All posts by Anarchistan ئەنارکیستان

Kurdistan Anarchists Forum - KAF سەکۆی ئەنارکیستان

پرسشهای متداول آنارشیستی / قسمت A / مقدمه

مقدمه

تمدن مدرن انسانی با سه بحران فاجعه انگیز روبرو است:

۱- سقوط اجتماع، اصطلاحی خلاصه وار برای تعریفمیزان در حال صعود فقر، بی خانمانی، جرم، خشونت، بیگانگی، سوء استفاده از مواد مخدر و الکل، انزواگرایی، بی تفاوتی سیاسی، نزول صفات انسانی، تنزل در ساختار اجتماعی و ارتباطات دو طرفه، و غیره.

۲- تخریب و نابودیزمین و طبیعت ظریف آن که زندگی موجودات زنده به آن بستگی دارد.

۳- تکثیر سلاح های کشتار جمعی، بخصوص سلاح های هسته ای.

طبق عادت، متخصصان پایه گذار سیستم، رسانه های جمعی و سیاستمداران عمومااین بحران ها را از هم جدا وهر کدام را ناشی از دلایل متفاوت دانسته، سعی در تفکیک این سه دارند. اما بدیهی است که این “رسم کهن” راه به جایی نمی برد، چرا که اینمشکلات در حال گسترش هستند. و بی شکاگر راه ورسم دیگری پیش روی نگیریم، فاجعه گریبان گیرمان خواهد شد- یا به خاطر جنگ های مصیبت بار، یا ویرانی محیط زیست و یا از طریقتنزل به وحشیگری.

آنارشیسم با دنبال کردن وپیگیری “منشاء مشترک” این بحران ها،راه حلی مشترک و مرتبط ارائه می دهد. منشاء مشترک این بحران هاکه پایه ی اصلی نهادهای بزرگ و “متمدن” — چه کاپیتالیسم و چه کمونیسم –را تشکیل می دهد، چیزی نیست به جز طبقات و سلسله مراتب. بنابراین تجزیه وتحلیل آنارشیست از آنجا شروع می شود که تمام نهادها (سازمان هایی که خوستار تمرکز قدرت در راس هرم قدرت هستند)بر پایه ی این اصول ساخته شده اند، مانند شرکت ها، تاسیسات اداری-دولتی، ارتش، جناح های سیاسی، نهادهای دینی، دانشگاه ها و غیره. سپس نشان می دهد که علاقه ی شدید قدرتمداران به این نوع سلسله مراتب چه آثار منفی ونامطلوبی بر روی “افراد”، اجتماع و فرهنگ دارد. دراولین بخش اینFAQ سعی خواهیم کرد تا نگاهی برتجزیه و تحلیل آنارشیست از این سلسه مراتب قدرت و اثرات منفی آن داشته باشیم.

اما باید در نظر داشته باشیم که آنارشیسم تنها انتقادی بر “مدرنیته ی ویرانگر” نیست. بلکه پیشنهادی است برای جامعه ای آزاد. Emma Goldman “مسئله یآنارشیست” را اینچنین بیان می کند: “مسئله ای که ما امروز با آن مواجه هستیم… این است که چگونه خود باشیم و در عین وحدت با دیگران و احساس کردن با دیگر انسان ها، مشخصات کیفیتیخویشتن را حفظ کنیم.” [Red Emma Speaks, pp. 158-159] به عبارت دیگر، چگونه می توانیم جامعه ای را بسازیم که در آناستعدادها و نیازهای افراد محقق گشته اما نه به قیمت زیر پا گذاشتناستعدادها و نیازهای دیگران؟ برای رسیدن به این خواسته، آنارشیست ها آرزوی جامعه ای را دارند که در آن به جای کنترل “از بالا به پایین” از طریق سلسله مراتب قدرتمتمرکز، کار و بار بشریت –به نقل قول از Benjamin Tucker –”از طریق افراد و یا انجمن های داوطلبانه اداره گردد.” [Anarchist Reader, p. 149] در حالی که بخش هایآینده یاین FAQ به توضیح پیشنهادهای مثبت آنارشیسمدر مورد برپایی چنین جامعه ای — کنترل از پایین به بالا — خواهد پرداخت، شاهد هسته ی سازنده ی آنارشیسم در بخش های ابتدایی خواهیم بود. هسته ی سازنده ومثبت آنارشیسم حتی در انتقادش از راهکارهای معیوب “مارکسیسم” و “لیبرالیسم” جناح راست قابل رویت خواهد بود.

چنانکه Clifford Harper می گوید: “همچون تمام ایده های بزرگ، آنارشیسم بسیار ساده است وقتی از ریشه شناخته شود — انسان ها در اوج شکوه و بزرگی اند هنگامی که آزاد ازحاکمیت زندگی می کنند و به جای دستور گرفتن،در بین خود تصمیم می گیرند.” [Anarchy: A Graphic Guide, p. vii] به سبب خواسته ی آنارشیست ها برای افزایشآزادی اجتماعیتا آخرین درجه ی ممکن، آن ها خوستار منحل شدن تمامنهادهای سرکوب کننده ی مردم هستند:

“جامعه ای آزاد از سیاست ها و نهادهای اجباری که سدی در برابر پیشرفت انسانیت هستند، خواسته ی مشترکتمام آنارشیست هاست.” [Rudolf Rocker, anarcho-Syndicalism,p. 9]

چنانچه خواهیم دید، تمام این نهادها بر اساس سلسله مراتب بوده و خوی سرکوب کننده شان مستقیما از همین سلسله مراتب نشأت می گیرد.

آنارشیسم یک تئوری اجتماعی-اقتصادی و سیاسی است، اما یک ایدوئولوژی نیست. این تفاوت بسیار مهم است. بطور اساسی، تئوری یعنی تو صاحب فکر هستی. در صورتیکه درایدوئولوژی فکر صاحب توست. آنارشیسم پیکره ای از فکرهاست، قابل انعطاف بوده، دائما در حال تکامل و سیلان است و همواره به روی اطلاعات جدید باز است. چنانچه با تغییر و پیشرفت جامعه، آنارشیسم نیز پیشرفت کرده و تکامل می یابد. در مقابل، ایدوئولوژی یک سری ایده ی “ثابت” است که مردم متعصبانه بهآنباور دارند و معمولا منکر حقیقت و تغییر است. تمام این ایده های “ثابت” منشأ استبداد و تناقضبوده، سعی درتحمیل خودو حل کردن افراد در درون خود دارند. صرفنظر از اینکه این ایدوئولوژی لنینیسم است، یا مادی گرایی، لیبرالیسم (آزادیخواهی) یا هر چیز دیگری، واقعیت آن است که همه نتیجه ای مشابه خواهند داشت: نابودی افراد حقیقی زیر نام عقیده. عقیده ای که معمولا مصلحت عده ای قدرتمدار را در نظر می گیرد. و یا چنانچه Michael Bakunin می گوید:

“تا به امروز تاریخ بشریت تنها تصویری دائمی از قربانی شدن میلیون ها انسان بیگناه زیر افتخارات انتزاعی بوده است: خدا، کشور، توانمندی دولت، افتخار ملی، حقوق تاریخی، آزادی سیاسی، رفاه عمومی.” [God and the State, p. 59]

دگما و عقاید تعصب آمیز به شدت ساکن و مرگبار بوده، معمولا برگرفته از “پیغمبری” مرده، مردی دیندار و یا غیر دیندار است که پیروانش –همچون سنگ تغییر ناپذیر –از عقاید او بت ساخته اند. آنارشیست ها می خواهند که انسان زنده، مرده را دفن کردهو بتواند به زندگی خود ادامه دهد. انسان زنده باید مرده را فرمانروایی کند، نه برعکس. ایدوئولوژی هاالهه ی انتقامتفکرات منتقدانه و در نتیجه آزادیهستند… با کتابی از “جواب ها” که ما را از”مسئولیت” فکرد کردن برای خودمان خلاص می کنند!

ما با مهیا کردن این FAQ در مورد آنارشیسم هیچ تلاشی برای دادن جواب “صحیح” نداریم و نمی خواهیم کتابی جدید از قوانین را ارائه دهیم. ما در این FAQمختصریدر مورد گذشته ی آنارشیسم توضیح خواهیم داد امابیشتر بر روی قالب های مدرن آن تمرکز خواهیم کرد، و اینکه چرا ما امروز آنارشیست هستیم. این FAQ تلاشی است برای بیدار کردن حس تفکر و تجزیه و تحلیل در درون خود شما. اما اگر شما به دنبال ایدوئولوژی ای نو هستید، آنارشیسم به کار شما نخواهد آمد.

اگرچه آنارشیست ها تلاش می کنند تا واقعگرا و منطقی باشند، اما معقول نیستند. انسان های “معقول” به صورت غیر انتقادی آنچه را که “متخصصان” و “سیستم” “صحیح” می دانند را قبول کرده و در نتیجه همواره برده خواهند بود. به نقل قول از Bakunin، آنارشیست ها می دانند که:

“انسان تنها زمانی نیرومند است که بتواند بر روی حقیقت خود بایستد، زمانی که عمل و گفتارش از درون خود باشد. آنگاه در هر شرایطی که باشد، می داند که چه بگوید و چه کار کند. ممکن است سقوط کند اما هرگز از انگیزه ی خویش خجلت زده نخواهد شد.” [quoted in Albert Meltzer, I Couldn’t Paint Golden Angels, p.2]

آنچه Bakunin تشریح می کند نیروی تفکر مستقل است، که هماننیروی آزادی است. ما شما را تشویق می کنیم تا “معقول” نبوده و گفته های دیگران را قبول نکنید. برای خودتان فکر کرده و قدم بردارید!

آخرین نکته اینکه بطور مسلم این FAQ سخن قطعی در مورد آنارشیسم نیست. بیشتر آنارشیست ها شاید با آنچه که اینجا نوشته شده مخالفت کنند، و این قابل پیش بینی است زمانی که انسان ها برای خود می اندیشند. تمام آنچه که ما می خواهیم این است که پایه های آنارشیسم را نشان داده و تجزیه و تحلیل خود را از مباحثی مشخص ارائه دهیم.

**********************

منبع ترجمە: جنبھە نجات حیوانات

پرسشهای متداول آنارشیستی / A.1.

http://no-compromise.blogfa.com/8701.aspx

An Anarchist FAQ – انگلیسی

http://anarchism.pageabode.com/afaq/index.html
زبانھای دیگر

http://anarchism.pageabode.com/afaq/translations.html

سلطة العمال والثورة الاسبانية

 سلطة العمال والثورة الاسبانية

بقلم: توم فيتزل

 

في الانتخابات القومية الاسبانية عام ١٩٣٦، نجح ائتلاف من الليبراليين والاشتراكيين في اكتساح حكومة يمينية قمعية ليخلعها من السلطة ويحل محلها. اطلق العمال الاسبان، مستفيدين من وجود مناخ اقل قمعا، اوسع موجة اضرابات في التاريخ الاسباني، بعشرات من الاضرابات العامة التي شملت مدن بأكملها ومئات من الاضرابات الجزئية. بنهاية يونيو كان مليون عامل قد اعلنوا الاضراب.

بعد ما يقرب من شهر بعد انتخابات فبراير ١٩٣٦، قادت فدرالية العمال الزراعيين ٨٠ الف عامل زراعي معدم في حملة للاستيلاء على ٣ الاف مزرعة في “سيبريا الاسبانية” – منطقة استريمادورا التي ضربها الفقر الطاحن . احتد الاستقطاب السياسي، وقد علت نبرة الجدل داخل البلاد حول المستقبل، بعمليات اغتيال ثأرية متبادلة بين اليسار واليمين. ومع الدعوات العلنية من السياسيين اليمينيين لاستيلاء العسكر على السلطة، بدأ في التاسع عشر من يوليو الانقلاب الذي توقعه الجميع في اسبانيا.

لاول مرة في تاريخ اسبانيا، يقاوم الشعب بطريقة هجومية محاولة استيلاء للجيش على السلطة. انهزم الجيش في ثلثي البلاد. تحركت النقابات لتصادر مقادير هائلة من ارصدة الرأسماليين، وتضع معظم الاقتصاد الاسباني تحت ادارة العمال. انشأت النقابات جيوشها العمالية الثورية الخاصة لمحاربة العسكريين الاسبان. تسببت محاولة العسكر سحق الحركة العمالية في البلاد في انطلاق ثورة الطبقة العاملة الاسبانية التي كانت تخشاها النخبة الاسبانية منذ وقت طويل. الحرب الاهلية نفسها كانت صراعا طبقيا في احد اكثر اشكاله تطرفا.

اثنان من اللاعبين الرئيسيين في هذه الدراما كانتا فدراليتين من فدراليات العمال الكبرى بالبلاد. أولاهما هي الكونفدرالية الوطنية للعمل (CNT) بعضوية اوائل عام ١٩٣٦ بلغت ١.٦ مليون عامل (طبقا للاحصاءات الحكومية). هذه الكونفدرالية هي نتيجة سبعة عقود تقريبا من العمل الاناركي لتنظيم العمال في اسبانيا. منذ عام ١٩١٩ قامت تلك الكونفدرالية على اساس “النقابة الفردية” – نقابات صناعية محلية مدارة ذاتيا. في برشلونة عام ١٩٣٦ بلغت عضوية اتحادات نقابات عمال البناء والمعادن في الكونفدرالية اكثر من ٣٠ الف عضو في كل من القطاعين.

لم يكن هناك احد في اي نقابة من اتحادات الكونفدرالية الوطنية للعمال يتلقون رواتب نظير عملهم كمسئولين فيها. احب العمال الفكرة الاناركية القائلة بأن الكفاح المشترك لا يجب ان يصبح ابدا مهنة شخصية وسبيل ارتزاق شخصي. آمن الاناركيون بفكرة أن المسئولين مدفوعي الرواتب يشجعون العمال على ان يتطلعوا اليهم بوصفهم الزعماء القادرين على حل مشاكلهم، وهذا يؤدي الى هيمنة هؤلاء الرؤساء على النقابات. في ١٩٣٦ تواجد عدد قليل جدا من القادة مدفوعي الرواتب في كونفدرالية العمل الوطنية – السكرتارية القومية، وسكرتارية منطقة قطالونيا، وسكرتارية النقابة الصناعية الوطنية لصناعة الصيد التجاري. هؤلاء المسئولون، وهيئة تحرير الصحف اليومية للكونفدرالية في مدريد وبرشلونة، كانت اجورهم تساوي اجر عامل متوسط. وكانت هذه المناصب المدفوعة الاجر تدور على شاغليها بعد سنة واحدة فقط.

الاناركيون في كونفدرالية العمل الوطنية – في الوقت الذي نظموا فيه النضالات حول الهموم المباشرة، شجعوا ايضا المناقشات حول رؤى مجتمع ما بعد الرأسمالية، دون هياكل للظلم والاضطهاد والاستغلال. “انعدام السياسة” في الكونفدرالية كان يعني انها تعارض الاستراتيجية الانتخابية او البرلمانية في التغيير الاجتماعي. كان هدف مناضلي الكونفدرالية هو تحرير الطبقة العاملة من الاضطهاد الطبقي من خلال العمل الجماعي بواسطة العمال انفسهم.

كل وحدة نقابية تتشكل من “اقسام” لها مجالسها الخاصة بها ومندوبين منتخبين عن مكان العمل. في الصناعات الانتاجية مثل النسيج والصناعات المعدنية، هناك قسم لكل منشأة او مصنع. في صناعة البناء، “الاقسام” تتطابق مع المهن المتنوعة في الصناعة. كل الاتحادات الصناعية المستقلة ذاتيا في المدينة او المقاطعة (كوماركا) تتجمع معا في مجلس عمالي محلي (الفدرالية المحلية).

كانت النقابات جزءا من سياق اوسع لمؤسسات الحركة. نظم اليسار التحرري في اسبانيا

ايضا مدارس بديلة وشبكة كثيفة مما كان يسمى الاتينيوس – مقرات مراكز مجتمعية. كانت الاتينيوس مراكز للجدل، والفعاليات الثقافية، وفصول محو الامية (نسبة بين ٣٠٪ الى ٥٠٪ من السكان كانوا اميين في اسبانيا الثلاثينات)، وهكذا. الفكرة المميزة للاناركية الاسبانية كانت هي تمكين الناس العاديين، وتحضيرهم للمشاركة الفعالة في الكفاح من اجل التحول الاجتماعي.

كانت النقابية التحررية لكونفدرالية العمل الوطنية شكلا من السياسة “المجازية”. بتطويرهم لنقابات تقوم على اساس المشاركة في صنع القرار من خلال المجالس والمندوبين المنتخبين غير مدفوعي الاجر،اعتقد مناضلو الكونفدرالية انهم يمارسون شكل من التنظيم يمثل تصورا لمجتمع مستقبلي يدير العمال فيه الصناعة ويدار المجتمع ذاتيا من خلال ديموقراطية المشاركة المجالسية.

المنظمة العمالية الكبرى الثانية في اسبانيا كانت الاتحاد العام للعمال (UGT)، بعضوية ١.٤ مليون عامل في اوائل ١٩٣٦. انحاز الاتحاد العام للعمال لصف حزب العمال الاشتراكي الاسباني (PSOE) رغم ان الحزب الشيوعي الاسباني كان نشيطا داخله ايضا. كان الاتحاد العام هو اغلبية التنظيم النقابي في المناطق الوسطى القشتالية من اسبانيا، التي تشمل مدريد، وشكل كذلك اغلبية في مناطق مناجم الفحم في اوسترياس على ساحل الاطلنطي الشمالي. فدرالية العمال الزراعيين (FNTT) بالاتحاد العام للعمال بلغت عضويتها نصف مليون في ربيع عام ١٩٣٦. من خلال حملتها من اجل الاصلاح الزراعي بالاستيلاء على الاراضي، شكلت الفدرالية الفلاحية حركة ثورية جماهيرية في الريف.

*********************

مصدر : الاناركية مجتمع بلا رؤساء او المدرسة الثورية التي لم يعرفها الشرق

إعداد وعرض: احمد زكي

الاناركية الثورة الروسية في اوكرانيا  ١٩١٧ – ١٩٢١

الحرب الاهلية الاسبانية ١٩٣٦ – ١٩٣٩

الحرب الاهلية الاسبانية ١٩٣٦ – ١٩٣٩

مسلسل تاريخ احداث الحرب الاهلية الاسبانية

٢٨ يناير ١٩٣٠ اجبار الديكتاتور الاسباني، ميجويل بريمو دا ريفيرا على الاستقالة

١٩٣١

١٤ ابريل اعلان الجمهورية الاسبانية الثانية، وذهاب الملك الفونسو الثالث عشر الى المنفى

٦ مايو الحكومة الجديدة تعلن انهاء التعليم الاجباري في المدارس

٨ مايو تعديل القانون الانتخابي للسماح للمرأة بحق التصويت

٢٥ مايو اعلان مانويل ازانيا، وزير الحرب، تخفيض كبير في حجم الجيش الاسباني

١٦ اكتوبر استقالة رئيس الوزراء نيسيتو زامورا، واستبداله بمانويل ازانيا

١٧ اكتوبر تصديق الجمعية التشريعية الاسبانية على اباحة الطلاق

١١ ديسمبر انتخاب نيسيتو زامورا رئيسا للجمهورية الاسبانية الثانية ١٩٣٢

١٠ اغسطس يتزعم الجنرال خوسيه سانيوريو انتفاضة ضد الحكومة

١٩٣٣

٨ يناير انتفاضات اناركية في سرقسطة واشبيليه وبيلباو ومدريد

٢٨ فبراير جيل روبلز يشكل الحزب الكاثوليكي (CEDA)

٢٩ اكتوبر خوسيه انطونيو بريمو دا ريفيرا يؤسس حزب كتائب اسبانيا

١٩ نوفمبر فوز الاحزاب اليمينية بالانتخابات العامة ضد اليسار المنقسم

٢ ديسمبر انتفاضات اناركية في قطالونيا واراجون

١٩٣٤

٢٠ ابريل العفو عن الجنرال خوسيه سانيوريو.

٧ اكتوبر القبض على مانويل ازانيا واحتجازه في برشلونة

١٩٣٥

٦ ابريل محكمة بضمانات دستورية تعلن براءة مانويل ازانيا

سبتمبر انشاء اندريه نين وجواكين مورين لحزب العمال للتوحيد الماركسي (POUM)

٢٠ ديسمبر فرانشيسكو لارجو كاباليرو يحل محل انداليشيو برييتو كرئيس للحزب الاشتراكي

١٩٣٦

١١ يناير توقيع حلف انتخابي بين الحزب الاشتراكي والحزب الشيوعي

١٥ يناير مانويل ازانيا ينظم تشكيل الجبهة الشعبية

١٦ فبراير فوز الجبهة الشعبية بالانتخابات العامة في اسبانيا

١٩ فبراير الرئيس نيسيتو الكالا زامورا يعين مانويل ازانيا رئيسا للوزراء

٢١ فبراير الجمعية التشريعية الاسبانية تمنح العفو لكل من اتهم بالتمرد

٢٧ فبراير اغلاق مقرات الكتائب الاسبانية في مدريد

٢٨ فبراير اجتماع فرانشيسكو فرانكو وايميليو مولا ويوان ياجو وخوسيه سانيوريو لمناقشة التكتيكات

اعفاء الجنرال ايميليو مولا من القيادة وارسل الى بامبلونا

١٤ مارس حكومة الجبهة الشعبية تحظر حزب الكتائب الاسبانية

القبض على خوسيه انطونيو بريمو دا ريفيرا واتهامه بتهريب اسلحة غير مشروعة

٤ ابريل مانويل ازانيا يطرح تفاصيل تشريعاته الاصلاحية

٧ ابريل خلع نيسيتو الكالا زامورا من منصبه كرئيس للجمهورية الاسبانية

١٣ ابريل اجتماع ايميليو مولا مع جونزالو كويبو دا اللانو لمناقشة امكانية انتفاضة عسكرية

١٨ ابريل الجمعية التشريعية تحظر حضور الضباط العسكريين الاجتماعات السياسية السرية

٨ مايو انتخاب مانويل ازانيا رئيسا للجمهورية الاسبانية

انداليشيو برييتو يرفض منصب رئيس الوزراء

٢٠ مايو الحكومة تأمر باغلاق المدارس الكاثوليكية لحماية نفسها من هجمات احراق الممتلكات العامة.

٢٨ مايو صدور الحكم على خوسيه انطونيو بريمو دا ريفييرا بالسجن ٥ اشهر بسبب تهريب الاسلحة

الحرس المدني يقمع تجمعا جماهيريا يساريا في يست ويقتل ١٩ شخصا اثناء التجمهر

٣١ مايو اطلاق الرصاص علي انداليسيو برييتو اثناء تجمع جماهيري اشتراكي في ايسيخا

٢ يونيو الجمعية التشريعية تصدر قانونا يمنع اخلاء واضعي اليد على الاراضي الزراعية عن اراضيهم

٩ يونيو اكثر من مليون عامل يدخلون اضرابا عاما في اسبانيا

٦ يوليو لويس بولين يرتب سفر فرانشيسكو فرانكو جوا الى المغرب

١٢ يوليو اغتيال الكتائبيون الاسبان لضابط حرس الهجوم الجمهوري خوسيه كاستيلو

١٣ يوليو مقتل الزعيم المناصر للملكية خوسيه كالفو سوتيلو ثأرا لمقتل كاستيلو

١٨ يوليو انتفاضات عسكرية ناجحة في المغرب واشبيليه

الجنرال فرانشيسكو فرانكو يصدر اعلانا لايجاد مسوغات للتمرد

دولوريس ايباروري (الباسيونيرا) تلقي خطابها الاذاعي الشهير “لن يمروا”

٢٠ يوليو مقتل الجنرال خوسيه سانيوريو في حادث طائرة

حزب العمال البريطاني يعبر عن دعمه لحكومة الجبهة الشعبية

خوسيه جيرال رئيس الوزراء الاسباني يتقدم بطلب للحكومة الفرنسية من اجل تزويده بالسلاح

٢٤ يوليو الجنرال ايميليو مولا يؤسس لجنة الدفاع الوطني

لجنة الميليشيا المناهضة للفاشية تؤسس الكتيبة الاناركية

قوات المتمردين تستولى على غرناطة

٢٦ يوليو ادولف هتلر يوافق على اعطاء معونة عسكرية للجنرال فرانشيسكو فرانكو

الكومنترن يوافق على تشكيل الكتيبة الدولية

٢٨ يوليو القوات الجوية الالمانية تصل الى المغرب وتبدأ في نقل القوات الوطنية الى اسبانيا

٣٠ يوليو تسع طائرات قاذفات قنابل ايطالية تصل الى المغرب

٢ اغسطس ليون بلوم يعلن سياسة فرنسا بعدم التدخل في الحرب الاهلية الاسبانية

٤ اغسطس الجنرال فرانكو والجيش الوطني يستولى على بادايوس

٦ اغسطس الجنرال فرانكو يؤسس مركز قيادة في اشبيليه

٨ اغسطس فرنسا تغلق حدودها وتمنع المتطوعين من العبور الى اسبانيا

١٠ اغسطس انداليسيو برييتو يناشد في خطاب اذاعي انهاء الارهاب الاحمر

١٢ اغسطس المتطوعين الاوائل في الكتيبة الدولية يصلون الى اسبانيا

١٤ اغسطس القوميون يرتكبون مجزرة ضد الجمهوريين في بادايوز

١٥ اغسطس ستانلي بالدوين يعلن حظر تصدير السلاح الى اسبانيا

١٩ اغسطس مقتل فيدريكو جارسيا لوركا على ايدي الكتائبيين في فيثنار

٢٦ اغسطس السلطات القومية تفتح باب التجنيد الاجباري

٢٨ اغسطس القوات القومية تقصف مدريد بالقنابل لاول مرة

٤ سبتمبر فرانشيسكو لارجو كاباليرو يشكل حكومة جمهورية جديدة

٥ سبتمبر الجيش الوطني يستولى على ايرون ويغلق الحدود مع فرنسا

٧ سبتمبر خوسيه اجويري يشكل حكومة استقلال ذاتي في الباسك

٩ سبتمبر ممثلون عن ٢٧ بلدا يشكلون لجنة عدم تدخل في لندن

الكسندر اورلوف من قوميسارية الشعب للشئون الداخلية (الاستخبارات الروسية) يصل الى اسبانيا

٢١ سبتمبر الجنرالات الوطنيون يختارون فرانكو رئيسا للدولة

٢٥ سبتمبر الفاريز ديل فايو يترافع عن الجمهورية الاسبانية وقضيتها في عصبة الامم

١ اكتوبر الحكومة الجمهورية تصدق على الاستقلال الذاتي في الباسك

٣ اكتوبر اول وزارة يشكلها فرانكو تتضمن اخوه وثلاثة جنرالات ودبلوماسي

٩ اكتوبر ٦٥٠ عضو من الكتيبة الدولية يصلون الى اليكانتي

١٢ اكتوبر اول شحنات المعونة تصل من الاتحاد السوفيتي الى اسبانيا

٢٢ اكتوبر الجنرال خوسيه ميايا يتولى مسئولية الدفاع في مدريد

٢٥ اكتوبر ارسال ٥١٠ طن من ذهب بنك اسبانيا الى الاتحاد السوفيتي

١ نوفمبر القوات الوطنية تصل الى الضواحي الغربية والجنوبية لمدريد

٢ نوفمبر الجيش الوطني يستولى على برونيت

٦ نوفمبر القوات الوطنية تبدأ حصار مدريد

الحكومة الجمهورية تنتقل من مدريد الى فالنسيا

٨ نوفمبر الكتيبة الدولية وميليشيات الشعب ترد هجوما للقوات الوطنية على مدريد

١٠ نوفمبر لجنة عدم التدخل الدولية تقرر انه لا يوجد دليل على تدخل اجنبي في اسبانيا

١٤ نوفمبر بوينافنتورا دوروتي يصل مدريد مع كتيبته الاناركية

١٥ نوفمبر جحافل الكوندور، احد اسراب القوات الجوية الالمانية تدخل المعارك للمرة الاولى.

١٨ نوفمبر ادولف هتلر وبينيتو موسوليني يعترفان بنظام فرانكو

١٩ نوفمبر مقتل بوينافنتورا دوروتي اثناء الدفاع عن مدريد

٢٠ نوفمبر اعدام ميجويل بريمو دا ريفيرا، زعيم الكتائب الاسبانية، في اليكانتي

١٣ ديسمبر القوميون يحاولون قطع طريق مدريد لاكورونا الى الشمال من مدريد

١٦ ديسمبر طرد اندريس نين من الحكومة

١٧ ديسمبر الشيوعيون يصرون على اخراج حزب العمال للوحدة الماركسية من حكومة قطالونيا

٢٢ ديسمبر متطوعون من ايطاليا يصلون اسبانيا للقتال في جانب القوميين

١٩٣٧

٦ يناير الرئيس فرانكلين دوايت روزفلت يحظر صادرات السلاح الى اسبانيا

١٢ يناير قمع الانتفاضة الاناركية في بيلباو

١٤ يناير تظاهرت ميليشيات الاناركيين واعضاء حزب العمال لوحدة الماركسيين في برشلونة من اجل الثورة الاجتماعية

٨ فبراير الجنرال جونزالو كويبو دا اللانو والجيش القومي يستوليان على ملقا

١٢ فبراير الكتيبة الدولية توقف تقدم القوميين عند جارما

٥ مارس مؤتمر الحزب الشيوعي الاسباني يطالب باستئصال حزب العمال لوحدة الماركسيين

٨ مارس الفيلق الايطالي يستولى على جوادالاجارا

١٨ مارس الجيش الجمهوري يهزم الفيلق الايطالي خارج مدريد

٣٠ مارس الجنرال ايميليو مولا يفتتح هجوم القوميين في منطقة الباسك

١٩ ابريل فرنشيسكو فرانكو يوحد الكتائب الاسبانية مع الكارليين الكاثوليك ليشكل حزبا واحدا

٢٦ ابريل جحافل الكوندور الالمانية تقصف وتدمر جرنيكا، عاصمة الباسك في الشمال الاسباني

٣ مايو الاناركيون والسينديكاليون يتمردون في برشلونة ضد اسلوب الحكومة السلطوي

٥ مايو فرنشيسكو لارجو كاباليرو يرسل بحرس الهجوم الى برشلونة

١٠ مايو الاسبوع الدامي، الجيش الجمهوري يقمع انتفاضة برشلونة

١٧ مايو خوان نجرين يحل محل لارجو كاباليرو كرئيس للحكومة الجمهورية

٣ يونيو مقتل الجنرال ايميليو مولا في حادث تحطم طائرة

١٦ يونيو خوان نيجرين يصدر قرارا بتجريم حزب العمال لوحدة الماركسيين

القبض علي اندريس نين وتوجه له تهمة التواطؤ مع الجنرال فرانكو

١٩ يونيو جيش القوميين يستولى على بيلباو

٢٠ يونيو اغتيال اندريس نينو زعيم حزب العمال لوحدة الماركسيين على يد عملاء الاتحاد السوفيتي.

٢٤ يونيو راؤول روبسون يلقي خطابا هاما عن الحرب في قاعة البرت بلندن

٢٦ يونيو القوات القومية تستولى علي سانتاندر

٦ يوليو الجنرال فنسنت رويو يشن هجوما على برونيت

١٠ اغسطس خوان نيجرين يحل مجلس اراجون الذي كان يهيمن عليه الاناركيون

٢٥ اغسطس الجيش القومي يستولى على ميناء الساحل الشمالي سانتاندر

٢٨ اغسطس القوميون يقصفون مدريد لاول مرة

الفاتيكان يعترف بنظام فرانكو

١ اكتوبر القوات الجمهورية تستولى على بلشيت

١٧ اكتوبر فرانشيسكو لارجو كاباليرو يعلن معارضته لخوان نيجرين

٢٨ اكتوبر القوات الجمهورية تتحرك من فالنسيا الى برشلونة

١٢ نوفمبر كونفدرالية العمل الوطنية تنسحب من حكومة الجبهة الشعبية

٨ ديسمبر القوات الجوية القومية تقصف برشلونة

١٤ ديسمبر الجيش الجمهوري يشن هجوما على اراجون

١٩٣٨

٩ يناير الجيش الجمهوري يستولى على مدنية تيرول من القوميين

٣٠ يناير الجنرال فرانكو يضم اول مدني الى حكومته

٢٢ فبراير جيش القوميين يستعيد سيطرته على مدينة تيرول

١٦ مارس القوات الجوية الايطالية تبدأ قصف برشلونة بالقنابل

١٧ مارس ليون بلوم، وقد عاد للسلطة مرة اخرى في فرنسا، يعيد فتح الحدود مع اسبانيا

٢٨ مارس انداليسيو برييتو يدعو لبدء مباحثات سلام

٥ ابريل خوان نيجرين يطرد انداليسيو برييتو كوزير للحرب من وزارته

١٥ ابريل جيش القوميين يستولى على بلدة فيناروز الجمهورية

١ مايو خوان نيجرين يقترح ١٣ بندا لعقد السلام

٢١ يونيو ليون بلوم يستقيل والحدود الفرنسية الاسبانية تغلق مرة اخرى

٢٥ يوليو ٨٠ الف جندي من القوات الجمهورية تبدأ في عبور نهر ابرو

٣ سبتمبر جيش القوميين يخترق خطوط الجمهوريين عند كانديسا

٢١ سبتمبر خوان نيجرين يعلن الانسحاب المقترح للكتيبة الدولية من اسبانيا

٤ اكتوبر كل القوات الاجنبية التي تحارب في صف الجيش الجمهوري تغادر خطوط القتال

٢٨ اكتوبر بداية محاكمات قيادات حزب العمال لوحدة الماركسيين في برشلونة

١٥ نوفمبر استعراض الكتيبة الدولية لقواتها في شوارع برشلونة

١٦ نوفمبر جيش القوميين يحقق انتصارا عند نهر ابرو

١٩ نوفمبر فرانكو يمنح المانيا امتيازات تعدينية في مقابل معونتها العسكرية

١٩٣٩

٢٥ يناير خوان نيجرين ينتقل وحكومته من برشلونة الى فيجويراس

٢٦ يناير القوميون يحتلون برشلونة

٤ فبراير الرئيس مانويل ازانيا يعبر الحدود الى المنفى

٢٧ فبراير نيفيل تشمبرلين يعترف بحكومة الجنرال فرانكو

٤ مارس خوان نيجرين يحاول تشكيل حكومة شيوعية على المناطق التي يسيطر عليها

سيجيسموندو كاسادو وجوليان بيستييرو يؤسسان عصبة الدفاع الوطني المعادية لنيجرين

٦ مارس خوسيه ميايا القائد الجمهوري في مدريد ينضم الى عصبة الدفاع الوطني المعادية لنيجرين

٧ مارس لويس بارسيلو، القائد الجمهوري للفيلق الاول، يحاول استعادة مدريد

٨ مارس هزيمة القوات الشيوعية في مدريد

١٢ مارس خوان نيجرين ومستشاروه السوفيت يفرون من اسبانيا جوا.

٢٧ مارس الجيش القومي يدخل مدريد بعد حصار دام حوالي ٣ سنوات

٣٠ مارس جيش القوميين يحتل فالنسيا

١ ابريل الجنرال فرانكو يعلن نهاية الحرب الاهلية الاسبانية.

 

*********************

مصدر : الاناركية مجتمع بلا رؤساء او المدرسة الثورية التي لم يعرفها الشرق

إعداد وعرض: احمد زكي

الاناركية الثورة الروسية في اوكرانيا  ١٩١٧ – ١٩٢١

B.1- بۆچی ئه‌نارکیسته‌کان دژی ده‌سه‌ڵات و هیراشییه‌تن؟

B.1- بۆچی ئه‌نارکیسته‌کان دژی ده‌سه‌ڵات و هیراشییه‌تن؟

و: زاهیر باهیر

پێشه‌کی ، پێویسته‌ ئاماژە به‌وه‌ بکه‌ین، که‌ ئه‌نارکیسته‌کان به‌ڕووی چ جۆره‌ ده‌سه‌ڵاتێکدا ڕاده‌وستنه‌وه‌ .  له‌ کاتێکدا  له‌ لای هه‌ندێک  له‌ نه‌یارانی ئەناركیزم واباوه‌، که‌ ئه‌نارکیسته‌کان دژی هه‌موو جۆره‌کانی ده‌سه‌ڵاتن ، ڕاستییه‌که‌ی قسه‌کردن  له‌ بار و دۆخێکی ئاوادا ‌ زۆر ئاڵۆزه‌.  ‌ هه‌ڵبه‌ته‌  حاڵه‌تی ئاوا  هه‌یه،‌ که‌ ئەناركیستەكان وتوویانه‌   دژی  ” هه‌موو ده‌سه‌ڵاتێکن”‌،  به‌ڵام خوێندنه‌وه‌یه‌کی نزیک بەوە‌ ده‌ریده‌خات، که‌ ئه‌نارکیسته‌کان ته‌نها  یه‌ك فۆرمی دیاریکراوی ده‌سه‌ڵات، ڕەتدەكەنەوە.   بۆ  ورده‌کاری زیاتر  سه‌باره‌ت به‌وه‌ی، که‌ ‌ ئێمه‌ مه‌به‌ستمان له‌ ‌قوچكەیی/  ھەرەمی/ ھیرارشی چییه‌، تکایه‌  سه‌رنجی (section H.4) بده‌.  ئه‌مه‌ش ده‌توانرێت  له‌وێدا که‌  باکۆنین وتویه‌تی ببینرێت، که‌ ده‌ڵێت  ” سەرەتاكانی یا بنەماكانی ده‌سه‌ڵات ، وه‌کو هزرێکی  لاهوتیانه ‌و   ئایدیایه‌کی میتافیزیكی و ڕامیاریی ، بووه‌و ده‌رکه‌وتوه‌‌،  که‌ گوایه‌ جه‌ماوه‌ر، یا ڕه‌شه‌خه‌ڵکه‌که‌ هه‌میشه‌ له‌ فەرمانڕەواییكردنی یا  خۆبەڕێوەبردنی خۆیاندا بێتوانابوون ، یا له‌ به‌ڕێوه‌بردنی خۆیاندا و هه‌موو كات ده‌بێت‌ خۆیان بده‌نه‌ده‌ست ( ته‌سلیم) کۆمه‌ڵێک له‌ خه‌ڵکانی به‌سۆز و حه‌کیم و ئاوه‌زدار و دادپه‌روه‌ر، ئه‌مه‌ش به‌ ڕێگایه‌ك له‌ ڕێگاکان، له‌ سه‌ره‌وه‌ به‌سه‌ریاندا سه‌پێنراوه‌.”   .” [Marxism, Freedom and the State, p. 33]

فۆرمه‌کانی دیکه‌ی باڵاده‌ستی لای ئه‌نارکیسته‌کان زۆر  پەسەندن  (مەقبولن)، ئه‌مه‌ش ده‌که‌وێته‌ سه‌ر ئه‌وه‌ی ئایا باڵاده‌ستی  ناوبراو  سه‌رچاوه‌یه‌کی هێزه‌ ( پاوه‌ر)  به‌سه‌ر ئه‌وانی دیکه‌وه‌‌، یاخود نا.  ئه‌وه‌ش کلیلی ده‌رگای تێگه‌یشتنه‌ له‌ هه‌ڵوێستی ئه‌نارکیسته‌کان سه‌باره‌ت به‌ باڵاده‌ستی و  ده‌سه‌ڵات. —– ئه‌گه‌ر ‌ ده‌سه‌ڵاتێکی هیراشییانه‌ / قووچکه‌یانه‌ بێت، ئه‌وه‌ ئه‌نارکیسته‌کان دژین و زانینی هۆکه‌شی ئاسانه ‌:-‌

“نابێت متمانه‌ به‌كەس بکرێت که‌  دەسەڵاتی (پاوه‌ر) له‌ ده‌ستدابوو ، لەبەرئەوەی كە دەسەڵات بەھرەكێشیی لە كەسەكان دەكات و كۆمەڵگە بەسەر ستەمگەر و ستەملێكراودا دابەشدەكات ”                                                                           [BakuninThe Political Philosophy of Bakunin, p. 249]

جیاکردنه‌وه‌ی جۆری فۆرمه‌کانی ده‌سه‌ڵات له‌ یه‌کدی زۆر گرنگه‌، هه‌روه‌کو Erich Fromm ئاماژەی پێکردوه‌، ” ده‌سه‌ڵات ده‌سته‌واژه‌یه‌کی به‌ربڵاوه‌، که‌ دوو واتای ته‌واو جیاوازی هه‌یه‌ : “یا ده‌سه‌ڵاتێکی  ژیرانی (عه‌قڵانی)، لۆجکیانه‌”  ده‌بێت، یا ” ناژیرانی (ناعه‌قڵانی) ، نالۆجکییانه‌”.  ده‌سه‌ڵاتی ژیرانی  له‌سه‌ر بناغه‌ی تواناداربوونه ‌و  یارمه‌تی که‌سه‌که‌ ده‌دات،  که له‌  پێشه‌وه‌چوونی و گه‌شه‌کردنیدا، بڕوای له‌سه‌ری بێت.  ده‌سه‌ڵاتی ناژیرانی له‌سه‌ر بناغه‌ی پاوه‌ر ھێز  و خزمه‌تکردن بە چه‌وساندنه‌وه‌ی  ئەو که‌سه‌ی که‌  ملی پێدەدات، دامه‌زراوه‌ ” ‌[To Have or To Be, pp. 44-45]

هه‌مان خاڵ له‌لایه‌ن باكونینیه‌وه‌ پتر له‌ 100 ساڵ پێشتر ، پێکراوه‌ ، کاتێک كە ئاماژەی به‌ جیاوازی له‌ نێوان ده‌سه‌ڵات و  ” هه‌ژموونی سروشتیانه‌” کردوه‌.   لای باكونین،  ئازادی تاك “سه‌ره‌نجامی ژماره‌یه‌کی گه‌وره‌ی که‌ره‌سه‌ (مه‌تیریاڵ) ، ڕۆشنبیریی ، هه‌روه‌ها هه‌ژموونی مۆراڵییانه‌ی هه‌موو تاکێکی  ده‌وروبه‌ری خۆی  و  هه‌ره‌وه‌ها  کۆمه‌ڵگه‌شه‌  …. که‌ له‌ کاتێکدا به‌ به‌رده‌وامی ئه‌م  هه‌ژموونانه‌ به‌جێده‌هێنێت …..به‌هه‌ڵوه‌شانده‌نه‌وه‌ی ئه‌م کاراییه‌ ئاڵووێرگەرانە ، ئه‌و هه‌ژموونانه‌  دەمرن”.   کاتێک که‌ ئێمه‌ داخوازی ئازادی جه‌ماوه‌ر ده‌که‌ین، به‌ده‌گمه‌ن حه‌ز  به‌  له‌نێوبردنی  کارایی هه‌ر یه‌ک له‌ تاکه‌کان  یاخود له‌  کارایی  هه‌ر گروپێک له‌ تاکه‌کان، که‌ کارایی  سروشتیانه‌یان  له‌سه‌ر جه‌ماوه‌ر هه‌یه‌، ده‌که‌ین . ئه‌وه‌ی که‌ ئاواتمانه‌  هه‌ڵوه‌شانه‌وه‌ی ‌  دروستکراوه‌کان (دەستكردەكان) ‌ و به‌رته‌ری و یاسایە له‌ته‌ك هه‌ژموونه‌  فه‌رمییه‌کان.” [The Basic Bakunin, p. 140 and p. 141]

به‌ واتایه‌کی دیكە ، جیاوازی له‌ نێوان به‌شداریکردن له‌ بڕیارێکدا و  گوێگرتن و‌ سه‌رنجدان له‌  ئاڵته‌رنه‌تیڤێك، هه‌روه‌ها پسپۆڕێتی   ( ” تواناو هه‌ژموونی سروشتیانه‌”)  له‌ پێش ئه‌وه‌ی بگه‌یته‌ بڕیارێك،  جیاوازه‌  له‌ته‌ك ئه‌و بڕیاره‌ی که‌ له‌لایه‌ن گروپێکی جیا له‌ خه‌ڵکه‌وه، لە جیاتی تۆ ده‌ده‌رێت ‌ ( ئه‌وانه‌ی که لەوانەیە‌ یا لەوانەنییە‌ هه‌ڵبژێررابن)  له‌به‌رئه‌وه‌ی که‌  له‌ ڕێکخراوه‌که‌دا یا له‌ کۆمه‌ڵگه‌که‌دا ئه‌وه‌ ڕۆڵیانه‌.  له‌ باری یه‌که‌میاندا ، تاکه‌کان ، ئازادی خۆیان و بڕیاره‌کانیان، جێبەجێدەكەن، بۆ نموونه‌ ( له‌سه‌ر بناخه‌ی ده‌سه‌ڵاتی ژیرانی / لۆجکیانه‌ . بنیاتنراوه‌ ).  له‌وه‌ی دواییاندا ملدان  بووه‌ بۆ ئاره‌زووه‌کانی كەسانی دیكە، بۆ ده‌سه‌ڵاتێکی هیراشی/قوچکه‌یی ، ( بۆ نموونه‌ له‌سه‌ر بناخه‌ی ده‌سه‌ڵاتی ناژیرانی/نالۆجکیانه‌،  دروستبووه‌).  ئه‌مه‌ش لەبەرئەوەی ده‌سه‌ڵاتی ژیرانی ” نه‌ک هه‌ر مۆڵه‌تده‌دات، به‌ڵکو  داخوازی پەسەندكردنی به‌رپرسیارێتی  و  و ڕه‌خنه‌گرتنیش، ده‌کات…. ئه‌مه‌ له‌ کاتێکدا  ئه‌و بڕیار و سه‌ره‌نجامانه‌ش ، هه‌میشه‌ کاتەكین ، پەسەندكردنیشیان  به‌ چۆنیەتی به‌جێهێنایان و  دەربڕینیانەوە‌ به‌نده‌.  ” به‌پێچه‌وانه‌وه‌، سه‌رچاوه‌ی ده‌سه‌ڵاتی ناژیرانی ، له‌ سه‌ره‌که‌ی دیكە‌وه‌ ،” هه‌میشه‌ ده‌سه‌ڵاته‌ به‌سه‌ر خه‌ڵکه‌وه ‌و‌ له‌ سه‌روو خه‌ڵکه‌وه‌یه‌ ….. ده‌سه‌ڵاتێکه‌ له‌ لایه‌نێکه‌وه‌ ، ترسه‌ بۆ لایه‌نه‌که‌ی دیكە،  ئه‌مه‌ش هه‌میشه  ئه‌و‌ بناخه‌یه‌یه،‌ که‌ ده‌سه‌ڵاتی ناژیرانی له‌سه‌ری دروستده‌بێت.”  ئه‌مه‌ له‌ کاتێکدا ئه‌وه‌ی پێشووتریان له‌سه‌ر بناخه‌ی “یه‌کسانی/ ھاوتابوون ” پێکدێت ، ئه‌وه‌ی دواتریان ”  له‌سه‌ر بناخه‌ سروشتییه‌که‌ی خۆیه‌تی،  که‌ له‌سه‌ر نایه‌کسانی، دروستده‌بێت” [Erich Fromm, Man for Himself, pp. 9-10]

ئه‌م خاڵه‌ گرنگه‌ جیاوازی نێوان ده‌سه‌ڵات و  هه‌بوونی ده‌سه‌ڵات‌ ، نیشانده‌دات.  هه‌بوونی ده‌سه‌ڵات ( ده‌سه‌ڵاتدارێتی خۆیی)  ده‌قاوده‌ق واتای ئه‌وه‌ ده‌گه‌یه‌نێت، که‌  ناسینی توانای که‌سێكە‌‌ به‌گشتی ‌‌ له پێسپاردنی کارێک یا پێسپاردنی ئەرك/ فەرمانێكدا.  که‌ ئه‌مه‌ش له‌سه‌ر بناخه‌ی کارامه‌یی و  شارەزایی و  زانیاری  خودی تاکه‌که‌یه‌‌ .  گه‌ر بیخه‌یته‌ قاڵبێکی دیكه‌وه‌ ، واتە دانپێدانانی پسپۆڕبوونی ئەو له‌و  بواره‌دا.   به‌ پێچه‌وانه‌وه‌ ، ده‌سه‌ڵات‌ ، هه‌بوونی په‌یوه‌ندییه‌کی  کۆمه‌ڵایتییه،‌ که‌ له‌سه‌ر‌ بناخه‌ی پلە و پایەیەك  له‌ زه‌مینه‌یه‌کی هیراشیانه‌/قوچکه‌یانه‌وه‌ ، ئه‌نجامده‌گرێت‌ ، نه‌ك له‌ توانای تاکه‌وه‌،  هه‌ڵبه‌ته‌ ئه‌مه‌ش ئه‌وه‌ ناگه‌یه‌نێت، که‌ تواناداری/ توانامەندی  هۆکارێک نییه‌ له‌ به‌ده‌ستهێنانی پایه‌یه‌کی هیراشیانه‌ / قوچکه‌ییانەدا‌، به‌ڵکو واتە توانا توانامه‌ندی  ڕاستییه‌که‌ یاخود توانا  پاگەندەییەكە،‌ ده‌گوێزرێته‌وه‌ بۆ ناوبانگییه‌ک یا پایه‌یه‌کی ده‌سه‌ڵاتدارێتی و له‌وێدا به‌رجه‌سته‌ ده‌بێت ،  که‌ لێره‌شه‌وه‌ ده‌بێته‌ شتێکی سه‌ربه‌خۆ له‌ تاکه‌کان، بۆ نموونه‌ ، به‌ ده‌ستوورکردنی ( یا وه‌کو باكونین ده‌ڵێت “به‌فه‌رمیکردنی”)

بوونی ئه‌م جیاوازییه‌ ‌  گرنگه‌، چونکه‌ شێوه‌ی ھەڵسوكەوتی خه‌ڵك زیاتر  به‌رهه‌می ده‌زگه‌کانه‌ ( موئه‌سه‌سات)  که‌  پێمانده‌گه‌یه‌نن، زیاتر لەوەی كە له‌ سروشتەوە بەدەستمانھێناوە  .  به‌ واتایەكی دیکه‌ ، [ئەوە] په‌یوه‌ندییه‌ کۆمه‌ڵایه‌تییه‌کانن، كە شێوه‌ و قاڵبی ھەڵسوكەوتی تاکه‌کان  دروستده‌کات.   دیسانه‌وه‌ ئه‌مه‌ش، ئەو  واتایە   ده‌دات، که‌ گروپه‌ جیاوازه‌کانی تاکه‌کان که‌ ئافرێندراون، خه‌سڵه‌تچییەتی و تایبه‌تمه‌ندییان ، هه‌ڵسوکه‌وتیان هه‌ره‌وه‌ها خو و نەریتیان ناتوانرێت تێبگه‌یت، ئەگه‌ر لە دەرەوەی ئه‌و په‌یوه‌ندییه‌ کۆمه‌ڵایه‌تییه‌ و ‌ کورتکردنه‌وه‌ی تێگه‌یشتنه‌که‌، ‌یا که‌مکردنه‌وه‌ی  بۆ  خودی تاکه‌کانی نێو گروپه‌کان خودی گروپەكان دایانبنێیت.   که‌واته‌ ته‌نها له‌ چۆنێتی  پێکهاته‌ی ‌ تاکه‌کانه‌وه‌ ته‌ماشای گروپه‌کان  ناکرێت، به‌ڵکو  په‌یوه‌ندی کۆمه‌ڵایه‌تی نێوان تاکه‌کانیش،  که‌ ئه‌م په‌یوه‌ندیانه‌ش له‌سه‌ر ئه‌وانه‌ی که‌ په‌یوه‌ستن پێیانه‌وه، کاراییی خۆیان هه‌یه‌ ، گرنگن‌‌ .  بۆ نموونه‌ ، ئاشکرایه‌ ، ” که‌ به‌کارهێنانی ده‌سه‌ڵات (پاوه‌ر) بۆ بێده‌سه‌ڵاتکردنی ئه‌وانی دیکەیە ‌” ئا له‌وێوه‌ ”  له‌ ئاوێته‌کردنی کاری هه‌ڕه‌شه‌کاری و چاوترساندنی جه‌سته‌یی و پاوانکردنی ئابوریی ‌و  وابه‌سته‌یی و  دانانی  به‌ربه‌سته‌ سایکۆلۆجییه‌کان و ده‌زگه‌ کۆمه‌ڵایه‌تییه‌کان و پراکتیزه‌کردنی کاراییی خۆیان به‌ شێوه‌یه‌ك یا ڕێگەیه‌ك له‌ ڕێگەکان له‌ چۆنێتی بینینی دونیا له‌ هه‌ر که‌سێکه‌وه‌، هه‌یه‌، هه‌روه‌ها پێگه‌ی خودی که‌سه‌که‌ش‌ خۆی له‌و   دونیایه‌دا .”  ئه‌مه‌ش وه‌کو له‌  به‌شی داهاتوودا (next section)  له‌سه‌ری ده‌دوێین  ئه‌ژموونی خۆی له‌سه‌ر ئه‌م جۆره‌ په‌یوه‌ندییه‌ کۆمه‌ڵایه‌تییه‌ ده‌سه‌ڵاتدارانه‌ ، داده‌نێت‌ ، وه‌کو ” پراکتیزه‌کردنی ده‌سه‌ڵات ( پاوه‌ر) له‌ هه‌ر فۆرمێکی ده‌زگایانه‌دا….ئیدی ئه‌وه‌ش ئابووریی، ڕامیاریی یاخود ڕەگەزیی و هه‌ر جۆرێکیان بێت …. ھەردووكیان دڕندەدەكات؛ ھەم دەسەڵاتدار و دەسەڵاتبەسەرداكراو.  [Martha A. Ackelsberg, Free Women of Spain, p. 41]

په‌یوه‌ندییه‌  کۆمه‌ڵایه‌تییه‌  ده‌سه‌ڵاتداره‌کان‌ واتە دابه‌شکردنی کۆمه‌ڵگه‌  بەسەر كەمینەی فەرماندەر  و  زۆرینەی فەرمانبەر/فەرمانبەسەرداكراو ، ئەوەش  بۆ هه‌ژاركردن و برسیکردنی تاکه‌کانه،‌ که‌  لە نێو کۆمه‌ڵگه‌که‌دا، ده‌ژین ، گلاندنیانه‌ له‌ کێشه‌ی  ( ده‌روونی ، سۆزەكیی و هه‌روه‌ها جه‌سته‌یی) ،‌  سه‌رجه‌می کۆمه‌ڵگه‌که‌ش  بەو دەردەوە  گیرۆدەدەبێت/ گیرۆدەدەكات ‌‌‌.   لە وەھا کۆمه‌ڵگه‌یه‌کدا په‌یوه‌ندییه‌  مرۆییەكان  له‌ هه‌موو بوارەكانی ژیاندا ، له‌ لایه‌ن ده‌سه‌ڵاته‌وه‌ پێشێلكراون  و سه‌ربه‌ستی و ئازادی نییه‌.  ئازادی ته‌نها له‌ ڕێگای ئازادییه‌وه‌ دەئافرێنرێت/ بەدیدەھێنرێت ، په‌یوه‌ندیییه‌ کۆمه‌ڵایه‌تییه‌ ده‌سه‌ڵاتداره‌کانیش  (هه‌روه‌ها ئه‌و گوێڕایه‌ڵییه‌ش، که‌ ئه‌و په‌یوندییانه‌ ده‌یانخوازن)  نە دەتوانن و نە بۆشیاندەكرێت بە ئازادی كەس پەروەردە بكەن …… تەنیا بە بەشدارییكردنی خۆبەڕێوەبردن له‌ هه‌موو بواره‌کانی ژیاندا، دەتوانن ئەوە ئەنجامبدەن.  “له‌ کۆمه‌ڵگه‌یه‌کدا، که‌ له‌ سه‌ر بناخه‌ی به‌کارهێنان و چه‌وساندنه‌وه‌ و هه‌روه‌ها خزمه‌تکارێتی و كۆیلایەتی، بنیاتنراوه‌ ” هه‌روه‌کو  له‌ دەستەواژەكانی یا دەربڕینەكانی کرۆپتیکین دا  ھاتووە ”  خودی سروشتی مرۆڤی تیادا به‌که‌مده‌گیرێت و بە ھەندوەرناگیردرێت”.   تەنیا و تەنیا  ” کاتێک که‌ خزمه‌تکارێتی و به‌ندایه‌تی له‌به‌ینده‌چێت”   ”  هه‌موو مافه‌کانمان به‌ده‌ستده‌هێنینه‌وه‌”. [Anarchism, p. 104]

بێگومان، ئه‌وه‌ش  دەركدەكرێت که‌ له‌ به‌ڕێوه‌بردنی هه‌ر کارێکی هه‌ره‌وه‌زییانه‌دا،كۆمەك و ھاریكاریی و یەكخستنی كارەكان پێویستە، ئه‌مه‌ش پێویستی به‌ “ڕەدوكەوتنی/ شوێنپێھەڵگرتنی  ” تاك بۆ چالاکییه‌کانی كۆمەڵەكە ھەیە،‌ که‌  شێوەیەكە‌ له‌ ده‌سه‌ڵات.   هه‌ر له‌به‌رئه‌مه‌  ئه‌م  به‌ به‌ڕێوه‌بردنه‌ دیمۆکراتییانه‌ی كۆمەڵیش  له‌ لایه‌ن خه‌ڵکانێکه‌وه‌  به‌  ” ده‌سه‌ڵاتدارێتی” ناوده‌برێت، ئه‌وه‌ی  که‌ له‌ سه‌ر بناخه‌ی ده‌سه‌ڵاتێکی قوچکه‌ییانه‌ ، ڕاده‌گیرێت.   ئه‌نارکیسته‌کان   ناچنە ژێر كارایی ئەو پاساو و بیانووانە، بەڵێ  ئێمە له‌ وه‌ڵامدا ده‌ڵێین  بێگومان لە ھەر گەلكارییەكدا پێویستی بڕیاردان و پابەندمانەوە  بە ڕێكەوتنەكانەوە ھەیە، بەڵام ئەناركیستەكان مشتومڕ لەسەر ئەوە دەكەن، كە بەكاربردنی واژەی “دەسەڵات” بۆ دەرخستن و نیشاندانی دوو ڕێگەی تەواو جیاواز لە ناوەڕۆكدا بۆ دانی بڕیارەكان، ئەوە یاریكردنە بە واژەكان. جیاوازی سه‌ره‌کی نێوان ئازادی پێكھێنانی كۆمەڵەكان و سەپاندنی قوچكەیی و تێكەڵكردنی ھاریكاری لەتەك فەرماندان ( هه‌ر وه‌کو له‌ section H.4, تێبینیمان کردووە، مارکسیسته‌کان بەدیاریكراوی له‌ بیرۆکه‌ی نادروست خۆشییاندێت).  گه‌ر کورتی بکه‌ینه‌وه‌ ، ئەوا ده‌ڵێین :  بەكورتی، دوو جۆر ڕێگەی جیاواز بۆ ڕیكخستن و یەكخستنی چالاكییە تاكەكەسییەكان لەنێو گروپەكاندا ھەن – یا لە ڕێگەی ئامرازی دەسەڵاتگەرایانەوە یا لە ڕێگەی ئازادییەوە‌.

 پرۆدۆن سه‌باره‌ت به‌ په‌یوه‌ندییه‌کانی شوێنی کار ، جیاوازییه‌کان ڕۆشنده‌کاته‌وه‌ و ده‌ڵێت‌:

” یا كرێكار … تەنیا وەك ھاوپەیمانێكی بەكرێگیراوی سەرمایەدار دەبێت، یا بەشداریی ….. دەكات و  لە سۆڤیەت/ شورادا خاوەنی دەنگ دەبێت، لە یەك واژەدا بەشێك لە كۆمەڵە دەبێت.   له باری یه‌که‌مدا کارگه‌ره‌که‌ ملکه‌چده‌بێت و به‌کارده‌هێنرێت و ده‌چه‌وسێته‌وه‌ : بارودۆخی هه‌میشه‌یی ئه‌و وه‌کو  یه‌کێك‌ له گوێڕایه‌ڵان، ده‌بێت…. له‌ باری دووه‌مدا وه‌کو  مرۆڤ و هاووڵاتییه‌ك که‌سایه‌تی خۆی بەدەستدەھێنێتەوە ‌…. بەشێك دەبێت لە ڕێكخراوی بەرھەمھێنەر، که پێشتریش بەشێك بووە لێی به‌ڵام له‌ شێوه‌ی  کۆیله‌یه‌کدا،  ئا له‌م بارەدا  ھەر وەك جاران، كە لە شارەكەدا وەكو ژێردەست بەشێك بووە لە دەسەڵات ، بەڵام پرسەكە ئەوەیە …. بەبێ دوودڵی ھیچ ھەڵبژێرێكمان نییە …. زۆر پێویستە لە نێو كرێكاراندا كۆمەڵەكان پێكبھێرێن …. لەبەرئەوەی بە بێ ئەوە لە ھەمان پەیوەندی سەردەست و ژێردەستدا دەمێنێتەوە  و دوو دەستە دروستدەبن … خێڵی سەروەران و  كرێكارانی بەكرێگیراو، ئەمەش لەتەك كۆمەڵگەی ئازاد و دێمۆكراتیكدا ناكۆكە” [General Idea of the Revolution, pp. 215-216]

به‌ واتایه‌کی دیکه‌ ، ھاریكاری و یه‌ککه‌وتنه‌کان له‌سه‌ر بناخه‌ی ده‌سه‌ڵاتی لۆجیکانه‌ ژیرانه‌ (عاقڵانه‌)، له‌سه‌ر بناخه‌ی کارایی سروشتییانه‌، ده‌توانرێت پێكبھنرێن/ ڕووبدەن، که‌ ڕه‌نگدانه‌وه‌ی ئازادین‌ ، ڕه‌نگدانه‌وه‌ی توانای تاکه‌کانه‌ له‌ بیرکردنه‌وه‌یان و هه‌ڵسوکه‌وتیان و هه‌ستکردنیان  له‌‌ به‌ڕێوه‌بردنی  کات  و چالاکییه‌کانیاندا.  گه‌ر وانه‌بێت ، واتە ئێمه توخمه‌کانی به‌ندایه‌تی تێهه‌ڵکێشی په‌یوه‌ندییه‌کانمان له‌گه‌ڵ ئه‌وانی دیکه‌، ده‌که‌ین،  ئه‌و توخمانه‌ی ‌ که‌ هه‌مووان ژاراوی دەكەن و   له‌ ڕێگا نیگەتیڤەكانیانەوە‌، لە قاڵبماندەدەن ( بۆ ئه‌مه‌ بڕوانه‌ ‌ section B.1.1) .   ته‌نها ڕێکخستنه‌وه‌ی کۆمه‌ڵگه‌ بە شێوازێكی ئازادانە ( هه‌روه‌ها ده‌توانین ئه‌وه‌شی بۆ زیادبکه‌ین ، كە گۆڕانكاریی ئاوەزیی وەھا گۆرانێك دەخوازێت و پێویستە بكرێت ) ‌ ڕێگه‌ به‌ تاک ده‌دات‌  ” زۆر یا كەم پێگەیینی، لە ڕەوتی بەرەوپێشەوەچووندا گەشەپێبدات”   بە بەرگرتن و  لاوه‌نانی  ” ڕۆحی ملکه‌چێتی  که‌ به‌ ناسروشتیانه‌   دروستکراوه و به‌سه‌ر ئه‌و  تاکه‌دا سه‌پێنراوه‌” [Nestor Makhno, The Struggle Against the State and Other Essays, p. 62]

به‌م شێوه‌یه‌  ئه‌نارکیسته‌کان ” شتێکی دیکه بۆ ئه‌وانی دیکه‌‌ داواناکه‌ن  ،  باشتر   له‌وه‌ی که                ‌ده‌بینن…..بەكاربردنی و ھەستان پێی له‌ لایه‌ن هه‌مووانه‌وه‌  هه‌ژموونێکی ‌ ڕه‌وا و سروشتییە  که‌ ئازادانە و   بەبێ سەپاندن، پەسەنددەكرێت … ئێمە ھەموو دەسەڵات و پلە سروشتییەكان و ھەژموونەكان لە سروشتدا پەسەنددەكەین، بەڵام ئەركەكان نا.”   [Bakunin, The Political Philosophy of Bakunin, p. 255]

پشتیوانی ئەناركیستەكان لە ئازادی پێكھێنانی كۆمەڵەكان لەنێو گروپە دێمۆكراتە-ڕاستەوخۆییەكاندا كارایی لەسەر ئەو شێوە ڕێكخراوبوونە زۆر دەبێت و ھەژموونی دەسەڵاتی ناژیرانی/ نالۆجیكی لە ژیانماندا كەمدەكاتەوە .   ئه‌ندامانی  ئه‌م جۆره‌ ڕێکخراوانه‌ ده‌توانن بیرۆكە و  پێشنیاره‌کانی خۆیان بخولقێنن،بیانخەنە به‌رده‌م هاوه‌ڵه‌کانیان، بە وردی و سەرنجەوە پێشنیاركراوەكان و پێشنیاری ھاوكارەكانیان بكەن و ئەوانە پەسەندبكەن، كە لەتەكیاندا دێنەوە یا بڕوایان پێھێناون، ھەروەھا مافی وازھێنانیان لە كۆمەڵەكە ھەیە، ئەگەر لە ئاراستەكەی ڕازینەبوون.   لێره‌دا هه‌ژموونی تاکه‌کان و ئازادیبوون له‌ کاردانه‌وه‌یاندا و سووربوونیان له‌سه‌ر  سروشتی ئه‌و  بڕیارانه‌ی که‌ پێیگه‌یشتوون ، ده‌بینرێت،  که‌ له‌م  بارەدا هیچ که‌سێک مافی سه‌پاندنی ئایدیاکانیانی به‌سه‌ر ئه‌وانی دیکه‌دا، نییه‌.   هه‌ر وه‌کو باکۆنین ده‌ڵێت ، له‌م جۆره‌ ڕێکخراوانه‌دا ”  هیچ  فەرمانێك نییه‌ که‌ چه‌سپاو/ جێگیر  بێت و  بۆ‌ هه‌تا هه‌تایی ‌ بمێنێته‌وه‌  و  نه‌توانرێت له‌ که‌سه‌ پێسپێردراوەکه‌ وه‌ربگیرێته‌وه‌  .  ڕێکخستنی ‌ قوچکه‌یی/هه‌ڕه‌می و  بەزربوونەوەی پله و پایە (ته‌رفیع)  بوونی نامێنێت ….. له‌ سیسته‌مێکی ئاوادا  ده‌سه‌ڵاتێک  (پاوه‌ر)،  که‌   قسه‌ی ته‌واومان له‌سه‌رێتی ، چیدیكە بوونی نا‌بێت ‌ ”  دەسەڵات پێكەوەیی / بە كۆمەڵ  ھەمووانی دەبێت و دەبێتە دەربڕی ئازادی ھەمووان    [Bakunin on Anarchism, p. 415]

لەبەرئەوە، ئەناركیستەكان دژی دەسەڵاتی ناژیرانی (ناڕەوا)ن، بە واتایەكی دیكە، پێكھاتەی قوچكەیی/ ھیرارشی…..  پێكھاتەی قوچكەیی    دەزگەییكردنەوەی دەسەڵاتە لە نێو كۆمەڵگەدا. دەزگە قوچكەییە كۆمەڵایەتییەكان،له‌وانه‌،  دەوڵەت ( تکایه‌  بڕوانه‌ section B.2)، دارایی تاییبەت و سیستەمی چینایەتی بەرھەمھێنان، ھەروا سەرمایەدارییش (section B.4) دەگرێتەوە  ‌بەپێی سروشتە قوچكەییەكانیان ئەناركسیستەكان دژی ئەو سۆزدارییەن .  ڤۆلتارین دی كلێر  Voltairine de Cleyre ،مشتومڕی ئەوە دەكات، ھەموو دەزگەیەك، كۆمەڵایەتی، سیڤیل،” كە لەنێوان مرۆڤ و مافەكانیدا قوتبووەتەوە؛ ھەموو مەرجێك،  وا دەكات كەسێك ببێتە سەروەر و ئەوی دیكە كۆیلە؛ ھەموو یاسایەك، ھەموو سیمبولێك/پەیكەرێك، ھەموو ئەوانەی نوێنەرایەتی زۆرداری دەكەن” ، ئەناركیستەكان ھەوڵی لەنێوبردنیان دەدەن .  وێڕای ئەوە، پێكھاتەی قوچكەیی لە دەرەوەی ئەو دەزگەیانەشه‌وە بوونی ھەیە. بۆ نموونە، لە نێو پەیوەندییە كۆمەڵایەتییە قوچكەییەكاندا لەوانە ھەڵاواردنی ڕەگەزیی، نەژادپەرستی و سڵەمینەوە لە ھاوسێكسگەراكان homophobia (بڕوانە section B.1.4 ) كە  ئەناركیستەكان دژی گشت ئەوانەن و لە دژیان دەجەنگن.  ھەر  چۆن دژی سەرمایداری وەك پێكھاتەیەكی قوچكەیی دەجەنگین ( بۆ كرێكاران “كۆیلانی نێو كارخانە” ھەرچەندە “كۆیلەتییەكە لەتەك ساتەكانی كاردا تەواودەبێت”)  وەك ‘دی كلێر’  دژی بوو، دیسانه‌وه‌ دی کلێر  دژی  پەیوەندییە كۆمەڵایەتییە بابسالارییەكان، بوو که‌  لە “ماڵەوە درێژە بەو كۆیلەتییە دەدەن”  بەھۆی  “ھاوسەرییەوە كە دەربڕی فرۆشتن و گواستنەوەی تاكایەتی كەسێك لە لایەنێكەوە بۆ یەكێكی دیكەیە” .  [The Voltairine de Cleyre Reader, p. 72, p. 17 and p. 72]

پێویست ناکات بڵێین کاتێك که له‌ گەلێك بەشی جیاوازدا  لە شێوە جیاوازەكانی پێكھاتەی قووچكەیی/ ھیرارشی، ده‌دوێین ، ئەمە بەو واتایە نییە، ئەناركیستەكان ئاوا بیردەكەنەوە، كە پێكھاتە قوچكەییەكان و كارایی نیگەتیڤییان بە جۆرێك سەربەخۆن یا بە ئاسانی وەلادەنرێن .  بۆ نموونه‌ دەوڵەتی ھاوچەرخ و سەرمایەداری بەشێوەیەكی تەنگاوتەنگ بەیەكەوە گرێیانخواردووە و ناتوانرێت سەربەخۆ لە یەكدی لەبەرچاوبگیردرێن.  ھەروەھا پێكھاتە قووچكەیی كۆمەڵایەتییەكانی وەك ڕەگەزپەرستی و نەژادپەرستی و لەلایەن پێكھاته‌ قووچكەییەكانی دیكەوە بەكاردەبرێن، بۆ ئەوەی خۆیانیان پێبپارێزن (بۆ نموونە، خاوەنكارەكان بۆ ئەوەی دووبەرەكی لە نێو ڕیزی كرێكارەكانیاندا دروستبكەن و بەسەریاندا زاڵبن، نەژادپەرستی بەكاردەبەن)  .  لێرەوە بەو  سەرەنجامە دەگەین، كە ھەڵوەشاندنەوەی یەكێك یا چەند دانەیەك لەو پێكھاتە قووچكەییانە، ھەرچەندە خوازراوە، بەڵام بەس نییە.   ‌ھەڵوەشاندنەوەی سەرمایەداری لە كاتی پاراستنی دەوڵەتدا، بەرەو كۆمەڵگەی ئازاد ناڕوات (پێچەوانەوەكەشی ھەر ئاوا دەبێت) — ئەگەر كردنی شتێكی ئاوا لە توانادابێت.    هه‌ر وه‌کو  Murray Bookchin تێبینی کردووه و‌ ده‌ڵێت:

“دەتوانرێت كۆمەڵگەیەكی ناچینایەتی لەئارادابێت، ھەروەھا لە ڕووی ئابوورییەوە كۆمەڵگەیەكی چەوسێنەرانەش نەبێت، بەڵام ھێشتاكە لە ڕووی كۆمەڵایەتییەوە پارێزگاری لە پێكھاتەی قوچكەیی و سەروەر بكات – ئیدی چ لە شێوەی خێزانی بابسالاری و سەروەریی تەمەن و كۆمەڵە نەژادییەكان و دەزگە بیروكراتەكان و كایەی ئایدیۆلۆجییەوە بێت یا دابەشكاریی قووچكەییانەی كار بێت …. ناچینایەتی بێت یا نا، كۆمەڵگە بە ھۆی مەرجە گشتییەكانی سەروەرییەوە؛ فەرماندان و گوێڕایەڵی، نائازادبوون و دەستەمۆیی، لەوانەیە لەوەش واوتر بێت، که‌  لەنێوبردنی  تواناییەكانی تاك، ھوشیاریی و ژیری، خۆبوون، داھێنەربوون و ماف، زاڵییەتی تەواو بەسەر ژیانی ڕۆژانەیدایه‌،” [Toward an Ecological Society,pp.14-5]

ئەمەش ئەوە دەگەیێنێت، كە ئەناركیستەكان بە ئاشكرا “تەنیا دژایەتی چینەكان ناكەن، بەڵكو دژایەتی پێكھاتە قووچكەییەكانیش دەكەن، تەنیا دژایەتی ئامرازەكانی بەھرەكێشیكردن ناكەن، بەڵكو  دژایەتی ھەموو شیوەكانی سەروەریی دەكەن           [Bookchin, Op. Cit., p. 15]  لەم ڕووەوە ئەناركیستەكان لە دژی پێكھاتەی قووچكەیی پێداگریی دەكەن، (بەپێچەوانەی ئەوەی كە ھەندێك پاگەندەی دەكەن) تەنیا دژی دەوڵەت، یا بە تەنیا دژی چین و بەھرەكێشی ئابووریی (وەك، دەگوترێت، زۆێك لە ماركسیستەكان ئەنجامیدەدەن )  هه‌ر وه‌کو پێشتر  له‌  به‌شی (section A.2.8))  تێبینیكرا، ئەناركیستەكان  ئاوا ده‌ڕواننه‌ هه‌موو شێوه‌کان و پێكھاتەی قووچكەیی نه‌ك هه‌ر  زیانبەخشن، به‌ڵکو  پێویستیش نین‌، هه‌روه‌ها لەو بڕوایەدان که‌ ئه‌ڵته‌رناتیڤ هه‌یه‌ ، زۆر ڕێگەی  ئاره‌زوومه‌ندانەتر  بۆ ڕێکخستنی ژیانی کۆمه‌ڵگه‌، ھەن.  لە ڕاستیدا، ئێمە مشتومڕی ئەوە دەكەین، كە دەسەڵاتی قووچكەییانە بەگریمانە بارودۆخی پێكدادان دەئافرێنێت، تاوەكو لەوێوە بەردەوامبوونی خۆی ئاراستەبكات‌.   بەو جۆرە، ڕێكخراوە قووچكەییەكان توانای ئەوانەی كە لە خوارەوەی كۆمەڵگەدان بۆ بەڕێوەبردنی ڕاستەوخۆی كاروبارەكانی خۆیان، لەنێودەبات و ھەر بەو جۆرە پێكھاتەی قووچكەیی و ئەو كەسانەی كە لە پێگەی بڕیارداندان، فەرمان بەوانی دیكە دەدەن، كە پاشرەوییانبكەن.   لەجیاتی بەرگرتن بە بێسەرەوبەرەیی، فەرماندارییەكان ،حكومەتەكان،  بەخۆیان ھۆكاری سەرەكین، لە كاتێكدا كە بیرۆكراسییەكەی بە ڕواڵەت دژی ھەژارییە، كەچی درێژەی پێدەدات، لەبەرئەوەی كە بەبێ ھەژاری، بەڕێوەبەرە مووچە زۆرەكان بێكار دەبن.   ھەمان شت لە بەرامبەر دەزگەكانی دژی خراپ بەكاربردنی بەنگكەرەكان و بەرگرتن لە تاوان و …تد، دروستە. بە واتایەكی دیكە، دەسەڵات و بەرتەرییەكان وەك بەرەنجامی پلە و پایە  قووچكەییەكان، پارێزێكی بەھێزن بۆ ئەو كەسانه‌ی كە ڕاگریانن، نەك بۆ چارەسەركردنی ئەو كێشانەی كە دەبێت چارەسەریانبكەن.   بۆ مشتومڕی زیاتر سەرنجی ئەم سەرچاوەیە بدە :  (See Marilyn French, Beyond Power: On Women, Men, and Morals, Summit Books, 1985).

اطلاعیه انترناسیونالیست علیه جنگ در اکرائین

اطلاعیه انترناسیونالیست علیه جنگ در اکرائین

جنگ علیه جنگ، یک قطره خون برای ملتشان نباید داد!

 

مبارزه برای قدرت بین دسته های الیگارشی در اکرائین می تواند به یک نزاع مسلحانه ی بین المللی فرا روید. سرمایه داری روسی می خواهد اقتدار را به دولت اکرائین بازگرداند تا بتواند مقاصد توسعه طلبانه ی درازمدت خود را در کریمه و شرق اکرائین عملی نماید چرا که در آن جا دارای منافع اقتصادی، مالی و سیاسی فراوانی است.

 

رژیم روسیه که در آستانه ی بحران اقتصادی دیگری است می خواهد با دمیدن بر آتش ملی گرایی روسی افکار عمومی را از مسائل اجتماعی – سیاسی که در فقر، دستمزدها و حقوق بازنشستگی پایین تبلور می یابد، منحرف کند. وضعیت تأمین اجتماعی، آموزش و خدمات اجتماعی در روسیه وخامت بار است. روسیه بار دیگر بر شیپور ملی گرایی می دمد تا بتواند حکومت مستبد خود را بر پایه های محافظه کارانه، ارتجاعی و سرکوبگر بازسازی کند.

 

بحران شدید اقتصادی و سیاسی در اکرائین به کشمکش بین دسته های الیگارشی «کهن» و «نوین» دامن زد. الیگارشی کهن توانست با استفاده از نیروهای شبه نظامی راست و ملی گرای افراطی ضربه ای در کی اف وارد آورد. نخبگان سیاسی کریمه و شرق اکرائین قصد ندارند قدرت و مالکیت را با کی اف تقسیم کنند و دست به دامن دولت روسیه شده اند. هر دو طرف به ترتیب به ملی گرایی غلیظ اکرائینی و روسی متوسل شده اند. درگیری های مسلحانه و خون ریزی ها آغاز شده اند. قدرت های غربی نیز از منافع خود دفاع می کنند و اهداف و دخالت هایشان می تواند به نزاعی فراروید که آتش جنگ جهانی سوم را روشن کند.

 

قدرت های دو سوی نزاع مانند گذشته از ما مردم عادی، دستمزدبگیران، بیکاران، دانشجویان، بازنشستگان و … خواهند خواست که برای منافعشان بجنگیم. این قدرت ها دوباره می خواهند ما را با لالایی های ملی گرایانه بخوابانند تا روبه روی یکدیگر قرار بگیریم. «ملت» های ایشان ربطی به ما ندارند. نفع ما جای دیگری است: ما باید چگونه در نظم ظالمانه و سرکوبگرانه ای که این قدرت ها تحمیل کرده اند ادامه ی حیات دهیم؟

 

ما دیگر با لالایی های ملی گرایانه به خواب نخواهیم نرفت. دولت ها و پرچم ها و «ملت» های ایشان را به دیار عدم بفرستیم. جنگ ایشان جنگ ما نیست. ما با خونمان کاخ هایشان، حساب های بانکیشان و صندلی های اتورتیه اشان را آبیاری نخواهیم کرد. اگر آقایان می خواهند در مسکو، کی اف، لویو، خارکف، دونتسک و سیمفروپول جنگ راه بیاندازند، یگانه راه چاره ی ما مقاومت علیه جنگشان با هر وسیله ای است.

نه به جنگ بین ملت ها، نه به صلح بین طبقات !

KRAS – واحد روس انجمن بین المللی زحمتکشان

انترناسیونالیست های اکرائین، روسیه، مولداوی، اسرائیل، لیتوانی، رومانی و لهستان

فدراسیون آنارشیست مولداوی

فدراسیون سوسیالیست های انقلابی (اکرائین)

فدراسیون آنارشیست فرانسوی زبان (فرانسه، بلژیک، سوئیس)

انترناسیونال فدراسیون های آنارشیست

این اطلاعیه برای امضا باز است، برای امضا به تارنمای زیر مراجعه کنید:

http://www.aitrus.info

برگردان به فارسی: نادر تیف – ١۳ / ١۲ / ١۳٩۲

اطلاعیه سندیکای خودگردان کارگران در باره ی مداخله ی روسیه در اکرائین

اطلاعیه سندیکای خودگردان کارگران در باره ی مداخله ی روسیه در اکرائین

شووینیست های وابسته به روسیه که از پشتیبانی پلیس سیاسی (برکوت) و ناوگان روسی دریای سیاه برخوردار بودند روز ٢۷ فوریه ٢٠١۴ در کریمه دست به کودتا زدند. اکنون روشن است که دولت جریان «وحدت روسیه» با ریاست آکسیونوف عروسک خیمه شب بازی کرملین است.

 

برای ما آنارکوسندیکالیست ها تمامیت ارضی اکرائین و مرزهای آن هیچ ارزشی ندارد. ما مخالف «استقرار نظم» زورمندانه در کریمه هستیم. ما بر این باوریم که نظر اقلیت تاتار کریمه باید در تعیین وضعیت کریمه ملحوظ گردد.

 

رویدادهای اخیر نشان می دهند که پوتین فقط خواهان انضمام کریمه نیست. هدف امپریالیسم کرملینی فرمانروایی بر تمام اکرائین است.

 

رژیم روسیه تهدیدی اصلی علیه منافع پرولتاریا در مناطقی است که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی پدید آمده اند.

 

ما آنارکوسندیکالیست ها مخالف جنگ و نظامی گری هستیم. با این حال بر این باوریم که در وضعیت کنونی پرولتاریا آگاه فقط باید روی خودش حساب کند و نه هیچ کس دیگری.

 

هیچ دلیلی وجود ندارد تا منتظر «نجات بخشی» ناتو بود. سیاستمداران ملی گرای اکرائینی در بهترین حالت می توانند دفاع از بخشی از اکرائین را سازماندهی نمایند. می توان از جنگ اجتناب نمود به شرطی که پرولترهای همه ی کشورها، به ویژه اکرائین و روسیه، علیه رژیم جنایتکار پوتین موضع گیری کنند.

 

اقدام مشترک پرولترهای اکرائین و روسیه و تمام نیروهای ترقی خواه و دمکراتیک علیه رژیم پوتین همزمان به سقوط رژیم ملی گرای نئولیبرال کنونی در اکرائین می انجامد.

 

زمان آن فرا رسیده است که فعالان چپ و آنارشیست در غرب اکرائین بندهای به اصطلاح «ضدامپریالیستی» را که منجر به پشتیبانی از پوتین علیه آمریکا می شود، پاره نمایند.

نه به جنگ بین ملت ها، نه به صلح بین طبقات !

سندیکای خودگردان کارگران (آنارکوسندیکالیست)

۲ مارس ۲٠١۴

برگردان : نادر تیف – ۴ مارس ۲٠١۴ (١۳ اسفند ١۳۹٢)

كوميونة باريس وفكرة الدولة

كوميونة باريس وفكرة الدولة

بقلم ميخائيل باكونين

هذا العمل مثل كل اعمالي التي نشرتها، وهي ليست بالكم الكبير، عمل اكتبه بسبب احداث وقعت. انه استمرار طبيعي لعملي الاخير، “رسائل الى رجل فرنسي” (سبتمبر ١٩٧٠)، الذي امتلكت فيه وضوحا بسيطا ولكنه مؤلم حين استشرفت وتنبأت بالمصائب الخبيثة التي تضرب فرنسا الان وكل العالم المتحضر، والتي لن يكون لها علاج سوى الثورة الاجتماعية.

هدفي الان هو البرهان على ضرورة مثل هذه الثورة. سوف اقوم بمراجعة التطورات التاريخية للمجتمع ومراجعة ما يحدث الان في اوروبا، مراجعة ما يقع امام انظارنا مباشرة. وبذلك كل هؤلاء المتعطشين باخلاص للحقيقة يمكنهم ان يقبلوا بهذه التطورات ويجمعون على النداء علنا بالمبادئ الفلسفية والاهداف العملية التي تشكل جوهر ما نسميه الثورة الاجتماعية.

انا اعرف ان المهمة التي عينتها بنفسي وفرضتها على نفسي ليست بالمهمة البسيطة. ربما يصفونني بالتهور في حالة اذا ما كانت لي اي دوافع شخصية في الاضطلاع بهذه المهمة. دعني اؤكد لقارئي، انني لا امتلك اي دوافع خفية. لست دارسا ولا فيلسوفا، ولا حتى كاتب محترف. أنا لم اقم بكتابة الكثير خلال حياتي ولم اكتب ابدا سوى دفاعا عن النفس، وفقط عندما تجبرني قناعات شديدة على الكتابة حتى اتغلب على كراهية فطرية داخلي ضد اي نوازع استعراضية.

حسنا، اذا، من انا، وما الذي يدفعني لنشر هذا العمل في هذا الوقت؟ انا باحث يمتلئ حماسا من اجل الحقيقة، وانا عدو مرير للاساطير الشريرة التي يستخدمها النظام القائم – نظام يربح من كل الزيف المفضوح الاجتماعي والاقتصادي والتشريعي والسياسي والميتافيزيقي والديني لكل الازمان – لترويع واستعباد العالم. انا عاشق متعصب للحرية. انا اعتبر ان الحرية هي البيئة الوحيدة التي يمكن ان تحيا فيها الالمعية والكرامة والسعادة البشرية وان تتطور فيها. انا لا اعني الحرية الشكلية التي تصرفها لنا الدولة بقدر وتقيدها باللوائح والقوانين؛ هذه الحرية هي كذبة مستمرة من سنة لسنة ولا تمثل شيئا سوى امتياز للقلة، امتياز يقوم على اساس عبودية البقية الباقية من الناس. ولا انا اعني بها الحرية المخادعة، المتخلفة النرجسية الفردية التي تدعو لها مدرسة جان جاك روسو وكل مدرسة اخرى من مدارس الليبرالية البرجوازية، والتي تعتبر حقوق الجميع، ممثلة في الدولة، حدودا لحقوق كل منا؛ فهي دائما، وبالضرورة تنتهي الى ان تختزل حقوق الافراد الى صفر. لا، انا اعني الحرية الوحيدة الجديرة بالاسم، الحرية التي تملي ضرورة التنمية الكاملة لكل الطاقات المادية والفكرية والاخلاقية الكامنة في كل واحد منا؛ الحرية التي لا تعرف اي قيود اخرى سوى تلك القيود التي صنعتها قوانين طبيعتنا الخاصة. وبالنتيجة، اذا ما تكلمنا بشكل سليم، لا توجد قيود، حيث ان تلك القوانين لا يفرضها علينا اي مشرع من خارجنا، او مشرع من بيننا، او مشرع من فوقنا. تلك القوانين هي قوانين ذاتية، موروثة فينا؛ فهي تؤسس القاعدة نفسها التي يقوم عليها بناء وجودنا ذاته. بدلا من السعي لاخفاء هذه القوانين، يجب ان نرى فيها الشرط الحقيقي والسبب الفعال لحريتنا – تلك هي حرية كل رجل لا يرى في حرية كل رجل اخر حدودا لحريته، ولكنه يراها بوصفها تأكيدا وامتدادا شاسعا لحريته؛ الحرية من خلال التضامن، الحرية في المساواة. اعني الحرية المنتصرة على القوة الوحشية، وما كان دائما تجسيدا لمثل هذه القوة، مبدأ السلطة. اعني الحرية التي سوف تحطم كل المعبودات في السماء وكل المعبودات على الارض فتحيلهم حطاما وركاما متناثرا ومن ثم تبني عالما جديدا للبشرية في التضامن، على انقاض كل الكنائس وكل الدول.

انا محامي شديد الاقتناع يدافع عن المساواة الاقتصادية والاجتماعية لانني اعرف انه، دون تلك المساواة، رفاهية الافراد واخلاقياتهم، وكرامتهم الانسانية، والعدالة والحرية، اضافة الى ازدهار الامم، لن تصل ابدا الى اكثر من كومة من الاكاذيب. ولكن حيث اني اقف من اجل الحرية كشرط اولي للبشرية، انا مؤمن ان المساواة يجب ان تؤسس في العالم بواسطة التنظيم التلقائي للعمال والملكية الجماعية للاصول عن طريق جمعيات المنتجين المنظمة بشكل حر وعن طريق فدراليات الكوميونات التلقائية بشكل متساو، لتحل مكان الدولة الابوية ذات السطوة الاستثناءية.

عند تلك النقطة ينشأ انقسام جوهري بين الاشتراكيين ومعهم انصار الجماعية (collectivists) الثوريين، في جانب، وبين الشيوعيين السلطويين الذين يدعمون سلطة الدولة المطلقة في الجانب الآخر. هدف كل منهما النهائي يتطابق تماما. كلاهما يرغب في خلق نظام اجتماعي جديد يقوم اولا على اساس التنظيم الجماعي للعمل، المفروض لا محالة على كل منهما وعلى الجميع بواسطة القوة الطبيعية للاحداث، وفي ظل شروط مساوية على الجميع، وثانيا، على اساس الملكية الجماعية لادوات الانتاج.

الاختلاف هو فقط ان الشيوعيون يتخيلون انهم يستطيعون بلوغ هدفهم بواسطة تنمية وتنظيم القوة السياسية للطبقات العاملة، واساسا بروليتاريا المدن، بمعاونة الراديكالية البرجوازية. الاشتراكيون الثوريون، من ناحية اخرى، يؤمنون بأنهم يستطيعون النجاح فقط من خلال تنمية وتنظيم القوة الاجتماعية الغير سياسية او المعادية للسياسة للطبقات العاملة في المدينة والريف، ومن ضمنهم الرجال ذوي النيات الطيبة من الطبقات العليا الذين يقطعون الصلة بماضيهم ويرغبون علانية في الانضمام الى الطبقات العاملة الحضرية والريفية ويقبلون ببرنامجها السياسي كاملا.

هذا الانشقاق يؤدي الى اختلاف في التكتيكات. يعتقد الشيوعيون ان من الضروري تنظيم قوى العمال من اجل الاستيلاء على السلطة السياسية للدولة. الاشتراكيون الثوريون ينتظمون في منظمات بهدف تدمير – او، نطرحها بشكل اكثر ادبا – تصفية الدولة. يدافع الشيوعيون عن مبدأ وممارسات السلطة، بينما يضع الاشتراكيون الثوريون ايمانهم كله في الحرية. كلاهما بشكل متساوي في صالح العلم، الذي يعمل لانهاء الخرافة وليحل محل العقيدة الدينية. الاولون [الشيوعيون] يودون فرض العلم بالقوة؛ والاخيرون [الاشتراكيون الثوريون] سوف يحاولون نشر العلم حتى ان الجماعات البشرية، فور ما تقتنع بذلك، سوف تنتظم وتشكل فدراليات بشكل تلقائي، وحر، من اسفل الى اعلى، وبرضاهم الخاص، صادقين مع مصالحهم الخاصة، وغير متبعين لخطة موضوعة سلفا مفروضة على “جهلاء”؛ مفروضة على جموع بواسطة قلة من عقول “متفوقة”.

يتمسك الاشتراكيون الثوريون بأن هناك قدرا عظيما من الحس السليم والحكمة العملية في الطموحات الفطرية والاحتياجات الحقيقية للجماهير اكثر منها في العبقرية العميقة لكل الدكاترة ومرشدي الانسانية الذين بعد كل هذه الخيبات العديدة، ما زالوا متمسكين بمحاولة ارغام الانسان على ان يكون سعيدا. اكثر من ذلك، يؤمن الاشتراكيون الثوريون ان البشرية قد خضعت طويلا لفكرة ان تكون تحت سيطرة حكومة؛ وان سبب مشاكلها لا يكمن في اي شكل خاص من اشكال الحكومات ولكن مشاكل البشرية تكمن في المبادئ الجوهرية للحكومات وفي وجود الحكومات ذاتها، مهما كان الشكل الذي تتتخذه هذه الحكومات.

اخيرا، هناك التناقض المعروف جيدا بين الشيوعية كما تطورت علميا بواسطة المدرسة الالمانية واصبحت مقبولة جزئيا عند الامريكيين والانجليز، وبين البرودونية (Proudhonism)، التي تطورت بشكل عظيم ووصلت في مسيرتها الى استنتاج نهائي بواسطة بروليتاريا البلاد اللاتينية. وقد حاولت الاشتراكية الثورية ان تضرب ضربتها الاولى وتستعرض نفسها عمليا في كوميونة باريس.

انا مناصر ومؤيد لكوميونة باريس، التي رغم كل سفك الدماء الذي عانت منه على ايدي الرجعية الملكية والكهنوتية، تنمو اكثر ديمومة واكثر قوة في قلوب وعقول البروليتاريا الاوروبية. انا من مؤيديها، وفوق كل شيء، بسبب جسارتها، فقد تشكلت هذه الكوميونة بوضوح بوصفها نفيا للدولة.

وإنه لأمر ذو مغزى بشكل هائل ان هذا التمرد في وجه الدولة قد وقعت احداثه في فرنسا، التي اصبحت وحتى الان ارض المركزية السياسية بلا منازع، ولأنها بكل دقة كانت هي باريس، زعيمة منبع الحضارة الفرنسية العظيمة، التي قامت بمبادرة الكوميونة. باريس، التي نحت تاجها جانبا واعلنت هزيمتها الخاصة بشجاعة من اجل ان تعطي الحياة والحرية لفرنسا، ولاوروبا، وللعالم بأكمله؛ باريس التي اعادت تأكيد سلطة زعامتها التاريخية، لتظهر لكل الشعوب المستعبدة (وهل هناك اي جماهير لا تخضع للاستعباد؟) اظهرت لهم الدرب الوحيد للتحرر والسلامة؛ باريس التي انزلت ضربة ماحقة بالتقاليد السياسية للراديكالية البرجوازية واعطت حجر اساس حقيقي للاشتراكية الثورية ضد رجعيي فرنسا واوروبا! باريس التي تكفنت في خرائبها، لتمنح كذبة مهابة للرجعية المنتصرة؛ منقذة عبر كارثتها نفسها، شرف ومستقبل فرنسا، ومبرهنة للبشرية على انه لو كانت الحياة، والالمعية والقوة الاخلاقية قد ارتحلت عن الطبقات العليا، فإن هذه القيم كلها قد احتفظت بقوتها وما يوعدون في البروليتاريا! باريس التي افتتحت الحقبة الجديدة للتحرر الاكيد والكامل للجماهير ولتضامنهم الحقيقي عبر حدود الدول؛ باريس التي دمرت النزعة القومية واقامت دين الانسانية على حطام الروح القومية؛ باريس التي اعلنت نفسها انسانية وملحدة، واستبدلت الاوهام المقدسة بالحقائق العظمى للحياة الاجتماعية والايمان بالعلم، مستبدلة الاكاذيب واشكال انعدام المساواة في الاخلاقيات القديمة استبدلتها بمبادئ الحرية، والعدل والمساواة والاخاء، تلك الاسس الخالدة لكل الاخلاقيات الانسانية! باريس البطولية، العقلانية والواثقة، اكدت ايمانها القوي بمقادير البشرية عن طريق سقوطها المجيد، وموتها؛ مسلمة عقيدتها، بكل قوتها، الى الاجيال التي سوف تأتي! باريس، الغارقة في دماء انبل اطفالها – انها الانسانية نفسها، المصلوبة بايدي الرجعية الدولية الموحدة في اوروبا، في ظل الإلهام المباشر من كل الكنائس المسيحية، وذلك الحبر الاعظم للشر، البابا. ولكن الثورة الاممية الآتية، المعبرة عن تضامن الشعوب، سوف تكون البعث لباريس.

هذا هو المعنى الحقيقي، وتلك هي النتائج الهائلة والحميدة للشهرين الذين احاطا بحياة وموت كوميونة باريس؛ الخالدة في ذكرانا للابد.

استمرت كوميونة باريس وقتا قصيرا للغاية، وعرقل تطورها الداخلي الكفاح المميت الذي انخرطت فيه ضد رجعية فرساي من اجل السماح لها على الاقل بأن تصوغ نظريا، برنامجها الاشتراكي، وليس تنفيذه. يجب ان ندرك، ايضا، ان اغلبية اعضاء الكوميونة لم يكونوا اشتراكيين، اذا ما تكلمنا بشكل صحيح. ولو بدوا انهم كذلك، فذلك يعود الى انهم انجروا في هذا الاتجاه في مجرى الاحداث العنيد، ولطبيعة الاوضاع، ولضروريات الموقف الذي تواجدوا فيه، اكثر منه بسبب قناعاتهم الشخصية. الاشتراكيون كانوا اقلية ضئيلة – كان هناك، على اقصى حد، اربعة عشر الى خمسة عشر من الاشتراكيين؛ البقية كانت يعاقبة. ولكن، دعنا نقولها بوضوح، هناك يعاقبة ويعاقبة. هناك محامون ومذهبيون يعاقبة، مثل السيد غامبيتا؛ اكثرهم ايجابية… مندفعين، مستبدين، نزعتهم الجمهورية التشريعية تتغلب على العقيدة الثورية القديمة وتضيعها، لم تترك لهم شيئا من اليعقوبية سوى تشيعها للوحدة والسلطة، وقد سلموا شعب فرنسا للبروسيين، وفيما بعد سلموه ايضا الى الرجعيين وطنيي المولد. وهناك يعاقبة ثوريون باستقامة، الابطال، اخر الممثلين المخلصين للعقيدة الديموقراطية لعام 1793؛ القادرين على التضحية بكلا من وحدتهم وسلطتهم المسلحة جيدا بدلا من اخضاع ضمائرهم لفجور الرجعية الرخيص. هؤلاء اليعاقبة العظام الذين يقودهم بشكل طبيعي دلسكليوز، الروح العظيم والشخصية العظيمة، يرغبون في انتصار الثورة فوق كل شيء اخر؛ وحيث انه لا توجد ثورة دون جماهير، وحيث ان الجماهير في يومنا هذا تكشف عن غريزة تنزع للاشتراكية وتستطيع فقط ان تقوم بثورة اقتصادية واجتماعية، اليعاقبة من ذوي العقيدة السليمة، تاركين انفسهم لينصاعوا بشكل متزايد تحت ضغط منطق الحركة الثورية، ينتهون الى ان يصبحوا اشتراكيون رغم ارادتهم.

ذلك بالضبط هو الوضع الذي وجد فيه اليعاقبة انفسهم ممن شاركوا في كوميونة باريس. دلسكليوز، وعديد من الاخرين معه، وقعوا بامضائهم على برامج واعلانات مردودها العام وما وعدت به كان ذا طبيعة اشتراكية بشكل ايجابي. ومع ذلك، ورغم حسن نواياهم وارادتهم الحسنة، كانوا مجرد اشتراكيين اشتراكية املتها عليهم ظروف خارجية اكثر منها قناعات داخلية؛ كان ينقصهم الوقت وحتى الطاقة من اجل التغلب على افكارهم البرجوازية المسبقة المضادة لاشتراكيتهم التي اكتسبوها حديثا وكبتوا العديد منها. يستطيع المرء ان يتفهم ذلك، وقد وقعوا في فخ الصراع الداخلي، لم يستطعوا ابدا المضي ابعد من عموميات ولم يستطعوا اتخاذ اي من تلك التدابير الحاسمة التي كانت سوف تقضي على تضامنهم واتصالهم بالعالم البرجوازي للابد.

كان ذلك هو سوء بخت الكوميونة واولئك الرجال. لقد كابدوا شللا فعليا، واصابوا الكوميونة بالشلل. الا اننا لا نستطيع لومهم. لا يتحول الرجال بين عشية وضحاها؛ انهم لا يغيرون طبائعهم او عادتهم بمجرد الارادة. لقد برهنوا على اخلاصهم بترك انفسهم يقتلون في سبيل الكوميونة. من يجرؤ على طلب المزيد منهم؟

لا يمكن اعتبارهم موضعا للوم اكثر من اهل باريس، الذين عمل هؤلاء اليعاقبة وتداولوا الافكار تحت تأثيرهم. الناس كانوا اشتراكيين بالغريزة اكثر من كونهم اشتراكيين بالفكرة. كل طموحاتهم هي طموحات اشتراكية من اعلى درجة ولكن افكارهم، او بالاحرى طرق تعبيرهم التقليدية، لم تكن كذلك. بروليتاريا المدن الكبرى في فرنسا، وحتى في باريس نفسها، ما زالت تتعلق بكثير من الافكار المسبقة الخطأ عند اليعاقبة، والتي تتعلق بمفاهيم عديدة سلطوية واستبدادية. عبادة السلطة – النتيجة المميتة للتعليم الديني، ذلك المنبع التاريخي لكل الشرور، والحرمان، والعبودية – لم يتم استئصالها بعد من داخلهم. وهذا صحيح جدا لدرجة ان حتى الاطفال النابهين للشعب، الاشتراكيون الاكثر ايمانا، لم يحرروا انفسهم بالكامل من هذه الافكار. لو سبرت اغوار عقولهم قليلا، سوف تجد واحدا من اليعاقبة،

يدافع عن فكرة الحكومة، قابعا في ركن مظلم، متواضعا ولكنه لم يمت تماما بعد.

وايضا، المجموعة الصغيرة من الاشتراكيين المؤمنين بالاشتراكية من الذين شاركوا في الكوميونة وجدوا انفسهم في وضع صعب جدا. ففي الوقت الذي يشعرون فيه بنقص التأييد بين الجماهير العظيمة من اهل باريس لهم، وبينما تلتف بالكاد حفنة من عدة الاف قليلة من الاشخاص حول منظمة الجمعية الاممية للعمال [الاممية الاولى]، وهي نفسها جمعية تعاني من العيوب، كان على هؤلاء الاشتراكيين المؤمنين بالاشتراكية الاستمرار في نضال يومي ضد الاغلبية اليعقوبية. وفي غمار هذا الصراع، كان عليهم إطعام عدة الاف من العمال وايجاد عمل لهم، وتنظيمهم وتسليحهم، والتيقظ والحذر الحاد لتحركات الرجعيين. كل ذلك في مدينة هائلة كباريس ، محاصرة، وتواجه خطر المجاعة، وفريسة لكل المكائد والمؤامرات المستترة للرجعية، التي تدبرت تأسيس مراكزا لها في فرساي بإذن وفضل البروسيين. كان عليهم كاشتراكيين اقامة حكومة ثورية وجيش ثوري ضد حكومة وجيش فرساي؛ من اجل قتال الرجعية الملكية والكهنوتية اضطر الاشتراكيون لتنظيم انفسهم باسلوب اليعاقبة، وتناسوا او ضحوا بأول شروط الاشتراكية الثورية.

في حالة الاضطراب والتشوش هذه، كان من الطبيعي ان اليعاقبة، القسم الاقوى، الذي يشكل الاغلبية في الكوميونة، والمالك ايضا لغريزة سياسية عالية التطور، والمالك لتقاليد وخبرة التنظيم الحكومي، كان لابد وان يكونوا هم اصحاب اليد العليا على الاشتراكيين. وانه لامر مدهش انهم لم يضغطوا بمميزاتهم تلك اكثر مما فعلوا فعلا؛ فهم لم يصبغوا انتفاضة باريس بصبغة يعقوبية خالصة؛ بل انهم على العكس تركوا انفسهم لتحملهم موجة الثورة الاجتماعية في تيارها.

انا اعرف ان اشتراكيين عديدين، تتمتع نظريتهم الاشتراكية بمنطق قوي جدا، يلومون اصدقاءنا الباريسيين على عدم التصرف بشكل كاف كاشتراكيين في ممارستهم الثورية. من ناحية اخرى، ألوان النواح الذي تصرخ به الصحافة البرجوازية، يتهمهم بأنهم اخلصوا لبرنامجهم الاشتراكي زيادة عن اللازم. دعنا ننسى للحظة الوشاية الغير شريفة التي تذيعها هذه الصحافة. اريد ان ادعو انتباه اكثر المنظرين لتحرير البروليتاريا تشددا الى حقيقة انهم لا يتصفون بالعدل في حكمهم على اخوتنا في باريس، لانه بين اكثر النظريات صحة وبين تطبيقها العملي تقع مسافة هائلة لا يمكن عبورها في ايام قلائل. من اسعده الحظ بالتعرف الى فارلان، مثلا (لنحدد اسم رجل واحد فقط من المؤكد انه مات)، يعرف انه واصدقاءه عملوا تحت توجيه وهدى من القناعات الاشتراكية العميقة والمخلصة ذات البناء الفكري المتين. هؤلاء كانوا رجالا سعيهم الحثيث واخلاصهم وعقيدتهم السليمة ليست محل تساؤل ابدا من قبل من عرفهم. ومع ذلك، وبالضبط لانهم كانوا رجال ذوي عقيدة سليمة، كان يملأهم شك داخلي في وجه المهمة الهائلة الذين كرسوا عقولهم وارواحهم لها؛ كانوا يتواضعون بانفسهم كثيرا جدا! وكانوا مقتنعين انه في الثورة الاجتماعية، والتي هي النقيض على طول الخط للثورة السياسية في هذا السبيل كما في السبل الاخرى، العمل الفردي يكاد يكون لا شيء، بينما الاعمال التلقائية للجماهير يجب ان تكون كل شيء. كل ما يستطيع اولئك الافراد صنعه هو صياغة الافكار وتوضيحها ونشرها، الافكار التي تعبر عن رغبات الشعب الفطرية، ويساهمون بجهودهم الدائمة في التنظيم الثوري لقوى الجماهير الطبيعية. هذا وليس اكثر من ذلك؛ كل الباقي يمكن انجازه فقط بواسطة الجماهير نفسها. ولو مضت الامور على نحو غير ذلك سوف ينتهي الامر بنا الى ديكتاتورية سياسية – اعادة تأسيس الدولة، بكل امتيازاتها، وبكل مظالمها وصور عدم المساواة؛ عبر اتخاذنا لطريق خادع ولكن حتمي سوف نصل الى تأسيس عبودية للجماهير اقتصادية وسياسية واجتماعية .

فارلان وكل اصدقاءه، مثل كل الاشتراكيين المخلصين، وعموما مثل كل العمال الذين ولدوا وترعرعوا وسط الشعب، يشتركون في هذا الشعور المشروع تماما بالحذر من الحركة المستمرة لجماعة واحدة من الافراد لا تمثل سوى نفسها وضد الهيمنة التي تمارسها الشخصيات النجوم. وحيث انهم رجال عدل وذوي رأي منصف فوق كل شيء اخر، فهم يستخدمون هذه البصيرة، هذا الارتياب ضد انفسهم بنفس القدر الذي يستخدمونه ضد الاشخاص الاخرين.

وعلى عكس ما يؤمن به الشيوعيون السلطويون – الذي اعتبره خطأ تماما – بأن ثورة اجتماعية يجب ان تصدر عن اما ديكتاتورية او جمعية تأسيسية تنشأ من ثورة سياسية ويتم تنظيمها بواسطة ايهما، اصدقاءنا، الاشتراكيون الباريسيون، آمنوا ان الثورة لا يمكن صنعها او الوصول بها الى تطورها الكامل بأي وسيلة اخرى سوى العمل العفوي والمستمر

للجماهير، جماعات ومؤسسات الشعب.

اصدقاءنا الباريسيون كانوا على حق الف مرة. في الواقع، اين هو العقل، الرائع كما يبدو، او – لو تكلمنا عن الديكتاتورية الجماعية، ولو انها حتى تتشكل من عدة مئات من الشخصيات الموهوبة بعقليات عبقرية متفوقة – او اين هي الملكات الفكرية القوية بما يكفي لاحتضان التنوع والتعددية التي لا حصر لها للمصالح والطموحات والرغبات والاحتياجات الحقيقية التي تشكل مجموع الارادة الجماعية للشعب؟ كيف يمكن اختراع منظمة اجتماعية لا تمثل رحما حاضنا لفرض التنميط بالقوة الذي يعتمد عليه عنف الدولة في اجبار شعب تعيس على ان يسترخي بشكل او بآخر؟ ودائما ما كانت الامور تسير هكذا، وهو بالضبط النظام القديم للتنظيم بالاجبار، حيث يجب ان تنتهي الثورة الاجتماعية بتفويض الحرية الكاملة للجماهير، والجماعات، والمجتمعات المحلية، والجمعيات وللافراد ايضا؛ بواسطة تدمير السبب التاريخي لكل اشكال العنف مرة واحدة وللابد، وهي السلطة وفعليا وجود الدولة في حد ذاته. سقوط الدولة سوف يهدم معه كل انواع اجحاف القانون وكل اكاذيب الاديان المتنوعة، وحيث ان كلا من القانون والدين لا يحتويان ، على المستوى الفكري وفي الواقع العملي، على اي شئ سوى القداسة الارغامية لكل اشكال العنف الذي تمثله الدولة وتؤمنه وتحميه.

من الواضح ان الحرية لن تمنح للبشرية، فالمصالح الحقيقية للمجتمع، ولكل الجماعات، والجمعيات المحلية، والافراد الذين يتشكل منهم المجتمع، لن توف طالما هناك اي نوع من الدول. من الواضح ان ما يسمى المصالح العامة للمجتمع، التي من المفترض ان الدولة تمثلها والتي هي في الحقيقة الواقعية مجرد نفي دائم وعمومي للمصالح الحقيقية للاقاليم والمجتمعات المحلية والجمعيات والافراد رعايا الدولة، ما يسمى المصالح العامة للمجتمع هو مجرد تجريد، وخيال، وكذبة. الدولة مثلها مثل مجزر كبير او مدافن هائلة، تدخله كل الطموحات الحقيقية، وكل القوى الحية في بلد ما تدخلها بسعادة وكرم، وفي ظل هذا التجريد، يستسلمون هناك للذبح ثم الدفن. وبالضبط حيث انه لا يوجد تجريد لذاته او بذاته، دون ارجل يقف عليها، ولا اذرع يبدع بها، ولا معدة يهضم بها جموع الضحايا المقدمة له، وهو بالمثل امر واضح ان التجريد الديني او السماوي، الرب، يمثل فعليا المصالح الحقيقية نفسها لطبقة، ولرجال دين، بينما شقيقه الارضي، ذلك التجريد السياسي، الدولة، التي لا تقل تمثيلا عن المصالح الحقيقية للطبقة التي تمارس الاستغلال والتي تميل لابتلاع مصالح كل الاخرين – طبقة البرجوازية. وبينما اتصف رجال الدين دائما بالانقسامية، وهم هذه الايام يميلون لفصل الرجال حتى بدرجة اكبر عن بعضهم البعض الى اقلية ذات نفوذ قوي جدا وثرية ثراءا فاحشا واغلبية تعيسة وبالاحرى اكثر بؤسا، وهكذا على نفس المنوال البرجوازية، بتنظيماتها الاجتماعية والسياسية في الصناعة، والزراعة، والاعمال البنكية، والتجارة، اضافة الى كل وظائف الدولة العسكرية والشرطية والتعليمية والقضائية والمالية والادارية تميل بشكل متزايد الى ضم كل تلك الوظائف في طغمة حاكمة مهيمنة بشكل حقيقي من ناحية، ومن الناحية الاخرى جماهير هائلة تتكون بشكل او باخر من مخلوقات لا حول لها ولا قوة، مخلوقات مخدوعة تعيش في وهم خالد، مدفوعة باضطراد وحتما الى وضع طبقة البروليتاريا نتيجة لقوة لا تقاوم من التطورات الاقتصادية الحالية، ويختزل دورها الى مجرد خدم بوصفهم أدوات عمياء لهذه الطغمة الحاكمة كلية القوة.

يجب ان يكون الغاء الكنيسة والدولة الشرط الاول الذي لا يمكن الاستغناء عنه من اجل منح المجتمع صوتا حقيقيا يستطيع بل ويجب عليه ان يعيد به تنظيم نفسه؛ وليس من اعلى الى اسفل طبقا لخطة مثالية يطبخها رجل حكيم او عالم من العلماء، ولا عبر قرارات رسمية تصوغها بعض اشكال السلطة الديكتاتورية او حتى بواسطة جمعية وطنية منتخبة بالاقتراع العام المباشر. مثل هذا النظام، كما قلت توا، سوف يقود لا محالة الى خلق دولة جديدة، وبالنتيجة، الى تشكيل ارستوقراطية حاكمة، بمعنى، طبقة كاملة من الاشخاص لا تربطهم بالجماهير اي علاقة مشتركة. وطبعا، هذه الطبقة سوف تستغل الجماهير وتخضعها، تحت مسوغات انها تخدم الرفاهية المشتركة للوطن او تنقذ الدولة.

التنظيم الاجتماعي في المستقبل يجب ان يشيد من القاع الى القمة، بواسطة الجمعيات او الفدراليات الحرة للعمال، بادئا بالجمعيات، ثم يسري الى الكوميونات، وإلى المناطق والامم واخيرا يصعد الى قمة في اممية عظمى وفدرالية كونية. ساعتها فقط سوف يتحقق في الدنيا النظام الاجتماعي للحرية الحقيقي المانح للحياة والرفاه العام، نظام اجتماعي، سوف يؤكد مصالح الافراد والمجتمع وسوف يتصالح معها ولسوف يكون ابعد من ان يشكل قيدا عليها.

يقال ان الانسجام والتضامن الشامل بين الافراد والمجتمع لا يمكن ان نصل اليه في الواقع العملي ابدا لان مصالحهما [الافراد والمجتمع]، كونها متناقضة، لا يمكن التقاءهما ابدا. ردي على هذا الاعتراض هو لو ان هذه المصالح لم تأت الى توافق متبادل ابدا، فذلك يعود الى ان الدولة قد ضحت بمصالح الاغلبية لصالح وفائدة الاقلية صاحبة الامتيازات. هذا هو سبب ذلك التناقض الشهير، هذا الصدام بين المصالح الشخصية وبين مصالح المجتمع تلك، ليس سوى تزوير، ليس سوى كذبة سياسية، خرجت من رحم كذبة كهنوتية اخترعت مذهب الخطيئة الاصلية من اجل تلويث شرف الانسان وتدمير احترامه لذاته. نفس الفكرة الزائفة المتعلقة بالمصالح المتعارضة الغير قابلة للتصالح صنعتها ايضا احلام ميتافيزيقية، هي كما نعرف لصيقة النسب بالفكر الديني الكهنوتي. الافكار الميتافيزيقية، التي فشلت في ادراك الشخصية الاجتماعية للطبيعة الانسانية، تنظر للمجتمع بوصفه تجمعات افراد اصطناعية تماما وميكانيكية، التقوا معا فجأة باسم بعض صور شكلية او سرية إما بطريقة حرة او تحت تأثير سلطة عليا. قبل التوحد في مجتمع، هؤلاء الافراد، نتيجة لمنحة من نوع ما من انواع الروح الخالدة التي لا تموت، تمتعوا بحرية كاملة، طبقا لاقوال الميتافيزيقيين. نحمل اقتناعا ان كل ثروة الانسان من التطورات الذهنية، والاخلاقية والمادية، اضافة الى استقلاله الظاهر، هو نتاج حياته في مجتمع. خارج المجتمع، لن يفقد الانسان فقط كونه رجلا حرا، بل انه حتى لن يصبح انسانا متفردا، كونه واعيا بذاته، الكائن الوحيد الذي يعقل ويتكلم. فقط مزيج من الذكاء مع العمل الجماعي استطاع اجبار الانسان على الخروج من حالة البربرية والوحشية تلك التي شكلت طبيعته الاصلية، او بالاحرى نقطة انطلاق تطوراته المضطردة. نحن مقتنعون بعمق من ان كامل حياة الرجال – مصالحهم، وميولهم، واحتياجاتهم، واوهامهم، وحتى غباواتهم، اضافة الى قليل من عنفهم، وظلمهم، وفيما يبدو انه نشاطهم الطوعي – يمثل ببساطة نتيجة قوى مجتمعية حتمية. لا تستطيع الشعوب رفض فكرة الاستقلال المتبادل، ولا تستطيع انكار التأثيرات العكسية المبتادلة والتنميط الذي يعرض مظاهر الطبيعة الخارجية.

في الطبيعة نفسها، هذا الترابط والاعتماد المتبادل المبهر للظاهرة لم يحدث بالتأكيد دون كفاح. على العكس، انسجام قوى الطبيعة يظهر فقط كنتيجة للصراع المستمر، الشرط الحقيقي للحياة والحركة. في الطبيعة، كما في المجتمع، النظام دون كفاح هو الموت.

لو ان النظام هو طبيعي وممكن في الكون، فذلك يعود فقط الى ان الكون لا يحكم طبقا لبعض النظم المتخيلة بشكل مسبق والتي تفرضها ارادة عليا. الفرضية الكهنوتية للتشريع السامي تقود الى عبث واضح، الى نفي ليس فقط لكل النسق ولكن للفرضية نفسها. القوانين الطبيعية تصبح حقيقية فقط في حالة كونها مكون موروث داخلي في الطبيعة؛ بمعنى، انها لا تقوم بناء على اي سلطة. تلك القوانين ليست الا مظاهر بسيطة، او بالاحرى متغيرات مستمرة، للانماط التي تشكل ما نسميه ’الطبيعة‘. الذكاء الانساني وعلومه قد لاحظت تلك القوانين، واختبرتها باجراء التجارب العلمية، وقامت بتجميعها في نظام واطلقت عليها اسم قوانين. ولكن الطبيعة في حد ذاتها لا تعرف قوانينا. انها تتصرف بشكل غير واعي؛ انها تمثل في نفسها تنوعا لا ينتهي للظواهر التي تظهر وتكرر نفسها حتميا. هذه الحتمية للحركة هي السبب وراء امكانية ووجود النظام الكوني.

مثل هذا النظام يظهر ايضا في المجتمع الانساني، والذي يبدو انه ارتقى وتطور فيما يزعم بطريقة مناهضة للطبيعة ولكن تطوره فعليا حددته احتياجات الحيوان الطبيعي وطاقتة على التفكير الذي ساهم بدوره كعنصر خاص في تطوره – كعنصر هو بالكامل من عناصر الطبيعة، نفلا، بمعنى ان الرجل، مثل كل شيء موجود، يمثل انتاجا ماديا لاتحاد قوى الطبيعة وعملها. هذا العنصر الخاص هو العقل، القدرة على التعميم والتجريد، الذي بفضله يستطيع الرجل ان يسبح في افكاره، ويتفحص ويلاحظ نفسه بوصفه شيء خالد غريب. عندما يرتفع الانسان في فكره فوق نفسه، وفوق العالم حوله، فإنه يصل الى تشخيص للتجريد التام والفراغ المطلق. وهذا المطلق ليس شيئا اقل من قدرته على التجريد، والذي يزدري كل ما هو موجود ويكتشف راحته في بلوغ مرتبة النفي الكامل. هذا هو الحد الاعلى للتجريد الاعلى للعقل؛ هذا اللاشيء المطلق هو الإله.

هذا هو معنى والمنبع التاريخي لكل مذهب لاهوتي. وكما انهم لم يفهموا طبيعة الاسباب المادية لتفكيرهم الخاص، ولم يمسكوا حتى بالشروط او القوانين الطبيعية التي تحدد مثل هذا التفكير، هؤلاء الرجال الاولون والمجتمعات الاولى لم يكن لديهم ادنى شك في ان افكارهم المطلقة كانت ببساطة نتيجة قدرتهم الخاصة على صياغة الافكار المجردة. ومن هنا ارتأوا تلك الافكار، وسحبوها من الطبيعة، كاشياء حقيقية، توقفت الطبيعة ذاتها بعد ذلك عن الاتيان بأي شيء. بدأوا عبادة افكارهم الخيالية، وافكارهم الموهومة عن المطلق، وبدأوا في تكريم هذه الافكار. ولكن حيث انهم شعروا بالحاجة الى اعطاء بعض الاشكال الملموسة للفكرة المجردة عن اللاشيء او الاله، خلق هؤلاء الناس مفهوم القداسة وبالمزيد اسبغوا عليه كل الصفات التي تشكل سلطات، الشر والخير، والذي يجدونه فقط في الطبيعة وفي المجتمع. هذا هو منشأ كل الاديان وتطورها التاريخي، من عبادة الاوثان الى المسيحية هبوطا.

نحن لا ننوي عمل دراسة عن تاريخ السخافات الدينية واللاهوتية والميتافيزيقية او مناقشة عملية مسار كل التجسدات المقدسة والرؤى المقدسة التي خلقتها قرون البربرية السابقة. نحن نعرف كلنا ان الخرافة والاسطورة جلبت الكوارث وسببت تفجر انهار الدم والدموع. كل هذه التشوهات المتمردة للبشرية الفقيرة كانت مراحل تاريخية وحتمية في النمو الطبيعي والارتقاء الاجتماعي للمنظمات. مثل هذه التشوهات ولدت فكرة قاتلة، هيمنت على خيال البشر، بأن الكون محكوم بواسطة قوة وارادة فوق طبيعية. جاءت قرون ومضت، ونمت مجتمعات وتعودت على هذه الفكرة الى مثل هذا الحد الذي دمروا به في الاخير اي تحريض او قدرة نحو تحقيق مزيد من التطور الذي نشأ في اوساطهم.

النهم للسلطة عند بعض الافراد اصلا، وعند العديد من الطبقات الاجتماعية فيما بعد، اسس العبودية والغزو كمبدأ مهيمن، وزرع هذه الفكرة الرهيبة عن القداسة في قلب المجتمع. بعد ذلك، لم يعد يرى احد في اي مجتمع مجتمعا صالحا دون وجود هاتين المؤسستين، الكنيسة والدولة، كقاعدة له. هذان السوطان يدافع عنهما كل الدعاة الاعتذاريين المذهبيين التابعين لهما.

فور ظهور هاتين المؤسستين في العالم، فجأة نظمت طبقتان حاكمتان – الكهنة والارستقراطية – انفسهما ولم تضيعا وقتا من اجل مذهبة الشعوب المستعبدة بفكرة قداسة الكنيسة والدولة وعدم القدرة عن الاستغناء عنهما والجدوى الجمة من استخدامهما.

 

*********************

مصدر : الاناركية مجتمع بلا رؤساء او المدرسة الثورية التي لم يعرفها الشرق

إعداد وعرض: احمد زكي

الاناركية الثورة الروسية في اوكرانيا  ١٩١٧ – ١٩٢١

سيرة حياة باكونين

سيرة حياة باكونين

١٨١٤ في الثلاثين من مايو، ولد ميخائيل الكسندروفيتش باكونين في قرية برموخينو في مقاطعة تفار من روسيا.

١٨٢٨ ارسلته عائلته الى سان بطرسبورج لاعداده من اجل الالتحاق بمدرسة المدفعية

١٨٢٩ دخل مدرسة المدفعية في سان بطرسبورج

١٨٣٢ تخرج من المدرسة كضابط حديث وارسل الى ميسك وجرودنو في بولندا.

١٨٣٥ استقال من الجيش

١٨٣٦ انتقل الى موسكو ليدرس الفلسفة

١٨٣٦ ترجم للفيلسوف الالماني فختة “محاضرات حول مهنة العالم الاكاديمي”

١٨٣٨ في مارس نشر مقدمة لكتاب هيجل “محاضرات الجيمنازيوم”

١٨٤٠ انتقل الى سان بطرسبورج وفي يونيو الى برلين للدراسة والاعداد للاستاذية في جامعة موسكو.

١٨٤٢ انتقل الى درسدن وتعاون مع ارنولد روج في نشر الحوليات الالمانية

١٨٤٢ في اكتوبر نشر كتابه “الرجعية في المانيا”

١٨٤٣ انتقل الى برن وزيورخ، وتلاقى مع فيلهلم وايتلنج

١٨٤٤ في فبراير، انتقل الى باريس عبر بروكسل

١٨٤٤ في فبراير، صدرت اوامر الحكومة الروسية بعودته الى روسيا

١٨٤٤ صدر ضده حكم بنزع مرتبة النبالة عنه وحكم غيابي بالاشغال الشاقة في سيبريا

١٨٤٤ حتى عام ١٨٤٧،تقابل مع برودون مرارا ومع ماركس احيانا، ونسج علاقات صداقة بجورج صاند

١٨٤٧ في ٢٩ نوفمبر، في احتفال لذكرى الانتفاضة البولندية لعام ١٨٣٠، القى باكونين خطابا ندد فيه بالحكومة الروسية مما عرضه لاحقا للطرد من فرنسا. اشاع السفير الروسي في باريس في محاولة منه لتلويث سمعة باكونين اشاعات كاذبة عن استخدام الحكومة الروسية للاخير كعميل سري داخل الحركة الثورية.

١٨٤٧ خرج بكونين مطرودا من فرنسا وانتقل الى بروكسل حيثى التقى بماركس مرة اخرى.

١٨٤٨ في فبراير، عاد الى باريس بعد ثورة فبراير هناك

١٨٤٨ في مارس، التقى ماركس وانجلز في كولونيا وبدأ الانشقاق معهم بعد تنديد ماركس بهرفيغ صديق باكونين، الذي قاد حملة تعيسة كان مصيرها الدمار من المنفيين الالمان الى بادن على امل اشعال انتفاضة هناك.

١٨٤٨ في يونيو، شارك في المؤتمر السلافي وفي انتفاضة براغ

١٨٤٨ في يونيو، نشر ماركس تقارير كاذبة عن ان باكونين عميل روسي تسبب في القبض على عدد من البولنديين.

١٨٤٨ في الجزء الاخير من العام، خرج باكونين مطرودا من بروسيا وساكسونيا وامضى بقية العام في مقاطعة انهالت.

١٨٤٨ في ديسمبر، نشر نداء الى السلافيين

١٨٤٩ وصل باكونين سرا الى لايبزج للاعداد لانتفاضة في بوهيميا

١٨٤٩ انتقل الى درسدن

١٨٤٩ في ٤ مايو، انفجر التمرد الجماهيري في درسدن وبزغ نجم باكونين كزعيم “بطولي”.

١٨٤٩ في ٩ مايو، سحقت الانتفاضة، وهرب باكونين وريتشاد فاجنر وهيوبير الى خيمنتز حيث قبض على الاثنين باكونين وهيوبير بينما اختبأ فاجنر عند اخته وهرب.

١٨٥٠ في ١٤ يناير، وهو محتجز في قلعة كونيجشتاين، صدر الحكم عليه بالموت.

١٨٥٠ في يونيو، خفف حكم الاعدام الى السجن المؤبد، وبعده طرد خارج البلاد الى النمسا.

١٨٥١ في مارس، اعتقل باكونين اولا في براغ، ثم في اولمتز حيث حكم عليه بالاعدام شنقا. ورغم تخفيف الحكم الى السجن المؤبد، قيدوا باكونين بالاغلال من اليدين والقدمين بجدار الزنزانة وتسبب ذلك في معاناته بشدة. بعد ذلك بزمن قصير، تم تسليمه للروس وسجن في دهاليز قلعة بيتر وبول.

١٨٥١ تقدم باكونين بطلب العفو من القيصر نيقولا الاول

١٨٥٤ انتقل الى سجن شوسلبرج حيث مرض بالبلاجرا، مما سبب سقوط اسنانه كلها.

١٨٥٧ لان موقف القيصر الكسندر واطلق سراحه من السجن وحكم عليه بالنفي المؤبد في سيبريا

١٨٥٨ تزوج من انطونيا كوياتكوفسكي، وهي فتاة بولندية شابة، في الخامس من اكتوبر وانتقل الى اركوتسك.

١٨٦١ في يونيو، بذل باكونين جهودا مضنية ليهرب من سيبريا، ويصل الى يكولافسكي في يوليو، ثم يبحر من ستريلوك الى كاستري حيث يركب ظهر سفينة تجارية امريكية، فيكري، الى هاكودات، باليابان. ثم يشق باكونين طريقه الى يوكوهاما، وفي اكتوبر، يبحر الى سان فرانسيسكو. في نوفمبر يصل الى نيويورك، وفي ٢٧ ديسمبر، ١٨٦١، يصل الى لندن.

١٨٦٢ ينشر كتابه رسالة الى اصدقائي الروس والبولنديين والسلاف الاخرين، وكتاب قضية الشعب: رومانوف ام بوجاتشييف ام بيستيل؟

١٨٦٣ يذهب الى استكهولم ويجمع شمله مع زوجته، ثم يعود الى لندن، ومنها الى ايطاليا.

١٨٦٤ في منتصف العام، يعود الى السويد، ثم الى لندن، حيث يرى ماركس، ومنها الى باريس حيث يعيد تجديد صداقته مع برودون، وفي النهاية ينتقل الى ايطاليا حيث يمكث هناك حتى عام ١٨٦٧. في ايطاليا مكث باكونين اولا في فلورنسا.

١٨٦٤ اسس صحيفة الحرية والعدالة

١٨٦٥ انتقل الى نابولي

١٨٦٦ اسس جمعية الاخوان الدوليين، او تحالف الاشتراكيين الثوريين

١٨٦٧ ارتحل الى جينيف، وحضر وخطب في المؤتمر الافتتاحي لعصبة السلام والحرية وكتب كتاب “الفدرالية، والاشتراكية وضد اللاهوتية.

١٨٦٨ اسس في ٢٥ سبتمبر التحالف الدولي للديموقراطية الاشتراكية

١٨٦٨ انضم باكونين في يوليو الى قسم جنيف من جمعية العمال الدوليين، وانتقل الى هناك.

١٨٦٩ في يناير، انحلت جمعية التحالف السرية

١٨٦٩ في مارس بدأ التعاون مع نيتشاييف

١٨٦٩ في الخريف، انتقل الى لوكارنو وترجم المجلد الاول من رأس المال لماركس.

١٨٦٩ في ٢٨ مارس، ارسل ماركس “بالمراسلات السرية” الى اصدقاءه الالمان ليثير فيهم الكراهية ضد باكونين باعلانه عميلا سريا لحزب كل السلافيين لقاء مبلغ مزعوم يساوي ٢٥ الف فرنك في العام.

١٨٧٠ قطع باكونين في يونيو علاقته مع نيتشاييف.

١٨٧٠ في اغسطس، تم طرد باكونين من قسم جنيف في الاممية بسبب دعمه لفصيل الجورا.

١٨٧٠ نشر باكونين كتابه “رسائل الى رجل فرنسي”.

١٨٧٠ في ٩ سبتمبر، غادر باكونين لوكارنو ووصل الى ليون في ١٥ سبتمبر.

١٨٧٠ في ٢٨ سبتمبر، قمعت السلطات انتفاضة جماهيرية، واضطر باكونين الى الهرب امام امر بالقبض عليه. اختبأ باكونين في مارسيليا.

١٨٧٠ في ٢٤ اكتوبر، ابحر من مارسيليا الى لوكارنو.

١٨٧٠ وحتى ١٨٧١، كتب كتاب امبراطورية السوط الالمانية، متضمنا الاقسام التي نشرت منفصلة بعد ذلك مثل الإله والدولة

١٨٧١ كتب مقالة كوميونة باريس وفكرة الدولة ونشر النظرية السياسية عند ماتزيني والاممية

١٨٧٢ في صيف وخريف هذا العام، مكث باكونين في زيوريخ

١٨٧٢ في ٧ سبتمبر، تم طرد باكونين من الاممية الاولى في مؤتمر لاهاي.

١٨٧٣ نشر باكونين كتابه الدولاتية والاناركية

١٨٧٣ في ١٢ اكتوبر، تقاعد باكونين عن الكفاح واستقال من فدرالية الجورا

١٨٧٤ في النصف الاول من العام، مكث باكونين في ايطاليا حيث عاش مع كافييرو بالقرب من لوكارنو

١٨٧٤ في يوليو، لحق باكونين باصدقائه في بولونيا حيث خططوا للقيام بانتفاضة، ولكنهم اجبروا على العودة لسويسرا متنكرين واستقروا في لوجانو.

١٨٧٥ سافر باكونين وصحته بالغة السوء الى برن ودخل المستشفى هناك.

١٨٧٦ في الاول من يوليو عند الظهر اسلم باكونين الروح.

 

*********************

مصدر : الاناركية مجتمع بلا رؤساء او المدرسة الثورية التي لم يعرفها الشرق

إعداد وعرض: احمد زكي

الاناركية الثورة الروسية في اوكرانيا  ١٩١٧ – ١٩٢١

كوميونة باريس وفكرة الدولة

كوميونة باريس

ميخائيل باكونين

 

كوميونة باريس هي اسم الانتفاضة العمالية التي انفجرت داخل مدينة باريس في اعقاب الحرب الفرنسية البروسية (١٨٧٠) التي انتهت بهزيمة لفرنسا. هناك سببان رئيسيان لتلك الانتفاضة: من ناحية، الكارثة العسكرية في الحرب، ومن ناحية اخرى السخط المتنامي بين الطبقة العاملة الفرنسية، الذي يمكن تتبع اثاره الى ثلاثينات القرن التاسع عشر، عندما نشبت اول انتفاضات عمالية في ليون وباريس.

مسلسل تاريخ احداث الكوميونة

عام ١٨٧٠

١٠ يناير مظاهرة لحوالي ١٠٠ الف ضد امبراطورية بونابرت الثانية بعد موت فيكتور نوار، الصحفي الجمهوري الذي قتله بيير بونابرت، ابن عم الامبراطور بونابرت الثالث.

٨ مايو استفتاء قومي عام يمنح الثقة للامبراطور بنسبة ٨٤٪. عشية الاستفتاء يلقى القبض على اعضاء فدرالية باريس بتهمة التآمر على حياة الامبراطور نابليون الثالث. استخدمت الحكومة هذه الذريعة بشكل اكبر لتشن حملة اضطهاد لاعضاء الاممية الاولى في انحاء فرنسا.

١٩ يوليو بعد صراع دبلوماسي ضد محاولات بروسيا الاستيلاء على العرش الاسباني، يعلن لويس بونابرت الحرب على بروسيا.

٤ اغسطس فردريك، امير العرش الالماني، على رأس احد الجيوش البروسية الثلاث التي اجتاحت فرنسا، يهزم المارشال الفرنسي ماكماهون عند ورث وفايسنبرج، ويدفعه الى خارج

الالزاس (الشمال الشرقي لفرنسا)، ويحاصر ستراسبورج، ويندفع نحو نانسي. الجيشان البروسيان الاخران يعزلان قوات المارشال بازين في ميتز.

١٨ اغسطس محاولات القائد الفرنسي بازين لاختراق الخطوط الالمانية بجنوده تنكسر بخسارة فادحة عند مار لا تور وجرافيلوت. يتقدم البروسيون نحو شالون.

١ سبتمبر معركة سيدان. ماكماهون وبونابرت، في محاولة لتخفيف الضغط عن بازين في ميتز واغلاق الطريق، يدخلان في معركة وينهزمان في سيدان.

٢ سبتمبر الامبراطور نابليون الثالث والمارشال ماكماهون يستسلمان في سيدان ومعهم ٨٣ الف جندي.

٤ سبتمبر عند وصول اخبار سيدان، عمال باريس يجتاحون قصر البوربون ويجبرون الجمعية التشريعية على اعلان سقوط الامبراطورية. في المساء، اعلان الجمهورية الثالثة في مبنى اوتيل دي فيل (مبنى البلدية) بباريس. تأسيس حكومة الدفاع الوطني المؤقتة للاستمرار في المجهود الحربي لاجلاء الالمان عن فرنسا.

٦ سبتمبر اصدرت حكومة الدفاع الوطني اعلانا: يقع اللوم بالحرب على الحكومة الامبراطورية، ومطلوب السلام الان، لكن دون التنازل عن “بوصة من ارضنا، ولا حجر من قلاعنا”. ومع استمرار احتلال بروسيا للالزاس واللورين، ظلت الحرب دائرة.

١٩ سبتمبر بدأ الجيشان الالمانيان حصارهم الطويل لباريس. تخيل بسمارك ان العمال الفرنسيون “المخنثون” سوف يستسلمون سريعا. ارسلت سريعا حكومة الدفاع الوطني بوفد الى تور، سرعان ما لحق بهم غمبيتا (الذي هرب من باريس المحاصرة في منطاد)، لتنظيم المقاومة في المحافظات.

٢٧ اكتوبر الجيش الفرنسي في ميتز، تحت قيادة بازين، وقوامه بين ١٤٠ الى ١٨٠ الف

جندي، يستسلم.

٣٠ اكتوبر هزيمة الحرس الوطني الفرنسي في لوبورجيه.

٣١ اكتوبر عند وصول انباء قرار حكومة الدفاع الوطني بالبدء في مفاوضات مع البروسيين، قاد عمال باريس والاقسام الثورية في الحرس الوطني تمردا بقيادة بلانكي. استولى المتمردون على الاوتيل دي فيل واقاموا حكومة ثورية – لجنة السلامة العامة، يترأسها بلانكي.

١ نوفمبر تحت ضغط العمال وعدت حكومة الدفاع الوطني بتقديم استقالتها وتحديد موعد لاجراء انتخابات بلدية عامة للكوميونة (المجلس البلدي في باريس) – وهو الوعد الذي كانت تنوي عدم تنفيذه. بعد تهدئة العمال الثائرين بذريعة “الشرعية” هذه، استولت الحكومة مرة اخرى على الاوتيل دي فيل (مبنى البلدية) باستخدام العنف واعادت سيطرتها مرة اخرى على المدنية المحاصرة. تم القبض على بلانكي وواجه بشكل رسمي تهمة الخيانة.

عام ١٨٧١

يناير قاد انصار بلانكي مظاهرة تشكلت من عمال باريس والحرس الوطني مطالبين بالاطاحة بالحكومة واقامة كوميونة. الحرس البريتوني المتنقل الذي كان يحمي مبنى الاوتيل دي فيل، فتح النار بأوامر من الحكومة على المتظاهرين. بدأت الحكومة، بعد هذه المذبحة ضد العمال، في الاستعداد لتسليم باريس الى الالمان.

٢٨ يناير بعد اربعة شهور من الكفاح العمالي، استسلمت حكومة الدفاع الوطني للبروسيين وسمحوا لقوات الاحتلال الالماني بدخول جزء صغير فقط من المدينة بشكل رمزي ومؤقت. وفي الوقت الذي تم فيه نزع سلاح كل القوات النظامية الفرنسية، سمحوا للحرس الوطني بالاحتفاظ بسلاحه. مئات الالاف من سكان باريس كانوا مسلحين بوصفهم اعضاء في ميليشيا مدنية معروفة باسم الحرس الوطني، والتي كانت قد توسعت عضويتها كثيرا بغرض المساعدة في الدفاع عن المدينة. انتخبت وحدات الحرس الوطني ضباطها، الذين كانوا في الاحياء العمالية من القيادات الراديكالية والاشتراكية.

٨ فبراير اقيمت الانتخابات في فرنسا دون علم معظم الجمهور من اجل اختيار جمعية وطنية جديدة، وفاز المحافظين باكثر من ثلثي مقاعدها.

١٢ فبراير افتتحت الجمعية الوطنية الجديدة في بوردو؛ الاغلبية المحافظة كانت ترغب في انهاء الحرب.

١٦ فبراير انتخبت الجمعية الوطنية ادولف تيير رئيسا تنفيذيا للحكومة

٢٦ فبراير تم توقيع اتفاقية السلام الاولية بين فرنسا والمانيا في فرساي، وقعها تيير وجول فافر، من ناحية، وبسمارك من الناحية الاخرى. سلمت فرنسا الالزاس واللورين الشرقية الى الالمان ودفعت لهم غرامة بلغت ٥ بليون فرنك. انسحب جيش الاحتلال الالماني ببطء وتدريجيا مع كل مرة تدفع فيها اقساط الغرامة المالية. تم توقيع اتفاقية السلام النهائية في فرانكفورت على الماين في ١٠ مايو ١٨٧١.

١ مارس وحتى ٣ مارس بعد شهر من الكفاح والمعاناة، رد عمال باريس بغضب على دخول القوات الالمانية المدينة، والاستسلام الذي لا يتوقف من جانب الحكومة. انشق الحرس الوطني وشكل لجنة مركزية. اتخذت اللجنة المركزية التي تشكلت من جمهوريين وطنيين واشتراكيين، عدة خطوات للدفاع عن باريس ضد هجوم الماني محتمل، وايضا للدفاع عن الجمهورية ضد عودة الملكية المحتملة، خاصة بعد الاغلبية البرلمانية المحافظة التي تحققت في الانتخابات الاخيرة.

قبل دخول القوات الالمانية، قام الحرس الوطني وبمساعدة سكان باريس من العمال بالاستيلاء على عدد كبير من المدافع التي خلفها الجيش الفرنسي (التي اعتبرها سكان باريس والحرس الوطني ملكية عامة حيث ان ثمنها مقتطع من الضرائب العامة) واخفوها بعيدا عن الانظار في احياء آمنة. احد اشهر اماكن اخفاء تلك المدافع كانت مرتفعات مونمارتر.

١٠ مارس مررت الجمعية الوطنية قانونا بتأجيل دفع اقساط الديون المستحقة عليها؛ واصبح طبقا لهذا القانون في الامكان ارجاء دفع الاقساط المستحقة من ١٣ اغسطس حتى ١٢ نوفمبر ١٨٧٠. وهكذا ادى هذا القانون الى افلاس عديد من البورجوازيين الصغار.

١١ مارس تم تعطيل الجمعية الوطنية. مع حدوث الاضرابات في باريس،

١٧ مارس تم القبض على لويس اوجوست بلانكي الزعيم الثوري المخضرم، واودع سجنا سريا.

١٨ مارس حاول ادولف تيير نزع سلاح باريس وارسل بقوات نظامية من الجيش الفرنسي لتنفيذ ذلك، ولكن، تآخي الجنود مع عمال باريس، ورفضوا تنفيذ اوامر ضباطهم. عند مونمارتر، قتل الجنود قائديهم الجنرال كلود مارتان لوكومت والجنرال جاك ليونار كليمنت توماس. انسحبت العديد من وحدات الجيش النظامي في فوضى طبقا لاوامر تيير، وتشتت عديد من الجنود في شوارع واحياء باريس، مشاركين في التمرد.

٢٠ مارس بعد اخلاء باريس طبقا لاوامر تيير من قوات الجيش النظامية، وقوات الشرطة والادارة المدنية، وبعد ان فر هو نفسه في مقدمة الفارين الى فرساي، اقامت الجمعية الوطنية حكومة مؤقتة في فرساي. اصبحت اللجنة المركزية للحرس الوطني هي الحكومة الفعلية الوحيدة في باريس ورتبت اجراء انتخابات بلدية.

٢٦ مارس انتخب مواطنو باريس المجلس البلدي – كوميونة باريس. تشكلت الكوميونة (او بالاحرى المجلس البلدي) من ٩٢ عضوا الحصة الكبيرة منهم كانت من العمال المهرة وتضمنت عضوية الكوميونة ايضا العديد من المهنيين (مثل الاطباء والصحفيين). كان العديد من كل هؤلاء نشطاء سياسيين، من الجمهوريين الاصلاحيين الى انماط متنوعة من الاشتراكيين، الى اليعاقبة الذين دفع بهم الحنين الى الماضي الى استرجاع اجواء الثورة الفرنسية الكبرى عام ١٧٨٩.

انتخبت الكوميونة الزعيم المخضرم لجماعة الاشتراكيين الثوريين، لويس اوجوست بلانكي، رئيسا للمجلس، لكن تم ذلك في غيابه، لانه كان سجينا منذ ١٧ مارس في سجن سري واستمر حبسه طوال عمر الكوميونة .

٢٨ مارس اعلان كوميونة باريس الثورية رسميا

 

٣٠ مارس الغت الكوميونة التجنيد الاجباري والجيش النظامي؛ الحرس الوطني الذي بإمكان كل القادرين على حمل السلاح الانضمام له، اصبح هو فقط القوة المسلحة الوحيدة. الغت الكوميونة كل الايجارات المستحقة للدور السكنية من اكتوبر ١٨٧٠ حتى ابريل ١٨٧١. في نفس الوقت تم تثبيت كل الاجانب المنتخبين في الكوميونة في مناصبهم، لأن “علم الكوميونة هو علم الجمهورية العالمية”. اتخذت الكوميونة العلم الاحمر علما لها بدلا من علم الثورة الفرنسية مثلث الالوان، وعادت لاستخدام تقويم الثورة الفرنسية.

رغم الاختلافات الداخلية، بدأت الكوميونة بمحاولة الحفاظ على استمرار اداء الخدمات العامة لمدينة يبلغ تعداد سكانها وقتها ٢ مليون نسمة. استطاعت الكوميونة ايضا الوصول الى تحقيق اجماع حول عدد من السياسات الذي استهدف محتواها تحقيق اشتراكية ديموقراطية تقدمية وعلمانية اكثر من كونها ثورة اجتماعية. قصر عمر الكوميونة (اقل من ٦٠ يوم) كان يعني ان العديد من القرارات والقوانين لم يتم تطبيقها فعليا.

١ ابريل اعلنت الكوميونة ان اعلى مرتب يتقاضاه اي عضو في الكوميونة لن يتعدى ٦٠٠٠ فرنك، وهو اجر العامل المتوسط انذاك.

٢ ابريل استغاث تيير ببسمارك من اجل قمع كوميونة باريس ليأذن لهم بامداد جيش فرساي بالاسرى الفرنسيين في سيدان وميتز. في مقابل الغرامة البالغة ٥ بلايين فرنك، وافق بسمارك على ذلك. بدأ الجيش الفرنسي حصار باريس. تعرضت باريس بشكل مستمر للقصف بالمدافع.

اصدرت الكوميونة قانونا بفصل الكنيسة عن الدولة، والغاء كل الميزانيات التي كانت تدفعها الدولة لاغراض ومصالح دينية اضافة الى تحويل كل ممتلكات الكنيسة الى ملكيات عامة وطنية. اعلنت الكوميونة ان الدين شأنا شخصيا صرفا.

٥ ابريل اصدرت الكوميونة قانونا بشأن الرهائن في محاولة لمنع اعدام الحكومة الفرنسية لمن يسقط من رجال الكوميونة في الاسر. في ظل هذا القانون، كل الاشخاص المدانين بانهم على اتصال بالحكومة الفرنسية تم احتجازهم بوصفهم رهائن. هذا القانون يختلف المؤرخون حول هل تم تنفيذه فعليا ام لا.

٦ ابريل اخرجت الكتيبة رقم ١٣٧ مقصلة الثورة الفرنسية الكبرى من مكانها وتم احراقها في

العلن وسط تهليل الجمهور المحتشد.

٧ ابريل استولى الجيش الفرنسي على السين عند مروره بنويي، في الجبهة الغربية من باريس. في رد فعل على اعدام الحكومة الفرنسية لرجال الكوميونة الذين يقعون في اسرها، اصدرت الكوميونة تصريحا سياسيا بتبنيها سياسة “العين بالعين”، مهددة بالثأر.

٨ ابريل اصدرت الكوميونة قانونا بمنع كل الرموز والصور والشعارات والصلوات الدينية من المدارس – بكلمة “كل ما يمت بصلة الى مجال ضمير الفرد” صدر قرار بحظره من المدارس. تم تطبيق القانون تدريجيا.

١١ ابريل في هجوم على ضواحي باريس الجنوبية، اجبرت قوات العمال المسلحة بقيادة الجنرال ايود الجيش الفرنسي على التراجع وقد تكبد خسائر ثقيلة.

١١ ابريل ناتاني لو ميل، عاملة اشتراكية في تجليد الكتب، واليزابث ديمترييف، احدى الشابات الروسيات المنفيات ومساعدة لكارل ماركس، مع نسوة اخريات انشأن اتحاد النساء من اجل الدفاع عن باريس ورعاية الجرحى. طالبت هذه الجمعية رغم اقتناعها بأن كفاحهن ضد الاستبداد الابوي يتحقق من خلال كفاحهن ضد الرأسمالية، بالمساواة بين النوعين، والمساواة في الاجر، وحق الطلاق للنساء، وحق الزواج المدني والتعليم المهني للفتيات. وطالبن ايضا بعدم التمييز ضد العشيقات ومساواة الاطفال الغير شرعيين، الغاء الدعارة.

١٢ ابريل قررت الكوميونة ان عمود النصر في ميدان فيندوم، والذي تم بناءه من المدافع التي وقعت في ايدي نابليون بعد حرب ١٨٠٩، يجب ازالته وتدميره كرمز للروح الوطنية المتعصبة وتحريض على الكراهية الوطنية. تم تنفيذ هذا القرار في ١٦ مايو.

١٦ ابريل اعلنت الكوميونة تأجيل كل التزامات الديون لمدة ثلاث سنوات والغاء الفوائد عليها. امرت الكوميونة بعمل جداول احصائية للمصانع التي تم اغلاقها بواسطة اصحابها، ووضعت خطط تشغيلها بواسطة عمالها التي كان يعملون بها سابقا، والذين يجب انتظامهم في جمعيات تعاونية، وايضا وضعت خطط لتنظيم هذه التعاونيات في اتحاد كبير للصناعة.

٢٠ ابريل قطع تيير المفاوضات من اجل تبادل الرهائن مع الكوميونة، والتي كانت قد اقترحتها الكوميونة لتبادل اسقف باريس الاكبر جورج داربوي وقساوسة اخرين كانوا رهائن لدى الكوميونة، مقابل رجل واحد فقط، وهو بلانكي، الذي كان قد انتخب مرتان للكوميونة بينما هو يقبع سجينا في كليرفو.

٢٧ ابريل والانتخابات البلدية على الاعتاب، قام تيير بتمثيل واحد من مسرحياته العظيمة للمصالحة. فقد صاح من على منصة الجمعية الوطنية: “لا توجد مؤامرة على الجمهورية سوى تلك المؤامرة في باريس، والتي تجبرنا على ان نريق الدم الفرنسي. انا اكرر مرة اخرى واخرى…”. لم يحصل انصار الشرعية المتحدون وانصار اورليانز والبونابرتيون (حزب النظام) من ٧٠٠ الف صوت في البلدية سوى على ٨ الاف فقط.

٣٠ ابريل الكوميونة تصدر قانونا باغلاق محلات الرهونات والربا، على ارضية انها محلات لاستغلال العمال، وفي تناقض مع حق العمال في ادوات عملهم وفي الحصول على ائتمانات.

٥ مايو امرت الكوميونة بهدم مصلى التوبة، الذي تم بناءه من اجل التكفير عن اعدام لويس السادس عشر

٩ مايو استولى الجيش الفرنسي على قلعة ايسي، التي تحولت الى حطام وخرائب تامة بسبب القصف المدفعي الفرنسي.

١٠ مايو معاهدة السلام التي تم ابرامها في فبراير، تم التوقيع عليها الان، والمعروفة باسم معاهدة فرانكفورت. (اقرتها الجمعية الوطنية في ١٨ مايو)

١٦ مايو هدم عمود الفندوم. اقيم عمود الفندوم بين عامي ١٨٠٦ و١٨١٠ في باريس تكريما لانتصارات فرنسا النابليونية؛ شيد هذا العمود من مدافع العدو التي وقعت في ايدي الجيش الفرنسي وتوجوه بتمثال لنابليون.

 

*********************

مصدر : الاناركية مجتمع بلا رؤساء او المدرسة الثورية التي لم يعرفها الشرق

إعداد وعرض: احمد زكي

الاناركية الثورة الروسية في اوكرانيا  ١٩١٧ – ١٩٢١

الاناركية والتغيير الاجتماعي

الاناركية والتغيير الاجتماعي

يجب ان نلاحظ ان الاناركيين في عملهم لا ينتظرون لحظة قيام الثورة حتى يطبقوا افكارهم بل انهم يحاولون خلق كثير من صور هذا المجتمع في العالم المعاش: في منظماتهم، واساليب نشاطهم، بقدر استطاعتهم.

الاناركية توحد التحليل النقدي بالامل، كما يشير باكونين، “الدافع لأن تدمر هو دافع خلاق”.

الا ان الاناركية هي ايضا اكثر من مجرد اداة للتحليل او اداة لرؤية المجتمع الافضل. الاناركية تضرب بجذورها في الكفاح، كفاح المظلومين من اجل حريتهم. بكلمات اخرى، الاناركية توفر وسائل تحقيق نظام جديد يقوم على احتياجات الناس، وليس السلطة، وهي تضع مصلحة الكوكب قبل الربح.

يقول المناضل الاناركي الاسكتلندي ستيوارت كريستي: “الاناركية هي كلا من نظرية وممارسة للحياة. فلسفيا تستهدف الاناركية اقصى توافق بين الفرد، والمجتمع والطبيعة. عمليا، تستهدف الاناركية بالنسبة لنا تنظيم حياتنا ومعيشتنا بطريقة تجعل من السياسيين والحكومات والدول وموظفيها امرا زائدا لا لزوم له. في المجتمع الاناركي، الافراد اصحاب السلطان والاحترام المتبادل سوف ينتظمون في علاقات غير ارغامية داخل مجتمعات لها حدودها الطبيعية يمتلكون فيها وسائل الانتاج والتوزيع بشكل مشاعي.

“الاناركيون ليسوا اشخاصا حالمين تسيطر عليهم هواجس المبادئ المجردة والابنية النظرية.. الاناركيون على دراية جيدة بأن المجتمع التام لا يمكن الظفر به غدا. فعليا، الكفاح يستمر الى الابد! ومع ذلك، الاناركية هي الرؤية التي تمنح الدافع والحافز للكفاح ضد الاشياء كما تكون، ومن اجل الاشياء التي قد تكون…

“في الاخير، الكفاح فقط هو ما يحدد النتائج، والتقدم نحو مجتمع محلي له معناه، يجب ان يبدأ بارادة للمقاومة ضد كل شكل من اشكال الظلم. بمعايير عامة، يعني هذا تحدي كل اشكال الاستغلال والاستهانة بشرعية كل السلطات الارغامية. لو ان لدى الاناركيين بندا واحدا من اليقين الذي لا يهتز، فهو يتمثل في انه، فور انتهاء الاعتياد على الرجوع بالامر الى السياسيين او الايديولوجيين، وفور اكتساب عادة مقاومة الهيمنة والاستغلال، فمن ثم، سوف يمتلك الانسان العادي الطاقة والقدرة على تنظيم كل جانب من جوانب حياته بما فيه مصلحته، في اي مكان وفي اي زمان، بحرية وبقدر طيب من الانسجام.

“لا ينزوي الاناركيون في ركن بعيدا عن الكفاح الشعبي، ولا هم يحاولون الهيمنة عليه. انهم يبحثون عن المساهمة عمليا بما يستطيعونه، وايضا يبحثون عن مساعدة الكفاح وفي داخله اعلى مستوى ممكن من التطور الذاتي للافراد ومن التضامن الجماعي. من الممكن التعرف على الافكار الاناركية المتعلقة بالعلاقات الطوعية، والمشاركة المساواتية في عمليات اتخاذ القرار، والمعونة المتبادلة والنقد المتعلق بكل اشكال الهيمنة في الحركات الثورية والاجتماعية والفلسفية في كل الازمان وفي كل مكان” .

يرى الاناركي الصربي اندريه جروباتشيك في الاناركية “ظاهرة اجتماعية يتغير محتواها بالإضافة إلى مظاهر نشاطها السياسى مع الوقت. فالطابع الوحيد ذو الطبيعة الخاصة المرتبط بالأناركية، هو أنها على عكس كل الأيديولوجيات الكبرى لا يمكن أن يتأتى لها وجود ثابت ومستمر على الأرض من خلال كونها سلطة حكومية أو لكونها جزء من النظام السياسى. يأتى تاريخ الاناركية وسماتها المعاصرة من عامل آخر – إنها موجات من الكفاح السياسى. نتيجة لذلك، ينتهي جروباتشيك الى ان الاناركية “تمتلك ميلا نحو “تعاقب الأجيال”، بمعنى انك تستطيع أن تحدد فى تاريخها موجات محددة المعالم جدا، طبقا لفترة الكفاح التى تشكلت فيها” .

تاريخيا، تشكلت الموجة الأولى للكفاح الاناركي خلال الصراع الطبقى فى غرب أوروبا منذ أواخر القرن التاسع عشر، وكان ممثلها النظرى والعملى هو جناح “باكونين” فى الأممية الأولى. تصاعدت بدايات هذه المرحلة من عام ١٨٤٨، وبلغت ذروتها مع كوميونة باريس ١٨٧١، وترنحت طوال ثمانينات هذا القرن بعد هزيمة الكوميونة.

الموجة الثانية، من تسعينات القرن التاسع عشر حتى الحرب الأهلية الروسية (١٩١٨ – ١٩٢٤)، شهدت هذه الفترة إزاحة واضحة لمركز الحركة الاناركية من أوروبا الغربية إلى أوروبا الشرقية وأصبحت لذلك تعطى اهتماما أوضح للفلاحين حيث ان تطور الصناعة في هذا الجزء من اوروبا كان لا يزال ادنى كثيرا من مستواه في غربها. ولهذا كانت شيوعية “كروبتكين ” الأناركية، نظريا، هى السمة الغالبة. بلغت المرحلة قمتها مع جيش “ماخنو” الثوري في اوكرانيا الفلاحية ابان الثورة الروسية ١٩١٧، وانتقلت بعد انتصار البلشفية إلى أوروبا الوسطى متغلغة داخل التيارات الراديكالية التى كانت تعمل تحت السطح آنذاك.

تركزت الموجة الثالثة، من عشرينات القرن العشرين حتى أواخر الأربعينيات، فى وسط وغرب أوروبا مرة ثانية، وحصرت توجهها مرة أخرى في الطبقة العاملة الصناعية. نظريا، كانت تلك الفترة هي ذروة النقابية الأناركية (السينديكالية). أكثر الأعمال قام بها المنفيون الروس الذين طردتهم الثورة البلشفية من روسيا. وانتهت قمتها مع هزيمة الثورة في الحرب الاهلية الاسبانية (١٩٣٦ – ١٩٣٩)، وقيام الحرب العالمية الثانية. ومن هذه اللحظة، بات التباين بين النوعين الرئيسيين فى التقاليد الأناركية واضحا للعيان: الشيوعية الأناركية، التى يمكن أن نعتبر، على سبيل المثال، أن “بيتر كروبتكين” يمثلها – وعلى الجانب الآخر، تقاليد النقابية الأناركية التى ترى ببساطة فى الأفكار الأناركية النمط السليم والصالح لتنظيم المجتمعات الصناعية المتقدمة، عالية التعقيد. يندمج تيار النقابية الأناركية هذا، ويتشابك بواسطة علاقات عدة بتلاوين من الجناح اليسارى فى الماركسية، وهو النوع الذى يجده المرء، مثلا، فى شيوعيى المجالس، الذين يستمدون افكارهم من تراث روزا لكسمبرج، والذين مثلهم لاحقا، بخطاب قوي مؤثر جدا، منظرون ماركسيون مثل انطون بانيكوك .

بعد الحرب العالمية الثانية، شهدت الأناركية هبوطا عاما كبيرا، فقد شهدت بلدان غرب اوروبا قيام دول الرفاه الاجتماعي مع اكتمال مشروع مارشال، واطبق الستار الحديدي على شرقها، وفي الجنوب العالمي غلب نفوذ الاتجاهات الموالية للسوفيت على اشكال الكفاح المناهض للامبريالية.

يقول جروباتشيك، “نضالات الستينات والسبعينات لم تشهد بروزا جديا للأناركية، التى كانت لا تزال محملة بأثقال تاريخها، ولم تستطع التكيف مع اللغة السياسية الجديدة التى لا تبنى مفردات قاموسها على صراع الطبقات. ولهذا فأنت تجد نزعات أناركية فى مجموعات شديدة التنوع بدءا من الجماعات المناهضة للحرب (قضية فيتنام)، والحركة النسوية، والسود الخ، ولكنك لا تجد جماعة منهم فى حد ذاتها تصف نفسها ايجابيا بأنها أناركية” .

فمن الواضح أن الجماعات الأناركية فى هذا الوقت كان حالها لا أكثر ولا اقل من تكرار معاد للموجتين السابقتين (الاناركيين النقابيين الثوريون والاناركيين الشيوعيين)، وكانوا جماعات شديدة الانعزالية – فبدلا من الانخراط مع الأشكال الجديدة من التعبير السياسى للستينات، انغلقوا على أنفسهم، وعادة ما اقروا مواثيق غاية فى الجمود على شاكلة الأناركيين الذين يسمون انفسهم بـ “البرنامجيين ذوى التقاليد الماخنوية” (Platformists). لذا، هذا هو الجيل الرابع “الشبح”.

بالوصول إلى الزمن الحاضر، نجد جيلين يتعايشا داخل الأناركية: الاول هم اهل الستينات والسبعينات الذين شكلتهم سياسيا هذه السنوات (والذين كانوا فعلا إعادة تجسيد للموجة الثانية والثالثة)، والجيل الثاني هم الشباب الأكثر معرفة بقضايا السكان الأصليين والأقليات، ومناصرى قضايا المرأة، ودعاة البيئة، وأصحاب التفكير النقدى للثقافات البشرية. الجيل الاول تجده في إتحادات فدرالية أناركية، مثل الـ IWW (عمال العالم الصناعيون)، والـ IWA (جمعية العمال الاممية)، والـ NEFAC (الفدرالية الشمالية الشرقية للشيوعيين الاناركيين)، وأشباههم. أما الجيل الثاني تجده أكثر بروزا فى شبكات عمل الحركة الاجتماعية الجديدة. ويرى جروباتشيك ان منظمة التحرك الكوكبي للشعوب – Peoples Global Action، تحتل مرتبة “الكيان الرئيسى فى تيار الجيل الخامس من الأناركية” .

يقدم متن هذا الكتاب ثلاث قطع اصلية مترجمة عن الانجليزية، تظهر باللغة العربية لاول مرة في حدود مبلغ علمنا. مؤلف القطعة الاولى وكذلك مؤلف القطعة الثانية هما في حد ذاتهما رمزان على الموجتين الاولى والثانية من موجات الحركة الاناركية الثلاث في أوروبا…

فالقطعة الاولى مؤلفها هو ميخائيل باكونين، المناضل الاناركي الروسي رمز الموجة الكفاحية الاولى، وقد كتبها عام 1871 بعد اشهر قليلة من النهاية المأساوية لانتفاضة عمال باريس المعروفة باسم كوميونة باريس. والقطعة الثانية مؤلفها هو نستور ماخنو، قائد حيش الانصار الفلاحي الاوكراني في الحرب الاهلية الروسية، رمز الموجة الاناركية الثانية، وقد كتبها عن لقاء شخصي حدث معه وجها لوجه في يونيو عام 1918 مع ثلاثة من ايقونات الثورة البلشفية الاربع، لينين وسفردلوف وبوخارين – ولم تمكنه الظروف من مقابلة ليون تروتسكي رابعهم. وقد كتب هذه القطعة عام 1920 في منفاه بباريس، وظلت حبيسة لغتها الاصلية الروسية حتى تمت ترجمتها لاول مرة الى الانجليزية عام 1987، وهو النص المنقول منه الى العربية.

اما القطعة الثالثة فقد كتبها الاناركي الامريكي المعاصر توم فيتزل وهي مقالة طويلة يتناول فيها الحرب الاهلية الاسبانية بعد سبعين عام من انتهائها (2006) من منظور جديد كل الجدة مستلهما منها عديد من الدروس الدالة على الفكر والسياسة العملية للاناركية وقتها.

وقد اجتهدنا في تقديم مسلسل تأريخي لكل حدث من تلك الاحداث الثلاث حتى نسهل للقارئ الالمام بالظروف التاريخية التي احاطت بكل حدث منهم قدر الامكان. وراعينا كذلك تقديم سيرة شخصية للمؤلف الاول والثاني لزيادة المام القارئ بطبيعة هؤلاء الرجال وقدر المسافة بين اقوالهم وافعالهم.

اما عن ان الاناركية مدرسة من مدارس التيارات الاشتراكية تضاهي في قوتها وارثها التاريخي التيارات الماركسية ولكنها تكاد ان تكون مجهولة في منطقتنا العربية، فذلك سؤال اضعه للقارئ العربي لعل احدنا يمتلك الوقت والجهد للبحث عن اجابة وافية له. نعم، من المؤكد ان العديد والعديد من اليساريين في منطقتنا قد قرأوا عنها ويعرفون عن عدد او اخر من شيعها العديدة. ولكن السؤال هو ان افكارها الاساسية لم تتبد في اي حركة احتجاج او مقاومة شعبية في تاريخ المنطقة الحديث، حتى ولو بالقدر الذي تبدت فيه افكار التيارات الماركسية في نضال البلدان العربية ضد الاستعمار والامبريالية خصوصا أثناء وفيما بعد الحرب العالمية الثانية.

لعل هناك عدد من الاسباب التي تستطيع قريحة معظمنا استنتاجها، لكن السؤال مع ذلك يحتاج الى وقت ومجهود بحثي حقيقي حتى نوفيه حقه.

القاهرة يونيو 2007.

 

*********************

مصدر : الاناركية مجتمع بلا رؤساء او المدرسة الثورية التي لم يعرفها الشرق

إعداد وعرض: احمد زكي

الاناركية الثورة الروسية في اوكرانيا  ١٩١٧ – ١٩٢١