ئەرشیفەکانى هاوپۆل: نقد

ژیژک ها به کدام سو میروند؟

ژیژک ها به کدام سو میروند؟

اسلاوی ژیژک یک سیاستمدار، فیلسوف و روانکاو اهل اسلوونی است که این روزها با استفاده از روانشناسی لاکانی به عنوان یک منتقد فیلم در بازار پر زرق و برق کمپانی های غول پیکر فیلم سازی و رسانه های هنری غرب، بسیار گُل کرده است. ژیژک به مانند بقیه ساختارگرایان نئولیبرال تلاش می کند تمدن مدرنِ سرمایه داری غرب را در یک باز سازی ساختار فکاهی دیکتاتوری نخبگی کمونیسمِ دولتی، به شیوه فلسفی روانشناسی نجات دهد. او متوجه نیست که عقل گرایی ابزاریِ سلطۀ قدرت پدرسالاری آنقدر با ساختار مدرن دولتِ سرکوب عجین و رسوا شده است که نه تنها زمینِ متلاشی شده، بلکه خورشید و ماه هم از اوج این توسعۀ انتحاری، انهدامی و استبدادی به سطوح آمده اند. حال لیبرال های رنگین ما را قسم می دهند که این بار جبران مکافات کرده و امپراطوری انحصارات تخریب گرا را به گونه ای منصفانه تعدیل خواهند کرد. گویی آنها صدای مردم درمانده و طبیعت نابود شده را شنیده و به خود آمده که چگونه تاکنون ارگانهای حقوق بشری به سود حقوق کمپانی ها و دول پلیسی آنها عمل کرده اند! آنها ادعا می کنند که حواس شان بیش از حد در جهت توسعه و پیشرفت سریع تکنولوژی و پرشدن جیب های گشاد سرمایه داران جهانی و قلب های بی عاطفه¬شان پرت شده بود و زمین و زمان و انسان و انسانیت را به کلی فراموش کرده بودند. اکنون به مردم می گویند که شما در مدنیت جدید صدای آمریکا و اروپا که برای نجات دوباره بشریت هجوم آورده، آسوده بخوابید که ما وحشتزده بیداریم!!!

حال” ژیژک امیدوار” با پناه بردن به فلسفه روانکاوی لاکانی، به شکل پلیسی می خواهد لنین مومیایی شده را دوباره زنده کند. اما اینکه چرا ساختار کمونیسم دولتی هم به فاجعه ای اسفبار تبدیل شد به هیچ وجه موضوع محوری آقای ژیژک نیست و یا اینکه احتمالاً در رقابت¬های روانی قدرتهای امپریالیستی اشتباهی رخ داده !! و شاید اینبار از دعای خیر هگل(فیلسوف آلمانی اواخر قرن 18 و پدر مدرنیته)، نفیِ نفی، مسیر مثبتی را جوید و به یاری خدایان اتمی، پروژه ناتمام عقل ابزاری مدرنیته دراین خیزش جدید جنگ ویروسی تکنولوژیکی مدرن، دنیا را به اتمام رساند!

نظریات ژیژک آنچنان مبهم و پیچیده و به اصطلاح نخبگی- تخصصی نوشته شده که دست کمی از نظریات سردرگم پست مدرنها ندارد و این غیر از تفکر به هم ریخته خود نویسنده که در آرزوی سلطه وکنترل می باشد،چیز دیگری نیست. تصاویری از درون افکار متلاطم نخبگان تئوری ساز که مدام در پی حل بحرانهای از هم گسیخته وجودی خویشند تا آنرا به نوعی، دلیل بر آگاهی والای خود از اوضاع نابسامان سرمایه جهانی شده جلوه دهند. گویی این آنها هستند که همواره باید ناجی دیگران از خود بیگانه باشند در حالیکه خود از بانیان و ستایشگران این پروسه تخریب بوده و هستند. اینگونه برخوردهای روانپریش، خودشیفته و خود روشن بین، برآمده از کمبودهای مزمن روانی خود آنهاست که ریشه درجاه طلبی¬های سیری ناپذیر شان دارد. همان بینهایت کامیابی بیمارگونه ای که خود ژیژک به صورت موضوع object petit a لاکانی مطرح میکند یعنی امیال پایان ناپذیر هیجانی دفرمه شده و ناهنجار در جهت آرزوهای فردی مهم و مشهور بودن، و حال نیاز شدید خود ژیژک به کنترل افکار دیگری با بزرگ جلوه دادن خود و پنهان کردن هویتهای توخالی و شکنجه دهنده درون خویش.اما به جای اینکه او از دخمه های ترس خود بیرون آید می خواهد دیگران را از انگیزه و خلاقیتهای متنوع فکری و تجسمی شان در هماهنگی با طبیعت زیستی خاموش سازد. چرا که برای سلطه گران، مناسبات ساده و زیبای همسایگی اکو زیستی نمی تواند قابل درک باشد. مدافعین کارشناسی سیاسی ساختار مدرنیسم، در حالتی تشنجی، تنشی و بسیار خودخوا هانه، یک سری سوژه های کلی ،کامل و مطلق را بهم می بافند تا بر طبق آن، ضوابط و قوانین مرد سالارانه سرمایه داری را منافع اخلاقی عموم جامعه جلوه دهند تا شاید این درد انزوا و بی هویتی و ناخودانگیختگی و بی اعتمادی به آزادی وآزادگی در آنها کمی آرام گیرد. طبعاً از نظر آنها این امر، جز با کنترل بر دیگری و طبیعتِ زیستی برایشان امکان پذیر نیست و هرچیزی خارج ازکنترل نظام ایدئولوژیک و حیطه شهوت قدرتی آنها باید مهار، نابود و به انقیاد کشیده شود. بنا بر این طبیعی است برای آرامش این بیماری ناامنی مالیخولیایی و فشارهای روانی قدرت مرگ پرستی همواره ناچارند به شیوه های مختلف دیکتاتوری حکومتی هرمی روی آورند . یعنی تاریخاً با حربه های تحمیلی تقسیم کار مزدوریٍ اجتماعی و امتیازات طبقه بندی احزاب دیوانسالاری قدرت در درون جامعه(مالکیت سیاسی اقتصادی، نژادی، جنسی، فرهنگی، قومی، تبعییت شهروندی…)، امنیت بیماری مزمن ناامن خویش را به جامعه زیستی تزریق کنند.

در همین راستا، پست مدرنها هم برای تسکین همین درد مشابه، به پوچیسم، بی مسئولیتی و خودشیفتگی و بی اعتمادی به همه چیز و همه کس وحتی حرکت تاریخ و طبیعت زیستی روی می آورند و تحت عنوان اینکه هر کسی متفاوت میاندیشد و چه کسی می داند حقیقت چیست و هرکس از حقیقت، تفاسیر خاص خودش را دارد، زمینۀ ایجاد هر گونه انسجام همکاری و اعتراض اجتماعی را پوچ میشمارند. گویی هیچ اشتراک نظر انسانی و نیازهای تفاهمی در مناسبات آزاد زندگی بوم زیستی انسانها بعنوان آرزوهای مشترکشان وجود ندارد و هرکس در دالانهای هزار توی خودش زیگزاگ می زند و با بحثهای ذهنی گرایی فیلسوفانۀ خودشیفته به مانند مردان فرصت طلب که ناچارند در همین رفاه مصنوعی و مصرفی ایدئولوژی بیرحم مدرنیسم غوطه خورند ، نق زنند و بازار مدرنیته را تزیین کنند، آن هم به فراخور ضرورت دوران فرا مدرن توسعۀ انهدامی بازارِ کالایی سرمایه داری رنگینِ پلورالیستیِ چند بعدی مصرفیِ تصویری رایانه ایِ فراملیتی. بنا بر این از آنجا که آدمیان را در غرایز فردی اشان خودمحور، نامحدود، ناامن و غیر قابل پیش بینی می انگارند، نهایتاً به ضرورت یک قانون کنترل”عادلانه” دولتی حکومتی و حقوقی سازمان ملل(انحصارات فرا ملیتی) برای حفظ امنیت شئ واره زندگی اتمیزه شده، تن میدهند تا در عرصه های گفتمان رفاه منشی خیال، این ناامنی” تعادل روانی” خویش را سپری کنند آنهم در عصر سرمایه داری نئو لیبرال که وطنش بازار جهانیست و همه چیز برای فروش است، از اجزای بدن گرفته تا زن و کودک وآب و اکسیژن، ورزش، عشق و فرهنگ و غیره و این خود یعنی عصر فرا مدرن یا پسا مدرن سرمایه داری که در ادامه این موضوع را بیشتر توضیح خواهم داد. البته برخی از نظریه پردازان این تفکر بمانند بودریار، فوکو، لیوتار،ژولیا کریستوا و چند تایی دیگر شاید نقدی نسبتاً جدی و متناقض بر پیکر مدرنیته وارد ساخته باشند اما نهایتاً اسیر جوهرۀ همان ساختار مدرنیسم هستند. حتی منتقدینی مثل ژیل دلوز فرانسوی هم از عوارض سنگین پسا مدرن بدور نمانده اند زیرا آنها درک و شهامت لازم را نداشتند که ارزش های تاریخ جنبش های افقی اجتماعی و کارگریِ ضد ساختارِ سلطه و دولتِ سرکوب، که از اواسط قرن نوزدهم به بعد علیه استبداد و سرمایه داری شکل گرفت را برجسته سازند. این جنبشها اساسا در مخالفت با نظریات و مناسبات سلطه جویانه انواع نظام های دیکتاتوری و دولتی به پا خواستند و به مفهوم آنارشی، آنارشیک و یا آنارشیسم شناخته شدند. متاسفانه ایدئولوژی خشک اقتصادی مارکس که از انقلاب ابزاری اروپا به وجد آمده بود بدون بررسی ماهیت تاریخی ساختار دیوانسالاری قدرت، زمینه دیکتاتوری حزب پروری کمونیسم و دولت سرکوبِ گذارِ سوسیالیستهای استبدادی و سرمایه داری را هم رقم زد. واژه آنارشی که از یونان باستان گرفته شده به مفهوم مقاومت در برابر سلطه گری یعنی همان روحیه تطبیق ناپذیری با حکومت حاکمان بوده است که امروزه از تنوع نگاه های بسیار غنی و متحول تری در ارتباط با موضوعات و مبارزات زندگی آزادانه اجتماعی زیستی مطرح میشود.

در دوران انقلاب اکتبر 1917 در روسیه، مردم ستمدیده زیر سلطه تزاریسم جانفشانی ها کردند اما نهایتا این پروژۀ مارکسیسم لنینیسم بود که به شکل کودتا، قدرت را در چنگ حزب بلشویک متمرکز ساخت. حزب لنین در اوایل دسامبر همان سال با تاسیس دستگاه اطلاعاتی تررور و جاسوسی، معروف به چکا، شورا های مستقل کارگری ، دهقانی، آنارشیستها و دیگر اقشار آزادیخواه اجتماعی را شدیداً سرکوب کرد. پس بی جهت نبود که لنین رهبر و دبیرکل حزب کمونیسم بلشویک، بمانند دیکر سلاطین قدرت به جنبش آنارشیک برچسب بی بند و باری و هرج و مرج طلبی میزد تا بتواند انضباط آهنین حزب حکومتی را علیه آزادی شوراها تضمین کند. در نقد به دیکتاتوری لنینی در به کجراه بردن انقلاب شورایی، نوشته ها و اسناد کلاسیک بیشماری بچاپ رسیده که در مقایسه با نوشته های رزا لوکزامبورک، زن برجسته و مبارز جنبش کارگری آلمان، نقدهای بسیار عمیق تر و ملموس تری بحساب میآیند. از آنجمله، دو جلد کتاب انگلیسی ” چگونه زندگی کردم ، اثراما گلد من”(living my life نوشته (Emma Goldman حقیقتا حائز اهمیت است. زن آزاده ای که الگوی بی نظیری از مقاومت و آزاد اندیشی بود. او که اهل لیتوانی بود در بیست سالگی یعنی 1889 به شهر نیویورک درآمریکا رفت و جذب جنبش های کارگری شد.در نشریه Mother Earth بمعنی زمینِ مادر، زنان را به بیداری در برابر سرمایه داری مردسالار فرا خواند و چه سختیها و دشنامهایی را که حتی از جانب برخی اتحادیه های مردسالار کارگری متحمل نشد. دولت امپریالیستی آمریکا وحشت زده از نفوذ اما گلدمن در جنبش کارگری که تازه با وقوع انقلاب شوراها در روسیه، پر شورتر هم شده بود، با خشونت هر چه تمامتر بعد از بارها زندان و تهدید به مرگ، او و دلداده مبارزش آلکساندر برکمن را بهمراه تنی چند، در دسامبر 1919 به روسیه انقلابی شده، تبعید کرد. این در واقع شروع فصل جدیدی از مبارزات این دو اسطوره خستگی ناپذیر در زنده نگهداشتن دل تپنده انقلابی بود که صدها میلیون در جهان مشتاقانه چشم انتظارش بودند. با وجود اینکه شکست انقلاب از درون رنگ میباخت اما آنها برای دفاع از آزادی واقعی شوراها به هر تلاشی دست زدند اما بعد از مشاهده ماجراهای دلهره آور واعمال بسیار وقیحانه، خشونت آمیز و تاسف آور حزب بلشویک نسبت به آزادیخواهان و شوراهای مستقل کارگری، دهقانی، دانشجویی و هنری، سرانجام ، آندو بعد از دو سال تحمل ارعاب و تعقیب توسط ضد اطلاعات لنینی چکا، در دسامبر 1921 دولت دیکتاتوری کمونیستی روسیه را برای همیشه ترک کردند. از این جهت در مبحث افسانه بلشویسم به خلاصه ای از روند شکل گیری ساختار لنینیسم و استالنیسم خواهم پرداخت.

 

*************************

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک / ژیژک در آرزوی دیکتاتوری لنینیسم و نئومدرنیته علیه جنبش¬های افقی و ضد آتوریته (سلطه)

نشانی های نادرست محسن حکیمی پیرامون : آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات

نشانی های نادرست محسن حکیمی پیرامون:

آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات

 

متنی از محسن حکیمی روز ۲۸ ژانویه (۸ بهمن ١٣۹٢) در وبلاگ درابا منتشر شده که عنوان «درباره ی مبارزه فرقه ای اپوزیسیون های کارگری در حزب بلشویک» را دارد. این وبلاگ عمدتاً ناشر نظرات و دیدگاه های محسن حکیمی، نویسنده و فعال کارگری است. او در دفاع از کارگران، رنج و آزار فراوانی دیده است.

محسن حکیمی در ابتداء توضیحی نگاشته مبنی بر این که چندی پیش «یکی از فعالان کارگری پرسیده بود که چرا وبلاگ “درابا” آثار کارگران روس مخالف لنین (از جمله گروه کارگری میاسنیکوف و کارگران شورشی کرونشتات) را منتشر نمی کند.» سپس می نویسد:«پاسخ من به او این بود که مبارزه ی این کارگران با لنینیسم و بلشویسم از موضع فرقه ای صورت می گرفت و به همین دلیل، انتشار غیرانتقادی آن ها در رسانه ای که از جنبش شورایی و ضدسرمایه داری طبقه ی کارگر دفاع می کند، ممکن است گمراه کننده باشد.» آن گاه ادامه می دهد:«از آن جا که پرسش فوق ممکن است برای فعالان کارگری دیگر نیز مطرح باشد، انتشار عمومی این پاسخ (که برخی نکات تکمیلی به آن اضافه شده است) بی فایده نیست.»

طرح چنین پرسش هایی به تنهایی جای بسی شادمانی دارد، چرا که نشان می دهد درون جنبش کارگری ایران فعالانی هستند که به فجایع پیش آمده در شوروی سابق و کشورهای اقمارش، تحت حاکمیت احزاب بلشویک و کمونیست آگاه هستند و نمی خواهند آن ها تکرار گردند. طبقه ی کارگر همچنان از حاکمیت خودکامه احزاب کمونیست در کشورهایی مانند چین، کوبا، کره شمالی و ویتنام رنج می برد.

امید که همان فعال کارگری خود را فقط به پاسخ حکیمی قانع نکند، چرا که حاوی نشانی های نادرستی درباره ی آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات است. شوربختانه با این فعال کارگری و محسن حکیمی تماس مستقیم ندارم و این نوشته را در نقد پاسخش به او در فضای مجازی همچون بطری در اقیانوس رها می کنم، بلکه به دستشان برسد.

محسن حکیمی در دو جا از واژه ی «آنارشی» استفاده می کند و در جایی دیگر از «آغشتگی» قیام کنندگان کرونشتات به «ایدئولوژی آنارشیسم». اما نشانی های نادرست در باره ی هر سه یعنی آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات می دهد. هدف من، نقد اجمالی این نشانی ها و تلاش کوچکی برای زدودن نادرستی هاست.

محسن حکیمی از جمله فعالان کارگری است که به نقش ویرانگر حزب بلشویک به رهبری لنین در انقلاب ١۹١۷ روسیه آگاه است. می نویسد:«واقعیت این است که حزب بلشویک به رهبری لنین نه نماینده ی طبقه ی کارگر روسیه، بلکه نماینده ی سرمایه داری دولتی – حزبی در این کشور بود.» اما همین حکیمی چند جمله پایین تر در همین نوشته توافق ضمنی خود را با لنین اعلام می کند. ابتداء می نویسد:«لنین به عنوان رهبر بلامنازع این حزب، سرمایه را نه به عنوان رابطه ی اجتماعی خرید و فروش نیروی کار و استثمار کارمزدی بلکه همچون یک نظام اقتصادی مبتنی بر رقابت و آنارشی تولید مورد نقد قرار می داد.» و سپس فوراً ادامه می دهد:«بدیل او [لنین] در مقابل سرمایه داری، اقتصاد متمرکز دولتی برای ایجاد یک نظام برنامه ریزی شده با هدف غلبه بر رقابت و آنارشی تولید بود…» خواننده پس از این جملات می تواند نتیجه بگیرد که بالاخره لنین هدفی به جز «غلبه بر رقابت و آنارشی تولید» نداشته است. این جاست که  به گمانم حکیمی توافق ضمنی خود را با لنین به رشته ی تحریر درآورده است. از سوی دیگر این جمله ی حکیمی می تواند این نکته را به ذهن متبادر نماید که نوعی از سرمایه داری وجود دارد که توانایی «غلبه بر رقابت و آنارشی تولید» را، آن هم با برنامه ریزی، دارد.

محسن حکیمی در پایان پاسخش به فعال کارگری نوشته است که شعار قیام کنندگان کرونشتات علیه حزب بلشویک این بود:«همه ی قدرت به شوراها، نه به حزب». سپس ادامه می دهد:«بدون شک، این درست ترین موضع در برابر حزب بلشویک بوده است. اما، همین کارگران طرفدار انتقال همه ی قدرت به شوراها، پس از استعفای از حزب بلشویک خودشان “دفتر موقت” همان حزب را در کرونشتات تشکیل می دهند.» (تأکیدها از حکیمی) و از این نتیجه می گیرد:«بی تردید، آغشتگی این کارگران انقلابی به ایدئولوژی آنارشیسم بر فرقه گرایی رفرمیستی آن ها تأثیر داشته است.» به این موضوع در پایان نوشته ام برمی گردم.

فعالان سیاسی و کارگری فارسی زبان با یک معضل بس عظیم روبه رو هستند و آن هم این که در کشورهای فارسی زبان و به ویژه ایران، ما در رابطه با آنارشی و آنارشیسم با فقر مطلق متون مواجه هستیم. کاپیتال مارکس ترجمه های گوناگون فارسی دارد. فقر فلسفه ی او را بیش تر مارکسیست ها به فارسی خوانده اند، اما همین مارکسیست ها حتا اگر زبان های خارجی را بدانند کم تر زحمت خواندن فلسفه ی فقر پرودون را به خود داده اند که مارکس ناکامانه تلاش کرد با نوشتن فقر فلسفه پاسخی به آن بدهد.

فقر مطلق در منابع و متون انبوه آنارشیستی به فارسی می تواند ما فارسی زبانان را به سوی لغت نامه ها هدایت کند تا دست کم معنای لغوی آنارشی و آنارشیسم را دریابیم. اما در آن ها نیز تعاریفی که از آنارشی و آنارشیسم داده می شود نه تعریفی ابژکتیو که سوبژکتیو است. مثلاً لغت نامه ی آنلاین دهخدا آنارشی را چنین تعریف می کند:«هرج و مرج، بی نظمی، وضع کشوری که حکومت و قانون در آن حکفرما نباشد.» همین لغت نامه که برای تعاریف آنارشی و آنارشیسم به لغت نامه ی معین ارجاع می دهد، آنارشیسم را این چنین تعریف می کند:«طرفداری از هرج و مرج، جانبداری از اغتشاش، در اصطلاح سیاسی، مسلکی که سعادت بشر را در نابودی حکومت ها و قوانین آن ها و هرج و مرج و اغتشاش را وسیله ی پیشرفت به سوی مقصود می داند.» در برابر این تعاریف برای فارسی زبانان، ایشان را مثلاً با فرانسوی زبانان مقایسه کنیم. واژه ی آنارشی برای نخستین بار دقیقاً سی صد و بیست سال پیش (سال ١۶٩۴) وارد لغت نامه ی فرهنگستان فرانسه شد. برگردان آن چه بیش از سه سده ی پیش برای تعریف آنارشی در این لغت نامه آمده است چنین است:«سرکشی، بدون رهبر و بدون هیچ حکومتی.»  برای تعریفی ابژکتیو از آنارشیسم، اجازه بدهید به فرهنگ علوم سیاسی که علی آقابخشی نوشته است مراجعه کنیم و علیرغم ضعفش، خود را عجالتاً به آن قانع نماییم:«آنارشیسم از واژه ی یونانی آنارشیا گرفته شده و به معنی فقدان رهبری و حکومت است. به موجب این نظریه، انسان ذاتاً دارای غریزه ی اجتماعی است و اگر به حال خود گذاشته شود، راه زندگی جمعی را در پیش می گیرد. آنارشیسم به اصالت فرد و حفظ آزادی های فردی اهمیت می دهد و هر نوع حکومت و قدرت سازمان یافته را به عنوان این که وسیله ی استثمار و خفقان مردم است رد می کند و با مالکیت خصوصی نیز مخالف است. به نظر آنارشیست ها جامعه (به جای هر نوع حکومت و سلطه) باید بر اساس یک سلسله پیمان ها و قراردادهای اجتماعی منعقده بین افراد، اداره شود و امور مربوط به تولید و توزیع نیز در دست خود تولیدکنندگان و مصرف کنندگان قرار داشته باشد. آنارشیسم خواستار یک مبارزه اجتماعی بی واسطه و اعتصاب عمومی در مقیاس جهانی است تا با یک اقدام قهرآمیز نظام سرمایه داری برچیده شود و به جای آن سوسیالیسم بدون سازمان و قوه ی قهریه مستقر گردد. ویلیام گودوین، پی – یر ژوزف پرودون، ماکس اشتیرنر، باکونین، کروپوتکین و لئون تولستوی از بنیان گزاران و آنارشیست های معروفند.»

آه ! پس از خواندن یک تعریف حتا لغت نامه ای اما ابژکتیو، تمام دروغ هایی که کاپیتالیست ها و دیگران علیه آنارشیست ها می گویند یکجا همچو برف در آفتاب بهاری ذوب می شود و به زیر زمین می رود. اگر آنارشیست ها به «یک سلسله پیمان ها و قراردادهای اجتماعی» پایبند هستند، آیا به این معنا نیست که آنارشی به هیچ عنوان معنای هرج و مرج و بی قانونی نمی دهد؟ آیا در ریشه شناسی یا اتیمولوژی واژه ی آنارشیا، سخنی از هرج و مرج و آشوب دائمی هست؟ پس اگر آنارشیست ها خواهان این پیمان ها و قراردادهای اجتماعی هستند، چگونه باید آن ها را ایجاد کرد؟ آنارشیست ها همان گونه که خواهان آزادی های بی قید و شرط و بی حد و حصر در زمینه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هستند بر این باورند که سوسیالیسم را نمی توان با زور و فشار و ضربتی مانند اعمال «دیکتاتوری پرولتاریا» که مارکس و انگلس تلاش نمودند آن را تئوریزه کنند و لنین و استالین آن را در روسیه عملی کردند، متحقق نمود. آنارشیست ها خواهان ایجاد فدراسیون های منطقه ای (شهری، روستایی، ایالتی…) و جهانی برای تصمیم گیری در زمینه ی تولید و توزیع هستند. این فدراسیون ها مجموعه ای پرشمار از تشکلات مختلف و از جمله شوراها و کمیته های کارخانه و غیره را دربرمی گیرند که افراد – بله افراد و نه احزاب – آزادانه در آن ها شرکت می کنند و در مورد تمام امور مربوط به خود تصمیم گیری می کنند و سپس آن ها را اجراء می نمایند. ما در انقلاب اسپانیا بین سال های ١٩٣۶ تا ١٩٣۹ نمونه ی تحقق چنین فدراسیون هایی را در مقیاس اندک شاهد بودیم، پیش از آن که مرتجعان داخلی فرانکیست و دخالت های خونبار عمال استالین نابودشان کنند.

حال برگردیم به موضوعی که محسن حکیمی و هم نظرانش بسیار به آن علاقه مند هستند. در یک جامعه ی آنارشیک تکلیف کار و کار مزدی چه می شود؟

مارکس کار مزدی را فروش یا کرایه نیروی کار از سوی کارگر به سرمایه دار می دانست و آن را از مختصات شیوه ی تولید سرمایه داری ارزیابی می کرد. می گفت که کار در جامعه ی سرمایه داری به کالا تبدیل شده است. مارکس به مقوله ی کارمزدی به این جهت توجه کرد که متوجه شد مبارزه برای افزایش دستمزد مبارزه ای است که می تواند همواره ادامه داشته باشد و بر هزینه های تولید تأثیر بگذارد و مدام قیمت ها را افزایش دهد. لذا مارکس خواستار لغو کار مزدی شد. اما مشکل با مارکس اینجاست که او راهی برای لغو کارمزدی ارائه نداد. این گونه نیست که در جایی عده ای نخبه و پیشرو با  کودتا یا انقلاب و حزب طبقه ی کارگر قدرت سیاسی را به دست بگیرند و دو فردای دیگرش اعلام نمایند که کارمزدی الغاء شده است. تمام جوامع نیازمند سازماندهی تولید و توزیع و رفع نیازهای افرادی هستند که در آن ها زندگی می کنند.

خلائی که در آثار مارکس در رابطه با لغو کارمزدی وجود داشت خوشبختانه با نوشته ای از پیوتر کروپوتکین فقط شش سال پس از مرگ مارکس پر شد. کروپوتکین از جمله جزوه ای به نام «مزدبگیران» منتشر نمود که سپس به بخشی از کتاب مفصلش به نام «فتح نان» که در سال ١۸۹۵ منتشر شد، تبدیل گردید. کروپوتکین در ابتدای این جزوه و این فصل از فتح نان نوشت:«کلکتویست ها در برنامه هایشان برای بازسازی جامعه در عین حالی که از نابودی رژیم سرمایه داری صحبت می کنند در همان حال اشتباهی دوگانه هم می کنند. ایشان می خواهند دو نهادی را که این رژیم را تشکیل می دهد حفظ کنند که دولت نمایندگی و کارمزدی است.» سپس به تفصیل با طرح «همیاری» نشان می دهد که چگونه می توان کارمزدی را لغو کرد. از آن جایی که همیاری و راهکار لغو کارمزدی به جدل ما با محسن حکیمی ربط ندارد، آن را کنار می گذاریم. اما با استفاده از همین نقل قول آغازگر نوشته ی کروپوتکین می توانیم نتیجه ای از بحث با حکیمی بگیریم. به نظر می رسد کلکتویست هایی که کروپوتکین از ایشان نوشت تا حدودی به پیشرفت هایی نائل شده اند. نمونه اش محسن حکیمی است. مخالف کارمزدی است و برای لغو آن مبارزه می کند. اما از آن جایی که خودش را به نظرات یک نفر که مارکس است محدود و مقید می کند نمی داند چگونه باید آن را لغو کرد و به همین جهت است که با دفاع از شوراها، ناگهان سخن از دولت شورایی می گوید و معتقد است که شوراها باید دولت تشکیل بدهند. حکیمی مانند مارکس در رابطه با مقوله ی دولت گیج و سردرگم است و هنوز نفهمیده است که لغو کارمزدی و دولت نمی توانند جداگانه صورت بگیرند. بی جهت نیست که کروپوتکین از اشتباهی دوگانه و نه دو اشتباه نوشت. کسی که می خواهد کارمزدی را لغو کند چاره ای ندارد تا برای لغو دولت نیز تلاش کند چرا که یکی دیگری را ایجاد و تقویت می کند. محسن حکیمی توضیح نمی دهد که آیا این دولت شورایی کذایی که قرار است تشکیل شود دارای نهادهای مشخص دولتی یعنی رهبری (رئیس جمهور، شاه، ولی فقیه، صدراعظم)، پلیس، زندان، ارتش، بوروکراسی، پارلمان (به هر اسمی – مجلس خلق، کنگره ی شوراها، مجلس شورای ملی)، قاضی، جلاد، مذهب، مرز و غیره خواهد بود یا نه؟ اگر این دولت همه ی این ها را دارد، همانطور که ما در کشورهای بلوک شرق شاهدش بودیم، چه سرانجامی به جز پایان این دولت ها در «اردوگاه سوسیالیسم واقعاً موجود» می توان برای «دولت شورایی» حکیمی متصور شد؟ اگر دولت شورایی هیچکدام از این ها را ندارد دیگر دولتی در کار نیست و ما در وضعیتی آنارشیک قرار خواهیم داشت.

محسن حکیمی می تواند در آینده باز هم بیجا و نادرستانه از واژه ی آنارشی استفاده کند و آنارشیسم را گناهی بس بزرگ جلوه دهد و از «آغشتگی» قیام کنندگان کرونشتات یا دیگر «کارگران انقلابی» به «ایدئولوژی آنارشیسم» بنویسد، مانعی ندارد. ما دیدیم که لغت نامه های فارسی زبان در چه وضعیتی هستند، حالا چرا مارکسیست ها نباشند؟ او همچنین می تواند ادعا نماید که قیام کنندگان کرونشتات «دفتر موقت» حزب بلشویک را در کرونشتات ایجاد کردند. شاید منابع حکیمی هنوز نویسندگان رسمی و حقوق بگیر حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی مانند سرگی سمانوف باشند که در سال ١٩٧۳ کتاب سرکوب یاغی گری ضدشوروی کرونشتات ١۹٢١ را نوشت و یک مشت جعلیات به خوانندگان ارائه داد. ای کاش لااقل حکیمی از همین نویسنده کتاب شورش کرونشتات را می خواند که در سال ٢٠٠٣ نوشت. سمانوف سی سال پس از انتشار نخستین کتابش اعلام کرد که او نیز مانند بقیه تاریخ نویسان مزدبگیر از حزب کمونیست شوروی مجبور بود نکاتی را بنویسد که واقعیت نداشتند. البته این پشیمانی دیرهنگام را می توان از او پذیرفت یا نپذیرفت، چرا که بازگشایی بایگانی های حزب کمونیست شوروی به روی عموم پس از فروپاشی خودبه خود به اذهان پرسشگر و جست و جوگر پاسخگو هستند.

برای پاسخ به این بخش از نوشته ی محسن حکیمی یادآوری یک نکته ضروری است. هیچ گاه آنارشیست ها نگفته و نمی گویند که آنارشیسم ایدئولوژی است. هر ایدئولوژی خواه ناخواه دارای یک رشته دگم و نظرات بسته است که در جایی و در زمانی نمی تواند پاسخگوی آن جا و آن زمان باشد. ایدئولوژی های سرمایه داری، سوسیال – دمکرات و مارکسیستی یا تحول پذیر نیستند یا عقب تر از زمان و مکانی که در آن هستند متحول می شوند. جامعه اغلب زودتر از ایدئولوژی ها تغییر و تحول می یابد و از همین جا تضادها و کشمکش ها شکل می گیرند. اگر بلوک شرق فروپاشید، به این علت بود که نتوانست به تضادهای ایجادشده پاسخ دهد. اگر روزی کل نظم سرمایه داری فروخواهد پاشید علتی به جز این نخواهد داشت که افراد و آحاد جوامع همواره خواهان نان و آزادی بیش تر هستند و سرمایه داری چیزی به جز فقر و سرکوب برایشان ندارد. آنارشیسم قائم به یک، دو، ده یا هزار شخص و نظر واحدی نیست و لذا به هیچ عنوان یک ایدئولوژی نیست و شاید یگانه ایسمی باشد که مدام و همواره تحول می یابد، بسیاری از مقولاتش را خود به خاک می سپارد و به نظرات تازه  و جدیدی می رسد. برای مثال امروز آنارشیستی نیست که نظرات ارتجاعی پرودون را در مورد زنان و گفتارهای نژادپرستانه اش را در رابطه با یهودیان بپذیرد و تبلیغ کند. ولی هنوز از نظرات پربار او در آثار انبوهش در زمینه های اقتصادی، حقوقی، سیاسی و فرهنگی استفاده می کند. اگر آنارشیسم ایدئولوژی نیست، چه هست؟ آنارشیسم یک متدولوژی یا روش مندی است، باز، به روز و پویا. اگر آنارشیست ها نظرات و اعمال ناکارآمد را خود کنار می گذارند چگونه می توان به ایشان وصله ی فرقه گرایی یا سکتاریسم را چسباند؟ شاید آقای محسن حکیمی بتواند روزی پاسخی به این پرسش بدهد! برای پایان، اضافه کنیم که آنارشی جامعه ای است که آنارشیست ها برای ساختمان آن مبارزه می کنند و آنارشیسم شیوه یا روش مندی است که ایشان برای ساختمان آن جامعه استفاده می کنند. لذا «آنارشی تولید» که به زعم حکیمی، لنین می خواست بدان نقطه ی پایان بگذارد، واژه ای به کلی بیجا و نادرست است. متأسفانه حکیمی با استفاده از این واژه نشان داد که هنوز به شدت تحت تأثیر مخالفان آنارشیست ها، به ویژه کاپیتالیست ها و مارکسیست – لنینیست ها یا تروتسکیست ها و مائویست ها قرار دارد. باری اگر استفاده از این واژه برای نشان دادن هرج و مرج در تولید است، بد نیست که گفته شود اغلب آنارشیست ها چه می گویند: مگر می توان هرج و مرج تولیدی بیش تری از آن چه نظم سرمایه داری تحمیل نموده است، داشت؟

کارگران و ملوانان انقلابی کرونشتات مطالب، اعلامیه ها و نوشته های متعددی منتشر کردند. یکی از آن ها را به طور کامل برای فارسی زبانان ترجمه می کنم و توجه خواننده را به امضای آن جلب می کنم که با «دفتر موقت» نوشته ی محسن حکیمی مقایسه کند. چگونه می توان هم «دفتر موقت حزب بلشویک» را در کرونشتات باز و هم نوشته هایی از قبیل زیر پخش کرد؟ چگونه می توان عنوان مقاله ی محسن حکیمی را پذیرفت که آن را اپوزیسیون های کارگری «در» حزب بلشویک و نه «برضد» آن نامیده است؟ این برگردان پایان بخش نوشته ی حاضر نیز خواهد بود.

مرگ بر حکومت کمیسرهای خلق

حزب کمونیست زمانی که قدرت را به دست گرفت به ما توده های زحمتکش بهترین ها را قول داد. اما امروز ما چه می بینیم؟ سه سال پیش به ما می گفتند:«شما هر گاه می خواهید می توانید نمایندگانتان را در شوراها فرابخوانید و به جایشان کسان دیگری را برگزینید.» زمانی که ما کرونشتاتی ها خواستار انتخابات جدید در شوراها شدیم که آزاد باشند و زیر فشار حزب نباشند، تروتسکی، این جانشین ترپوف هفت تیر کش را برایمان فرستادند. تروتسکی سپس چنین دستور داد:”در مصرف گلوله ها صرفه جویی نکنید.” سربازان سرخ، حالا شما می توانید بدانید که زندگی شما چقدر برای کمونیست ها ارزش دارد. شما را با دستان خالی از خلیج می گذرانند تا دژ انقلاب زحمتکشان، کرونشتات سرخ را فتح کنید. حمله به قلعه های فتح ناپذیر و کشتی های زره پوش که توپ های دوازده اینچی هم نمی توانند سوراخ کنند، چه افتضاحی!

 

ما خواستار آمدن یک هیئت نمایندگی زحمتکشان پتروگراد شدیم تا همگان بدانند چه ژنرال هایی اینجا دستور می دهند. اما این هیئت نیامد. کمونیست ها می ترسند که چنین هیئتی شما را به حقیقت آگاه کند. می لرزند و می بینند که زیر پایشان خالی می شود.

 

دیگر بس است. دست های کمونیست ها از ما کوتاه، دست هایی که پوشیده از خون برادران و پدران ماست! زحمتکشان هنوز برای آزادی فریاد می زنند. زحمتکشان اجازه نخواهند داد یوغ خون آشامان کمونیست به گردنشان انداخته شود تا آخرین قطره ی خون پرولتاریا مکیده شود.

 

زحمتکش، آیا تو برای رسیدن به وضع حاضر تزار را سرنگون کردی و  کرنسکی را کنار زدی؟ آیا تو می خواهی جلادان زیر امر تیمسار تروتسکی ریسمانی به گردنت بیاندازند؟

 

نه، هزار بار نه! دستان پینه بسته ی تو باید بر سر این متجاوزان فرود بیاید که جان میلیون ها انسان را فقط برای گرفتن و حفظ قدرت خود فدا کردند.

 

نابودباد یوغ کمونیست ها! مرگ بر حزب ستمگر! زنده باد قدرت کارگران و دهقانان! زنده باد شوراهای آزاد!

 

کمیته ی موقت انقلابی کرونشتات

نادر تیف

١١ بهمن ١٣۹٢ – ٣١ ژانویه ٢٠١۴

 

منابع:

مقاله ی محسن حکیمی در وبلاگ درابا:

http://derabaa.wordpress.com/2014/01/28

Anarchisme, vent debout – Philippe Pelletier – 2013

فرهنگ علوم سیاسی – علی آقابخشی – چاپ دوم – ١٣۶۶

Le salariat – Piotr Kropotkin – 1889

Kronstadt 1921, Prolétariat contre dictature communiste – Alexandre Skirda – octobre 1971 – juillet 2012

لنین دوست کارگران نبود!

لنین دوست کارگران نبود!

نقدی بر نوشته هایی از محسن حکیمی و ناصر اصغری

مجلّه آرش شماره ی ١٠٩ (فروردین ١۳۹٢ – آوریل ۲٠١۳) ویژەنامەای را با عنوان «مبارزه تدافعی طبقه کارگر» و سوتیتر «شرایط تبدیل آن به تهاجم و وظایف پیشروان کارگری» منتشر کرد. در این ویژەنامه پنج پرسش مطرح شده است و چند تن از فعالان جنبش کارگری و از جمله محسن حکیمی به آن ها پاسخ داده اند. ناصر اصغری در نوشته ای با عنوان «دشمن لنین نمی تواند دوست کارگران باشد» به تاریخ ١٠ نوامبر ٢٠١۳، تلاش کردەاست تا پاسخ های حکیمی را بررسی کند.

نوشتەی پیش رو قصد دارد، در سطح یک مقاله، پس اجمالی، هم پرسش های «آرش»، هم پاسخ های حکیمی و هم نقدگونەی اصغری را از نظر بگذراند و نقدی بر هر سه باشد.

از آن جایی که پرسش های آرش، پاسخ های حکیمی و نقدگونەی اصغری دارای یک الگوواره هستند که آن را می توان در پایبندی به مارکسیسم جست و جو نمود، لازم است به قول معروف سنگ ها را در همین سطور نخستین واچید.

ستم دیدگان و استثمارشدگان در طی سدەهای دراز همواره علیه زورگویان و استثمارکنندگان به پا خاستەاند و با شورش و انقلاب خواستار جامعەای آزادتر و برابرتر شدند. هر چند هنوز در گوشه و کنار جهان بردەداران و زمینداران بزرگی هستند که به ستمگری و استثمار ادامه می دهند، امّا پس از انقلاب بزرگ فرانسه در سال ١٧۸٩، سرمایه داران به ستمگران و استثمارکنندگان غالب تبدیل شدند و اکنون سراسر جهان را، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، در اختیار خود دارند. پس امروز بیش از هر برهه ی دیگر تاریخ مسئلەی تغییر برای رهایی نوع بشر و استقرار جامعەای برابر و آزاد در دستور کار قرار دارد. امّا میان داشتن آرمان آزادی و برابری و گام برداشتن برای استقرار آن ها و به وجود آوردن جامعەای آزاد و برابر راه هنوز دراز است و دشواری ها بسیارند و کاری ست کارستان. به ویژه این که امروز ستم گران و استثمارکنندگان یا در یک واژه سرمایەداران، بیش از پیش گستاخ و یکه تاز شدەاند و نه فقط هر روز جیب های گشادشان را پرتر از دیروز می کنند، بلکه دستاوردهایی را که طبقەی کارگر به ویژه از رویداد شکوهمند کمون پاریس در سال ١٨۷١ بدین سو با مبارزاتی جانانه کسب کرده است از اوبازمی ستانند. فرقی نمی کند که این سرمایەداران چه جامەای بر تن دارند. آنان می توانند دولتی به نام جمهوری اسلامی ایران با ولی فقیه بر رأسش یا دولتی به نام جمهوری خلق چین با نظام تک حزبی کمونیست یا دولتی با نام ایالات متحدەی آمریکا با نظم دو حزبی، با چند تار مو اختلاف، داشته باشند، آنان می توانند دولتی به نام جمهوری کوبا یا جمهوری دمکراتیک خلق کره داشته باشند که قدرت از برادری به برادری و از پدری به پسری می رسد!

امّا به راستی چرا نظم غالب ستمگران و استثمارکنندگان توانسته است بیش از دو سده دوام بیاورد؟ چرا امروز آنان چنین بی شرمانه به دستاوردهای کارگری یورش می آورند؟ چرا بیش از یک سده و نیم، از کمون پاریس بدین سو، که کارگران و دیگر اقشار ستمدیده رودررو با سرمایەداران و به بهای فدای جانشان، چه در میدان های نبرد و سنگرها و چه در کارخانەها و محلات جنگیدەاند هنوز این نظم سرمایەداری ست که دست بالا را دارد؟ چرا پس از این همه نظریه پردازی ارزشمند از مارکس و باکونین گرفته تا ده ها و صدها نفر دیگر علیه نظم سرمایەداری، هنوز نوع بشر در بند و اسارت است و چشم انداز آزادی و برابری این چنین دور و دست نیافتنی می نماید؟

دو علّت اساسی برای وضعیت موجود هست. یکم این که طبقەی سرمایەداری همچنان با استفاده از منابع عظیم مالی که دارد فقط با جنگ، کودتا، توطئه یا در بهترین حالت برگزاری انتخابات خودش را حفظ نکرده است. این طبقه دارای ارتشی بزرگ از روشنفکران، فیلسوفان، روزنامەنگاران، انواع و اقسام خبرگان، متخصصان و استادان، نهادها، تشکلات و سندیکاها ست و با استفاده از رسانەها، کتاب ها، فیلم ها و هزاران ابزار دیگر جلوی شکل گیری هرگونه آلترناتیو انقلابی را می گیرد و برضد آن عمل می کند و اگر لازم ببیند آن را به خاک و خون می کشد. از آن جایی که این علّت موضوع نوشتەی پیشرو نیست، از بسط بیش تر آن اجتناب می کنیم. امّا علّت دوّم به جز این نیست که بیش از نیمی از این یک سده و نیم مبارزەی کارگری جهانی در توّهمی گذشت که نامش «اردوگاه سوسیالیسم» یا «سوسیالیسم واقعاً موجود» بود که اتفاقاً حکیمی به درستی از آن به عنوان لنجزار سرمایه داری دولتی – حزبی نام می برد. امّا این لجنزار از آسمان نازل نشد و نتیجەی یک رشته نظر و عمل بود. حکیمی نیز خوب می داند که این لنجزار چگونه پدید آمد، ولی آن جایی اشتباه می کند که نظریەی لنین را «تحریف کامل نظریەی مارکس و انگلس در بارەی “حزب طبقەی کارگر” » می داند. در حالی که حزب بلشویک لنینی با برخورد مستبدانەی مارکس در انترناسیونال اوّل و اخراج باکونین و تحمیل انشعاب به این تشکل بین المللی کارگری قرابت های فراوانی داشت. همین جا باید به این نکته اشاره کرد که ناصر اصغری در نقدگونەاش به حکیمی ادعا می کند که انترناسیونال اوّل هم یک «حزب طبقەی کارگر» بود. اصغری ظاهراً هنوز تفاوت یک تشکل با نظرات گوناگون و گاهی متضاد و یک حزب سیاسی که دارای خط و برنامەی واحدی ست را نفهمیده است. از قضا، زمانی که انترناسیونال اوّل با پیشدستی مارکس و هم نظران وی خواست این تشکّل را به حزب تبدیل نماید، دوران زوال و افولش آغاز شد و نهایتاً مُرد. بر این اساس است که سخن حکیمی دربارەی «نفوذ» آنارشیسم در انترناسیونال اوّل و پرودونیسم در کمون پاریس برای توجیه شکست آن ها بی پایه و اساس است و از ناآگاهی حکیمی دربارەی تاریخ هر دو حکایت می کند. حکیمی و مارکسیست ها با هر پسوندی – لنینیست، تروتسکیست یا مائوئیست – چه بخواهند و چه نخواهند، این یک واقعیت تاریخی بوده و هست که آنارشیسم باکونین، پرودون، کروپوتکین و افرادی از این دست جزئی جدایی ناپذیر از جنبش کارگری بوده، هستند و باقی خواهند ماند. مبارزه با سرمایەداری به ویژه با توجه به فجایعی که در کشورهای موسوم به بلوک شرق به وجود آمدند، نه در گذشته، نه در حال و نه در آینده ملک طلق مارکسیست ها نیست. جنبش کارگری نیز از یک تودەی بی شکل کارگر به وجود نیامده است. همەی کارگران یکسان فکر نمی کنند. در جایی که آزادی در حد سر و دم بریدەی سرمایەداری هست، آزادی که مطلقاً در کشورهای «اردوگاه سوسیالیسم» وجود نداشت، کارگری برای دفاع از منافع طبقاتی اش عضو یک اتحادیه اصلاح طلب است، آن دیگری یک اتحادیەی سرخ را برگزیده است و دیگری هم آنارکوسندیکالیست است. کارگری عضو یک تشکل تروتسکیستی ست، دیگری عضو تشکلی مارکسیستی ست و کارگری هم آنارشیست است. آنارشیسم نیازی به «نفوذ» در انترناسیونال نداشت، چرا که خود همچون امروز جزئی از جنبش کارگری بود که برای آزادی های سیاسی بی قید و شرط و بی حد و حصر و برچیدن طبقات و جامعەای برابر مبارزه می کرد و می کند.

هر چند حکیمی به درستی بی نیازی طبقەی کارگر را به هر گونه حزبی و از جمله حزبی که نام حزب طبقەی کارگر و از این قبیل را برخود می گذارد درک کرده است و آن را کمابیش در نوشتەاش توضیح می دهد امّا هنوز همچون آن چه در پرسش های «آرش» آمده است معتقد به نقش «پیشروان طبقەی کارگر» است که ظاهراً باید از بیرون (از بالای سر؟) آگاهی را به درون طبقەی کارگر ببرند. حکیمی بر خلاف بسیاری از کسانی که خود را فعال جنبش کارگری می دانند، دستی از دور بر آتش ندارد، امّا او هنوز بر این واقعیت آگاهی نیافته است که کارگران همانگونه که کار و زندگی می کنند، می توانند در تحولات سیاسی،  اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و غیره مُهر انقلابی خود را بکوبند و نیازی به پیشرو و پیشگام ندارند. مقولەی «پیشروان طبقەی کارگر» و بردن آگاهی از بیرون به درون طبقەی کارگر بیش از آن که مارکسی باشد، لنینی ست.

لنین در آستانەی سدەی بیستم وضعیت روسیه را تحلیل نمود. او متوجه شد که در روسیه، سه میلیون کارگر در مراکز صنعتی مشغول به کار هستند و در کنار آنان یک صد میلیون دهقان وجود دارد. وی نه می خواست و نه می توانست که پرولتاریا به چنان رشد عددی و نظری برسد تا آن گاه بخواهد و بتواند سرمایەداری را سرنگون نماید، آن هم سرمایەداری عقب ماندەی روسیه را. پس چه می بایستی کرد؟ وی پاسخ داد: باید شرایط تاریخی را وادار به تغییر کرد. لنین برای این که شرایط عینی را مهیا کند به این پرداخت که شرایط ذهنی باید خود را به آن تحمیل کند و آن هم چیزی نبود جز آن چه وی نامش را «رهبری انقلابی» با «سازمان انقلابیان حرفەای» گذاشت. البته لنین نیز خودبه خود به چنین نتیجەای دست نیافت. لنین بر خلاف تصور حکیمی یک مارکسیست بود و جبرگرایی تاریخی مارکسی را با ژاکوبینیسم این چنین ممزوج کرد. مارکس در آثاری مانند نوشتەهای جوانی (١٨۴۴)، هجدهم برومر لوئی بناپارت (١۸۵۲) و گروندریسه (١٨۵٧) قائل بر خلاقیّت خودجوش جنبش کارگری بود و به درستی بر نیروی آفرینندەی مردمان و توانایی بشر برای ساختن جامعەای نو و تاریخ خود تأکید می کرد. امّا همین مارکس در مانفیست حزب کمونیست (١٨۴٨) و در کاپیتال (١٨۶٧) مفهوم دیگری را به نام جهت گیری تاریخی مطرح کرد و عنوان نمود که تاریخ روندی جبری دارد که در آن جامعەی کمونیستی اوّلیه به بردەداری، سپس به بردەداری، آن گاه به زمینداری و در نهایت به کمونیسم گذر می کند. مارکس بر این باور بود که در جامعەی سرمایەداری دو طبقەی اجتماعی که سرمایەداری ستمگر و پرولتاریای ستمدیده است وجود دارد و اگر دوّمی موفق به سرنگونی اوّلی گردد، طبقات و اقشار دیگر نیز از میان می روند و جامعه کمونیستی می شود. مارکس در جبرگرایی تاریخی خود فقط یک عامل یا موتور برای پیشروی می بیند و آن هم توسعه و گسترش وسائل تولید است. اقتصاد و پیشرفت فن آورانه تمام جوانب دیگر را تحت تأثیر قرار می دهند و آن ها را با خود به جلو می کشند. بین دو مفهومی که مارکس مطرح کرد، از سویی خلاقیّت خودبه خودی جنبش کارگری و توانایی انسان برای ساختن تاریخ خود و از سوی دیگر جبر تاریخی تناقض وجود دارد. اگر نوع بشر توانایی ساختن تاریخ خود را دارد، این تاریخ نمی تواند دارای جهتی از پیش تعیین شده یا به قول مارکس جبر تاریخی باشد. امّا اگر برعکس تاریخ دارای یک جهت گیری جبری ست  در این صورت دیگر لزومی ندارد که انسان ها و پرولتاریا برای ساختن آن دخالت کنند. جبرگرایی مارکسیستی بسیاری از مارکسیست ها را به دام انداخت، به گونەای که برخی از آنان هر چند می دانستند که آن چه در شوروی و اقمارش وجود دارد سوسیالیسم آزادی خواه و برابری طلب نیست، ضمن خرده انتقاداتی، ادعا می کردند که سوسیالیسم هرگز در این کشورها فرونخواهد پاشید و عقربەی تاریخ به عقب نمی رود.

لنین توجەای به آثار مارکس نکرد که به درستی بر توانایی انسان برای ساختن تاریخ به دست خود پای می فشرد، او عامل ذهنی یا سوبژکتیو را بر عامل عینی یا ابژکتیو غالب می دانست و فاجعه نیز از همین جا شروع شد. روش لنین به طور خلاصه این چنین است: اگر پرولتاریا به اندازەی کافی رشد نکرده است، الیت، متخصصان یا انقلابیان حرفەای سیاسی می توانند او را رهبری کنند و به جای او دولت تشکیل دهند. جایگاه این متخصصان هم جایی نیست به جز حزب بلشویک یا حزب کمونیست. این حزب هم باید واحد باشد و هم باید دارای انضباط نظامی و تمام اعضایش مؤظف اند مطیع حلقەی کوچک تری از انقلابیان حرفەای که کمیتەی مرکزی ست باشند. البته تمام این ها در زرورقی به نام «سانترالیسم دمکراتیک» پیچیده شد، گویی واژەها می توانند واقعیت را تغییر دهند و به صرف افزودن واژەی دمکراتیک این نهاد واقعاً دمکراتیک می شود. استالین پس از لنین آن چنان دمکراتیسم مرکزیت حزب بلشویک را نشان داد که حتا دست به تیرباران چند تن از اعضای آن زد!

اگر قرار بود انقلابیان حرفەای متشکل در حزبی به نام طبقەی کارگر رهبری کارگران را همچون گوسفندانی که به چوپان نیاز دارند به دست بگیرند، آن گاه چه نیازی به شوراها باقی می ماند که از همان انقلاب ١٩٠۵ تشکیل شدند و در فوریه ١٩١۷ ادامه داشتند، پیش از آن که بلشویک ها آن ها را در ژانویه ١٩١۸ قبضه کنند تا بتوانند دیکتاتوری خود را بر پرولتاریا تحمیل نمایند؟ البته بلشویک ها قیام ماخنوویستی اوکرائین را نیز در سال های ١٩۲٠ – ١٩١۸ سرکوب کردند و شورش ملوانان کرونشتات را در سال ١٩۲٠ که شعارشان «زنده باد شوراها» بود به خاک و خون کشیدند. لنین با طرح «نپ» و شیفتگی اش برای تایلوریسم نشان داد ادعاهایش در دفاع از کارگران پوچ بود. لنین از خلاقیت خودجوش کارگری که در تشکیل شوراها از همان سال ١۹٠۵ صورت گرفت، به عالی ترین نحوی سوء استفاده کرد تا عطش خود را برای به دست گرفتن قدرت سیاسی با رنگ و لعاب کارگری برطرف نماید. ناگفته نماند که سال ها پیش از آن که حزب بلشویک انقلاب اکتبر را به شکست بکشاند و قدرت را با استیلاء بر شوراها قبضه نماید، حتا در برخی نوشتەهای لنین بی اعتنایی و بی اعتقادی او به شوراها وجود داشت. او در شمارەی ١۲ نشریه «پرولتاری» به تاریخ ١۶ / ۸ / ١٩٠۵ نوشت:«سازماندهی خودمدیریتی انقلابی که انتخاب مردم برای نمایندگانش است، آغاز قیام نیست، پایان آن است.»

محسن حکیمی در پاسخ به پرسش های لنینیستی «آرش» که هنوز می خواهد «پیشروانی» به طبقەی کارگر تحمیل کند ضمن پذیرش نقش پیشرو گاهی از بردن آگاهی از بیرون به درون طبقه می نویسد و گاهی از خودآگاهی طبقەی کارگر که این خود متناقض است. حکیمی به خواننده توضیح نمی دهد که آیا بین «پیشروان طبقەی کارگر» و «انقلابیان حرفەای» متشکل در حزب لنینی تفاوتی هست یا نه و اگر هست، چەاند؟ حکیمی مدعی ست که کارگرانی که تحصیلات بیش تری دارند آگاه ترند و می توانند نقش پیشرو را داشته باشند. درجەی آگاهی یک کارگر که منافع طبقاتی اش را می شناسد و عِرق مبارزه دارد ربطی به تعداد کلاس های درسی که خوانده است ندارد. کارگری می تواند دیپلم دبیرستان یا لیسانس دانشگاه یا بالاتر از آن را داشته باشد امّا نه دارای آگاهی طبقاتی و نه سیاسی باشد و تن به مبارزه هم ندهد، کارگران برای مبارزه و گرفتن سرنوشتشان به دست خود لزومی ندارد که کاپیتال مارکس یا مالکیت چیست پرودون را خوانده باشند. یک کارگر حتا بی سواد می تواند به مراتب از یک کارگر تحصیلکرده مبارزتر و آگاه تر باشد، مگر این که روزی روزگاری سرمایه داری اجازه دهد که مبارزه جویی، آگاهی طبقاتی، انقلابی گری و مقولاتی از این دست در کتاب های مدرسه ای تدریس گردند که این از محالات است.

هر چند حکیمی به درستی بی نیازی طبقه ی کارگر را به حزب نشان می دهد و بر نقش اصلی شوراها پای می فشارد و خصلت جنبشی و غیرایدئولوژیک و اتکّا به دمکراسی مستقیم و انتخاب از پایین آن ها را برجسته می کند، هر چند او باز هم به درستی بر عدم تمرکزگرایی شوراها تأکید می کند، امّا او ناگهان تناقضی را وارد بحثش می کند و آن هم جایی است که پس از برشمردن خصلت های شوراها، آن ها را «دولت آینده» معرفی می کند که هم قانون گذار است و هم مجری قانون و او آن را «دولت شورایی» می نامد.

شوراهای کارگران و دیگر زحمتکشان به شرطی می توانند جامعه ای آزاد و برابر ایجاد کنند که تمرکزگرا نباشند. شوراها نمی توانند یک دست و همگون باشد، ممکن است در جایی شورایی ده، بیست یا سی عضو داشته باشند و در جایی دیگر هزار، دو هزار یا بیش تر. چگونه می توان به تعدادی بیشمار از شوراها تمرکز بخشید در حالی که برخی از آن ها می توانند هیچ گونه نزدیکی و از هیچ لحاظی با یکدیگر نداشته باشند؟ واضح است که تعدد شوراها نمی تواند مانع آن شود که آن ها با یکدیگر رابطه داشته باشند تا بتوانند بهتر به رتق وفتق امور مربوط به خودشان در سطح محلی، منطقه ای، ملّی و حتا بین المللی بپردازند. تمرکز دهی به شوراها آغاز پایان آن ها خواهد بود و آزمون های شکست خورده را تکرار خواهد نمود.

تناقض نوشته ی حکیمی طرح مسئله ی دولت و به طریق اولی دولتی ست که او شورایی می نامد. حکیمی حتماً می داند که دولت نهادی ست که نمی تواند تک و تنها در گوشه ای برای خودش وجود داشته باشد. تمام دولت هایی که تاکنون وجود داشته اند بازوهای مختلفی از نظامی، پلیسی، سیاسی، تبلیغاتی، مذهبی، پارلمانی و غیره و غیره داشته اند. حکیمی به این واقعیت رسیده است که حزب کمونیست، حزب طبقه ی کارگر یا حزب انقلابیان حرفه ای در روسیه و دیگر کشورهای «سوسیالیستی» چگونه شوراها را کنار زدند و جای آن ها را گرفتند، امّا از آن جایی که هنوز نتوانسته است پایش را از قید و بندهای مارکسیستی باز کند باز هم قائل به نقش دولت است که همچون اختاپوسی بر سیمای جامعه چنگ می زند و مانعی جدّی در برابر رشد و تعالی آن ایجاد می کند. اگر دولت انقلابی، دولت پرولتری و انواع و اقسام دیگری از دولت نتوانستند و نخواهند توانست وجود داشته باشند، دولت شورایی هم در همان زمره است و سرابی بیش نیست. شاید به همین خاطر است که حکیمی در نوشته اش هیچ اشاره ای به رابطه ی دولت شورایی اش و شوراها نمی کند. آیا این دولت کذائی باید تابع شوراها باشد یا برعکس؟ اگر شوراها باید تابع دولت باشند، طولی نخواهد کشید که نهاد دولت با ایجاد یک قشر انگل و در عصر کنونی سرمایه دار نهاد شورا را از میان خواهد برد و دوباره جامعه ی ضدآزادی و ضدبرابری را سامان خواهد داد و اگر دولت باید تابع شورا باشد در این صورت نفس وجودی اش از میان می رود و لزومی ندارد که وجود داشته باشد. در این جاست که حکیمی فراموش می کند که لنین و امثالهم با شوراها چه کردند. آنان نخست شوراها را فدای دولت کردند، پیش از آن که این دوّمی را حزبی کنند. مثال حیّ و حاضر در رابطه با شوراها و دولت هنوز در کوبای برادران کاسترو موجود است. در کوبا شوراها در لحظه ی پیروزی انقلاب نام «کمیته های دفاع از انقلاب» را گرفتند. هر چند هنوز در هر کوی و برزن و در هر کارخانه و کارگاهی این کمیته ها وجود دارند، امّا نه فقط در رتق و فتق امور هیچکاره اند بلکه تبدیل به نهادهای جاسوسی، زد و بند و باج گیری شده اند و زیر فرمان حزب کمونیست کوبا به کسی اجازه ی ابراز بحث و انتقاد نمی دهند.

نمی توان با نامگذاری های زیبا همچون انقلابی، کارگری، سوسیالیستی یا شورایی برای نهادی که اساساً انگل صفت، ضدانقلابی، ضدکارگری، ضدسوسیالیستی و ضدشورایی است آبرو خرید یا ایجاد کرد و آن را موجه و لازم جلوه داد. سوسیالیسم که همان برابری و آزادی ست یا می تواند مستقیماً با تکیّه محض بر شوراهای غیرمتمرکز تحقق یابد یا هرگز نخواهد توانست. نمی توان برای برابری و آزادی مبارزه کرد و در عین حال خواستار برپایی نهادی به نام دولت شد که از بیخ و بن ضدبرابری و ضدآزادی ست. از این جاست که می توان گفت که دشمن اصلی جنبش کارگری در هر جای از جهان در یک واژه ی چهار حرفی خلاصه می شود: دولت.

طبقه ی کارگر و عموم زحمتکشان نه فقط نیازی به حزب به هر نامی ندارند، بلکه با اتکّا به شوراهای خود در هر کارخانه و کارگاه، در هر محله و مدرسه، در هر مکان علمی و هنری و در جای جای جامعه می توانند سرانجام آرزوی دیرین بشریت را برای جامعه ای برابر و آزاد برآورده نمایند و تحقق بخشند. کارگران و زحمتکشان باید در ابتداء بخواهند تاریخ ساز باشند تا بتوانند. آنان باید بخواهند امور خود را راساً به دست بگیرند و به نمایندگان اکتفاء نکنند. مادام که چنین آگاهی در کارگران به وجود نیاید، آنان می توانند هزار بار انقلاب بکنند و هزار بار شکست بخورند.

محسن حکیمی با ردّ حزب به نام طبقه ی کارگر و به ویژه حزب لنینی گام بلندی برای حرکت در جهت چنین جامعه ای برداشته است، امّا او هنوز غل و زنجیرهای مارکسی – دولت گرایی – را از پاهایش نگشوده است تا بتواند گام های بلندتری در مبارزه برای آزادی و برابری بردارد.

نشریه «آرش» با طرح پرسش هایی که ظاهراً با نظرخواهی از برخی بوده است بازتاب ادامه ی سطحی نگری خط شکست خورده ی لنین است که آزمونش را هفتاد و اندی سال در پهنه ی جهان داده است. البته نشریه «آرش» به عنوان یک رسانه محق است که آن گونه که گردانندگانش می اندیشند برای تولید و بازتولید «لجنزار سرمایه داری دولتی – حزبی» با طرح پرسش های جهت دار ژورنالیستی تلاش کند و کسی نمی تواند این آزادی را از این نشریه بگیرد.

ناصر اصغری و بقیه ی مارکسیست ها با پسوند های گوناگون امّا هنوز در زمانه ای بین کمون پاریس و انقلاب اکتبر در گشت و گذار اند. گویی اصلاً اتفاقی نیافتاده است و شکستی در شوروی، چین، کوبا، کره شمالی، ویتنام و دیگر لجنزارهای دولت های موسوم به سوسیالیستی حادث نشده است. ادبیات او یک ادبیات ناب لنینی – استالینی ست آن جایی که محسن حکیمی را متهم به تبلیغ رسانه های جنگ سردی می کند یا آن جایی که او را مدافع شوراهای اسلامی کار می داند و یا آن جایی که به دروغ عربستان سعودی را از قول حکیمی در کنار شوروی، چین، کوبا و کره شمالی می گذارد.  اگر نگارنده ی این سطور می خواست به زبان افرادی مانند ناصر اصغری دست به قلم ببرد، می توانست چنین بگوید که لنین دوست کارگران نبود، پس دوستان لنین، دشمنان کارگران هستند! امّا چنین فرمول بندی هایی دیگر زمانشان را سپری کرده اند و بگذاریم همچنان ورد زبان اعضای احزاب لنینیستی مانند اصغری باقی بمانند. چرا که آن ها علی رغم حضوری که این جا و آن جا دارند کارشان به پایان رسیده است و دیگر نخواهند توانست با کشتار و سرکوب هایی که کرده اند خود را مدعی ایفای نقش در روند برقراری جامعه ی آزاد و برابر جا بزنند. نه دیگر طبقه ی کارگر تره ای برای آن ها خرد می کند و نه اقشار متفاوت مردم. به همین جهت است که لنینیست هایی از قبیل ناصر اصغری سال هاست که پسرفت می کنند یا در بهترین حالت در جا می زنند و تا زمانی که تغییری در خود و نظرات و روش هایشان پدید نیاورند، باز هم پس خواهند رفت و اگر بخت همراهشان باشد در جا خواهند زد، حال نامشان حزب طبقه ی کارگر انقلابی باشد یا نه. واضح است که اصغری ها می توانند در عمل به دوستان جنبش کارگری تبدیل شوند اگر شهامت نقد ریشه ای و انقلابی نه فقط لنینیسم بلکه مارکسیسم را به خود بدهند.

ن. تیف

۲۶ / آبان / ١۳٩٢

١۷ / نوامبر / ۲٠١۳