ارباب خود بوده ، تحت قانون حق و عدالت و خرد و برابري كه همان خداست و در وي ماوا خواهد گزيد ، زندگي خواهند كرد »».

      وينسانتلي كه در عصر كشاورزي زندگي ميكرد ، مالكيت زمين را مساله اصلي ميدانست و همانند يك آنارشيست، معتقد بود كه اين مساله تنها از طريق اقدام مستقيم مردم عادي قابل حل است . از اين روي ، در بهار سال هزارو شصد و چهل و نه جمعي از ياران خود را برانگيخت تا زمين هاي باير جنوب انگلستان را به زير كشت در آورند. دولت و مالكان محلي برعليه اين جمعيت كوچك كه تهديدي براي آنان بشمار ميرفت ، با يكديگر متحد شدند.

      زمين داران افرادي را مامور كردند تا گله هاي اين گروه را از زمين هايشان برانند و خرمن هايشان را آتش بزنند! كرامول هم سربازاني به اين منطقه اعزام داشت اما وقتي دريافت كه اين گروه جز  DIGGER  ها هستند نيرو هاي خود را عقب كشيد. ساير DIGGER  ها هم تا آنجا كه توانستند به مقاومت آرام پرداخته ، سپس منطقه را ترك گفتند. وينستانتلي كه ميتوان وي را اولين آنارشيست دانست چنان گم و گور شد كه حتي تاريخ مرگش نيز فراموش شد ( گرچه ميدانيم كه بر بسياري ار كواكر هاي مبارزه جو تاثير گذارد ) و پس از انقلاب انگلستان مسير خود را پيمود. ديگر تا يك قرن بعد يعني تا زمان انقلاب فرانسه ، يك روند قابل تشخيص انديشه آنارشيستي به چشم نخورد!

      اين روند پس از آنكه ظهور يافت ، تا حد زيادي با عناصر ديگر انديشي انگليسي تركيب شد و اين امر را ميتوان با ريشه يابي انديشه آنارشيستي كه از ايده هاي رنسانسي نظم كامل جامعه ( يا به عنوان عكس العملي در مقابل آن ) فرا روئيد ؛ مقايسه كرد! نظم سياسي قرون وسطي شكلي ارگانيك داشت و عبارت بود از توازني ميان كليسا ، شاه و دوك نشين ها و شهر هاي آزاد. بارزترين شاخص ماهيت اين نظم سياسي اين است كه شاه فاقد پايتخت دائمي بوده و بين قلعه هاي سلطنتي مختلف سفر ميكرده و اموال خود را نيز همراه ميبرده است!

      در همين زمان ( لااقل از لحاظ تئوريك ) يك نظم اجتماعي وجود داشت كه به دقت درجه بندي شده و هركس مكان خود را در آن ميدانست و اين نظم ، فقدان يك نظام سياسي سنجيده را جبران ميكرده است ! در نظم قرون وسطائي شكاف هائي نيز موجود بوده كه انسان ها ميتوانستند در محدوده آن ، از آزادي و زندگي اجتماعي مناسب برخورداد باشند و اين اين امر در بعضي از شهر هاي ايتاليا و آلمان مشاهده شده است !

      نظم اجتماعي قرون وسطي كه هرگز به اندازه اي كه مدافعان بعديش استدلال كرده اند داراي ثبات نبود. بين قرون دوازده و چهارده از هم پاشيده و اين تحول ، با احياي تعاليم انسانگرايانه كه خود از علائم مميزه رنسانس بشمار ميرود همزمان بود. اكنون انسان بخاطر كيفياتش بعنوان يك فرد ، اهميت مي يافت و نه بخاطر مكانش در جامعه اي مرتبه بندي شده ! اما سودمندي تحول فوق براي امر آزادي را مي بايست در پرتو اين واقعيت مورد قضاوت قرار داد كه در همين زمان ، اعتقاد به انگاره هاي سياسي برخوردار از ساختار عقلي ، جايگزين نظم ارگانيك جهان قرون وسطي شد !

      فرد گرائي رنسانس داراي انگيزه فرهنگي بود اما ضرورتا كيفيت آنارشيستي نداشت . بر تحول فرد به بهاي ويراني ديگران تاكيد ميورزيد . آزادي بدون برابري و اختيار بدون اجتماع بود! هنرمنداني بي نظير بوجود آورد اما ويراني هاي آن نيز اندك نبودند!

      تفاوت فردگرائي رنسانس با آنارشيسم تاريخي را ميتوان با مقايسه دو شخصي كه نام مالاتستا را در تاريخ مشهور كردند ؛ مشخص كرد ! يكي از اين دو نفر . سيسموندو مالاتستا ، از جمله سرداران بيرحم قرن پانزدهم بود كه بر قلمرو خود سبعانه حكم ميراند كه به نام جبار رميني معروف شد . وي در عين حال آزاد انديشي بود حامي هنر . گرچه به هيچوجه نمي توان او را داراي انگيزه هاي اجتماعي دانست ! شخص ديگر يعني اريكو مالاتستا كه در قرن نوزده زندگي ميكرد و توانست تحصيلات پزشكي خود را به اتمام رساند. به آنارشيسم گرائيد و كار خود را رها كرد تا سراسر زندگيش را همچون فردي بي چيز ، در سراسر زمين به سرگرداني بگذراند و مردم بسياري از كشور ها را ياري دهد تا عليه جباران سر به طغيان بردارند! اين مالاتستاي دوم ، فرد گرائي اصيل را با حس تقسيم ناپذيري آزادي تركيب كرد !

      جنبه ديگر رنسانس عبارت است از تاكيد آن بر نظم . اين امر در ساختمان بسياري از شهر ها كه نقشه اي عقلاني داشتند و همچنين در جستجوي نظم سياسي بود ؛ تجلي يافت كه خود : مفاهيم مربوط به اقدام سياسي بيرحمانه ( كه تحولش را مديون مرداني چون ماكياولي بود ) را بوجود آورد ! و باعث شد كه توماس مور در اتوپي وتوماسوكامپانلا در شهر آفتاب ، به غرس نهال نظم هاي اجتماعي ايده آل بپرداند. اكثر اينگونه نويسندگان اتوپيائي حتي به هنگام سخن گفتن از مالكيت عمومي ، جوامع ذاتا اقتدار منشي را تصوير ميكردند كه همانند شهر هاي جديد ، كنترل سختي بر آنان برقرار است ! اين وجه نظر با ظهور دولت ملي نوين در ارتباط بود و ظهور اين دولت در انگلستان دوران كرامول آغاز شد! در فرانسه زمان لوئي چهاردهم تحول يافت و به شكلي طنز آميز طي انقلاب فرانسه يعني زماني كه سربازگيري اجباري ، ابزار لازم را در اختيار ناپلئون نهادـ تا ناسيوناليسم را به امپرياليسم تحول دهد ـ به كمال رسيد !

      معهذا گرايش رنسانس به آزاد ساختن انديشه از جزم ، متفكريني بوجود آورد كه گزينه هاي اختيارگرايانه را به حكومت تام مرجعيت ترجيح ميدادند. ديدهرو و راتين ودلابوتي ، نمونه هاي اينگونه تفكر در فرانسه بشمار ميروند. در بريتانيا شايد بتوان گفت كه بهترين نمايندگان اين روند ، جان لاك فيلسوف و تام پين راديكال بودند كه در انقلاب هاي آمريكا و فرانسه شركت جستند و انگبسي ها آنان را به خاطر نگارش حقوق انسان ، غيابا محكوم به مرگ كردند ! نزديكي پين به آنارشيست ها وجوه متعدد داشت و به خصوص هنگامي كه وي بر تمايز حياتي بين جامعه و حكومت تاكيد ميكرد اين نزديكي به نحو بارزي مشخص ميشد. پين ميگفت : «« جامعه محصول نياز ها و حكومت محصول بدي ها ي ما است ، جامعه از طريق وحدت بخشيدن به اعمال ما ، به طور مثبت سبب خرسندي ما ميگردد و حكومت با مقيد ساختن ضعف هاي اخلاقي به طور منفي مايه رضايتمان ميشود… حكومت مانند لباس ، پرده اي است بر معصوميت از دست رفته ما، كاخ شاهان بر ويرانه حجره هاي بهشت بنا شده است »».

      نفوذ پين ، باعث برانگيختن جنبش اختيارگرايانه در آمريكاي قرن نوزدهم شد و به شكل گيري انديشه بسياري از آنارشيست ها همچون هنري ديويد تورو ، جوزيا وارن و بنيامين توكر كمك كرد. يكي از دوستان شخصي وي ، ويليام گادوين بود كه كتابش به نام پژوهشي در عدالت سياسي ( هزار و هفتصد و نود و سه ) تاثير عميقي بر كالريچ ، وردز ورث و شلي بر جاي نهاد و به علاوه ، بنياد كوشش هاي اتوپيائي رابرت اوون را فراهم آورد و احتمالا كامل ترين مطالعه اي بود كه تا آن زمان در مورد نقائص حكومت به عنوان حكومت انجام شده بود!

      انديشه هاي گادوين ، هم در روند هاي پيشين آنارشيسم نوين ريشه داشت و هم از ديگر انديشي مذهبي و عقل گرائي رنسانسي ريشه ميگرفت . او در جواني عضو فرقه كوچكي به نام سانده مانين بود. اين فرقه ، مخالف حكومت كليسا و معتقد به تقسيم همه چيز در ميان مؤمنان بود و استدلال ميكرد : مؤمنان نبايد در امور دولت شركت جويند! گادوين مدتي به عنوان يك كشيش ديگر انديش روزگار گذرانيد ، آنگاه به عقل گرائي روي آورد. بدون دست شستن از ايده هاي اجتماعي كه ناشي از ديگر انديشي مذهبي او بودند ، عقل را جايگزين ايمان كرد! وي همچنين تحت تاثير ايده هاي روشنگري فرانسه قرار گرفت و كتاب عدالت سياسي را تا حد زيادي به منظور روشن كردن نظرات خود در مورد آخرين تحولات انقلاب فرانسه به رشته تحرير در آورد ! در آن زمان ، اولين آنارشيست ها در فرانسه مشغول فعاليت بودند كه از ميان آنان ميتوان به ژاك رو و ژان وارله اشاره نمود.

      اين افراد بيش از آن درگير فعاليت عملي بودند كه قادر به ايجاد يك ايدئولوژي منسجم باشند و اين گادوين بود كه از راه دور يعني لندن ، به انتقاد از سمت و سوي اقتدار منشانه اي پرداخت كه ژاكوبين ها به انقلاب داده بودند! وي در كتاب عدالت سياسي ، تئوري و عمل حكومت را به شيوه اي كه بعدا به استدلال كلاسيك آنارشيست ها تبديل شد ، مورد حمله قرار داد و اظهار داشت كه اقتدار بر خلاف طبيعت است و دليل وجود شر اجتماعي اين است كه انسان ها آزادي عمل بر طبق خرد را ندارند! گزينه پيشنهادي وي ، عبارت از يك جامعه نامتمركز اختيارگرا بود كه اجتماعات كوچك و خودمختار ، واحد هاي اساسي آن بشمار رفته و حتي كار ورزي هاي سياسي ـ دموكراتيك نيز به حداقل ميرسيد زيرا اكثريت ، در قالب يك حكومت جبار ، در آن به حكمروائي مي پرداخت و انتخاب نماينده از سوي افراد ، به معناي صرفنظر كردن از مسئولت شخصي بود. ادامه دارد

سوم ـ جنبش آنارشيستي كلاسيك

      بذر جنبش هاي بزرگ اغلب در زميني افشانده ميشود كه در نگاه اول به صورت زندگي هاي متوسط و اقدامات بي اهميت به نظر مي آيند! مطمئنا كسي كه در زمان ما به كافه هاي پاريس و اطاق هاي مفلوك هتل هاي كارتيه لاتن ـ كه محل گردهمآئي انقلابيون ده هاي 1840 بود ـ باز ميگردد به سختي قادر به درك احوال مرداني است كه به معروف ترين افراد قرن خويش تبديل شدند! در آن زمان بار ديگر فرانسه تحت حكومت يك رژيم پادشاهي قرار داشت . اما ليبرال ترين عضو خاندان بوربن يعني لوئي فيليپ كه به نام ( شهروند ) خوانده ميشد بر آن حكم ميراند. در همين زمان كه نارضايتي ها در فرانسه شكل مي گرفت تا در انقلاب سال 1848 به اوج برسد، به كساني كه از رژيم هاي خشن تري گريخته بودند ؛ پناه ميداد .

      فدرآليست هاي اسپانيا ، كربوناريست هاي ايتاليا و لهستاني ها كه كشورشان بين روسيه ، پروس و امپراطوري اتريش و مجارستان تقسيم شده بود (كه مشغول دسيسه سازي به منظور يكپارچه كردن كشورشان بودند) در شهر  پاريس فعاليت داشتند! همچنين تعداد زيادي از روس هاي فراري از حكومت جبار و سركوبگر نيكولاي اول و بسياري از آلماني هائي كه فرار از پروس و از خرده دولت راين لند را ترجيح داده بودند ، در اين شهر سكني داشتند!

      در ميان اين افراد كه در فضائي از دسيسه و سؤظن زندگي مي كردند دو نفركه يكي آلماني و ديگري روسي بود ، در پرده ابهام پوشيده بودند! اغلب با يكديگر و گاهي به همراه يك روزنامه نگار راديكال فرانسوي كه بيش از ساير همشهريانش مايل به معاشرت با انقلابيون خارجي بود؛ مشاهده ميشدند! آن دو جوان فقير بودند و هنگامي كه تا پاسي از نيمه شب گردهم مي آمدند و گفتگو مي كردند ، كسي متوجه سايه اي طولاني كه بر آينده افكنده بودند؛ نمي شد!

      فرانسوي خپله اي كه با چهره دهاتي و كت سبز و خط ريش پهن اين طرف و آن طرف ميرفت ! پير ژوزف پرودون نام داشت كه به تازگي يكي از بزرگترين شعار هاي مبارزه جوئي قرن نوزدهم «« مالكيت دزدي است »» را سر داده بود! او خود را آنارشيست اعلام نموده و اولين كسي بود كه اين نام را با غرور پذيرا شده بود. آن مرد روسي كه اشراف زاده اي مفلس ، با هيكلي غول آسا و جذابيتي پايان ناپذير بود ، ميخائيل باكونين نام داشت . وي از معدود اسلاو هائي بود كه در امپراطوري اتريش زندگي ميكردند! مقاله اي كه به نام ارتجاع در آلمان نوشته بود و در چند عبارت بهم پيوسته ، تناقض موجود در بطن تعاليم آنارشيستي را جمع بندي كرده بود، وي را به شهرت رسانده بود! «« به روح جاوداني كه ويران ميكند و نابود مي گرداند ، فقط به اين دليل كه منبع خلاقيت نا جستني و ابدي زندگي است ، اعتماد كنيم .. شوق نابودي نيزشوقي خلاق است »» !

      فرد آلماني اين گروه سه نفري كارل ماركس نام داشت كه خود خالق برجسته شعار هاي تاريخي در روز هاي سرنوشت چاره ناپذير متافيزيك آلماني بود! در اين ميان سهم او عمدتا عبارت از شرح و توضيح فلسفه هگل به منظور تعليم همفكران خويش بود! ماركس البته مي بايست بعد ها كمونيسم اقتدارمنش نوين را بنيانگذاري كند، گرچه او و انگلس سال ها تا نگارش مانيفست كمونيست راه در پيش داشتند! باكونين و پرودون مي بايست به بنيانگذاران آنارشيسم به مثابه يك جنبش انقلاب اجتماعي تبديل گردند! بعد ها ، دشمني تلخي اين سه تن را از يكديگر جدا ساخت و حتي در دهه 1840 نيز با يكديگر رابطه اي تدافعي داشتند! در سال 1846 ماركس و پرودون نامه اي مبادله كردند كه منجر به قطع رابطه آنان شد! آنان در اين نامه به بحث پيرامون امكان ايجاد ارتباطي بين انقلابيون اجتماعي مي پردازند و هنگامي كه جزميت متحجر ماركس را با قابليت انعطاف پژوهش گرانه پرودون مقايسه مي كنيم ، فورا متوجه اختلاف برداشت هاي آنان ميشويم!

      باكونين اين مواجهه با ماركس (در دهه 1840) را چنين توصيف كرده است : ««  ماركس و من در آن روز ها دوستي نزديكي داشتيم زيرا من به دانش و تعهد جدي و پرشور او به امر پرولتاريا ـ گرچه با غرور شخصي همراه بود ـ احترام ميگذاردم و از صحبت هاي هوشمندانه و همواره سازنده اش لذت مي بردم. اما نزديكي واقع بيني بين ما وجود نداشت و طبايع ما با يكديگر سازگار نبودند! او مرا يك ايده آليست احساساتي مي ناميد و حق داشت ! من او را خودبين ، پيمان شكن و موذي مي ناميدم و من نيز حق داشتم »» !  معهذا ماركس و اين دو آنارشيست مدت كوتاهي در اين مورد توافق داشتند كه انقلابات بزرگ پيش از قرن نوزدهم يعني انقلاب انگلستان در قرن هفدهم و انقلابات آمريكا و فرانسه در قرن هيجدهم ، تنها بخشي از راه وصول به يك جامعه مبتني بر عدالت راه پيموه اند زيرا انقلاباتي سياسي و نه اجتماعي بوده اند!

      اين انقلابات ، آرايش انگاره هاي اقتدار و مرجعيت را بهم زده ، قدرت را به هيچ طبقه اي تفويض نكرده بودند و تغييري بنيادي در ساختار اجتماعي و اقتصادي كشور هاي خود بوجود نياورده بودند. شعار بزرگ انقلابات فرانسه يعني آزادي ، برابري ، برادري به سخني پوچ تبديل شده بودند زيرا برابري سياسي بدون برابري اقتصادي امكان پذير نبود! آزادي منوط به آن بود كه مردم بنده مالكيت نباشند و برابري نيز به علت فاصله اي كه در پايان قرن نوزدهم هنوز غني و فقير را از يكديگر جدا ميكرد ؛ امكان نداشت !

      نه ماركس ،  نه پرودون  و نه باكونين تصور نمي كردند كه چنين نتايجي ذاتي فرايند انقلابي باشد .. نتايجي كه تجربيات قرن بيستم ظاهرا نشان داده اند كه همواره جايگزيني يك گروه نخبه توسط ديگري نهفته است! اما پرودون و باكونين هر دو يك نكته را آشكارتر از ماركس درك مي كردند و آن اينكه انقلابي كه خود را از اقتدار و مرجعيت خلاصي نبخشد ، همواره قدرتي ويرانگرتر و پر دوام تر از قدرتي كه جايگزينش شده است را به بار مي آورد! آنان به امكان پذيري يك انقلاب فاقد اقتدار كه نهاد هاي قدرت را ويران كرده ، جايشان را به نهاد هاي همكاري داوطلبانه ببخشد ؛ اعتقاد داشتند و معتقد بودند كه چنين انقلابي در زمان آنها قابل وقوع است ! ماركس ، در آن واحد واقعگراتر بود. وي نقش حياتي قدرت در انقلاب را در مي يافت اما معتقد بود كه مي توان نوع جديدي از قدرت را خلق كرد يعني قدرت پرولتاريا از طريق حزب كه در پايان خود را منحل كرده ، جامعه ايده آل آنارشيستي كه بنا به اعتقاد وي نيز هدف نهائي و مطلوب تلاش هاي انسان است را بوجود خواهد آورد! باكونين در متهم كردن ماركس به خوشبيني بيش از حد و نيز در اين پيشگوئي كه نظم سياسي ماركسيستي يك اليگارشي متحجر تكنوكرات ها و بوركرات ها تبديل خواهد شد ، محق بود!

      اما هنگامي كه ماركس ، پرودون و باكونين يكديگر را در كارتيه لاتن ملاقات مي كردند ، هنوز از اين مسائل خبري نبود! با نگاهي به گذشته در خواهيم يافت كه نسل به اصطلاح سوسياليست هاي تخيلي مانند كابه و فوريه و رابرت اوون ، اين مردان را از انقلاب فرانسه جدا ميكرد، يعني كساني كه دريافته بودند ؛ انقلاب فرانسه نتوانسته است به مسائي ريشه اي بي عدالتي اجتماعي حمله ور شود و خود ايشان جهت حل اين مشكل ، اشكال متنوعي از اجتماعي كردن ثروت و قابليت توليد را پيشنهاد ميكردند! اين سوسياليست ها از آن روي تخيلي نام گرفته بودند كه آرزو داشتند فورا اجتماعاتي تجربي برپا كنند كه نشانگر چگونگي كار كرد يك جامعه عادلانه باشد! پس از پرودون ، آنارشيست ها به طرق مختلف تحت تاثير سوسياليست هاي تخيلي قرار گرفتند و به خصوص تصورشان نسبت به اجتماع كوچك به مثابه بنياد جامعه ، ناشي از اين تاثير پذيري بود!

      اما آنارشيست ها از دو لحاظ با سوسياليست هاي تخيلي تفاوت داشتند ! يك اين كه تحجر برنامه ريزي آنان را نمي پذيرفتند زيرا آن را موجد انواع جديدي از اقتدار ميدانستند و ديگر اين كه معتقد بودند : ايده سوسياليست هاي تخيلي در مورد نمودار ساختن چند و چون يك جامعه ايده آل ، حاوي يك عنصر نخبه گرائي مي باشد! عرفان آنارشيستي بر اين ايده استوار بود كه مردم خود بخود قادر به ايجاد روابط اجتماعي و اقتصادي مورد نيازشان مي باشند! در نظر آنان به ايجاد اشكال اجتماعي جديد و مصنوعي نياز نبود بلكه مي بايست طرق فعال نمودن مردم را يافت تا آن كه از بطن گروه بندي هاي طبيعي و سنت هاي مردمي ، نهاد هاي مناسب يك جامعه آزاد فرا رويد !

      تا دهه هاي 1860 اين آرزوها به صورت اجزا واقعي جنبش آنارشيستي در نيامدند! باكونين و پرودون هر دو فعالانه در موج انقلاب هائي كه در سال 1848 سراسر اروپا را در نورديد ، شركت جستند! باكونين در قيام هاي پاريس و پراك شركت جست و در كنار واگنر ، در باريكادهاي درسدن جنگيد! در ساكسوني دستگير و در قعله نظامي پترپاول محبوس شد. تا اينكه در سال 1861  از طريق سيبري ، ژاپن و ايالات متحده به اروپاي غربي گريخته ، فعاليت انقلابي خويش را از سر گرفت .

ادامه دارد

گزارش اتحادیه کارگران آنارکوسندیکالیست کی اف از وضعیت اکرائین

گزارش اتحادیه کارگران آنارکوسندیکالیست کی اف از وضعیت اکرائین

 

جنگ داخلی دیروز در اکرائین آغاز شد. نیروهای دفاع از دولت و یگان های حکومتی با تظاهرکنندگان در نزدیکی پارلمان درگیر شدند. پلیس و نیروهای شبه نظامی روز ١۸ فوریه در چند محله حمام خون راه انداختند و چندین تظاهرکننده را کشتند. قصابان یگان های ویژه به دستگیرشدگان رحم نکردند و ایشان را نیز کشتار نمودند. نمایندگان عضو حزب مناطق و سرسپردگان بورژوای حزب «کمونیست» اکرائین از راهروهای زیرزمینی پارلمان گریختند. رأی گیری برای اصلاح قانون اساسی جهت کاهش قدرت ریاست جمهوری صورت نگرفت.

تظاهرکنندگان پس از سرکوب در محلات زیر کنترل دولت به میدان استقلال رفتند. وزیر کشور و دفتر امنیت داخلی (SBU) ساعت هجده به تظاهرکنندگان دستور متفرق شدن دادند. واحدهای پلیس ویژه و نیروهای شبه نظامی دو ساعت بعد با خودروهای آبپاش و زره پوش به سنگرها یورش آوردند. تکاوران پلیس سیاسی (SBU) و نیروهای پلیس از سلاح های گرم خود استفاده کردند. تظاهرکنندگان موفق شدند یکی از زره پوش های پلیس را به آتش بکشند. در این لحظه معلوم شد که برخی از ایشان نیز مسلح هستند. پلیس روز ١۹ فوریه ساعت ١۶ اعلام کرد که ۲۴ تظاهرکننده و ١٠ مأمور پلیس کشته شده اند.

سی و یک مأمور پلیس به ضرب گلوله مجروح شدند. هر چند تعداد مأموران کشته شده ی پلیس واقعی اعلام شد، اما تظاهرکنندگان کشته شده بسیار بیش از ارقام اعلام شده است. پزشکان میدان استقلال سخن از سی تظاهرکننده ی کشته شده می گویند.

به نظر می رسد که رئیس جمهور یانوکوویچ مطمئن بود که مقاومت معترضان صبحگاهان درهم کوبیده خواهد شد، بدین جهت از اپوزیسیون خواست ساعت ١١ روز ١۹ فوریه به میز مذاکره بپیوندد. از آن جایی که مذاکره ای صورت نگرفت، ما می توانیم بگوییم که نقشه ی دولتی تحقق نیافت. زمانی که نیروهای سرکوب دولتی در حال سرکوب تظاهرکنندگان در میدان استقلال بودند، اهالی مناطق غربی کشور در تلاش اشغال ساختمان های دولتی بودند. پلیس در لحظات کنونی جرئت حضور در شهر لویو را ندارد. پلیس سیاسی (SBU) اعلام نمود که ١۵٠٠ اسلحه ی گرم ناپدید شده است. دولت مرکزی در بیست و چهار ساعت کنترل بخشی از کشور را از دست داد. اکنون استعفای رئیس جمهور می تواند یگانه راه حل بحران باشد، اما به راحتی انجام پذیر نیست، چرا که در این صورت او، خانواده، اعوان و انصارش که حزب حاکم را تشکیل می دهند منبع درآمد خویش را از دست می دهند.

پیروزی یانووکویچ او را به رئیس جمهور مادام العمر تبدیل می کند و کشور را به روز سیاه می نشاند. فساد فراگیر می گردد و آزادی ها بیش از گذشته پایمال خواهند شد. مناطق شورشی در حال حاضر شاهد بازسازی گسترده «نظم اساسی» هستند. بعید نیست که سرکوب «گروه های تروریستی» در غالیسیه (منطقه ای که بخشی از آن در اکرائین و بخش دیگرش در لهستان است. توضیح م.) به پاکسازی نژادی تبدیل گردد. بنیادگرایان مذهبی ارتدوکس که در خدمت حزب حاکم، حزب مناطق، هستند محافظه کاران یونانی – کاتولیک را خادمان «اروپا – لوط» می نامند. لبدوف، وزیر دفاع اعلام کرده است که ارتش در عملیات «ضدتروریستی» شرکت خواهد کرد.

اکرائین امروز در وضعیت دهشتناکی قرار دارد. اما وضعیت هنگامی وخیم تر خواهد گردید که دولت اپوزیسیون را نابود کند تا «ثبات» را به کشور برگرداند. از روزهای نخست ماه فوریه علائم عملیات پاکسازی قومی گسترده خودنمایی می کنند. دادستان کی اف دیروز اعلام نمود که چهار واحد خوددفاعی میدان استقلال نیروی نظامی غیرقانونی تشکیل داده اند. اعضای این واحدهای خوددفاعی نظامی می توانند بر اساس ماده ی ٢۶٠ قانون مجازات به ٢ تا ١۵ سال زندان محکوم گردند. بنابراین دولت قصد دارد بیش از ده هزار شهروند را زندانی نماید. دولت در پایتخت و دیگر شهرها فقط از نیروهای سرکوب عادی استفاده نمی کند، «جوخه های مرگ» را نیز سازماندهی کرده است. برای مثال زمانی که یک معترض زنده زنده به آتش کشیده شد، یکی از جوخه های رزمی در خدمت دولت که خود را «اشباح سواستوپول» می نامد، مسئولیت این اقدام را بر عهده گرفت. این جوخه آمادگی خود را برای همین اقدام در میدان استقلال اعلام نمود.

اگر اپوزیسیون به پیروزی برسد، باز هم تغییر محسوسی در زندگی مردم ایجاد نخواهد گردید. فاشیست ها بخش کوچکی از تظاهرکنندگان را تشکیل می دهند که بسیار فعال هستند اما هوشمند نیستند. گروه های دست راستی در طی چند روز آرامش میانه ی ماه فوریه به جان هم افتادند. به جز فاشیست ها، اپوزیسیون سابق که دارای تجربه ی بیش تری است تلاش خواهد کرد قدرت سیاسی را به دست بگیرد. بسیاری از اعضای این اپوزیسیون پیش تر قدرت را تجربه کرده اند و راه و روش فساد، پارتی بازی و استفاده از اموال عمومی را به نفع خود فرا گرفته اند.

«امتیازاتی» که این اپوزیسیون از پارلمان می خواهد بسیار عقب مانده است و حتا قانون اساسی سال ٢٠٠۴ که می خواهد دوباره برقرار نماید بیش از اندازه به رئیس جمهور قدرت می دهد. این اپوزیسیون خواستار نظم انتخاباتی نسبی با فهرست های بسته و کنترل پارلمان توسط تعدادی رهبر دیکتاتور است که بیش از انگشتان یک دست نیستند.

دومین خواسته ی اپوزیسیون تعیین شورای وزیران با شرکت رهبران خود است. آیا مردم اکنون با جان خود بازی می کنند که یکی نخست وزیر شود و دیگری کنترل پول های فساد را به دست بگیرد؟ این اپوزیسیون به هیچ عنوان خواستار رشد جنبش های مردمی بر اساس تشکلات خودگردان نیست که از منافع عموم دفاع نماید، بلکه می خواهد با سخن سرایی به نام «ملت» ساختار عمودی کنونی را حفظ کند.

اپوزیسیون درون و بیرون پارلمان دارای شاخه های فراوانی است که دشمن یکدیگر هستند. اگر اپوزیسیون پیروز شود، رژیمی بی ثبات استقرار خواهد یافت. چنین رژیمی مانند حزب مناطق حاکم بورژوایی و سرکوبگر خواهد بود.

اتحادیه اروپا در خون های ریخته شده بی تقصیر نیست، چرا که پول های سرمایه داران اوکرائینی، روسی و چندین کشور آفریقایی را با اهمال در منشاء «سرمایه گذاری» ها پذیرفته است. اتحادیه اروپا حالا که اجساد متعدد را در خیابان های اکرائین می بیند ناگهان بشردوست شده و می خواهد همان «سرمایه گذاران» قاتل را مجازات نماید.

جنگ کنونی جنگ ما نیست. اما پیروزی دولت کنونی به معنای شکست کارگران است. پیروزی اپوزیسیون نیز دستاوردی نخواهد داشت. ما نمی توانیم پرولتاریا را دعوت به فدای جان خود برای اپوزیسیون و منافع آن بکنیم. به باور ما سطح فعالیت در جنگ کنونی مسئله ی انتخاب شخصی هر کسی است. ما پرولتاریا را به شرکت در نیروهای نظامی یانوکوویچ دعوت نمی کنیم، بلکه  به پس راندن اقدامات دولتی فرامی خوانیم.

نه خدا، نه رهبر، نه ملت، نه مرز!

سازمان شهری کی اف – سندیکای خودگردان کارگران (آنارکوسندیکالیست)

١۹ فوریه ٢٠١۴

http://avtonomia.net

برگردان: نادر تیف – ۳ اسفند ١۳۹٢ (٢٢ فوریه ٢٠١۴)

مقدمه اي تاريخي بر آنارشيسم / ٥

مقدمه اي تاريخي بر آنارشيسم

جرج وودكاك

ترجمە : س . باستان

 قسمت پنجم

آشكار است كه نياز هاي حيواني ما ، عبارت از خوراك ، پوشاك و سرپناه مي باشند.اگر عدالت اصلا معنائي داشته باشد ، هيچ چيز غير عادلانه تر از آن نيست كه انساني از اين سه محروم بماند ! اما عدالت در اين حد متوقف نميشود. در رابطه با مجموعه كالا هاي موجود ، هركس نه تنها خواستار لوازم زندگي است بلكه طالب ابزار مرفه نيز مي باشد ! غير عادلانه است كه شخصي تا حد ازبين رفتن سلامت و يا ويراني زندگيش كار كند در حاليكه ديگري غرق در وفور زندگي باشد! غير عادلانه است كسي رفاه لازم جهت پرورش ذهن خود را نداشته در حاليكه ديگري بدون هيچ زحمتي ، از رفاه كامل برخوردار باشد ! عدالت در واقع خواستار آنست كه هركس ، در صورتي كه از عهده كار مفيد تري در خدمت مردم بر آيد ، به برداشت محصول جمعي كه هركس سهمي از آن را مصرف ميكند؛ ياري رساند ! كمك متقابل …. ذات عدالت است »» .

      هيچيك از آنارشيست هاي بعدي از اين گفته گادوين : »» كمك متقابل ذات عدالت است»» فراتر نرفته اند. اما كاربرد آن را تعديل كرده اند! هنگامي كه انقلاب صنعتي باعث تغيير انگاره هاي توليد و حمل و نقل گرديد ، حتي پرودون كه از دهقانان خرده مالك و پيشه وران كوچك دفاع ميكرد. ديگر قادر به ناديده گرفتن اين واقعيت نبود كه پيچيدگي تشكيلاتي ، اگر هم از ضرورت سياسي برخوردار نباشد باري  داراي ضرورت اجتماعي است !

      آنارشيست ها سعي كردند تا با بازگشت به مفهوم سوسياليسم تخيلي سن سيمون ، كه آن را به شكل موجزي در آورده بودند اين واقعيت را در زمينه صنعتي به صورت مطلوب در آورند : »» ما ميبايست مديريت اشيا را جايگزين حكومت افراد كنيم »» !نسل اواخر قرن نوزدهم كه شديدا در گير فعاليت هاي سنديكائي بود، يك تئوري آنارشو ـ سنديكاليسم ايجاد كرد كه كارگاه هاي تحت كنترل اتحاديه را به عنوان چارچوبي در نظر ميگرفت كه انسان ها در محدوده آن قادر به فراگيري سازماندهي توليد كالا ها و خدمات ضروري مي بودند!

      آنان همچنين اعتقاد داشتن كه ميتوان بعضي وظايف محدود را به متخصصين تكنولوژي واگذار كرد و حتي آنارشيستي چون اريكو مالاتستا كه نگراني فراواني در مورد تسلط سنديكا ها داشت ؛ ميگفت : »» حكومت ، شاخص نمايندگي قدرت ميباشد كه همانا به معناي قرار دادن ابتكار و حاكميت تمام انسان ها در دست افراد معدود است ! اما دستگاه مديريت نشانه نمايندگي كار يعني مبادله آزادانه خدمات برمبناي توافق آزادانه ميباشد »» ..

      امروزه اطمينان خاطر آنارشيست هاي اوليه مانند مالاتستا در مورد گروه مديران را با ناباوري موجهي مورد نظر قرار ميدهيم ! اكنون در تمام سطوح حتي خارج از حكومت ، آموخته ايم كه كار مديريت بر خلاف ساير اشكال كار ، چه آسان قادر است خود را به قدرت تبديل كند. امروزه هرجا كه دستگاه مديريت نشانه هاي دگرگوني به بوروكراسي را از خود بروز ميدهد ، آنارشيست ها نيز مانند سايرين در مقابل آن حساسيت نشان ميدهند! دستگاه مديريت مانند دارو است كه اگر بيش از مقدار لازم مصرف شود، مرگ آور خواهد بود! ولي حتي كساني كه وجود حكومت را رد ميكنند ، قادر  به انكار( نياز محدود به دستگاه مديريت ) نمي باشند !

      دستگاه مديريت به مثابه قطب مخالف حكومت ، يكي از طرقي كه آنارشيست ها براي تعديل خطر گرايش هاي گريز از مركز در يك جامعه نامتمركز انديشيده اند ، راه ديگر جلوگيري از گرايش هاي فوق عبارت از تدبير نيمه سياسي فدرآليسم است ! حتي سياستمداراني كه فرسنگ ها از آنارشيسم بدورند ، نيز با موانع اداره يك كشور بزرگ يا كوچك به وسيله يك دستگاه دولتي متمركز و يكپارچه ، آشنا ميباشند و نتيجه اين امر عبارت از ايجاد قوانين اساسي نيمه فدرآلي مانند قوانين اساسي ايالات متحده آمريكا ، كانادا و سوئيس بوده است !

      آنارشيست ها نوع متفاوتي از جامعه فدرآل را در نظر دارند كه در آن ، هسته حياتي زندگي اجتماعي يعني محل كار و مناطقي كه مردم در همسايگي يكديگر زندگي ميكنند، نقطه آغاز مسئوليت ميباشد. در اين گونه نگرش ، تصميم گيري در مورد تمام مسائل صرفا محلي كه تاثيري بر منافع بيروني ندارد ؛ ميبايست توسط مشاركت بسيار مستقيم مردم انجام گيرد! در صورتي كه اين مناطق داراي منافع مشترك باشند ، ميبايد به شكل فدرآليسم و بدون ارتباطات و پيوند هاي مستحكم ، گرد آمده و همكاري خود را مورد بحث قرار دهند و در مورد اختلافات خود به حكّميت بنشينند! اين امر ميبايست از طريق ايالات به مناطق جغرافيائي وسيعتر گسترش يابد تا آنكه مرز ها از ميان رفته ، كل جهان به صورت فدراسيوني از فدراسيون ها در آيد كه اجتماعات بسيار كوچك را در رابطه نزديك با يكديگر و به صورتي شاخه ـ شاخه مانند يك ساختار  مرجاني عظيم ، به يكديگر نزديك كند.

     اينگونه مفهوم ريشه اي و شاخه وار فدرآليسم ، با اصلي پيوند دارد كه من آن را توانائي فرد ناميده ام . آنارشيست ها همواره استدلال كرده اند كه اگر شرايط مناسب تحول آزادانه ، وجود داشته باشد. هركس توانائي تصميم گيري مستقيم در مورد قضاياي اجتماعي و سياسي را خواهد داشت ! در اواسط قرن نوزدهم پس از گسترش اين انديشه كه (كارگران با كنار كشيدن خود از احزاب سياسي تحت تسلط رهبران طبقه متوسط ) بهتر به منافع خود دست خواهند يافت ؛ مسئله تصميم گيري مستقيم در دستور كار قرار گرفت !

      انترناسيونال اول در سال 1864 بر اين اساس بنيانگذاري شد و اصول اساسي آن در شعار زير تجلي يافتند ، »» رهائي كارگران ، وظيفه خود آنان است »»  . بعضي اين شعار را بدين معنا تفسير كردند كه ميبايست احزاب سياسي خاص خود را تشكيل دهند و از اين روي ، احزاب كارگري و احزاب سوسياليست ماركس گراي متعددي ايجاد شدند! اما شعار فوق به تفسير آنارشيست ها به معناي رد اقدام سياسي معمول بود! آنان نه تنها با اشكال حكومتي اقتدار منشانه تر از دموكراسي پارلماني ، بلكه با شكل معمول اين گونه دموكراسي نيز به مخالفت برخاستند! يعني با شكلي كه در آن ، مردم نماينده اي را براي مدت معيني انتخاب كرده تا زمان انتخابات بعدي ، امور را به وي واگذار ميكنند!

      پرودون تلقي آنارشيست ها از اين گونه نظام ( كه در آن عوام فريبان همواره قادر به حفظ قدرت خود از طريق جهت دادن به خواست و اراده مردم ميباشند ) را چنين جمعبندي نمود : »» انتخابات عمومي ، ضد انقلاب است »» ..  اين گفته به معناي يك اظهار نظر ضد دموكراتيك نبوده بلكه قصد محكوم كردن نظامي را داشت كه در آن راي دهندگان هر چند سال يكبار سخنگوئي براي خود انتخاب مي كنند و حقوق و وظايف خويش به عنوان شهروند را در اختيار وي مي نهند!

      آنارشيست ها ترتيباتي را ترجيح ميدهند كه مردم بتوانند از طريق آن مستقيما در مورد آنچه بر آنان تاثير بلاواسطه دارد ، تصميم گيري كنند و هنگامي كه اين روش كار در نواحي وسيعي اعمال شود به ايجاد مجمعي متشكل از هيئت هاي نمايندگاني بپردازند كه براي مدت هاي كوتاه برگزيده شده و قابل عزل مي باشند! نه نمايندگاني منتخب به معناي پارلماني آن ! آنارشيست طرفدار تدابيري هستند كه قادر به بيان سريع افكار عمومي باشد ( مثلا رفراندوم ) ولي همچنين خواستار تضمين اين امر مي باشند كه تمام اقليت ها تا حد ممكن ، خود بر خويش حكومت كنند! و به خصوص اراده اكثريت به صورت جباري در مقابل ناراضيان عرض اندام نكند!

      در واقع نظر آنان در مورد سامان اجتماعي ، در عبارت عمل مستقيم ، خلاصه ميشود اما نظر آنان در مورد ابزار تغيير جامعه نيز ، بر همين امر مبتني است ! معناي عملي اقدام مستقيم در نسل هاي مختلف آنارشيسم متفاوت بوده و من در بخش هاي بعدي اين مقدمه (كه به بررسي تحول تاريخي آنارشيسم در قالب تعديل تئوري از طريق عمل ؛ مي پردازم) اشكال مختلف آن را مورد نظر قرار خواهم داد.

ادامه دارد

مقدمه اي تاريخي بر آنارشيسم / ٤

مقدمه اي تاريخي بر آنارشيسم

جرج وودكاك

ترجمە : س . باستان

 قسمت  چھاروم

         نكات فوق همگي در نظريه دموكراسي مشاركتي انعكاس يافتند كه در دهه شصت (ميلادي) توسط راديكال هاي آمريكاي شمالي ( كه به طور مستقيم و يا غير مستقيم تحت تاثير تعاليم آنارشيست ها قرار گرفته بودند ) مطرح شد ! استدلال عمده اي كه همواره عليه عدم تمركز آنارشيستي و دموكراسي مشاركتي ، مطرح ميشود آن است (اين دو آموزه ) كه باعث چند پارگي جامعه مي گردند!

      مي توان تصور نمود كه پاسخ يك نظريه پرداز آنارشيست به انتقاد فوق چنين است : عدم تمركز در واقع به معناي چند پارگي دولت است اما منجر به تحكيم جامعه و پيوند هاي اجتماعي اعضاي آن ميشود! وي استدلال خواهد كرد كه بيگانگي اجتماعي  در جامعه نوين به واسطه وجود حكومت شركت هاي ( كمپاني ) عظيم به وجود مي آيد كه خود بدترين منبع چندپارگي اجتماعي هستند ! عدم تمركز ، از طريق تشويق مردم به شركت منظم در تصميم گيري هاي مربوط به زندگيشان در واقع مانع بروز خطر اتميزه شدن اجتماعات نوين و تجربه آنها به افرادي منزوي ؛ ميشود ! افرادي كه به مرجعي وابسته اند كه در شخص پليس يا مددكار اجتماعي تجلي مي يابد ..

      در واقع آنارشيست ها نه تنها همزمان با پيگيري هدف ويراني اقتدار و مرجعيت ، به دفاع از فروپاشي جامعه نمي پردازند. بلكه عملا اميدوار به تحكيم پيوند ها وفضائل اجتماعي از طريق تحكيم عميق ترين ريشه هاي مناسبات جامعه مي باشند ! آنارشيست ها ، حالت معكوس هرم قدرت را ( كه دولتها ارائه مي دهند ) در نظر دارند ! آنان معتقدند : بر خلاف ساختار دولت كه در آن مرجعيت و اقتدار توسط يك سازمان بوركراتيك از عرش اعلاي سياسي نازل ميگردد ، مسئوليت در واقع از ميان افراد و گروه هاي كوچكي آغاز ميشود كه آزادي به آنها شكوه بخشيده است ! مهمتريين واحد جامعه (در نظر آنان) واحدي است كه در آن مردم به منظور رفع نياز هاي بلاواسطه خود ، مستقيما به همكاري مي پردازند !

      كسانيكه اين نيازها را احساس ميكنند ، خود بهتر از هركسي قادر به رفع آنها مي باشند. در مقالات نويسندگان آنارشيست ، اين واحد هسته اي اساسي، به اشكال مختلفي به چشم ميخورد! گادوين آن راPERISH  مي نامد ! پرودون آن را كمون مي خواند و سنديكاليست ها آن را تحت عنوان كارگاه مشخص مي كنند ! اين نام گذاري هاي متفاوت چندان اهميتي ندارند، بلكه واقعيت همكاري و مشاورت مستقيم بين مردم (كه نزديكترين رابطه با مرحله اي از زندگي خود را دارند ) حائز اهميت مي باشند !

      در واقع اغلب مشكلا ت اجتماعي ، در خانه ، خيابان ، روستا و كارگاه بوجود مي آيند! بسياري از نويسندگان اختيار گرا مانند پرودون و گادوين ، بسيار محتاطانه به بحث در مورد تشكيلاتي وراي اين سطوح مي پرداختند! گادوين كه در عصر ماقبل صنعتي مي زيست ، چنين مي انديشد كه فقط تجمع ملي و گاه به گاه هيئت هاي محلي كه براي بحث در مورد مسائل فوق العاده مربوط به منافع عمومي ، فرا خواند ميشوند و نيز يك نظام هيئت هاي قضائي مبتني بر حكميت ، مورد نياز ميباشد و حتي اين تشكيلات را نيز به عنوان ضوابطي موقت كه تا زمان بلوغ فكري انسان و بي نيازي او از هرگونه دستگاه سياسي ( ياري دهنده او باشند ) در نظر مي گرفت !

      انقلاب صنعتي باعث تعديل اين نظريات شد . به محض پديدار شدن راه آهن و كارخانه ، آشكار شد كه حتي بدون وجود حكومت هم به يك نظام همكاري ساخته و پرداخته تر نياز است! كمون ها و PERISH هاي پراكنده و سست ارتباط با يكديگر، چندان به كار نمي آيند !

      در اينجا شايد بهتر باشد كه به عنوان معترضه ، مهمترين وجه تمايز آنارشيست ها و ماركسيست ها را لااقل تا آنجا كه به اقدامات تاريخي ماركسيست ها مربوط است ؛ مورد اشاره قرار دهيم . از آنجا كه ماركس  معتقد به سلطه عنصر اقتصاد در استثمار انسان به دست انسان بود ، پيروان وي گرايش به ناديده گرفتن خصوصيات مرگبار ساير اشكال قدرت ، پيدا كردند! در نتيجه نه تنها تئوري ديكتاتوري پرولتاريا را به وجود آوردند بلكه در تمام كشور هاي كمونيست ، راهگشاي تبديل ديكتاتوري به حكومت انحصاري حزبي شد . بدينوسيله بي اعتباري آن را ثابت نمودند! انقلابيون مدعي پيروي از ماركس ، با ناديده گرفتن فرآيند ها و روند هاي قدرت ، آزادي را به اندازه ژنرال هاي آمريكاي جنوبي به نابودي كشاندند!

      طنز نهفته در امتياز آنارشيست ها نسبت به ماركسيست ها آن است كه هرگز ، جز در زمان هاي كوتاه و در مناطق محدود ، جامعه آزادي را با ايده آل هاي خود بنا ننهادند . بنابراين نمي توان آنان را متهم به شكست در متحول نمودن اينگونه جوامع نمود! در عين حال ، باكونين و پيروانش از اوائل ده هاي 1870 ، اين نكته را دقيقا پيشگوئي كردند كه عدم توانائي ماركسيست ها در درك اين نكته كه قدرت ، علاوه بر بنياد اقتصادي ، بر بنياد رواني نيز استوار مي باشد . موجب تجديد حيات دولت در يك شكلي جديد خواهد گرديد !

      آنان به درك وابستگي متقابل نابرابري اقتصادي و سياسي توفيق يافته و از همان آغاز به آنچه گادوين (( مالكيت انباشته شده )) ناميده بود، حمله كرده و حكومت متمركز را مورد انتقاد قرار دادند ! از اين روي آنارشيست ها پيروان حقيقي آن فرقه هاي ملحد نهضت اصلاح ديني بشمار مي رفتند كه لعن حكومت دنيوي را با گونه اي كمون گرائي ، تركيب ميكردند ! گادوين ، ايده عدالت را جايگزين الوهيت كرد ولي استدلال او اساسا به سنت طغيان مذهبي تعلق دارد كه پس از او اين جايگزيني توسط پرودون نيز صورت گرفت.

 ادامه دارد

مقدمه اي تاريخي بر آنارشيسم / ٢-٣

مقدمه اي تاريخي بر آنارشيسم

جرج وودكاك

ترجمە : س . باستان

 قسمت  دوم و سوم

      پرودون همچنين بنيانگذاري يك حزب سياسي از سوي خود را نفي ميكرد و تمام احزاب را تحت عنوان »» گونه هاي مختلف مطلق گرائي »» محكوم ميكرد. گرچه گروهي شاگرد و پيرو گرد آورد كه اولين جنبش آنارشيستي را ايجاد نمودند، معهذا گفته وي از لحاظ صوري صحيح بود. هنگامي كه پرودون طي انقلاب 1848 به عضويت مجمع قانونگذاري فرانسه انتخاب شد بنا بر نظر خود مبني بر رد ايده حزب سياسي به فعاليت پرداخت! وي از اعضاي اقليت كوچكي بود كه به قانون اساسي مصوبه مجمع فوق ، راي مخالف داد! زمانيكه دليل اين عمل را جويا شدند ، تاكيد كرد كه تنها با اين شكل خاص قانون اساسي به مخالفت بر نخواسته است : »» به اين قانون اساسي از آن روي راي مخالف دادم كه قانون اساسي بود»» در واقع وي اشكال ثابت تشكيلات سياسي را رد كرده بود !

      طي دهه 1840 ، وجهه نظر هاي پرودون در مورد مسائل مربوط به نظام ، حزب و تشكيلات سياسي نه تنها نظرات متفكرين اختيارگراي پيشين نظير ويليام گادوين كه دقيقا همين انتقادات را مطرح كرده بودند، منعكس مي نمود بلكه وجهه نظرهاي يك جنبش آنارشيستي نسبت به اقدام سياسي و شكلي كه اين جنبش بخود ميگرفت را ( بيش از آن كه جنبش فوق عملا پا به عرصه وجود گذارد) به بيان آورد. بنابراين در مورد آنارشيسم به عنوان يك نظام فلسفي يا سياسي نمي توان مانند ماركسيسم سخن گفت ! نوشته هاي مردي كه در سال 1883 در گذشت ، همچون هاتفي غيبي به تمام مسائلي كه زان پس مطرح شده ، پاسخ گفته است ! آنارشيسم هيچگاه از سوي حزب سياسي نمايندگي نشد زيرا پيروان آن ، خواستار حفظ آزادي خويش در زمينه انجام واكنش هاي خودانگيخته در مقابل اوضاع مشخص بوده و احزاب سياسي و حكومت ها را بيك اندازه مسئول نابساماني امور دانسته اند!

      آنارشيست ها ، قوانين اساسي را نيز نظام هاي سياسي ثابت و تضمين شده اي دانسته كه دولت را متحجر ساخته و اعمال قدرت را نهادين ميكند! هيچيك از اين تاثيرات دوگانه مورد قبول اختيارگرايان نمي باشد . معتقدند : تشكيلات اجتماعي و اقتصادي جامعه مي بايست در سطح سياسي ، بر مبناي قرارداد آزادانه بين افراد ، جايگزين تشكيلات زندگي اجتماعي گردد.

      خرده گيري هاي فوق ، مبتني بر اين نظرند كه آزادي چيزي نيست كه قوانين و دولت ها آن را ايجاد و صيانت نمايند. بلكه چيزي است كه هركس تجسمي از آن دارد و آنرا با همگنانش تسهيم ميكند. دولت ها و قوانين ، دشمنان آنند و آنارشيستها در هر نقطه طيف وسيع اعتقادات آنارشيستي كه قرار داشته باشند! در اين مورد نظر يكساني دارند .. دولت يك شر اجتماعي است و به جاي آن كه نظم به بار آورد ، موجد اصطحكاك و تصادم ميگردد! اقتدار و مرجعيت ، در نقطه مقابل انگيزه هاي طبيعي قرار داشته ، انسان ها را با يكديگر بيگانه ميسازد.

      در سال 1793 ويليام گادوين در اثر خود به نام عدالت اجتماعي  ، نكات فوق را چنين مطرح ميكند : »» حكومت به دست خويش ، چشمه اي را كه در جامعه وجود دارد كور كرده ، مانع جريان آن ميگردد. باعث افزايش و دوام اشتباهات ما ميشود. گرايش هاي اصيل ذهن را واژگون نموده ، به جاي آن كه ما را وادار به آينده نگري نمايد، به ما مي آموزد كه براي رسيدن به كمال به قهقرا بنگريم ! ما را تشويق ميكند كه رفاه عمومي را نه در نوآوري و بهبود بلكه در احترام ابدي به تصميمات اجداد خويش بجوئيم! گوئي كه ذهن را از انحطاط سرشته اند نه از پيشرفت !»».

      انتقاد هميشگي آنارشيست ها به اشكال تشكيلاتي ثابت و اقتدار منش ، به معناي نفي اصول تشكيلات نيست ! آنارشيست يك فردگرا به معناي مطلق كلمه نيست! او با شور فراوان به آزادي فردي اعتقاد دارد اما همچنين ميداند كه اين آزادي تنها به وسيله تمايل به همكاري كه هسته واقعي اجتماع را تشكيل ميدهد ، قابل نگهداري است و به اين دليل ، همانگونه كه بعدا خواهيم ديد ! بحث در مورد انواع مختلف تشكيلات غير تحميلي ، نقش عظيمي در ادبيات آنارشيستي ايفا ميكند !

      با وجود اين اگر فرد آنارشيست ، امتناع دارد كه دست هاي مرده گذشته بر وي حكومت كنند! نتايج اين امر را نيز مي پذيرد. او انتظار ندارد كه زمان حال ، تعيين كننده آينده باشد و به همين دليل اشتباه خواهد بود اگر آنارشيست ها را اتوپي گرا بدانيم ! خصوصيت اساسي انديشه اتوپيائي عبارت از خلق يك جامعه ايده آل است كه هيچ پيشرفت و تغييري فراتر از آن ، امكان پذير نيست . زيرا هر آنچه ايده آل باشد بنا بر تعريف ، كامل و از اين روي ايستا مي باشد. اما آنارشيست ها هميشه استدلال كرده اند كه براي برنامه ريزي آينده كه ممكن است شرايط بسيار متفاوتي داشته باشد ، نمي توان از تجربيات حال استفاده نمود. اگر ما خود طالب آزادي انتخاب هستيم ، بايد چنين حقي را براي آيندگان نيز محفوظ بداريم . ما فقط قادريم كه در پي رفع بي عدالتي هائي بر آئيم كه با آنها آشنائي داريم .

      آنارشيست ها در واقع پيرو طبيعي فيلسوف يوناني هراكليت هستند. او مي انديشيد ، پيوستگي وجود مبتني بر تغيير مداوم آن است. وي ميگفت : »» در يك رودخانه دوبار نمي توان شنا كرد »».

اين تصور چه به صورت آغازينش و چه به شكلي كه اكنون به ما رسيده ، براي آنارشيسم تصور مناسبي بشمار ميرود! زيرا شامل ايده مربوط به آموزه اي است كه تنوعات بسيار داشته است. در عين حال ، در محدوه هاي اصول وحدت بخش معيني قرار ميگيرد! از اين روي (گرچه نفطه نظرات آنارشيستي مختلفي وجود دارند) همانگونه كه ميتوان يك شيوه رفتار آنارشيستي را باز شناخت ! يك فلسفه قابل تعريف وجود دارد كه شامل سه عنصر مي باشد : انتقاد از جامعه موجود ، تصوري نسبت به يك جامعه مطلوب و برنامه اي جهت گذار از يكي به ديگري!

      وقتي به اين نتيجه رسيديم كه حكومت نامطلوب است ، اين پرسش مطرح ميگردد كه آيا ميتوان ( و چگونه ميتوان ) در گام بعدي اين نكته را اثبات نمود كه حكومت غير ضروري نيز هست و شقوق ديگري از تشكيلات انساني وجود دارند كه ما را قادر به زندگي بدون حكومت خواهد نمود!

      پرسش فوق ما را  وادار به بررسي نظر آنارشيست ها نسبت به مكان انساني در طرح كلي اشياء مي نمايد . به طور كلي ؛ آنارشيست ها معتقد به نسخه تعديل يافته اي از آنگونه نگرش نسبت به جهان طبيعي مي باشند كه دوران رنسانس و بخصوص در قرن 18 تحت عنوان زنجيره عظيم هستي مطرح گشت! اين زنجيره ( در آشناترين شكل آن) به صورت تداومي مشاهده ميشد كه از ابتدائي ترين شكل زندگي ، تا خدا كه معمولاّ تصوري طبيعي نسبت به وي وجود داشت ، امتداد مي يافت!  الكساندر پوپ اين مفهوم را به طور تحسين انگيزي در مقاله درباب انسان بيان كرده است : »» زنجيره عظيم هستي كه از خدا آغاز گشت ، موجودات اثيري ، آدم ابوالبشر ، فرشتگان ، انسان ، جانوران ، پرندگان ، ماهيان ، حشرات و هر آنچه به چشم نمي آيد ، به هيچ دوربيني نمي توان ديد؛ از بي نهايت تا ترا ، از ترا تا هيچ …. »»

 ادامه دارد

مقدمه اي تاريخي بر آنارشيسم / 1

مقدمه اي تاريخي بر آنارشيسم

جرج وودكاك

ترجمە : س . باستان

 قسمت  اول

پرودون در انقلاب سال 1848پاريس شركت جست و بزودي از مجمع ملي كناره گرفت ! وي به سرعت دريافت كه فعاليت پارلماني ، فرد را از دسترس مردم دور مي كند و از اين روي وقت خود را در اين سال اغلب صرف نگارش در سلسله مقالات  ( مردم ، نماينده مردم ، دوست مردم ) كرد كه يكي پس از ديگري به علت عدم تحمل مراجع انقلابي ـ در مورد حملات همه جانبه وي به جمهوري جديد كه آن را متهم به خالي بودن از هر گونه ايده اي ميكرد ـ توقيف شدند ! پرودون همچنين براي سازماندهي اقتصادي كارگران در بانك مردم كوشش كرد و اين بانك در واقع نوعي انحاديه اعتباري بود كه در آن كالا ها و خدمات بر اساس هزينه كار مبادله مي شدند!

      وي اميدوار بود كه اقدام فوق ، نقطه آغاز ايجاد يك شبكه روابط آزادانه بين توليد كنندگان  (مانند دهقانان ، پيشه وران و كارگاه هاي تعاوني ) باشد كه جايگزين روابط معمولي بازار شده ، كارگران را از وابستگي رها سازد! بانك مردم شايد اولين تشكيلات توده اي آنارشيست ها بود و هنگامي كه پرودون در سال 1849 به علت انتقاد از لوئي ناپائون ( كه به تازگي به رياست جمهوري برگزيده شد ، بعدا به نام ناپلئون سوم امپراطور فرانسه شد) به زندان افتاد ، داراي هزار عضو بود .

      بقيه عمر پرودون در زندان ويا تبعيد گذشت. او به صورت اقليتي يك نفره باقي ماند كه عظمتش در اين واقعيت نهفته بود كه رهبري حزبي را به عهده نداشت !  معهذا نفوذ وي طي دوران امپراطوري دوم ـ دقيقا به اين دليل كه وي فردي مستقل بود ـ  افزايش فراوان يافت . در پايان زندگيش در سال 1865 ، كتابي در باب ظرفيت سياسي طبقه كارگر را نوشت و استدلال نمود : احزاب سياسي را اعضاي نخبه اجتماعي اداره مي كنند و كارگران تنها هنگامي قادر به كنترل سرنوشت خود خواهند بود كه سازمان هاي سياسي خود را جهت ايجاد تغييرات اجتماعي بوجود آورده و كنترل كنند! بسياري از كارگران فرانسوي تحت تاثير اين نظرات قرار گرفتند و جنبشي را به وجود آوردند كه هدف آن : عبارت از تغيير و تجديد سازمان جامعه به وسيله ابزار اقتصادي بود.     آنان خود را موتوآليست ناميدند اما ذاتا آنارشيست هائي بودند كه اميد داشتند به شكلي مسالمت آميز و به وسيله همكاري توليدكنندگان  ، به هدفهاي خود دست يابند!

      ملاقات هائي كه بين سال هاي 1862 تا 1864 بين نمايندگان اين نظرات پرودون و نمايندگان اتحاديه هاي كارگري صورت گرفت ، منجر به تاسيس انجمن بين الملل كارگران يا انترسيونال اول گرديد. پيروان ماركس اين افسانه را شايع كردند كه او( ماركس ) بنيانگذار انترناسيونال بوده است در صورتي كه وي در مذاكرات مقدماتي شركت نجست و در نشست نهائي در لندن در تاريخ 28 سپتامبر 1864 كه تاسيس اين انجمن را اعلام كرد ، چنان كه خود مي گويد: « از اعضاي ساكت و صامت پلاتفرم » به شمار مي رفت !  به اين ترتيب ، انترناسيونال اول به هيچوجه يك سازمان ماركسيستي نبود بلكه از سوسياليست ها ، بسياري از آنارشيست هاي مختلف و نيز كساني كه نه سوسياليست بودند و نه آنارشيست ، تشكيل يافت!

      از تعداد اعضاي انجمن اطلاعي در دست نيست . مدافعان و دشمنانش ، هر يك به دلائل خاص خويش در مورد تعداد اعضا و نفوذ آن مبالغه مي كنند! معهذا ترديدي نيست كه اين انجمن به خصوص در كشور هاي لاتين زبان اروپاي جنوبي ، كارگران و دهقانان را به نحو بي سابقه اي در زمينه مبارزه به خاطر منافعشان بر انگيخت . اما انترناسيونال عليرغم مقاصد و آرزوهائي كه در مورد بهبود وضع اعضاي خود داشت ، در نهان به ميدان نبرد ايدئولوژي ها و شخصيت ها تبديل شد! هنگامي كه اين انجمن در سال 1865 به صورت سازمان فعالي در آمده بود ، پرودون ديگر در حيات نبود اما اختلافاتي كه بين آن سه تن انقلابي در پاريس بروز كرده بود ، در محدوده انترناسيونال افزايش يافت و برخورد بين ماركس و مونوآليست ها و سپس بين ماركس و خود باكونين نه تنها تفاوت طبايع اين افراد را به نمايش گذارد بلكه نمايشگر تفاوت بنيادي وسائلي بود كه سوسياليست هاي اقتدارمنش از يك سوي و آنارشيست هاي اختيارگرا از سوي ديگر ، براي نيل به هدف به كار گرفتند. تفاوتي كه به خودي خود ، به معناي تفاوت در هدف نيز بود!

      ماركس و پيروانش كه تاكتيسين هاي زيرك تري بودند خود را به مقامات عالي تشكيلاتي رساندند، قوانين انجمن را ماركس تنظيم كرد و كنترل معنوي شوراي مركزي را كه در لندن تاسيس شد ، به دست گرفت! اما او در شعبات انجمن و به خصوص در كشور هاي لاتين كمتر نفوذ داشت و كنگره سالانه انجمن به صحنه نبرد ماركس و باكونين كه بر شعبات انجمن در ايتاليا و بخش فرانسوي سوئيس تسلط داشت ، تبديل شد ! باكونين قبلا در ايتاليا نوعي انجمن برادري مخفي بين انقلابيون بوجود آورده بود (كه خود در سال 1868 به آن پيوسته بود ).

      روش هاي وي به عنوان يك سازمانده ، گرچه عجيب به نظر ميرسيد اما بسيار موثر بود. وي فانلي ، يك مهندس ايتاليائي را كه گرچه اسپانيائي نمي دانست اما از گونه اي جاذبه رواني برخوردار بود ( كه نياز به زبان مشترك را رفع مي كرد) به بارسلون ( اسپانيا ) فرستاد و بزرگترين جنبش آنارشيستي جهان را بوجود آورد!  آنسلمو لورنتزو كه بعدا رهبري آنارشيست هاي اسپانيا را در دست گرفت ، شرح زيبائي از اين واقعه نوشته كه جرالد برنان آن را در لابيرنت اسپانيائي نقل كرده است : «« فانلي مردي بود قد بلند ، با چهره اي مهربان و موثر كه ريش انبوه سياهي داشت و چشماني سياه و سخنگو كه برق ميزدند و حالتشان مطابق با احساساتي كه بر وي تسلط داشت ، تغيير پيدا مي كرد. صدايش طنيني فلزي داشت و مطابق با مفاهيمي كه بيان مي كرد ، تغيير مي يافت و سريعا از خشماگيني نسبت به جباران و استثمار گران ، به احترام و مهرباني نسبت به استثمار شدگان تبديل ميشد! گوئي كه خود بدون آن كه رنج بكشد ، رنجبران را درك ميكرد و يا هنگامي كه يك ايده آل مافوق انقلابي صلح و برابري را عرضه ميداشت ، خشنود ميشد! وي به زبان هاي ايتاليائي و فرانسوي سخن ميگفت اما ما مي توانستيم حركات بيانگر چهره او را درك كنيم و منظورش را دريابيم » .

      مبارزه اي كه در درون انترناسيونال  جريان داشت جنبه هاي متعددي پيدا كرد. دوئلي بود بين ماركس و باكونين اما نبردي بين گروه هاي ژرمانيك و لاتين نيز بود! اما تفاوت هاي اساسي موجود ، ربطي به اختلاف شخصيت و فرهنگ نداشت و بحث هاي بي پاياني كه بين سال هاي 1868 و 1872 ( كه انترناسيونال به علت انشعاب متلاشي شد )جريان داشت ؛ آنها را مشخص نمود! ماركسيست ها در مورد يك سازمان سياسي كه هدف آن تبديل پرولتاريا به طبقه حاكم باشد ؛ استدلال مي كردند! آنارشيست ها به نفع ايجاد يك تشكيلات اقتصادي كارگري مطابق با مشاغل كارگران سخن مي گفتند! اقتدار منش ، عليه اختيارگرا. اقدام سياسي در مقابل اقدام صنعتي . ديكتاتوري گذراي پرولتري در مقابل محو فوري قدرت دولتي : اين بحث ادامه يافت و اين دو نقطه نظر با يكديگر سازگاري نيافتند و بحث به برخورد انجاميد! در كنگره بازل در سال 1872 ماركسيست ها باكونين را اخراج كرده ، شوراي عمومي را به نيويورك انتقال دادند تا از دسترسي آنارشيست ها به دور باشد و اين شورا در سال 1874 منحل شد ! در همين احوال آنارشيست ها انترناسيونال خود را تشكيل دادند كه سه سال بيشتر از انترناسيونال ماركسيست ها دوام آورد و سپس آن نيز منحل شد !

      معهذا جنبش آنارشيستي ، بيشتر به صورت يك انگاره تا يك تشكيلات ، در گروه ها و افراد پراكنده اي كه همواره با يكديگر در تماس بودند و كنفرانس هاي( ملو درماتيكي) تشكيل مي دادند كه بندرت منجر به وحدت ميشد ، به زندگي ادامه داد!  معدودي افراد با استعداد و متعهد از قبيل پتر كروپتكين و اريكو مالا تستا به ايده آنارشيستي شكل دادند و آ نارشيسم بين سال هاي 1880 تا 1900 ، شكوفائي اعجاب آوري يافت !

      در يك سوي پيروان لئو تولستوي از مقاومت مبتني بر عدم خشونت دفاع مي كردند و استراتژي ساتياگراهاي گاندي ( نافرماني مدني ) كه بالاخره منجر به كسب استقلال هند شد را وسيعا تحت نفوذ قرار دادند!  ديگران در زمينه ايجاد مدارس يا اجتماعات آزادي كوشش كردند كه در آنها مردم سعي مي كردند فارغ از محدوديت هاي ناشي از تئوري اتوپيائي ، در كنار يكديگر زندگي كنند! معهذا ديگراني هم بودند كه سعي در وحدت آنارشيسم و هنر داشتند و در آغاز قرن حاضر ، جنبش مدرنيسسم را در اروپا و به خصوص در فرانسه بنيان نهادند! نقاشاني چون پيسارو ، سنياك ، لامينك و پيكاسوي جوان خود را آنارشيست مي خواندند! شاعراني مانند ملارمه و اديباني چون اسكار وايلد نيز چنين نامي برخود نهادند!

ادامه دارد