چرا جهان بر انقلابیان کرد سوریه چشم می پوشد؟

چرا جهان بر انقلابیان کرد سوریه چشم می پوشد؟

 

جهادیان دولت اسلامی در پی نابودی تجربه ای انقلابی و دمکراتیک در منطقه ی جنگ زده ی سوریه هستند. به نظر نمی رسد که جهان و بخش بزرگی از «چپ» پی به این رسوایی برده باشد.

نوشته ای از دیوید گرابر – انسان شناس و آنارشیست آمریکایی

پدرم با هدف دفاع از جمهوری اسپانیا در سال ١٩۳۷ داوطلب مبارزه در بریگادهای بین المللی شد. قیام زحمتکشان به رهبری سوسیالیست ها و آنارشیست ها کودتای فاشیستی احتمالی را موقتاً ناکام کرده بود. همزمان در بخش بزرگی از اسپانیا یک انقلاب واقعی اجتماعی رخ داده بود که منجر به خودگردانی دمکراتیک چندین شهر بزرگ شده بود. کارگران صنایع را کنترل می کردند و توانمندسازی رادیکال زنان شکل گرفته بود.

انقلابیان اسپانیایی امیدوار بودند با آفرینش جامعه ای آزاد، الگویی برای جهانیان باشند. قدرت های جهانی آن زمان نه فقط سیاست «عدم دخالت» خود را اعلام کردند، بلکه به تحریم شدید جمهوری اسپانیا دامن زدند. آن قدرت ها حتا هنگامی که هیتلر و موسولینی آشکارا عهد اخوت بستند و نیرو و سلاح به فاشیست ها ارسال نمودند، دست از سیاست های خود برنداشتند. نتیجه این شد که اسپانیا سال ها در جنگ داخلی فرو رفت و با شکست انقلابیان و قتل عام هایی که برخی اشان خونین ترین سده ی بیستم میلادی بودند، خاتمه یافت.

هرگز گمان نمی کردم که در طی زندگی ام شاهد تکرار همان چیزها باشم. هیچ واقعه ی تاریخی قطعاً دوبار تکرار نمی شود. تفاوت های بی شماری میان آن چه در اسپانیای ١٩۳۶ گذشت و آن چه امروز در روژاوا، سه منطقه ی کردستان شمال سوریه می گذرد، وجود دارند. اما شباهت ها نیز تکان دهنده و رنج آور هستند. به گمانم وظیفه دارم تا به عنوان فردی که در خانواده ای بزرگ شده که سیاست را با جنگ اسپانیا شناخته، چنین بگویم: نمی توانیم بگذاریم که تجربه ای با همان سرنوشت خاتمه یابد.

منطقه ی خودگردان روژاوا آن گونه که امروز وجود دارد نقطه ی درخشان و حتا بسیار درخشانی است که از درون انقلاب سوریه بیرون زده است. روژاوا (به زبان کردی غرب برای کردستان غربی اما در شمال سوریه – مترجم) توانست مأموران رژیم بشار اسد را علیرغم دشمنی همه ی همسایگان بیرون کند و استقلالش را به دست آورد و تبدیل به تجربه ای دمکراتیک گردد. مجامع مردمی به عنوان عالی ترین نهادهای تصمیم گیری در روژاوا شکل گرفتند، شوراهایی نیز تشکیل شدند که باید دارای تعادل قومی باشند. برای مثال در هر کمون سه عضو اصلی شورا باید دارای سه عضو کرد، عرب، آشوری یا ارمنی مسیحی باشند و حتماً یکی از سه نفر باید زن باشد. در روژاوا شوراهای جوانان و زنان وجود دارد که مانند تشکل Mujeres Libres (زنان آزاد) اسپانیا هستند. ارتشی فمینیستی شکل گرفته است. میلیشیای YJA Star ( اتحاد زنان آزاد – ستاره که منظور ایشتار یا الهه ی آشوری بین النهرین است) به وجود آمده است که اکنون بیش تر نیروهایش را به نبرد علیه جهادیان دولت اسلامی (داعش) اختصاص داده است.

چگونه است که جنبشی با این مشخصات وجود دارد اما نه فقط جامعه بین المللی که بخش بزرگی از چپ بین المللی بر آن چشم پوشیده است؟ گمان می کنم که علت اصلی این چشم پوشی PYD، حزب انقلابی روژاوا باشد که متحد حزب کارگران کردستان (PKK) است. پ. کا. کا. گروه چریکی مارکسیستی است که از سال های ١٩۷٠ علیه دولت ترکیه می جنگد. ناتو، ایالات متحده آمریکا و اتحادیه اروپا آن را «رسماً» تروریستی اعلام کرده اند. اکثریتی از فعالان چپ، پ. کا. کا. را استالینی ارزیابی می کنند.

اما واقعیت این است که پ. کا. کا. فاصله ی زیادی با حزب کهنه و عمودی لنینیستی گرفته است. تحولات درونی پ. کا. کا. از سویی و تکامل نظری بینان گذار آن، عبدالله اوجالان در زندان جزیره ی ئیمرالی ترکیه از سال ١٩٩٩ از سوی دیگر، موجب تغییرات کاملی در اهداف و اعمال این تشکل شده است.

پ. کا. کا. اعلام کرده است که دیگر در پی ایجاد دولت کرد نیست. اکنون با الهام از نظرات زیست محیطی و آنارشیستی موره بوکچین (Murray Bookchin) از «مونیسیپالیسم آزادگرا» دفاع می کند و به کردها فراخوان می دهد تا شوراهای آزاد و خودگردان تشکیل دهند که با دمکراسی مستقیم اداره می شوند و می توانند به تدریج از مرزهای ملی فراتر روند. مبارزه کرد می تواند در چنین صورتی به الگویی برای جنبش جهانی به سوی دمکراسی واقعی، اقتصادی تعاونی و انحلال تدریجی دولت – ملت بوروکراتیک تبدیل گردد.

پ. کا. کا. از سال ۲٠٠۵ از راهبرد شورشیان زاپاتایست در چیاپاس مکزیک الهام گرفت و آتش بس یک جانبه ای را با دولت ترکیه اعلام نمود تا بتواند نیروی خود را برای گسترش نهادهای دمکراتیک در سرزمین های زیر کنترلش، متمرکز نماید. برخی پرسیدند آیا این تحولات جدی هستند؟ پاسخ این است که هنوز نشان هایی از خودکامگی موجود است. اما آن چه در روژاوا اتفاق افتاد، جایی که انقلاب سوریه این فرصت را به کردهای رادیکال داد تا امکان عملی نمودن چنین تجربیاتی را در سرزمینی وسیع و پیوسته به دست آورند، تصدیق می کند که درون با نمای بیرونی متفاوت است. شوراها، مجامع مردمی و میلیشیای توده ای شکل گرفته اند و اموال دولتی در اختیار تعاونی های کارگری خودگردان گذاشته شده اند که علیرغم حملات نیروهای راست افراطی دولت اسلامی، عمل می کنند. نتایج تاکنونی منطبق با تعریف یک انقلاب اجتماعی هستند. تلاش های انجام شده در خاورمیانه حداقل نشان می دهند که به ویژه پس از دخالت نیروهای پ. کا. کا. و روژاوا راهی به سوی مناطق کنترل شده توسط دولت اسلامی (داعش) در عراق باز شد تا بتوان هزاران تن از ایزدیان پناهنده ای را که در دام کوه سنجار افتاده بودند نجات داد. این عملیات در منطقه با استقبال گسترده مردم روبه رو شدند اما هرگز نظر رسانه های اروپایی وآمریکایی را جلب نکردند.

اکنون دولت اسلامی با ده ها تانک ساخت آمریکا و سلاح های سنگین به غنیمت گرفته شده از ارتش عراق بازگشته است تا از انقلابیان کرد در کوبانی انتقام بگیرد. دولت اسلامی صریحاً اعلام کرده است که قصد دارد مردم غیرنظامی را قتل عام کند یا به بردگی بگیرد. در چنین وضعیتی است که ارتش ترکیه به مرز گسیل می شود تا جلوی هرگونه تقویت و مهمات رسانی را به مقاومت کوبانی علیه دولت اسلامی سد نماید. هواپیماهای جنگنده آمریکایی نیز گاهی بر فراز آسمان منطقه به پرواز درمی آیند و نمادین چند بمب پرتاب می کنند تا بتوانند ادعا نمایند که بیکار ننشسته اند. این در حالی است که گروهی که جنگنده های آمریکایی مدعی بمباران کردنش هستند در حال نابود کردن مدافعان یکی از بزرگ ترین تجربیات دمکراتیک در جهان هستند.

امروز اگر بخواهیم نیرویی مشابه طرفداران فرانکو، یعنی آدم کشان فالانژیست بیابیم، از چه نیرویی به جز دولت اسلامی می توانیم نام ببریم؟ امروز اگر بخواهیم نیرویی مشابه با Mujeres Libres (زنان آزاد) اسپانیا بیابیم از چه نیرویی به جز زنان دلیری می توانیم نام ببریم که در سنگرها از کوبانی دفاع می کنند؟ آیا جهان و چپ بین المللی می تواند رسوایی تکرار تاریخ را بپذیرد؟

منتشر شده در روزنامه ی گاردین انگلستان:

http://www.theguardian.com/commentisfree/2014/oct/08/why-world-ignoring-revolutionary-kurds-syria-isis

برگردان به فارسی: نادر تیف – ۲٠ مهر ١۳٩۳ – ١۲ اکتبر ۲٠١۴

تاریخ جنبش های انقلابی در روسیه

تاریخ جنبش های انقلابی در روسیه

در دوران زندگی لنین صدها نیرو،گروه،حزب، سازمان،محفل و اقشار متنوع اجتماعی علیه استبداد تزاریسم مبارزه می کردند که هر کدام با وجود پایگاه های اجتماعی متنوع شان اما اکثراً در مطالبات آزادی خواهی اشان اشتراک نظر داشتند و در سرنگونی تزاریسم نقش گسترده ای ایفا کردند. در اوایل قرن 19، نود درصد جامعه حدود صد میلیونی روسیه در روستاها، کشاورزی و دامداری می کردند که توسط 5 درصد زمینداران و اشراف بزرگ، به بردگی کشیده میشدند و محصول دست رنجشان به تاراج میرفت. در واقع، تاریخ جنبش روسیه به عصر ناپلئون بر میگردد زمانیکه افسران روسی پس از شرکت در جنگهای دولت های اروپایی با ناپلئون با ذهنی سرشار از اندیشه های انقلاب فرانسه به کشور خویش باز میگشتند…. این افسران با سلطنت دوک بزرگ نیکلا در دسامبر 1825 مخالفت کردند و خواستار قانون اساسی جدیدی بودند از این جهت به دکامبریست ها معروف شدند و مردم هم از آنها حمایت می کردند. تزار نیکلا هنگ افسران را به توپ بست و بسیاری به سیبری تبعید شدند. انقلاب 1830 فرانسه،= انگیزه تازه ای به اندیشه های انقلابی در روسیه داد. محفل ها و مجامع زیرزمینی و مخفی ای بوجود آمدند تا در باره مسایل سیاسی، ادبی و اجتماعی به گفتگو بنشینند= الکساندر گِرتسن و یارانش خواهان برچیدن نظام سرواژ (ارباب-رعیتی) در روسیه بودند و دهقانان که وابسته به زمین زندگی اشان بودند توسط اربابان به همراه زمین خرید و فروش میشدند. انقلاب های اروپا 1848 توسط بورژوازی سرکوب شد واکثر روشنفکران روسی نسبت به تحولات بورژوازی نگاهی منفی پیدا کردند و گرتسن در این سالها مطرح می کرد که به دلیل ضعف سرمایه داری در روسیه، کمون های دهقانی با نابودی مناسبات سرواژ، میتوانند راه سوسیالیسم را در پیش گیرند. رژیم تزاری در سال 1861 فرمان الغای نظام سرواژ را داد اما مالیات ها و رهن ها آنچنان بر دهقانان فشار آورد که سر به شورش گذاشتند و املاک زمینداران بزرگ را به آتش کشیدند اما این جنبش ها شدیداً سرکوب شدند. ص41-37 از کتاب لنین و لنینیسم نوشته دیوید شوب، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی. (شوب از 1903 تا 1908 عضو حزب سوسیال دمکرات روسیه بوده و با بلشویک ها و منشویک ها ارتباط نزدیک داشته و به آمریکا بر میگردد و بعد از انقلاب اکتبر با لنین و رجال حزبی در ارتباط بوده است. این کتاب اولین بار در سال 1948 در آمریکا به چاپ رسیده است).

مطمئنن مارکس تا حدی با این روند تحولات جنبش های کمون های دهقانی در روسیه آشنا شده بود. مقدمه ای که مارکس در تجدید چاپ کتاب سرمایه 1981 نوشته است تحولات فکری جدیدش را در مورد روسیه بیان کرده است (تقریبا 36 سال قبل از انقلاب اکتبر) او می نویسد: به نظر می آید شرایط جنبش های دهقانی روسیه به گونه ای است که مجبور نیستند سیر سرمایه داری را دیگر طی کنند بلکه از طریق بر پایی کمون های دهقانی میتوانند مستقیما مسیر سوسیالیسم را آغاز کنند. اما لنین این مباحث مارکس را از جنبش روسیه مخفی نگهداشت و بعدها در زمان استالین به چاپ رسید. اتفاقا حزب سوسیالیست انقلابی چپ، سازمان اراده مردم، آنارشیست ها و تا حد کمی منشویک ها و بعد از انقلاب اکتبر ماخنویست ها و دیگر جنبش های دهقانی در روسیه بر این اهداف شورا های کمونی پا فشاری می کردند اما لنین بدون شک جنبش کمون های دهقانی و کارگری و آزادی های اجتماعی را سد راه قدرت گیری حکومت جابرانه خود میدانست برهمین اساس پذیرش واقعی کمون ها به مفهوم از دست دادن قدرت سیاسی و حکومتگری خودش بود هر چند لنین شعار قدرت بدست شورا های گارگران و دهقانان را در زمان انقلاب اکتبراز جنبشهای مردمی، موزیانه دزدید تا بتواند مرحله به مرحله با تثبیت قدرت دولتی، تمامی آزادی شورا ها را توسط ارتش سرخ (خونین) و سازمان پلیسی چکا به طرز وحشیانه ای در هم کوبد.

شوب می نویسد: در سالهای 1863 زایچنوسکی یکی دیگر از حامیان زندگی دهقانان اعلامیه های زیادی برای برپایی یک قیام مسلحانه در سطح روسیه پخش کرد. او معتقد بود در روسیه برخلاف افکار پوسیده سرمایه داری اروپا آنقدر زمین های کشاورزی وجود دارد که روند انقلاب کمونهای دهقانی تا ده هزار سال میتواند به راحتی پیش رود. اما گِرِتسن میگفت این لحن خشونت آمیز اعلامیه ها میتواند اتحاد محکمتر مالکان زمین و دستگاه رژیم تزاری را فراهم آورد که باعث دستگیری زیادی از آزادی خواهان خواهد شد. تزار سانسور کتب و خبرچینی را در مدارس به راه انداخت که دانشجویان دست به تظاهرات زدند و بسیاری از دانشگاه ها اخراج و یا به سیبری تبعید شدند. در همین زمان نظرات باکونین آنارشیست در روسیه گسترش یافته بود او معتقد به انقلاب اجتماعی از طریق شورا های خود گردان توسط کارگران و دهقانان، الغای مالکیت موروثی و نهاد ازدواج، برابری زن و مرد و آموزش رایگان برای فرزندان بود. او دین را قبول نداشت و نهاد دولت را خفناکترین عامل سرکوب و نابودی آزادی انسان در جامعه میدید به همین جهت قاطعانه تاکید می کرد برای ساختن یک جامعه نو و آزاد نباید اجازه داد هچگونه دولت و حکومتی به غیر از ارتباط مستقیم خود شورا های مردمی در سطح جامعه، از بالا بر سر مردم شکل بگیرد. یکی دیگر از شخصیت های شناخته شده، لاواروف، مهاجر روسی بودکه در سوئیس زندگی می کرد او پیش تر در دانشگاه نظامی سن پترزبورک تحصیل کرده بود و بمانند باکونین از جوانان روسی میخواست که برای ایجاد یک انقلاب اجتماعی توسط مردم باید با خود مردم ارتباط نزدیک بر قرار کنند(ص 47-40). باید توجه کرد در آن زمان بسیاری از فرزندان خانواده های ممتاز و تحصیل کرده به مدرسه نظامی تزاری میرفتند گر چه این پرستیژی برای افسران بود اما بخاطر روشنفکری اشان همواره برای آینده کشورشان صاحب نظر بودند.

شوب چند موضوع دیگر را در ارتباط با لاوروف میآورد که تا حدی با افکار آنارشیک منطبق نیست و این احتمالا از ناپختگی نظرات خود لاوروف و هم ناآشنایی شوب با تاریخ آنارشی می باشد که به بررسی بیشتری نیازمند است اما هدف من در اینجا این است که خواننده تا حدی از اوضاع و احوال آنزمان روسیه حسی بدست آورد تا تحولات انقلاب اکتبر برایش قابل درک تر باشد. بطور نمونه شوب در این دوران 1870 از دو جریان فکری دیگر نام می بردکه بدون شک و حتی تا حدی به نظر خود او بر روی لنین و سیر تحولات انقلاب تاثیر گذار بوده است. البته نظرات این افراد در منتخبات باکونین bakunin on anarchy به ترجمه و تدوین sam dolgoff به زبان انگلیسی آمده است. یکی از این افراد سرگئی نچایف است که مملو از شور توطئه سازی و ویرانگری بود و این روش را به صورت ماکیاولی با زیر پا گذاشتن هر گونه اخلاق انسانی در بین جنبش دانشجویی اشاعه میداد. او گر چه جوان بیست و چند ساله ای بود اما اعتقاد به دیکتاتوری و خشونت علیه هر مخالفی را که با او هم نظر نمیشد جایز میدانست. نچایف دانشجوی مبارزی بنام ایوانوف را با توطئه به قتل رساند که باعث لو رفتن سازمان مخفی نظامی او شد و حدود سیصد نفرشان توسط دستگاه تزاری دستگیر شدند و خودش به سوئیس فرار کرد اما بر طبق قرارداد استرداد روسیه و سوئیس او را به روسیه برگرداندند و به بیست سال زندان محکوم شد و در سال 1883 در زندان قلعه پتروپاولوسک در گذشت. = نچایف عقیده داشت که به جز رهبران{یک سازمان انقلابی}سایر اعضای آن سازمان باید یک آلت دست محض برای رهبران آن باشند. فریب دادن اعضاء و غارت کردن آنها، حتی قتل آنان نیز در صورت لزوم مجاز است. چرا که اعضاء فقط وسیله ای برای اجرای توطئه ها و دسیسه ها هستند. منافع “آرمان” ایجاب میکند که یک رهبر بتواند تسلط مطلق بر اعضاء{سازمان} داشته باشد، هر چند که این امر خلاف میل خود اعضاء باشد. نچایف از این جسارت بهره مند بود که بگوید “خوب، این روش کار ماست. ما تمام آن کسانی را که این روش را نمی پسندند و از بکار بستن آن اجتناب دارند در شمار دشمنان خود میدانیم. به عقیده ما، فریب دادن و بی آبرو کردن تمام کسانی که حاضر نیستند در تمامی راه با ما همسفر شوند، یکی از وظایف ما به شمار می آید” اما شوب به شکلی انحرافی آموزه های نچایف را به باکونین نسبت میدهد آنهم به این دلیل که او صرفاً مدت کوتاهی در نشریه عدالت مردم برای نچایف مقاله نویسی می کرد بدون اینکه از نقشه ها و افکار پلید او واقف باشد. ضمن اینکه شوب در همان صفحه 44 نظر باکونین را در افشای نچایف آورده است=….که او فردی بسیار خطرناک و معاشرت با او میتواند نتایج مرگباری داشته باشد و روش هایش نفرت انگیز هستند…= اپس شوب در صفحه 43 به اشتباه اگر که نخواهیم نظر او را مغرضانه تلقی کنیم، نوشته است =نچایف و باکونین در =گزیدۀ آموزه های= خود چنین نوشتند: (همان مطالبی که به اختصار در بالا از نچایف ذکر شده است).

نچایف در سال 1847 بدنیا آمده و عمر بسیار کوتاه و رقت انگیزی داشت اما حقیقت این است که بعد از سرکوب دانشجویان توسط تزار در سال 1869 نچایف که 22 ساله بود به سوئیس فرار کرد و در آنجا با باکونین آشنا میشود و چهره یک شورشی واقعی را از خود نشان میدهد و اهداف جاه طلبانه و سرکوبگرانه خود را در خفا نگاه میدارد و با حمایت باکونین نشریه ای در داخل روسیه راه می اندازد. او برخی از پرونده های باکونین را میدزدد و جزوه ای با عنوان گزیده آموزهای انقلابی مخفی را در سال1869 انتشار میدهد که اساسا ربطی به نوشته های باکونین که با همین عنوان در سال 1866 مطرح کرده بود، ندارد. دیری نگذشت که باکونین از توطئه های او در داخل روسیه و حتی از نقشه اغفال دختر گِرتسن برای اخاذی با خبر شد که باعث تمام شدن این رابطه شد. نچایف حتی بر این باور بود که باید عده ای بعنوان افراد نفوذی در درون سازمان جاسوسی تزار استخدام شوند. به هر حال باکونین در چندین مورد نسبت به این قضیه مطلب نوشته است که چقدر غم انگیز و حقارت آوره که این جوان توانست ما را تا مدتی خام کند و هیچ چیز بهتر از گفتن حقیقت برای درمان اشتباه امان نیست.(ص14-12 و 389-387 از منتخبات باکونین). در همین منتخبات آمده که لاوروف هم با نظرات آنارشی کاملاً موافق نبوده است و در روزنامه طرفدار جنبش پاپولیسم اجازه نگاش به آنارشیست ها داده نمیشده است. به هر صورت شوب در کل کتابش اساسا موضوع جنبش آنارشیک را در روسیه حذف کرده است. قابل ذکر است که حتی مارکس در کنگره انترناسیونال کارگری تلاش کرد تا از موضوع نچایف علیه آنارشیست ها بهره برداری کند اما مدتی بعد نظرش را پس گرفت.

در مورد باکونین مختصرا بگویم که او در سال 1814 در روسیه بدنیا آمد وتا پایان سال 1951 هنوز خود را آنارشیست نمیدانست و بهترین دوران بلوغ فکری اش بعد از 1870 بود که کتاب دولتی ها و آنارشی را مینویسد او دولت کمونیستی مارکس و دیکتاتوری پرولتاریا را به دیکتاتوری سرخ تشبیه میکند که هر گونه آزادی ای را در جامعه سلب میکند. باکونین در سال 1876 در شرایط سخت مریضی فوت میکند. با توجه به جنبش های افقی و آنارشیک رشد یافته نسل معاصر، نقدهای متنوع ای از گرایشات مختلف آنارشی به باکونین آن دوران میشود. طبعا نمیتوان منکر شد که حتی آنارشیست¬های سال های1850 بتوانند از گرایشات اخلاقی مرد سالاری مبرا باشند. تشکیل انجمن های برادری و نوع برخورد نظرهای تند و تعصبی، فضای رزمی و مرد محوری جامعه، خود گویای بی توجهی به نقش زنان در آن زمان بوده است. اما انتقادهای رسای باکونین و یارانش به ساختار سرمایه و کلیسا، قدرت سیاسی، نظام ارتش و سازمان کشوری، حزبی، دولتی کمونیستی و پارلمانی همچنان قابل ارج می باشد. ضمن اینکه جنبشهای آنارشیک امروزی، مدام به تجارب مستقیم خود تکیه میکنند نه اینکه فعالیت هایشان را با یک سری تئوری های پیش ساخته قالب بندی کنند آنها به خلاقیت های آزادیخواهی یکدیگر در هر فرم و زمینه ای ارزش قایل هستند و رئیس و اربابی در بینشان وجود ندارد آن ها درست در آنسوی مکانیزم های رتبه بندی، مناسبات پرستیژی و بوروکراسی و نخبه گرایی سرمایه داری چپ و راست و مرد سالاری قرار گرفته اند و این تجارب مبارزه مستقیم و آزادی اندیشه آنارشیک به راحتی بدست نیامده است. برای درک بیشتر از تاریخ آنارشیک اگر کسی ضرورتش را حس میکند کافیست به یک بررسی مقایسه ای بپردازد و خود را ملزم بداند که هرگونه نقدی جایز است و در این زمینه تشویق هم میشود زیرا ما نیازی به قهرمان سازی از کسی نداریم و همگی تشنه رشد و شکوفایی هستیم.

فرد دیگری که مثل نچایف بر لنین تاثیر گذار بوده تِکاچف است که مدتی در زندان های تزاری به سر می بُرد و در سال 1874 به سوئیس رفت و با نچایف همکاری نزدیک داشت. او به دیکتاتوری یک اقلیت انقلابی اعتقاد داشت که سریعا باید قدرت دولتی را به شیوه قهرآمیز در دست گروه خود متمرکز سازد(ص46 ، شوب).
در سال 1876 دولت روسیه برای اینکه ازنفوذ انقلابیون مهاجر بر روی دانشجویان خارج ازکشور بکاهد همه را به کشور باز خواند. طرفداران باکونین سازمان آزادی و زمین را تاسیس کردند و این فرصت مناسبی بود تا آنان ایده های آنارشی و انقلاب اجتماعی از پایین را به درون دهقانان و کارگران ببرند. آنان به دهقانان شیوه های مقاومت منفی و به کارگران روش های اعتصاب را پیشنهاد میدادند. آنان ایجاد یگان های رزمی و مخفی را برای بر پایی قیام ها ضروری میدانستند و حتی کسانی هم بودند که از ترور رجال دولتی پشتیبانی می کردند. این سازمان در سال 1879 به دو جریان فکری تقسیم شد. گروه کوچکتر حزب نو سازی گذشته را به ریاست پلخانوف شکل داد و دیگری حزب اراده مردم را که بر عکس اولی کاربرد مبارزه مسلحانه را لازم میدانست اما هر دو جریان بر جنبش سوسیالیستی دهقانان باور داشتند. حزب اراده مردم از مصادره زمینداران بزرگ حمایت می کرد و همچنین ایده برپایی مجلس موسسان برای انتخابات آزاد دمکراتیک را در آینده ای نزدیک ترویج میداد. آنها مارس 1881 تزار آلکساندر دوم را ترور کردند و آلکساندر سوم پنج نفر از اعضای این گروه را اعدام و بسیاری را روانه سیاهچال ها کرد. حتی پلخانوف، آکسلرد و غیره به خارج از روسیه فرار کردند و گروه نجات کارگران را تشکیل دادند که به نشر و پخش نظرات مارکسیسم برای انقلاب کارگران صرفنظر از اکثریت دهقانان پرداختند (ص49). متاسفانه شوب دقت عمل لازم را در تفکیک نظریه آنارشیک از حزب اراده مردم را به درستی مطرح نمیسازد، معلوم نیست چرا سازمان آزادی و زمین در انشعاب، هر دو حزب شدند و جلوتر هم مینویسد حزب اراده مردم با باکونین مرزبندی داشت. بنابر این احتمال میرود که آنان به نظریه لاوروف و گرتسن گرایش داشته اند که همواره تاکید می کردند حکومت سوسیالیستی اگر آزادی های اجتماعی و سیاسی را نادیده بگیرد به استبداد کمونیستی تبدیل میشود. از همین جهت لاوروف درک نمی کرد که تملک قدرت حکومتی به همان دیکتاتوری اقلیت ختم میشود و فرصت طلب ترین، جاه طلب ترین و مطیع ترین افراد جامعه به فوریت شوق وفاداری و خدمتگذاری به دولت وقت را نشان میدهند و تنها عده ای دستچین شده در هرم قدرت قرار میگیرند و هر چه بیشتر به سوی تثبیت و تمرکز موقعیت ویژه گروه ذینفع خودشان گام بر میدارند. خود لاوروف در صحفه 47 میگوید: سیر تاریخ تا کنون نشان داده که حتی بهترین رهبران در رسیدن به قدرت فاسد شده اند چرا که اعتدال را رعایت نکردند. لاوروف مثل بسیاری دیگر، مسئله نحوه دمکراتیک اداره حکومت، سرمایه و ارتش و… را از خصوصیات شخصی افراد میپندارد که اگر یک شخصی، سرمایه دار و یا ژنرال مهربان و منصفی باشد جامعه در رفاه زندگی خواهد کرد. او آگاهانه از قبول ماهییت عمل کرد اهداف ساختاری مناسبات دیوانسالاری قدرت و سرمایه تفره میرود چون او مزه اعمال قدرت بردیگری را بعنوان یک سرهنگ قبلی ارتش و رئیس گروه انتشاراتی نشریه اش در سوئیس را چشیده است و تمایل او به داشتن موقعیت برتر بر دیگری آشکار میشود. پس این دیگر ربطی به اخلاق ندارد. یک آدم گرسنه اگر خوش اخلاق هم باشد آیا شکمش سیر میشود؟ یک ژنرال خوش اخلاق حاضر است ارتش را منحل کند. یک رئیس مایل است جایش را با زیردست خوش اخلاقش عوض کند. انسان آزادی اش را میخواهد که از استثمار و اجرای دستور بعنوان وظیفه رها شود پس مسئله بر سر نابرابری های طبقاتی، فرهنگی، جنسی و…است از این لحاظ جایگاه فکری باکونین با مارکس حزبی دنیایی تفاوت کیفی دارد. از این جهت امثال لاوروف و گرتسن با نوساناتی در افکارشان، بیشتر به جمهوری دمکراتیک گرایش داشتند و نه جامعه کمونی و آنارشیک.

********************

منبع :

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصرجنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک ،  م-ع

لنین در هرم قدرت و ترور

لنین در هرم قدرت و ترور

لنین رهبر حزب بلشویک یک دیکتاتور بتمام معنا بود به راستی در طول تاریخ و شروع قرن مدرن هیچ حکومت خودکامه¬ای تا به این حد مردمان خودش را شکنجه و آزار نداد. مرد جاه طلبی که برای تملک قدرت حاضر شد به هر دسیسه و فریبی روی آورد و ابتدایی¬ترین خصلت های انسانی را زیر پا له کند و برای رسیدن به شهوت قدرتی اش، وجدان انسان و انسانیت را به هیچ بشمارد. لنین برای ایجاد چنین ساختار قدرت سیاسی ای از هر تاکتیک، مصالحه، ائتلاف و نیرنگی برای پیش بردن مقاصدش بهره می جست و تا آنجا پیش میرفت که حتی کوچکترین پیشنهاد و نظریه مدارا جویانه و مسالمت آمیز سرسپردگانش را در ارتباط با دیگر نیروهای مبارز اجتماعی را بر نمی¬تابید و از هر تهدیدی برای تغییر نظر آنها استفاده می کرد. رادولف راکر آنارشیست دلسوز جامعه بشری در اوایل قرن ببیستم می نویسد: ماکیاولی چهار قرن پیش همین اصول حفظ قدرت را مثل دستور عمل آشپزی به شاهزاده های دربار یادآوری می کرد که آزادی در جامعه معنی ندارد بلکه این آزادی عمل یک رهبر، قهرمان و ارباب باهوش است که باید از هر وسیله ای برای حفظ قدرت استفاده کند و اگر لازم میداند دست به کشتار وسیعی بزند و عواطف عدالت جویانه را به کنار بگذارد زیرا سیاست اخلاق نمیشناسد و تنها به حفظ قدرت سیاسی اش بیاندیشد. اگر چنین انگیزه و منطق آهنینی از قبل دریک قهرمان شکل نگرفته نباشد، بزودی توسط دیگران نابود میشود. دولت تنها در دست یک مرد مقتدر میتواند پایدار بماند زیرا مردم اکثراً با چشمانشان و نه عواطفشان سیمای قدرت شما را مورد قضاوت قرار میدهند بنابر این، زیر دستان شما باید به خود اجازه دهند که از هر گونه سموم(حیله) و خنجری برای تقدس و حفظ قدرت سیاسی بهره جویند بی¬آنکه تحت تاثیر اخلاقیات قرار گیرند. اما ماکیاولی به هیچ وجه نقش معنویات را بعنوان شگرد سیاستمداری فراموش نمیکند وقتی که میگوید، از زبان حاکم و شاهزاده، عناصر معنوی مثل حقیقت،آرمان، انسانیت، بخشش و تقدس برای انجام هر عملی، لحظه ای هم نباید دور بماند زیرا این ظاهری است که به قدرت شاهزاده حالتی روحانی و ستودنی میدهد وآنگاه اعمالتان برای نتیجه گیری از قدرت برای گله مردم همواره قابل احترام و شجاعانه محسوب میشود. (ص 101- 96 از کتاب انگلیسی، ناسیونالیسم و فرهنگ).

از نظر لنین آزادی یعنی اطاعت محض از اصول دیکتاتوری پرولتاریا که او خودش را رهبر آن میدانست. در واقع این ترم و واژه سنگدلانه دیکتاتوری را مارکس به طور ناشیانه و فریبکارانه ای به اسم کارگران جا انداخت که توهینی بزرگ به جامعه انسانی محسوب میشود مارکس اساسا نخواست که زنجیره ساختار مخوف دولت و قدرت سیاسی را بعنوان ماهییت اصلی فرایند استبداد و استثمار بشناسد و به نقد های باکونین و مالتستا و جنبش آنارشی زمانه اش کم بها داد گویی اینکه ماهییت ساختار دیوانسالاری دولت بعنوان ابزار سرکوب، شکنجه، اعدام، کنترل و استثمار در دست دولت کمونیسم مزه اش با سرمایه داری فرق میکند البته تا سال 2009 در کشورهای معاصر کمونیستی چیزی جز اعمال خشونت و سرکوب آزادی ها، اندیشه انتقادی و عمل انتخاب آزاد زیستی مردم نبوده و نیست. اما لنین این واژه دیکتاتوری را قاپید و با وعده آزادی برای کارگران، حکومت استبدادی مطلق سرمایه داری چپ کمونیستی را جایگزین کرد و مناسبات شورایی آزاد انسان ها را قلع و قمع کرد و چنان ساختار اختناق دولتی¬ای را پی ریزی کرد که عواقب شومش نه تنها بر روسیه بلکه بر سراسر جهان همچنان سایه انداخته است. به هر حال این موضوعی آشکار است که احزاب و دولت ها همواره تلاش میکنند از اعتراضات و اعتصابت کارگران، معلمان، زنان و…به نفع مالکیت قدرتی، گروهی و فرقه ای خودشان بهره برداری کنند و نگذارند که مردم به مناسبات شورایی مستقل تصمیم گیرنده خود دست یابند، چنانکه تاریخچه حزب لنینیسم هم همین بوده است که کارگران و بقیه اقشار اجتماعی را زیر سلطه خود قرار دهند. اما دولت لنین یک فرق اساسی با تمام دول عصر خودش داشت که کوچکترین و ابتدایی ترین فعالیت¬های آزادی بیان، مطبوعات، اعتراضات، اعتصابات و… را به بیرحمانه ترین شکلی سرکوب می کرد چرا که دولت و حکومت استبداد خود را مظهر مطلق آزادی می پنداشت و میراثی را از خود باقی گذاشت که همه برای کسب قدرت سیاسی یکدیگر را دریدند و جامعه را در خون غرق کردند. درست همان نقدی را که روزا لوکزامبورک در ابتدا به لنین در کنترل کردن جنبش کارگری مطرح می کرد در حالیکه خودش هم در مجموع اسیر چها چوب خشک حزب ایدئولوژیکش بود و صدمات ناروایی خورد. اما لنین یک استراتژیست زیرک، خبره و موقعیت سنجی بود که میدانست چگونه از اوضاع سیاسی زمانه اش بهره برداری کند. برای او هدف تنها کسب قدرت حکومتی بود و یک گروه حرفه ای سیاسی را زیر یک پرچم خشک اصولگرایی مذهبی مارکسیسم با شعارهای انسانگرایی و آزادی کارگران برای رهایی از ستم دولت تزاریسم جمع کرده بود. تمام آپوزیسیون های جناحی قدرتی و دولتی تا کنون همواره با مبارزات مردم هم صدا شده اند تا به نام ایجادآزادی و امکانات رفاهی زندگی بهتر در جامعه، بر خود همان مردمان حکومت کنند. از این جهت لنین با فضای سیاسی اجتماعی دورانش آشنایی کاملی داشت و بسیار پر کار، پر انرژی و یک بعدی بر روی مسایل ایدئولوژیک مارکسیسم قدرتی بعنوان حربه ای در ظاهر منطقی، بی وقفه می کوبید. اما او مارکس نسبتا انسانگرا را بخاطر شهوت بیش از حد جاه طلبانه خودش به یک غول بی شاخ و دم تبدیل کرد و ضعفهای بیشمار اندیشه مارکس را یکسره چاشنی قدرت خواهی حزب بلشویک مردسالارانه کرد. در حالیکه مارکس با وجود دگماتیسم ایدئولوژیکش هنوز در برخی زمینه های فکری مثل هر انسان اندیشمندی به تردید و بازنگری روی آورده بود و نهایتا معتقد بود پراتیک مبارزه انقلابی انسان ها در جهت آزادی های اجتماعی اشان بتدریج نظریات کهنه و فرسوده درون جامعه را کنار میزنند و مردم با آزادی عمل بیشتری در ساختن جامعه سوسیالیستی مستقیما به مشورت و تصمیم گیری می پردازند و به شیوه های سالمتر زندگی دست میابند. نه اینکه خود انسانها بخاطر نظریات و مطالبات متفاوتشان از طرف یک گروه سلطه گر حذف فیزیکی و سلاخی شوند.

********************

منبع :

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصرجنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک ،  م-ع

بریا کمیسر عالی سازمان مخوف پلیس چکا

بریا کمیسر عالی سازمان مخوف پلیس چکا

او در سال 1899 بدنیا آمد و مثل استالین یک گرجی بود در انقلاب اکتبر 1917 سریعا به بلشویک¬ها پیوست. اوت 1920 مدیر امور کمیته مرکزی آذربایجان شد. او با حمایت بیش از حد اورجونیکیدزه کمیسر عالی ارتباطات و دبیر کمیته حزبی منطقه زاکرایکوم (ماورا قفقاز) که یکی از سه یار اصلی استالین و جز دایره اصلی حزب کمیته مرکزی بلشویک و یار لنین هم بشمار میرفت، بسرعت در مقامش پیشرفت کرد و اخبار پاکسازی را مدام بگوش استالین و طبیعتا لنین از طریق اورجونکیدزه در کاخ کرملین میرساند. بریا در سال 1921 بعنوان رئیس بخش عملیات سری و معاون چکای آذربایجان، سیاست عملیات گروه سه نفره ترور معروف به ترویکای را برنامه ریزی کرد که خرابکاران و مخالفین حزب بلشویک را درجا میکشتند و جو ترور وحشتناکی ایجاد شد. عملیات چکای آذربایجان بحدی بیرحمانه شد که حتی اعتراض دیگر بلشویک های آذری را بر انگیخت. در بهار 1921 کدوروف معاون اول دذرژینسکی (رئیس مخوف چکای روسیه) و رئیس حوزه عملیاتی مسکو (محافظ لنین و کاخ کرملین) و دوست نزدیک استالین پس از بازدید جمهوریها، تقاضای برکناری بریا را بخاطر بی پروایی های بیش از حدش در کشتارها که باعث مرگ بیشماری از مردم شده بود، داد. اما بطور عجیبی این مسئله نه تنها انجام نشد بلکه او بخاطر کشتار وسیع اش از سوسیالیست های انقلابی چپ (بزرگترین سازمان چپ انقلابی که در میان کشاورزان، سربازان، و ملوانان پایگاه عظیمی داشت و به آزادی شوراهای دهقانی اعتقاد داشتند) درجه افتخار شجاعت و یک ساعت طلا گرفت. و همان سال 1922 (در 23سالگی) به درخواست شورای کمیسرهای خلق آذربایجان از طرف پلیس سیاسی مسکو چند قبضه تفنگ خودکار به او اهدا شد. گر چه کمیسر کدوروف و پسر کوچکش ایگوز در چشم مردم مسکو به جلادان امنیتی بیرحم بلشویک معروف بودند اما همانها در سال 1939 هر دو توسط بریا و استالین بعنوان خائنین اعدام شدند (ص 46-20 از کتاب بریا ، نوشته امی نایت ترجمه جمشید شیرازی).

بریا بیشتر جاسوسان و ماموران امنیتی را از طریق کامسومول( جامعه جوانان کمونیست) دستچین می کرد که بعدها همه به شبکه نیرومند وفادار به او تبدیل شدند(ص52). بریا چون جوان تازه بقدرت رسیده ای بود مورد حسادت برخی از رقبای وفادار حزب بلشویک هم بود اما کمیسرهای عالیمقام بلشویک او را بخاطر نابود کردن “مخالفان بلشویک”، “ضد انقلاب” ، “دشمنان خلق” ، “دشمنان پرولتاریا” و… ستایش می کردند. اما بریا در درون از گاردهای قدیمی بلشویک که جایگاه ویژه تری نسبت به او داشتند، خوشش نمیآمد وسرسپردگی خود را همواره به استالین نشان میداد و در رابطه با کشمکشهای درون قدرتی بلشویک برای باند استالین خبرچینی و جاسوسی می کرد. در کتاب دولتی در دولت اثر بسیار ارزنده یِوگنیا آلباتس به ترجمه مهدی پرتوی همین سیاست های خوفنا ک چکیستها را از طریق رجوع به اسناد، آرشیوها، گزارشات کمیسرها و غیره مستدل کرده که من لزومی به نوشتن شماره مدارک بایگانی که اکثراً به زبان روسی است در اینجا نمی بینم، همینطور کتاب استالین، شکستها و پیروزیها به نوشته دمیتری ولکوکونوف به ترجمه پرویز ختایی. البته دمیتری ریاست موسسه تاریخ نظامی شوروی را بعنوان یک کمیسر عالی سرلشکری بعهده داشته و مشاور ارشد نظامی بوریس یلتسین هم بوده است و طبیعتا از چنین کسی انتظار نمیرود که از لنین رهبر و بنیانگذار دولت کمونیستی روسیه در مجموع قدردانی نکند و سرکوب جنبش های اعتراضی توسط لنین را بسیارکمرنگتر نشان دهد. اما او اسنادی را رو میکند که برای نتیجه گیری ما از حقایق کاملاً سودمند است. دوستان میتوانند به همین چندین اثر ترجمه شده مراجعه کنند که باندازه کافی گویاست و در مقایسه با کتب بیشمارانگلیسی بغیر از تفاسیر طولانی در جزییاتشان، در مجموع نسبت به توصیف واقعیات، مشابه هستند. البته منتقدین با صلاحیت روسی و غیر روسی باندازه کافی هستند که کسی وقتش را صرف نوشته های مامورین سازمان سیا در مورد تاریخ چکای روسیه نکند که بهره برداری های دمکراسی پسند غربی را غالب کنند و توطئه های غرب را خوش رنگ نشان دهند. بسیاری از گزارشگران و نویسندگان شوروی مثل خانم آلباتس در دوران گلاسنوست (حقیقت گویی و یا فضای باز سیاسی) این شانس را یافتند که به برخی از این اسناد روسیه دست یابند، بخصوص بعد از کودتای جناحی از قدرت به همراهی کمیسر وزارت امنیت کشور، کا. گ. ب. ( چکا) علیه حزب کمونیست گور باچف در سال 1991 که اوضاع جامعه را تا حدی بهم ریخت و ساختمان ستاد چکای (یوبیانکا) مخوف در مسکو مورد یورش مردم قرار گرفت اما نهایتا از زیر ضربه اساسی نجات یافت.

امی نایت مینویسد خونریزی ها و کشتارهای دسته جمعی از سالهای1919 تا 1923 آنقدر بطرز وحشتناکی در ماورای قفقاز بالا گرفت که همه را در گورهای دسته جمعی می ریختند آنهم بدون هیچگونه حق مراسم سوگواری اگر کسی هنوز از طرف خانواده هایشان زنده باقیمانده بود. صدها هزار نفر به تبعید و اردوگاهای کار اجباری فرستاده شده بودند که بسیاری ازکودکان و زنان بسرعت میمردند. خانم تسیتسانا چولوکاشویلی یکی از زندانیان، که در سال 1924 مدام بهمراه مادر خواهرش بازجویی و شکنجه میشدند تا چکا پدرشان را که یکی از مخالفین بود، دستگیر کند، میگوید: در یک شب چکیست جوانی متوجه شد که پدرش یکی از زندانیانی است که قرار بود اعدام شوند. وقتی به آن چکیست دستور دادند که پدر خود را بکشد ولی او دو مافوق خود را کشت و آن شب صدها کمیسر کوچک و بزرگ عیاشی خونینی را در زندانها براه انداختند و “خیابانها از خون سرخ شده بود” (ص58). حتا دومبادزه یار وفادار سازمان چکا و بریا میگفت که بریا در همه شکنجه ها و اعدامها مستقیما شرکت می کرد. فراموش نکنیم بعد از مرگ استالین از برخی از آن مردمان (اگر که کسانی از خانواده شان برای پیگیری شکایات باقی مانده بودند تا درعبور از دالان های خفه کننده بورکراسی قدرت جسارت نشان دهند) اعاده حیثیت شد. آنچه مسلمه، رهبری حزب برای تمامی این سرکوبها و بیرحمی ها پشت سر آنها ایستاده بود چنانکه میخاییل کاخیانی عضو کمیته مرکزی گرجستان از چکیست ها بخاطر کارهای درخشانشان قدردانی می کرد: ” بگذار همه بخاطر داشته باشند که رژیم شوروی با کسانیکه سازمان دهنده شورش تلقی میشوند بی ملاحظه وبیرحمانه رفتار میکند…..اگر ما آنها را اعدام نمی کردیم علیه کارگران گرجستان جنایت بزرگی انجام داده بودیم. با منشویکهای پست و بزدل، تنها با زبان انقلابی و بیرحم میتوان سخن گفت” .(ص58).

این فقط فریاد بریا نبود که میگفت ما تمام روسیه را از مخالفین بلشویک پاکسازی خواهیم کرد بلکه این پروژه حزب بلشویک بود که از اول انقلاب اعلام کرد ما در ارتباط با اصول مارکسیسم و خط پرولتاریا کوچکترین سازشی را بر نمی تابیم و برخوردی خشک، محکم و بیرحمانه ای را در برابر مخالفین حزب بلشویک خواهیم داشت. اما لنین در اوایل 1923 که بشدت از بیماری رنج میبرد سایه شوم چکا را در دیوانسالاری قدرتش کاملاً حس کرد و از تروتسکی کمیسر جنگ (نفر سوم قدرت) خواست برای کنترل چکا به منطقه ماورا قفقاز (ارمنستان، آذربایجان، کرجستان و…)برود و این زمانیست که استالین کمیسر عالی آن منطقه بشمار میرفت البته ضمن داشتن چندین مقام قدرتی دیگر از جمله دبیر اول حزب بلشویک، از این جهت تروتسکی خواهان درگیری با استالین نبود و این پیشنهاد را رد کرد. سخن کوتاه، بعد از 1932 دیگر استالین تنها قدرت مطلقه روسیه و بریا در 33 سالگی بنظر مهمترین قدرت پشتیبان او بشمار میرفت و تروتسکی سه سال بود که از کشور شوراها اخراج شده بود و دیگر یاران دست اول لنین هنوز بر سرنوشت خود آگاه نبودند که به چه وضع وحشتناک و رقت انگیزی تا پایان دهه 1930 زندانی و شکنجه خواهند شد و به چه اعتراف نامه های ننگینی که تن نخواهند داد و نهایتا بعنوان خائنین به بلشویک و پرولتاریا به جوقه اعدام سپرده خواهند شد و برخی از آنها حتی تمام خانواده هایشان سر به نیست شدند. این در شرایطی است که تمام نیروهای جوانتر شبکه های پلیس امنیتی و جاسوسی چکا در بدنه دیوانسالاری قدرت اختاپوسی دولتی، زیر نظر استالین، بریا، کیروف ،کامینیسکی،اورجونیکیدزه، مولوتوف، کوگلیدزه،ایتینگون، کوزمیچف و….جامعه را خفه کرده بودند. بخصوص در منطقه زاکرایکوم(ماورا قفقاز) انجمنها، میادین، ورزشگاه ها و کتابخانه ها بنام بریا نامگذاری شده بود. کتب درسی مملو از عظمت و کارهای درخشان پدر پرولتاریا استالین شد و تمجیدهایی که بریا از استالین کرده و کتابهایی که بریا در مدح این رزمنده گرجستانی و تحولات روسیه نوشته و اینکه او استالین را بعنوان شخصیتی مهم در منطقه زایکراکوم معرفی وآنجا را به پایگاه موثر بلشویکها تبدیل کرد البته این کتابها را خود او هم نمی نوشته اما اعتبارش را او میگرفت زیرا او سردبیر و مدیر موسسه مارکس و اانگلس در تفلیس محسوب میشد، و اگر از طریق جاسوسانش متوجه میشد در محافلی برخی نویسنده ها حرفی زده اند بفوریت اعدام و خانواده هایشان تبعید میشدند. بریا در 29 مارس 1949از جانب شورای عالی اتحاد شوروی در روز تولدش نشان افتخار لنین را دریافت کرد(ص267).

دایره قدرت استالین، مالنکف، مولوتوف دو یار قدیمی بلشویک به همراه بریا مدام خطرات شکل گیری جناح های قدرتی علیه خودشان را بررسی و در نطفه خفه می کردند. کسانیکه از استالین و بریا در محافل مختلف کشوری مدام تعریف و تمجید نمی کردند مضنون واقع میشدند و شبکه جاسوسی پرونده سازی ها آغاز میگشت. اورجونیکدزه رابط اصلی و قدیمی بلشویکی استالین و لنین که بریا را به قدرت رساند با او اختلاف پیدا میکند. استالین از اینکه قدرت های دور و برش بجان هم بیفتند و تضعیف شوند استقبال می کرد تا مبادا علیه خود او توطئه کنند از این نظر از ترس کودتا علیه خودش هرگز جانشینی را از قبل برای خود انتخاب نکرد. در سال 1937 برادران اورجونکیدزه که کمیساریای عالی صنایع سنگین روسیه بودند دستگیر شدند، پیاتیکف معاون اول او محاکمه و اعدام شد و” در18 فبریه یک روز پیش از گشایش جلسه عمومی، اورجونیکدزه پس از یک مشاجره سخت تلفنی با استالین خود را با گلوله کشت”(ص128). و همسرش از خشم، بریا را یک موش کثیف لقب داد. عزیزان توجه کنند وقتی کمیسرهای عالی خلق از درون دفتر سیاسی حزب، کمیته مرکزی و وزیران دولت شوراها و ارکان قدرتی زیر ساختاری هرمی تصفیه میشدند اساسا تمامی شبکه ارتباطی قدرتی آنها که به صدها و گاهی به هزاران نفر در کل کشور میرسید همگی معدوم، تبعید و جابجا میشدند و این شامل خود چکیست های ارتباطی آنها و خانواده هایشان هم میشد.

سرانجام استالین میبایست فکری هم به حال بریا این موش کثیف هم می کرد که از قدرت گیری او به هراس افتاده بود. در دسامبر 1949 خروشچف که دبیر اول حزب جمهوری اوکراین بود از طرف استالین برای مقام شاخص دبیر اول مسکو و هم کمیته های حزبی منطقه ای انتصاب میشود و در عین حال او یک عضو کامل دفتر سیاسی حزب هم بشمار میرفت. او در اولین حرکت روند طبیعی تثبیت قدرت سیاسی به تصفیه تمامی دستگاه حزبی مسکو برآمد و نامزد های خودش را جایگزین کرد که هشداری قوی به موقعیت بریا و مالنکف و مولوتوف بود(ص272). خروشچف در پی تصفیه های کشنده حزبی سالهای 1937 تا1939 که اکثر رجال قدرتی بلشویک دستگیر و اعدام شدند، سود برد و مقام های بالاتر را کسب کرد و به دفتر سیاسی حزب گمارده شد. اسناد بایگانی به روشنی نشان میدهد که او دستورات مرکزیت رهبری را کاملاً اجرا می کرده است(ص398). بریا و استالین تضادهای قومی جمهوری ها را به حربه ای مناسب برای سرکوب مخالفین خود در درون و بیرون ساختار حزب تبدیل کرده بودند. بطور نمونه منشویکهای خوب و با وفا را وارد سازمان چکا می کردند و از طریق جاسوسی با اخبار متناقض آنها را بجان هم می انداختند و با وعده به برخی از آنها شورشهای محلی دیگری را تار و مار می کردند و تقریبا در زمینه فرهنگی هنری و آموزشی و… همین حربه های کثیف با اشکال بیرحمانه تری انجام میشد که تمامی پیکره دولت شوراها و جامعه را به مناسبات انگلی فرصت طلبی سود جویانه ای تبدیل کرده بود . اینجاست که آتش خون و خونریزی و انتقام و جدایی طلبی در دل این مردمان ریشه دواند هر چند آنان دولت مرکزی را بانی میدیدند ولی نهایتا در زمان فروپاشی دولت ضد شوراها در زمان گورباچف، منطقه ها در نیاز به استقلال بدام دولت های جدیدی افتادند که سرانشان همگی توسط سازمان چکا کار کشته شده بودند.

سالهای بعد از 1949 تا مارس 1953 زمان مرگ استالین، بگیر به بندهای زیادی رخ داده است. روسیه به بمب اتم دست یافته و با قدرت بیشتری به تصفیه و اعدام مخالفین حزبی در کشور های سر سپرده و رابط های داخلی آنها میپردازد. کودتاهای درونی و بیرونی مرتبا در ورشو، پراگ، چک وبرلین و غیره به صورت حذف های فیزیکی خاموش انجام میگیرد. تمام کادرهای عالی دور و بر استالین احساس خطر حذف شدن خود را دارند. دمیتری حتی معتقده که استالین از جانب خروشچف هم احساس خطر می کرده است. یک هفته قبل از مرگ استالین همگی از جمله بریا،مالنکف، بولگانین و خروشچف با او در کرملین به تماشای فیلم رفتند در حالیکه در خفا کودتا ها در شروف وقوع بود. اما در دوم مارس سکته مغزی، استالین را فلج میسازد و فرم های توطئه به هم میریزد. استالین از ترس و بد بینی، دکتر هایش را در چند سال اخیر دستگیر و تعدادی هم اعدام شده بودند. هیچکس تلاشی برای نجات او نمیکند و همه به بفکر باندهای قدرتی خود بودند. پنجم مارس 1953 استالین میمیرد. مولوتف، بریا و مالنکف سه یار اصلی او در مراسم خاکسپری او سخنرانی کرده و او را ستودند. اما مدتی بعد بر خلاف تصور بریا، مالنکف رئیس شورای وزیران و مولوتف به همراهی خروشچف در مجمع عمومی شورای کمیساریای خلق، بریا را بدون اینکه خبرش پخش شود دستگیر میکنند. بریا بزودی اعدام میشود و متعاقب آن دو مقام برجسته پلیس امنیتی از گارد های شخصی استالین وکمیسر های خلق، اسلانسکی، گمیندر و نه نفر دیگر از یاران بریا زندانی و اعدام میشوند.( ص320- 306از کتاب بریا ).

همین صحنه سازی زهر آگین رفیق دوستانه قدرت بعد از مرگ لنین هم بین مردان وفادار لنین در زمان خاکسپاریش انجام شد. همینطور مرگ فیلیکس درزژینسکی جلاد مشهور پلیس چکای بلشویک که رفقایش او را سیمای بزرگ انقلاب میخواندند در ژولای 1926 اتفاق افتاد. همگی اختلافات را در ظاهر برای چند روز کنار گذاشتند و در میدان سرخ، ترتسکی، زینوویوف، کامنف، استالین، بوخارین،ریکوف و لوتو برپای مزارش سوگند وفاداری به ادامه راه او را دادند و با تایید کمیته مرکزی، منژینسکی معاون اول دزرژینسکی به ریاست سازمان جاسوسی چکا برگذیده شد. همان سال ترتسکی،زینوویوف و کامنف از حزب اخراج شدند که بعدا همه آنها کشته شدند(در دادگاه تاریخ نوشته مدودف،ص51- 50 به زبان انگلیسی).

********************

منبع :

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصرجنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک ،  م-ع

افسانه قدرت در حزب بُلشویک لنین

افسانه قدرت در حزب بُلشویک لنین

 

بیاد بیارید سال 1953 زمانیکه استالین در گذشت و خروشچف بعنوان رهبر حزب بلشویک بقدرت نشست و فرمان بازگشت به اصول لنینیسم را صادر کرد. زیر فشار ده ها هزار نفرکمیسر های عالی کشور و خانواده های سران قدرتی و اعتراضات میلیونی خفه شده مردمی، استالین بعنوان یک رهبر خود کامه که بسیاری را بخاطر جاه طلبی هایش تصفیه، زندانی و تیرباران کرد، محکوم شد و مجسمه او پایین کشیده شد. اما آیا خروشچف در این خود کامگی ها شریک نبود؟ چند ماه بعد از آن،  عالیترین مقام پلیس امنیتی روسیه و قدرتمندترین فرد دوم کشور معروف به بریا  که دستیار اول استالین شناخته میشد بعنوان خائن، مخفیانه به جوخه اعدام سپرده شد زیرا او هنوز در درون سازمان امنیت چکا (کا.گ.ب) دوستان با نفوذی داشت (تاریخ مرگ او درست روشن نیست در کتاب خاطرات گرباچف دسامبر 1953 ذکر شده است).  در اردوگاه چپ  جهانی شورشی بپا شد و اکثراً آنرا کودتا از درون خواندند. احزاب استالینیستی خارج از روسیه که سی سال برای رهبرشان هورا میکشیدند چگونه میتوانستند او را خودکامه و دیکتاتور قلمداد کنند. کم کم روسیه به یک سوسیال امپریالیست خوش خیم اما با اقتصاد سوسیالیستی مبهم تبدیل شد. واژه سوسیالیسم لقب امپریالیسم را به سختی قورت داد  و در ذهن برخی از احزاب لنینی بحث های پلیمیکی را دامن زد و انشعابات عقیدتی بمانند عصر مسیحییت لوتر و کالوین به راه افتاد.  اما بریا یار اصلی استالین کی بود؟

********************

منبع :

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصرجنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک ،  م-ع

فتح دولت و فتوحات بعد از آن

جدایی ناپذیری ِ بوروکراسی از ساختارهای دولتی و حزبی

جدایی ناپذیری ِ بوروکراسی از ساختارهای دولتی و حزبی

 

بررسی مسئله ی بوروکراسی برای مبارزان راه آزادی و عدالت اجتماعی دارای اهمیت فراوانی ست، چرا که بدون شناخت ژرف این پدیده، گام برداشتن برای آزادی و برابری که نمی تواند جداگانه صورت بگیرد، امکان پذیرنیست.

فشار بوروکراسی در جوامع امروزی چنان است که اگر از افراد جمعی پرسیده شود چه کسی از آن پشتیبانی می کند، کسی برنخواهد خاست تا از آن دفاع نماید. پس چگونه است که افراد و اشخاص مخالف بوروکراسی، خود فشار آن را تحمل می کنند یا حتا بوروکرات هستند؟ آیا می توان دولتی را تصور کرد که در آن بوروکراسی ریشه کن شده باشد؟ رابطه ی احزاب گوناگون و از جمله مارکسیستی با بوروکراسی چیست؟ بوروکراسی از کجا می آید؟

اجازه بدهید از پرسش پایانی آغاز کنیم. ونسان دو گورنه، بازرگان و اقتصاددان فرانسوی که در سده ی هجدهم میلادی می زیست، نخستین کسی بود که واژه ی بوروکراسی را به کار برد. او در سال ١۷۴٠ نوشت:«ما دچار یک بیماری دهشتناک جدید شده ایم: نام این بیماری بوروکراسی است.» این واژه خود از کلمه ی Bureau فرانسوی به معنای میزتحریر، دفتر یا اداره و پسوند یونانی کراتوس که قدرت مداری یا فرمانروایی را می رساند تشکیل شده است. لغت نامه ی فرانسوی لاروس بوروکراسی را چنین تعریف می کند: قدرتی که دستگاه دولتی یا دستگاه اداری حزب سیاسی، اتحادیه یا شرکت دارد.

ماکس وبر، اقتصاددان و جامعه شناس آلمانی یک سده و نیم پس از ونسان دو گورنه زاده شد. در همین بازه ی زمانی است که فئودالیسم به ویژه در فرانسه با انقلاب ١٧٨٩ برچیده شد و کاپیتالیسم جایش را به عنوان شیوه ی تولید غالب گرفت. به عبارت دیگر آن چه درست یا نادرست دولت مدرن نامیده می شود با این انقلاب پدید آمد. ماکس وبر با توجه به نحوه ی فعالیت ادارات پروس توانست نظریاتی در رابطه با بوروکراسی ارائه دهد. او چنین عنوان کرد که بوروکراسی سازماندهی عقلانی دستگاه دولتی است که به ادارات گوناگون قدرت حکمرانی را به جامعه می دهد. وی همچنین اعلام کرد که بوروکراسی دارای سلسله مراتب است و به شیوه ای غیرشخصی عمل می کند و قدرتش موروثی نیست. برای وبر بوروکراسی نظمی برای آینده است. ماکس وبر روز ١۴ ژوئن ١٩۲٠ درگذشت. آن چه در کشورهای سرمایه داری غربی و کشورهای بلوک شرق که هفت دهه پس از مرگ وبر فروپاشیدند، رخ داد و می دهد، نشان داد که نظریات ماکس وبر در باره ی بوروکراسی غلط نبود. بوروکراسی را نمی توان از دولت های مدرن سرمایه داری و مارکسیستی موجود و دیگر ناموجود جدا و تفکیک نمود.

ماکس وبر نظریه پردازی بورژوا بود. اما این بدان معنا نیست که طبقه ی بورژوازی از آن زمان تاکنون تغییری نکرده است. بورژوازی لیبرال کنونی با افراطی ترین گرایش های آن در حزب جمهوریخواه آمریکا به نام «تی پارتی»، بر این امر پای فشاری می کند که بوروکراسی سدی در برابر دمکراسی لیبرال و توسعه ی اقتصادی ست. این بورژوازی افراطی که «آنارکوکاپیتالیست» هم نامیده شده است، حتا می گوید که بوروکراسی به دولتی در دولت تبدیل شده است که می خواهد در اراده ی دولت ها و پویایی بازارها خلل وارد نماید. از همین جا دم خروس آنارشیست بودن این جماعت آشکار می شود. این بخش افراطی بورژوازی بدین جهت با بوروکراسی مخالفت می ورزد که به دولتی در دولت تبدیل شده است یا با دفترهای کنترل بورس مخالفت می کند که «پویایی» بازارهای آن را ظاهراً مختل کرده اند. پس واژه ی آنارکوکاپیتالیست بی پایه و اساس است. آنارشیسم یعنی نظم بدون قدرت، یعنی برابری اجتماعی، بی دولت در دولت، بی هر گونه دولتی و بدون بورس و شیوه ی تولید مستقر بر اساس استثمار.

ماکس وبر در نظریه پردازی اش در رابطه با بوروکراسی پیش بینی های درستی کرد. او تأکید نمود که دولت و بوروکراسی دو روی یک سکه اند. وبر برای دوران خودش راه آهن و تلگراف را «موتورهای بوروکراسی» می دانست که به دولت مدرن اجازه می دهند بر جامعه مسلط گردد. با این حال او برای بررسی بوروکراسی به ایجاد ارتش های دائمی، توسعه ی اقتصاد پولی یا نظم مالیاتی عقلانی و فن آوری های حمل و نقل و ارتباطات توجه چندانی نکرد.

مارکسیسم می توانست مستقلاً یا با توجه به نظرات کسانی مانند ماکس وبر بوروکراسی را بررسی نماید، اما دست به چنین کاری نزد چرا که بر این باور بود که سوسیالیسم نتیجه ی جبری گسترش تضادهای سرمایه داری خواهد بود. مارکس در اثرش که «نقد فلسفه ی حقوق هگل» نام دارد نقبی به مسئله ی بوروکراسی زد، اما هرگز روشن نکرد که در «مرحله ی گذار به کمونیسم» یا دیکتاتوری پرولتاریا تکلیف بوروکراسی چیست. اما تاریخ نشان داد که سوسیالیسم دولتی و دیکتاتوری پرولتاریا همانا دیکتاتوری حزبی و فردی و تجدید حیات ستمگری و استثمار است. باکونین بر خلاف مارکس معتقد بود که سوسیالیسم یکی از امکانات است. باکونین نوشت:«اگر ما مراقب نباشیم، نظم بوروکراتیک دولتی، انقلاب پرولتری را شکست خواهد داد.» باکونین مسئله ی بوروکراسی را در بخش های مختلف آثارش بررسی کرد.

باکونین بر این باور است که بوروکراسی مستقیماً از بطن دولت بیرون می آید و برای وجود یا ادامه ی موجودیت دولت تلاش می کند. بوروکراسی به توهم لزوم موجودیت دولت دامن می زند و در عین حال چرخ و دنده ی دستگاه دولتی است. دولت و دستگاه آن که بوروکراسی است گرایش به گسترش و کنترل زندگی اجتماعی و فردی دارند. همان گونه که دولت از اجتماع فاصله می گیرد، گاهی بوروکراسی هم به استقلال از دولت تمایل پیدا می کند. با این حال بوروکراسی و دولت همچون دو روح در یک بدن جای می گیرند. دولتی که زوال می یابد، فریبی بیش نبود.

در سومین جلد از مجموعه آثار باکونین می خوانیم:«تمام علم بوروکرات بر این امر قرار دارد تا نظم عمومی رعایت گردد و افراد سربه زیر و گوش به فرمان باشند. تا حد امکان این افراد باید به خزانه ی رهبر پول واریز کنند بدون این که کاملاً بی درآمد گردند یا خود را وادار به قیام ببینند.»

باکونین دولت را دارای دو بخش بوروکراسی و دیپلماسی می دانست که اتفاقاً در کشورهایی پدید آمدند که تکه تکه شده بودند. دیپلماسی با ضرورتی تاریخی در ایتالیا زاده شد، کشوری که به چندین دولت کوچک تقسیم شده بود و همواره در معرض تهدیدات فرانسه، آلمان و اسپانیا بود. لذا در این جا طبیعی بود که هنر برقراری ارتباط و حفظ کشور با دیگران ایجاد گردد. بوروکراسی در ابتداء عمدتاً در آلمان متولد شد. قیام دهقانی ١۵١۵ نیروهای انسانی را در آلمان به تحلیل برده بود. اصلاحات به رهایی نیانجامید و فقط مذهب را در اختیار شازدگان گذاشت که بر کشور مسلط شده بودند. باکونین نوشت که در آن دوران در آلمان کسی معنای واژه هایی مانند «میهن» یا «ملت» را نمی دانست و چندین دولت کوچک وجود داشتند. این دولت های بزرگ و متوسط و کوچک یا بسیار کوچک به واسطه ی افرادی در خدمت پادشاه بودند.

بوروکراسی همچون طبقه ای دولتی عمل می کند و برای اعمال قدرت خود را نامزد می نماید. تجربه ی قدرت های بوروکراتیک در کشورهای بلوک شرق نشان داد که بوروکراسی می تواند به شکل کلاسیک یا «بوروکراسی سرخ» به حیات خود تا چندین سال ادامه دهد.

باکونین فقط به نقد بوروکراسی در بالا بسنده نکرد. او بر این باور بود که بوروکراسی در پایین مثلاً در تشکلات کارگری نیز می تواند وجود داشته باشد. به باور باکونین پدیده ی بوروکراسی فقط با توسعه ی نیروهای تولیدی و تحمیل دستگاه دولتی پیوند ندارد. بوروکراسی می تواند هر گروه از افراد و اشخاص که خود را به سلاح مبارزه ی بی واسطه با آن مجهز نکرده باشد، یورش آورد و آن را متلاشی نماید. بنابرآن چه باکونین گفت بوروکراسی می تواند در صحنه ی سیاسی در دولت تبلور یابد و در صحنه ی اجتماعی به تشکلات حمله ور شود.

باکونین در اثر خود که امپراتوری کنوتوآلمانی نام دارد اعلام کرد که این زندگی است که نظرات را به وجود می آورد و طرز برخوردها را پدید می آورد و نه نظرات که زندگی را به وجود می آورند. باکونین معتقد است که وضعیت مادی و هستی انسان ها به شکل گیری نظرات آنان می انجامد و آنان را احاطه می کند. پرولتاریا می تواند سازمان های بزرگ توده ای را برای آموزش یا خودآموزش در راه رهایی از چنگ بورژوازی تشکیل دهد. آن چه در بلوک شرق رخ داد این بود که عده ای قلیل از رهبران، این تشکلات را تبدیل به وسیله ای برای ارتقاء خود و حتا ثروت اندوزی کردند و وسیله ای که قرار بود در خدمت هدف قرار بگیرد به هدف غائی تبدیل نمودند.

باکونین می گوید که بهترین انسان ها می توانند در فضایی زندگی کنند که امکان فساد را مهیاء کرده است. او بر این باور بود که بدون «کنترل جدی و اپوزیسیونی دائمی» امکان فساد و ارتشاء همیشه و همه جا موجود است. باکونین حتا تأکید می کند که در تشکلی به نام «انترناسیونال اول» امکان فساد مالی نبود، چرا که این تشکیلات فقیر بود، اما جاه طلبی و قدرت پرستی به عنوان نوعی از فساد و رشد بوروکراسی در همین تشکل وجود داشت. باکونین توضیح داد که کمیته هایی که شاخه های مختلف انترناسیونال اول را رهبری می کردند به تدریج خودمختار و خودمختارتر شدند چرا که اعضای آن ها دچار بی تفاوتی گشتند. این کمیته ها فقط کارگران را از اعتصابات آگاه می کردند و از ایشان می خواستند حق عضویتشان را بپردازند. گاهی برخی کارگران خود می گفتند:«ما کمیته خود را تشکیل داده ایم، اینک این کمیته باید تصمیم بگیرد.»

باکونین می گفت که هر فردی در درون خود گرایش هایی برای فرمان راندن دارد. ناآگاهی، بی تفاوتی و عادت های فرمان پذیری توده های مردم موجب می شود که این گرایش ها در برخی تقویت شده و سپس همانان را به سرور و فرمانده تبدیل نماید. لذا توده های مردم در پیدایش و ادامه ی حیات ستمگران و استثمارکنندگان بی تقصیر نیستند.

باکونین همچنین به این نکته اشاره می کند که سوسیالیست ها و روشنفکران بورژوا که چشم انداز رشد و تعالی خود را در جامعه سرمایه داری از دست می دهند گاهی به تشکلات کارگری می پیوندند و تلاش می کنند رهبری آن ها را به دست بگیرند. این روشنفکران اغلب به رهبر و فرمانده برخی از تشکلات کارگری تبدیل می شوند و مبارزات کارگری را برای آزادی و برابری ناکارا و بی رمق می کنند و آن ها را به شکست می کشانند.

باکونین در نامه ای به هرزن و اوگاروف در ١۹ ژوئیه ١٨۶۶ از واژه های «بوروکراسی سرخ» استفاده کرد تا راهبرد سیاسی مارکس را برای توهم پراکنی در رابطه با پارلمانتاریسم و دمکراتیسم رسمی افشاء و طرد کند. باکونین بر این باور است که پارلمانتاریسم خواه ناخواه به زد و بندهای انتخاباتی می انجامد و زد و بند حتا با رادیکال ترین بخش های بورژوازی همیشه به ضرر طبقه ی کارگر و دیگر ستم دیدگان تمام می شود. احزاب کمونیست اروپای غربی با بیش از یک سده و نیم عمل به پارلمانتاریسم نه فقط درستی این نظر باکونین را نشان دادند بلکه خود نیز با شکست و اضمحلال سیاسی روبه رو شدند. نامزد ریاست جمهوری حزب کمونیست فرانسه در سال ١٩۶٩ بیست و یک درصد آرای انتخاباتی را به خود اختصاص داد. نامزد این حزب در سال ٢٠٠٧ نزدیک به دو درصد رأی آورد و در آخرین انتخابات ریاست جمهوری، این حزب ترجیح داد از یک سوسیال – دمکرات به نام ملانشون در چارچوب «جبهه چپ» حمایت کند. در حالی که مبارزات گسترده ی مردمی، یونان را به لرزه در می آورد و شورش و قیام به امر روزمره ای تبدیل شده است، حزب کمونیست یونان در انتخابات شرکت می کند و کمی بیش از ٨ % از آراء را به خود اختصاص می دهد.

باکونین در متنی که در جلد هفتم مجموعه آثارش موجود است و نامش «نامه ای به یک فرانسوی» است به طرز اعجاب آوری آن چه را در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی اتفاق افتاد پیش بینی کرده بود. او نوشت:«خطای اساسی کمونیسم مستبد در این است که مدام به خشونت دولتی نیاز دارد، چرا که به خود دولت محتاج است. لذا دولت کمونیستی مستبد ضرورتاً به بازسازی اصل اتوریته و طبقه ای ممتاز از کارمندان دولتی خواهد انجامید.»

البته بوروکراسی سرخ بسیار فراتر از پیش بینی های باکونین رفت، به طوری که گفتاری از ماکس وبر درست از کاردرآمد. ماکس وبر در ۴ نوامبر ١۹١٨ سخنرانی با عنوان «نظم جدید سیاسی آلمان» نمود. او در این سخنرانی از جمله گفت:«بلشویسم دیکتاتوری نظامی است و مانند تمام دیکتاتوری های نظامی فروخواهد پاشید.»

دوران دیگر دوران باکونین و وبر نیست. امروز امکان بررسی مسئله ی بوروکراسی سرخ به مراتب بیش تر است و مثنوی را هفتاد من کاغذ کند. لذا با اشاره به موردی، این بخش از نوشته ی حاضر را تمام می کنیم.

زمانی که بلشویک ها زیر فشار مردم انقلابی شعار «همه قدرت به شوراها» را پذیرفتند هدفشان فقط فریبکاری بود. چرا که پس از گرفتن قدرت به تدریج حزب خود را بر فراز نهادهای خوددگردان مردم گذاشتند و حتا با به خون کشیدن قیام کرونشتات نشان دادند که ذره ای به قدرت از پایین معتقد نیستند. بلشویک ها سپس بوروکراسی دولتی را وارد مسائل اقتصادی نمودند. کنگره ی پان روس شوراهای اقتصادی که از ٢۴ مه تا ۴ ژوئن ١۹١٨ برگزار شد تصمیم گرفت که فقط یک سوم کارگران در انتخابات مدیریت کارخانه ها شرکت کنند. دو سوم دیگر مدیریت کارخانه ها را شوراهای منطقه ای یا شورای عالی اقتصاد منصوب می کرد. در این دوران هنوز کمیته های کارخانه وجود داشتند، اما عضوی کمونیست از کمیته موظف بود فهرستی از پیش دستچین شده از نامزدان را برای عضویت در کمیته های کارخانه ارائه دهد. رأی گیری مخفی نبود و با بالا بردن دست انجام می شد. درهنگام رأی گیری اعضای «گارد کمونیست» مسلحانه حضور داشتند. اگر کارگری جرأت می کرد به فهرست نامزدان اعتراض کند، فوراً او را مجازات مالی می کردند و سپس دستمزدش را کم می کردند. روابط کارگران و کارفرمایان به سرعت مانند گذشته به روابطی بین کار و سرمایه تبدیل شد. لنین خود در ۲۷ ژوئن ١۹١٨ در کنگره ی کمیته های کارخانه حضور پیدا کرد و گفت:«شما باید به سلول های دولتی پایه ای تبدیل شوید.»

بوروکراسی حزبی در تشکلات راست و سوسیال – دمکرات چنان روشن و مبرهن است که نیازی به توضیحات اضافی و طولانی ندارد. این احزاب می توانند تا صدها هزار تن عضو داشته باشند، اما کسانی که حزب را رهبری می کنند و به تناوب انتخابات گوناگون دولت تشکیل می دهند افراد سرشناس و شخصیت هایی هستند که با روابط و ضوابط خاص درون حزب رشد می کنند. در این احزاب رهبر شدن راهی برای ثروت اندوزی و کلاشی و خدمت به ستمگران و آزادی کشان است. توده های پایه ای این احزاب عمدتاً در دوره های انتخاباتی فعال می شوند و با شرکت در میتینگ ها و پخش تراکت های تبلیغاتی در جامعه حضور سیاسی می یابند و پس از شرکت در خیمه شب بازی دمکراتیک، با انداختن آراء به صندوق ها، تا انتخاباتی دیگر به خانه های خود می روند. در کشورهای اروپای غربی عضویت در یک حزب گاهی با کاهش بخشی از مالیات همراه است و فرد می تواند مقداری از حق عضویت پرداختی را از مالیات بردرآمدش کم نماید.

ماکس وبر و دیگر نظریه پردازان، منتقدان و تحلیل گران مقوله ی بوروکراسی می توانند اختلافات فراوانی با یک دیگر داشته باشند، اما می توان لااقل یک نقطه نظر مشترک در میانشان پیدا کرد و آن هم این است که بوروکراسی از دولت جدائی ناپذیر است و سلسله مراتب از بوروکراسی تفکیک ناپذیر است. برخی از تشکلات مارکسیست ایرانی خود را مدافع حکومت شورائی، جمهوری شورائی و مقولاتی از این دست می دانند. این تشکلات به خوبی دریافته اند که خودگردانی و خودمدیریتی در میان مردم ایران دارای محبوبیت بالایی است. این تشکلات بدون روشن کردن موضع و وضعیت حزب در برابر تشکلات خودگردان، شوراها را تبلیغ می کنند. اینان در خیال آن هستند که مانند بلشویک ها با شعار شوراها وارد میدان شوند و اگر به فرض محال قدرت سیاسی را تصاحب کردند حزب یا گروه خود را بالای سر تشکلات خود گردان و خودمدیریتی قرار دهند. نه فقط بعید است که این نیروها قدرت سیاسی را تصاحب کنند، بلکه بعیدتر است که مردم به این گروه ها اجازه دهند که فریب کاری بلشویکی را دوباره و این بار در ایران تکرار نمایند. یکی از این گروه ها اخیراً مدعی شده است که راه مبارزه با بوروکراسی انتخابی بودن بوروکرات هاست! همین گروه همچنین این توهم شگف آور را می پراکند که با کامپیوتری شدن امور اداری، بوروکراسی هم برچیده خواهد شد چرا که تعداد بوروکرات ها به صفر خواهد رسید! بوروکراسی اینترنتی و کامپیوتری همچنان بوروکراسی است، چنان که نه فقط در کشورهای پیش رفته سرمایه داری بلکه در ایران و الجزایر و غیره، اکنون بخشی از بوروکراسی رایانه ای شده است. طیب لوح، وزیر دادگستری الجزایر چند روز پیش اعلام کرد که برای «مبارزه با بوروکراسی»، پیش از پایان سال ٢٠١۴ مردم می توانند برخی از اوراق اداری مانند برگه عدم سوء پیشینه را از طریق اینترنت دریافت نمایند!

بوروکراسی و سلسله مراتب از مختصات اصلی در احزاب مارکسیستی است. این احزاب چه پنج شش نفر عضو داشته باشند و چه بیش تر، دارای چنان ساختارهایی هستند که همگان را وادار به یک شکل اندیشیدن کنند، تمام مغزها همچون حلقه های زنجیر باید همگون باشند. البته چنین مسئله ای فقط در زمانی میسر شد که این احزاب در قدرت بودند. در روسیه شوروی بیش از هفتاد سال یک حزب کمونیست وجود داشت، اما همین که فضای سیاسی اندکی با فروپاشی باز شد نه فقط دیگر تفکراتی که سال ها سرکوب شده بودند امکان بروز پیدا کردند، بلکه سه یا چهار حزب کمونیست نیز شروع به فعالیت نمودند.

اساسنامه های یک حزب سنتی و استالینیستی، حزب کار ایران (توفان) و یک حزب دیگر که مصر است تا خود را مدرن جلوه دهد و حزب کمونیست کارگری ایران نام دارد، نشان می دهند که چگونه جزم گرایی و سلسله مراتب و بوروکراسی در این احزاب وجود دارد و فرد دارای حق و حقوقی نیست.

در بند ششم کلیات اساسنامه حزب کار می خوانیم:«حزب بر پایه مرکزیت شکل می گیرد، با اساسنامه واحد، انضباط واحد و ارگان واحد رهبری. انضباط حزبی یعنی تبعیت فرد از سازمان، تبعیت اقلیت از اکثریت، تبعیت مقامات پائین حزب از مقامات بالا، تبعیت تمام حزب از ارگان عالی رهبری یعنی کمیته مرکزی.» هنگامی که حزبی با چنین بندهایی شکل می گیرد و هنگامی که در بندهای دیگرش انواع روش های کنترل و پلیسی را در نظر می گیرد، همچون یک خرده دولت سرکوب گر عمل می کند و روشن است که اگر روزی به قدرت سیاسی برسد همین اصول را در سطحی به گستردگی یک جامعه به عمل درمی آورد و همچون «رفیق استالین» و دولتش از کشته ها، پشته ها می سازد.

طرح مسئله اقلیت و اکثریت در تشکلی یا جامعه ای با آزادی در تضاد است. تاریخ نشان داده است که حتا اقلیتی و حتا فردی می تواند بیش از اکثریتی و جمعی درست بیاندیشد و مسائل را بهتر تجزیه و تحلیل نماید و دریابد. گالیله تک و تنها بود، اما حق داشت تا بگوید که این زمین است که گرد خورشید می چرخد. باکونین در اقلیت بود زمانی که بوروکراسی کمونیسم مستبد را پیش بینی کرد.

در «اصول سازمانی حزب کمونیست کارگری ایران» هر چند در بند سوم آمده است:«عضویت در حزب هیچیک از حقوق و آزادی های فردی و مدنی اعضاء را محدود و مشروط نمی کند.» اما در بند هفتم از ساختار «هرمی و ستونی» حزب سخن گفته می شود. هرم یا سلسله مراتب خواه ناخواه به پایمال شدن حقوق فردی کسانی که در رده ی پائین تر تشکیلات قرار دارند می انجامد و لذا می توان گفت که بند هفتم در گوهر خود، بند سوم اساسنامه ی این حزب را لغو می نماید. البته بند دوازدهم اساسنامه روشن و واضح چنین واقعیتی را بیان کرده است. در این بند آمده است:«در سلسله مراتب تشکیلات، اصل بر تبعیت هر کمیته از مصوبات کمیته بالاتر و تبعیت همه کمیته ها از مصوبات کمیته مرکزی است.» بند چهاردهم اساسنامه به موازین انضباطی و اصول پلیسی که می تواند به اخراج و طرد یک عضو بیانجامد پرداخته است. حزب کمونیست کارگری ایران در تجددگرایی فقط این را دارد که رهبر و پیشوا و امام حزب را «لیدر حزب» می نامد، گویی استفاده از واژه ای در زبان دیگر قبحش را می شوید. اینهاست نشان های تجدد این حزب!

البته زمانی که از احزابی مانند این دو جویای توضیحاتی در باره ی ساختارهایشان شوید خواهند گفت که رهبران به شیوه ای دمکراتیک انتخاب می شوند، پس بدیهی است که انتخاب کنندگان گوش به فرمان انتخاب شوندگان گردند. تجربه چندین دهه ای احزاب کمونیستی نشان داده است که رهبران از میان کسانی برمی خیزند که یا دارای نفوذ نظری یا زد و بندهای مختلف با این یا آن نهاد تشکیلات هستند. کسانی که در کنگره ها، کنفرانس ها و نشست های احزاب و سازمان های مارکسیستی شرکت کرده اند می توانند گواهی دهند که چگونه در «بحث های راهرویی» و جنبی این مضحکه ها، رهبران «انتخاب» می شوند، البته نمایندگان شرکت کننده دستی بالا می برند یا رأیی در صندوق می ریزند تا ماجرا رنگ و بویی دمکراتیک بگیرد و اگر علنی باشد تبلیغی برای این احزاب صورت بگیرد. گاهی اوقات درگذشت رهبری به جنگ قدرت درون حزبی کشیده می شود و مانند حزب کمونیست کارگری ایران آن را چندین شقه می کند و مدعیان رهبری گوناگون را به تشکیل گروه های جدید می کشاند.

بوروکراسی از ساختارهای دولتی و حزبی تفکیک شدنی نیست. دولت مدرن پس از انقلاب ١٧٨۹ فرانسه و ژاکوبینیسم آن برای تمرکز و وحدت اجباری در چارچوب «اقتدار توده ای و یگانگی جمهوری فرانسه» شکل گرفت. سانترالیسم و انضباط دولتی و حزبی به اختاپوس بوروکراتیک شکل می دهد. فرد می تواند در یک جمع دارای خودمختاری به چنان حدی باشد که در فعالیتی شرکت بکند یا نکند. گروه های مختلف می توانند برای رسیدن حتا به یک هدف و فقط یک هدف شکل بگیرند و سپس از هم بپاشند و جایشان را به دیگر گروه ها با دل بستگی ها و اهداف مشترک دیگری بدهند. فدراسیونی از این گروه ها بدون هرگونه مرکزیت و رهبریت می تواند در نظر گرفته شود تا بتوان تصمیمات کلان را در سطحی گسترده تر عملی نمود و افق های تازه ای ایجاد کرد. تشکلات عمودی همچون احزاب راست و چپ موجود تشکلات بوروکراتیک هستند و راهی برای گسست از آن ندارند. بوروکراسی همواره با فساد و ارتشاء همراه بوده است. مبارزه با بوروکراسی از مبارزه با دولت و ساختارهای تمرکزگرا و عمودی حزبی جدا نیست. اگر می خواهیم برای آزادی و برابری مبارزه کنیم، بوروکراسی، فساد، ارتشاء، زد و بند و استبداد را براندازیم، چاره ای نداریم تا برابر ساختارهای دولتی و حزبی قد برافرازیم.

نادر تیف

 

٢۴ / ١ / ١٣٩٣ – ١٣ / ۴ / ۲٠١۴

خیانتی از درون چپ و ژیژک در تمنای قدرت

خیانتی از درون چپ و ژیژک در تمنای قدرت

ژیژک حالا با این بازی روانی لاکانی که در بهترین حالت، استنادی است به بحران خود نویسنده تا ابتکار عمل¬های لاکانی را به بازی گیرد “به مانند بیرون گنجاندن خویش” یعنی به مانند دزدی که می خواهد از مخمصه فرار کند و خود فریاد می زند آی دزد را بگیرید و یا مثلاً شوهر سادیستیکی برای انتقام از همسر از خانه گریخته اش خود را بجای کارآگاهی جا میزند که از آدرس همسرش باخبر شود تا به او هشدار دهد شوهرش در پی یافتن اوست.این مثلاً بیانگر هوش سرشار ژیژک است که هیچ ترفند زیرکانه ای نمیتواند بر او پوشیده بماند و حال مثلاً ایشان تبحری خاص در آنالیز کردن حقایق کتمان شده دارد و اوضاع پارادکسیکال را بخوبی میشناسد وآستین بالا زده تا فتوحات ناتمام لنین را به پایان رساند !! این فتوحات ناتمام بمانند افسوس آن جلادانی است که فرصت اعتراف گرفتن را از دست داده اند زیرا زندانی زیر شکنجه جانباخته است. همان انقلاب شکوهمند شورایی اکتبر روسیه که زیر چکمه های آهنین نظامی حزب بلشویک لنین بطرز بیرحمانه ای دزدیده شد، سرکوب شد و جان داد. البته که در سیاست رقابت قدرتی، پیچاندن مردم هنر والایی بحساب میآید. اما باید دید ژیژک چه حقایق هولناکتری را مثل دیگر کادرهای بورژوازی چپ حزبی در باره تاریخ لنینیسم را میخواهد بخصوص از جوانان آسیایی کتمان کند. زیرا برای چپهای حزبی و ارتدکس، لنین به لحاظ پراتیک و عمل انقلابی، آخرین سنگر دفاعی و هویتی آنان محسوب میشود .

ژیژک گونه ای پرچم دیکتاتوری سرخ لنین را میخواهد بر افراشته نگاه¬ دارد گویی که این آخرین باقی مانده دیکتاتوری خوش خیم است که میتواند درجلوی فاشیسمهای رقیب دیگر بهتر از هر کسی بایستد. نیروهای KKK در آمریکا و SS در آلمان هم گهگاهی شهامت احمقانه ای از خود بروز میدهند. روانکاو شیفته قدرت مالیخولیایی ما، چقدر ناشیانه مانور روانی میدهد و متوجه نمیشود که جامعه انسانی توصیفش از ماهیت فاشیسم و دیکتاتوری، نسبت به عمل خشونت و سرکوب خشک و مطلقی است که علیه مطالبات آزادیخواهی مردم انجام میگیرد صرفنظر از اینکه دولتها یکدیگر را چگونه خطاب میکنند. جنگ دولتها همواره زندگی مردم را به تباهی میکشاند. کمیسر های دولت کنونی روسیه همچنان بر جایگاه رهبر بزرگشان لنین رژه میروند. ساختار دیکتاتوری لنین، سیستم مخوف جاسوسی، ترور و کنترلی را چنان پایه ریزی کرد که با وجود شکنجه و اعدام ده ها میلیون منتقدین جامعه و حتی خودیهای درون قدرت و تکان های شدید بعد از مرگ استالین و تداومش در فروپاشی گرباچف، همچنان سازمان چکایش (کی جی بی، یا کا.گ.ب.) بعنوان دولت اصلی قدرت مسکو بعد از 92 سال پا برجاست. دوران ناسیونالیسم کور دیکتاتوری پرولتاریا حد اقل در چشم مردم کشورهایی که در زیر اختناقش زندگی کرده اند به سر آمده است. آمریکا هم از این ناسیونالیسم دوران جنگ سرد بنام مقابله با ترور کمونیسم، دوران فاشیسم سازمان سیا مکارتیسم را برای خفه کردن آزادی ها در کشورش به راه انداخت تا بتواند زمینه فاشیسم برون مرزی غارت و کشور گشایی هایش را حد اقل در چشم شهروندان غربی، راحتتر توجیه کند. اما این موضوع چرا می بایست بعنوان یک سرپوش بر اختناق و خشونت تاریخ دهشتناک دیکتاتوری کشورهای کمونیستی سایه می افکند. حتی اگر تا حدی بپذیریم که این مانور انحرافی تاخت و تاز آشکار سرمایه داری غرب تحت عنوان مبارزه علیه کشور های کمونیستی، اکثریتی از نیروهای چپ را چشم بسته و اتوماتیک وار به دفاع از کشورهای کمونیستی وا میداشت. پس پرسش روشن ما این است که مسئولیت اصلی نگاه اندیشه انتقادی و افشای خیانت از درون جبهه باصطلاح سوسیالیسم آزادیخواهی میبایست به عهده چه کسانی باشد تا وجدان آزادیخواهی جهانی تا باین حد آزار و صدمات سنگین نبیند ؟ اما چپ های دیکتاتوری کمونیستی در عمل نشان دادند که ناسیونالیست های عقیدتی کوری بیش نبوده اند و ضربات مهلکی به جنبشهای آزادیخواهی جهانی زدند. اولا جوانان علاقمند و پر شوری راکه در جستجوی بدیلی تازه برای رهایی از استبداد موجود سرمایه داری بودند را به ابزار منافع ایدئولوژیک دولت¬ها تبدیل کردند. دوم، باعث شدند دمکراسی جنایت پارلمانی غرب در چشم جوانان قاره های دیگر تا مدت ها، بدیلی جذاب بنظر آید و مهمتر از همه موانع بیشماری برسر راه جنبشهای افقی، مستقل، خود گردان، ضد سلطه و آنارشیکی که سعی در افشا کردن ساختار سلطه بیمارگونه چپ و راست را داشتند، قرار میدادند. و با سرسپردگی محض به بورژوازی چپ استالینیسم، مائوئیسم، تراتسکیسم، لنینیسم و ایدئولوژی اَبَرمارکسیسم در کل، فرایند شکوفایی را در جامعه خفه می کردند.

جنبش¬ها همواره از تضاد دولت¬ها بهره می¬جویند اما مبارزه برای آزادی و خواست هایشان در مجموع از ارتباط مستیقم با شرایط زندگی موجود درون جامعه اشان برمیخیزد هر چند اگر در شرایط خاصی اکثریتی از مردم به جایگاه دولت هایشان توهم داشته باشند. اما مبارزه آزادی زیستی، خروشش خاموش نمی ماند. اوج جنایت درجنگ ویتنام ضربه سنگینی از درون بر آمریکا که نماد دمکراسی فریبکار غرب بود وارد ساخت. جنبش¬های سیاهپوستان، ضد جنگ، زنان، دانشجویان، اتحادیه های کارگری و خانواده های سربازان و افسران و… اوضاع کشور را اساسا بهم ریخت. سازمان پنتاگون، سیا، ارتش و کاخ سفید و همه نهاد های قدرت، مورد تنفر مردم قرار گرفت. زمزمه آزادی، دوستی، و دنیایی عاری از جنگ و خشونت، حتی طنینش در آواز جان لنون خواننده بیتل ها به اوج رسید و سازمان سیا هم صدایش را از ترس خاموش کرد. برخی از سربازان و افسران زخمی و فراری از زشتی جنگ و بیرحمی آمریکاییان در کشتن کودکان و سالخوردگان حرف میزدند. بسیاری رسانه ها و کارشناسان به انتقاد از وضعیت موجود بر آمدند و سرانجام زیر فشار جامعه و مقاومت ویتنامی ها جنگ خاتمه یافت. حال بعد از 35 سال آقای مک نامارا وزیر جنگ نیکسون به یکباره از کشور گشایی بوشِ پسر در جنگ عراق ترسیده و در سن نود سالگی دلسوز بشریت شده است و حال کتابی در باره درسهای جنگ ویتنام نوشته که باید از گذشته درس گرفت. او میگوید من از سال 1968 میدانستم که در جنگ علیه ویتنام موفق نخواهیم شد. روحیه جنگی سربازان ما بسیار پایین رفته بود و حتی بر روی افسرانشان اسلحه میکشیدند، اما من ناچار بودم سخنی نگویم چون نیکسون برای حفظ آبروی آمریکا هم شده بر روی ادامه جنگ پای میفشرد و من جرات مخالفت از خواست فرمانده خود را نداشتم. جالبه وقتی¬که از او سئوال میشد حالا آیا به رئیس جمهور جدیدتان (بوش پسر) توصیه میکنید که از باتلاق عراق بیرون آید یا نه؟ این آدم مفلوک در جواب میگفت: من فقط میگویم جنگ بهترین پاسخ به هر بحرانی نیست. اما او هر تصمیمی بگیرد ما نباید پشتش را خالی کنیم زیرا بوش به حمایت مردمش برای قوی ماندن نیاز دارد. مک نامارا بجای اینکه بخاطر قتل عام میلیونها انسان و نابودی سرزمینهای زیستی مردم ویتنام به شدیدترین وضعی محاکمه شود با بیشرمی از عظمت و پتانسیل های ارزشمند نهفته در نظام دمکراتیک آمریکا تجلیل میکند. او بیرحمانه دستور کشتار میداده اما چاره ای نداشته زیرا سلسله مراتب دستور بعنوان حکم قانونِ بقای قدرت باید رعایت میشد. همان اجرای دستورات لنینی با این تفاوت که چند برابر وحشتناکتر بوده است که در ادامه به آن خواهم پرداخت. اما آیا هیچ مبارز و آزادیخواهی در ماهیت علت وجودی نهاد های سرکوب، توطئه، جاسوسی، تعقیب و زندان، لابراتوارهای شیمیایی و ویروسی و… کوچکترین توهمی دارد، به هیچ وجه، حتی نشریات بورژوازی چپ حزبی هم درآمریکا مدام از این فجایع آشکار نام میبرند اما در برابر چین و روسیه خاموشی ابلهانه ای از خود نشان میدهند.گر چه بنظر عجیب، مثل برخی شهروندان بی مسئولیت و متوهم در آمریکا که دولتشان را مثلاً دلسوز میدانند و اکثر نهادهای امنیتی را از ضرورت منافع امنیت مردم در کشورشان میپندارند. مگر اینکه افراد سرشناس، ژنرالها، کارشناسان سیاسی دولتی و رسانه های معروف قدرتی نظام، بر پایه رقابت و یا تضادی، واقعیاتی را به ناگهان افشا کنند و یا از دایره قدرت به بیرون درز پیدا کند، آنگاه جنبه آگاهی و اعتراض مثلاً صورتی جدی تر بخود میگیرد و آنگاه چپ های حزبی چه بهره برداری ایدئولوژیکی تند و تیزی علیه غرب که برای خود نمیکنند. در حالیکه همین حوادث خونبار از ابتدای حکومت بورژوازی کمونیستی روسیه هم تا کنون از درون هیئت حاکمه قدرت مدام به بیرون ریخته، اما اردوگاه چپهای دولتی از ترس بی پدری هورا کشیدند که حزب دارد از رویزیونیست ها (مرتدین به خط لنینیسم)، سازشکاران و فراکسیونها (گرایشات فکری و گروهی درون حزبی) خود را تصفیه میکند تا دیکتاتوری پرولتاریا یک پارچه شود و خدشه ناپذیر پیش رود. و در این مسیر خودی های زیادی حذف شدند و خودی های جدیدی پا گرفتند.

زمانی¬که جنبش های آزادیخواهی مجبور به عقب نشینی میشوند برخی از مردم ترجیح میدهند در رل عادات قبلی روزمرگی¬شان دوباره غرق شوند گر چه در اضطرابی پنهان به چه آسیب¬ها که تن نمیدهند. اما ساختار نئولیبرال آنچنان در بحران است که این جنبش¬های افقی دیگر خاموش شدنی نیستند. بیاد بیاریم که ستاد رهبری بوش، هر گونه موضوع تحقیق در باره فرو ریختن ساختمانهای دو قلو در نیویورک را مسئله ای امنیتی خواند تا کسی فکر نکند این عمل با شواهد موجود نه توسط بن لادن بلکه ، بنوعی زیر نظر توطئه آمریکا برای توجیه جنگ نفتی سودآور و سرکوب جنبش¬های داخلی تحت عنوان حمله دشمن خارجی انجام گرفته است. اما معمولا افشای اینگونه توطئه های دست بالا ، اکثر اوقات نه از جانب مبارزین بلکه از درون و حواشی بدنه قدرت انجام میگیرد که تا حدی از ویژگی فضای چند گانه ایدئولوژی های قدرتمند بخش¬های متنوع سرمایه داری و مدنی غرب بر میخیزد. بطور نمونه، تِد گاردنسون رئیس پلیس برکنار شده لس آنجلس در اوایل 1980 و بگفته خودش سیستم از بالا میخواست او را به کارهای خلاف و مافیایی وا دارد ولی او تن نداد. نمیتوان منکر افشا گری های جانانه او از درون سیستم در عرض 20 سالی که از اخراجش گذشت باشیم. نمونه دیگر، مارک کوپر 17 سال سرپرست و بازرس بخش پیگیری مواد مخدر از شبکه کثیف درون سیستم آمریکا پرده بر میدارد او هم از کارش اخراج شده است. جرمی اسکیل که کتاب افشاگری کمپانی بلک واتر را نوشت و هزاران نفر دیگر که در این زمره میگنجند و یا برخی مثل اسکات ریتر از بیشرمی سازمان ملل بستوه آمده و استعفا داده اند اما در بی ارتباطی کامل با آن هم نیستند و یا بسیاری ترجیح داده اند در سازمانها و انجمن های مستقل فرهنگی اجتماعی به تحقیق و افشاگری بپردازند و گاهی هم از زمینه شهرت جدید به مقام های بالاتری دست می¬یابند. اکثر آنها از نظر افشا گری بر روی حوزه های تحقیقی خویش تمرکز میگذارند اما در تحلیل بحران سرمایه داری شدیداً لیبرال هستند. این تیپ گروه ها ارتباط زیادی با چند سویگی بدنه قدرت دارند و سیاست های راست افراطی انحصارات قدرتی، اقتصادی، دارویی، نظامی، دیپلماتیک پشت پرده را بیرون میریزند. با سازمانهای باصطلاح غیر دولتی ارتباط تنگاتنگی دارند و همواره حامی کاندیداهای کمتر بدتر هستند. از طریق کنفرانس ها، نشریات، روزنامه ها، رسانه ها و چاپ کتاب و… درآمد نسبتا خوبی دارند. جالبه که همینها زمان بوش مدام فریاد میزدند که آمریکا به یک دولت فاشیستی تبدیل شده است. جنبش¬های افقی و آنارشیک در مجموع از چنین افشاگری های داغی استقبال میکنند اما فعالیت¬شان از صفوف آنها کاملاً جداست و در نشریات و مقالات اینترنتی به صراحت آنها را بنقد میکشند. اینها را مینویسم که بگویم، جنبشهای افقی کاملاً میدانند که غرب چه کرده و چه میکند و این خود دلیل موجهی برای انزجار آنها از دمکراسی جنایی غرب و ساختار نظام سلطه گریست. از همین جهت آنها بر عکس احزاب چپ ایدئولوژیک کوچکترین توهمی هم به تاریخ ساختار سانسور و سرکوب دول بورژوازی چین و روس و غیره ندارند هر چند این دولتها مخصوصا روسیه زیر فشار آزادیخواهی مردم کمی عقب نشینی کرده اند اما هنوز در جرگه افراطی ترین، اصولگراترین، خفناکترین و تاریک اندیش ترین کشورهای بزرگ سرمایه داری جهان بحساب میآیند.
در اینجا من سعی میکنم ساختار قدرت سیاسی روسیه را بعنوان پایه گذار دول سرمایه داری کمونیستی جهان مختصرا بشکافم و دیگرانی اگر علاقمند شدند میتوانند از زوایای مختلفی سیر تحولات آزادیخواهی در روسیه را دنبال کنند بخصوص که گرایشات افقی و آنارشیک نسل جوانان منتقد امروز در چین و روسیه حتی گاهی ناچار هستند تحت نام دمکراسی خواهی حرفهایشان را مطرح سازند. جنبشهای آزادیخواهی جهانی تقریبا همگی از ماهیت سیاست فاشیسم غرب آگاهند (اگر برخ کوچکی از جوانان در شرق بخاطر اختناق حاکم و از سر ناآگاهی و توهم به مدرنیسم اروپایی و تبلیغات ماهواره ای به دام آنها افتاده باشند) اما در بین عده ای این سردرگمی هنوز به تاریخ سوسیالیسم دولتی وجود دارد البته نه در درون خود کشورهای کمونیستی. حتی در تاریخ سیاه ترین دوران استبدادی حکومت ها، شور و عشق آزادی همواره راهی به روشنایی پیدا کرده تا زنده بودن عنصر زندگی را به جامعه نشان دهد. آزادی بیان و نشر آرزوها و سازندگی ها، اعتراض و همبستگی و انتخاب آزادانه شیوه زندگی از فرایند مبارزه طولانی انسانها بعنوان پایه ای ترین نیاز بشری به دول جهانی تحمیل شده است. ظاهرا سازمان دروغ حقوق بشر باید کشورها را در اجرای صحنه سازی آن متعهد سازد. از آنجایی که فلسفه حقوقی برگرفته از حق مالکیت خصوصی است نهایتا دردایره بازی های قدرت سازمان ملل میگنجد که اساسا خود دولت¬ها هستند که مدام در یک روند حقه بازی تجارت سیاسی، زندگی مردم را مورد معامله قرارمیدهند. ده سال پیش جمعیت زیادی برای اعتراض علیه جنایات آزمایشگاه شیمیایی اتمی ریورمور در شمال کالیفرنیا گرد هم آمدند و پلیس امنیتی راه ها را مسدود کرده بود. مردم فریاد میزدند که این کمپانیها جنایتکارند. افسران پلیس میگفتند ما وظیفه داریم از حریم خصوصی و حقوق مدنی شغلی کمپانیها هم دفاع کنیم. بله ابزار قدرت سرمایه داری یک مکانیسم حقوقی نظارت در حفظ حقوق انحصارات قدرتی را به اسم همگان ساخته که از طریق آن روزانه صدها میلیون حقوق کوچکتر را در صحنه جهانی له و لورده میکند. تنها با توجه به ارقام ده ها و حتا صدها میلیونی بی پناهی آوارگان، تبعیض نژادی، بیگاری کودکان، زندان و شکنجه، جنگ و غیره، جایگاه واقعی حقوق بشر دولتها از لحظه بنیادش تا به امروز، کاملاً روشن میشود. حال اینکه برای انجام چند پرونده حقوقی چه تبلیغاتی که راه نمیاندازند تا چشم امید مردم نه به مبارزات مستقیم خودشان از پایین، بلکه به دولتها باقی بماند. از این جهت در اینجا قصد ندارم با رجوع به دیگر زمینه های حقوقی بمانند احزاب، مذاهب، ملیتها و غیره که تنها در حیطه منافع سیاسی دولت¬ها میگنجد به بیراهه رویم و از موضوع اصلی دور شویم( مطلب مارکس در باره مسئله یهود میتواند کمک شایانی باشد، آن جنبه های خوب او که چپ¬ها ازش فرار میکنند).

فقط بگویم که دولتها بسته به موقعیت منافعی¬شان همواره همان حقوق ابتدایی اولیه را هم نقض میکنند تا آزادی مردم را هر چه بیشتر در اختیار خود داشته باشند تا بازده کار مردم مستقیما به زندگی خود مردم برنگردد بلکه آنرا از طریق بورکراسی پیچیده حقوقی قانونی مالکیت خصوصی، در دست اربابان قدرت قرار دهند. این از خصایص ماهیت ساختار دولت است که بر مردم سلطه و کنترل داشته باشد تا بتواند امکانات و منافع بیشتری را برای برگزیدگان قدرت سیاسی و مالی خویش فراهم آورد. خوب طبیعی¬ست هر چه مردم آزادی عمل و همبستگی شان از پایین به شکل همکاری شورایی در درون جامعه قویتر و محکمتر باشد طبیعتا اداره مناسبات زندگی بیشتر در دست خودشان خواهد بود و این باعث میشود که نفوز و زور دولت کمتر و ضعیفتر شود. شعور فعالیت همکاری اجتماعی انسانها اساسا بمانند پرندگان در غریزه انتخاب زندگی آزاد عاشاقانه شان، بطور طبیعی در حیات جامعه حضو دارد و این چیزی نیست که مکانیزم حکومت یا قدرت دولتی به آنها اهدا کرده باشد بلکه درست به عکس آن، افراد درون هرم و راس قدرت تلاش میکنند به این شعور آزادی عمل انسان ها نه تنها توهین کنند بلکه از طریق فشار ارکان دولتی پلیس و زندان، فعالیت انسانی ما را در اختیار منافع قدرتی خودشان نگهدارند تا آن خواسته های جاه طلبی و زیاده خواهی بیمارگونه خود را ارضا کنند تازه بعد هم بیشرمانه به مردم بگویند ببینید ما چقدر از شما مهمتر و با شعورتریم و اگر هم میخواهید در چشم ما ممتاز بشمار آیید باید با یکدیگر در درون خودتان برای این “شایستگی” رقابت کنید. ساختار قدرت، نوع تقسیمات کار مزدی را گونه ای رتبه بندی کرده و زیر نظارت تخصصی قرار داده که مردم نسبت به سِمتها و وجهه های شغلی شان بر یکدیگر کنترل و نفوذ داشته باشند. طبقه بندی مشاغل و اشل های حقوقی بسته به جایگاه حساس قدرت بسیار مهم است. در آمریکا کمتر انسان شرافتمند و با شخصیتی حاضر میشود در کارخانجات، سازمان ها و انحصارات پنتاگون، سیا، پلیس، ارتش فدرال، اف بی آی، تسلیحاتی، شیمیایی ویروسی و … کار کنند گر چه مزد و پاداشها بسیار بالاست اما هوایش خفه کننده، مخفیانه وخیانتکارانه است و بوی خون میدهد. البته اکثر مردم امروزه این واقعیات را میدانند و از ارتباط با چنین کسانی شدیداً دوری می¬جویند. کارگران مبارز اسکله شهر اوکلند و سیاتل هم با نقش ارتش فدرال آمریکا بخوبی آشنایند که چگونه اعتصابات آنها را مدام در هم شکستند. و حتی دانشجویان اجازه نمیدهند پلیس و اف بی آی در صحن دانشگاه آفتابی شوند. از این جهت جنبش¬های مبارزاتی جهانی، همبستگی ارتباطی شورایی و همسایگی شان را بحالت افقی و آنارشیک(ضد سلطه) و توری شکل در درون خود و جامعه گسترده میسازند تا نفوذ جریانات و احزاب قدرتی و دولتی چپ و راست را به حداقل کاهش دهند زیرا آنان خوب میدانند آزادی شان زمانی تحقق میابد که اشکال و سیاست¬های ساختار هرمی دولت و شبکه رتبه سازی دیوانسالاری باید در درون صفوف ارتباطی مردم تضعیف شود تا نهایتا شبکه قدرت منزوی شده و در خود فرو ریزد.

خیلی بعید بنظر میآید در اوضاع آشفته نئولیبرالیسم جهانی و رشد آگاهی های مردم جهان از دیکتاتوری های پلورالیسم سیاسی آشکار و چند رنگ افشا شده، یک فرد چپ لنینی حتی تصور کند که میتواند اعمال سلطه دیکتاتوری یک قدرت واحد حزبی را جا بیاندازد. تاریخ شارلاتانیسم احزاب بورژوازی چپ در این چند دهه هم نشان داد که اکثرشان با ایجاد یک سیاهی لشکر نهایتا توانسته اند به یک جناح حزب پارلمانی تبدیل شوند. اساسا هم چیزی غیر از این تمنا نمیکنند همانطور که ژیژک با یک امر والای دیکتاتوری لنینی پیش رفت اما حتا توی کنگره پارلمانی اش هم چیزی نصیبش نشد. شعار های چپ لنینی و مارکسیستی از طرف کادرهای حرفه ای حزبی، اساسا یک تجارت سیاسی است که ده ها سال بطور حرفه ای سرگرمش بوده اند. برخی از آنها کارشناسان راست افراطی در شبکه های ماهواره ای بی بی سی و صدای آمریکا و غیره شده اند تا بیچاره ها بعد از آنهمه اسم و رسم بالاخره یه نونی هم خورده باشند، عمری حقه بازی یعنی برای هیچی؟!! اگر من در این مرحله حقیقتا نقدی به دیکتاتوری لنینی ارائه میدهم برای آن عده ای است که به صمیمیت و صداقت و اندیشه انتقادی چپ، و آزادی حقیقی و نه شعاری، زمانی ارزشی قایل بوده اند و هستند شاید سختی ها و زخمهای ناروا به آنها فرصت نداد تا علت عمیقتر تلخی ها و ناکامی های تاریخ روسیه را به چالش کشند. چپ سیاسی همانطور که از لفظ آن بر میآید یک حرفه سیاسی بورژوازی عقیدتی برای کسب قدرت بود. لنین هم همین بود اما با دو فرق بزرگ. ما نه در قرن او زندگی کردیم و نه از شکستهایش درس گرفتیم.

 

********************

منبع :

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصرجنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک ،  م-ع

فتح دولت و فتوحات بعد از آن

ضرورت دوران رو به رشد جنبشهای افقی و آنارشیک

ضرورت دوران رو به رشد جنبشهای افقی و آنارشیک

تاریخ دمکراسی غرب به این روشنی جلوی چشممان است مگر از دل باصطلاح بهترین سوسیال دمکراسی اروپا هیتلر بیرون نیامد!! تونی بلرها، کلینتون ها، میتراندها بعنوان جناحهای قدرتی کمتر بدتر، بحران فقر، گرسنگی، بیماری و جنگ را تشدید کرده و به ناجی بعدی حکومتی ای که در گردش چرخ فلکی صندلی قدرت، کله اش آفتابی میشود، میسپارند و برخی از مردم بخاطر ناآگاهی، بی هویتی به این دور تسلسل تسلیم و ذلت بر سرنوشت خویش تن میدهند و گاه چه باصطلاح روشنفکرانی که به صدها دلیل مشمئز کننده توجیه اش میکنند وچه بسیاری جاه طلب هم که آگاهانه از این ناآگاهی و درماندگی مردم بنفع مقاصد حقیرانه خود سود میبرند. درست یادم نیست، چند سال پیش در نشریه لموند دیپلماتیک از گفته یک وزیر فرانسوی کد آورده بود: تا زمانیکه مردم بما نیازمندند ما بر آنها حکومت خواهیم کرد. اما او موزیانه نگفت که این شبکه دیوانسالاری قدرت و تقسیم کار اتمیزه روابط سرمایه داریست که استقلال فکری و عملی مردم را فلج کرده، و باعث دردها و مصیبت¬های هولناکی در مناسبات زندگی آزاد عاشقانه انسان¬ها و طبیعت زیستی¬شان شده است. همان چیزی که جنبش¬های افقی بوم زیستی و ضد سلط و آنارشیک امروزی در جهان، اینگونه با جسارتی آگاهانه، مبتکرانه و شکوهمندانه در برابرش قد برافراشته اند و این تسلسل پوچ دمکراسی سرمایه و سنت تقدس حاکمیت را به سخره گرفته اند و به چه زیبایی و هنرمندانه در جهت رهایی طبیعت زیستی خویش نقش آفرینی میکنند. فروغ فرخزاد هم بما کم نیاموخت که هر نسلی مسئولیت آفریدن مفاهیم، واژگان و شیوه های نو خویش را دارد همان نو آفرینی هایی که امروزه در کشورهای لاتین، بخصوص آرژانتین، بلیوی، چیاپاس در جنوب مکزیک، بخش هایی از برزیل، و بعد یونان و بسیاری از جنبشهای غربی و غیره فوران کرده است. ( مقالات در این مورد بر روی سایتها فراوان است و یا نگاه کنید به تجربه جنبش چیاپاس درکتاب نوعی دیگر از مبارزه .( the other campaign

بیاد بیاریم بحث های آن گروه از جنبش زنان لیبرال افغانی که با هزار امید، برخی با تردید چشم انتظار مراحم جبهه دمکراسی غرب در رسیدن به آزادی شان بودند اما تنها با دیدن سرزمینشان درتلی از خاک آنهم زیر سلطه قبیله زن ستیز کرزای آمریکایی فقط شوکه شدند و چه انتقادهایی که بخود و دمکراسی غربی نکردند آنهم وقتی که کاماندوهای مسلح غربی نه تنها، دلسوز زمینهای زندگی زیستی مردم افغانی نبودند بلکه ضامن منافع استراتژیک انحصارات قدرتی غرب و فروش صدها میلیارد دلار مواد مخدر به جوانان اروپایی و آمریکایی بودند. حال درمانده و مایوس بعد از گذر هفت سال زندگی در ویرانی مطلق، دوباره اکثریتی از مردم بی پناه و گم گشته، از اوج درماندگی چشم امید به برگشت طالبان بسته اند و به قول برخی از ناظران و روزنامه نگاران صادق و بشردوست، سیاست غرب در افغانستان فاجعه عظیمی بیش نبود. این موضوع را آرونداتی روی، نویسنده زن هندی با توانایی خاص ادیبانه و شاعرانۀ آتشینش در power politics”سیاستهای قدرت”، چاپ 2001 به روشنی در نقد به دمکراسی جنگی غربی، برجسته کرده است. این مسئله که سران و کارشناسان سیاسی دول و احزاب غربی در چهره نماد مدنی آزادی خواهی، پشت مردم خواهند ایستاد دروغ بزرگی بیش نبوده، و نیست، ممکن است فریبکارانه برای بهره برداری ازتضادهای قدرتی یکدیگر، تاکتیکی خود را دلسوز آزادی نشان دهند اما شک نکنید که نهایتا در پشت درهای بسته، سیاست خاموش کردن مبارزات و مطالبات واقعی آزادیخواهی مردم را در عمل طرح ریزی میکنند تا در جهت کنترل قانونمند منافع سرمایه داری خویش موقعیت سازی کنند. طبعا سیر شتابنده جنبش¬های توفنده و متحول مناسبات افقی و ضدسلطه و آنارشیک جهانی با توجه به دست آوردهای نیروبخششان بی وقفه فشار سهمگین¬تری بر پیکر ساختار پوسیده نئولیبرالیسم وارد خواهند آورد. امروزه زنجیره سادیستی قدرت وسلطه در زیر بحران¬های فشار درونی و بیرونی موجود، مجبور است بخشی از اندام های ضعیف شده اش را برای عقب نشینی ها رها کند زیرا این جدال حقیقتا برای بقای زندگی زیستی ست.

متاسفانه اخیرا سرمایه های تشنه بدرون کارتلهای بزرگ مواد شیمیایی مخدر هجوم آورده و زندگی مردم آسیای شرقی را هم محاصره کرده اند. باندهای انحصاری قاچاق، مواد شیمیایی مخدر را از هند و چین به اطراف پخش میکنند و تایلند در راس این فجایع واقع شده است حتی ماهواره های خبری یورو نیوز، الجزیره و بی بی سی و غیره قادر به کتمان این واقعیات نیستند. سرمایه داران آنچنان به رقابت سادیستی کسب منافع بیشتر در درون مکانیزم مناسبات هیجانی وجنون آمیز سلطه، معتاد شده اند که حقیقتا تمامی عواطف انسانی خود را از دست داده اند و عاجزانه تنها بصورت هیجانی تشنجی تخریب میکنند و این تصور بسیار خامیست اگر که کسی بخواهدکوچکترین امیدی برای نجات زندگی زیستی بشریت را از آنها انتظار داشته باشد. چطور ممکنه فردی آگاه و واقع بین از چنین سیستم کاملاً بیماری درخواست شفابخشی کند که خود تولید کننده بیماریش است. این ساختار سادیستی قدرت بحدی از انسانیتش دور گشته که شیرازه کل حیات زیستی را نشانه رفته است. یک سرمایه دار وسیاستمدار قبل از هر چیز در ظاهر یک انسان است که نسبت به جایگاه مناسباتش در استثمار و دیوانسالاری قدرت سرکوب، جنبه های از خودبیگانگی و بی عاطفگی اش را نمایان میسازد اما او در وحله اول ناشیانه تصور میکند که چه زبردستانه رفاه و سلامتی خود و خانواده اش را در نظر داشته است هر چند اگر این خوشبختی در نظر خودش بی محتوا و مکانیکی بحساب نیاید و حتی عارضه های پارانویایی و خود فریبی خویش را هم کتمان کند اما امروزه آنها کل شرایط زیستی را آنچنان در خطر قرار داده اند که گریبان خانواده شان را هم از نظر سلامتی روحی و جسمی گرفته است و چه عاجزانه و وحشتزده در رقابت اشباع شده قدرت تسلیحاتی انتحاری برای بلعیدن منافع بیشتر، در بازار متشنج توسعه انهدامی، صرفاً دست و پا میزنند . با شروع قرن 21، دولت های بزرگ جهانی نشان دادند که از هیچ رویکرد تخاصم نهلیستی ای برای غلبه بر بازار، دریغ نخواهند ورزید و حتی تا قبل از باصطلاح بحران مالی نئولیبرالیسم، (بخوان بحران ساختاری) آنها هر چند گاهی مسئله بحران افزایش جمعیت را بهانه می کردند ولی به ناگهان جایش را به حسرت خوردن از نیروی اعظیم کار مزدی انباشته در چین داد که حتی کشور بسیار کوچکی چون سنگاپور با شعار پیش بسوی تولید بیش¬تر فرزند، جنجال مسخره ای را براه انداخت. اتفاقا رشد تسلیحات نظامی دراین قرن به جهانیان ثابت کردکه بیماری نفرت انگیز قدرت بحدی کور کننده و مرگ پرستانه تر شده است که در واقع همه چیز را در نابودی میخواهد و این چیزی جز نفرت از خویشتن، دیگری و کلیت زندگی زیستی نیست.

ویلهلم رایش روانشناس آگاه و منتقد اوایل قرن بیستم با جسارتی خاص در نقد استبداد استالینی، مسئله روند سادیسم قدرت و خطرات فزاینده فاشیسم را به روشنی بیان کرده است. او میگوید: ما نیازمندیم امیال ویرانگری در جهت کسب اقتدار، قدرت و کنترل را بشناسیم. کودکان ما باید بیاموزند که چگونه به یک فاشیسم سرخ وسیاه تبدیل نشوند. اگر ما برای حفاظت از زندگی و کودکانمان مبارزه میکنیم، آنهم نه باین دلیل که فاشیست های سرخ همچون فاشیست های سیاه در روزگار خود ایدئولوژی مرگباری داشتند، بل باین دلیل که آنها موجب شدند کودکان سالم و سرشار از زندگی به انسانهایی از شکل افتاده، عروسک¬های خیمه شب بازی و ابلهان اخلاق گرا تبدیل شوند و نیز باین دلیل که فاشیسم ها، دولت و سیاست را بر عدالت، دروغ را بر حقیقت و جنگ را بر زندگی برتری دادند. در جایی دیگر او ادامه میدهد: این انسان کوچک (دیکتاتورها، ابرمن ها) همواره در ترس و هراس از خویشتن است وهوراکش دیپلمات ها و سیاسیون حقیر و بی مایه. مردمان کوچک خود را در پشت القابی بزرگ نما پنهان کرده اند. آنها نفرت و ویرانگری را ترویج میدهند. عشق، اندیشیدن و محبت، و مسئولیت را از کودکانشان دریغ میدارند چرا که به توانایی های عشق و سازندگی خود باور ندارند. آدمیانی که دچار طاعون هیجانی و یا حرص قدرتند بر این باورند که همه انسانها دروغگو، متقلب و تشنه قدرتند. در چنین موقعیتی، آدمیان در شرایط نامطلوبی به سر میبرند. زمانیکه در اختیار گردانندگان طاعون قرار میگیرند، خون آنها مکیده میشود، مورد تمسخر قرار میگیرند یا به آنها خیانت میشود. دورانی رسیده که ما نباید اجازه دهیم این حقیقت میل ویرانگر قدرت در پس پرده باقی بماند تا آسیب های ناگقتنی برای کودکانمان ببار آورد و آنها را به انجام جنایات سیاسی وادار کنند. حال برای آدمیان زمان آن رسیده است که سرسخت شوند، چرا که این سرسختی در کشمکش برای حفاظت و پرورش نیروی حیات ضروریست. تا زمانیکه آنان شجاعانه برای حقیقت به پا خاسته اند، این سرسختی از نیکی آنان نمی¬کاهد.

رایش معتقد است که نیروی حیات در جستجوی قدرت نیست بلکه میخواهد نقش خود را از طریق عشق و فعالیت و دانش انسانی به تمامی و آگاهانه بازی کند. این مطالب از یادداشت های پراکنده من از نوشته های اوست که بخشی از آنرا میتوانید در مقدمه کتاب “گوش کن ، انسان کوچک! ” ترجمه مریم نعمت طاووسی بیابید. گر چه رایش متعلق به چندین نسل پیش است و تا حدی از تاثیرات عقلانیت انقلاب صنعتی دور نمانده بود اما این از ارزش گفته های او نمیکاهد. همینطورهربرت رید در “آنارشیسم، سیاست شاعرانه” ترجمه حسن چاوشیان، که از تاثیرات سیطره مدرنیسم خلاصی نیافته و صادقانه اعتراف کرده که در استواری آنارشیکش ناپی گیر بوده است اما ذوق ادبی اجتماعی اش همچنان بسیار چشمگیراست.

حال فرزندان سلطه گران هم شاید این شانس را بیابند که برای نجات زیستی خودشان هم که شده در گلستان جامعه انسانی، متحدانه در رشد جنبش های افقی در جلوگیری از این فرایند تخریب کننده زندگی زیستی همت گمارند. اما بگذارید صادقانه و با اطمینان بگویم از این بحران رو به گسترش سرمایه داری نئولیبرال، چیزی جز فقر، بدبختی، بی مهری و تخریب بیشتر، نسیب زندگی زیستی ما نخواهد شد و تنها فرایند روشنایی را باید در وجود رشد یابنده جنبشهای افقی زیستی عاشقانه جهانی خویش جستجو کنیم و این همان فضا آفرینی سالم زندگی آزاد زیستن در دل همین جامعه بیمار شده ما است که من مدام بر ضرورت حفظ و گسترش ارتباط توری شکل آن تاکید میکنم تا بدام حکومت و سلطه جدیدی گرفتار نشویم. فضایی که به خود ما امید، طراوت، شادابی، همدلی و استواری میبخشد تا در بالینش افکار، شخصیت و انگیزه انسانی و عاشقانه مبارزاتی یکدیگر را برای تداوم زندگی مهرورزانه رشد دهیم. طبعا با برخورداری از چنین روحیه واعتماد بنفسی است که میتوان با هزاران شیوه مبتکرانه موانع را کنار زد ودر عین حال خوشبختی، شادابی و پویایی زندگی را در اکنون بودنش حس کنیم و نه آرزویی تخیلی در اوج وآینده ای دور. اینجاست که زیبایی بیکران طبیعت رقصان زندگی در پیوند بلاواسطه با آزادی زیستی ما معنا میابد، هستی طبیعی ای که در وجود ماست و بما نیرو و قدرت زایش و آفرینندگی میبخشد. طبعا با داشتن چنین شوری از حس آزادگی چه کسی حاضر است ذره ای از آن سموم ویرانگر روابط خشک و مرده دیوانسالاری قدرت را تحمل کند و یا با تمام وجودش آنرا به نقد نکشد. لحظه ای توهم در این مورد جایز نیست و حقیقتا چه نیازی به کوچکترین تمجید از اربابان ساختار قدرت گندیده و مخرب وجود دارد زمانیکه آشکارا همه طبیعت زیستی و زندگی ما را دچار اینچنین بلایای هولناکی کرده اند. اگر چه در روابط و مکان های خشک روز مزدی آنها شاهد واقعیات تلخ اسارت زندگی و هرز رفتن خلاقیت های خود انگیخته یکدیگر هستیم، این خود باندازه کافی دردناک و شکنجه دهنده است که در ما حس همدردی و زبان اعتراض و شور همبستگی را تداوم بخشد. چگونه امکان دارد هم زیر مکانیزمهای کنترل و فشار بازار کار نئولیبرالیسم جهانی شده، رنج بکشیم و هم خفه بمانیم، تا هی عده ای سود جو و تسلیم طلب ما را نصیحت کنند که زیاد داد و بیداد نکنید که مبادا مجوز عبور آنها به دالانهای قدرت خراب شود. گویی اینکه هدف از همکاری صادقانه فعالیت¬های متنوع افقی داوطلبانه ما، نه بمنظور دستیابی به زندگی آزاد عاشقانه زیستی و الگویی حقیقی و شدنی در چشم فرزاندان و جوانان جامعه اانسانی امان، بلکه مثلاً در خدمت چند جاه طلب جدید برای رسیدن به پست و مقامی قرار گیرد. بر همین اساس ما نیازمندیم که با نگاهی مسئولانه هرگونه تمایلات برتری جویانه و خودخواهانه را دلسوزانه و شکیبانه مورد انتقاد قرار دهیم و از این طریق، حداقل محدوده توانایی ها، خواستها،و انتظاراتمان را روشنتر ببینیم تا احیانا به ابزار و سیاه لشکر شدن دیگری تبدیل نشویم که از نو برای ما تصمیم بگیرند و یا نتیجتا بر ما حکومت کنند.

ای کاش راه ساده تری برای عبور از این منجلاب سلطه جویی بر زندگی زیستی ما وجود داشت. و این واقعیتی است که حاکمان قدرت نه از آسمان بر ما نازل شده اند و نه از رخنه شیطان در روز تولدشان بوده است بلکه عقده ها و محرومیتهای عاطفی اجتماعی آندسته از آدمیانیست که در نتیجه کمبود فضاهای گسترده کانونهای بهم پیوسته زندگی زیستی عاشقانه، درد هایشان درست شناخته نشده و در بستر سردرگمی و ترس و اضطراب، نهایتا در بدنه ساختار کهنه و پوسیده دیوانسالار جامعه پناه میگیرند که اکثراً فرسوده و قربانی میشوند و یا طی مراحل تدریجی، انگل وار خود را به طرف لایحه های بالاتر ساختار هرمی می¬کشند وهر چه از پیرامون فضای زندگی زمینی دور و دورتر میروند، حسرتزده، ترسو و خشمگین و بی عاطفه تر میشوند و آنگاه آزادی زیستی دیگران در چشمشان به کابوسی غیر قابل تحمل تبدیل میشود که میتواند موقعیت منافع ناهنجار روانی، شغلی و تجارت سیاسی آنها را بخطر اندازد پس مدام در جهت نابودی آزادی و اندیشۀ انتقادی به هزار حیله و خشونت روی میآورند.

فردی مثل اوباما برای ارضاء لذت قدرت طلبی اش مطمئنا مراحل گذر از این لایحه های انگلی را تجربه کرده که اکنون قادر شده در اثپات توانایی اش در چیرگی بر اعتراضات و ایجاد توهم در ذهن مردم از دیگر رقبایش پیشی گیرد. جنبش¬های مبازات ضد سلطه، در طی تاریخ درس هایشان را آموخته اند که به همبستگی و توان مناسبات شورایی مستقل خودشان در رسیدن به آزادی تکیه کنند و آنرا در درون فضای ارتباطی توری شکل زندگی زیستی از پایین برنامه ریزی و اطلاع رسانی کنند تا شورا ها و نهاد های مستقل محلی و منطقه ای قابل اعتماد مردمی در چنین بستری مدام گسترده شوند تا افراد آگاهانه با درکی روشن برای شیوه فعالیتشان به مشورت بپردازند و تصمیم بگیرند و از این فرایند مسئولانه بارور شوند. تا به این لحظه این بهترین تجارب واقعی مبارزات جنبشهای افقی زیستی و آنارشیک معاصر است که باعث میشود ساختار کهنه هر بار ضعیف¬تر و شکننده تر از قبل نمایان شود تا به تدریج منزوی و در خود فرو ریزد. جنبش مردم بولیوی برای بیرون راندن انحصارات خصوصی قدرتی که زندگی اشان را سیاه کرده بودند، با همین روش از شهر بزرگ لاپاز شروع کردند و دامنه اش را از طریق تقسیم مسئولیت افقی و داوطلبانه گسترده ساختند تا وقتیکه دولت مستبدشان کنار رفت و نه تنها چندین کودتای آمریکایی، از طریق دست راستی های محافظه کار و استعمار گر راخنثی کردند بلکه سرخپوستان لاتین تا حدی به اکثر مطالبات واقعی اشان دست یافتند اما با اطمینان میتوان گفت که راه رئیس جمهور آنها مورالس در یک مسیر با جنبش باقی نخواهد ماند و این مبارزه همچنان برای نفس آزادی در جهان به راهش ادامه میدهد.

در سال 1970 در فضای آزادیخواهی جنبش زنان ایتالیا گروهی بنام زنان برپاخیز و یا شورشیwomen in revolt علیه ساختار مردسالاری قدرت، بخصوص اتحادیه ها و احزاب چپ کارگری شکل گرفت که بر ضرورت تشکل مبارزه مستقل زنان برای آزادی واقعی اشان از زیر سلطه اتحادیه های چپ پای فشرد، زیرا تشکیلات خشن مدل کارخانه ای استفاده از انرژی و فعالیت زنان را تنها وسیله ای برای مطامع قدرتی مردسالارانه خود قرار داده بودند. این تازه در شرایطی است که بخش وسیعی از جنبش کارگری وآنارشیک هم تلاش می کردند از زیر نفوز خفه کننده احزاب چپ خود را رها سازند و شوراهای مستقل تصمیم گیرنده را از پایین ایجاد کنند. همکاری مشترک دانشجویان با کارگران برای برون رفت از فضای خشک و یکنواخت ماشینی و زنجیره کنترل و سلسله مراتبی تقسیم کار تنش زا، مبارزه برای نقش تصمیم گیری وخودگردانی کارگران در مناسبات کار را مطرح ساخت. ضمن اینکه کارگران 150 ساعت فراغت از کار را سالانه برای رشد دانش فکری و اجتماعی¬شان بدست آوردند، تا بدیل های تازه تری در شیوه بهتر زندگی را بیابند. همینطور حرکت جدید جنبش زنان ایتالیا، راه مناسبات بدون رهبری و رتبه بندی را از نیاز فضای آزادیخواهی نوین، سریعا باز کرد. ارتباط سیال و افقی گروهای زنان در انجمن های بحث و ارتباط گیری بر مبنای شنود و نه بمانند کادرهای مردانه حزبی که با پلمیک های اَبَر مارکسیستی تنها در جهت کنترل فضای ارتباطی و اعمال نظر و تصمیم گیری برای دیگران بر می¬آمدند.

این فرایند پویای تجربه ارتباطی افقی، بر حرکت جنبش زنان بعنوان مبارزه مستقیم بدون واسطه حزبی از بالا صحه گذاشت و این همان چیزی بود که در جنبش مستقیم دانشجویی ایتالیا از سال 1968 با آگاهی از تاریخ فاسد اشکال حکومتی هرمی احزاب چپ و راست، مطرح شده بود. جنبش زنان از آن پس بر این موضوع تاکید کرد : بدون آزادی زنان هیچ انقلابی شدنی نیست و بدون انقلاب هم آزادی زنان امکان ناپذیره. There is no revolution without the liberation of women and no liberation witout revolution. (ص 16-61). نوشته georgy katsiaficas بنام واژگونی سیاست the subversion of politics کاتسیفیکاس در این کتاب اسناد و تجربیات تاریخ جنبش های اروپا را از سال 1970 تا1993 بعنوان بارور شدن در هر روز زندگی را مستند کرده است. من صرفاً گوشه کوچکی از این کتاب را اینجا ارائه داده ام و میتوان فهیمید که هیچ فرد، جنبشی و جامعه ای به بلوغ لازم نمیرسد مگر اینکه درس های گذشته اش را بدرستی شناخته باشد.

جنبش1999 سیاتل در ایالت واشنگتن در بعدی متفاوت علیه سازمان جهانی کار، شکل گرفت که نیروهای متنوع آنارشیک و ضد سلطه در آن نقش بارزی داشتند و با تفاهم شورایی افقی، فارغ از کادرهای مزاحم و جاه طلب حزبی، خلاق ترین اشکال مبارزاتی را برنامه ریزی کردند و در بطن شرایط، فعل بداعه تاکتیکهای مناسب را می¬آفریدند و همین سبک از تظاهرات به واشنگتن دی سی، پنسیلوانیا، و لوس آنجلس امتداد یافت و این نقطه عطفی در تحولات غرب بود که برنامه نیودیل و نظم جدید جهانی آمریکا را بر سر کلینتون خراب کرد و رئیس جمهور بعدی (بوش) را هم مجبور ساخت که با توطئه فرو ریزی برجهای دوقلو در سپتامبر 2001 حمله به جنبشهای داخلی را تحت عنوان تروریسم و دشمن خارجی توجیه کند و زمینه توسعه جنگ غارتگرانه بازار نفت و تولید تسلیحات سودآور را فراهم آورد . اما واکنش جنبش¬های متنوع ضد جنگ و تسلیحات علیه بازار فریب نئولیبرلیسم، شکاف ساختاری نظام سلطه را عمیق تر کرد.

همین اخیرا در کشور یونان، مردم در شکل گسترده ای نه تنها به شورش و اعتراضات اجتماعی دامن زدند بلکه حتا به گفته شبکه های خبری ماهواره ای، 60 درصد مردم از واکنشهای آزادیخواهانه جوانان آنارشیک خود برای اداره زندگی بدست شوراهای مستقل مردمی از پایین، جسورانه دفاع کردند. زیرا بعد از اشغال یونان توسط نازیسم و بعد نزدیک به دو دهه دیکتاتوری سلطنتی توسط توطئه انگیس و سازمان سیای آمریکا و دوباره دولت لیبرالی حزب سوسالیست پاسوک در 1981 تا به اکنون که دیکتاتوری دمکراسی را به نمایش گذاشته، تجارب ارزنده ای را برای مردم در بر داشته است. هر چند هشدارهایی از جانب جنبش¬های افقی و آنارشیک رو به رشد در سال 1981 نسبت به خطرات چپ پارلمانی پاسوک داده شد، اما موثر نیفتاد. گویی مردم و روشنفکران متوهم میبایست بار دیگر با چشم خود مدل دمکراسی سرکوب را هم تجربه می کردنند( برگرفته از کتاب، تصویر آینده از نمای امروز ماست we are an image from the future به نوشته ا.ج.اسکوارز، تاسوز ساگریز، چاپ 2010 ، این قسمت در ویراستاری جدید اضافه شده است. این نویسندگان تنها تجارب مستقیم تعداد بیشماری از شرکت کنندگان درون جنبش یونان را از شورش دسامبر 2008 به بعد را جمع آوری کرده اند ). طبیعی¬ست که یونایان پس از کسب چنین تجارب تاریخی گرانبهایی از جنبش ، دیگر مردم یونان حاضر نیستند برای گرفتن مطالبات انسانی شان، کوچکترین ترفند خام کننده ای را از جانب مشتی دلال و واسطه ( به ماننداحزاب چپ و راست و پولداران کله گنده درون یا بیرون حکومت) به راحتی بپذیرند که نتیجه مبارزه آنها بنام رئیس، رهبر، قیم و ارباب جدیدی رقم خورد و در عین حال انرژی شان مدام به هدر رود، و هم بین خواسته های همبستگی واقعی¬ آنها برای آزادی شکاف ایجاد شود و تازه برخی سرخورده از توهمات و کم تجربگی شان بجای اینکه آگاهی و جسارت اندیشه انتقادی خود را صادقانه رشد دهند و الگویی توانمند در چشم اطرافیان و دوستان باشند، میخواهند دیگران را سرزنش کنند که چرا نیامدند به اربابان دلخواه آنها رای دهند و یا اعتماد کنند تا آنان اینگونه به تنهایی بعدا احساس حقارت و سرافکندگی نکنند.

واقعیت این است که من در اینجا تنها چندین نمونه از وفور این جنبش های شکوهمند افقی جهانی را مطرح ساخته ام که در فعالیت پویای مناسبات جنبشی اشان حرفی محکم، رسا و قابل درک برای زدن دارند و بازی های پیچیده روانی قدرت دولتی، دیگر رنگ باخته است، و تمام راه حل های تنشی و هیستریک قدرتهای کوچک و بزرگ در مواجهه با بحرانهای ساختاری سیاسی اقتصادی شان اساسا به بن بست رسیده است و در باتلاق خود ساخته خویش بیشتر و بیشتر فرو میروند. مهم این نیست که سران غول های هشتگانه و گاهی بیست گانه در حلقه شیاطین قدرت، نمایش مسخره ای را به راه بیاندازند آنهم با چنین اوضاع تاریخ دهشتناک سرمایه داری پارلمانتاری و کمونیستی که امروز در چنگال بحران سنگین ساختار فرسوده نئولیبرالیسم خود فلج شده است. برای همین در هر کجا که کنفرانسی بر پا میکنند ده ها و صدها هزار نفر هم در مقابلش شورشی برپا میکنند و کلی مقاله و اعلامیه بین مردم پخش میشود و شهر را به جوش و خروش می آورند و مسایل امنیتی برای دولت میزبان همواره پر هزینه و پر دردسر است. جنبش¬ها، رسانه های مردمی خود را برای آگاه کردن یکدیگر ایجاد کرده اند چرا که میدانند رسانه های رسمی و دولتی اساسا سانسور حقایق است شاید اگر چند لحظه فقط تظاهرات را نشان دهند اما تا بتوانند از توضیح علت وجودی این جنبش¬ها تفره میروند. صحبت امپراطوران از مهار کردن بحران ساختاری، چیزی جز گول زدن مردم و جلوگیری از رشد جنبش های افقی و ضد سلطه آنها نیست. آندسته از آگاهانی که این اوضاع نا بسامان، رقت آور و تنش انگیز رقابت¬های تخریبی درون قدرتها را کمی عمیق¬تر مورد بررسی قرار داده باشند کاملاً به وضعیت وحشتزده قدرت ابرمن از موقعیت چهره خویش، واقف هستند.

*************************

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک / ژیژک در آرزوی دیکتاتوری لنینیسم و نئومدرنیته علیه جنبش¬های افقی و ضد آتوریته (سلطه)

سلطه مردانه و جایگاه نگاه زنانه در جنبش های افقی

سلطه مردانه و جایگاه نگاه زنانه در جنبش های افقی

دولت¬های غربی امروزه بر این واقعیت آگاهند که دیگر بسختی قادرند مردم را بپای انتخابات بکشانند. هزینه های انتخاباتی در آمریکا که از کار مزدی خود مردم به تاراج رفته به صدها میلیون دلار میرسد و هر دوره بیشتر و بیشتر میشود تا کارناوال نمایشی تبلیغات حکومت عقلانیت سلطه گری را رنگین و چشمگیرتر نشان دهند. مبلغان دمکراسی قدرت با زیرکی تمام، جوانان و بخصوص زنان که برخی از لیبرال فمنیست های دو آتشه و خبره ای در سخنوری¬اند را به کار میگیرند تا از نماد قدرت مردسالاری و سلطه به دفاع بپردازند، همان زنانی که هلری کلینتون را در کنفرانس زنان پکن به محبوبیت رساندند و بعد در کنگره آمریکا به عنوان تیم کارشناسی نظامی پنتاگون به عراق رفت و به بوش و رامزفیلد(وزیر جنگ) انتقاد کرد که چرا نیروی نظامی بیشتری به عراق نفرستاده اند و در انتخابات دمکرات ها رقیب اوبامای سیاهپوست شد و برای بسیاری از زنان لیبرال فعال در تیم انتخاباتی او این سئوال به اصطلاح حیاتی در روزنامه ها مطرح بود که آیا دولت آمریکا هنوز زن را شایسته دفاع از سنبل کاخ سفید (ابرمن) میداند یا نه؟ بنابراین زنان در قدرت تجلی ساختار مردان و پسران خویشند و در زیر چتر نمادین سلطه قدرت پدران برگزیده قرار میگیرند تا با شیوه جدید تجارت سیاسی مردانه از امنیت مادران و ناموس مردان پاسداری کنند. در کنارِ سلطۀ عقلانیت مردانه، برخی از زنان همچنان احساس امنیت میکنند زیرا برطبق اسطوره مردان، زن از پهلوی مرد زاییده شد تا در کنارش به اقتدار او خدمت کند. پس برخی از زنان همچنان خود را علاقمند و وابسته به ساختاری نشان میدهند که عامل مستقیم کنترل و سلطه بر خود آن زنان است، گویا با صدا و سیمای زنانه در هرم قدرت میتوان ماهیت نظام خشن سلطه ابرمن را مهربان و مادرانه جلوه داد. این از آن دست خیانت هایی است که برخی زنان به خودِ جامعه زنان در وحله اول روا میدارند زیرا از نیاز به وابستگی مردسالارانه و سرمایه رها نگشته اند. این نقد به زنان در قدرت را من از بسیاری از زنان آگاه و منتقد در عرصه جهانی شنیده ام حتی از زنان ساده و صادق جنبش چیاپاس بی آنکه تحصیلات تخصصی ای داشته باشند اما بسیار توانمند بر ارزشها و نقش انسانی نگاه زنانه در ایجاد جامعه ای عاطفی و مادرانه که کاملاً از ساختار مخرب سلطه مردانه متفاوت است، تاکید کرده اند. اینگونه زنان همواره الگوهای مردان بسیاری بوده و ما از وجودشان بارور شده ایم.

ساختار دولت و جامعۀ مردانه اساساً به گونه ای تنظیم شده که زنان را یا حذف میکند و یا کاملاً تحت سلطه قرار میدهد. برخی از زنان در نظر نمیگیرند که در چهارچوب مناسبات دیوانسالاری عقلانیت مردانه نه تنها به مساوات نمیرسند بلکه با نزدیک شدن به هرم ساختاری قدرت به همان اندازه هم از ارزش های انسانی و عواطف زنانه و مادرانه دور میشوند درست بمانند مردان سلطه¬گری که از عناصر شخصیت انسانی مردانه خود تهی شده اند و نتیجتا آن واقعیت اندیشۀ برابری که برای فرزندان دختر و پسر در جامعه آرزو میکنند را حتی از دست می دهند. اگر زنان امروز حتی در تفکر قدرت مردانه در بعد اقتصادی خشک و اتمیزه سرمایه داری به رتبه های بالاتر ساختار بیمارگونه مردانه هم که دست یابند، باید بدانند هرگزبه صورت یک باند قدرتی زنانه، نمی توانند با ابزار مسلط مطلق، منطقی و کنترل کننده قدرت مردانه برابری کنند و باز صرفاً وسیله¬ای در دست ساختار سلطه مردانه هستند تا به مناسبات مردسالاری سلطه و سرکوب بر علیه جنبش زنان و مردان آزاده تداوم بخشند. چنانکه در اروپا در بهترین شکلش هنوز اشل نابرابر درآمد شغلی، حقوق اجتماعی و امتیازات بررسیهای درمانی زنان در برابر مردان 70 یا 80 درصد است . این تازه به غیر از انواع خشونت های روانی ، فیزیکی و جنسی و شغلی و … که در چهارچوب همان ساختار دموکراسی به زنان تحمیل میشود حتی هنوز طبق اخبار خود ماهواره های اروپایی از هر چهار زن یک نفر مورد خشونت همسر و یا به اصطلاح دلداده اش قرار میگیرد و تازه میتوان خشونتهای اجتماعی، فرهنگی، نظامی و شغلی، نژادی، ملیتی و غیره را در سطح جهانی توسط دول غربی به آن اضافه کرد. اگر هم بپذیریم در مناسبات اجتماعی جهانی روابط آزادتر عاشقی زیستی بین زنان و مردان گام های شکوفایی را برداشته است این نه از جنبه عقب نشینی فریبکارانه ساختار قدرت به خاطر شرکت بیشتر زنان در عرصه قدرت بوده، بلکه از پرتو رشد نگاه و فعالیت زنان و آگاهی جهانی علیه ماهیت ساختار سلطه در درون جنبش ها از پایین بوده است و بهترین نقدها از درون همین جنبشهای افقی و اکثراً توسط خود زنان به زنان در قدرت شده است. مسئله حیاتی و محوری جنبش افقی بر سر مبارزه و همکاری درجهت فرایند رشد مناسبات برابری و ضد سلطه درون جنبش است که میتواند حتی از جانب یک مدیر زن هم حمایت شود اما نه اینکه برای مدیر شدن زنان در جایگزینی برابر با مردان در سطوح سلطه قدرتی مبارزه کنیم چیزی که لیبرال فمنیست ها در دفاع از ضرورت شرکت زنان در ساختار مردانۀ قدرتی آغاز گرش بودند. روند رشد جنبشها در دیگر عرصه های متنوع فعالیت¬های فرهنگی عاطفی زنان جهان درس های با ارزشی را در ایجاد مناسبات بدون سلطه و غیر متمرکزِ زندگی آزادیخواهی جهانی پدید آورد که اتفاقا آنرا به صورت انحصاری تنها از آن خود نمیدانندتا جوامع دیگر در ناآگاهی از آن مجبور باشند سیر برخورد به سرمایه داری نئولیبرالیسم را از طریق پروسۀ های تکراری آزمون و خطای جدید خودشان از نو امتحان کنند. طبعا جنبشهای افقی هر جامعه ای بخصوص جنبش¬های زنان، نقد و تجارب جدیدشان را در برخورد به ساختار سلطه به جنبش جهانی انتقال میدهند و نه روشهای کهنۀ سازگاری و تمکین با ساختار سلطه گری آن هم در اوج تخریب گرایی اش. هر چند، گاهی از جانب حاکمین قدرت به مانند بوش که توانست یک عقب نشینی مقطعی را بر جنبش آزادیخواهی آمریکا تحمیل کند اما دست آوردهای پایدار اولیه به طور طبیعی مبنای افق دینامیسم مبارزات گسترده تر آن جنبش¬ها واقع شده است.

مبارزه طبقاتی در نگاه محدود مارکس اساسا بازتابی از نابرابری اقتصادی را در خود محوری کرد چراکه صرفاً منبع اصلی و عینی زندگی را در مناسبات تولیدی تقسیم کار میدید. متعاقب آن، مقوله ای به نام روبنا را به شکل دوالیستی و مکانیکی در برابر مناسبات تولیدی قرار داد که جنبه ثانویه و دنباله روی در ارتباط با زیربنا را ترسیم می کرد و هنوز برای خودش هم مشخص نبود که آیا روبنا عناصر ساختار دولت و دیوان سالاری قدرت را در بر میگیرد یا نه؟ و یا تنها بخش فرهنگ مبارزاتی مردم، جدا از دیوان سالاری قدرت، به عنوان روبنا محسوب می شد؟ در حالیکه ساختار سلطه در کنترل روند سرمایه تنیده شده است.
اینکه فعالیت زیستی انسانی اینگونه در قالب های کلیشه ای خشک، مطلق و عقلانی بسته بندی شود نتیجه اش همین ایدئولوژی های بیروح و تعبدی چپ و راست معاصر است . آیا حتی از زاویه عینیت گرایی مارکسیسم، حضور ساختار قدرت و دولت نمی بایست در تمامی جزئیات تقسیم کار اجتماعی و کارخانه ای به طور مستقیم مشاهده شود؟ اینکه آیا اول جسم ثابت بود و بعد حرکت و تغییر در آن ایجاد شد یا اینکه اول ماده بود بعد جان ایجاد شد؟ و اگر اول طبیعت بود و نه آب و درخت و سایر جانداران پس اینها از کجا آفتابی شدند؟آیا میخواهیم مسائل اجتماعی را در یکسری بحثهای اغوا کننده انتزاعی غرق کنیم؟ این موضوعات میتواندتا 100قرن آینده مورد بحث قرار گیرند به شرط آنکه فرزندان آینده ضرورت آنرا لازم بدانند. اما چقدر انرژی انسان حول یکسری جدل های فیلسوفانه روشنفکری ممتازانه، هنوز باید در کتمان و بی تفاوتی نسبت به ضرورت های تصمیم گیری عملی در تغییر واقعیات ملموس تخریب گرایی سیستم سلطه، همچنان باید به هدر رود؟ زمانیکه صدها هزار کودک و زن تنها از آلودگی آبها و فضای زیستشان روزانه جان میدهند و خشونت، تجاوز، جنگ، استثمار و…..نقشی کلیدی و محوری را در این ویرانگری جهانی را به نمایش میگذارد و حتی عاملین و بانیان این سیر جنایات بر همگی ما به وضوع آشکار هستند پس دیگر درچه زمانی باید بپذیریم که نمیتوان، بودن در لحظه را به آینده سپرد؟ زمان دوست داشتن زندگی در عمل همین اکنون است و اجازه ندهیم عناصر زندگی را در ابعادی عمیق¬تر نابود سازند.

جهت گیری اغوا کننده بعضی هنرمندان، ورزشکاران و هنرپیشه های معروف و میلیونردر دفاع از جناح های قدرتی با اجرای جشنها و کنسرتهای نمایشی برای جذب جوانان و مردم بر پای صندوق حقه بازی رای گیری قدرت، امروزه جلوۀ گنگی از شک و تردید و تمسخر بخود گرفته است. میتوانیم هوشیار باشیم که حتا باندهای قدرت هنوز شگرد کاندید کردن هنرمندان مشهورتری از پرزیدنت ریگان را برای ریئس جمهوری همچنان از چشم دور نداشته اند. گر چه نمونه هنرپیشه فیلم ترمیناتور، شوارتز نگر آنهم با تاریخچه شنیع سکسیم، زن ستیزی، گرایشات نازیسم آلمانی، پوکی جمجمه و زبان انگلیسی نامفهوم که در حیرت فضای روشن مابی مردم کالیفرنیا به فرماندار آن ایالت منتخب شد، کمدی اعجاب انگیزی در چند سال گذشته بود که نهایتا به فاجعه تبدیل شد. البته امروزه کابوس های زیادی بخواب اکثریتی از مردم غرب هجوم آورده که ناچارند با فریاد فرزندانشان بیدار شوند و بصورتی جدی تر به نقش کسالت آور تماشاچی بودن صرف، به این تئاتر تکراری تاریخ شعبده بازی رنسانس پایان دهند آنهم بعد از چهار سال انتظار تهوع آور و نیازهای به کف رسیده، دوباره برای دیدن اجرای سقف مطالبات آزادی اشان در صحنه نمایش، آن هم هر بار با کنار رفتن پرده، همان بازیگران بیمار قدرت در تزیینی جدید بر حماقت حضارِ بدار آویخته در کراواتهای متمدنشان ، بیش از پیش خنده ای هیستریک سر بدهند. پس بی جهت نیست که آنارشیست ها همواره گفته اند اگر شگرد انتخابات بنفع سرمایه داری نبود سرمایه داران تا کنون درش را تخته کرده بودند. حال نام سرمایه داری در اروپا آنقدر زشت شده که حتا کشور های اسکاندیناوی و کانادا از نیمه سوسیالیست و یا سوسیالیست پارلمانی خطاب شدن، زیاد هم بدشان نمیاد و فعلا با این یونیفرم رنگ باخته احساس شیکی میکنند!!

*************************

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک / ژیژک در آرزوی دیکتاتوری لنینیسم و نئومدرنیته علیه جنبش¬های افقی و ضد آتوریته (سلطه)

وحشت ابرمن مدرنیته از چهرۀ دمکراسی خویش

وحشت ابرمن مدرنیته از چهرۀ دمکراسی خویش

کیست که نداند آدمیان اساساً زیر ضربۀ اختاپوس استبداد قدرتی مدرن مجبورند که اعمال و فعالیت های شایستۀ زندگی خویش را سانسور کنند و بتدریج از طریق دیوانسالاری رتبه سازی شغل گیری و فرهنگ هژمونی رسانه های متمرکز مغز شویی، منش اطاعت و وفاداری به دولت و فرمانروا را نهادینه سازند و در عین حال مناسبات زندگی عاطفی ارتباطی مردم را از یکدگر جدا و اتمیزه کنند تا آنها را به صورت دفرمه شده در خدمت کل ساختار دیوان دولتی کالا سازی ،مثل سیاهی لشکر، وابسته و محتاج به فرامین ستاد قدرت، کنار هم ردیف کنند تا برای گرفتن دستور وانعام بیشتر از قدرت به رقابت بپردازند(رجوع کنید به برخی تجارب جنبش¬های کارگری و اجتماعی آنارشیک، گرد آوری شده توسط دانیل گورین دردو جلد کتاب” نه سلاطین و نه اربابان” به زبان انگلیسی). در غیر این صورت آنها این بیگاری را صرف یک لقمه حقیرانه نان، لحضه ای هم برنمی تابیدند. در این زمینه نوشته های نوآم چامسکی و کتاب فهم قدرت، ترجمه احمد عظیمی بلوریان میتواند آگاهی بخش باشد. حتی تاریخ سیر و سلوک عرفای غیر دولتی به نوعی زبان سانسور بوده است که اکثرا به تدریج به سبک و روش زندگی مردان عرفانی نمایان شده است که مجبور بودند نورم و طریق خلوت نشینی را پیشه کنند تا کمتر مورد یورش مستقیم سلاطین قدرت قرار گیرند، و نه آنگونه که بابک خرم دینان به صورت مبارزه اجتماعی زیست هویتی و نه صرفاً ذهنی فلسفی، شیوه استقامت و بیداری وجدان را پیشه کردند و شکستها، آرزوها و مقاومتهایشان در گذر تاریخ به طور بارزی مستند شده است.

حال این مفسران، نظریه پردازان و کارشناسان مدرنیته به مانند هابر ماس،پارسونز،ترنر، اریک هریسون، لویی دوپره، باربارا آدام، آگنس هلر و آلن اورشی و غیره که طبعاً دوره های ارشد کارشناسی و تخصصی دانشگاهی را دیده اند از چنین ساختار رتبه بندی قدرتی به لحاظ بسیاری از جنبه های رفاهی ذینفع اند و صرفاً خطرات موجود در ساختار مدرنیسم را به حاکمان سلطۀ مدرن هشدار می دهند. اینها کسانی هستند که ظرفیت¬ها و صورت بندی های فکری و آموزشی جدید را در جهت تکمیل مقاصد مدرنیته در دانشگاه ها ایجاد میکنند و به مانند ژنرالها اما در پست فرهنگی خدمت می کنند تا خطرات و معضلات ناشی از بحرانهای موجود را ارزیابی کرده و شیوه های پیشگری ضربه پذیری نظام سلطه با خیزشهای اجتماعی را کاهش دهند. شاید با اطمینان بتوان گفت حتی اگر یک درصد از معترضین واقعی به ساختار قدرت، قادر باشند در چنین پستهای دانشگاهی ای حضور داشته باشند و در نبود و سانسور آنهاست که کارشناسان مدرنیته در خیال خودشان برجسته و چشمگیر به نظر می آیند. جالبتر اینکه اکثر این محققین متخصص نجات مدرنیته زودتر از بقیه به مانند بوش و سارکوزی، گوردن بران و مرکل و امروز باراک اوباما از هم اکنون ماسک¬های تنفسی و آبهای تصفیه شده ،جزایر و پناهگاه های امن و منزلهای دور از مصیبت¬ها و آشوب¬های شهری را برای خود تدارک دیده اند و برخی که بسیار پولدار هستند تعدادی از سواحل معدود سالمتر باقیمانده را برای زندگی اشرافی و عیاشی خود قبظه کرده اند( بطور نمونه، سواحل موناکو که میلیاردرها با پولهای هنگفتشان در آنجا سکنا گزیده اند تا از مالیات ها هم فرار کرده باشند و دولت¬های ورشکسته اروپا حالادر تعقیب آنها هستند که به کشمکش¬های شبکه های درون قدرتی تبدیل شده و جامعه مردمی اروپا هم در ارتباط با این همه فساد و دزدی انحصارات، زمینه تحولات اجتماعی را فراهم میبینند) . بسیاری از حامیان مدرنیته که مثلاً انتقادهای جدی ای به اوضاع رقت آمیز و وفور وقایع اسفبار انسانی و زندگی اکوزیستی جهانی دارند خیلی ساده لوحانه ومزورانه از خود بانیان و مسئولین حکومتی و یا کمپانی ها و کلیساها انتظار برخورد حقوقی و انضباطی به چنین پدیده های ناخوشایندی را دارند اما فردایش همین منتقدین دوباره سر گرم همان عادات رفاهی مصرفی روزمرگی و مشاغل کارشناسی علوم مدرن و خوش خدمتی های مایه دار به ابرمن می شوند. تنها در دوره رئیس جمهوری بوش صدها متخصص، مدیر و کارشناس عالی رتبه کشوری وضداطلاعاتی در پستهای روئسایی و استادی دانشگاهای برکلی، هاروارد، کنت، پرینستون، دوک وغیره گمارده شدند تا مکتب جنایت مدرن را در اندیشه جوانان اشاعه دهند.

دیدیم که دولت آمریکا چند سرباز آمریکایی را مثلاً به خاطر تجاوز و جنایت در عراق دادگاهی کردند و کلیسای واتیکان هم کشیشان متجاوز به صدهاکودک در شهر بوستون را تکفیر کرد و در همان زمان کمپانی کلیسیایی نظامی(اونجلیست های مذهبی ارتدکس نژاد پرست و با نفوذ که کابینه جنگی بوش را در کاخ ابرمن سفید بقدرت نشاندند) Black water(به قلم2007 jeremy scahill) که با سازمان صلیب سرخ(خون) رابطه تنگاتنگی دارد، نزدیک به چهل هزار تک تیرانداز آدمکش با هزینه نفری هزار دلار در روز را برای برپایی دمکراسی اتمی روانه عراق کرده بود ( این کمپانی خصوصی تربیت آدمکشی و شکنجه، بیمارترین افراد روانی مزدور حرفه ای را استخدام میکند وحتی با هزینه های کلان به نیروهای ویژه امنیتی و پلیسی آمریکا آموزش ضد شورش میدهد و به سایه دولت معروف شده است. آنها شبه نظامیان شخصی هستند که مصونیت اجرایی دارند. بگفته وکلای مترقی نه میتوان آنها را به دادگاه شهری کشید چون نظامی هستند ونه میتوان آنها را به دادگاه نظامی فرا خواند چون شخصی بحساب میآیند). و سرانجام رامسفیلد وزیر جنگ آمریکا بعد از این همه بی رحمی و کشتار در عراق بدون هیچ گونه پروسۀ دادگاهی و دادخواهی به فوریت از وزارت تجارت جنگ کنار رفت تا به تجارت سیاست بپردازد. شگرد سیاست قدرتها همواره در شرایط بحرانی، جایگاه وزیران و عاملان اجرایی جنایت را تغییر میدهند تا آنها از پاسخگویی به جامعه طفره روند و درحاله ای از ابهام، تمرکز اعتراضی مردم را پراکنده سازند. اما کارشناسان مدرنیته دیگر قادر به لاپوشانی گندیدگی این ساختار نظام اختاپوسی، فرهنگی اقتصادی مدرنیسم نیستند که روزانه این وقایع هولناک را می آفریند و ماهیتش چیزی جز تولید بیماری و تجاوز، تخریب زندگی زیستی، و اعمال کنترل و مغزشویی در مدارس، دانشگاهها، آزمایشگاها، ادارات و غیره نیست. این دعواهای حاشیه ای درون ساختارمدرنیته یک بازی فیلسوف مأبانه رقابت آکادمیکی است و در موقعیتهای زمانی و مکانی متفاوتی شاید لحظه ای شما را هم تحت تاثیر قرار دهند اما در حقیقت این بازارهای رنگارنگ کاسبی سیاسی مدرنیسم است که به صورت شبکۀ پرکار رایانه ای، بی وقفه فرهنگ صنایع مقدس مدرنیته را به پیش می برند. ممکن است گاهی به خاطر کشمکشهای درونی اشان امروز را استراحت کنند اما روز بعد باز هم دکانهای سهم بَری غنایم فکری و روحی و مالی مدرنیته تنها با تغییراتی جزیی در قفسه های کتابخانه و یا برگزاری کلاسها و کنفرانسهای جدید دوباره ادامه می یابد و مدرنیته از پیشرفت انتحاری اش درس نمیگیرد و مطمئنا معترضین واقعی به این ساختار کهنه سلطه در پرتو جنبش¬های متنوع افقی جهانی از ضرورت مبارزه برای آزادی هستی زیستی لحظه ای دست بر نخواهند داشت .

یک بررسی کوتاه از قرن “با شکوه” مدرن بیستم که با شروع قتل عام یک و نیم ملیون نفر ارامنه به دست دولت عثمانی(ترکیه امروز) آغاز شد و تداوم قتل عام های متمدن میلیونی جنگ¬های مدرن جهانی اول و دوم، و انفجار بمب های اتمی در هیروشیما و ناکازاکی(فاجعه غیر قابل وصفی که نه تنها صدها هزار نفر در یک لحظه سوختند بلکه عواقب بیماریهای سرطانی و آلودگی زیستی آن همچنان ادامه دارد) و تشکیل گروهای زنان کاباره و دختر شایسته بمب اتمی در لاس وگاس در ستایش تمدن بزرگ و بعد شروع دوران بی پایان جنگ سرد در اندونزی، ویتنام،کوبا، شیلی، کنگو، کامبوج، اریتره…. و همین دو دهۀ اخیر در رواندا نزدیک به یک ملیون نفر نژاد توتسی آفریقایی در عرض چند ماه قربانی زد و بندهای های قدرتی فرانسه و آمریکا بطور اخص در دفاع از جناح توتسی و دیگری از هوتوها شدند. بله! رواندایی که بگفته خود غربی ها از نظر مدرنیسم به سوئیس آفریقا معروف شده بود. برگرفته از کتاب “آنسوی تاریک دمکراسی”the dark side of democracy به نوشته مایکل من،( متاسفانه ایشان در نتیجه گیری اش از این¬همه جنایت مدرن، خیلی مایوسانه و ناشیانه مثل فوکو تنها به قراردادهای اخلاقی هژمونی تعاملی و تعادلی قدرتها دل بسته است) و سرانجام با معذرت خواهی سطحی و بیشرمانه کلینتون و سازمان ملل از این فاجعه و تکرار آن در جنگ و تحریم اقتصادی عراق سال 1991 توسط سازمان ملل که تقریبا بیش ازیک میلیون کودک به همین سادگی جان باختند(زمانیکه برخی گذارشگران از مادلین آلبرایت وزیر امور خارجه کلینتون پرسیدند: آیا این تحریم ارزشش را به بهای نابودی اینهمه زندگی زن و کودک داشت؟ او رذیلانه پاسخ داد، البته که داشت) و تداوم جنگ های سومالی،اتیوپی ،تقریبا کل آفریقا،کلمبیا، مکزیک، سیرالانکا، افقانستان(آمریکا در طرف طالبان و بن لادن، علیه نفوذ روسیه) و هایتی(همکاری مشترک فرانسه،کانادا و آمریکا در سرکوب جنبش ضد استعماری ) و فلسطین…..و فوران بیماریهای روانی فیزیکی پایان ناپذیر از بحران¬های غذایی، آلودگی زیستی و…. نهایتا تخریب حیات زندگی زیستی بپاس مراحم مدرنیسم . اما بگذارید ببینیم که پیشنهاد جامعۀ علمی مدرنیته به طور جامع و دقیق به این قضیه چیست آنگونه ای که زیگموند بامن در کتاب اخیرش “مدرنیته و کشتار همگانی” چاپ 1989 نوشته است، از کتاب صورتبندی مدرنیته و پست مدرنیته به قلم حسینعلی نوذری. “خنثی سازی اهمیت کشتار همگانی، تلقی از آن به مثابۀ پدیده ایست که بیانگر ابعاد نفرت انگیز حیات اجتماعی در سدۀ اخیر است که خوشبختانه پیشرفتها و دست آوردهای مدرنیته به طور فزاینده ای بر آن غلبه خواهد کرد.”(تاکیدات از اینجانب است) . ایشان بمانند برخی دیگر از مدرنیست¬ها ماهییت” انقلاب” تکنولوژی صنعتی،اطلاعاتی و…. رایانه ای سرمایه داری را از جنگها و کشمکش¬های قدرتی و تسلیحاتی یعنی عقلانیت ابزاری آنها جدا میکند،در واقع میخواهد بگوید که با پیشرفت وسایل جدید شکنجه، اعترافگیری بتدریج آسانتر خواهد شد. بله اینهم از عجایب مدرنیته که این نوع پاسخ گویی ایشان یعنی جنون گاوی مدرنیته و امثال بوش، اوباما، تونی بلر، پوتین، مدودوف و سرکوزی ها وجود ایشان را مطمئنن برای چنین ساختار مغزیِ جدا از جمجمه ستایش خواهند کرد.

پس دمکراسی در عمل چیزی جز کشتار دست جمعی و خشونت اقتصادی اکوزیستی وگسترش تسلیحات مالیخولیایی نیست اما کارشناسان سیاسی نئومدرنیته میتوانند بر روی دفتر ثبت سازمان دول جهانی، واژه دمکراسی را با خط زیبای نستعلیق حقوقی بارها و بارها بنویسند ولی جوهرش همچنان از تاریخ خونین استعمار،استبداد و استثمار رنگ میبازد و چه افتخار برازنده ای که امروز باید در ابعاد جنگ آبها، ستارگان و خدایان اتمی ویروسی شاهدش باشیم که قادرند کل زمین را درسته چند بار ببلعند. حال صحبت از نهادینه کردن فرهنگ دمکراسی و مدرنیته آنهم در چنین هیبت مخوف کنونی اش توسط لیبرالها باید کار حضرت فیل باشد زیرا بنظر نمیاید چیز تازه ای غیر از همان گفتمانهای کلیشه ای روشن مابانه قدیمی مدرنیسم بتواند در کار باشد.در واقع این همان دمکراسی حکومتی انحصارات غول پیکر سرمایه داریست که برای پیشبرد پلورالیسم سیاسی کاندیداهای احزاب انتخاباتی خودشان به رقابتهای سلطه جویانه قدرتی میپردازند پس نه تنها چیز تازه ای نیست بلکه بسیار وحشتناک¬تر هم شده است. و از همین جهت ،جنبش¬های وسیع افقی و اکوزیستی جوامع غربی امروز بعنوان بدیلی نوید بخش در برابر آن سر بلند کرده اند و به هیچ وجه هم از ماهییت تخریبگرایی تمدن سلطه گری بیخبر و یا نا آگاه نیستند. برخی نئولیبرال های ایرانی بخصوص بخش رفاه طلب مستقر شده در غرب، گویی مثلاً نوع جدیدی از مدرنیته سرمایه داری را اختراع کرده اند که به سبک سکولار وطنی آن تهیه میشود. اما کدام وطن؟ وطن نظم غارت جهانی ای که آمریکا و اروپا از طریق رسانه ها و ماهواره هایشان بخصوص در دهه های اخیر باجنگ¬ها و بحران¬های اقتصادی¬شان وعده داده اند!؟ شما وطن¬های اشغال شده امروز را وطن چه کسانی میدانید؟ پس وطن¬های گمشده سرخپوستان، سیاهپوستان، بومیان لاتین و صدها میلیون مهاجر و پناهنده چه شده است ؟؟ آشیانه های250 میلیون کودک که برای مقاصد جنسی، بردگی، فروش اجزا بدن، قاچاق مواد مخدر و نظامی ربوده و بهره برداری میشوند در کدامین وطن سرمایه جای گرفته است؟؟؟(طبق آمار رسمی سازمان شعاری یونیسف که گویا تنها وظیفه شمارش نعمات اربابانش را بعهده دارد، آپریل 2009 ). و حال وطن¬های تنها 15000 کمپانیهای فراملیتی آمریکا که بمانند زالو در چین لانه کرده تا از تاسیسات و کارگران ارزان به مقیاس میلیونی، تبادل غارت کنند در کجای نقشه جدید جهان قرار میگیرد (حال برعکس این تناسب شامل خود چین هم میشود) ؟؟ این تازه به گفته همان نشریات لیبرال آمریکایی global exchange ” تبادل جهانی” میباشد که عمر مفید یک کارگر جوان چینی تنها 10 سال تخمین زده میشود یعنی از13 تا 23سالگی.

متاسفانه امروزه هزاران کتاب و مقاله در این موارد نوشته شده که در ایران ترجمه نمیشوند. هر چند بحران خورد کننده نئولیبرالیسم و روند اضمحلال آن در حال حاضر خود گواه این حقایق آشکار در عرصه جهانی میباشد و اساسا آن دمکراسی کاذب اقتصاد وطنی در آمریکا از آغاز دهه 1970 با شروع پروژه های خصوصی سازی زیر نظر بانک جهانی، صندوق بین الملل و سازمان تجارت جهانی سازی عصر نئو لیبرال سرمایه داری بطور کلی رنگ باخت و اشکال مخرب¬تری در نابودی زندگی اکوزیستی بخود گرفت .حال نئو لیبرالها از وطنی صحبت میکنند که شناسنامه و پاسپورت مردمانش تنها به سند ما لکیت فروش بردگان دربازار وطن فروشی جهانی تبدیل شده است.

جنگ¬های روانی فیزیکی دمکراسی اتمی ویروسی، نه تنها سراسر کره زمین حتا منظومه شمسی را هم در ابعادی انتحاری و انهدامی احاطه کرده است. این توسعه تخریبی منابع زندگی زیستی تا حد جنون همچنان پیش رانده میشود و لیبرالها ناچارند با احتیاط حرکت کنند چون در این دوران شتابزده دمکراسی جنگی، دیگر الگوی فریبنده ای برای قالب کردن مدنیت دمکراسی باقی نمانده وهیولای دمکراسی خفته چون دراکولایی تشنه بخون،سالیانیست که از تابوتش بیرون آمده و دندانهای تیز لیبرالیسم خون آشامش تمامی پیکره جامعه اکوزیستی را تکه پاره کرده است. فراموش نکنیم که سلاطین متحد غربی حتی به همان اصول دمکراسی جاه طلبانه درون قدرتی یکدیگر هم پایبند نیستند. در جنگ خانمان سوز عراق که زنان و کودکان شدیدترین آسیب¬ها را دیدند و همان بافت رو به رشد حد اقلی مناسبات ارتباطی زنان و خدمات اجتماعی زندگی و فضای اکوزیستی¬شان تقریبا به کلی متلاشی شد، آمریکا و فرانسه سر منافع متضادشان شاخ تو شاخ شدند فرانسه نمیخواست میلیاردها دلار از قراردادهایش با صدام حسین دیکتاتور را از دست بدهد ولی مسئله محوری، مورد ترسناک¬تری برای آنها بود اینکه اگر ما بپای این جنگ برویم مردم فرانسه دولت را سرنگون خواهند کرد اما برای آمریکا که چشم انداز بحران اقتصادی و مالی و اعتراضات داخلی را پیش رو داشت تسخیر بازار نفت و کنترل بر خاور میا نه امری حیاتی بنظر می¬آمد و اینجا بود که نه تنها جنگ رسانه ای دمکراسی علیه یکدگر بالا گرفت، بلکه ماهواره های جاسوسی اینتر نتی آمریکا بر ضد فرانسه شروع بکار کردند. اما جالبه،زمانیکه صدام حسین مدارک اثپاتی را در معرفی منابع دریافت تسلیحات شیمیایی¬اش ارائه داد نام اکثر کمپانی¬های انحصاری اروپا وآمریکا را برملا ساخت و باز هم مدنیت دمکراسی جنگی، کمدی بازی حقوق بشر را بنمایش گذاشت.

شورش¬های اخیر در فرانسه که مکرراً تکرار شد واکنشی جدی و حیاتی است برای پایان دادن به ساختار مدرن سلطه وتخریب گرایی که ضرب آهنگش به روشنی در کل اروپا احساس میشود و این بدون شک سرآمد یک تعیین سرنوشت اساسی در دهه آینده برای جهانیان خواهد بود. جامعه فرانسه که در دوران جنبشهای 1967 از طریق جوانان و آزادی خواهانش جنبشی نو در همبستگی افقی، علیه کل ساختار کهنه ارباب منشی را هنرمندانه بر پا ساختند در واقع دریچه افق تازه ای در دل جهانیان گشودند اما متأسفانه از طریق احزاب بوروکرات کمونیستی فاسد که ریاست و منافع قدرتی خود را در خطر میدیدند، موذیانه اتحادیه های کارگری را تحت عنوان فرصت مناسب برای مطالبات اکونومیستی(مزایای اقتصادی) وارد جنبش افقی و آنارشیک آزادیخواهی اجتماعی کردند و مبارزه واقعی دگرگون کننده را به عقب راندند تا به پاداش حقیرانه ای از جانب دولت فرانسه سر مست شوند. گای دبورد به همراه دوستانش گرایشی از آنارشی بنام situationists (موقعیت آفرینان ) را پدید آوردند که زمانیکه حرکت افقی و مستقیم ارتباط گیری را در درون خود شروع کنیم خلاقیتها فوران کرده، و بتدریج و هم جهشی، آفریننده حرکت¬های خلاق و طرح های جدید تری در درون جامعه خواهد شد و ایده ها و روابط و اشکال سازماندهی مناسب¬تر مبارزاتی، مدام از درون تحول مناسبات خود انگیخته، خودجوشانه تراوش میکند و دوباره حرکتی بالنده تر را طرح ریزی میکند. موضوع محوری در این جا، گسترده ساختن ارتباط خلاق آهنگین در عرصه های متنوع فکری، هنری، فرهنگی، اقتصادی اجتماعی است تا مدام قادر باشیم دست به ایجاد شرایطی جدید بزنیم تا سلسله حرکت ها در ارتباط افقی مبتکرانه به نواختن در آیند، از این جهت ما موقعیت ها را برای آزادی می آفرینیم.

گای دبورد در کتاب معروفش: جامعه نمایشی guy debord ( society of the spectacle) نقد جانانه ای را نثار ساختار دول مدرنیسم و احزاب سلطه گرکمونیستی میکند. او میگوید جامعه باید هوشیار باشد زیرا احزاب و دول کهنه مدرنیسم، زبان و حرکت پویای جنبش¬ها را همواره کپی میکنند و در نمایش جدیدی به صحنه می آورند یعنی خودشان را در چهره مطالبات ما تزیین میکنند تا مردم همواره از پشت عینک مبلغان سرمایه و سلطه پروژه های جدید احزاب قدرتی، را در تغییرات ظاهری دنبال کنند(ص18).

آشنایی با این واقعیات عریان و هولناک سلطه دمکراسی غربی میتواند برای جوانان بستوه آمده از استبداد کشورهای شرقی بسیار درس آموز میباشد تا راه و روش سلامتی و شکوفایی زندگی زیستی را در پیوند با جنبشهای افقی و اکو زیستی ضد سلطه جهانی، و متناسب با تجربیات و ویژگی های بافت تاریخ بالنده فرهنگی اجتماعی خودشان برای ساختن مناسبات گلستانه عاشقی فراهم آورند.

بنظرم در بکار بردن واژگان دمکراسی مستقیم ویا دمکراسی انقلابی که تا حدی در جنبش¬های افقی غرب هم رایج است به تعمق بیشتری نیاز داریم هر چند اگر منظور آنها، حتی آن دمکراسی کاذب انتخاباتی هم نباشد چرا که واژه دمکراسی نهایتا نماد سیستم غربی را برجسته میسازد و نمیتوان آنرا از واقعیت تاریخی ارتباط مدنیت قانونی شهروندی با تعینات کشوری، دولتی، نژادی، مذهبی و بخصوص امروزه از سرمایه داری جدایش کرد. حتی مزایای مشروط دمکراسی در یونان باستان شامل بردگان، مهاجرین و غیره نمیشد. چرا باید آزادی بیان را همچنان در چارچوب دمکراسی و نه آزادی زیستی مطرح سازیم؟ چرا ما همواره باید بدام مقایسه های نازلی در ارتباط با دمکراسی انتخابات اروپایی بیفتیم و تلاش نکنیم که خواست آزادیخواهی طبیعی زیستی را در اتحاد و همبستگی سازندگان واقعی جامعه از پایین بصورت افقی در کوی، محله، مدرسه و محیط کشت و کار و غیره ساماندهی کنیم، تجاربی که بصورت واقعی تا کنون در دنیای لاتین هم عملی شده است تا مجبور نباشیم اینگونه بحالتی خفت آور و درمانده آنرا از سرکوبگر بد و بدتر تمنا کنیم. کابینه دولت گوردن بران در انگلیس بعنوان جناح کمتر بدتر آنقدر در باتلاق فساد بدتر فرو رفته که تبلیغات رسانه های انگلیس و کارشناسان نخبگی سلطه، این روزها برای حفظ نظام، از بالا زمینه را برای جناح راست محافظه کار باصطلاح کمتر بدتر آماده میسازند. همانطور که بوش رئیس جمهور سابق آمریکا گفت، من از مردم حالا رای تایید و اعتماد گرفته ام و تصمیم دارم از این قدرت مشروع بیشترین بهره برداری را بکنم تا دوباره در چهار سال بعد در طبل توخالی انتخاباتی با شعارهای فریبندۀ تازه و داغ¬تری بکوبند تا باز برخی از مردم مطیع، عاجز، و بی اختیار را سرافکنده برای گدایی مطالباتشان به پای صندوق های رأی بردگی بکشانند.

*************************

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک / ژیژک در آرزوی دیکتاتوری لنینیسم و نئومدرنیته علیه جنبش¬های افقی و ضد آتوریته (سلطه)

%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: