مقدمه اي تاريخي بر آنارشيسم / ٢-٣

مقدمه اي تاريخي بر آنارشيسم

جرج وودكاك

ترجمە : س . باستان

 قسمت  دوم و سوم

      پرودون همچنين بنيانگذاري يك حزب سياسي از سوي خود را نفي ميكرد و تمام احزاب را تحت عنوان »» گونه هاي مختلف مطلق گرائي »» محكوم ميكرد. گرچه گروهي شاگرد و پيرو گرد آورد كه اولين جنبش آنارشيستي را ايجاد نمودند، معهذا گفته وي از لحاظ صوري صحيح بود. هنگامي كه پرودون طي انقلاب 1848 به عضويت مجمع قانونگذاري فرانسه انتخاب شد بنا بر نظر خود مبني بر رد ايده حزب سياسي به فعاليت پرداخت! وي از اعضاي اقليت كوچكي بود كه به قانون اساسي مصوبه مجمع فوق ، راي مخالف داد! زمانيكه دليل اين عمل را جويا شدند ، تاكيد كرد كه تنها با اين شكل خاص قانون اساسي به مخالفت بر نخواسته است : »» به اين قانون اساسي از آن روي راي مخالف دادم كه قانون اساسي بود»» در واقع وي اشكال ثابت تشكيلات سياسي را رد كرده بود !

      طي دهه 1840 ، وجهه نظر هاي پرودون در مورد مسائل مربوط به نظام ، حزب و تشكيلات سياسي نه تنها نظرات متفكرين اختيارگراي پيشين نظير ويليام گادوين كه دقيقا همين انتقادات را مطرح كرده بودند، منعكس مي نمود بلكه وجهه نظرهاي يك جنبش آنارشيستي نسبت به اقدام سياسي و شكلي كه اين جنبش بخود ميگرفت را ( بيش از آن كه جنبش فوق عملا پا به عرصه وجود گذارد) به بيان آورد. بنابراين در مورد آنارشيسم به عنوان يك نظام فلسفي يا سياسي نمي توان مانند ماركسيسم سخن گفت ! نوشته هاي مردي كه در سال 1883 در گذشت ، همچون هاتفي غيبي به تمام مسائلي كه زان پس مطرح شده ، پاسخ گفته است ! آنارشيسم هيچگاه از سوي حزب سياسي نمايندگي نشد زيرا پيروان آن ، خواستار حفظ آزادي خويش در زمينه انجام واكنش هاي خودانگيخته در مقابل اوضاع مشخص بوده و احزاب سياسي و حكومت ها را بيك اندازه مسئول نابساماني امور دانسته اند!

      آنارشيست ها ، قوانين اساسي را نيز نظام هاي سياسي ثابت و تضمين شده اي دانسته كه دولت را متحجر ساخته و اعمال قدرت را نهادين ميكند! هيچيك از اين تاثيرات دوگانه مورد قبول اختيارگرايان نمي باشد . معتقدند : تشكيلات اجتماعي و اقتصادي جامعه مي بايست در سطح سياسي ، بر مبناي قرارداد آزادانه بين افراد ، جايگزين تشكيلات زندگي اجتماعي گردد.

      خرده گيري هاي فوق ، مبتني بر اين نظرند كه آزادي چيزي نيست كه قوانين و دولت ها آن را ايجاد و صيانت نمايند. بلكه چيزي است كه هركس تجسمي از آن دارد و آنرا با همگنانش تسهيم ميكند. دولت ها و قوانين ، دشمنان آنند و آنارشيستها در هر نقطه طيف وسيع اعتقادات آنارشيستي كه قرار داشته باشند! در اين مورد نظر يكساني دارند .. دولت يك شر اجتماعي است و به جاي آن كه نظم به بار آورد ، موجد اصطحكاك و تصادم ميگردد! اقتدار و مرجعيت ، در نقطه مقابل انگيزه هاي طبيعي قرار داشته ، انسان ها را با يكديگر بيگانه ميسازد.

      در سال 1793 ويليام گادوين در اثر خود به نام عدالت اجتماعي  ، نكات فوق را چنين مطرح ميكند : »» حكومت به دست خويش ، چشمه اي را كه در جامعه وجود دارد كور كرده ، مانع جريان آن ميگردد. باعث افزايش و دوام اشتباهات ما ميشود. گرايش هاي اصيل ذهن را واژگون نموده ، به جاي آن كه ما را وادار به آينده نگري نمايد، به ما مي آموزد كه براي رسيدن به كمال به قهقرا بنگريم ! ما را تشويق ميكند كه رفاه عمومي را نه در نوآوري و بهبود بلكه در احترام ابدي به تصميمات اجداد خويش بجوئيم! گوئي كه ذهن را از انحطاط سرشته اند نه از پيشرفت !»».

      انتقاد هميشگي آنارشيست ها به اشكال تشكيلاتي ثابت و اقتدار منش ، به معناي نفي اصول تشكيلات نيست ! آنارشيست يك فردگرا به معناي مطلق كلمه نيست! او با شور فراوان به آزادي فردي اعتقاد دارد اما همچنين ميداند كه اين آزادي تنها به وسيله تمايل به همكاري كه هسته واقعي اجتماع را تشكيل ميدهد ، قابل نگهداري است و به اين دليل ، همانگونه كه بعدا خواهيم ديد ! بحث در مورد انواع مختلف تشكيلات غير تحميلي ، نقش عظيمي در ادبيات آنارشيستي ايفا ميكند !

      با وجود اين اگر فرد آنارشيست ، امتناع دارد كه دست هاي مرده گذشته بر وي حكومت كنند! نتايج اين امر را نيز مي پذيرد. او انتظار ندارد كه زمان حال ، تعيين كننده آينده باشد و به همين دليل اشتباه خواهد بود اگر آنارشيست ها را اتوپي گرا بدانيم ! خصوصيت اساسي انديشه اتوپيائي عبارت از خلق يك جامعه ايده آل است كه هيچ پيشرفت و تغييري فراتر از آن ، امكان پذير نيست . زيرا هر آنچه ايده آل باشد بنا بر تعريف ، كامل و از اين روي ايستا مي باشد. اما آنارشيست ها هميشه استدلال كرده اند كه براي برنامه ريزي آينده كه ممكن است شرايط بسيار متفاوتي داشته باشد ، نمي توان از تجربيات حال استفاده نمود. اگر ما خود طالب آزادي انتخاب هستيم ، بايد چنين حقي را براي آيندگان نيز محفوظ بداريم . ما فقط قادريم كه در پي رفع بي عدالتي هائي بر آئيم كه با آنها آشنائي داريم .

      آنارشيست ها در واقع پيرو طبيعي فيلسوف يوناني هراكليت هستند. او مي انديشيد ، پيوستگي وجود مبتني بر تغيير مداوم آن است. وي ميگفت : »» در يك رودخانه دوبار نمي توان شنا كرد »».

اين تصور چه به صورت آغازينش و چه به شكلي كه اكنون به ما رسيده ، براي آنارشيسم تصور مناسبي بشمار ميرود! زيرا شامل ايده مربوط به آموزه اي است كه تنوعات بسيار داشته است. در عين حال ، در محدوه هاي اصول وحدت بخش معيني قرار ميگيرد! از اين روي (گرچه نفطه نظرات آنارشيستي مختلفي وجود دارند) همانگونه كه ميتوان يك شيوه رفتار آنارشيستي را باز شناخت ! يك فلسفه قابل تعريف وجود دارد كه شامل سه عنصر مي باشد : انتقاد از جامعه موجود ، تصوري نسبت به يك جامعه مطلوب و برنامه اي جهت گذار از يكي به ديگري!

      وقتي به اين نتيجه رسيديم كه حكومت نامطلوب است ، اين پرسش مطرح ميگردد كه آيا ميتوان ( و چگونه ميتوان ) در گام بعدي اين نكته را اثبات نمود كه حكومت غير ضروري نيز هست و شقوق ديگري از تشكيلات انساني وجود دارند كه ما را قادر به زندگي بدون حكومت خواهد نمود!

      پرسش فوق ما را  وادار به بررسي نظر آنارشيست ها نسبت به مكان انساني در طرح كلي اشياء مي نمايد . به طور كلي ؛ آنارشيست ها معتقد به نسخه تعديل يافته اي از آنگونه نگرش نسبت به جهان طبيعي مي باشند كه دوران رنسانس و بخصوص در قرن 18 تحت عنوان زنجيره عظيم هستي مطرح گشت! اين زنجيره ( در آشناترين شكل آن) به صورت تداومي مشاهده ميشد كه از ابتدائي ترين شكل زندگي ، تا خدا كه معمولاّ تصوري طبيعي نسبت به وي وجود داشت ، امتداد مي يافت!  الكساندر پوپ اين مفهوم را به طور تحسين انگيزي در مقاله درباب انسان بيان كرده است : »» زنجيره عظيم هستي كه از خدا آغاز گشت ، موجودات اثيري ، آدم ابوالبشر ، فرشتگان ، انسان ، جانوران ، پرندگان ، ماهيان ، حشرات و هر آنچه به چشم نمي آيد ، به هيچ دوربيني نمي توان ديد؛ از بي نهايت تا ترا ، از ترا تا هيچ …. »»

 ادامه دارد

مقدمه اي تاريخي بر آنارشيسم / 1

مقدمه اي تاريخي بر آنارشيسم

جرج وودكاك

ترجمە : س . باستان

 قسمت  اول

پرودون در انقلاب سال 1848پاريس شركت جست و بزودي از مجمع ملي كناره گرفت ! وي به سرعت دريافت كه فعاليت پارلماني ، فرد را از دسترس مردم دور مي كند و از اين روي وقت خود را در اين سال اغلب صرف نگارش در سلسله مقالات  ( مردم ، نماينده مردم ، دوست مردم ) كرد كه يكي پس از ديگري به علت عدم تحمل مراجع انقلابي ـ در مورد حملات همه جانبه وي به جمهوري جديد كه آن را متهم به خالي بودن از هر گونه ايده اي ميكرد ـ توقيف شدند ! پرودون همچنين براي سازماندهي اقتصادي كارگران در بانك مردم كوشش كرد و اين بانك در واقع نوعي انحاديه اعتباري بود كه در آن كالا ها و خدمات بر اساس هزينه كار مبادله مي شدند!

      وي اميدوار بود كه اقدام فوق ، نقطه آغاز ايجاد يك شبكه روابط آزادانه بين توليد كنندگان  (مانند دهقانان ، پيشه وران و كارگاه هاي تعاوني ) باشد كه جايگزين روابط معمولي بازار شده ، كارگران را از وابستگي رها سازد! بانك مردم شايد اولين تشكيلات توده اي آنارشيست ها بود و هنگامي كه پرودون در سال 1849 به علت انتقاد از لوئي ناپائون ( كه به تازگي به رياست جمهوري برگزيده شد ، بعدا به نام ناپلئون سوم امپراطور فرانسه شد) به زندان افتاد ، داراي هزار عضو بود .

      بقيه عمر پرودون در زندان ويا تبعيد گذشت. او به صورت اقليتي يك نفره باقي ماند كه عظمتش در اين واقعيت نهفته بود كه رهبري حزبي را به عهده نداشت !  معهذا نفوذ وي طي دوران امپراطوري دوم ـ دقيقا به اين دليل كه وي فردي مستقل بود ـ  افزايش فراوان يافت . در پايان زندگيش در سال 1865 ، كتابي در باب ظرفيت سياسي طبقه كارگر را نوشت و استدلال نمود : احزاب سياسي را اعضاي نخبه اجتماعي اداره مي كنند و كارگران تنها هنگامي قادر به كنترل سرنوشت خود خواهند بود كه سازمان هاي سياسي خود را جهت ايجاد تغييرات اجتماعي بوجود آورده و كنترل كنند! بسياري از كارگران فرانسوي تحت تاثير اين نظرات قرار گرفتند و جنبشي را به وجود آوردند كه هدف آن : عبارت از تغيير و تجديد سازمان جامعه به وسيله ابزار اقتصادي بود.     آنان خود را موتوآليست ناميدند اما ذاتا آنارشيست هائي بودند كه اميد داشتند به شكلي مسالمت آميز و به وسيله همكاري توليدكنندگان  ، به هدفهاي خود دست يابند!

      ملاقات هائي كه بين سال هاي 1862 تا 1864 بين نمايندگان اين نظرات پرودون و نمايندگان اتحاديه هاي كارگري صورت گرفت ، منجر به تاسيس انجمن بين الملل كارگران يا انترسيونال اول گرديد. پيروان ماركس اين افسانه را شايع كردند كه او( ماركس ) بنيانگذار انترناسيونال بوده است در صورتي كه وي در مذاكرات مقدماتي شركت نجست و در نشست نهائي در لندن در تاريخ 28 سپتامبر 1864 كه تاسيس اين انجمن را اعلام كرد ، چنان كه خود مي گويد: « از اعضاي ساكت و صامت پلاتفرم » به شمار مي رفت !  به اين ترتيب ، انترناسيونال اول به هيچوجه يك سازمان ماركسيستي نبود بلكه از سوسياليست ها ، بسياري از آنارشيست هاي مختلف و نيز كساني كه نه سوسياليست بودند و نه آنارشيست ، تشكيل يافت!

      از تعداد اعضاي انجمن اطلاعي در دست نيست . مدافعان و دشمنانش ، هر يك به دلائل خاص خويش در مورد تعداد اعضا و نفوذ آن مبالغه مي كنند! معهذا ترديدي نيست كه اين انجمن به خصوص در كشور هاي لاتين زبان اروپاي جنوبي ، كارگران و دهقانان را به نحو بي سابقه اي در زمينه مبارزه به خاطر منافعشان بر انگيخت . اما انترناسيونال عليرغم مقاصد و آرزوهائي كه در مورد بهبود وضع اعضاي خود داشت ، در نهان به ميدان نبرد ايدئولوژي ها و شخصيت ها تبديل شد! هنگامي كه اين انجمن در سال 1865 به صورت سازمان فعالي در آمده بود ، پرودون ديگر در حيات نبود اما اختلافاتي كه بين آن سه تن انقلابي در پاريس بروز كرده بود ، در محدوده انترناسيونال افزايش يافت و برخورد بين ماركس و مونوآليست ها و سپس بين ماركس و خود باكونين نه تنها تفاوت طبايع اين افراد را به نمايش گذارد بلكه نمايشگر تفاوت بنيادي وسائلي بود كه سوسياليست هاي اقتدارمنش از يك سوي و آنارشيست هاي اختيارگرا از سوي ديگر ، براي نيل به هدف به كار گرفتند. تفاوتي كه به خودي خود ، به معناي تفاوت در هدف نيز بود!

      ماركس و پيروانش كه تاكتيسين هاي زيرك تري بودند خود را به مقامات عالي تشكيلاتي رساندند، قوانين انجمن را ماركس تنظيم كرد و كنترل معنوي شوراي مركزي را كه در لندن تاسيس شد ، به دست گرفت! اما او در شعبات انجمن و به خصوص در كشور هاي لاتين كمتر نفوذ داشت و كنگره سالانه انجمن به صحنه نبرد ماركس و باكونين كه بر شعبات انجمن در ايتاليا و بخش فرانسوي سوئيس تسلط داشت ، تبديل شد ! باكونين قبلا در ايتاليا نوعي انجمن برادري مخفي بين انقلابيون بوجود آورده بود (كه خود در سال 1868 به آن پيوسته بود ).

      روش هاي وي به عنوان يك سازمانده ، گرچه عجيب به نظر ميرسيد اما بسيار موثر بود. وي فانلي ، يك مهندس ايتاليائي را كه گرچه اسپانيائي نمي دانست اما از گونه اي جاذبه رواني برخوردار بود ( كه نياز به زبان مشترك را رفع مي كرد) به بارسلون ( اسپانيا ) فرستاد و بزرگترين جنبش آنارشيستي جهان را بوجود آورد!  آنسلمو لورنتزو كه بعدا رهبري آنارشيست هاي اسپانيا را در دست گرفت ، شرح زيبائي از اين واقعه نوشته كه جرالد برنان آن را در لابيرنت اسپانيائي نقل كرده است : «« فانلي مردي بود قد بلند ، با چهره اي مهربان و موثر كه ريش انبوه سياهي داشت و چشماني سياه و سخنگو كه برق ميزدند و حالتشان مطابق با احساساتي كه بر وي تسلط داشت ، تغيير پيدا مي كرد. صدايش طنيني فلزي داشت و مطابق با مفاهيمي كه بيان مي كرد ، تغيير مي يافت و سريعا از خشماگيني نسبت به جباران و استثمار گران ، به احترام و مهرباني نسبت به استثمار شدگان تبديل ميشد! گوئي كه خود بدون آن كه رنج بكشد ، رنجبران را درك ميكرد و يا هنگامي كه يك ايده آل مافوق انقلابي صلح و برابري را عرضه ميداشت ، خشنود ميشد! وي به زبان هاي ايتاليائي و فرانسوي سخن ميگفت اما ما مي توانستيم حركات بيانگر چهره او را درك كنيم و منظورش را دريابيم » .

      مبارزه اي كه در درون انترناسيونال  جريان داشت جنبه هاي متعددي پيدا كرد. دوئلي بود بين ماركس و باكونين اما نبردي بين گروه هاي ژرمانيك و لاتين نيز بود! اما تفاوت هاي اساسي موجود ، ربطي به اختلاف شخصيت و فرهنگ نداشت و بحث هاي بي پاياني كه بين سال هاي 1868 و 1872 ( كه انترناسيونال به علت انشعاب متلاشي شد )جريان داشت ؛ آنها را مشخص نمود! ماركسيست ها در مورد يك سازمان سياسي كه هدف آن تبديل پرولتاريا به طبقه حاكم باشد ؛ استدلال مي كردند! آنارشيست ها به نفع ايجاد يك تشكيلات اقتصادي كارگري مطابق با مشاغل كارگران سخن مي گفتند! اقتدار منش ، عليه اختيارگرا. اقدام سياسي در مقابل اقدام صنعتي . ديكتاتوري گذراي پرولتري در مقابل محو فوري قدرت دولتي : اين بحث ادامه يافت و اين دو نقطه نظر با يكديگر سازگاري نيافتند و بحث به برخورد انجاميد! در كنگره بازل در سال 1872 ماركسيست ها باكونين را اخراج كرده ، شوراي عمومي را به نيويورك انتقال دادند تا از دسترسي آنارشيست ها به دور باشد و اين شورا در سال 1874 منحل شد ! در همين احوال آنارشيست ها انترناسيونال خود را تشكيل دادند كه سه سال بيشتر از انترناسيونال ماركسيست ها دوام آورد و سپس آن نيز منحل شد !

      معهذا جنبش آنارشيستي ، بيشتر به صورت يك انگاره تا يك تشكيلات ، در گروه ها و افراد پراكنده اي كه همواره با يكديگر در تماس بودند و كنفرانس هاي( ملو درماتيكي) تشكيل مي دادند كه بندرت منجر به وحدت ميشد ، به زندگي ادامه داد!  معدودي افراد با استعداد و متعهد از قبيل پتر كروپتكين و اريكو مالا تستا به ايده آنارشيستي شكل دادند و آ نارشيسم بين سال هاي 1880 تا 1900 ، شكوفائي اعجاب آوري يافت !

      در يك سوي پيروان لئو تولستوي از مقاومت مبتني بر عدم خشونت دفاع مي كردند و استراتژي ساتياگراهاي گاندي ( نافرماني مدني ) كه بالاخره منجر به كسب استقلال هند شد را وسيعا تحت نفوذ قرار دادند!  ديگران در زمينه ايجاد مدارس يا اجتماعات آزادي كوشش كردند كه در آنها مردم سعي مي كردند فارغ از محدوديت هاي ناشي از تئوري اتوپيائي ، در كنار يكديگر زندگي كنند! معهذا ديگراني هم بودند كه سعي در وحدت آنارشيسم و هنر داشتند و در آغاز قرن حاضر ، جنبش مدرنيسسم را در اروپا و به خصوص در فرانسه بنيان نهادند! نقاشاني چون پيسارو ، سنياك ، لامينك و پيكاسوي جوان خود را آنارشيست مي خواندند! شاعراني مانند ملارمه و اديباني چون اسكار وايلد نيز چنين نامي برخود نهادند!

ادامه دارد

آن چه در صدمین سالروز تولد آلبر کامو گفته نشد!

آن چه در صدمین سالروز تولد آلبر کامو گفته نشد!

آلبر کامو از زبان خودش

روز هفتم نوامبر ٢٠١٣ صدمین سالروز تولد آلبر کامو بود. او در سال ١۹۶٠ در یک تصادف جاده ای در حالی که فقط ۴۶ سال داشت، درگذشت. آثار او همچون «طاعون» و «بیگانه» هنوز جزو پرفروش ترین نوشته های پس از جنگ جهانی دوم به زبان فرانسوی ست. او در سال ١۹۵٧ یکی از جوانترین برندگان نوبل ادبیات شد.

 

در ایران ترجمه های مختلفی از «طاعون»، «بیگانه» و همچنین «سقوط» و «عصیانگر» که در ترجمه ای دیگر «انسان طاغی» نیز به فارسی برگردانده شده است، منتشر شده اند.

 

در صدمین سالگرد تولد کامو برخی از نویسندگان فارسی زبان و همچنین رسانه های بزرگ مطالبی درباره ی کامو بیان کردند که جوانب زندگی سیاسی این نویسنده ی بزرگ را عمداً یا سهواً دربرنمی گرفت. لو مارن (Lou Marin) در صدمین سالروز تولد آلبر کامو کتابی را در ۳۳٧ صفحه به نام «نوشته های آزادی گرانه – écrits libertaires» کامو از سال ١٩۴٨ تا ١٩۶٠ گردآوری و منتشر نمود. کامو سال ١۹۳۵ به عضویت حزب کمونیست درآمد، اما دو سال بعد او را از این حزب اخراج نمودند چرا که علیه سرکوب ها در شوروی دست به اعتراض زد. هر چند کامو از آن پس عضو گروه سیاسی دیگری نشد، اما هرگز تا لحظه ی مرگ از مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی دست نشست. برای مثال او در سال ١٩۵۳ در یک تجمع کارگری شهر سنت – اتین فرانسه شرکت کرد و سخنانی را با عنوان «بازسازی ارزش آزادی» بیان نمود. برگردان این سخنرانی، تلاشی ست برای بهتر شناختن آلبر کامو.

 

سخنان آلبر کامو در بورس کار Saint – Etienne در سال ١۹۵۳

اگر مجموعه ی تعرضات و آزارهایی را که در این جا افشاء شد در نظر بگیریم، می توانیم پیش بینی کنیم که روزی در اروپا فقط زندانبانان در آزادی خواهند بود. زمانی هم که فقط یک زندانبان وجود خواهد داشت، ما می توانیم او را سرزندانبان بنامیم. در این جاست که دیگر جامعه ی مطلوب دولت های سده ی بیستم تحقق می یابد و جایی برای طرح مسائل و مخالفت نخواهد بود.

البته این ها حدس و گمان است. هر چند دولت ها و پلیس های سراسر جهان تلاش خواهند کرد جوامع را به زندان تبدیل نمایند، اما هنوز چنین چیزی تحقق نیافته است. برای مثال در اروپای غربی رسماً آزادی محترم شمرده می شود. با این حال من به یاد زنان بدبختی می افتم که ما در خانواده های بورژوا می بینیم. دخترعمه ای بیوه شده است، پس حامی طبیعی اش را از دست داده است. دیگر اعضای خانواده او را می پذیرند و در طبقه ی پنجم به وی جایی می دهند و سپس روانه ی آشپزخانه اش می کنند. آنگاه این زن را روزهای یکشنبه در خیابان نمایش می دهند تا بگویند وجدان دارند و مانند سگان نیستند. با این حال برای دیگر اوقات و به ویژه مناسبت های بزرگ به او می گویند که دهانش را ببندد. حتا اگر یک مأمور پلیس بیاید و به او تجاوز کند، بازهم به وی گفته می شود که صدایش درنیاید. به هر حال بار اولی نیست که چنین می شود و رئیس خانواده هم همین کار را قبلاً کرده است. نباید وضعیتی پیش بیاید که روابط با اتوریته ی رسمی برهم بخورد. باید روراست گفت که در شرق اروپا همین دخترعمه ها را یک بار برای همیشه با دو قفل محبوس می کنند. در آن جا می گویند که نیم سده ی دیگر، یعنی زمانی که جامعه ی مطلوب برای همیشه مستقر می شود، همه آزاد خواهند گردید و در آن زمان همین افراد محبوس نیز در جشن هایی شرکت خواهند کرد. اما من می ترسم که تا آن زمان موریانه ها او را بخورند و دیگر نتواند در هیچ جشنی شرکت نماید.

زمانی که ما این دو برداشت  از آزادی را نگاه می کنیم، آزادی در آشپزخانه و آزادی در زندان، هنگامی که می بینیم یکی می خواهد خودش را به دیگری تحمیل کند، در حالی که هر دو عملاً قصد دارند جلوی تحرک دخترعمه را بگیرند، آن گاه به آسانی درمی یابیم که داستان ما بیش از آن که داستان آزادی باشد داستان بندگی ست. ما همچنین در می یابیم که در جهانی زندگی می کنیم که می خواهد روزگار ما را به سوی شورش و انفجار ببرد.

ساده ترین راه این است که دولت ها یا دست های پشت پرده ای را مسئول این روش های تنفرآمیز دانست. البته این واقعیتی ست که دولت ها و دست های پشت پرده چنان مسئول وضعیت موجود هستند که ما نمی توانیم به اصل ماجرا پی ببریم. اما آن ها یگانه مسئولان نیستند. اگر قرار بود دولت ها مسئولیت رشد آزادی را به دست بگیرند، آزادی یا هنوز نوباوه بود یا کلاً با سنگ قبری به نام «فرشته ای در آسمان» مدفون شده بود. تا آن جایی که من می دانم هرگز قرار نبوده است که جامعه ی مبتنی بر استثمار، آزادی و عدالت بیاورد. دولت های پلیسی در زیرزمین ها مدرسه ی حقوق درست نمی کنند، آن ها در آن جا زندانیان را مؤاخذه می کنند. دولت ها وقتی سرکوب و استثمار می کنند، فقط کارشان را انجام می دهند و هر کس مسئولیت حفاظت از آزادی را به آن ها محول می کند خودبه خود آزادی را بی آبرو می نماید. اگر امروز آزادی تحقیر شده و در زنجیر قرار گرفته است، به این دلیل نیست که دشمنانش به آن خیانت کرده اند، به این علت است که دوستانش از کاری که باید بکنند استعفاء داده اند و به این علت است که آزادی حامی طبیعی اش را از دست داده است. بله، آزادی بیوه است، اما باید واقعیت را گفت، آزادی بیوه ی همه ی ماست.

آزادی امر ستم دیدگان است و مردم ستم دیده همیشه حامیان اصلی آن بوده اند. مردمی که در شهرهای اروپای فئودال زندگی می کردند، مردمی که انقلاب سال ١٧٨۹ را به راه انداختند و جنبش های کارگری که در سده ی بیستم به وجود آمدند توأمان از آزادی و عدالت پشتیبانی نمودند. همینان بودند که هرگز باور نکردند که آزادی و عدالت نمی توانند با هم وجود داشته باشند. این زحمتکشان یدی و فکری بودند که به آزادی شکل دادند و آن را در جهان پیش بردند تا بتواند به پرنسیپ فکری ما تبدیل گردد. ما دیگر بی آزادی نمی توانیم زندگی کنیم و زمانی که آزادی را از ما بگیرند ما احساس مرگ می کنیم. اگر امروز آزادی در بخش بزرگی از جهان وجود ندارد بی شک به این علت است که بنگاه های انقیادسازی هرگز چنین وقیح و مجهز نبوده اند که امروز هستند، اما علت دیگرش این است که حامیان واقعی آزادی یا به علت خستگی یا به دلیل نظر غلطی که از پیشبرد آزادی دارند، دست روی دست گذاشته اند. آری، بزرگ ترین رویداد سده ی بیستم رویگردانی جنبش انقلابی از ارزش های آزادی بوده است. این جنبش همچنین از سوسیالیسم آزادی گرا و پیشرو دور شد و در برابر سوسیالیسم سزاری و نظامی سر تعظیم فرود آورد. از این زمان بود که امیدها به یأس بدل شد و انسان های آزاد به نوعی از تنهایی گرفتار آمدند.

زمانی که پس از مارکس، صدایی پیچید و قوی شد مبنی بر این که آزادی یک تاب بورژوایی ست، بی شک یک درک اشتباه پدید آمد، اما ما هنوز هم بهای این درک غلط را می پردازیم. چرا که باید گفته می شد که آزادی بورژوایی یک تاب است که می آید و می رود و همه ی آزادی نیست. باید گفته می شد که اتفاقاً آزادی بورژوایی آزادی نیست و یا در بهترین حالت به آزادی که بایستی باشد تحول پیدا نکرده است، پس بایستی آزادی های دیگری به دست آورد و هرگز آن ها را رها نکرد. این واقعیت دارد که آزادی برای کسی که تمام روز کار می کند و شب را با خانواده اش در یک اتاق می گذراند، وجود ندارد. اما این واقعیت یک طبقه و یک جامعه را محکوم می کند و نه نیاز به آزادی را و نه حتا فقیرترین بین ما را که نمی تواند بی آزادی زندگی کند. اگر جامعه ای ناگهان بی آزادی تغییر می کرد و همه در ناز و نعمت زندگی می کردند، باز هم چنین جامعه ای به علت عدم وجود آزادی بربریتی بیش نبود. از آن جایی که یک جامعه ی بورژوایی از آزادی سخن می گوید بی آن که به آن عمل کند، آیا یک جامعه ی کارگری نیز باید از عمل به آزادی چشم پوشی کند و بر خود مباهات نماید که از آن سخنی نمی گوید؟

جنبش انقلابی اندک اندک با اغتشاش روبه رو شد و از آزادی به این بهانه که بورژوازی از آن استفاده ی ابزاری می کند، دور شد. جنبش انقلابی از یک شک درست و به جا علیه استفاده ابزاری بورژوایی از آزادی به این راه کشیده شد که کلاً به خود آزادی تردید کند یا در بهترین حالت آن را به روزی بسیار دور بفرستد و فعلاً از آزادی سخن نگوید. چنین است که گفته می شود که نخست باید عدالت برقرار گردد و برای آزادی بعداً تصمیم گرفته خواهد شد. گویی بردگان می توانند بدون آزادی به عدالت برسند. روشنفکران پرجوش و خروش به زحمتکشان اعلام کردند که امروز نان مهم است و نه آزادی. گویی زحمتکشان نمی دانند که رسیدن به نان نیز به آزادی نیازمند است. بی عدالتی بلندبالای بورژوایی صد البته در تحمیل این افراط ها نقش دارد. امروز در میان کسانی که این جا نشسته اند شاید کم تر کسی باشد که در عمل و اندیشه اش به همین تقدم و تأخر فکر نکرده باشد. با این حال تاریخ پیش رفته است و آن چه ما دیدیم بایستی اکنون ما را به فکر بیاندازد. زحمتکشان انقلاب ١۹١٧ را به پیروزی رساندند و این کامیابی آزادی واقعی بود که بزرگ ترین امید را برای جهان به ارمغان آورد.

اما این انقلاب محاصره و تهدید شده از درون و برون خود را مسلح کرد و یک پلیس به وجود آورد. این انقلاب رفته رفته از آرمان های آزادیخواهانه اش دور شد و به آزادی شک کرد و در عین حالی که دستگاه پلیسی را قوی کرد، خودش دچار رکود شد. این چنین بود که بزرگ ترین امید به آزادی خاموش شد و جایش را به یک دیکتاتوری حقیقی داد. امروز همین آزادی قلابی بورژوایی از این واقعیت خوشحال است. آن چه در محاکمات مسکو و مکان های مشابه کشته می شود و زمانی که یک کارگر راه آهن در مجارستان به جرم خطای حرفه ای تیرباران می گردد آزادی بورژوایی نیست که محکوم می گردد، آزادی هزار و نه صد هفده ای ست. آزادی بورژوایی می تواند هر گونه که می خواهد دست به هر تخطئه ای بزند چرا که محاکمات مسکو و انحرافات جامعه ی انقلابی توجیحات فراوانی برایش فراهم می کند.

جهانی که ما امروز در آن زندگی می کنیم دارای این مشخصه شده است که بی عدالتی را به جنگ بندگی می فرستد و یکی دیگری را تقویت می کند. زمانی که فرانکو، دوست گوبلز و هیتلر و برنده ی واقعی جنگ جهانی دوم به یونسکو یعنی کاخ فرهنگ می آید، عده ای مخالفت می کنند و ورود او را خلاف منشور این نهاد اعلام می کنند که وی هر روز در زندان هایش زیر پا می گذارد، عده ای هم پاسخ می دهند، لهستان نیز عضو یونسکوست در حالی که وضعیت احترام به آزادی های عمومی در آن جا بهتر از اسپانیا نیست. البته که این استدلال احمقانه است. اگر دختر بزرگ شما با یک نظامی ازدواج می کند، دلیلی وجود ندارد که دختر کوچکتان با یک مأمور پلیس وصلت نماید. یک بز گر برای خانواده کافی ست. اما ما می بینیم که همین استدلال احمقانه کارساز می شود و هر روز هم همین استدلال را برای ما می آورند. به کسی که خواهان رهایی بردگان مستعمرات است، روس های فرستاده شده به اردوگاه های کار اجباری را نشان می دهند و برعکس. اگر امروز شما علیه قتل یک تاریخدان مخالف چک به نام کالاندرا در پراگ اعتراض کنید، به شما گفته می شود که چرا علیه قتل دو یا سه سیاهپوست آمریکایی چیزی نمی گویید. در این نمایش تهوع آور یک چیز عوض نمی شود و آن هم قربانیان هستند و صد البته به یک ارزش مدام تجاوز می شود و آن هم آزادی ست و ما می بینیم که عدالت هیچ جا و هیچ زمان در کار نیست.

چگونه می توان به این دور باطل پایان داد؟ شک نیست که ما می توانیم از هم اکنون با بازسازی ارزش آزادی و نپذیرفتن این که آزادی حتا موقتاً قربانی شود، آن را با مطالبات عدالت طلبانه ی خود پیوند دهیم. شعار ما همین امروز باید این باشد: بدون رها کردن هیچ مطالبه ی عدالت طلبانه ای، هرگز آزادی را فراموش نکنیم. ما به ویژه اگر همین مقدار کم آزادی دمکراتیکی را که داریم، توهم ننامیم، آنگاه می توانیم برای آزادی بیش تر مبارزه کنیم. این آزادی ها دستاورد فتوحات انقلابی هستند که در دو سده ی اخیر پدید آمده اند. آن ها آن گونه که فریبکاران می گویند نافی آزادی واقعی نیستند. آزادی خیالی وجود ندارد که روزی به ما داده شود، همان گونه که حقوق بازنشستگی را در پایان زندگی پرداخت می کنند. آزادی ها را باید با رنج و زحمت دانه به دانه گرفت. آن هایی که ما امروز داریم ناکافی اند ولی در مراحل مختلفی به دست آمده اند و باید تا رسیدن به آزادی همه جانبه پاسداری گردند. اگر ما بپذیریم که آزادی های کنونی باز پس گرفته شوند، دیگر نخواهیم توانست پیشروی کنیم، بلکه عقب خواهیم رفت و باید روزی راه رفته را دوباره آغاز نماییم، راه رفته ای که با خون و مبارزه پیموده شده است.

نه، آزادی امروز آن نیست که مانند کراوچنکو از خدمت به رژیم شوروی سرباز زد تا به یاری یک رژیم بورژوایی [آمریکا] درآمد، چرا که در این صورت دوبار بندگی پذیرفته شده است. آزادی آن گونه که به ما گفته می شود نیست که باید علیه عدالت انتخاب گردد. ما امروز برعکس از آن آزادی دفاع می کنیم که رنج کشیدگان و مبارزان خواهانش هستند. ما در عین حال خواهان عدالت هستیم و دیگر نمی پذیریم که به ما بگویند یا آزادی را انتخاب کنید یا عدالت را. اگر کسی نان را از شما بگیرد در آن واحد آزادی شما را نیز تصرف می کند. اگر کسی آزادی شما را بگیرد، مطمئن باشید که نانتان را نیز خواهد گرفت و شما نخواهید توانست کاری بکنید. فقر همان قدر که آزادی کم می شود، بیش تر می شود و برعکس. سده ی کنونی سخت دلانه به ما آموخت که انقلاب اقتصادی یا آزاد خواهد بود یا تحقق نخواهد یافت، همان گونه که آزادی اقتصادی خواهد بود یا هیچ نخواهد بود. ستم دیدگان نمی خواهند فقط از گرسنگی رهایی یابند، آنان می خواهند از بند فرمانروایان نیز آزاد گردند. ستم دیدگان از گرسنگی آزاد نخواهند نشد، مگر این که بتوانند فرمانروایان خود را متوقف کنند.

من در پایان اضافه می کنم که جداکردن آزادی از عدالت به معنای جدا کردن فرهنگ و کار است که این خود گناه اجتماعی بزرگی ست. تشتت جنبش کارگری در اروپا عمدتاً به این دلیل است که او جایگاه واقعی خود را از دست داده است، جایی که این جنبش پس از هر شکست گرد می آمد تا پایبندی اش را به آزادی نمایش دهد. اما روشنفکران اروپایی نیز در اغتشاش به سر می برند چرا که تخطئه دوگانه ی بورژوایی و به اصطلاح انقلابی موجب شده است که آنان از یگانه منبع اعتبار خود که از کار و ستم دیدگی همگان می آمد جدا گردند و از تنها متحدان طبیعی اشان که زحمتکشان هستند، دور شوند. من هرگز دو اشرافیت کار و اشرافیت فرهیختگان را نپذیرفته ام و امروز بر این باورم که اگر بخواهیم یکی را به اختیار دیگری درآوریم عملی جنایتکارانه و دیوانه وار کرده ایم. به این جهت است که به نظر من هر دوی آن ها فقط یک طبقه ی اشراف را تشکیل می دهند. فرهیختگان و زحمتکشان زمانی کارآرا می شوند که متحد باشند و زمانی که از یک دیگر جدا می شوند، تک تک به بند خودکامگی و بربریت کشیده می شوند. آنان زمانی که با هم هستند می توانند جهان را تغییر دهند. لذا هر تلاشی که می شود تا آنان را از یک دیگر جدا نماید تلاشی ست علیه بشریت و تمام امیدهای آن. نخستین کوشش هر نظم خودکامه ای این است که کار و فرهنگ را هم زمان به بند بکشد. خودکامگان می دانند که باید دهان فرهیختگان و زحمتکشان متحد را ببندند تا یکی برای دیگری سخن نگوید. بنابراین به نظر من امروز یک روشنفکر می تواند به دو حالت خیانت بکند و در دو حالت او یک چیز را می پذیرد: جدایی کار و فرهنگ. حالت اول شامل روشنفکران بورژوا می شود که می پذیرند امتیازاتشان با بندگی زحمتکشان پرداخت شود. آنان اغلب مدعی اند که از آزادی دفاع می کنند، اما آنان از امتیازاتی دفاع می کنند که این آزادی به ایشان می دهد. حالت دوم شامل روشنفکرانی می شود که خود را چپ می دانند و بر پایه بی اعتمادی به آزادی می پذیرند که فرهنگ و آزادی زیر یک رهبری قرار بگیرد که قرار است در آینده عدالت هم بیاورد. در هر دو حالت جدایی کار فکری و یدی تأیید می گردد که بزرگ ترین افتضاح جوامعی ست که ما در آن ها زندگی می کنیم. چرا که هر دو کار و فرهنگ را بر زمین می کوبند. طرفه آن که هم زمان کار و فرهنگ بزک می شوند. اما آزادی از امتیاز نمی آید، آزادی به ویژه از وظایف سرچشمه می گیرد. همین که هر یک از ما تلاش می کند تا به وظایف خود برای آزادی عمل کند و آن را از امتیازات جدا نماید، از همان لحظه آزادی موجب پیوند کار و فرهنگ می شود و یگانه توانایی استقرار عدالت را تأمین می نماید. ما می توانیم امروز به این واقعیت برسیم که آیین فعالیت ما، رمز مقاومت ما در این است: هر آن که جهان کار را تحقیر می کند، دنیای فرهنگ را نیز چنین می کند و برعکس. مبارزه ی انقلابی و تلاش همیشگی برای رهایی به نپذیرفتن همین تحقیر پیوند خورده اند.

واقعیت این است که ما هنوز از این تحقیر بیرون نیامده ایم، اما زمان می گذرد و تاریخ عوض می شود و من مطمئن هستم که زمانی فرامی رسد که ما دیگر تنها نخواهیم بود. همین تجمع امروز ما نشانی از آن زمان دارد. اگر امروز کارگران سندیکالیست تجمع می کنند تا از آزادی دفاع کنند شایسته آن است که همگان از همه جا بیایند و اتحاد و امیدشان را به نمایش بگذارند. راهی که باید طی شود طولانی ست. اما سختی آن نباید هراس به دل ها بیاندازد، چرا که ما برای شکل دادن به عدالت و آزادی که می خواهیم، وقت داریم. ما نیاز داریم که از این پس آشکارا و بی خشم اما قاطعانه علیه دروغ هایی که گفته می شود قد علم کنیم. نه، ما آزادی را با اردوگاه های کار اجباری، با به خدمت درآوردن مردم مستعمرات و با فقر کارگران نمی سازیم. نه، کبوتران صلح روی چوبه های دار نمی نشینند. نه، نیروهای آزادیخواه نمی توانند قربانیان را با جلادان مادرید و دیگر جاها مخلوط کنند. ما دست کم به یک چیز از این پس مطمئن هستیم و آن هم این است که آزادی همچون هدیه ای نیست که دولتی یا رهبری به ما اعطاء کند، آزادی آرمانی ست که با تلاش روزانه ی هر یک از ما و اتحاد همه ما دست یافتنی ست.

برگردان از : ن. تیف

۵ / ١٠ / ١۳۹٢ – ٢۶ / ١٢ / ٢٠١۳

زمانی که مارکس نخستین حزب کمونیست تاریخ را منحل کرد

زمانی که مارکس نخستین حزب کمونیست تاریخ را منحل کرد

 

گفتن این که مانیفست «نخستین آتشفشان پرولتری به عنوان یک نیروی سیاسی مستقل» است غلوی ایده آلیستی ست. انتشار مانیفست در حالی که جوهرش هنوز خشک نشده بود در زمانی که انقلاب ١۸۴۸ در آلمان آغاز شد، چنان با بی تفاوتی عمومی روبه رو گشته بود که نویسندگانش را وادار نمود تا هر آن چه در توان دارند انجام دهند تا این نوشته پخش نشود. این مسئله مارکس را به انحلال نخستین حزب کمونیست تاریخ و سپس اخراج خودش از آن کشاند.

سال ١۸۴۸ : قربانی کردن حزب

 

انقلاب ١۸۴۸ آلمان به مارکس رخصت داد تا چارچوب ادراکی خود را بیازماید. ولی از همان آغاز انقلاب، مارکس و انگلس تلاش کردند تا با کوچک نمایی اهمیت آن، از شکل گیری یک جنبش خودمختار کارگری جلوگیری کنند. رویدادها نشان می دهند که تمامی انقلابات الهام گرفته از انقلاب فرانسه در راهی پای گذاردند که تلاش خود را بر شکل گیری یک دولت ملی رهاشده از خودکامگی متمرکز کنند. بورژوازی می باید ابتداء برای چنین منظوری قدرت را به دست بگیرد. بدیهی ست که اگر این بورژوازی ست که باید قدرت را بگیرد تا شرایط برای انقلاب اجتماعی نهایی آماده شود، پرولتاریا باید مطالبات و برنامه ی خود را کنار بگذارد و در کنار بورژوازی لیبرال برای یک قانون اساسی و آزادی های دمکراتیک مبارزه کند.

راهبرد مارکس و انگلس در آغاز انقلاب ١۸۴۸ برپایه ی جلوگیری از گسترش یک جنبش کارگری خودمختار قرار گرفت که به نظر آنان با مطالبات رادیکال خود می توانست بورژوازی لیبرال را بترساند، پس مارکس و انگلس اتحاد پرولتاریا با بورژوازی را پیشنهاد کردند. انگلس بسیار نگران بود که پلاتفرم هفده ماده ای اتحادیه کمونیست ها پخش شود. این پلاتفرم که نام «مطالبات حزب کمونیست در آلمان» را داشت مستقیماً از مانیفست کمونیست برداشت شده بود، مانیفستی که اتحادیه کمونیست ها خواهان تدوینش به عنوان برنامه گشته بود. اما این برنامه پس از تدوین بسیار رادیکال قضاوت شد، چرا که انگلس در پی جمع آوری کمک مالی بورژوا لیبرال ها برای روزنامه ی جدید راین بود.

انگلس در نامه ای به مارکس نوشت: (١) «اگر یک نسخه از برنامه ی ما در هفده بند این جا پخش گردد، ما همه چیز را از دست می دهیم.» در همین زمان بود که انگلس از هراس خود در رابطه با افزایش تحرکات کارگران نساجی نوشت که می توانست همه چیز را خراب کند. او نوشت:«کارگران کمی به تحرک افتاده اند، هر چند حرکات آنان ابتدایی است، اما تعدادشان زیاد است. کارگران فوراً دست به تشکیل ائتلاف هایی زدند. و این اتفاقاً مسئله ای ست که اقدام ما را خنثا می کند…» (۲)

درست خواندیم: کارگران «به تحرک افتاده اند»؛ تعداد آنان «زیاد» است؛ آنان «ائتلاف هایی» درست کرده اند؛ « و این اتفاقاً مسئله ای ست که اقدام ما را خنثا می کند…» در هر حال مرکب مانیفست هنوز خشک نشده بود که نویسندگانش به دلایل راهکاری تصمیم به چشم بند زدن به برنامه ی خود گرفتند. زمان کوتاهی طول نکشید که نویسندگان مانیفست خود به مفاد آن خیانت کردند و از جمله این قسمت:« کمونیست ها عقاید و برنامه هایشان را پنهان نمی کنند. آنان آشکارا اعلام می کنند که نمی توانند بی سرنگونی قهرآمیز نظم گذشته به اهداف خود برسند. طبقات حاکم باید از خوف یک انقلاب کمونیستی بلرزند! پرولترها در این انقلاب چیزی به جز زنجیرهایشان ندارند که از دست بدهند. آنان جهانی را برای فتح دارند.» مارکس و انگلس این مفاهیم را از «یافته ای» تازه به دست آمده بیرون کشیدند که در ایدئولوژی آلمانی (١۸۴۶) و «نقد اخلاقی و اخلاق منتقد» (۳) رد پای آن هست. این «یافته» بعداً «ماتریالیسم تاریخی» نام می گیرد، اما اغلب فراموش می گردد تا گفته شود که مارکس هرگز از این اصطلاح برای «روش» خود استفاده نکرد. (۴)

دو دوست نویسنده ی ما با الهام از تاریخ نویسان بخشی از تاریخ فرانسه بین ۶ آوریل ١۸١۴ تا ۲٩ ژوئیه ١۸۳٠ (۵) به این نتیجه رسیدند که پرولتاریا باید پیش از انقلاب خود، بورژوازی را برای انقلاب آزاد بگذارد. از این جا تا گفتن این که پرولتاریا باید به بورژوازی یاری رساند تا انقلابش را به پیروزی رهنمون کند یک گام باقی مانده بود. (۶)

تمام این ها به روشنی در «نقد اخلاقی و اخلاق منتقد»  نوشته شده است. مارکس معتقد بود که بورژوازی در آلمان عقب مانده است چرا که «تلاش می کند علیه سلطنت مطلقه مبارزه کند و در زمانی قدرت خود را ایجاد نماید که در کشورهای پیشرفته، بورژوازی نبرد قهرآمیز خود را علیه طبقه ی کارگر آغاز کرده است.» مارکس می افزاید:«در این کشور خصومت های جدیدی بین بورژوازی و طبقه ی کارگر وجود دارد.» این خصومت ها از توسعه ی صنعتی می آید.«بورژوازی آلمان درجا با پرولتاریا در تضاد قرار گرفته است.» در این جاست که «یک وضعیت متضاد» وجود دارد چرا که رژیم سیاسی غالب یک سلطنت مطلقه است. آلترنایتوی که خود را مطرح می کند بسیار ساده است، یا حفظ سلطنت مطلقه یا سلطه ی بورژوایی. مارکس می پرسد:«چرا زحمتکشان آزار خشن حکومت مطلقه به همراه دنباله ی نیمه فئودالش را به سلطه ی مستقیم بورژوازی ترجیح می دهند؟» اگر بورژوازی می توانست غلبه کند، مجبور است امتیازات سیاسی گسترده تری را بپذیرد. نتیجه این که باید از بورژوازی پشتیبانی نمود. چرا که به نظر مارکس «بورژوازی برای تجارت و صنعت خود برخلاف میلش شرایط مناسب را برای وحدت طبقه ی زحمتکش به وجود می آورد و این وحدت نخستین شرط پیروزی زحمتکشان است.»

مارکس و انگلس عضو اتحادیه کمونیست ها بودند. اتحادیه کمونیست ها یک تشکل کوچک بود که می توان آن را نطفه ی حزب کمونیست دانست. برنامه ی اتحادیه کمونیست ها نامش «مطالبات حزب کمونیست» بود و تشکیل یک جمهوری، تسلیح مردم و خلع مالکیت از زمین های زراعی جزوی از این برنامه بود.

در ماه مه ١۸۴۸ جلسه ای در شهر کلن آلمان برگزار شد. چهار عضو کمیته ی مرکزی اتحادیه کمونیست ها، از جمله مارکس و انگلس و پنج عضو تشکیلات شهر کلن در این جلسه شرکت کردند. مارکس در اتحادیه کمونیست ها در اقلیت بود. او با سوءاستفاده از اختیاراتی که به وی داده شده بود اتحادیه کمونیست ها را منحل نمود. او حتا در فوریه ١۸۴۹ از بازسازی اتحادیه کمونیست ها جلوگیری کرد. وی سپس به انجمن دمکراتیک کلن پیوست که تشکلی با اعضای بورژوا لیبرال بود. در این جا بود که مارکس اداره ی روزنامه ی جدید راین را به دست گرفت که نشریه ی لیبرال ها بود. مارکس که برنامه و سازمان پرولتری اتحادیه کمونیست ها را برچیده بود، در این انجمن تلاش کرد تا آگاهی طبقاتی بورژوازی را بیدار کند تا این طبقه بتواند سرانجام انقلابی مانند انقلاب سال ١٧۸۹ فرانسه را در آلمان به سر منزل مقصود برساند.(٧)

مارکس با استفاده از ابزار بوروکراتیک و در بحبوحه ی انقلاب، نخستین حزب کمونیست تاریخ را منحل کرد چرا که به نظر برخی از اعضای این تشکل، مارکس «بر این باور بود که اتحادیه کمونیست ها دیگر لازم نیست وجود داشته باشد زیرا تبلیغاتی شده بود و به درد وضعیتی که به وجود آمده بود، نمی خورد. مارکس می پنداشت که شرایط جدید آزادی مطبوعات و تبلیغات اجازه می داد که نوشته ها و تبلیغات آزادانه منتشر شوند بی این که نیازی به یک تشکل مخفی وجود داشته باشد.» (۸)

مارکس و انگلس در رابطه با لزوم وجود یک تشکل یا به یک تشکل مخفی یا یک تشکل تبلیغاتی باور داشتند. آنان در این دوره به حزب به عنوان سازمانده جنبش کارگری نمی اندیشیدند. به عبارت دیگر از نظر آنان در جامعه ای که آزادی مطبوعات و تبلیغات وجود دارد نیازی به حزب کمونیست نیست! این نظری بود که مارکس از آن در رابطه با حزب طبقه ی کارگر در سال ١۸۴۸ داشت! اکنون ما بهتر درک می کنیم که چرا یک تشکل هر چند کوچک با اعضایی فعال – کاری که دیرتر باکونین انجام داد – برای مارکس در آن زمان بی فایده بود و او آن را «تشکل مخفی» ارزیابی می کرد که لزومی ندارد وجود داشته باشد.

با این حال هنگامی که اثر انگلس را با عنوان «چند کلمه در باره ی تاریخچه ی اتحادیه کمونیست ها» می خوانیم، اثری که انگلس سال ها بعد در ١۸۹٠ نوشت، می بینیم که نوشته است: «اتحادیه کمونیست ها نسبتاً بسیار سریع رشد کرد.» او به تفصیل فعالیت های اتحادیه کمونیست ها را منعکس می کند. وی از شیوه ی عضوگیری و راه های استقرار اتحادیه کمونیست ها در همه ی کشورهای اروپای شمالی می نویسد. انگلس سپس به توضیح این نکته می پردازد که چگونه زمانی که تشکلات کارگری ممنوع اعلام شدند، اتحادیه کمونیست ها با استفاده از انجمن های ورزشی و آوازخوانی ارتباطاتش را در «کمون» های مختلف عضو تشکیلات حفظ کرد. خلاصه این که انگلس می نویسد «اتحادیه کمونیست ها بسیار گسترده شد»! زمانی که «تعداد زیادی از واحدهای» اتحادیه در آلمان به دلیل شرایط سخت برچیده می شدند، در جاهای دیگر واحدهای دیگری پرشمارتر ایجاد می گشتند.

جای بسی شگفتی ست که مارکس چنین تشکل پرتحرکی را منحل کند در حالی که انگلس آن را «مدرسه ی عالی اقدام انقلابی» می نامد!

نظری که مارکس و انگلس داشتند تا به عنوان جناح چپ حزب دمکرات فعالیت کنند با بازگشت به گذشته شگفت آور است. فرناندو کلودن می نویسد «هیچ سند اعتمادپذیری موجود نیست که در آن مارکس و انگلس علت انتخاب این راه را توضیح دهند.» (۹)

شیوه ی عمل مارکس و انگلس در این رابطه بازهم بیش از پیش توضیح ناپذیر می شود زمانی که به این موضوع توجه شود که دلیلی برای اعتماد به بورژوازی آلمان وجود نداشت که نشان دهد می تواند مانند هم طبقه ای خود در انقلاب ١٧۸۹ فرانسه کامیاب گردد. مارکس و انگلس می نویسند:«بورژواهای رادیکال کلن ما را دشمنان اصلی خود می دانند و نمی خواهند به ما اسلحه هایی بدهند که می توانیم به سرعت علیه خودشان استفاده کنیم»! (١٠)

باکونین می پذیرد که در آلمان «مسئله ی اجتماعی به زحمت از طریق منافذی ناروشن به وجدان پرولتاریا نفوذ می کند.» او می افزاید که مسئله ی اجتماعی «نمی تواند پرولتاریای آلمان را از دمکرات ها جدا نماید.» باکونین ادامه می دهد «کارگران می توانند بی تردید از دمکرات ها پیش بیافتند به شرطی که آنان بگذارند که کارگران به نبرد ادامه دهند.» (١١) باکونین به ناآمادگی پرولتاریای آلمان واقف است. پس به نظر می رسد که اختلاف مارکس و انگلس با باکونین کم تر یک تفاوت تحلیلی ست تا تضادی راهبردی.

باکونین با درس گیری از انقلاب ١۸۴۸ و زمانی که دیگر آنارشیست شده بود، این نتیجه گیری را کرد: یک) اتحاد پرولتاریا وبورژوازی رادیکال همیشه منجر به پذیرش برنامه ی بورژوازی از سوی زحمتکشان می گردد؛ دو) تجربه ی عملی مبارزه بهترین شتابدهنده به آگاهی کارگری ست.

مارکس و انگلس بر این باور بودند که استقرار آزادی های دمکراتیک و به ویژه حق رأی همگانی سرآغاز و شرط ایجاد هژمونی طبقه ی کارگر است. تمام راهبرد مارکس و انگلس بر این اساس قرار گرفت که هنگامی که حق رأی همگانی تحقق می یابد، از آن جایی که طبقه ی کارگر در اکثریت است، پس خواهد توانست قدرت را به دست آورد و آن چنان که در مانیفست آمده است طبقه ی کارگر در این زمان خواهد توانست برای «دست اندازی خودکامانه» روی امتیازات بورژوازی اقدام نماید. ما امروز به راحتی درمی یابیم که توهمات سوسیالیست های آن دوره به چه اندازه گسترده بوده اند.

انگلس مدت ها بعد نوشت که اتحادیه کمونیست ها در ١۸۴۸ «اهرمی بسیار ضعیف» بود. او افزود:«در لحظه ای که دلایل وجودی اتحادیه مخفی وجود نداشت، این تشکل دیگر به عنوان یک سازمان مخفی نمی توانست ادامه کاری کند.» (١٢) انگلس بر این باور بود که «پرولتاریا برای خودسازماندهی آمادگی» ندارد به این علت که برای درک «تضاد عمیق منافع خود با منافع بورژوازی» سردرگم است. انگلس می گفت که پرولتاریا به نقش تاریخی خود واقف نیست پس «اکثریت کارگران فعلاً مجبوراند به جناح چپ رادیکال بورژوازی» تبدیل شوند. (١٣)

این نظر انگلس که در سال ١٨٨۵ ارائه شد بیش از حد به یک توجیه می ماند و نمی تواند واقعاً جدی گرفته شود. با این حال انگلس بار دیگر در سال ١۸۹٣ در مورد انقلاب ١٨۴۸ نوشت:«این انقلاب همه جا نتیجه ی تلاش طبقه ی کارگر» بود.(١۴) به عبارت دیگر انگلس در سال ١۸۹٣ نوشته ای متضاد با نوشته ی خودش در سال ١٨٨۵ در باره ی انقلاب ١۸۴۸ منتشر کرد.

قربانی نمودن برنامه و حزب طبقه ی کارگر در پای یک اتحاد با بورژوا لیبرال ها بر این نظر مارکسیستی استوار است که تکامل تاریخی و پیشروی تاریخ دارای مراحلی ست که باید لزوماً طی گردند. باکونین کاملاً با دید مارکس آشنا بود. بی شک به همین دلیل بود که باکونین دیرتر و با توجه به طرز برخورد مارکس به انقلاب ١۸۴۸، مخالفت خود را با نظریه مرحله بندی تکامل شیوه های تولیدی اعلام نمود. مخالفت باکونین به این علت نبود که این نظریه غلط است، بلکه به این علت بود که این نظریه یک وجاهت نسبی داشت و در عمل کار را به ائتلاف های سیاسی ناپذیرفتنی می کشاند.

یادآوری کنیم که بلشویک ها در حالی وارد انقلاب شدند که با مرحله بندی تکامل شیوه های تولیدی مخالف بودند. سوسیالیست های دیگر روسی معتقد بودند که با توجه به این که پرولتاریا فقط ٣ % جمعیت را تشکیل می دهد، روسیه باید از مرحله ی دمکراسی بورژوایی و استقرار اقتصاد سرمایه داری عبور نماید تا سپس به انقلاب پرولتری برسد.

باکونین در سال ١٨۵٠ بر این امر پافشاری می کرد که در آلمان سرنوشت تعداد زیاد کارگاه ها و کارگران صنعتی «با تبدیل شدن آن ها به لشکر تبلیغات دمکراتیک» گره خورده است. باکونین در سال ١٨٧۴ می گفت که پرولتاریای شهرها جزو جدی ترین انقلابیان هستند. او ثابت کرد که «در برلین، وین و فرانکفورت سال ١٨۴٨ و در درسدن، هانوفر و بادن سال ١٨۴٩، پرولتاریا می توانست مستقلاً قیام کند و توانایی پذیرفتن رهبری هوشمند جنبش را داشت.» (١۵)

باکونین از تجربه سخن می گوید. این انقلابی روس در حالی که مارکس در حال بیدار کردن آگاهی طبقاتی بورژوازی لیبرال بود، جزو اصلی ترین رهبران قیام درسدن بود و می توانست حرف را با عمل محک بزند. انگلس به باکونین ادای احترام می کند و در این مورد می نویسد:«نبردهای خیابانی در درسدن چهار روز طول کشیدند. خرده بورژواهای درسدن – «گارد ملی» – نه فقط در این نبردها شرکت نکردند، بلکه به پیشروی نیروها علیه قیام کنندگان یاری رساندند. قیام کنندگان عموماً کارگران مناطق صنعتی حومه بودند. آنان توانستند قیام خود را با رهبری خون سردانه ی یک پناهنده ی روس به نام میخائیل باکونین انجام دهند که سپس دستگیر و زندانی شد… (باکونین و دیگران – نوشته ی آرتور لنینگ – انتشارات ١۸ / ١٠ – صفحه ی ١٧٠)

باکونین از این که عزم «ناب انقلابی یا تغییر اجتماعی» نتوانست کافی باشد و کارگران تحت تأثیر مستقیم بورژوارادیکال ها قرار گرفتند ابراز تأسف کرد. او این موضوع را «دمکراسی افراطی» نامید، یعنی دمکراسی که مارکس می خواست با بیدار کردن آگاهی طبقاتی بورژوالیبرال ها به وجود آورد. این نقد آشکار راهبرد مارکس در آن زمان است. تجربه نشان داد که نظر باکونین در باره ی پرولتاریای آلمان به عنوان نیروی بالقوه ی انقلابی، درست بود. یک تحرک انقلابی مهم در آلمان وجود داشت و همین تحرک بود که انگلس را در رابطه با تعداد زیاد کارگران نساجی و اقدامات مستقل آنان نگران کرد.

ویلیش و پزشکی به نام گوتشالک که عضو اتحادیه کمونیست ها بودند در کلن یک تشکل به نام انجمن کارگری (١۶) پی ریزی کردند که ده درصد جمعیت شهر را متشکل کرد. بر خلاف آن چه انگلس درباره ی عقب ماندگی جنبش کارگری آلمان می گفت، این جنبش خود را به صورت طبقاتی در یک انجمن کارگری و نه حزب متشکل نمود. گوتشالک برعکس روش های آن لحظه ی مارکس، اصولی را که در مانیفست بود به کاربرد، یعنی در «هیچ زمانی» نباید از«شکوفایی آگاهی کارگران به نحوی روشن و ممکن علیه تضاد پرولتاریا و بورژوازی» کوتاهی کرد و نباید «نظرات و برنامه ها را پنهان نمود.»

سی صد کارگر و پیشه ور در نخستین جلسه ی انجمن کارگری که روز ١٣ آوریل ١۸۴٨ برپا شد، شرکت کردند. روز بیست و چهارم همان ماه تعدادشان به سه هزار و در پایان ماه ژوئن به هشت هزار نفر رسید. (١٧) سپس چندین و چند انجمن کارگری مشابه با صدها هزار عضو تشکیل گردیدند. این انجمن ها سپس برای اتحاد خود در سطح ملی تلاش کردند. مسلم است که جای خالی نهادی برای یکپارچه کردن ابتکارات انجمن های کارگری به شدت احساس می شد.

کلودن می نویسد که از آوریل تا مه « نامه های اعضای کمیته مرکزی اتحادیه کمونیست ها در باره ی رشد چشمگیر جنبش جوان کارگری و از ضعف و عدم حضور اتحادیه کمونیست ها، حکایت دارند.»

برخلاف آن چه انگلس می گفت این پرولتاریا نبود که به «انجام وظایف تاریخی خود» ناآگاه بود، بلکه این رهبری اتحادیه کمونیست ها به ویژه مارکس و انگلس بودند که از پرولتاریا دور بودند. (١۸) استفان بورن به مارکس نوشت که خود را بر رأس «نوعی از مجلس کارگری» می بیند که «شامل نمایندگان چندین کارخانه و مشاغل» هستند، چیزی که شگف آورانه شبیه شورای کارگری ست. او سپس از بی سامانی اتحادیه کمونیست ها به مارکس گله می کند و می نویسد که ضعف اتحادیه کمونیست ها در حالی ست که به نظر نمی رسد فعالان پایه ای آن پراکنده باشند. مارکس این مسئله را با انحلال اتحادیه کمونیست ها حل کرد. به هر حال در آن زمان می شد با جنبش رشدیابنده ی پرولتاریا برای تحکیم مواضع آن و حتا «گرفتن قدرت» سود جست – هر چند این جنبش به آن نمی اندیشید – یا دست کم می شد با تکیه بر جنبش پرولتری یک تجربه ی تاریخی برای حرکت خودمختار انجام داد.

رؤسای اتحادیه کمونیست ها همچون ویلیش، مول و شاپر واقعاً بر این باور بودند که یک انقلاب پرولتری در دستور کار است، اما مارکس و انگلس بر خلاف آنان فکر می کردند. اگر تحلیل وضعیت آن زمان را بر این نظرات محدود کنیم، درمی یابیم که اولی ها نادرست و دومی ها درست گمان می کردند. مارکس بر این باور بود که انقلاب ١۸۴٨ آلمان نسخه ی انقلاب ١۷۸۹ فرانسه است و تحقق وحدت ملی آلمان برای آزادی از حکومت مطلقه در دستور کار است.

زمانی که در دسامبر ١٨۴٨ پارلمان های برلین و فرانکفورت فروپاشیدند و انقلاب وارد دوره ی رکود شد، نظر مارکس به وضعیت طبقه ی کارگر جلب شد و گفت که ریاست انجمن کارگری را«برای خدمت»  می پذیرد. مارکس چند هفته پیش از فرار به فرانسه دوباره به اتحادیه کمونیست ها پیوست، تشکلی که او هر چه در توان داشت، کرد تا در طی انقلاب بی اثر بماند.

اخراج مارکس از نخستین حزب کمونیست تاریخ

کمونیست های آلمان از مارکس و انگلس خواستند که حساب پس دهند.

متنی شگفت آور با عنوان نامه ی کمیته مرکزی به اتحادیه ی کمونیست ها که در سال ١٨۵٠ منتشر شد حاوی درخواست فوق بود. روش استدلالی مارکس و بی صداقتی برخی از مفسران مارکسیست موجب شد که متن مذکور بد شرح داده شود.

زمانی که متن شتاب آلود خوانده می شود، گمان می رود که مارکس سیاست دمکرات های بورژوا را در انقلاب با دیدی تقریباً «چپ روانه» به شدت نقد می کند. او در این متن به «خرده بورژواهایی که انجمن های دمکراتیک را رهبری می کردند» و «سردبیران روزنامه های دمکراتیک» در طی انقلاب حمله می کند و زحمتکشان را فرامی خواند تا از تبدیل شدن به «مزدوران دمکرات بورژواها» اجتناب نمایند. وی سپس بر ضرورت «تشکل یابی مستقل حزب پرولتاریا» پای می فشارد.

اما مارکس در واقع بی آنکه اشتباهات فردی اش را بپذیرد، از خود و اقداماتش در طی انقلاب انتقاد می کند. او خود و انگلس را در این متن در پس ضمیر سوم شخص پنهان می کند. او نمی گوید «من» یا «ما» ولی «خرده بورژواها» و «دمکرات بورژواها» و غیره.

چه کسی بود که عضو «انجمن دمکراتیک» شد که تشکل بورژوا لیبرال ها بود؟ چه کسی روزنامه ی جدید راین را با جهت گیری لیبرال هدایت می کرد؟ چه کسی کارگران را دعوت کرد تا از بورژوازی لیبرال حمایت کنند؟ پاسخ این است: کارل مارکس.

تأثیر این متن نمی تواند درک شود اگر کلیدی در دست نباشد. چنان که بسیاری از فعالان کمونیست که آن را خواندند، نفهمیدند که موضوع واقعاً چیست.

در همان متن انتقادی نیز بر آنانی می شود که «گمان کردند زمان تشکلات مخفی به سر آمده است و فقط فعالیت علنی می تواند کافی باشد.» به عبارت دیگر در این بخش از متن به موضع مارکس انتقاد می شود که از انحلال اتحادیه کمونیست ها دفاع کرده بود.

بر همین اساس است که وقتی متن از بازسازی «استقلال کارگران» دفاع می کند، موضع پیشین انگلس مضحک جلوه داده می شود، زمانی که او خواهان عدم انتشار برنامه ی اتحادیه کمونیست ها، یعنی مانیفست شده بود، چرا که آن را بسیار رادیکال می دانست که به درد شرایط نمی خورد.

این چنین است که انتقاد از خود در متن مذکور با توجه به روشی که برای نوشتار استفاده شده است در ابهام قرار می گیرد. این روش عمیقاً نادرست است چرا که به خواننده ی کم تر آگاه القاء می کند که مارکس یک انقلابی بی نظیر بوده است که امتیازات داده شده به بورژواها را نقد می کند بی آن که از نقش خود در آن سخنی بگوید.

این بخش از زندگی مارکس برای بررسی ایدئولوژیک آن از سوی کمونیست های جزم گرا در آینده بسیار جالب است. چرا که نمی توان پذیرفت که مارکس در بحبوحه ی انقلاب نخستین حزب کمونیست تاریخ را منحل می کند… به هر حال مسائل هرگز چنین مبتذل گونه مطرح نشدند. تاریخ نویسان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ادعا کردند که مارکس فقط کمیته ی مرکزی و نه اتحادیه کمونیست ها را منحل کرد. کاندل یکی از این تاریخ نویسان است که حقه بازانه می نویسد:«اتحادیه کمونیست ها با شکل انجمن های کارگری علنی به کار خود ادامه داد. این اتحادیه با گرایشی ایدئولوژیک – سیاسی به حیات خود تداوم بخشید.» (١۹) بالیبار فریب کاری را بیش تر می کند و می نویسد که مارکس پدر انجمن کارگری کلن بود!

زمانی که انقلاب شکست خورد، سرکوب در آلمان آغاز گردید. اتحادیه کمونیست ها در لندن با همت کسانی همچون مارکس و انگلس بازسازی گردید، اما اختلافات درون آن موجب تشتت در صفوفش شد. گرایشی به سردمداری مارکس با تحلیل از شرایط اقتصادی بر این باور بود که یک انقلاب دیگر فوراً در چشم انداز نیست. گرایش مخالف این تحلیل را قبول نداشت و آن را نفی انقلاب می دانست. تاریخ نویسان رسمی مارکسیسم این نکته را نمی گویند که اعضای هسته ی لندن، مارکس و انگلس را که خود عضو آن بودند از اتحادیه کمونیست ها بیرون کردند.

زمانی که مارکسیست ها می پذیرند که از اخراج مارکس و انگلس از اتحادیه کمونیست ها سخن بگویند، آن را تصمیم یک گرایش «چپ روانه» می نامند که تصور می کرد می تواند در هر لحظه ای انقلاب راه بیاندازد. هر چند این تحلیل نادرست نیست، اما عواقب اخراج مارکس و انگلس فراتر از این ها بودند که بسیار جالب هستند. دلایلی که برای اخراج مارکس و انگلس مطرح شدند مستقیماً به مواضع آنان در طی انقلاب مربوط می شود:

یک – «اتحادیه باید یک تشکل قوی باشد که خود را به مخالفت در چارچوب نشریات» قانع ننماید. در این جا به فعالیت مارکس و انگلس در روزنامه ی جدید راین لیبرال اشاره می شود.

دو – «مارکس و انگلس گروهی از نیمه ادیبان را انتخاب کرده اند که تبدیل به هواداران آنان شده تا هوس هایشان را برای قدرت سیاسی آینده اشان به تحریر بکشند.»

سه – «این شازدگان ادیب نمی توانند برای اتحادیه مناسب باشند و تشکل یابی آن را ناممکن می کنند»، مارکس و انگلس از اتحادیه کمونیست ها برای اهداف فردی خود استفاده می نمایند و زمانی که لازم باشد آن را فراموش می کنند. در این جا به تصمیم خودسرانه ی مارکس و انگلس اشاره می شود که با استفاده از اختیاراتشان در کمیته ی مرکزی، اتحادیه را منحل کردند تا جایگاه عضویتشان را با شرکت در تحریریه روزنامه ی جدید راین تاخت بزنند. (۲٠)

کشمکش های اتحادیه کمونیست ها دوباره بیست سال دیرتر در انجمن بین المللی زحمتکشان (که مارکسیست ها انترناسیونال اول می نامند – توضیح مترجم) تکرار شدند. اما در انجمن بین المللی زحمتکشان این مارکس نبود که اخراج شد، خود او بود که تقریباً تمام جنبش کارگری جهانی را از آن بیرون کرد…

مارکس اعلام نمود که پرولتاریا نمی توانست در انقلاب آلمان قدرت را به دست بگیرد و اگر چنین می کرد، وادار می شد برنامه ای را اجراء کند که برنامه ی او نبود. بلشویک ها می بایستی به این گفته ی مارکس توجه می کردند که چنین نشد… نظر مارکس کاملاً درست بود و به نظر قطعی می رسد که طبقه ی کارگر در وضعیتی نبود که قدرت را در سال ١۸۴۸ بگیرد. اما پرسش اصلی این نیست. پرسش در این است که چرا جنبش کارگری آلمان که به قول انگلس «توده وار» حرکت کرد و «ائتلاف هایی ایجاد نمود» نتوانست دست به تجربه ی اقدامات خودمختار بزند تا بتواند مطالبات مشخص خود را مطرح کند و ساختارهای تشکیلاتی را که داشت تحکیم بخشد؟ روزا لوکزامبورگ دیرتر خواهد گفت که بهتر است طبقه ی کارگر خودش از اشتباهاتش درس بگیرد.

چاره ای نیست تا پذیرفت که انحلال یک تشکل انقلابی توسط رهبران آن در اوایل انقلاب ضربه ای به جنبش مستقل و خودگردان کارگری زد…

نوشته ی بالا بخشی از یک کتاب به نام «باکونین سیاسی: انقلاب و ضد انقلاب در اروپای مرکزی» ست که رنه برتیه* – René Berthier  در سال ١٩٩١ منتشر نموده است.

برگردان از : ن. تیف – ١ دی ١٣٩٢

مراجع:

(١) – مکاتبات، جلد یک، صفحه ی ۵۴۳

(۲) – مکاتبات، جلد یک، صفحه ی ۵۴٠ و ۵۴۳

(۳) – Deutsche – Brüsseler – Zeitung ۲۸ و ۳١ اکتبر، ١١، ١۸ و ۲۵ نوامبر ١۸۴٧

(۴) – بر خلاف میخائیل باکونین که به روشنی به «ماتریالیسم علمی» رجوع می دهد.

(۵) – تاریخ نویسان این دوره از جمله Guizot، Augustin Thierry، Mignet و غیره هستند.

(۶) – به نوشته ی رنه برتیه «١۸۴۸ یا انقلاب ١٧۸۹ شکست خورده ی بورژوازی آلمانی» مراجعه کنید که در آنارشیست ها و انقلاب فرانسه – انتشارات لوموند لیبرتر – در سال ١٩٩٠ منتشر شده است.

(٧) – همان.

(۸) – مارکس، انگلس و انقلاب ١۸۴۸ – نوشته ی فرناندو کلودن – انتشارات ماسپرو – صفحه ی ١۳۳.

(۹) – همان.

(١٠) – همان.

(١١) – باکونین – دولت و آنارشی – جلد چهارم – صفحه ی ٣٢٢

(١٢) – انگلس – چند کلمه در باره ی تاریخچه ی اتحادیه کمونیست ها – ١۸۸۵- مجموعه آثار- جلد سه – صفحات ١٩١ و ١٩٢.

(١٣) – انگلس – مارکس و روزنامه ی جدید راین (Neue Rheinische Zeitung) – مجموعه آثار – جلد سه – صفحات ١٧١ و ١٧٢

(١۴) – انگلس – مقدمه برای چاپ ایتالیایی مانیفست – منتشر شده در کارل مارکس – آثار – انتشارات Pléiade – جلد اول – صفحه ی ١۴٩١.

(١۵) – دولت گرایی و آنارشی – جلد چهارم – صفحه ی ٣٢٠

(١۶) – با انجمن دمکراتیک که مارکس به آن پیوست، اشتباه نشود.

(١٧) – به اثر پیش گفته ی کلودن صفحه ی ١٣٢ مراجعه شود.

(١۸) – تروتسکی تقریباً همین را در باره ی رهبران کمونیست در طی انقلاب روسیه گفت.

(١۹) – رجوع کنید به اثر کلودن

(۲٠) – رجوع کنید به اثر کلودن – صفحه ی ٣١٣

* رنه برتیه – René Berthier – یک پژوهشگر آزادی گرا، فعال آنارشیست و آنارکوسندیکالیست  فرانسوی است. او در سال ١٩۴۶ متولد شد.

برتیه در سال ١٩۶۷ – ١٩۶۶، زمانی که در دانشگاه کان دانشجو بود با جنبش آنارشیستی آشنا شد. او سپس برای ادامه ی تحصیل به سوربون آمد، اما با توجه به قطع شدن بورسش از آن بازماند. برتیه یک شغل پاره وقت پیدا کرد و به عضویت اتحادیه ی کارگران پاره وقت پاریس در CFDT درآمد. وی در سال های ١۹۷١ – ١۹٧٠ نایب دبیر این سندیکا شد.

برتیه بین سال های ١۹۶٩ تا ١۹۷٢ به عضویت مرکز جامعه شناسی آزادی گرا درآمد که مسئولیتش بر عهده ی گاستون لووال (Gaston Leval) بود. او در این دوره پایه های شناخت نظری خود را تحکیم کرد.

برتیه در سال های دهه ی ٧٠  میلادی به پی ریزی اتحاد سندیکالیستی انقلابی و آنارکوسندیکالیستی (ASRAS) یاری رساند. این تشکل در سال ١۹۸١ خود را منحل کرد.

برتیه در سال ١۹٧٢ به عضویت اتحادیه کتاب ث. ژ. ت. (CGT) درآمد. او پس از پایان خدمت سربازی درسال ١۹۷٣ کارگر چاپخانه ای به نام ژورژ لانگ شد که در آن ١۸٠٠ نفر کار می کردند. برتیه موفق شد همزمان با کار در چاپخانه، تحصیلاتش را در دانشگاه سوربون پاریس به پایان برساند.

برتیه در طی پانزده سال نمایندگی های مختلف کارگران چاپخانه را برعهده داشت. او بین سال های ١۹۹٧ تا ۲٠٠٣ نایب دبیر اتحادیه مصححان ث.ژ.ت.، عضو دفتر کمیته ی بین اتحادیه ای چاپ و کتاب پاریس و دو سال عضو دفتر فدرال فدراسیون کتاب اتحادیه ث.ژ.ت. بوده است.

رنه برتیه در سال ١۹٨۴ به گروهی از فدراسیون آنارشیست پیوست و تا امروز نیز در این تشکل آنارشیستی فرانسوی فعالیت می کند. برتیه در سال های ١۹۸۵ – ١۹۸۴ جزو کمیته ی بنیان گذاران پشتیبانی از معدنچیان اعتصابی انگلستان بود. او مدتی از مجریان برنامه های رادیو لیبرتر (آزادی گرا)، رادیوی فدراسیون آنارشیست بود که همچنان روی موج اف. ام. در پاریس و از طریق اینترنت برای جهان پخش می شود. برتیه همچنین یکی از بنیان گذاران کمیته ی هماهنگی علیه محاصره ی اقتصادی مردم عراق بود و در سال ١۹۹٣ به دبیراولی آن رسید. برتیه هم اکنون عضو انجمن عدالت و صلح برای فلسطین است.

رنه برتیه که اکنون یک کارگر بازنشسته است، بیش تر وقت خود را صرف نوشتن متون نظری و تاریخی می کند که از فعالیت عملی او برآمده است. او بر این باور است که جنبش آنارشیستی باید با مفاهیم کهنه قطع رابطه نماید و راهبردهای جدیدی را اتخاذ نماید تا بتواند به شکلی وسیع تأثیرگذار باشد.

آثار رنه برتیه:

باکونین سیاسی: انقلاب و ضدانقلاب در اروپای مرکزی – سال ١۹۹١

غرب و جنگ علیه اعراب: بررسی جنگ خلیج و نظم نوین جهانی – سال ١۹۹۴

یوگسلاوی سابق، نظم جهانی و فاشیسم محلی – سال ١۹۹۶

اکتبر ١۹١٧، ترمیدور انقلاب روسیه – سال ١۹۹٧

اسرائیل – فلسطین: جهانی سازی و خرده ملی گرایی ها – سال ١۹۹٨

فلسطین، پای دیوار – سال ۲٠٠٨

بحث هایی درباره ی انقلاب آلمان ١۹۲۳ – ١۹١٨ – سال ۲٠٠۹

چادری روی مبارزات زنان – سال ۲٠٠۹

تجربه ی «اتحاد سندیکایی» و نقد منشور آمی أن – سال ۲٠٠۹

مطالعات پرودونی، جلد اول، اقتصاد سیاسی – سال ۲٠٠۹

آنارکو سندیکالیسم و سازماندهی طبقه ی کارگر – سال ۲٠١٠

مطالعات پرودونی، جلد دوم، مالکیت – سال ۲٠١۳

زندگی، فعالیت و مرگ عمر عزیز، آنارشیست سوری و از سازماندهندگان شوراهای محله

زندگی، فعالیت و مرگ عمر عزیز، آنارشیست سوری و از سازماندهندگان شوراهای محله

 

Omar-Aziz

عمر عزیز در دمشق زاده شد. دوستانش او را ابوکمال می نامیدند که شهری ست در مرز عراق. او پس از چند سال تبعید در عربستان سعودی و آمریکا، در روزهای نخست انقلاب، به سوریه بازگشت. عمر عزیز یک روشنفکر و اقتصاددان آنارشیست بود. وی به همراه چندین فعال سیاسی دیگر به جمع آوری کمک های انسانی برای حومەی دمشق پرداخت که زیر ضربات رژیم اسد قرار گرفته بود. فعالیت و نوشتەهای او در چارچوب خودحاکمی و تشکلات افقی، همیاری، همبستگی و کمک متقابل بود. عزیز و دیگر فعالان سیاسی یگانه راه نجات مردم را از خودکامگی دولتی در ایجاد تشکلات بدون رهبر و افقی می دانستند. آنان نخستین شورای محله را در برزه واقع در حومەی دمشق بنیان گذاری نمودند. اما طولی نکشید که شوراهای مشابه در سراسر سوریه شکل گرفتند، شوراهایی با اصل خودسازماندهی و بی سلسله مراتب.

بدور حسن دربارەی عمر عزیز می نویسد:«ابوکمال به هیچ وجه انتقام جو نبود و نیرویش را در ایجاد گروەهای بلاک بلوک (Black Block) نگذاشت. او در پی مصاحبه با رسانەها نبود و هنگامی که دستگیر شد هیچ رسانەای از آن ننوشت. هنگامی که بسیاری از ضدامپریالیست ها در رابطه با فروپاشی دولت سوریه فریاد می زدند و ادعا می کردند که انقلاب به کژراه می رود، انقلابی که آنان هرگز از آن پشتیبانی نکردند، عمر عزیز و دوستانش خستگی ناپذیر از آزادی بی قید و شرط دفاع کردند و برضد هر نوع از خودکامگی و سلطه گری دولتی فعالیت نمودند.» (١)

عمر عزیز در مطلبی به عربی که عنوان بررسی شوراهای محله را داشت بر این نکته تأکید کرد که تظاهرات های جاری می توانند کمر سلطەی قدرت دولتی را بشکنند. او بر این موضوع انگشت گذاشت که بین فعالیت های انقلابی و زندگی روزمرەی مردم گسستی وجود دارد که مانع اتحاد مبارزات محلی و پیوند زدن نیروهای آن ها می گردد. عمر عزیز بر این باور بود که شرکت در تظاهرات برای سرنگونی رژیم، بدون مطالبەی نابودی نهادهای سلسله مراتبی و مستبد دولتی بی فایده است. او در این باره نوشت که چنین واقعیتی سوریه را بین دو صندلی قرار داده است، از یک سو قدرتی هنوز در کار است که اعمال اتوریته می کند و از سوی دیگر انقلابیانی هستند که برای سرنگونی آن مبارزه می نمایند بی آن که آلترناتیوی در برابر آن ارائه دهند. عمر عزیز می گفت که فعالیت های انقلابی باید برا

ی ضمانت پیروزی انقلاب، همەی عرصەهای زندگی را دربرگیرند. وی به همین جهت خواستار تغییر ریشەای در روابط سازماندهی اجتماعی بود که می بایستی پایەهای نظم ریخته شده بر سلطه و ستم را نشانه روند.

عزیز در این زمینه خود شاهد مثال های مثبتی بود. ابتکارات پرشمار در سراسر سوریه به عمر عزیز امید می دادند. برخی از این ابتکارات عبارت بودند از: پشتیبانی از پزشکی اضطراری، تبدیل برخی خانەها به بیمارستان های صحرایی، تهیەی سبدهای ارزاق برای پخش در میان مردم. عمر عزیز می گفت که چنین ابتکاراتی نشان می دهند که روحیەی مقاومت مردم سوریه علیه خشونت نظم حاکم که با تخریب و مرگ آوری همراه است، بسیار قوی ست. عمر عزیز می خواست که چنین ابتکاراتی گسترش یابند و به همین جهت بود که شوراهای محله را پیشنهاد نمود. در ماه هشتم انقلاب سوریه که هنوز اعتراضات مسالمت آمیز بودند، عمر عزیز پی ریزی شوراهای محلەی را پیشنهاد کرد.

عمر عزیز می گفت که شوراهای محله همچون مجامع عمومی هستند که مردم با فرهنگ ها و از اقشار گوناگون اجتماعی می توانند برای رسیدن به سه هدف همکاری کنند. این اهداف عبارتند از: پیش بردن زندگی خود مستقل از نهادها و ارگان های دولتی، ایجاد کردن فضایی برای همکاری جمعی افراد و فعال نمودن انقلاب اجتماعی در سطح محلی، منطقەای و ملّی.

عمر عزیز در نوشتەاش در مورد شوراهای محله فهرستی از دیدگاەهایش به ترتیب زیر ارائه داد:

یک – ارتقاء همبستگی انسانی و اجتماعی با بهبود شرایط زندگی از راه تهیەی سرپناه امن برای آوارەهای جنگ، کمک رسانی مادی و معنوی به خانوادەهای زخمی ها و زندانی ها، تهیەی دارو و غذا، تأمین امکانات آموزشی، حمایت و هماهنگی فعالیت های رسانەای. عمر عزیز تأکید می کرد که تمام این فعالیت ها بایستی داوطلبانه باشند و نبایستی سدی در برابر همین فعالیت ها در چارچوب های خانوادگی یا دوستانه ایجاد نمود. او می گفت:«برای این که مردم خود را از خدمات دولتی بی نیاز ببینند وقت لازم است و نمی توان ناگهان به چنین نتیجەای رسید.» عزیز بر این گمان بود که نقش شوراها بایستی چنان باشد که جلوی ابتکارات فردی در جمع های دیگر را نگیرد.

دو – تشویق تعاون برای سازماندهی ابتکارات و فعالیت های مشترک که خود به نوسازی و ابداع نظمی می انجامد که با نیم قرن خودکامگی خفه شدەاند. شورای محله همچون مجمعی ست که به تک تک شرکت کنندگان فرصت گفت و گو و بحث در بارەی مسائل روزمره و شرایط زندگی را می دهد. شورای محله جایی ست که از همکاری بین مردم پشتیبانی می کند و به همه فرصت می دهد که راه و روش های خود را برای مسائل مختلف، از زیرساخت ها گرفته، تا هماهنگی اجتماعی و بازرگانی و همچنین مسائلی که حل کردنشان در خارج از شورای محله قرار دارد، بیان نمایند. عزیز معتقد بود که شوراها در دفاع از مناطق روستایی و شهری که دولت بر آن ها استیلاء یافته است، نقش اصلی دارند. او بر این باور بود که شهرها نباید در پی سلب مالکیت از مناطق روستایی باشند چرا که دولت مرکزی خودکامه با همین روش سیاست سلطه جویانه و تبعیض اجتماعی خود را پیش برد. عزیز می گفت که باید دسترسی به زمین ها را تسهیل نمود تا بتوان به راحتی نیازهای زندگی را تهیه کرد. او همچنین خواهان بازبینی سیاست های شهری بود. عمر عزیز که شخصی واقع گرا بود در عین حال خوش بین هم بود. او می گفت:«روشن است که چنین فعالیت هایی در مناطقی اجراشدنی هستند که تقریباً از یوغ دولتی آزاد شدەاند. با این حال می توان پیش از آزادسازی کامل، فعالیت های این چنینی را آغاز نمود.» عمر عزیز بر افقی بودن روابط شوراها تأکید فراوان می کرد و می گفت که چنین راهی به ایجاد ارتباط بین شوراها در مناطق مختلف جغرافیایی خواهد انجامید.

سه – ارتباطاتی با ارتش آزاد سوریه و روابط متقابل برای ادامەی انقلاب، دفاع و حفاظت از جامعه. عزیز بر این باور بود که هماهنگی بین مقاومت مدنی مردمی و مقاومت مسلح دارای اهمیت فراوانی ست. او بر این باور بود که ارتش آزاد سوریه می تواند محافظت و دفاع از جامعه را به ویژه در طی تظاهرات ها بر عهده بگیرد و خطوط امنی را برای ارتباط مناطق مختلف ایجاد نماید تا جابه جایی مردم و حمل و نقل نیازهای آنان در امنیت و دور از یورش های رژیم اسد صورت بگیرند. شوراهای محله در عوض می توانند غذا و مسکن در اختیار اعضای ارتش آزاد سوریه قرار بدهند و فعالیت های خود را برای حفاظت از جامعه و دفاع راهبردی منطقه با آن هماهنگ نمایند.

چهار – ترکیب شوراهای محله و ساختار سازماندهی اشان. عمر عزیز برای تشکیل چندین شورای محله به مشکلات زیادی برخورد کرد. رژیم اسد نخستین مشکل برای راه اندازی شوراها بود، چرا که برای سرکوب جنبش مردم مدام به شهرها حمله می کرد تا مردم را منزوی کند و جلوی همکاری بین آنان را بگیرد. عزیز بر این باور بود که برای خنثا کردن یورش های دولتی، می بایستی راه کارهای دفاعی انعطاف پذیر و نوآورانه پدید آورد. شوراها می بایستی در جایی محدود و کوچک گردند و در جایی دیگر گسترش یابند تا این چنین به نیازها پاسخگو باشند و روابط خود را با قدرت حاکم تنظیم نمایند. وی می گفت که انعطاف پذیری شوراها برای دستیابی به هدف آزادی دارای اهمیت زیادی است. وی تشجیع مردم را برای پذیرفتن نوع جدیدی از زندگی مهم ارزیابی می کرد. ارزاق رسانی به مردم می بایستی همواره ادامه پیدا می کرد و در صورت نیاز، بایستی یک منبع مستقل برای برق رسانی ایجاد می نمود تا مقابل قطعی ها مقاومت کرد و گسترش فعالیت های اجتماعی و اقتصادی را ادامه داد. عمر عزیز می گفت که برای چنین کارهایی، شوراهای محله می بایستی از زحمتکشان اجتماعی و مردمی که دارای ظرفیت های گوناگونی هستند به شکلی داوطلبانه بهره بگیرند. ساختار تشکیلاتی شوراهای محله برای عزیز یک روند بود که با حداقل ها آغاز می شد و به تدریج با پیشروی انقلاب گسترش می یافت. تعادل قدرت شوراها در یک منطقه در روابط با شوراهای مناطق همسایه تنظیم می گردید. عمر عزیز پیشنهاد می کرد که شوراهای محله دانش و تجربەهای کسب شده را بین خود مبادله کنند و یک هماهنگی میان آن ها به وجود آید.

پنج – نقش شورای ملی. نقش چنین شورایی ایجاد هماهنگی بین ابتکارات شوراها و مقبولیت فعالان آن هاست. این شورای ملی وظیفەی دیگری برای دستیابی به منابع مالی برای تحقق پروژەهای محلی دارد که در شوراهای محله امکانش موجود نیست. شورای ملی همچنین هماهنگی بین مناطق را تسهیل می کند تا شوراهای محله به توافق و ایجاد رابطه با هم برسند.

فعالیت های عمر عزیز بازتاب گستردەای در سازماندهی انقلابی در سوریه داشت. هنگامی که اپوزیسیون سیاسی در ایجاد راهی نو شکست خورد، جنبش اپوزیسیون از پایین پرتحرک و نوآور بود و روحیه آنارشیستی را پذیرفت. در قلب این اپوزیسیون از پایین جوانانی فعالیت می کنند که از طبقات فقیر و میانه می آیند، زنان و گروه های قومی و مذهبی وجود دارند که نقشی فعال دارند. اکثریت این فعالان گوناگون، جوان، زن و قوم ها، دارای هیچ یک از ایدئولوژی های سنتی نیستند، اما برای آزادی و حقوق انسانی پایەای مبارزه می کنند. آنان دارای یک هدف اصلی هستند که سرنگونی رژیم است و هنوز در اندیشەی یافتن راه کارهای بزرگ برای آیندەی سوریه نیستند.

سازماندهی انقلابی بیش تر از همه بر گرد گسترش تنسیقیات (٢) می گردد که دربرگیرندەی صدها کمیتەی محلی شهرها در سراسر کشور است. فعالان انقلابی این کمیته ها کارهای مختلفی می کنند. آنان سند و مدرک در رابطه با خشونت های رژیم و همچنین بخشی از اپوزیسیون گردآوری می نمایند، تظاهرات ها و کارزارهای نافرمانی مدنی مانند نپرداختن قبوض برق و آب و غیره را راه اندازی می کنند یا کمک های انسان دوستانه را برای مناطق بمباران یا محاصره شده گرد می آورند. این فعالان دارای یک سازماندهی مشخص نیستند اما افقی بودن و بدون رهبر بودن در آن ها مشترک است. اقشار مختلفی از مردم در آن ها فعالیت می کنند. آنان پایه گذاران جنبش انقلابی همبستگی بین مردم هستند و حرکت جمعی را تبلیغ می نمایند. برای مثال در شهری مانند کفرنبل کمیتەهای محلات نمایندگان خود را انتخاب نمودند و آنان نیز دست به تدوین آیین نامەای برای ادارەی شهر زدند. جوانان شهر کفرنبل جنبش انقلابی را زنده نگاه می دارند و با تهیەی پارچه نوشتەهای رنگارنگ زبانزد عام و خاص شدەاند. (در این زمینه می توان به این ویدئو کلیپ نگاه کرد: (

http://www.youtube.com/watch?v=nJNR6WIh7tQ). این جوانان همچنین در فعالیت های اجتماعی همچون پشتیبانی از کودکان و شرکت در فوروم های بزرگسالان برای سازماندهی نافرمانی مدنی و مقاومت صلح طلبانه شرکت می کنند.

در شهرهای گوناگون سوریه همچنین کمیته های انقلابی در محلات ایجاد شده است که در واقع به رتق و فتق امور اداری مدنی در مناطق آزاد شده یا هنوز زیر سیطرەی دولت می پردازند. این کمیتەها خدمات پایەای را در اختیار مردم قرار می دهند، فعالیت های کمیتەهای محلات را هماهنگ می کنند و خود را با مقاومت مسلح مرتبط می نمایند. این کمیتەهای انقلابی در غیاب خدمات رسانی دولتی و وخامت شرایط زندگی، نقشی فعال دارند و همواره مهم تر شدەاند. این کمیتەها هم دارای یک شکل مشخص نیستند و به طور کلی به شکل نمایندگی فعالیت می کنند. برخی از آن ها دارای بخش های اداری مختلفی هستند که جای نهادهای دولتی را گرفتەاند. برخی از این کمیتەها موفق شدەاند بوروکراسی رژیم کهنه را برچینند، اما بعضی دیگر درگیر مجادلات درونی شدەاند.

بیش تر فعالیت های پایەای بر خودگردانی زندگی روزمره در سطح محلی انجام می شوند، در عین حال گروەهای هماهنگ کننده نیز به وجود آمدەاند تا این فعالیت ها را در سطح منطقەای و ملی هماهنگ نمایند. این گروەها عبارتند از کمیتەهای هماهنگی محلی، کمیتەهای اقدام ملی و فدراسیون کمیتەهای هماهنگی انقلاب سوریه و همچنین کمیسیون عمومی انقلاب سوریه. هیچکدام از این نهادها دربرگیرندەی همەی کمیتەها یا شوراهای محلی نیستند و دارای ساختارهای متفاوت تشکیلاتی هستند. برخی از آن ها با اپوزسیون رسمی روابطی دارند و برخی اصلاً ندارند. نموداری از تعدد و روابط این کمیتەها تهیه شدەاست که در نشانی:  http://www.alharak.org/nonviolence_map/en به نمایش درآمده است.

دولت سوریه علیه فعالان تمام این شوراها و کمیتەهای محلی، منطقەای و ملی اقدام می کند و وضعیت امنیتی و انسانی را تخریب کردەاست. نیروهای ارتجاعی و ضدانقلابی نیز علیه شوراهای محلی اقداماتی را کردەاند. برای مثال، در شهر الرقه نیروهای مسلح سلفی و تکفیری که با رژیم می جنگند به کمیتەهای محلی حمله کردند و قدرت را به دست گرفتند. آنان سپس تصمیم گرفتند قوانین شرع را به شهر تحمیل کنند که با مقاومت شدید مردم مواجه گشتند. در این ویدئو

مقاومت مردم الرقه در ژوئن ٢٠١۳ علیه نیروهای سلفی و تکفیری جبهه نصر علیه اعضای خانوادەاشان مشاهده می گردد. در شهر حلب نیز اهالی انقلابی کارزاری علیه سوء استفادەهای اسلامگرایان به راه انداختند. در این ویدئو

تظاهرات مردم علیه دادگاه شرع دیده می شود که کودکی را به جرم توهین به پیغمبر اسلام به قتل رساند. مردم شهر ادلب نیز در همان ماه ژوئن ٢٠١۳  بر ضد «کمیتەی شرع» با شعار «ما ضد رژیم هستیم، ضد قتل های افراطی هستیم و ضد سرکوب هستیم» به پا خاستند که در این ویدئو می توان فیلمی از آن را دید:

عمر عزیز به اندازەی کافی زنده نماند تا دشواری ها، موفقیت ها و ناکامی های شوراهای محلی را برای خودگردانی ببیند. استخبارات، پلیس سیاسی رژیم بشار اسد او را روز ٢٠ نوامبر ٢٠١٢ دستگیر کرد. وی پیش از دستگیری چنین گفت:«ما کم تر از زحمتکشان در کمون پاریس نیستیم. آنان هفتاد روز مقاومت کردند و مقاومت ما هنوز پس از یک سال ونیم ادامه دارد.» عزیز را در یک سلول شانرده متر مربعی به همراه هشتاد و پنج زندانی دیگر قرار دادند. به همین دلیل بود که وضعیت سلامتی شکنندەی او به سرعت بد و بدتر شد. او را سپس به زندان عدرا منتقل کردند و درست یک روز پیش از تولد شصت و چهارسالگی اش به علت مشکلات قلبی درگذرد. به نوشتەی روزنامەی لوموند فرانسوی عمر عزیز در زندان پانزده کیلو از وزنش را از دست داده بود.همین روزنامه در مورد او نوشت:«عمر عزیز از جمله کسانی ست که سوریه برای بازسازی خود به امثال او نیازمند است.»

عمر عزیز برای همیشه به عنوان فردی که برای گسترش و فعالیت آنارشیستی فعالیت نمود در یادها خواهد ماند. تجربیات و سازماندهی انقلابی آنارشیستی که او خواهانش بود در انقلابات آینده در جهان به کار گرفته خواهند شد. یاد عمر عزیز زنده است.

گردآوری و برگردان: ن. تیف – ۷ / آبان / ١۳۹٢

پانویس ها:

(١) – http://budourhassan.wordpress.com/2013/02/20/omar-aziz

(٢) – http://www.syrcu.org

منابع گردآوری و برگردان:

 

https://tahriricn.wordpress.com

https://juralib.noblogs.org/2013/02/27/vive-la-syrie-libre-in-memoriam-omar-aziz-theoricien-et-animateur-des-conseils-democratiques-locaux

http://www.lemonde.fr/disparitions/article/2013/02/26/mort-en-detention-de-omar-aziz-pere-des-comites-locaux-de-la-revolution-syrienne_1838928_3382.html

جان باختگان آنارشیست شیکاگو و منشاء روز اول ماه مه, و معرفی تشکلات و مطالبات آنارکوسندیکالیستی

جان باختگان آنارشیست شیکاگو

و منشاء روز اول ماه مه

anarcosyndicalisem-farsi

همراه با نوشته ای از

نستور ماخنو

و معرفی تشکلات و مطالبات آنارکوسندیکالیستی

 ترجمە از

ن. تیف

آنلان ورژن برای خواندن

anarcosyndicalisem-farsi-online-version

ورژن چاپی برای دانلود

anarcosyndicalisem-farsi-print-version

نقدی آنارشیستی بر روند بولیواری در ونزوئلا یا انقلاب نمایشی

نقدی آنارشیستی بر روند بولیواری در ونزوئلا یا انقلاب نمایشی

توضیح مقدماتی مترجم:

 

هوگو چاوز پس از چهارده سال ریاست جمهوری در ونزوئلا روز ۵ مارس ٢٠١٣ درگذشت. بسیاری از تشکلات چپ مارکسیست و از جمله حزب کمونیست ونزوئلا از چاوز پشتیبانی کردند. این حزب او را “رفیق رئیس جمهور” خطاب می کرد. چاوز می گفت که ارمغان آور “سوسیالیسم سده ی بیست و یکم” است. البته در طی ریاست جمهوری او نه فقط مالکیت خصوصی بر وسایل تولید حفظ شد، بلکه آزادی های سیاسی نیز لگدمال گردیدند. دولت چاوز و اکنون مادورو در زمینه ی سیاست های خارجی اشان با حکومت های سرکوب گری مانند جمهوری اسلامی ایران، جمهوری کوبا و رژیم معمر قذافی پیش از سرنگونی در لیبی روابط بسیار محکم سیاسی و اقتصادی داشته و دارند. آنان همچنین از بشار اسد، دیکتاتور خون آشام سوریه حمایت کرده و می کنند و این پشتیبانی را در چارچوب “ضدامپریالیست” بودن خود و آنان قرار می دهند. جان اتکینسون هوبسون که برای نخستین بار در سال ١۹٠٢ امپریالیسم را در کتابی به همین نام تشریح کرد تا پانزده سال بعد لنین با برداشت از آن، اثر خود را به نام “امپریالیسم، بالاترین مرحله ی سرمایه داری” بنویسد، احتمالاً برخی از احزاب و سازمان ها که نمایندگان سرمایه داری را ضدامپریالیست می دانند، نمی پذیرفتند.  باری، نباید فراموش کرد که چاوز نه فقط خامنه ای، اسد، قذافی، کیم ایل اون و افرادی ازاین قبیل را ضدامپریالیست می دانست بلکه عیسا مسیح و فیدل کاسترو را قهرمانان خود معرفی می کرد.

فدراسیون آنارشیست در فرانسه یک هفته نامه و یک دو ماه نامه منتشر می کند که هر دو “لوموند لیبرتر” نام دارند. در شماره ی ۴۹ دو ماه نامه که در ژوئن ٢٠١٣ منتشر گشته، مصاحبه ای با رافائل ئوزکاتگی انجام شده است. رافائل ٣٩ سال دارد. او جامعه شناس و فعال سیاسی آنارشیست است. وی از سال ٢٠٠۶ در “Provea” فعالیت می کند که یک تشکل دفاع از حقوق بشر است. رافائل در این سازمان هماهنگ کننده تحقیقات است. وی همچنین با چند نشریه مستقل همکاری می کند. او از سال  ١۹۹۵ در نشریه آنارشیستی “ال لیبرتاریو” قلم می زند.

جان ورهوون و ادیت ووست فلد به بهانه ی انتشار آخرین کتاب رافائل ئوزکاتگی که عنوانش “ونزوئلا، انقلاب نمایشی، نقدی آنارشیستی به دولت بولیواری” انتخاب شده است، با وی مصاحبه کرده اند. هر چند این مصاحبه پس از مرگ چاوز و پیش از انتخاب مادورو صورت گرفته است، اما حاوی نکات جالبی ست که مرا به ترجمه ی آن به فارسی تشویق نمود، با این امید که فارسی زبانان در ایران و دیگر کشورها بتوانند از تجربیات ونزوئلا در مبارزه برای دستیابی به آزادی بی قید و شرط و بی حد و حصر و رهایی از استثمار در هر شکل و قیافه ای بهره ببرند. این مصاحبه بار دیگر این واقعیت را نشان می دهد که حتا اگر دولتی خود را انقلابی بنامد در عمل با مضمون انقلاب و اقدام انقلابی در تضاد قرار می گیرد. دو مضمون متضاد نمی توانند با هم وجود داشته باشند و چاره ای نیست که بین این دو یکی را انتخاب نمود. متن کامل مصاحبه را در زیر می خوانید.

ن. تیف

٨ تیر ١٣٩٢

 

 

 

پرسش: برای آغاز و رفتن به اصل مطلب، چرا عنوان کتاب “انقلاب نمایشی” است؟

 

پاسخ: بحث این کتاب بر این محور قرار گرفته است که روند بولیواری گسست از نظمی که موجود بود، نیست بلکه ادامه ی آن است. نمی توان از ونزوئلا تحلیلی ارائه داد بدون آن که تاریخ این کشور نفت خیز را شناخت. فرهنگ و سیاست ونزوئلا بر پایه ی ثروتش که از نفت می آید، شکل گرفته است. نفت یک الگوی تولیدی را به وجود آورده است که اساسش را استخراج آن تشکیل می دهد، استخراجی که پول لازم را می آورد تا برای مدرنیزه کردن ونزوئلا تلاش گردد. این الگوی توسعه را روند بولیواری و رئیس جمهور چاوز عمیق کردند. اما این “انقلاب” خودخوانده به خصوصی سازی بهره برداری نفت ونزوئلا ادامه داد. چاوز شرکت های نفتی را با شرایطی بسیار مناسب برای آن ها به ونزوئلا فراخواند.

اگر چنین چیزی ممکن شد به این خاطر است که چاوز موفق شد با انقلابی نامیدن دولت خود جلوی اعتراضات مردمی را بگیرد. شرکت های خارجی نفتی به شرکای دولت ونزوئلا تبدیل شدند و به آن نام “حق حاکمیت بر انرژی” داده شد، در حالی که در عمل هیچ حق حاکمیتی تأمین نگردید. مردم هنوز گمان می کنند که دولت چاوز حق حاکمیت را بر منابع انرژی تأمین کرده است، چرا که اکنون نفت هزینه های سیاست های اجتماعی را می پردازد. اکنون تبلیغات فراوانی وجود دارد مبنی بر این که نفت خوب است و بهای “مأموریت” ها (برنامه های اجتماعی چاوز) را می پردازد. به همین دلیل است که در ونزوئلا مقاومتی علیه جهانی سازی اقتصادی نمی شود. و تمام این ها به نام انقلاب صورت می گیرد در صورتی که جهانی سازی اقتصادی سرمایه داری و انقلاب کاملاً متناقض هستند.

من هنگامی که کتاب را به پایان می رساندم به متنی از گی دبور برخورد کردم که مفهوم “نمایش” را در سیاست توضیح می داد. چیزهای فراوانی وجود داشتند که برای من باورناکردنی بودند. در ونزوئلا تصویری ساخته شده است که با متن و آن چه واقعاً اتفاق می افتد، جور درنمی آید. کتاب من می خواهد این موضوع را نشان دهد.

پرسش: آیا به نظر تو در ونزوئلا انقلابی وجود ندارد؟

پاسخ: به گمان من در ونزوئلا چیزی وجود دارد که می توان آن را یک روند نامید. البته نباید این واقعیت را در نظر نگرفت که دولت چاوز هیچ تغییر مثبتی را به وجود نیاورده است. برای مثال فقر و تبعیض اجتماعی در کانون بحث ها هستند. مردم زیادی هم برای این ها بسیج شدند. شاید این روند مختصاتی انقلابی داشته باشد، اما خود انقلاب نیست.

برای مثال اخیراً یکی از رهبران بومی را که مخالف بود کشتند. بیست سال پیش که سابینو رومرو مانند او کشته شد در تمام سطح کشور اعتراضات گسترده ای صورت گرفت. امروز که یکی از فعال ترین رهبران بومی ها کشته می شود در کاراکاس فقط دویست نفر اعتراض کردند. علت چیست؟ اگر ما واقعاً در یک روند سیاسی شدن رادیکال بودیم، ماجرا تغییر می کرد. واقعیت این است که یک همبستگی عمودی با چاوز به وجود آمده است، اگر این همبستگی افقی بود، وضعیت هم تغییر می کرد.

من می توانم بپذیرم که ما در روندی از سیاسی شدن هستیم که می تواند بسیار بیش تر رادیکال شود، اما این روند یک روند انقلابی نیست.

پرسش: جنبش های اجتماعی در چه وضعیتی قرار دارند؟ تو در کتابت بسیار از کمبود خودمختاری آن ها نوشته ای.

پاسخ: من بسیار مایل هستم که از سطح خودمختاری جنبش های اجتماعی سخن بگویم. اگر ما از خودمختار و غیرخودمختار بودن جنبش های اجتماعی حرف بزنیم، آن هایی که خودمختار هستند بسیار اندکند. کشمکش های فراوانی بین طرفداران چاوز و هواداران خودمختاری در جنبش های اجتماعی وجود دارند. بوروکراسی و سیستم حکومتی چاوز تلاش می کنند که از خودمختاری جنبش های اجتماعی جلوگیری نمایند. چاوز در یکی از بحث هایش گفت:”متشکل شوید و برای حقوق تان مبارزه کنید.” اما سیستم چاوز در عمل هر تلاشی را که می تواند انجام می دهد تا نیروی های جنبش های اجتماعی را در اختیار اهداف خود قرار دهد. دولت چنان عمل می کند که خودمختاری جنبش های اجتماعی حتی المقدور تضعیف گردد.

پرسش: تو در کتابت همچنین از این موضوع می نویسی که فضای کمی در اختیار نقد دولت چاوز وجود دارد.

پاسخ: بله. چاوزیسم جنبشی ست که با انتقاد مدارا نمی کند. منظور من در این جا فقط اپوزیسیون نیست، جنبش چاوزیست حتا از صداهای مخالف درون خود نیز می هراسد. در جنبش چاوزیست جایی برای ابراز وجود هویت های سیاسی درونی نیست و همه باید خود را به آن چه از بالا می آید قانع نمایند. در سال های اخیر مخالفت درونی هر روز بیش تر شده است. هنگامی که مخالفت ها از چارچوب های نهادینه شده ی چاوزیسم عبور می کنند و نمی توانند پاسخی دریافت نمایند، آن گاه سرکوب آغاز می شود، همان گونه که پیش از چاوز دولت های دیگر می کردند و همان گونه که هر دولتی در سطح جهان چنین می کند. پلیس در دوره ی چاوز چندین فعال جنبش های اجتماعی و دانشجویی را به قتل رسانده است. باید اضافه کرد که پس از کودتای سال ٢٠٠٢ (علیه چاوز) یک رشته قانون وضع شد که در عمل اشکال مبارزات همیشگی را سرکوب می کنند. برای مثال اگر کسانی تصمیم بگیرند یک خیابان را به نشانه ی اعتراض ببندند، به دو تا شش سال زندان محکوم می شوند.

دولت چاوز مکانیسمی را درست کرده است که بتوان از اعتراض جلوگیری کرد. مردم را در خیابان ها دستگیر می کنند و دو سه روز به زندان می اندازند و سپس آنان را به دادگاه فرامی خوانند تا پاسخگوی اشکال مبارزاتی مسالمت آمیزی باشند که انتخاب کرده اند. دستگیرشدگان را گاه تا پنج سال درگیر دادگاه می کنند و دست آخر هم جوابی نمی دهند. البته پیام این است که کسی جرأت اعتراض کردن نداشته باشد. سه سال پیش گفته شد که ٢۵٠٠ نفر در صف معرفی به دادگاه ها قرار دارند، کسانی که جرمی به جز شرکت در یک جنبش اجتماعی ندارند. اما جالب توجه است این است که ۸٠ % این افراد که منتظر برگزاری دادگاه هستند خود را چاوزیست می دانند. بنابراین، موضوع دیگر این نیست که اپوزیسیون را مجرم جلوه دهند، موضوع این است که هر گونه اعتراض خارج از چارچوب های نهادینه شده را سرکوب نمایند. من اغلب گفته ام که روندی وجود دارد که می خواهد چاوزیست هایی را که بحث های خود چاوز را جدی می گیرند به مجرم تبدیل نماید. در این روند، بسیاری از چاوزیست ها که خواسته اند بحث های چاوز را به عمل دربیاورند به کنار می گذارند، به حاشیه می رانند یا به مجرم تبدیل می کنند.

پرسش: آیا این دلیلی ست که موجب می شود جلوی روند واقعی انقلابی گرفته شود؟

پاسخ: بله، گمان می کنم. یک عنصر دیگر، موضوع قطبی شدن جامعه است که با کودتای ناکام علیه چاوز صورت گرفت که سدی در برابر انتقادها ایجاد نمود. موضوع انتخابات را نیز نباید فراموش نمود، چرا که تقریباً هر سال انتخاباتی برگزار شد. جنبش مردمی با انتخابات گوناگون مطالباتش را متوقف نمود، چرا که هر بار لازم بود تا طرفداران چاوز انتخاب شوند. چه کسی تقویم انتخابات را مشخص می کند؟ به نظر من این مهم است که درک کرد چرا جنبش مردمی استعدادهای بالقوه ی انقلابی خود را گسترش نداد. انتخابات گوناگون که جنبش مردمی نقشی در تعیین تقویم آن نداشت چنین ایستایی را ایجاد نمود. هدف بر این قرار گرفت که چاوز و طرفدارانش مدام در انتخابات پیروز شوند.

بسیاری از کسانی که در سال های ١۹۹٠ مبارزات مهمی را پیش بردند – مبارزه برای حفظ محیط زیست، مبارزه بومی ها، جنبش زنان … – نمی توانند امروز دور هم بنشینند تا به جای تقویم انتخابات تقویم مبارزه ی مشترک را تهیه نمایند. علت این است که یکی خود را چاوزیست تعریف می کند و دیگری ضدچاوزیسم. هویت های سیاسی جدید جای هویت های پیشین را گرفته اند. تمام مشغولیت های مبارزاتی کنار گذاشته شده اند و امروز کار به کشمکش های به قدرت رسیدن چاوزیست ها یا اپوزیسیون خلاصه شده است. اما مسائلی که با مبارزه حل می شوند به مسائلی درجه دومی تبدیل شده اند.

پرسش: چاوز چند روز پیش درگذشت. تو چه چشم اندازی داری؟

پاسخ: آسان نیست بتوان آینده را پیش بینی نمود. نیکولاس مادورو (نایب رئیس جمهور) برنده ی انتخابات خواهد بود. مشکلات اصلی پس از انتخاب وی خواهند آمد. رئیس جمهور جدید تلاش خواهد نمود تا برای یک دست کردن جنبش بولیواری گروه های منتقد و رادیکال را بیش از پیش به حاشیه براند. مسئله دیگر این است که چاوزیسم مردمی که رابطه ی مستقیمی با خود چاوز داشت چگونه به نبود وی پاسخ خواهد داد؟

پرسش: در روزهای اخیر، فراخوان هایی برای یک “رهبری جمعی” داده شده است. نظرت در این باره چیست؟

پاسخ: امیدوارم چنین چیزی متحقق شود. فکر می کنم که این نظر حدود شش ماه پیش مطرح شد، هنگامی که معلوم شد چاوز درمان پذیر نیست. جنبشی که روی کیش شخصیت پی ریزی شده با مشکل مواجه گشته است، چرا که چاوز به تنهایی تصمیماتی می گرفت و اکنون تلاش می شود که ماجرا در جهت عکس پیش برود. اما من بر این باورم که مشکلات فراوانی برای ایجاد یک رهبری جمعی وجود دارند. یک رشته تصمیمات اقتصادی باید گرفته شوند که دولت آینده ی مادورو را به چالش خواهند طلبید. ارزش پول ونزوئلا کاهش یافته است و این موضوع روی تصمیمات اقتصادی تأثیر خواهند گذاشت. به همین جهت یک روند کشمکش و نزاع آغاز خواهد شد. علیرغم آن چه می گویند، به نظر من شرایط برای رادیکالیزه نمودن روند بولیواری که چاوز می توانست بکند، مهیا نیستند.

پرسش: در شرایطی که تو برای ما توضیح دادی، آنارشیست ها چه نقشی می توانند بازی نمایند؟

پاسخ: من در گروهی هستم که از سال ١۹۹۵ نشریه “ال لیبرتاریو” (El Libertario)  را منتشر می کند. گسترش این نشریه با پیش روی سیاسی ما میسر شد. این نشریه از یک نشریه ی تبلیغی با نقل قول هایی از باکونین و غیره، امروز به نشریه ای تبدیل شده است که مبارزه ی اجتماعی مردم را بازتاب می دهد.

گمان ما این است که برای گسترش نظرات و ارزش های آنارشیستی باید فضائی برای جنبش های اجتماعی خودمختار و مبارز ایجاد نمود. چند سالی ست که ما هدف خود را بالا بردن سطح خودمختاری جنبش های اجتماعی در مبارزه گذاشته ایم. نظر ما چیست؟ این است که ما باید در این جنبش ها شرکت نماییم. اما هرگز نمی گوییم که ما پیشروان این مبارزات هستیم، ما جزئی از آن ها هستیم و می خواهیم گسترششان بدهیم. بی جهت نیست که ما به جنبش هایی که علیه سوء استفاده های پلیسی، علیه بهره برداری ذغال سنگ یا اشغال زمین ها هستند بسیار نزدیک هستیم… مردمی که در این جنبش ها شرکت می کنند می توانند خود را چاوزیست یا ضدچاوزیست بدانند، این موضوع به ما ربطی ندارد. من نمی روم با کسی در این مورد جدل بکنم که آیا چاوز خوب بوده است یا نه؟ چرا که او دیگر نیست، همان گونه که نمی روم با کسی در رابطه با وجود یا عدم وجود خدا بحث بکنم. چرا که این مسائل در مبارزات اجتماعی در اولویت قرار ندارند و مهم نیستند. اگر مردم در جنبشی شرکت می کنند که علیه قدرت سیاسی ست، مسلماً ما توان خود را برای گسترش آن بسیج می کنیم. به نظر من در حال حاضر که یک دوران گذار است هدفمان باید یاری دادن به جنبش مردمی و اجتماعی باشد که بتواند تقویم مبارزاتی خود را تدوین نماید. ما همچنین باید آن چه را در سیزده سال اخیر در کشور رخ داده است تجزیه و تحلیل بکنیم تا اشتباهات تکرار نشوند و مبارزه ی توده ای بتواند رادیکالیزه گردد.

ساختن غیرممکن

سفر- گزارش برای خود گردانی

http://www.utopiasproject.net

%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: