ئەرشیفەکانى هاوپۆل: فارسی

آنارشیسم و نقش فرهنگ ( 1 )

فرشید یاسائی

” آینده به مردمانی تعلق دارد که در ارتقای فرهنگی خویش شجاعانه کوشیده اند”.


آنارشیسم می کوشد طرح تغییر اساس و مناسبات فردای انسان ها را فراهم سازد. ما در پرتوی فلسفه آنارشیسم قادر خواهیم بود به تعدادی از مشکلات امروزی خویش ، پاسخ درخور و شایسته دهیم. …گفتگوی میان خود با دیگران را برای یافتن راه حل عقلانی تا مرز بی نهایت ادامه دهیم. در هنر این اتفاق افتاد و از عصر زایش امپرسیونیسم ، آنارشیسم پیوسته بدان نزدیک شد و هردو انگاره با استقلال خویش پیوسته تا امروز پیش رفته اند. اگر آنارشیستها ( در تمامیت مولفه های خود) بتوانند منظر متفاوتی از جامعه در ظاهر موجود ؛ ترسیم کنند… طبیعی است در فرهنگ و اخلاق ( این اتقاق با تشکیل انترناسیونال اول…بوقوع پیوست !) قادرند اثرگذار باشند. اگر فرهنگ را در معنای عام و گسترده ببینیم و از دیگران متوقع نباشیم که حتما مثل ما باشند. رابطه ها کوتاه و مفیدتر خواهد بود.

فرهنگ یک جامعه تابع تمدن خویش است که هنجار و ارزشها…را نیز در خود میگیرد. نقش انسان در تاریخ در روند تمدن بشری نه به مفهوم خشک و زمخت آن نمیتواند ثابت باشد.این درست است که بازخوانی تاریخ بما یاری خواهد کرد که در تصمیمات خویش پیوسته تجدید نظر کنیم و راهکارهای جدید یابیم که همان تجربه است . بدین منظور شناسائی اولویت ها میتواند تعیین کننده باشند. بنابراین نقش فرهنگ درروند تاریخ بشری تعیین کننده و اساسی ترین پدیده ای که مستقیما در سرنوشت انسان ها موثر است. عکس تفکر مارکس و مارکسیسم، فرهنگ و نه اقتصاد : سرآمد و حلال تمامی مشکلات بشر است. جامعه ای میتواند به توانمندی و بالندگی خویش یاری رساند که پدیده فرهنگ و نقش آن را ارزیابی و نهادین و در ارتقای آن بکوشد.

باید بدانیم که پدیده فرهنگ دائما به بازخوانی محتاج است. اینکه این فرهنگ چون ریشه درسنت دارد و آن فرهنگ ندارد…. تنها و تنها دامن زدن به اغتشاشات و کج فهمی است که در جامعه بخش عمده و موثر آن توسط اساتید و صاحبنظران اشاعه یافته است؛نه مردم عادی. هنوز اساتید کشور ما التفات جدی به فرهنگ ندارند و تعریفی جامع و مفید از آن بدست نمی دهند. همچنانکه در مورد پدیده دولت و نقش آن در روند هشتاد ساله «جامعه شناسی» توفیقی نداشتند. بحث فرهنگ تنها به غربی و شرقی کردن آن تقسیم و فراموش میشود که شده است و هرجا که کوشیدیم فرهنگ غربی را بومی کنیم با شکست سختی روبرو شدیم. این مسله را عیان تر در دانشگاه و حوزه ها میشود ملاحظه کرد.

میدانیم کاستی هائی وجود دارد که بخشی از آن فلسفی- دینی است که این دو پدیده چه جدا و چه مشترکا قادر به رفع این کمبود ها نیستند چون مفهوم سنت مستتردر هر دو پدیده سد راهی هستند که اساتید ما به راحتی نمیتوانند پاسخ روشنی برای کاستیهای جامعه آماده سازنند. چون خود بشدت اسیر سنتهای جامعه هستند.این گرفتاری را در جامعه شناسی نیز شاهد آنیم که بعد از گذشت هشتاد سال از تدریس این رشته. حتی در اصول پایه ای آن درماندیم و از دایره افسون هگلیسم در نیآمدیم ( گرچه شبانه روز فریاد فرهنگ اسلامی – ایرانی در خطر است…! سر میدهیم اما بی نتیجه و بی هدف) و هر جا به نقد پدیده ها عنایت می کنیم… با رسم الخط هگل – دورکهایم مشق شب مینویسم گوئی جامعه شناس دیگری را نمی شناسیم! و هر جا که کم میآوریم تحت تاثیر مستقیم و غیر مستقیم به سنت بجای پاسخگوئی به چگونگی فرهنگ به اخلاق می پیوندیم و نسبت به نبود و رعایت نکردن آن در جامعه شاکی میشویم .در ارزیابی و بررسی فرهنگ غربی نیز چنین دیدی حاکم است. بیشترین انتقاد از فرهنگ غرب با پیمانه سنت و مذهب اندازه گیری میشود. حتی اساتید لیبرال امروزی ما ( تعدادی ) با گذشته چپ لنینیستی – استالینیستی نیز در ارزیابی خویش نسبت به فلسفه غرب با معیار و پیمانه شرعیت اسلامی برخورد می کنند.

ما اگر قادر باشیم تعریف روشنی از فرهنگ بدست دهیم… در پرتو آن میتوانیم برای بخشی (!)از کاستی ها پاسخ روشن بدست دهیم.ما باید بدانیم بنا بر ضروریات به تکنولوژی غرب محتاجیم و پشت این تکنولوژی فرهنگی ویژه کمین کرده است که با فرهنگ ما همخوانی و وجوه مشترک ندارد. نقش اساتید در این روند نشان دادن راهکارهای مفید است. این راهکار ها باید قادر باشند مناسبات آینده را ترسیم کنند. در غیر اینصورت تنها به رشد افتراقات یاری خواهد رساند که شاهد آنیم. اتومبیل از یک در وارد و از در دیگر فرهنگ مناسب آن خارج.

اگر اعتقاد بر این است که انسان ( نه توده بی هویت یا امت و طبقه…!) مهمترین نقش را در جامعه دارد. پس دغدغه فرهنگ باید آن باشد که از این وی موجودی اجتماعی و متمدن سازد که به هنجار ها ، حقوق و اختیار دیگران نیز ارج می نهد. زمانیکه از انسان مراعات شئونات اجتماعی و شناخت و احترام به حقوق همنوعان توقع شود. درمسیر اشتباه نخواهیم بود.

انگاره آنارشیسم ( بعد از عبور از بلندی و پستی هایش) میکوشد، نگاه خویش به فرهنگ جامعه و فلسفه درونی آن را دائما تغییر دهد. و این جستجوئی است برای گشایش باب مذاکره با دیگرانی که افق فرهنگی و اجتماعی آنان انحصارگرایانه نیست و جامعه را با دید پلورالیستی مینگرند . کوشش باید در آن باشد که انگاره ها قوت و ضعف جوامع را ارزیابی کنند و بعد از طبقه بندی ، اولویتها را شناسائی و در طرح و برنامه کوشا باشند. بدین منظور ما نباید براین تصور غلط خیمه زنیم که حرف آخر و صاحبان اصلی حقیقت هستیم. همان اعمالی که ایدئولوژی های کور و کر- کم و بیش – انجام داده و میدهند.

ارج نهادن به داده های مثبت موجود در جامعه و بررسی فوائد و مزایای ارزشها ، به ما یاری خواهد رساند که معایب و کاستی ها را بهتر بشناسیم.گوش سپردن به سخنان آنانی که از ما نیستند، خود کاری است فرهنگی که باب مذاکره را باز نگه میدارد و حس احترام متقابل را بالا خواهد برد. یکی از اساسی ترین و مهم ترین موردی که آنارشیستها با درایت کامل موظفند بدان توجه و در برنامه و طرح های مورد توجه ویژه و ملکه ذهن خویش ( در موردش مطالعات عمیق صورت پذیرد) سازند.مورد نقش فرد در جامعه کوچک خانواده و روانشناسی حاکم بر جو خانواده است. این از اهمیت خاصی برخوردار است ، چون در همین خانواده کوچک است که نقش و منش و اختیار… فرد زائیده و رشد می کند و آیند فرد را رقم میزند.

تفاوت اصولی ما با دیگرانی که خود را میراث داران حق و حقیقت میدانند در این نهفته است که برای هر فرهنگ و انگاره ای جایگاه خاصی را متصور هستیم که تعدادی از انسان ها را به خود جلب و مشغول کرده است.اینکه تصور کنیم تنها ما هستیم که حرف آخر را میزنیم و دیگرانی که از ما نیستند استعداد و لیاقت همپائی با ما را ندارد. تفکری است خالی از لطافت که راه بر مناقشات میگشاید و جنگ را صلح فرض می کند. جامعه مجموعه ای است از تفکرات ، اخلاق و … است که مناسبات ویژه ای آنان را بهم جلب کرده است. این مناسبات در اشتراکات و پیوند ها موثر است.بدون داشتن اشتراکات ، جامعه متلاشی خواهد شد و دوامش را از دست خواهد داد. در تجربه آلمان، روسیه ، ایتالیا… شاهدیم که چگونه ایدئولوژی یک بعدی به جنگ و فروپاشی انجامید و این مورد سرنوشت شوم حکومتهای استبدادی ( دیر یا زود) را رقم خواهد زد. فاشیستها و… با تصرف قدرت سیاسی به غلط تصور کردند . این تنها آنانند که به حقیقت محض رسیده و دیگرانی ( قابل رویت نیستند) یا وجود ندارند و یا در اقلیت کوچکی هستند که باید نابود شوند!

یکی از مزایای مهم فرهنگ و توجه خاص بدان داشتن ، مناسبات و روابط با دیگر فرهنگها و تمدن ها است که به پویائی جامعه یاری خواهد رساند. باید فرهنگ گفتگو از هر حیث ارج نهاده شود. و نقش آن مدام تبلیغ شود. این مورد به ما گوشزد می کند تا با فرهنگ و تمدن های دیگر باید رابطه برقرار شود.چنانکه میدانیم بحث فرهنگی پایانی نخواهد داشت و در این حوزه باید بیشترین نیرو را صرف کرد. انطور هم نیست با چند نظریه بتوان فلسفه فرهنگ را شناخت و برایش نسخه نوشت. علم جامعه شناسی و فرهنگ مدام در حرکت است و ادمیان برای به زیستی ناچارند از این ذخیر بهره برند.

توجه به فرهنگ دیگران نمی تواند تنها در حیطه متفکران و اندیشمندان صورت پذیرد. برعکس! باید توجه جدی شود تا در تمامی حوزه های فرهنگی ( خصوصا گردشگری…) باب مذاکره را باز کرد تا انسانهای بیشتری در این امر مهم مشارکت داشته باشند. اگر تصور کنیم که تنها در حوزه آکادمیک و دانشگاهی تنها میشود این عمل را انجام داد؛ در اشتباهیم. نتیجه این دید اشتباه آن است که اساتید ما را دچار خودبزرگ بینی کاذب واسیر ایدئولوژی می کند( کرده است). این تجربه تلخ از زمان تشکیل حزب توده تا امروز گواهی است که جامعه دانشگاهی را دچار آشفته بازار کرده که توان خروج از آن نیست.هنوز سردرگمی بینظیری حاکم بر فرهنگ دانشگاهی کشوراست. هنوز از دایره فکری شریعتی ، جلال آل احمد و فردید…هگل و نیچه ، مارکس…هایدگر خارج نشدیم و متاسفانه نقد و انتقاد به انگاره های دیگر تنها با شابلونها و رسم الخط های این ” حضرات ” صورت می پذیرد!

اهمیت دارد از این دایره افسون که سری در سنت و سری در مذهب دارد ، خارج شد تا راه گفتگو با دیگران را گشود. باید نگاهی فلسفی به فرهنگ داشت و قبول باید کرد در جامعه یک اکثریت و هزاران اقلیتی وجود دارند که با داده های خویش مشغول زیستن هستند و انگاره های خود را محترم میشمارند. اینگونه تلقی از جامعه ما را درارزیابی و بررسی اولویت های جامعه یاری خواهد کرد که با توجه به امر زیباشناسی و روانشناسی جامعه ، تکثر را مورد توجه قرار دهیم.و ابعاد مذاکرات با فرهنگ و تمدن ها را در تمامی زمینه ها گسترش دهیم. این نه تنها به سلامت و فرهنگ جامعه یاری خواهد کرد. از جنبه علمی و فرهنگی نیر به توانمندی جامعه اضافه خواهد کرد.

بالندگی یک جامعه در کوششی است که جهت باور شدن استعدادها صورت می پذیرد. استعداد ها و توانائی ها در صورتی متبلور میشوند که جامعه امکانات و فرصت های لازم را فراهم آورد. و این امر مهم اگر بخواهد پایدار بماند ، تنها و تنها در سایه جامعه باز و آزاد میسر است. امروز با توسعه و پیشرفت صنعت و تکنولوژی در توانمندی جوامع میتوان موثرتر عمل کرد. و اگر مهارت ها و استعداد ها مدیریت صحیح شوند و( نه در بخش تسلیحات…!) نتایج بهتری بدست خواهد آمد. و این روند تا زمانیکه ما روابط فرهنگی با دیگران و دیگر تمدن ها نداشته باشیم. پیشرفت و توسعه صورتی یک بعدی و منفی خواهد داشت. نمونه آن کره شمالی است!

فرآیند های بالندگی یک جامعه تنها شامل وجود دولت و حکومت نیست. در این فرآیند جائی برای اقتدار باقی نخواهد ماند. تجربه نشان داده است که هرجا در فرآیند بالندگی و توانمندی جامعه ، دولت پا به میان گذاشته است. روند پیشرفت کند و کوتاه مدت ، متوقف شده است. در آلمان عصر نازیسم زمانیکه دستگاه عریض و طویل دولت با اتخاذ سیاست تهاجمی وتوحش و جنگ ، مردم و کشور را به خاک سیاه کشاند…دولت این ” قادر مطلق ” از صحنه جامعه خارج شد گوئی اصلا نبوده است.این کاراکتر دولتها است… در شرایط خطیر نیستند. در شرایط مناسب جامعه را به خطر میکشانند… و خود ناقل بحران هائی هستند که جامعه را به سقوط میکشانند. طبیعی است که تقریبا بعد از آخرین جنگ بزرگ تغییرات مهمی در کشورهای اروپا و آمریکا صورت پذیرفته که باید از نو ارزیابی و تحلیل و تعریف شوند.اما یک مورد اساسی هنوز وجود دارد و آن خشک نشدن ریشه اقتداراست که با جوهر دولت عجین شده است.

آنارشیستها در شرایط امروزی جهان که خشونت و وحشیگیری ( خصوصا در مناطق مسلمان نشین) رشد قابل ملاحظه ای کرده ، ناچارند ضمن تحلیل مشخص از خشونت خود را دلشمغول آن کرده و در ارایه راه حل معین کوشا باشند.تجربه تاریخی نشان داده است که خشونت و خشونت پرستان خیلی زود دچار روزمرگی شده و در انزوای کامل از بین خواهند رفت. لذا پرهیز از خشونت برای آنارشیستها که همیشه در هر شرایطی” متهم ” درجه یک هستند، از ضرورت خاصی برخوردار است. تبلیغ خشونت راه فرهنگ را مسدود و رابطه ها را مخدوش می کند.و انزوای سیاسی را بدنبال خواهد داشت. طبیعی است برای یک استقرار یک جامعه آزاد و انسانی خلاقیت و بهره گیری از توان انسان ها از درجه اهمیت بالائی برخوردار است. و این مهم با بهره گیری ازتعاون و همکاری با تمامی تشکیل دهند گان جامعه ضرورت دارد.آنارشیسم این توان را درخود می بیند که دست همکاری و مودت با دیگرانی که ضرورتا مانند ما نمی اندیشند… دراز کرده و آنان را به همکاری و تعاون دعوت کرده و این تدبیر می تواند برای آنارشیسم رنسانس دیگری باشد!

آنارشیسم وقتی به دنیای کار وفن و حرفه وارد میشود از پدیده سندیکالیسم صحبت می کند. سندیکا ضمن رسیدگی به اموریاد شده…وظایف کار فرهنگی و هنری را نیز بر دوش دارد. این موضوع به توانمندی و بالندگی و تشویق استعدادها یاری خواهد رساند…نشاط و سرزندگی و امید به زندگی تنها از طریق کار فرهنگی – هنری پرورش می باید که فضای کار را نیز تحت تاثیر قرار میدهد.و ضریب افسردگی … را که در جوامع صنعتی با سرعتی بالا در حرکت است ؛پائین خواهد آورد. مشارکت در تصمیم گیری در نظام تولید و خدمات به روحیه شاد و سلامتی جسمی و روحی احتیاج دارد…که این موارد در سندیکاهای مورد نظر آنارشیستها از اهمیت خاص برخوردار است که در کیفیت و تقلیل ساعات کار و زندگی موثر خواهد بود.

سندکالیسم مورد نظر آنارشیستها ،اصالت روح آدمی در آن مستتر است. ارگانی است زنده و سرشار که تنها وظایفش محدود به کار و تولید نیست بلکه روابط و احترام متقابل بین انسان ها در تمامی زمینه ها از اهمیت خاص برخوردار است. رویکرد سندیکا باید رویکردی انسانی با بهره گیری از توان و استعداد باشد که با تحولات خارجی خصوصا نوآوری در گفتمان دائمی است. سندیکا خانه دومی است برای کارکنان که زمان استراحت و آرامش خویش را در آن صرف بالا بردن روحیه و توجه به استعدادها است که در روند فرهنگ و فرهنگ سازی مفید است. و اینرا نیز باید بدانیم : قدرت سياسي اگربراي هنر ، انديشه و فرهنگ چارچوب تعيين کند ( مانند ایران … کره شمالی…! ) به قهقرا خواهیم رفت!

چنانکه میدانیم رهبران فکری آنارشیسم خصوصا * رودلف روکر در این باب ( آنارشو سندیکالیسم) تحقیق بسیار و ارزیابی دقیق انجام داده است که بعنوان مرجع میتوان از آن استفاده کرد. با توجه به اینکه زمان روکر جامعه به این شدت گسترش و ازدیاد جمعیت و از نظر جغرافیائی ، قابل مقایسه با امروز نبود. جوامع انسانی تحت تاثیر مستقیم تکنولوژی مدرن ، راهبردهای جدید را می طلبد و میدانیم با رشد جامعه پیچیدگی آن کم نمیشود بلکه غامض تر شده است که در مجموع روانشناسی جدیدی حاکم بر آن است که با دهه های مابین جنگ اول و دوم تفاوت های اساسی یافته است.

ضرورت دارد جامعه ، وجود فرد و نقش دولت از نو، تعریف شود. باید دقیقا ارزیابی شود که منظورمان از دولت کدام است؟ دولتهای دمکراتیک ، توتالیتر ، مستبد و…!؟ این پرسش مطرح است که اگر برای آنارشیسم پدیده دولت غیرطبیعی و مخلوق پیش زمینه های تاریخی است…پس ضرورت آلترناتیو را دوچندان کرده است؟ باید دید : آیا نقش دولتهای قرون گذشته با امروز یکی است؟ ما در جهان شاهد وجود کشورهائی هستیم که با یاری گرفتن از لیبرالیسم و تبعیت از متفکران این انگاره فلسفی – اجتماعی ، دموکراسی را در جوامع خویش نهادین کرده اند و همین دولتها با توجه به حقوق بشر تفاوتهای اساسی با کشور ها و دولتهای غیر دمکرات بوجود آورده اند …ادامه دارد. http://abgun.net/ منبع:

لارنس آلمان

جهاد اسلامی ( جنگ مقدس) ساخت آلمان*

“Islamic holy war, Made in Germany”

فرشید یاسائی

مقدمه : بدون شک فیلم معروف و جالب * « (لارنس ) لورنس عربستان » به کارگردانی *دیوید لین و با بازیگری بینظیر *پیتر اوتول ،*آنتونی کوئین ، *عمر شریف ، *الک گینس…با موزیک *موریس ژارآهنگساز فرانسوی را بخاطر دارید.این فیلم که در سال 1962 ساخته شد، یکسال بعدموفق به دریافت هفت اسکار شد و هنرمندان نقش اول آن کاندیدای اسکار شدند. داستان این فیلم مربوط به باستانشناس و افسر جوان انگلیسی به نام * تامس ادوارد لارنس(1935-1888) است که قبل از شروع جنگ جهانی اول در نوامبر 1914 ( نخستین جنگ جهانی ) به علت آشنائی و اطلاعات کافی به مناطق مسلمان نشین و دانستن زبان عربی ماموریت میبابد… قبائل مختلف و پراکنده عرب را علیه امپراطوری عثمانی – که در آن زمان متحد آلمان بود- متحد سازد. از آنجا که یک فیلم کشش بیشتری از کتاب دارد. این فیلم بسیارمورد توجه جهانی قرار گرفت و هنوز هم بعد از گذشت نیم قرن از ساخت آن ، دیدنی و موزیکش شنیدنی است…. اما بحث ما در مورد دو مامور اطلاعاتی ( عصر ویلهلم دومین قیصر آلمان) آلمانی است که در همان سالهائی که لارنس عربستان ( تی.ئی.لارنس ) سرگرم ماموریت خویش در مناطق خاورمیانه و عربستان است؛ آنان نیز سرگرم انجام ماموریت خویش جهت خنثی کردن نقش انگلیس در منطقه بودند.

از آنان کمتر صحبت شده است. چندی پیش با نمایش گذاشتن عکس های یکی از آنان در منطقه عرب نشین و ایران توسط پسرش ، نام *فریتز کلاین سرگرد اطلاعاتی پادشاهی آلمان مطرح شد.وی نیز ماموریت داشت که قبائل پراکنده عرب و حتی ایران را علیه امپراطوری بریتانیا بشوراند… ودرست مانند لارنس عربستان اما در جبهه آلمان اقدام کرد.تاریخ شناس آلمانی *فایت فلسکه ( در کتاب خود درمیان پسران صحرا ) در صدمین سال جنگ جهانی اول (2014 – 1914) سال پیش هنگام شرح جنگ جهانی اول از سربازان آلمانی سخن بمیان میآورد که در عراق و ایران دست به جنگ پارتیزانی علیه بریتانیا زده و بسیاری از لوله های نفت( در ایران ) را منفجر کردند. در این نوشتار از دو مامور ( غیر از لارنس عربستان ) صحبت میشود که با حربه مذهب کوشش کردند مسلمانان را علیه امپراطوری بریتانیا بشورانند . اعراب مسلمانی که بعد از جنگهای صلیبی ازجهاد اسلامی فرسنگ ها دور شده بودند . نیت آلمان روشن بود: شراکت در منافع امپراطوری بریتانیا که مناطق عربی را تحت کنترل خویش داشت. این موضوع جالب است که جهاد اسلامی در قلب اروپا یعنی در آلمان طرح و برنامه ریزی شد. فریتز کلاین (1877-1958) و * ماکس فون اوپن هایم (1860-1946) دو شخصیتی بودند که تفکر جهاد اسلامی را در میان اعراب مسلمان زنده کردند.

آغاز : جنگ جهانی اول تنها در محدوده اروپا نماند و به خاورمیانه و آسیای شرقی کشانده شد. گرچه ظاهرا با قتل ولیعهد اتریش ( *فرانتس فردیناند) و همسرش در سارایوو(صربستان) بهانه جدی به دست دولتهای آن روز اروپا داد که با مسلح شدن آمادگی جنگی خود را برای حفظ منافع خویش و دستیابی به منافع خارج از منطقه اروپا… تامین کنند. بدین منظور جنگ جهانی را ستایش کردند. مردان در سیاست و اقتصاد در اروپای قبل از نخستین جنگ بزرگ جهانی… متوجه شده بودند که روند صنعتی شدن و جبران کمبود مواد اولیه در داشتن کلنی در آفریقا و آمریکا و آسیاست و طبیعتا دستیابی به مواد خام بکرهنوز دست نخورده ، قابل استفاده خواهد بود.

دو جناح عمده در اروپا جنگ را لازمه بقای خویش میدانستند. بخش زمین داران بزرگ و کلیسا ( فئودال و نئوفئودال ها ) که با روند انقلاب صنعتی زاویه داشتند و میدانستند که منافع خویش را از دست خواهند داد. همانهائی که با تحریکات مختلف بخشی از جوانان شورشی و انقلابی ( در ظاهر مدافع منافع طبقه تازه بوجود آمده کارگر و حاشیه نشینان فقیر شهری بودند ) را غیر مستقیم به ترور و بمب گذاری سوق دادند… و پیش زمینه جنگ جهانی اول را آماده ساختند. جناح دوم سیاستمداران کلنیالیست بودند که با نفوذ و تصرف مناطق صاحب مواد خام خصوصا نفت… با تشکیل اتحاد های سیاسی و افزایش قدرت تسلیحاتی به دگرگونی اروپا و دیگر کشورهای دنیا مستقیم و غیر مستقیم اثر گذاشتند. برای نمونه ایران گرچه در جنگ جهانی اول بیطرفی خویش را اعلام کرده بود اما عملا بخشهائی از کشور اشغال شد. ” جالب ” است انگیسی ها بیشرمانه حتی از شرکت هیئت سیاسی ایران در اجلاس صلح ورسای ، ممانعت کردند!

از پیامد های مهمی که با جنگ جهانی اول (1918- 1914 ) در اروپا رخ داد. فروپاشی کشورهای روسیه تزاری ، ترکیه عثمانی و آلمان… وبه وجود آوردن کشورهائی درمناطق عربی و آفریقائی… با خط کش و پرگار توسط نیروی کلنیالیست بود! دیگر ورود دولت آمریکا به جامعه جهانی است.از آنجا که بحث مورد نظردر مورد جهاد اسلامی و نقش شخصیت ها در این روند است. موضوع جنگ جهانی اول را کوتاه، بحث را به قبل از شروع آن ادامه خواهیم داد.

قبل از جنگ‌ جهانی‌ اول‌ امپراطوری – خصوصا – بریتانیا و روسیه‌ در اروپا و آمریکا، افریقا و آسیا پیشرقت قابل ملاحطه ای کرده بودند و طبیعتا در تقسیم منافع قدرت سیاسی و اقتصادی حاضرنبودند کشور آلمان … را ببازی گیرند. آلمان ناچارا به دولت عثمانی که آنزمان اکثر کشورهای اسلامی را تحت نفوذ خود داشت و بنابر دلائل بسیار با روسیه دشمنی میورزید ، تمایل نشان داد.

دایره اختلافات دول استعماری آن روز اروپا بر سر منافع سیاسی – اقتصادی به حاشیه جهان اسلام کشیده شد. هر یک از کشور های استعماری ذینفع می کوشیدند بیاری اعراب مسلمان حریف خویش را از صحنه خارج سازند. و این مهم به افرادی احتیاج بود که نخست مناطق و مردم جهان اسلام را میشناختند، زبان آنها را فرا گرفته بودند و مهمتر از آن جلب اطمینان این مردم را که تقریبا در عصر بی خردی وجهالت میزیستند؛جلب کنند. بیسوادی و فقر ، خشونت رایج و اختلافات و پراکندگی قبایل مختلف مسلمان خود مزیدی بر نفوذ سیاسی – اقتصادی دول استعماری بود. امپراطوری انگلستان دقیقا میدانست که با وجود عثمانی ها ( با ادعای خلافت اسلامی از طرف آنان) در منطقه ، منافع کشورشان آنطور که خود فرض میکردند؛ تامین نمی شود و ضریب خطر جنگ و رودر روئی بسیار بالا بود. لذا برای جلوگیری از نفوذ عثمانی کوشیدند جنبش ضد عثمانی در میان مسلمانان منطقه بوجود آورند. و این امرمهم مربوط به شخصی میشد با نام لارنس عربستان که باید جنبش ضد عثمانی را توسط اعراب مسلمان ، طرح ، برنامه ریزی ، مدیریت و به مرحله اجرا درمی آورد.

با اعزام توماس ادوارد لارنس به شبه جزیره عربستان و سازماندهی اعراب منطقه علیه امپراطوری عثمانی ، شورشی دامنگیر تا شرق مدیترانه اکثر متصرفات مهم و استراتژیکی امپراطوری عثمان تجزیه شد و این شکست در روند تسریع فروپاشی دولت استعمارگر عثمانی نقش مهمی ایفا کرد. با تصرف بغداد ، تحت کنترل درآوردن کانال سوئز توسط امپراطوری بریتانیا ، امپراطوری عثمانی نقاط کلیدی و مهم نظامی خویش را یکی بعد دیگری از دست داد. وضعیت روسیه استعماری نیز با انقلاب اکتبر و تغییر رژیم در این کشور درسرنوشت بسیاری از کشورهای منطقه ، منجمله ایران موثر بود. دولت روسیه ( که بعد از انقلاب اکتبر ، خود را اتحاد جماهیر شوروی مینامید!) نجات انقلاب را بر ادامه جنگ و کشورگشائی ترجیح داد. دولت جدید بلشویکی نیروهای نظامی خارج از کشور خویش را بدین ترتیب فراخواند تا سرکوبی مخالفین خویش را در جنگهای داخلی یاری رسانند. در نتیجه با پیمان صلح برست- لیتوفسک دولت بلشویکی خود را نجات و از ادامه جنگ خودداری کرد.

در مورد لارنس ( لورنس ) بسیار نوشته شده و با رجوع به اینترنت میتوان زوایای گوناگون این شخصیت استثنائی قرن بیستم را مورد ارزیابی قرار داد. شاید اگر فیلم دیوید لین ساخته نمیشد… لورنس عربستان از معرفیتی که بعدها کسب کرد… بهره ای نمی برد. چنانکه نام فریتز کلاین و اوپن هایم و… هنوز در هاله ای از ابهام است و در مقایسه با لورنس ؛ هیچ ! صدمین سال پایان نخستین جنگ جهانی اول…(2014 – 1914 ) فرصتی بوجود آمد تا نام آنان مطرح و مضافا نقش ماموران اطلاعاتی آلمان نیز در مناطق مسلمان نشین خاورمیانه روشنتر شود. توضیح داده شد که در مورد لارنس مقالات و کتابهای متعدد نوشته شده است و منتقدین وی با گذشت چندین دهه – از مرگ وی- هنوزموفقیتی به شناسائی شخصیت حقیقی وی ، نداشتند. برای تعدادی از منتقدان وی لورنس اسطوره ای است که بین خشونت و لطافت سرگردان است. گاهی بی رحم است و قسی القلب… گاهی عکس آن. اما از اینکه وی شیفته شرق خصوصا شبه جزیره عربستان بود، توافق دارند.

با چشم انداز کوتاهی به ایران قبل از جنگ جهانی در میابیم که کشور ما در سال 1907 بین دو کشور استعماری آن عصر تقسیم شده بود و منطقه بی طرف آن درعمل استقلالی نداشت. روسها در شمال ایران با چندین هزار نیروی نظامی خصوصا در شهرهای تبریز و اردبیل… حضور داشتند … جالب اینکه بیشرمانه با وقاحت کامل از مردم ایران مالیات هم گرفتند. انگلیسی ها نیز جنوب کشور را درتصرف خویش داشتند. ایران در مجموع سه سال تحت تسلط نیروی روس و انگلیس خسارات جبران ناپذیری را متحمل شد. گرچه احمد شاه از آغاز جنگ جهانی اول بیطرفی ایران را اعلام کرد… اما نیروی های بیگانه همچنان حضور نظامی داشتند و از ایران اشغالی میخواهستند که همچنان در این مناقشه بیطرف بماند و این برای آلمان و متحدش حکومت عثمانی خوشایند نبود. علمای شیعه میکوشیدند احمدشاه را به نفع عثمانی وارد جنک کنند.

هدف آلمان کاملا روشن بود. انهدام تاسیسات نفتی در جنوب ایران. استفاده از احساسات مردم مسلمان منطقه وایجاد شورش ضد روس و انگیس توسط مردم بود.دیگر به خطر انداختن موقعیت سوق الجیشی و راه های مواصلاتی انگلیس در رابطه با هند و افغانستان…و ایجاد اغتشاش و ناآرامی در مناطق خلیج فارس …بود. برای احقاق این نیت ماموران آلمانی ماموریت داشتند که توسط خود مسلمانان این نیت را سرانجام دهند… ستوان ( سرگرد ) فریتز کلاین ماموریت داشت که تاسیسات نفتی در جنوب ایران را منهدم سازد.یعنی همان عملیاتی که لارنس علیه ترکهای عثمانی در شبه جزیره عربستان انجام میداد. علیرغم تصرف ایران ، سیاست آلمان و روسیه موفقیتی برای آنان کسب نکرد و عملا بعد از جنگ جهانی اول…به انزوای مطلق کشانده شدند واز سوی دیگر موقعیت جهانی و کشورهای درگیر مخاصمه شکل و شمایل دیگری بخود گرفتند.

در ادامه مطلب در مورد شخصیتی صحبت خواهیم کرد که در اشاعه تفکر جهادی اسلامی نقش مهمی ایفا کرد. بارون ماکس فرایر فون اوپن هایم (Max Freiherr von Oppenheim) متولد کلن آلمان و از سوی پدر ریشه یهودی- کاتولیک دارد. وی بخوبی میدانست که سیاست خارجی آلمان اصولا آنتی سمیتسیم و ضد انگلیس است. بخاطر حرفه باستانشناسی وآشنائی کامل با زبان و فرهنگ مردم مسلمان منطق کوشش میکرد که مسلمانان که درگیر اختلافات قومی و جنگ و جدل های گوناگون بودند در راستای نیت خویش، علیه انگلیس و روسیه البته با تفکر اجتهادی بشوراند. اوپن هایم قبل از پادشاهی ویلهلم دوم کوشید از طریق بیسمارک تزخویش را در میان بگذارد. اما این تز بخاطر یهودی الاصل بودن وی ( از طرف پدر) با سکوتی خاص روبرو شد و وزرات امور خارجه آلمان از آن طفره رفت. توضیح آن رفت علاقه وافر او به باستانشناسی در سوریه (ناحیه تل حلف) که تحت تصرف عثمانی بود موفق به یافتن(1889) کاخ و مجسمه های چند هزار ساله تمدنی آرامی شد که موجب شهرتش شد و دروازه وزارت امور خارجه را بر روی خویش باز دید. طی توقفی سه ساله در این منطقه با لورنس انگلیسی همپای خویش آشنا شد.ناگفته نماند اکثر یافته های باستانشناسی در منطقه را به کشور آلمان صادر میکرد و اعراب منطقه که در عصر بی خبری میزیستند چنان توجهی بدین موضع از خود نشان نمی دادند.

با آغاز جنگ جهانی ماموریت ماموران کشورهای ذینفع در مناطق مسلمان نشین مشخص شد. لارنس عربستان کوشش میکرد با جلب اعراب خصوصا عربستان رقبای سیاسی – اقتصادی امپراطوری بریتانیا را کنار زند. اوپن هایم نیز همین ماموریت را داشت که اعراب را توسط جهاد اسلامی علیه بریتانیا بشوراند… وی میکوشید برای جهان اسلام که در پراکندگی و بی خبری محض میزیست مرکزیت و خلافت اسلامی ( عثمانی) را برای آنان جا اندازد. وی کوشش داشت که پل ارتباطی برلین و استانبول قطع نشود. حتی روزنامه ای با نام (الجهاد) به زبان عربی در این رابطه منتشر میکرد. این نشریه برای آنانی که سواد خواندن عربی را نداشتند با طرح و تصویر موضوعات را تشریح میکرد و در سطح وسیع در مناطق عرب نشین تحت نفوذ انگلستان منتشر میشد.

با پایان جنگ اول و شکست آلمان و ترکیه عثمانی امورات مناطق مسلمان نشین تحت اختیار دفتر مستعمرات قرار گرفت و عملا انگیس و فرانسه این مناطق را در اختیار داشتند و بنا بر سلیقه خویش کشورهای منطقه را درست کردند. گرچه تفکر اوپن هایم در منطقه با شکست روبرو شد… اما این شکست برای بار دوم زمان جنگ جهانی دوم در عصر سلطه نازیسم، امتحان خود را با ناکامی پس داد. تفکر و برگزیدن سیاست آنتی سمیتیسم و ضد انگلیسی آلمان تقریبا از 150 سال گذشته دائما با عدم موفقیت روبرو بوده و تنها به دشمنی پایان ناپذیر اعراب و اسرائیل یاری رسانده است….

پشت سیاست خارجی آلمان اشاعه تفکر پان اسلامیسم و آنتی سمیتیسم در منطقه مسلمان نشین بود. ماموران سیاست خارجی آلمان وظیفه شان مشخص بود. آنان باید این سیاست را با انواع و اقسام نیرنگ در کشورهای مختلف مسلمان نشین بمرحله اجرا در می آوردند…. این ماموران میکوشیدند تا اعراب و مسلمانان را از طریق جهاد ( تفکری فراموش شده در اسلام ) که اصلا آمادگی آنرا نداشتند، به قیام علیه انگلیس بشورانند. گرچه تبلیغات ماموران آلمان تا اندازه ای موفقیت آمیز بود… اما به تدریج با تبلیغات وسیع و صرف هنگفت مالی انگیس و اشتباهات مکرر جاسوسان آلمانی و شروع جنگ جهانی ؛ خنثی شد.

آلمان برای تحقق جهاد اسلامی علیه کشورهای مسیحی (انگیس و روسیه) دست به تجربه عجیب و غریب تاریخی زد و این اشتباه تاریخی را در جنگ جهانی دوم نیز تکرار کرد. آلمان اما در ارزیابی خویش چشم از این اشتباه بست که دولت استعمارگر عثمانی ( متحد خویش ) نه از طرف مسلمانان منطقه محبوب بود و نه تز خلافت اسلامی آن مورد حمایت کلی مسلمانان بود . در اوائل امر گرچه بعضی از مفتی ها و آیات شیعه مردم را به تحکیم زیر یوغ عثمانی دعوت میکردند… اما موفقیت ویژه ای برای دو کشور آلمان و ترکیه نداشت.

شخص شگفت آور دیگری که در جبهه مقابل لورنس ماموریت خود را انجام میداد. سرگرد (فریتز کلاین)…بود . وی نیز ماموریت داشت توسط مردم مسلمان ایران و عراق از نفوذ انگلیس و روسیه البته با اقدامات خرابکارانه جلوگیری کند. با آغاز جنگ جهانی اول فریتزکلاین برای تحقق خواست وزارت امورخارجه آلمان به مناطق مسلمان نشین اعزام شد. او رهبران شیعه را در عراق ملاقات کرد. او نیز مانند اوپن هایم اعتقاد به جهاد اسلامی داشت… انفجارهای متعدد لوله های نفت در ایران و عراق از اقداماتی بود که در راستای اتحاد مسلمانان و ضربه زدن به انگلیس قلمداد شد.یکی از موفقیت وی – با پرداخت پول هنگفنی – علمای شیعه را به دادن حکم جهاد علیه انگلیس راضی کرد.

در خاتمه باید یادآوری شود: اعراب منطقه از سلطه گری امپراطوری عثمانی ناخشنود بودند و ادعای خلافت برمسلمانان را حق ترک ها نمی دانستند اما به دلیل ضعف و پراکندگی تاب وتوان جلوگیری از ارتش منظم عثمانی ها را نداشتند. آلمان با ارزیابی اشتباه از اوضاع منطقه تصور میکرد که با اتحاد با عثمانی میتواند حمایت اعراب مسلمان را علیه انگلیس جلب کند . غافل از اینکه خود را وارد جنگی کرد که از قبل مغلوبانش و فاتحانش قابل پیش بینی بودند .پایان

(*Lawrence of Arabia(. )*David Lean( .)*Peter O’Toole.* Anthony Quinn.* Omar Sharif.* Alec Guinness . *Maurice Jarre( .)*Thomas Edward Lawrence(.) *Major Fritz Klein(. )*Veit Veltzke. Unter Wüstensöhnen Die deutsche Expedition Klein im Ersten Weltkrieg) .(.* Baron Max Adrian Simon Freiherr von Oppenheim).

منشاء آنارشیستی اول ماه مه، روز بین المللی مبارزات زحمتکشان

منشاء آنارشیستی اول ماه مه، روز بین المللی مبارزات زحمتکشان

 

سال های دهه ١٨٨٠ میلادی، سال های گسترش مبارزات کارگری در آمریکا بود. این مبارزات در واقع پاسخی بود به آنانی که کارگران robbers barons به معنای «بارون های دزد» می نامیدند. بارون های دزد واندربیلت ها، کارنگی ها، راکفلرها و مورگان ها بودند که با چپاول دسترنج کارگران دست به کار ثروت اندوزی های بزرگ در صنایع و مراکز مالی شده بودند. بارون های دزد هیچ اهمیتی به حقوق کارگری و به طور کلی زندگی اشان نمی دادند.

تاریخ سرمایه داری با بحران هایش عجین و آمیخته است. در همان سال ها نیز بحرانی اقتصادی دامنش را گرفته بود. چنین بود که تشکلات کارگری همچون شوالیه های کار و فدراسیون کار آمریکا اعتصاباتی را سازماندهی کردند. کارگران مهاجر به ویژه آلمانی در این اعتصابات فعالانه شرکت داشتند.

تشکلات کارگری تصمیم گرفتند که اول ماه مه ١٨٨۶ را به روز درخواست هشت ساعت کار روزانه تبدیل نمایند. لذا به اعتصاب عمومی فراخوان دادند. بیش از هشتاد هزار کارگر فقط در شهر شیکاگو دست به اعتصاب زدند. این شهر در آن زمان دارای چندین روزنامه ی سوسیالیستی و انقلابی بود و سندیکاهای کارگری قدرتمندی در آن فعالیت می کردند.

شرکت مک کورمیک تصمیم گرفت تمام کارگران را اخراج کند و جایشان را به غیر اعتصابگران بدهد. روز ٣ مه تجمعی در برابر شرکت برگزار شد. مک کورمیک از پلیس و باندی خصوصی به نام آژانس پینکرتون یاری گرفت و کارگران معترض را به گلوله بست. دو نفر بر خاک افتادند. سه هزار کارگر فردای آن روز در میدان «های مارکت» تجمع کردند. کارگران در سخنرانی های خود به طرح مطالبات و محکومیت خشونت های پلیسی پرداختند. تجمع کارگری هنوز پایان نیافته بود که پلیس تصمیم گرفت به آن یورش آورد. در این لحظات بود که بمبی در میان نیروهای پلیس منفجر شد. جنجال و هیاهویی به پا شد. زمانی که آرامش به میدان «های مارکت» بازگشت جنازه های شش کارگر و هفت مأمور پلیس بر زمین بودند. روزنامه های در خدمت سرمایه داران در فردای تجمع کارگری میدان «های مارکت» علیه سندیکاها و آنارشیست ها دست به قلم فرسایی زدند و مسئول انفجار بمب اعلام کردند. پلیس بیکار ننشسته و با حمله به محافل کارگری انقلابی، هشت کارگر را دستگیر کرد که عبارت بودند از: اسکار نیب، لوئی لینگ، مایکل شوآب، ساموئل فیلدن، اوگوست اسپایز، جرج إنگل، آلبرت پارسونز و آدولف فیشر. نقطه ی مشترک هر هشت تن این بود که آنارشیست بودند و هیچکدام به جز فیلدن و پارسونز در میدان «های مارکت» حضور نداشتند.

دستگاه قضائی آمریکا ماه ژوئن همان سال دادگاه کارگران آنارشیست دربند را برپا کرد. دادستان که جولیوس گرینل نام داشت در دادگاه چنین گفت:«از جمهوری تا آنارشی، گامی بیش فاصله نیست. در این جا فقط آنارشیسم نیست که به محاکمه کشیده می شود بلکه خود قانون هم هست. این هشت مرد به این علت انتخاب شدند که سازمانده هستند. ایشان بیش از هزاران نفری که دنبالشان راه می افتند، گناهکار نیستند. آقایان هیئت منصفه، این مردان را محکوم کنید تا درس عبرتی برای دیگران بشوند، به اعدام محکومشان نمایید تا نهادها و جامعه ی ما را نجات دهید. این شما هستید که تصمیم می گیرید که آیا ما گامی را که گفته شد تا آنارشی خواهیم برداشت یا نه.»

هیئت منصفه به جز نیب، بقیه کارگران را به اعدام محکوم کرد. سال بعد از محاکمه به سال کارزار بین المللی برای نجات هفت کارگر آنارشیست از چوبه های دار تبدیل شد. لوئی لینگ، کارگر ساختمان سقف ساز، بیست و یک ساله، روز ١٠ نوامبر ١٨٨٧ در زندان دست به خودکشی زد و این عمل را به چوبه دار ترجیح داد. همان روز بود که فرماندار اگلسبی حکم اعدام چهار تن از کارگران دربند را تائید کرد. این چهار تن عبارت بودند از: آدولف فیشر، جرج انگل، اگوست اسپایز و آلبرت پارسونز. بیست و چهار ساعت پس از تائید حکم، این چهار کارگر اعدام شدند. بیش از دویست و پنجاه هزار نفر در مراسم تدفین کارگران شرکت جستند.

سال ١٨٩۳ حکم دادگاه مورد تجدید نظر قرار گرفت و به بی گناهی هشت کارگر رأی داده و اعلام شد که دستگاه پلیس و قضائی علیه اشان زد و بند کرده بودند تا بتوانند جنبش آنارشیستی و کارگری را مرعوب نمایند. از اعدام شدگان اعاده ی حیثیت شد و سه زندانی دیگر آزاد شدند.

کارگران اعدامی را در گورستان والدهایم به خاک سپردند، روی سنگی آخرین سخنان اگوست اسپایز چنین حک شده است:«روزی خواهد رسید که سکوت ما بیش از صدایی خواهد بود که امروز شما خفه می کنید.»

در سال ١٨٨٩ کنگره ی بین المللی سوسیالیست که در پاریس برگزار شد تصمیم گرفت که روز اول ماه مه هر سال روز بین المللی مبارزات کارگری باشد.

سیاستمداران رنگارنگ از سال ١٨٨٩ تاکنون با تلاش های متفاوت و با اذن به ماهیت شورشگرانه روز اول ماه مه دست به هر کاری زده اند تا این روز را از گوهر وجودی اش دور و آن را از معنای اصلی اش تهی کنند. برای این سیاستمداران روز اول ماه مه، روز بین المللی مبارزات کارگری نیست، روز «جشن زحمتکشان و تکریم کار است» یا «روز آشتی اجتماعی» است! چنین است که روسیه بلشویکی در سال ١٩٢٠ روز اول ماه مه را روز تعطیل و روز «جشن کار» اعلام کرد. چند سال بعدتر استالینیسم پا را فراتر گذاشت و روز اول ماه مه را روز تولید بیش تر با اختراع ساخانویسم بیان کرد. الکسی ساخانوف کارگر معدنچی بود که ظاهراً موفق شده بود در طی شش ساعت ١٠٢ تُن ذغال سنگ را استخراج کند که چهارده برابر سهمی بود که از معدنچیان دیگر خواسته می شد.

در سال ١٩۳۳، زمانی که آدولف هیتلر موفق شد با آرای صندوق های انتخاباتی پارلمان را به دست بگیرد، اول ماه مه را روز تعطیل اعلام کرد و آن را «جشن کار» نامید. البته هر گونه تظاهراتی ممنوع شد و سندیکاها منحل شدند.

در فرانسه نیز زمانی که آلمان نازی در سال ١٩۴١ اشغالش کرد، وزیر کار تحت فرمانشان اعلام کرد که اول ماه مه روز تعطیل و روز «جشن کار و توافق اجتماعی» است. در سال ١٩۴٧، زمانی که فرانسه از یوغ آلمان هیتلری آزاد شده بود، دولت با فشار جنبش کارگری روز اول ماه مه را در قانون کار به عنوان روز تعطیل با پرداخت دستمزد وارد کرد. با این حال آن را «روز جشن کار» نامگذاری نمود.

اسناد جنبش کارگری ایران اقوال مختلفی برای برگزاری نخستین اول ماه مه به عنوان روز بین المللی مبارزاتی دارد. گفته می شود که شورای مرکزی فدراسیون سندیکای کارگری در سال ١۳٠٠ خورشیدی برای نخستین بار سازمانده اول ماه مه بود. قول دیگری «اتحادیه کارگران چاپخانه ها» را تشکلی می داند که در سال ١۳٠١ برای نخستین بار اول ماه مه را برپا کرد. به هر حال زمان درازی طول نکشید تا کارگران بتوانند روز مبارزاتی بین المللی خود را آزادانه در ایران برپا کنند، چرا که دیکتاتوری رضا خانی در سال ١۳١٠ قانونی را به نام قانون «مقابله با مرام اشتراکی» وضع کرد تا بتواند سدی در برابر فعالیت های کارگری ایجاد نماید. ده سال بعد رضاشاه ساقط شد و پنج سال پس از آن «شورای متحد مرکزی سندیکاهای کارگران و زحمتکشان ایران» در تهران به سازماندهی اول ماه مه دست زد و کامیاب گردید تا بیش از هشتاد هزار نفر را گرد هم آورد. محمدرضا شاه پس از کودتای ٢٨ مرداد ١۳۳٢ پا را از پدرش فراتر گذاشت و ضمن حفظ قانونی که او برای «مقابله با مرام اشتراکی» وضع کرده بود، دستور داد تا همه ی تشکلات کارگری منحل و ممنوع گردند.

بر کسی پوشیده نیست که حزب توده ی ایران دارای نفوذ فراوانی در شورای متحد مرکزی سندیکاهای کارگران و زحمتکشان ایران بود. آیا همین نفوذ و پیوند موجب نشد تا این تشکل نتواند بیش از آن چه که انتظار می رفت در برابر سرکوب های پس از کودتای ١۳۳٢ مقاومت کند؟ آیا این واقعیت ما را به این نکته ی اساسی نمی رساند که وابستگی تشکلات مختص کارگری همچون سندیکاها، شوراها یا کمیته های کارگری به احزاب و سازمان های سیاسی همیشه برای آن ها زیان بار بوده و هست؟

کارگران ایران بین سال های ١۳۳٢ تا ١۳۵٧ عملاً نتوانستند تجمعات و مراسم قابل توجهی برای روز اول ماه مه برپا کنند. جمع ها و محافل کارگری روز اول ماه مه را در قالب های کوچک و میان خود برپا می کردند. در یکی دو سال پس از انقلاب ١۳۵٧ که جمهوری اسلامی هنوز تثبیت نشده بود تا بتواند دیکتاتوری مخوف خود را به جامعه تحمیل کند، ضعف تشکلات سندیکایی و شورایی کارگری موجب شد که آن ها نتوانند تجمعات واقعاً مستقل و بزرگ خود را برپا کنند. احزاب و سازمان های مختلف چپ و به ویژه مارکسیستی در این دوره ی کوتاه با برپایی تجمعاتی برای اول ماه مه، آن ها را به طرح مطالبات سیاسی خود تبدیل می کردند، هر چند گوشه چشمی هم به مطالبات کارگری داشتند. در ایران پس از ١۳۵٧ دیگر خبری از شورای متحد مرکزی سندیکاهای کارگران و زحمتکشان ایران نبود که پیوند تنگاتنگی با حزب توده ی ایران داشت، سازمان های سیاسی و به ویژه سازمان چریک های فدائی خلق ایران، هر یک تشکلات اسمی کارگری را همچون «کارگران پیشرو» راه انداختند که باید بی چون و چرا هوادار این سازمان ها می بودند!

تاریخ معاصر نشان داده است که احزاب و سازمان های سیاسی مختلفی به نام کارگر و طبقه ی کارگر شکل گرفتند، حتا قدرت سیاسی را قبضه نمودند، ولی پس از ده ها سال فروپاشیدند. امروز دیگر نام و نشانی از این تشکلات سیاسی نمانده است. اما تشکلات مختص کارگری هنوز به فعالیت خود ادامه می دهند، نمونه اش ث. ژ. ت. یا کنفدراسیون عمومی کار در فرانسه است که در سال جاری میلادی وارد صدوبیستمین سال تأسیس و فعالیت خود شد. نمونه ی دیگرش ث. ان. ت. یا کنفدراسیون ملی کار در اسپانیا است که در سال ١٩١٠ پایه گذاری شد، هر چند هسته های اولیه اش را کارگران آنارشیست در انجمن بین المللی زحمتکشان یا انترناسیونال اول در سال های ١٨۶٠ میلادی تشکیل می دادند. ث. ان . ت. که نقش فعالی در رویدادهای دهه سی میلادی در اسپانیا داشت تا یک میلیون کارگر را در صفوف خود متشکل کرد.

پرواضح است که جنبش کارگری ایران پس از استقرار جمهوری اسلامی بیش ترین ضرر و زیان را نه از تشکلات سیاسی که فوراً سرکوب شدند که از خود این رژیم دید. جمهوری اسلامی از سویی تشکلات دست ساز همچون خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار را سازمان داد و از سویی دیگر جلوی وجود هر گونه تشکل مستقل کارگری را گرفت. زمانی هم که کارگران دست به ایجاد تشکلات خود می زنند، نه فقط رژیم سرمایه داری اسلامی آن ها را فوراً ممنوع می کند، بلکه فعالانشان را به حبس های درازمدت و مجازات های شنیعی مانند شلاق محکوم می نماید. خمینی به عنوان بنیانگذار این رژیم تلاش فراونی برای لوث جنبش کارگری و مسائل کارگران کرد. او در نخستین اول ماه مه پس از انقلاب، یازده اردیبهشت ١٣۵٨ در پیامی رادیو تلویزیونی چنین گفت:«اختصاص یک روز به کارگران شاید به لحاظ تشریفات و تعظیم باشد، والا هر روز روز کارگری است و کارگران است بلکه عالم از کار و کارگر تشکیل شده است… کار و کارگر در تمام عوالم ماقبل طبیعت و عالم طبیعت و عوالم مابعد الطبیعه، کار و کارگر همه جاست..»

جنبش کارگری ایران در سال های اخیر موفق شده است که علی رغم تمام سرکوب ها و فشارهایی که برضدش وجود دارد دست به ایجاد تشکلات مختص خود همچون سندیکا و اتحادیه بزند. تشکلات مختص دیگر کارگری می توانند شوراها و کمیته های کارخانه باشند. اگر سندیکاها، شوراها و کمیته های کارگری به اصل استقلال خود نه فقط از دولت که از تمامی احزاب و سازمان ها سیاسی، با هر رنگ و ادعائی، رسیده باشند، آن گاه خواهند توانست نه فقط در دوران پیش از انقلاب که پس از انقلاب نیز نقش اساسی و واقعی را در تغییر اوضاع و سپس اداره ی جامعه داشته باشند. تجربیات سده ی بیستم میلادی نشان دادند که انتخابات ها و احزاب سیاسی دشمن خودرهایی کارگران هستند. مطالبات کارگری و مبارزات اجتماعی نباید جای خود را به مبارزات سیاستمداران برای تسخیر قدرت بدهند. این بدان معنا نیست که کارگران و جنبش کارگری نباید در مسائل سیاسی مداخله کند، برعکس کارگران می توانند برخوردی فعال در صحنه ی سیاسی داشته باشند، اما در چارچوب تشکلات مختص خود که سندیکاها، شوراها و کمیته های کارگری هستند. کارگران و زحمتکشان فقط می توانند برای خودرهایی به نیروی عظیم خود تکیه نمایند و نه سیاستمداران مکار و احزاب سیاسی قدرت پرستی که می آیند و می روند. آن ها می آیند و می روند، اما جنبش کارگری پابرجاست، دیروز، امروز و فردا!

نادر تیف

١٠ اردیبهشت ١٣٩۴ – ٣٠ مه ۲٠١۵

دو خبر مسرت بخش از سازمانیابی جنبش آنارشیستی بین المللی

دو خبر مسرت بخش از سازمانیابی جنبش آنارشیستی بین المللی

جنبش بین المللی آنارشیستی در روزهای پایانی مارس ۲٠١۵ شاهد برپایی دو نشست در دو نقطه ی متفاوت جهان بود که هر دو نوید سازمانیابی بیش از پیش آن را می دهند.

نخستین نشست آنارشیست مدیترانه ای روزهای ۲٧ و ۲٨ و ۲٩ مارس در شهر تونس برگزار شد. شرکت کنندگان از کشورهای تونس، الجزایر، اسپانیا، فرانسه، سوئیس، ایتالیا، روسیه سفید (بیلاروس)، آلمان و انگلستان می آمدند. قرار بود نمایندگانی از یونان، مراکش، ترکیه و مصر نیز در این نشست حضور داشته باشند که نتوانستند، اما پیام هایشان در اختیار نشست قرار گرفت. در پایان نشست قرار شد که نوعی «شبکه مبارزاتی» بین تمام حاضران و کسانی که نتوانستند در نشست باشند، شکل بگیرد. نشست آنارشیست مدیترانه ای که با سازماندهی قبلی گفت و گوهای خود را آغاز کرد، در روز نخست اطلاعیه ای صادر کرد که برگردان آن به فارسی در زیر می آید.

ما فعالان کشورهای مختلف مدیترانه امروز در تونس گردهم آمده ایم. ما بر این باوریم که مردم می توانند با تکیه به نیروی خود از چنگال سرمایه داری رهایی یابند. خودرهایی توده ای زمانی تحقق می یابد که خودگردانی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و اتحادیه ای از هر گونه قیمومت و سروری تحقق یابد.

ما، نهادها، جنبش ها و گروه های آزادمنش، آنارشیست و ضداتوریته برای نخستین بار گردهم آمده ایم تا تجربیات مبارزاتی امان را با هم مبادله کنیم و آن ها را نه فقط در اختیار منطقه ی مدیترانه که جهانیان قرار دهیم.

ما در حالی گرد هم آمده ایم که نظم سرمایه داری با تمام امکانات امنیتی، سیاسی، نظامی، فرهنگی و رسانه ای که در اختیار دارد در حال سوء استفاده از برآمد جنبش های اجتماعی و خیزش های مردمی در بیش تر کشورهای مدیترانه است تا بتواند مردم این منطقه از جهان را در قروض و غارت دارایی ها و منابعشان غرق کند و آن ها را در اختیار اقلیت سرمایه داران قرار دهد.

ما در حالی گردهم آمده ایم که در کشورهای مدیترانه پدیده ای به نام تروریسم دینی، فاشیستی و نژادپرستانه سربرآورده است. این پدیده نه فقط مردم این کشورها را به کام مرگ می فرستد، به علاوه برخلاف آن چه می گوید در خدمت سیاست های غارتگرانه ی امپریالیست قرار گرفته است. هر جا این پدیده نمود پیدا می کند، مرگ، ویرانی و ترس از هر گونه تغییر اجتماعی نیز خودنمایی می کند.

ما در حالی گرد هم آمده ایم که خطر استقرار یک دیکتاتوری جدید نظامی و امنیتی در خدمت سرمایه داری در نخستین کشوری که موفق شد با اعتراض اجتماعی خودکامه ای را واژگون کند با پسروی ها متعدد به چشم می خورد. این رویداد تأسف بار پیش تر در کشورهایی مانند الجزایر و مراکش رخ داد، کشورهایی که مردمانش دست به کار جنبش انقلابی شده بودند.

ما در حالی گرد هم آمده ایم که تعدادی از فعالان انقلابی که خواهان آزادی اند در معرض سرکوب، زندان و شکنجه قرار دارند و به بهانه ی «امنیت عمومی»، «منافع عمومی» یا «مبارزه با تروریسم» به ضرب گلوله کشته می شوند.

ما در حالی گردهم آمده ایم که بیش تر مردم زیر سرپرستی و سروری کسانی قرار دارند که خود را پشتیبان «دمکراسی» و «گذار دمکراتیک» جا می زنند و انتخابات گوناگونی را تبلیغ می کنند که مختص باندهایی ست که پول و رسانه و اسلحه دارند و دارای هر گونه گرایش ایدئولوژیک، سیاسی یا فکری که باشند، در نهایت در خدمت نظم سرمایه داری و منافع آن هستند.

ما در حالی گرد هم آمده ایم که راست ها همه جا در جهان بالا می آیند و پسروری، نژادپرستی و تبعیض قومی را نوید می دهند.

در برابر چنین اوضاعی، که از سویی مقاومت و از سوی دیگر سرکوب را نشان می دهد، جنبش ها، سازمان ها، گروه ها و افراد آنارشیست که از ۲٧ تا ۲٩ مارس در تونس گرد هم آمده اند بر موارد زیر پافشاری می کنند:

١) اتحاد نیروهای آزادمنش منطقه ی مدیترانه در برخورد با سیاست های سرکوبگرانه و استثمارگرانه ی دولت ها علیه مردم؛

٢) اتحاد و هماهنگی در برخورد با شکل های متفاوت افراطی گری با هر نامی که می گیرند و از جمله دینی یا قومی، چرا که آن ها اراده ی مردم را برای رهایی از اتوریته و سرمایه داری فلج می کنند.

نشست آنارشیست مدیترانه ای
تونس – ٢٧ مارس ٢٠١۵

نشست دیگر که در واقع نخستین کنگره پس از ماه ها تدارک و گف و گوی مقدماتی بود روزهای ٢١ و ٢٢ مارس ٢٠١۵ در شهر سانتیاگو دو لوس کابایروس واقع در جمهوری دومینیکن برگزار شد. این نشست را دو گروه آنارشیستی به نام کارگاه آزادمنش هاوانا و گروه کیسکیا لیبرتاریا جمهوری دومینیکن سازماندهی کرده بودند و ناظرانی از انترناسیونال فدراسیون های آنارشیست و گروه پشتیبانی از آزادمنشان و سندیکالیست های مستقل کوبا در آن شرکت کردند. ناظرانی از السالوادور، پورتو ریکو و آمریکا نیز در نشست حضور پیدا کردند.

برگزاری نشست با مشکلات متعددی مواجه شد. مقامات دومینیکن با فشار دولت کوبا از دادن روادید به همه ی فعالان آزادمنش و آنارشیست کوبایی که قرار بود در کنگره شرکت کنند، سرباز زدند.

کنگره قرار بود در خانه ی زنان سانتیاگو دو لوس کابایروس برگزار گردد. اما یکی از مسئولان این مکان که مارکسیست مستبدی است از پلیس و سازمان جاسوسی دومینیکن خواست تا شرکت کنندگان را از محل اخراج کنند. شرکت کنندگان با توجه به این که سالن برگزاری کنگره پیش تر کرایه شده بود و به یمن حضور روزنامه نگاری به عنوان شاهد ماجرا، سرانجام توانستند در محل بمانند و این در حالی بود که در قوانین جمهوری دومینیکن قانونی مبنی بر اخراج فوری آنارشیست های «خارجی» از خاک این کشور وجود دارد.

پیام های گوناگونی از کشورهای مختلف جهان و از جمله مکزیک، کستاریکا، ونزوئلا، هندوراس، کلمبیا، اوروگوئه، آرژانتین، شیلی و غیره به نشست ارسال شدند.

کنگره به فعالان آزادمنش و آنارشیست کوبایی فرصت داد که پس از چندین دهه از وضعیت ایزوله شده ای که در آن بودند، خارج گردند.

نشست مذکور بنیان گذاری فدراسیون آنارشیست آمریکای مرکزی و کارائیب را اعلام نمود و فعالان کستاریکا مسئولیت برگزاری کنگره ی آینده را در سال ٢٠١۶ بر عهده گرفتند، چرا که از نظر جغرافیایی برگزاری کنگره در این کشور آسان تر ارزیابی شد.

بیانیه بینان گذاری فدراسیون مذکور به شرح زیر است:

فدراسیون آنارشیست آمریکای مرکزی و کارائیب

پس از چندین ماه تدارک، بحث پیش کنگره ای و فراخوان به ایجاد فدراسیون آنارشیست آمریکای مرکزی و کارائیب (FACC)، ما فعالان زن و مرد کشورهایی با واقعیات گوناگون در منطقه ی آمریکای مرکزی و کارائیب (به همراه ناظران بین المللی) روزهای ٢١ و ٢٢ مارس در شهر سانتیاگو دو لوس کابایروس واقع در جمهوری دومینیکن گرد هم آمدیم تا نظرات یک دیگر را بشناسیم، از هم شناخت پیدا کنیم و اختلافات و اشتراکاتمان را مطرح کنیم.

ما رضایتمان را از ایجاد فدراسیون آنارشیست آمریکای مرکزی و کارائیب (FACC) اعلام می کنیم. این تشکل شبکه ای خواهد بود برای همبستگی و همکاری آنارشیست ها در این منطقه بی آن که توجه ای به مرزهایی شود که سرمایه داری و دولت هایش به ما تحمیل کرده اند. در فدراسیون ما گرایش های مختلفی وجود دارند و تلاش خواهد شد که روابطی بین جمع های مختلف منطقه و مهاجران آن برقرار گردند.

اعضای بینان گذار فدراسیون عبارتند از: کارگاه آزادمنش الفردو لوپز کوبا، گروه کیسکیا لیبرتاریا جمهوری دومینیکن، رفقایی از پورتو ریکو، سان سالوادور، بونر و میامی. گروه های دیگری می خواستند در کنگره ی نخست شرکت کنند که به علت دوری جغرافیایی موفق به این کار نشدند.

فدراسیون بر اصولی همچون اجماع در تصمیم گیری، همبستگی، پذیرش اختلاف بین افراد و جمع ها در نظر و عمل پی ریزی می گردد. فدراسیون برخوردهای منتقدانه و تحقیق در واقعیات دو منطقه ی آمریکای مرکزی و کارائیب را در دستور کار خود قرار می دهد. فدراسیون شامل تشکلاتی است که به صورت افقی فعالیت می کنند. با توجه به تصمیم گیری بر اساس اصل اجماع، شرایط پیوستن به فدراسیون به شرح زیر است:

– هر فرد یا هر جمعی خود را آنارشیست می داند؛

– هر فرد یا هر جمعی به شکلی افقی فعالیت می کند؛

– هر عضو فعال فدراسیون ضامن هر فرد یا هر جمعی می شود که خواستار پیوستن به فدراسیون است؛

– اتفاق آراء برای پیوستن هر فرد یا هر جمعی به فدراسیون لازم است؛

– هر فرد یا هر جمعی که خواهان پیوستن به فدراسیون است حداکثر دوماه به آن فرصت می دهد.

فدراسیون آنارشیست آمریکای مرکزی و کارائیب فعلاً فعالیت خود را با تشکیل کمیته ی ارتباطات، کمیته ی مبارزه با سرکوب، کمیته مبارزه با ملی گرایی و کمیته ی ترویج خودگردانی آغاز می کند. شرکت در این کمیته ها کاملاً داوطلبانه است.

بینان گذاری فدراسیون آنارشیست آمریکای مرکزی و کارائیب نوید بخش دوران جدیدی در تاریخ جنبش های آنارشیست منطقه است، چرا که پیش از آن هرگز نهادی مانند آن وجود نداشته است که بتواند شرایط تبادل تجربیات و فعالیت های مشترک را به شکلی منتقدانه فراهم آورد.

ما راه آزادی و فعالیت افقی را برگزیده ایم و امیدواریم که رفقای هوادار در هر جایی هستند به ما در راهپیمایی طولانی امان یه سوی ایده آلی بس کهن که مدام تجدید شده است یعنی به سوی آنارشی، یار و یاورمان باشند.

کمیته ی ارتباطات فدراسیون آنارشیست آمریکای مرکزی و کارائیب

برگردان به فارسی : نادر تیف
۳١ فروردین ١۳٩۴ – ٢٠ آوریل ٢٠١۵

چهارمین راهپیمایی جهانی زنان برای آزادی و برابری

چهارمین راهپیمایی جهانی زنان روز ٨ مارس آغاز شد و پایانش برای ١٧ اکتبر ٢٠١۵ برنامه ریزی شده است. هدف این راهپیمایی مبارزه با مردسالاری، سرمایه داری و نژادپرستی است که نه فقط زندگی روزمره زنان، بلکه مردان را نیز تحت تأثیر عواقب وخیم خود قرار داده اند. بدیهی است که این سه پایه ی اصلی ستم گری منشائی به جز برنامه های دولت ها ندارند که برای نجات قدرت های اقتصادی و مالی، سیاست هایی را برمی گزینند که خود بحران های متعدد مالی، غذایی، زیست محیطی و اجتماعی را موجب شده اند. زنان در نظم مردسالار کنونی بیش از پیش در معرض این بحران ها قرار دارند. زنان در کشورهای «پیشرفته» سرمایه داری بیش از مردان قربانی عروج نیروهای ارتجاعی راست افراطی هستند. در برخی از کشورهای به اصطلاح در حال توسعه نیز، ارتجاع دینی گریبانشان را گرفته است. خشونت علیه زنان در محیط های کاری و خانوادگی در بطن بحران های کنونی افزایش یافته است. زنان مهاجر، زنان همجنسگرا و زنان معلول باز هم بیش از دیگر زنان در جامعه های پیشرفته یا کشورهایی که قواعد دینی بر آن ها حاکم اند، رنج می برند.

پیش از پرداختن به مضامین اصلی راهپیمایی جاری جهانی زنان، خالی از لطف نیست که یادآوری کوتاهی از سه راهپیمایی نخست کرد.

فدراسیون زنان کبک (کانادا) در سال ١٩٩۵ راهپیمایی دویست کیلومتری را برای «نان و گل سرخ» ترتیب داد. منظور از نان، کار و دستمزدهای عادلانه برای همه و برابری حقوق زنان و مردان بود. گل سرخ نیز به زندگی بهتر و آشتی مسئولیت های حرفه ای و خانوادگی اشاره داشت. تأمین اجتماعی و سیستم درمانی عمومی بخش دیگری از مطالبات بود. روز ٢۶ مه ١٩٩۵، صدها زن راهپیمایی ده روزه ی خود را به سوی پارلمان آغاز کردند و علیه فقر زنان دست به اعتراض زدند. زنان مبارز موفق شدند برخی از مطالبات خود را به حاکمان بقبولانند.

فعالان زن کبک و چندین کشور نیمکره ی جنوبی تصمیم گرفتند برای آغاز سده ی بیست و یکم، دومین راهپیمایی جهانی زنان را علیه فقر و خشونت برضد زنان سازماندهی کنند. کمیته های هماهنگی در چندین کشور تشکیل شدند و بیش از پنج میلیون زن و مرد در جهان تظاهرات کردند. دومین راهپیمایی جهانی زنان بیست و یک خواسته را در چهار فصل مطرح کردند: برنامه ای برای مبارزه با فقر و خشونت، توزیع ثروت ها برای بهبود وضعیت زندگی، برچیدن تبعیض علیه زنان و تدوین قانون های جدید برای احترام به حقوق زنان.

نمایندگان بین المللی دومین راهپیمایی جهانی زنان روز ١۶ اکتبر ٢٠٠٠ با مدیران صندوق بین المللی پول و بانک جهانی دیدار کردند. روز بعد، در حالی که ده هزار زن، آمده از سراسر جهان، در خیابان های نیویورک تظاهرات می کردند، نمایندگان زنان با معاون دبیر اول سازمان ملل متحد گفت و گو کردند.

سومین راهپیمایی جهانی زنان در سال ٢٠٠۵ پس از دوره ای نسبتاً طولانی برگزار شد. ده ها گروه کاری از سراسر جهان موفق شدند «منشور جهانی زنان برای بشریت» را پس از یک سال و نیم بحث و گفت و گو در ١٠ دسامبر ٢٠١۴ در شهر کیگالی (رواندا) در پنجمین نشست بین المللی راهپیمایی جهانی زنان به تصویب برسانند. منشور خواهان جهانی است که بر پایه ی برابری، آزادی، همبستگی، عدالت و صلح پی ریزی گردد. روزهای ٢٨ و ٢٩ مه ٢٠٠۵، راهپیمایان سراسر اروپا به شهر فرانسوی مارسی رسیدند، چرا که در آن جا نشست اروپایی راهپیمایی جهانی زنان برگزار می شد. فعالان منشور روز ١٧ اکتبر ٢٠٠۵ به کشور آفریقایی بورکینا فاسو رفتند.

زنان در چندین کشور جهان اکنون در حال برگزاری چهارمین راهپیمایی هستند. مضامین چهارمین راهپیمایی در پنج فصل مطرح شده اند. فصل اول به وضعیت مناسب برای آب و هوا و غذا اختصاص یافته است. زنان می گویند که همه ملت ها حق دارند از تغذیه سالم که با روش های مناسب اکولوژیک تولید می شوند، برخوردار باشند. سیاست های غذایی نباید بر اساس منافع بازارها و شرکت ها برنامه ریزی گردند، بلکه باید تولیدکنندگان، توزیع کنندگان و مصرف کنندگان در نظر گرفته شوند. زنان در روند تولید، در کشاورزی و در آماده سازی برای توزیع نقش فراوانی دارند. به همین جهت است که زنان خواستار تقسیم عادلانه ی زمین ها و شرایط برابر بین زن و مرد در روند تولید هستند.

فصل دوم مطالبات چهارمین راهپیمایی جهانی زنان با خشونت علیه زنان مرتبط است. در حالی که چند سالی از آغاز سده ی بیست و یکم می گذرد هنوز در بسیاری از کشورها، بی تفاوتی، پیش داوری و نفی حقوق زنان وجود دارند. هر چند که خشونت ها جنبه ای فراملی و فرافرهنگی دارند، اما آن ها علیه زنان کماکان گسترده هستند. وجود خشونت علیه زنان پدیده ای اجتماعی است که در همه ی طبقات، همه ی فرهنگ ها، همه ی دین ها و غیره دیده می شود. خشونت علیه زنان در تنفر از دیگری و اعتقاد به برتری مردان ریشه دارد. زنان در چهارمین راهپیمایی جهانی اشان علیه سلطه طلبی جنسی، نژادپرستانه، استعماری، انسان هراسانه یا سرمایه داری مبارزه می کنند.

سومین فصل راهپیمایی جهانی زنان به مبارزه علیه افراط گرایان راست و دینی پرداخته است. عروج افراط گرایی در جنبش های سیاسی راست افراطی و بنیادگرایان دینی واقعیتی است که در سراسر جهان وجود دارد. همه ی این جنبش های افراطی در زمینه ی بحران هایی رشد می کنند که نظم سرمایه داری باعث و بانی آنهاست. جنبش های افراطی راست و بنیادگرایان دینی از ناامیدی مردم سوء استفاده می کنند، مردمی که با فقر، بیکاری و بی ثباتی دست و پنج نرم می کنند.

در چنین شرایطی است که باید از لائیسیته دفاع کرد و دست رد به سینه ی افراط گرایانی زد که حل مشکلات را در رد دیگری خلاصه می کنند. دفاع از دست آوردهای مبارزات گذشته به موضوعی جدی تبدیل شده است. با این حال نباید ذره ای از به دست آوردن حقوق جدید برای برابری زن و مرد کوتاهی گردد. تربیت غیرجنسی و آموزش مدنی و لائیک کودکان بیش از گذشته اهمیت دارد.

چهارمین بخش از مطالبات به مهاجرت و جهانی سازی اختصاص یافته است. ویژگی زنان مهاجر چنان است که باید حرکت های جمعی و مطالبات خاصی را در نظر گرفت. تبعیضات مضاعفی به زنان مهاجر تحمیل شده است. این تبعیض ها با جنسیت، طبقه ی اجتماعی، اصلیت و رنگ پوستشان ارتباط دارند. مادام که حقوق زنان به صورتی جهان شمول به رسمیت شناخته نشود، حق شهروندی، خودگردانی اقتصادی و رهایی جنسی زنان مهاجر نیز حواب و خیالی بیش نخواهد بود. برای مثال در فرانسه زنان مراکشی و الجزایری تبار بر اساس قراردادهای دوجانبه ی دولت فرانسه با دولت های مراکش و الجزایر زیر لوای قوانین این دو کشور هستند که به مراتب از قوانین فرانسه نابرابرانه تر و ضدزن تر هستند.

پنجمین و آخرین بخش از مطالبات چهارمین راهپیمایی جهانی زنان به کار زنان و خودگردانی مالی پرداخته است. زنان برای داشتن خودگردانی مالی و اقتصادی باید بتوانند به هر شغلی دسترسی داشته باشند. هر چند زنان در بازار کار حضور گسترده ای دارند، اما واقعیت نشان می دهد که هنوز دارای خودگردانی مالی و اقتصادی نیستند. زنان همچنان به سوی رشته ای از مشاغل فرستاده می شوند که اکثراً کم ارزش تر از بقیه هستند. زنان و مردان برای کار مساوی، دستمزد برابر ندارند. مهارت های زنان در نظر گرفته نمی شود و کارهای پاره وقت به زنان بیش از مردان پیشنهاد می گردد. قوانینی که در برخی از کشورها برای برابری بیش تر بین زن و مرد در این زمینه ها وجود دارند، به ندرت اجراء می شوند.

چهارمین راهپیمایی جهانی زنان روز هشت مارس گذشته در چندین کشور جهان آغاز شد. روز ٢۴ آوریل زنان در جهان از ساعت دوازده تا سیزده علیه وضعیت اسف بار کارگران زن در شرکت های چندملیتی با اشاره به کارگران رانا پلاتزا دست به اعتراض می زنند. سال ٢٠١۳ ساختمان رانا پلاتزا در بنگلادش خراب شد و دست کم هزار کارگر که بیش ترشان زن بودند، جان خود را به علت حرص و آز سرمایه داران از دست دادند.

چهارمین راهپیمایی جهانی زنان روزهای ۶ و ٧ ژوئن در شهر نانت فرانسه گردهم آیی را در نظر گرفته است.

زنان کشورهای پیرامون مدیترانه روز ١٩ سپتامبر در شهر فرانسوی مارسی گردهم می آیند تا در رابطه با عروج راست افراطی و بنیادگرایی دینی و راه های مبارزه با آن گفت و گو کنند.

چهارمین راهپیمایی جهانی زنان روز ١٧ اکتبر ۲٠١۵ در لیسبون، پایتخت پرتغال، پایان خواهد یافت.

برای اطلاعت بیش تر می توان به تارنماهای زیر که فرانسوی، آلمانی و هلندی زبان هستند، مراجعه نمود:

https://marchemondialedesfemmes2015.wordpress.com   http://www.marchemondiale.ch/index.php/fr

http://www.mmf-france.fr

http://www.marchemondialedesfemmes.be/?lang=fr&var_mode=recalcul

نادر تیف

۵ فروردین ١۳٩۴- ۲۵ مارس ۲٠١۵

آنارشیست ها علیه «دولت اسلامی»: انقلابی در سوریه که کسی از آن سخن نمی گوید

آنارشیست ها علیه «دولت اسلامی»: انقلابی در سوریه که کسی از آن سخن نمی گوید

 

امروز برای یافتن آگاهی سیاسی مترقی و استفاده از آن برای عمل مستقیم کمتر کسی در کشورهای غنی به خاورمیانه نگاه می کند. اکثریتی از ما بر این گمان است که در این منطقه از جهان دیکتاتوری ها، ارتش ها و حکومت های مذهبی بر خرابه های امپراتوری عثمانی حکومت می کنند یا دولت های پوچی مانند افغانستان و پاکستان وجود دارند که پایتخت هایشان شبیه صحنه های فیلم «ماد ماکس» است. رسانه های بزرگ عمومی خبری از نقطه ای نمی دهند که نه فقط آزاد است بلکه در راه تحقق جامعه ای آرمانی است.

اما رسانه های بزرگ عمومی را رها کنید!

در مرز سوریه و ترکیه، در شمال عراق، مردمی زندگی می کنند که عمدتاً کُرد و چهار میلیون و شش صد هزار نفر هستند. این مردم در حال تجربه بزرگی اند که از سویی زیر ضرب تیرهای دیکتاتوری سوری، جنون دولت اسلامی (داعش سابق) و دشمنی پیگیر ترکیه علیه خودگردانی اشان است و از سوی دیگر آمریکا و ناتو اصل این تجربه را تهدید می کنند. حزب اتحاد دمکراتیک و شورای ملی کرد در روژاوا جامعه ای را در این نقطه از خاورمیانه می سازند که با آزادمنشی مسلح و آنارشیسم و جنبش علیه اشغالگری و فمینیسم پیگیر مخلوط شده اند. هر چند بیشتر گروه های کرد، به ویژه آن هایی که به آمریکا نزدیک هستند آرزو دارند تا دولتی کرد را تشکیل دهند، اما کردهای روژاوا از مرحله «دولت کرد» صرف نظر کرده اند و برای جامعه ای بر اساس «کنفدرالیسم دمکراتیک» تلاش می کنند.

در کانتون های روژاوا ساختار دولت مرکزی وجود دارد که دست کم ۴٠ % اعضای آن باید زن باشند، اما در عمل کارهای جامعه در هر نقطه، خیابان به خیابان و روستا به روستا صورت می گیرند. عبدالله اوجالان، معمار کنفدرالیسم دمکراتیک، می گوید که اکولوژی و فمینیسم دو پایه ی اصلی آن هستند. چنین سخنانی را شما هرگز از دهان رهبران کشورهای ثروتمند نمی شنوید. اگر در روژاوا مردی زنی را کتک بزند از جامعه طرد می شود و ارتباطش با جامعه متوقف می گردد. در روژاوا «کمیته های آشتی» جای پلیس و زندان را گرفته اند. این کمیته ها از قتل های انتقام جویانه ی خانوادگی پیشگیری می کنند و روش هایشان تاکنون ثمربخش بوده است.

یگانه بخشی از تجربه ی اجتماعی روژاوا که در جهان نظرها را به خود جلب نموده است YPJ (واحدهای دفاع از خلق) هستند. این واحدها کاملاً از زنان تشکیل شده اند و علیه دولت اسلامی و ارتش سوریه می رزمند. رسانه های بزرگی همچون ان. بی. سی. یا روزنامه ی گاردین یا مجله ی ماری – کلر از شهامت زنان YPJ گفتند و نوشتند، اما نظراتشان را بازتاب ندادند.

زنان YPJ و همرزمان مردشان در YPG بودند که برای نجات ایزدیان محصور توسط دولت اسلامی در کوه سنجار در شمال عراق اقدام کردند. ایزدیان در مکانی زندگی می کنند که دولت اسلامی خواهان تسخیرش است. ناگفته نماند که جهان اسلام ایزدیان را لعن و نفرین می کند چرا که آنان را از هزاران سال پیش «شیطان پرست» می داند. در حالی که آمریکا از آسمان خواربار می فرستد، گروه های مبارز سوری به محل های استقرار دولت اسلامی یورش می آوردند و هزاران تن را از مرگ نجات می دهند. مبارزان کرد همچنین موفق شدند تا شهر کوبانی را از اشغال دولت اسلامی رها کند. این در حالی بود که جنگجویان دولت اسلامی به تانک و موشک و حتا پهپاد مجهز بودند. کوبانی علیرغم خسارات جانی و مالی فراوان علیه دولت اسلامی مقاومت کرد، هر چند روستاهای اطرافش همچنان در معرض تهدیدات آن است.

گروه های YPJ و YPG و جنبش جامعه دمکراتیک خلدست قابل دفاع نیستند چرا که متهم شده اند که از سربازان کودک به ویژه دختران دوازده ساله در آشپزخانه ها و تمیزکاری یا تمرین های نظامی بهره می برند. این گروه ها همچنین به علت روابطشان با PKK نقد می شوند، حزبی که رهبرش عبدالله اوجالان است و دولت ها آن را در فهرست سازمان های تروریستی گذاشته اند. البته این حزب مارکسیست – لنینیست با تجارت مواد مخدر و دستگاه های پلیسی ترکیه نیز ارتباطاتی دارد.

مردم روژاوا بر رغم تمام این موانع یگانه جنبشی هستند که آلترناتیوی بدون دولت و علیه سرمایه داری را یاری می کنند. مردم روژاوا همچون فدراسیون آنارشیست اسپانیا در گذشته و زاپاتیست ها در مکزیک می خواهند غیرممکن را امکان پذیر کنند. آنان می خواهند با توجه به نیروی اندک مسلحشان در جایی که جنگی منطقه ای در جریان است، جامعه ای نوین بسازند. به همین جهت است که آنان ریسمانی را که به سوی پیروزی می رود به سمت خود می کشند. فقط تاریخ است که به ما خواهد گفت آیا مردم روژاوا می توانند بقیه طناب را بکشند یا نه؟

منبع : http://www.cvltnation.com/anarchists-vs-isis-the-revolution-in-syria-nobodys-talking-about/

برگردان: نادر تیف

٩اسفند ١۳٩٣ – ۲٨ فوریه ۲٠١۵

نگاهی آنارشیست به عادی سازی روابط دولت های آمریکا و کوبا

نگاهی آنارشیست به عادی سازی روابط دولت های آمریکا و کوبا

روز ١٧ دسامبر ٢٠١۴ (٢۶ آذر ١۳٩۳) رسانه های بزرگ با آب و تابی بیش از اندازه عادی سازی روابط آمریکا و کوبا و برقراری روابط دیپلماتیک بین دو دولت را منعکس نمودند. باراک اوباما و رائول کاسترو در این روز در دو نطق جداگانه، روند آن چه را پایان «جنگ سرد» نیم سده ای بین دو دولت نامیده شد، اعلام نمودند. بخشی از مخالفان کوبایی که پس از انقلاب ١٩۵٩ از کشور گریختند در اعتراض به عادی سازی روابط در خیابان های میامی تظاهرات و اوباما را به خیانت متهم نمودند ! انتظار نمی رفت که با توجه به ماهیت تک صدایی هیئت حاکمه ی کوبا، صدای مخالفی برخیزد، و صدایی هم برنخاست ! جناح چشم گیری در حزب دمکرات آمریکا علیه روند ازسرگیری روابط و پایان تحریم های اقتصادی علیه کوبا وجود ندارد، اما در حزب جمهوریخواه عده ای مخالف و عده ای موافق پایان «جنگ سرد» بین دو دولت هستند. طرفه آن که در میان سردمداران موافق عادی سازی روابط با کوبا در حزب جمهوریخواه آمریکا راند پل به چشم می خورد که نماینده ی ارتجاعی ترین بخش های این حزب است و گفته می شود از نامزدان بالقوه ی ریاست جمهوری آینده ی آمریکاست.
رسانه های بزرگ با بازتاب خبر عادی سازی روابط دو دولت همچنین اعلام نمودند که پاپ فرانسیس «پشت پرده» نقش فعالی داشته است و اوباما را دعوت به چنین روندی کرده است. البته دیپلماسی سری جزیی جدایی ناپذیر از ساختار هر گونه دولتی است، هر چند دولت هایی که سابقاً خود را سوسیالیستی می نامیدند یا می دانستند پیش از به قدرت رسیدن، برچیدن آن را در بوق و کرنا می کردند و هرگز پس از رسیدن به قدرت، عملی اش نکردند. رائول کاسترو در نطق خود اشاره ای به پاپ فرانسیس نکرد، اما باراک اوباما «به ویژه» از او سپاسگزاری نمود. به هر حال هر کودکی که با الفبای دیپلماسی سری نیز آشنا نیست به راحتی دریافت که دو نطق کاسترو و اوباما در یک روز اتفاقی نبود و پیشاپیش برنامه ریزی شده بود. ضمن این که بده بستان های مرسوم دیپلماسی سری فوراً نمود پیدا کردند، چرا که کوبا جاسوس های آمریکایی و آمریکا جاسوس های کوبایی را در همان روز پس از سال ها اسارت در زندان هایشان آزاد کردند.
اما صرف نظر از نقش واقعی دیپلماسی سری در عادی سازی روابط دو دولت کوبا و آمریکا، باید یادآوری نمود که دولت زورمند سرمایه داری مانند امپریالیسم آمریکا، ربع سده پس از مرگ رقیب اصلی اش، اتحاد جماهیر شوروی، بیش از پیش یکه تاز میدان شده است و به همین راحتی و بدون دلیل راضی نمی شد به تحریم های اقتصادی علیه کوبا پایان دهد و حاضر گردد در هاوانا سفارت باز کند و گذشته ی «ضدامپریالیستی» برادران کاسترو را که پنجاه و پنج سال است بر این جزیره ی کارائیب حکمرانی می کنند یک شبه به دست فراموشی بسپارد. روند جدی عادی سازی روابط دو دولت آمریکا و کوبا از نزدیک به چهار سال پیش با سفر جیمی کارتر به هاوانا آغاز شد . جیمی کارتر به محض ورودش به هاوانا، ۲۸ مارس ۲٠١١، اعلام کرد آمده است با رائول کاسترو در باره ی «اصلاحات اقتصادی» که قرار بود در کنگره ی حزب کمونیست کوبا در ماه آوریل همان سال تصویب گردد، گفت و گو نماید. جیمی کارتر همچنین با مطران کلیسای کوبا، خایمه اورتگا دیدار کرد. دیدار کارتر با این مقام عالی رتبه ی دستگاه مذهبی کاتولیک کوبا بی دلیل نبود. دولت کاستریست سال ها با توجه به جهت گیری هایی که در اوایل انقلاب داشت خداناباوری را در تمام سطوح تبلیغ و ترویج می کرد، اما با توجه به مشکلات متعددش باز هم مانند هر دولتی دست به دامان دین و مذهب شد تا از این طریق بتواند قدرت خود را از چنگال بحران های متعدد به ویژه اقتصادی رها نماید. ترویج خداناباوری و مبارزه با مذهب به دست فراموشی سپرده شد و بر تشابهات «سوسیالیسم» (البته از نوع حزبی و دولتی) و مسیحیت پای فشرده شد. دولت کوبا در دیدار جیمی کارتر قول و قرارهایی برای آزادی جاسوس آمریکایی به نام الن گروس گذاشت که امروز پس از سه سال آن را اجراء می کند و او را آزاد کرد.
دولت کوبا به ویژه پس از کنگره ی ششم حزب کمونیست، همان کنگره ای که جیمی کارتر برایش به هاوانا رفت، روند خصوصی سازی اقتصادی را بیش تر کرد. اگر در سال ١٩٨٨ فقط ۶ % نیروی فعال کوبا در بخش خصوصی کار می کرد، در سال ۲٠١۴ بیش از یک میلیون نفر، ۲٠ % این جمعیت در بخش خصوصی کار می کند. البته شاید در مقایسه با کشورهای سرمایه داری پیشرفته برخی از شغل های بخش خصوصی مسخره به نظر برسد. دولت کوبا فهرستی از مشاغل آزاد را به روز می کند. برای مثال شغل آزاد شماره ی ١۲۳ عبارت است از پرکردن فندک های یک بار مصرف در هر کوی و برزن ! دولت کوبا پیش از این قسمتی دیگر از بخش خصوصی را مانند ایجاد رستوران و آرایشگاه آزاد اعلام کرد. در ابتداء گفته شد که برای جلوگیری از استثمار (؟!) هیچ کس به جز افراد خانواده ی کسانی که رستوران و آرایشگاه خصوصی راه اندازی می کنند اجازه ی کار در آن ها را ندارند. زمانی که مسخره بودن این تصمیم شهره ی خاص و عام شد و گفته شد که بالاخره کارفرما می تواند افراد خانواده ی خودش را نیز استثمار کند، دولت به رستوران ها و آرایشگاه ها اجازه داد تا کارگرانی به جز افراد خانواده ی خود را نیز استخدام نمایند. در زمینه های اجتماعی نیز دولت کاستریست ادعاهای عجیب و غریب فراوانی دارد. اگر در هر کشور متعارف سرمایه داری علت اساسی روسپی گری فقر و نداری عنوان می شود، دولت کوبا مدعی است که در این کشور جهانگردان و گردشگرانی که از دیگر کشورها به کوبا می آیند به فحشاء دامن می زنند و نه فقر سیاهی که در این کشور وجود دارد !
البته بخش خصوصی در کوبا فقط به ایجاد رستوران و آرایشگاه یا پرکردن فندک های یک بار مصرف خلاصه نمی شود. مجتمع های بزرگ توریستی که جای نیشکر را در درآمد اصلی کوبا گرفته اند با سرمایه های کانادایی، اسپانیایی و دیگر کشورهای اتحادیه اروپا برپا شده اند و با استثمار نیروی کار ارزان کوبا ثروت های بزرگی برای صاحبانشان ایجاد می کنند. دولت کوبا همچنین در بندر ماریل دست به ایجاد «منطقه ی آزاد» زده که قرار است به چنان محلی تبدیل شود که بتواند برای مبادلات اقتصادی دریایی با کانال پاناما دست به رقابت بزند. دولت آمریکا مشخصاً خواستار استفاده ی حداکثری از بندر ماریل است.
هر چند رائول کاسترو و دیگر رهبران حزبی دولت کوبا حتا در آخرین کنگره ی حزب کمونیست اعلام کردند که قصد ندارند از «سوسیالیسم» دست بردارند و در کوبا درها را به روی بازار آزاد باز کنند، اما کمابیش گفته اند که می خواهند کوبا را به «چین» آمریکای لاتین و منطقه ی کارائیب تبدیل نمایند. امروز کسی نیست تا در ماهیت تماماً سرمایه داری دولت چین شک و تردید کند، اما همگان می بینند که در آن جا نیز علیرغم اقتصادی تماماً سرمایه داری، دولت تک حزبی کمونیست قدرت سیاسی را قبضه کرده است و هر گونه گرایش فکری و نظری را سرکوب می کند. در کوبا نیز وضعیت به همین منوال است. آن چه در کوبا در حال تغییر پرشتاب است تبدیل سرمایه داری دولتی با نام و آب و رنگ سوسیالیستی به سرمایه داری خصوصی است. بدیهی است که در این تغییر و تحولات، با تأخیری ربع قرنی، همانا سردمداران و کادرهای حزب کمونیست هستند که بر دیگران برتری خواهند داشت. آیا به همین دلیل نیست که برادران کاسترو این چنین به قدرت سیاسی چسبیده اند ؟ آیا می توان یک قدرت و فقط یک قدرت سیاسی و دولتی را متصور شد که به منافع مالی و اقتصادی قدرتمداران توجه نکند و نیاندیشد ؟ نفس وجودی هر دولتی مؤید این واقعیت است که در عصر ما هیچ دولتی نمی تواند وجود داشته باشد که مدافع طبقه ای ممتاز و اندک به نام طبقه ی سرمایه دار نباشد. لذا وجود دولت و سرمایه لازم و ملزوم شده اند. مردم کوبا به خوبی به این واقعیت سال ها پیش پی برده بودند و آن را با طنز چنین مطرح می کردند: سوسیالیسم چیست ؟ پاسخ این بود: دوران موجود که بین دوره ی سرمایه داری قبلی و دوره ی سرمایه داری بعدی است !
در انقلاب ١٩۵٩ اقشار متفاوتی از مردم شرکت کردند. به جز برادران کاسترو می توان از آنارشیست هایی همچون کامیلو سین فوئگوس نام برد که مانند بسیاری دیگر از آنارشیست های کوبایی به «جنبش ۲۶ ژوئیه» پیوستند، تشکلی که بعداً به حزب کمونیست کوبا تبدیل گردید و نه فقط آنارشیست ها را سرکوب نمود بلکه نهادهای خودگردان توده ای را نیز به عقب راند و حزب را بالای سر آن ها قرار داد. در سال های اخیر برخی از آنارشیست های کوبا موفق شده اند علیرغم دستگیری ها و سرکوب های متعدد خود را سازماندهی کنند. یکی از این تشکلات «کارگاه آزادمنش الفردو لوپز هاوانا» نام دارد. کارگاه دو روز پس از اعلام عادی سازی روابط دو دولت کوبا و آمریکا در دوازده بند اعلام موضع کرد که به شرح زیر است:
یک – «عادی سازی» روابط قدرت های دولتی آمریکا و کوبا می تواند به پایان سدهای متعدد عقب مانده که خود این دولت ها علیه روابط دو ملت مستقر کرده اند، پایان دهد.
دو – ما از آزادی کسانی که سال ها در حبس «قانونی» در زندان های کوبا و آمریکا بودند، خرسند هستیم و بازگشت شان را به میان خانواده هایشان مثبت ارزیابی می کنیم.
سه – ما از مفاد مذاکرات دو دولت بی خبریم. لذا از سرگیری روابط دوجانبه را حرکتی رسانه های می دانیم که می خواهد آن را معجزه آمیز نشان دهد و ما را به تماشاگران پاسیو تنزل دهد.
چهار – ما از این واهمه داریم که عادی سازی روابط دو دولت فرصت های جدیدی به سرمایه داری بدهد تا بتواند مردم ما را «بیش تر» و «بهتر» استثمار نماید.
پنج – ما همچنین از دنباله روی، راحت طلبی و گسترش فقر که جوامع مصرفی پدید می آورند هراس داریم که می تواند به محیط زیست نیز ضربه بزنند، چرا که …
شش – امپریالیسم آمریکا همچنان زنده است و …
هفت – دولت خودکامه ی کوبا کماکان در قدرت است.
هشت – پایگاه دریایی گوانتانومو همچنان وجود دارد و همچنان زندانی بین المللی است که در آن شکنجه می کنند.
نه – کافی نیست که گروهی از زندانیان آزاد گردند یا زندان دهشتناکی بسته گردد، تمام زندان های جهان باید تعطیل گردند.
ده – کافی نیست که دو دولت به «جنگ سرد» پایان دهند و در رشته ای از مواضع به یک دیگر نزدیک گردند، آشتی واقعی بین ملت ها زمانی خواهد آمد که هیچ دولتی وجود نداشته باشد.
یازده – کافی نیست تا در بازارها باز شوند تا صاحبان وسایل تولید بتوانند نیروی کار و طبیعت را استثمار کنند و منافعش را بین خود تقسیم کنند، کل استثمار است که باید برچیده گردد.
دوازده – در نتیجه ما امیدواریم که پایان تحریم اقتصادی به نهادهای دولتی خلاصه نشود که به رتق و فتق امور بپردازند و این همه ی کوبایی ها و آمریکایی ها باشند که بتوانند در امور خود تصمیم گیری نمایند.
ما اعلام می کنیم که به مبارزاتمان علیه هر نوع سلطه گرایی، علیه تعرض به طبیعت، علیه امپریالیسم، علیه سرمایه داری و علیه اتوریته ادامه می دهیم و همبستگی خود را با تمام هم رزمان در پهنه ی جهان ابراز می کنیم.
آری، دوستان کارگاه آنارشیست الفردو لوپز خوب می دانند که عادی سازی روابط دو دولت کوبا و آمریکا یک شبه رخ نداد و در پس آن بار دیگر شکست سوسیالیسم دولتی و استیلای بلامنازع حزب کمونیست پس از نیم قرن آشکار است. پس خوانندگان این نوشته ی کوتاه اجازه خواهند داد تا آن را با نقل قولی از ایشان پایان دهم:
آزادی بی سوسیالیسم، امتیاز و بی عدالتی است؛ سوسیالیسم بی آزادی، خشونت و خودکامگی است.

نادر تیف

۴ دی ١۳٩۳ – ۲۵ دسامبر ۲٠١۴

منابع:
http://www.polemicacubana.fr
http://www.rebelion.org
http://www.lemondediplomatique.fr
http://www.lemonde.fr
http://www.lefigaro.fr
http://www.latinreporters.com

«ما جزاً دمکراسی بی دولت را در روژاوا ایجاد کرده ایم»

«ما جزاً دمکراسی بی دولت را در روژاوا ایجاد کرده ایم»

صالح مسلم محمد، یکی از رهبران حزب اتحاد دمکراتیک (YPD)، نماینده ی جوامع مستقل روژاوا (کردستان سوریه) و تشکلات مسلح آن، واحدهای دفاع از مردم (YPG) و واحدهای دفاع زنان (YPJ) به هلند آمد. درباره ی مبارزه در رژاوا علیه دولت اسلامی (داعش سابق) و گسترش خودگردانی دمکراتیک در جریان انقلاب روژاوا اطلاع رسانی کرد. هنرمند هلندی Jonas Staal مصاحبه ای با صالح مسلم محمد انجام داد که در زیر برگردانش آمده است:
پرسش: شما در کنفرانس مطبوعاتی امروزتان صریحاً اعلام کردید که مبارزه در روژاوا به جنگ علیه دولت اسلامی خلاصه نمی شود. مبارزه برای یک نظر سیاسی مشخص نیز هست که نامش خودگردانی دمکراتیک است. خودگردانی دمکراتیک که در قلب انقلاب روژاوا قرار گرفته، چیست؟
پاسخ: دلیل اصلی حمله به ما، مدل دمکراتیکی است که ما در منطقه امان به مرحله ی اجراء گذاشته ایم. دولت ها و نیروهای محلی متعددی دوست ندارند که چنین مدل دمکراتیک آلترناتیوی در روژاوا گسترش یابد. آن ها از مدل ما می هراسند. ما موفق شدیم در طی جنگ داخلی سوریه سه کانتون مستقل در روژاوا ایجاد نماییم که با شیوه ای دمکراتیک و خودگردان اداره می گردند. ما با همه ی اقلیت های قومی و مذهبی منطقه، عرب ها، ترکمن ها، آسوری ها، ارمنی ها، مسیحیان و کردها، ساختار سیاسی جمعی را برای سه کانتون با توافق روی کاغذ که نامش را قرارداد اجتماعی ما گذاشتیم، ایجاد نمودیم.
ما شورای مردم را با صد و یک نماینده ی تعاونی ها، کمیته ها و مجامع سه کانتون روژاوا تشکیل دادیم.
هر یک از واحدهای سیاسی دارای دو رهبر است که یکی اشان زن و دیگری مرد است. چهل درصد اعضای نمایندگی در ساختارهای گوناگون زن هستند تا برابری جنسی در تمام اشکال زندگی عمومی و نمایندگی سیاسی رعایت گردد.
ما جزاً دمکراسی بی دولت را ایجاد کرده ایم. این آلترناتیوی بی همتا در منطقه ای است که آماج کشمکش های ارتش آزاد سوریه، رژیم بشار اسد و دولت خودخوانده ی اسلامی قرار گرفته است.
روش دیگر برای ارجاع به مفهوم کنفدرالیسم دمکراتیک یا خودگردانی دمکراتیک دمکراسی رادیکال است که هدفش بسیج مردم است تا خودشان امور خود را به دست بگیرند و از خود دفاع نمایند، آن هم با سلاح های خودشان همچون واحدهای دفاع از مردم (YPG) و واحدهای دفاع زنان (YPJ). ما خواهان خودحکومتی به معنای خودگردانی و خود سازماندهی بدون دولت هستیم. اشخاصی هستند که از خودگردانی نظری سخن می گویند، اما برای ما خودگردانی در انقلاب هر روزه ی ما تبلور می یابد. زنان، مردان و همه ی گروه های جامعه ما از این پس سازماندهی شده اند. اگر کوبانی تاکنون سقوط نکرده است، به این علت است که ما چنین ساختارهایی را ایجاد کرده بودیم.
پرسش: در سخنان شما، واژه های «دمکراسی»، «آزادی» و «انسانیت» اغلب شنیده می شوند. آیا می توانید توضیح دهید که از نظر شما، چه تفاوتی میان دمکراسی سرمایه داری و آن چه شما خودگردانی دمکراتیک می نامید، هست؟
پاسخ: همگان می دانند که دمکراسی سرمایه داری چگونه برای رأی گیری خیمه شب بازی راه می اندازد. در این دمکراسی انتخابات به بازی شباهت دارد. انتخابات پارلمانی در بسیاری ازکشورها جنبه ی تبلیغاتی دارند و منافع مستقیم و شخصی رأی دهنده را مد نظر قرار می دهند. خودگردانی دمکراتیک به دراز مدت نظر دارد. خودگردانی دمکراتیک مصر است که مردم نه فقط حقوق خود را بفهمند بلکه آن ها را مستقیماً عملی نمایند. آن چه در قلب خودگردانی دمکراتیک قرار دارد، سیاسی شدن جامعه است. جوامعی در اروپا وجود دارند که سیاسی نیستند. احزاب سیاسی در این جوامع اقناع و منافع فردی را هدف خود قرار می دهند و از رهایی واقعی و سیاسی شدن جامعه می گریزند. دمکراسی واقعی بر پایه جامعه سیاسی شده قرار دارد. اگر شما به کوبانی بروید و مبارزان واحدهای دفاع از مردم (YPG) و واحدهای دفاع زنان (YPJ) را ملاقات کنید، متوجه خواهید شد که ایشان به خوبی می دانند که برای چه و علیه که مبارزه می کنند. برای پول یا منافع شخصی خود مبارزه نمی کنند. آن جا هستند تا از ارزش های پایه ای دفاع نمایند، ارزش هایی که در آن واحد به مرحله ی عمل درمی آورند. تفاوتی بین آن چه می کنند و آن چه می اندیشند، نیست.
پرسش: چگونه می توان جامعه ای را در چنین سطح بالای آگاهی سیاسی قرار داد؟
پاسخ: باید جامعه را بیست و چهار ساعته آموزش داد تا بتواند بحث کند و جمعی تصمیم بگیرد. شما باید این نظر را فراموش کنید که باید منتظر رهبری بود که بیاید و به مردم بگوید چه باید بکنند. به جایش باید مردم یاد بگیرند که خودگردانی را همچون عمل جمعی به مرحله ی عمل درآورند. مسائل روزمره مربوط به ما باید توضیح داده شوند، نقد گردند و جمعی حل شوند. این مسائل می توانند از جغرافیای سیاسی منطقه تا ارزش های انسانی پایه ای را دربرگیرند. همه ی این مسائل باید مشترکاً مطرح گردند. آموزش جمعی باید به ما یاد دهد که کی هستیم، برای چه دشمنانی داریم و برای چه مبارزه می کنیم.
پرسش: چه کسی در جامعه ای که در جنگ است و با بحرانی انسانی روبه رو است، آموزگار است؟
پاسخ: مردم خودشان خود را آموزش می دهند. زمانی که شما ده نفر را گردهم می آورید و می خواهید که راه حلی برای مسئله ای ارائه دهند یا پرسشی مطرح می کنید، جمعی تلاش می کنند تا راه حلی بیایند و پاسخی پیدا نمایند. گمان می کنم که این چنین است که راه حل ها و پاسخ های خوبی پیدا می کنند. بحث جمعی است که ایشان را سیاسی می کند.
پرسش: آن چه شما قلب خودگردانی دمکراتیک می نامید جزاً مدل مجمع عمومی است.
پاسخ: بله. ما مجامع و کمیته هایی داریم. ما برای اجرائی کردن خودگردانی در بخش های مختلف جامعه ساختارهایی ایجاد کرده ایم.
پرسش: شرایطی که شما در نظر دارید تا چنین تجربه ی دمکراتیکی بتواند عملی شود، چیستند؟
پاسخ: این روندی طولانی است. من خود چندین دهه در این مبارزه شرکت داشته ام و حتا به زندان افتادم و شکنجه شدم. افرادی که دور و بر من هستند خوب می دانند که چرا من چنین می کنم. من این کارها را برای پول جمع کردن و منفعت شخصی نمی کنم. دولت سوریه مرا بازداشت کرد و شکنجه نمود چرا که متوجه شد که دارم مردم را برای خودگردانی آموزش می دهم. البته بسیاری از دوستان من به همین سرنوشت دچار شدند. برخی از ایشان جان خویش را زیر شکنجه از دست دادند. خودگردانی دمکراتیک نظری نیست که بتوان یک روزه عملی کرد، روندی است که با توضیح و آموزش پیش می رود، انقلابی است که تمام عمر ما به درازا خواهد کشید.
پرسش: دانشجویان، روشنفکران و هنرمندان بسیاری رویدادهای روژاوا و به ویژه کوبانی را دنبال می کنند و به این باور می رسند که انترناسیونالیسم بدون دولت به نوعی راه بازگشتی را در دوران ما بازیافته است. شما به مردمی که در روژاوا نیستند، اما انقلابش را در افق می بینند چه می گویید؟ ایشان چه می توانند انجام دهند؟
پاسخ: به کوبانی بروید، با مردم آن جا دیدار کنید و به حرف هایشان گوش فرا دهید تا دریابید چه مدل سیاسی را ایجاد کرده اند. با نیروهای واحدهای دفاع از مردم (YPG) و واحدهای دفاع زنان (YPJ) گفت و گو کنید و با فعالیت هایشان آشنا گردید. شرایط برای رفتن شما به آن جا در آینده ای نزدیک آماده خواهد شد تا شما بتوانید بیش تر با خودگردانی دمکراتیک آشنا شوید و دریابید که مردم در چه شرایط تصورناپذیری و با چه تهدیدهایی و با چه کمبودهای نان و آبی از آن دفاع کردند. بروید با مردم گفت و گو کنید تا دریابید مردم چگونه خودگردانی دمکراتیک را به مرحله ی اجراء درآوردند و اکنون جامعه به چه شباهت پیدا کرده است.
پرسش: آیا به نظر شما خودگردانی دمکراتیک الگویی است که بتوان در سطح جهان عملی نمود؟
پاسخ: گمان می کنم که اداره ی دمکراتیک جامعه که ما به اجراء گذاشته ایم شیوه ای است که همگان می توانند استفاده کنند، لذا پاسخ به سئوال شما مثبت است. پیش داوری های زیادی در رابطه با انقلاب ما موجود بود، اما زمانی که کسانی از خارج آمدند و خود مشاهده نمودند که مردم در نقاط مختلف چگونه زندگی می کنند، دریافتند که خودگردانی دمکراتیک آلترناتیو خوبی است. کسانی این چنین حتا از دمشق به انقلاب ما پیوستند. هر کس که مایل است می تواند بیاید و ببیند که انقلاب ما هر روز جریان دارد. انقلابی است برای زندگی و به همین علت مبارزه ی ما مبارزه ای است برای انسانیت.
منبع: http://tenk.cc/2014/11/a-revolution-of-life
برگردان به فارسی:
نادر تیف
٩ آذر ١۳٩٣ برابر با ۳٠ نوامبر ۲٠١۴

چرا جهان بر انقلابیان کرد سوریه چشم می پوشد؟

چرا جهان بر انقلابیان کرد سوریه چشم می پوشد؟

 

جهادیان دولت اسلامی در پی نابودی تجربه ای انقلابی و دمکراتیک در منطقه ی جنگ زده ی سوریه هستند. به نظر نمی رسد که جهان و بخش بزرگی از «چپ» پی به این رسوایی برده باشد.

نوشته ای از دیوید گرابر – انسان شناس و آنارشیست آمریکایی

پدرم با هدف دفاع از جمهوری اسپانیا در سال ١٩۳۷ داوطلب مبارزه در بریگادهای بین المللی شد. قیام زحمتکشان به رهبری سوسیالیست ها و آنارشیست ها کودتای فاشیستی احتمالی را موقتاً ناکام کرده بود. همزمان در بخش بزرگی از اسپانیا یک انقلاب واقعی اجتماعی رخ داده بود که منجر به خودگردانی دمکراتیک چندین شهر بزرگ شده بود. کارگران صنایع را کنترل می کردند و توانمندسازی رادیکال زنان شکل گرفته بود.

انقلابیان اسپانیایی امیدوار بودند با آفرینش جامعه ای آزاد، الگویی برای جهانیان باشند. قدرت های جهانی آن زمان نه فقط سیاست «عدم دخالت» خود را اعلام کردند، بلکه به تحریم شدید جمهوری اسپانیا دامن زدند. آن قدرت ها حتا هنگامی که هیتلر و موسولینی آشکارا عهد اخوت بستند و نیرو و سلاح به فاشیست ها ارسال نمودند، دست از سیاست های خود برنداشتند. نتیجه این شد که اسپانیا سال ها در جنگ داخلی فرو رفت و با شکست انقلابیان و قتل عام هایی که برخی اشان خونین ترین سده ی بیستم میلادی بودند، خاتمه یافت.

هرگز گمان نمی کردم که در طی زندگی ام شاهد تکرار همان چیزها باشم. هیچ واقعه ی تاریخی قطعاً دوبار تکرار نمی شود. تفاوت های بی شماری میان آن چه در اسپانیای ١٩۳۶ گذشت و آن چه امروز در روژاوا، سه منطقه ی کردستان شمال سوریه می گذرد، وجود دارند. اما شباهت ها نیز تکان دهنده و رنج آور هستند. به گمانم وظیفه دارم تا به عنوان فردی که در خانواده ای بزرگ شده که سیاست را با جنگ اسپانیا شناخته، چنین بگویم: نمی توانیم بگذاریم که تجربه ای با همان سرنوشت خاتمه یابد.

منطقه ی خودگردان روژاوا آن گونه که امروز وجود دارد نقطه ی درخشان و حتا بسیار درخشانی است که از درون انقلاب سوریه بیرون زده است. روژاوا (به زبان کردی غرب برای کردستان غربی اما در شمال سوریه – مترجم) توانست مأموران رژیم بشار اسد را علیرغم دشمنی همه ی همسایگان بیرون کند و استقلالش را به دست آورد و تبدیل به تجربه ای دمکراتیک گردد. مجامع مردمی به عنوان عالی ترین نهادهای تصمیم گیری در روژاوا شکل گرفتند، شوراهایی نیز تشکیل شدند که باید دارای تعادل قومی باشند. برای مثال در هر کمون سه عضو اصلی شورا باید دارای سه عضو کرد، عرب، آشوری یا ارمنی مسیحی باشند و حتماً یکی از سه نفر باید زن باشد. در روژاوا شوراهای جوانان و زنان وجود دارد که مانند تشکل Mujeres Libres (زنان آزاد) اسپانیا هستند. ارتشی فمینیستی شکل گرفته است. میلیشیای YJA Star ( اتحاد زنان آزاد – ستاره که منظور ایشتار یا الهه ی آشوری بین النهرین است) به وجود آمده است که اکنون بیش تر نیروهایش را به نبرد علیه جهادیان دولت اسلامی (داعش) اختصاص داده است.

چگونه است که جنبشی با این مشخصات وجود دارد اما نه فقط جامعه بین المللی که بخش بزرگی از چپ بین المللی بر آن چشم پوشیده است؟ گمان می کنم که علت اصلی این چشم پوشی PYD، حزب انقلابی روژاوا باشد که متحد حزب کارگران کردستان (PKK) است. پ. کا. کا. گروه چریکی مارکسیستی است که از سال های ١٩۷٠ علیه دولت ترکیه می جنگد. ناتو، ایالات متحده آمریکا و اتحادیه اروپا آن را «رسماً» تروریستی اعلام کرده اند. اکثریتی از فعالان چپ، پ. کا. کا. را استالینی ارزیابی می کنند.

اما واقعیت این است که پ. کا. کا. فاصله ی زیادی با حزب کهنه و عمودی لنینیستی گرفته است. تحولات درونی پ. کا. کا. از سویی و تکامل نظری بینان گذار آن، عبدالله اوجالان در زندان جزیره ی ئیمرالی ترکیه از سال ١٩٩٩ از سوی دیگر، موجب تغییرات کاملی در اهداف و اعمال این تشکل شده است.

پ. کا. کا. اعلام کرده است که دیگر در پی ایجاد دولت کرد نیست. اکنون با الهام از نظرات زیست محیطی و آنارشیستی موره بوکچین (Murray Bookchin) از «مونیسیپالیسم آزادگرا» دفاع می کند و به کردها فراخوان می دهد تا شوراهای آزاد و خودگردان تشکیل دهند که با دمکراسی مستقیم اداره می شوند و می توانند به تدریج از مرزهای ملی فراتر روند. مبارزه کرد می تواند در چنین صورتی به الگویی برای جنبش جهانی به سوی دمکراسی واقعی، اقتصادی تعاونی و انحلال تدریجی دولت – ملت بوروکراتیک تبدیل گردد.

پ. کا. کا. از سال ۲٠٠۵ از راهبرد شورشیان زاپاتایست در چیاپاس مکزیک الهام گرفت و آتش بس یک جانبه ای را با دولت ترکیه اعلام نمود تا بتواند نیروی خود را برای گسترش نهادهای دمکراتیک در سرزمین های زیر کنترلش، متمرکز نماید. برخی پرسیدند آیا این تحولات جدی هستند؟ پاسخ این است که هنوز نشان هایی از خودکامگی موجود است. اما آن چه در روژاوا اتفاق افتاد، جایی که انقلاب سوریه این فرصت را به کردهای رادیکال داد تا امکان عملی نمودن چنین تجربیاتی را در سرزمینی وسیع و پیوسته به دست آورند، تصدیق می کند که درون با نمای بیرونی متفاوت است. شوراها، مجامع مردمی و میلیشیای توده ای شکل گرفته اند و اموال دولتی در اختیار تعاونی های کارگری خودگردان گذاشته شده اند که علیرغم حملات نیروهای راست افراطی دولت اسلامی، عمل می کنند. نتایج تاکنونی منطبق با تعریف یک انقلاب اجتماعی هستند. تلاش های انجام شده در خاورمیانه حداقل نشان می دهند که به ویژه پس از دخالت نیروهای پ. کا. کا. و روژاوا راهی به سوی مناطق کنترل شده توسط دولت اسلامی (داعش) در عراق باز شد تا بتوان هزاران تن از ایزدیان پناهنده ای را که در دام کوه سنجار افتاده بودند نجات داد. این عملیات در منطقه با استقبال گسترده مردم روبه رو شدند اما هرگز نظر رسانه های اروپایی وآمریکایی را جلب نکردند.

اکنون دولت اسلامی با ده ها تانک ساخت آمریکا و سلاح های سنگین به غنیمت گرفته شده از ارتش عراق بازگشته است تا از انقلابیان کرد در کوبانی انتقام بگیرد. دولت اسلامی صریحاً اعلام کرده است که قصد دارد مردم غیرنظامی را قتل عام کند یا به بردگی بگیرد. در چنین وضعیتی است که ارتش ترکیه به مرز گسیل می شود تا جلوی هرگونه تقویت و مهمات رسانی را به مقاومت کوبانی علیه دولت اسلامی سد نماید. هواپیماهای جنگنده آمریکایی نیز گاهی بر فراز آسمان منطقه به پرواز درمی آیند و نمادین چند بمب پرتاب می کنند تا بتوانند ادعا نمایند که بیکار ننشسته اند. این در حالی است که گروهی که جنگنده های آمریکایی مدعی بمباران کردنش هستند در حال نابود کردن مدافعان یکی از بزرگ ترین تجربیات دمکراتیک در جهان هستند.

امروز اگر بخواهیم نیرویی مشابه طرفداران فرانکو، یعنی آدم کشان فالانژیست بیابیم، از چه نیرویی به جز دولت اسلامی می توانیم نام ببریم؟ امروز اگر بخواهیم نیرویی مشابه با Mujeres Libres (زنان آزاد) اسپانیا بیابیم از چه نیرویی به جز زنان دلیری می توانیم نام ببریم که در سنگرها از کوبانی دفاع می کنند؟ آیا جهان و چپ بین المللی می تواند رسوایی تکرار تاریخ را بپذیرد؟

منتشر شده در روزنامه ی گاردین انگلستان:

http://www.theguardian.com/commentisfree/2014/oct/08/why-world-ignoring-revolutionary-kurds-syria-isis

برگردان به فارسی: نادر تیف – ۲٠ مهر ١۳٩۳ – ١۲ اکتبر ۲٠١۴

سنندج انقلابی و سرخ اینبار سرتاپا در حمایت از مقاومت کوبانی

سنندج انقلابی و سرخ اینبار سرتاپا در حمایت از مقاومت کوبانی

با شروع تهاجم وحشیانه‌ فاشیست های تا دندان مسلح دولت اسلامی عراق و شام (داعش) به‌ کوردستان و نسل کشی مردم کورد ایزدی و اشغال شنگال و مقاومت مردمی همگام با نیروهای پیشمرگ در کردستان عراق خلق کرد در کردستان ایران خود را جدای از این فاجعه‌ ندانست .در این میان نیروهای پیشرو جامعه‌ هم سو با جرایانات و نهادهای فکری،سیاسی و مدنی با براه انداختن کمپپین های حمایتی و احساس همدردی با مردم شنگال از مردم ازحمتکش و آواره‌ کردستان عراق پشتیبانی کردند.

با ادامه‌ محاصره کوبانی و مقاومت قهرمانانه‌ مردم و نیروهای مدافع خلق و با فراخوان نیروهای مستقل و فعالین مدنی (فعالین چپ و آنارشیست )در سنندج و دیگر شهرهای کوردستان مردم با روحیه‌‌ای قهرمانانه‌ با اعلام انزجار خود در میادین اصلی شهرها تجمع کردند.در سنندج از روز چهارشنبه‌ این گردهمایی های اعتراضی آغاز شد.در این روز جوانان پرشور و انقلابی ساعت 4 بعداظهر در میدان آزادی با تچمعی مدنی از مقاومت کوبانی حمایت کردند.در همین روز از طرف “کمیته‌ حمایت از کوبانی”فراخوانی برای روز پنج شنبه‌ میان شرکت کنندگان پخش شد و از مردم خواسته‌ شد که‌ در این تجمع که‌ با هماهنگی نهادهای مردمی و فعالین اجتماعی،سیاسی و مدنی برگزار می‌شود شرکت کنند.

برنامه‌ ریزی لازم برای این اکسیون اجتماعی انجام شد و تجمع بزرگی در میدان اقبال برگزار گردید. این تجمع با حضور هزاران نفر و از ساعت ٤ و نیم آغاز و تا ساعت ٥ و نیم ادامه یافت . در این تظاهرات مردم انقلابی و رزمنده سنندج ضمن سر دادن شعار ، حمایت و پشتیبانی بی دریغ خود از مبارزه و مقاومت کوبانی را اعلام و حمایت قدرتهای امپریالیستی منطقه‌ را از این ارتجاع شوم محکوم نمودند.شور وشوقی وصف نشدنی میان مردم حاکم بود و طیف های مختلف سیاسی و مدنی با همگامی یکدیگر ضمن تمرین همکاری ارزش اتحاد و مدارای دموکراتیک را به‌ نمایش گذاشتند. این تجمع بدون درگیری با نیروهای امنیتی که‌ به‌ شدت مراسم را تحت نظر داشتند به‌ پایان رسید. باز در این مراسم از سوی “کمپین کوبانی را تنها نگذاریم “برای شرکت همه‌ جانبه‌ مردم درتظاهرات اعتراضی روز جمعه‌ که‌ با مجوز دولتی بعداز نماز جمعه‌ صورت میگیرد درخواست مشارکت توده‌ای شد.

با پشتیبانی “کمیته‌ حمایت از مردم کوبانی ” مراسم اعتراضی از سه‌راه شاپور به‌ سوی میدان آغاز شد.مردم انقلابی سنندج در صف های طولانی با در دست داشتن پلاکاردها و تراکتهایی به‌ رنگ سرخ و با سردادن شعارهای انقلابی ،خود را با مردم کوبانی و مدافعین شورشگردر یک جبهه‌ واحد قرار داده‌ و با به‌ آتش کشیدن پرچم های سیاه داعش و ترکیه‌ پیام محکمی به‌ حاکمان جمهوری اسلامی دادند.در این راهپیمایی که‌ مسئولین نهادهای امنیتی و دولتی نیز حضور داشتند مردم بدون ترس و واهمه‌ای از خشونت نیروهای امنیتی فریادهای انقلابی خود را سر دادند.شعارهای “سنه‌ هه‌ر کوبانی یه‌ -سه‌رچاوه‌ی یه‌کسانی یه‌ ” سنه‌ همان کوبانی است سرچشمه‌ برابر است، درودهای خود را نثار نیروهای مدافع کوبانی کردند.فضای احساسی تظاهرات هر لحظه‌ پر تب و تاب می‌شد و نهادهای امنیتی و انتظامی با درک وضعیت موجود سعی در آرام کردن معترضین داشتند و با تماس با مسئولین و نیروهای محافظ مردمی درخواست زود تمام کردن مراسم و دوری از درگیری را داشتند.راهپیمایان به‌ وسط میدان رسیدند،مجری برنامه‌ با جملات احساسی شور مردم را به‌ اوج رساند. رحیم لقمانی شاعر معاصر و متعهد کردستانی با قرائت شعری در رثای مقاوت گریلاهای مدافع کوبانی جمعیت حاضر را به‌ شوق درآورد.قطعنامه‌ای در چند بند قرائت شد .در این قطعنامه‌ از مدیرکل سازمان ملل و مجامع بین المللی خواسته‌ شد که‌ سریعا به‌ یاری مردم محاصره‌ شده‌ کوبانی بشتابند.از دولت اقلیم کوردستان خواسته‌ شد که‌ تمهیدات لازم را برای حمایت از کوبانی بکار گیرد.همچنین از دولت ایران خواسته‌ شد از مردم بی دفاع کوبانی در مقابل داعش حمایت کند.سخنران آخر علوی نماینده‌ سنندج بود که‌ حمایت نمایندگان مردم کوردستان را از مردم کوبانی اعلام کرد.

تظاهرات کنندگان با شعارهای انقلابی پلاکاردهای سرخ خود را در میدان اصلی سنندج به‌ اهتزاز درآوردند و بار دیگر ثابت کردند که‌ سنندج همچنان با گذشت سی و اندی سال از حاکمیت به‌ مقاومت ادامه‌ می‌دهد و همچنان که‌ سالها پیش مقاومت انقلابی را در تجربه‌ تاریخی خود دارد افق آینده‌ جنبش توده‌ای خود را پاس می‌دارد و همچنان سرخ و انقلابی خواهد درخشید و بر سر آرمان های انسانی با هیچ قدرت و نظامی ارتجاعی مماشات نخواهد کرد و تسلیم هیچ قدرت برخاسته‌ از فاشیزم و نظام پاسدار سرمایه‌ نخواهد شد.

سنندج: دامون آبیدر