All posts by Anarchistan ئەنارکیستان

Kurdistan Anarchists Forum - KAF سەکۆی ئەنارکیستان

سلطه مردانه و جایگاه نگاه زنانه در جنبش های افقی

سلطه مردانه و جایگاه نگاه زنانه در جنبش های افقی

دولت¬های غربی امروزه بر این واقعیت آگاهند که دیگر بسختی قادرند مردم را بپای انتخابات بکشانند. هزینه های انتخاباتی در آمریکا که از کار مزدی خود مردم به تاراج رفته به صدها میلیون دلار میرسد و هر دوره بیشتر و بیشتر میشود تا کارناوال نمایشی تبلیغات حکومت عقلانیت سلطه گری را رنگین و چشمگیرتر نشان دهند. مبلغان دمکراسی قدرت با زیرکی تمام، جوانان و بخصوص زنان که برخی از لیبرال فمنیست های دو آتشه و خبره ای در سخنوری¬اند را به کار میگیرند تا از نماد قدرت مردسالاری و سلطه به دفاع بپردازند، همان زنانی که هلری کلینتون را در کنفرانس زنان پکن به محبوبیت رساندند و بعد در کنگره آمریکا به عنوان تیم کارشناسی نظامی پنتاگون به عراق رفت و به بوش و رامزفیلد(وزیر جنگ) انتقاد کرد که چرا نیروی نظامی بیشتری به عراق نفرستاده اند و در انتخابات دمکرات ها رقیب اوبامای سیاهپوست شد و برای بسیاری از زنان لیبرال فعال در تیم انتخاباتی او این سئوال به اصطلاح حیاتی در روزنامه ها مطرح بود که آیا دولت آمریکا هنوز زن را شایسته دفاع از سنبل کاخ سفید (ابرمن) میداند یا نه؟ بنابراین زنان در قدرت تجلی ساختار مردان و پسران خویشند و در زیر چتر نمادین سلطه قدرت پدران برگزیده قرار میگیرند تا با شیوه جدید تجارت سیاسی مردانه از امنیت مادران و ناموس مردان پاسداری کنند. در کنارِ سلطۀ عقلانیت مردانه، برخی از زنان همچنان احساس امنیت میکنند زیرا برطبق اسطوره مردان، زن از پهلوی مرد زاییده شد تا در کنارش به اقتدار او خدمت کند. پس برخی از زنان همچنان خود را علاقمند و وابسته به ساختاری نشان میدهند که عامل مستقیم کنترل و سلطه بر خود آن زنان است، گویا با صدا و سیمای زنانه در هرم قدرت میتوان ماهیت نظام خشن سلطه ابرمن را مهربان و مادرانه جلوه داد. این از آن دست خیانت هایی است که برخی زنان به خودِ جامعه زنان در وحله اول روا میدارند زیرا از نیاز به وابستگی مردسالارانه و سرمایه رها نگشته اند. این نقد به زنان در قدرت را من از بسیاری از زنان آگاه و منتقد در عرصه جهانی شنیده ام حتی از زنان ساده و صادق جنبش چیاپاس بی آنکه تحصیلات تخصصی ای داشته باشند اما بسیار توانمند بر ارزشها و نقش انسانی نگاه زنانه در ایجاد جامعه ای عاطفی و مادرانه که کاملاً از ساختار مخرب سلطه مردانه متفاوت است، تاکید کرده اند. اینگونه زنان همواره الگوهای مردان بسیاری بوده و ما از وجودشان بارور شده ایم.

ساختار دولت و جامعۀ مردانه اساساً به گونه ای تنظیم شده که زنان را یا حذف میکند و یا کاملاً تحت سلطه قرار میدهد. برخی از زنان در نظر نمیگیرند که در چهارچوب مناسبات دیوانسالاری عقلانیت مردانه نه تنها به مساوات نمیرسند بلکه با نزدیک شدن به هرم ساختاری قدرت به همان اندازه هم از ارزش های انسانی و عواطف زنانه و مادرانه دور میشوند درست بمانند مردان سلطه¬گری که از عناصر شخصیت انسانی مردانه خود تهی شده اند و نتیجتا آن واقعیت اندیشۀ برابری که برای فرزندان دختر و پسر در جامعه آرزو میکنند را حتی از دست می دهند. اگر زنان امروز حتی در تفکر قدرت مردانه در بعد اقتصادی خشک و اتمیزه سرمایه داری به رتبه های بالاتر ساختار بیمارگونه مردانه هم که دست یابند، باید بدانند هرگزبه صورت یک باند قدرتی زنانه، نمی توانند با ابزار مسلط مطلق، منطقی و کنترل کننده قدرت مردانه برابری کنند و باز صرفاً وسیله¬ای در دست ساختار سلطه مردانه هستند تا به مناسبات مردسالاری سلطه و سرکوب بر علیه جنبش زنان و مردان آزاده تداوم بخشند. چنانکه در اروپا در بهترین شکلش هنوز اشل نابرابر درآمد شغلی، حقوق اجتماعی و امتیازات بررسیهای درمانی زنان در برابر مردان 70 یا 80 درصد است . این تازه به غیر از انواع خشونت های روانی ، فیزیکی و جنسی و شغلی و … که در چهارچوب همان ساختار دموکراسی به زنان تحمیل میشود حتی هنوز طبق اخبار خود ماهواره های اروپایی از هر چهار زن یک نفر مورد خشونت همسر و یا به اصطلاح دلداده اش قرار میگیرد و تازه میتوان خشونتهای اجتماعی، فرهنگی، نظامی و شغلی، نژادی، ملیتی و غیره را در سطح جهانی توسط دول غربی به آن اضافه کرد. اگر هم بپذیریم در مناسبات اجتماعی جهانی روابط آزادتر عاشقی زیستی بین زنان و مردان گام های شکوفایی را برداشته است این نه از جنبه عقب نشینی فریبکارانه ساختار قدرت به خاطر شرکت بیشتر زنان در عرصه قدرت بوده، بلکه از پرتو رشد نگاه و فعالیت زنان و آگاهی جهانی علیه ماهیت ساختار سلطه در درون جنبش ها از پایین بوده است و بهترین نقدها از درون همین جنبشهای افقی و اکثراً توسط خود زنان به زنان در قدرت شده است. مسئله حیاتی و محوری جنبش افقی بر سر مبارزه و همکاری درجهت فرایند رشد مناسبات برابری و ضد سلطه درون جنبش است که میتواند حتی از جانب یک مدیر زن هم حمایت شود اما نه اینکه برای مدیر شدن زنان در جایگزینی برابر با مردان در سطوح سلطه قدرتی مبارزه کنیم چیزی که لیبرال فمنیست ها در دفاع از ضرورت شرکت زنان در ساختار مردانۀ قدرتی آغاز گرش بودند. روند رشد جنبشها در دیگر عرصه های متنوع فعالیت¬های فرهنگی عاطفی زنان جهان درس های با ارزشی را در ایجاد مناسبات بدون سلطه و غیر متمرکزِ زندگی آزادیخواهی جهانی پدید آورد که اتفاقا آنرا به صورت انحصاری تنها از آن خود نمیدانندتا جوامع دیگر در ناآگاهی از آن مجبور باشند سیر برخورد به سرمایه داری نئولیبرالیسم را از طریق پروسۀ های تکراری آزمون و خطای جدید خودشان از نو امتحان کنند. طبعا جنبشهای افقی هر جامعه ای بخصوص جنبش¬های زنان، نقد و تجارب جدیدشان را در برخورد به ساختار سلطه به جنبش جهانی انتقال میدهند و نه روشهای کهنۀ سازگاری و تمکین با ساختار سلطه گری آن هم در اوج تخریب گرایی اش. هر چند، گاهی از جانب حاکمین قدرت به مانند بوش که توانست یک عقب نشینی مقطعی را بر جنبش آزادیخواهی آمریکا تحمیل کند اما دست آوردهای پایدار اولیه به طور طبیعی مبنای افق دینامیسم مبارزات گسترده تر آن جنبش¬ها واقع شده است.

مبارزه طبقاتی در نگاه محدود مارکس اساسا بازتابی از نابرابری اقتصادی را در خود محوری کرد چراکه صرفاً منبع اصلی و عینی زندگی را در مناسبات تولیدی تقسیم کار میدید. متعاقب آن، مقوله ای به نام روبنا را به شکل دوالیستی و مکانیکی در برابر مناسبات تولیدی قرار داد که جنبه ثانویه و دنباله روی در ارتباط با زیربنا را ترسیم می کرد و هنوز برای خودش هم مشخص نبود که آیا روبنا عناصر ساختار دولت و دیوان سالاری قدرت را در بر میگیرد یا نه؟ و یا تنها بخش فرهنگ مبارزاتی مردم، جدا از دیوان سالاری قدرت، به عنوان روبنا محسوب می شد؟ در حالیکه ساختار سلطه در کنترل روند سرمایه تنیده شده است.
اینکه فعالیت زیستی انسانی اینگونه در قالب های کلیشه ای خشک، مطلق و عقلانی بسته بندی شود نتیجه اش همین ایدئولوژی های بیروح و تعبدی چپ و راست معاصر است . آیا حتی از زاویه عینیت گرایی مارکسیسم، حضور ساختار قدرت و دولت نمی بایست در تمامی جزئیات تقسیم کار اجتماعی و کارخانه ای به طور مستقیم مشاهده شود؟ اینکه آیا اول جسم ثابت بود و بعد حرکت و تغییر در آن ایجاد شد یا اینکه اول ماده بود بعد جان ایجاد شد؟ و اگر اول طبیعت بود و نه آب و درخت و سایر جانداران پس اینها از کجا آفتابی شدند؟آیا میخواهیم مسائل اجتماعی را در یکسری بحثهای اغوا کننده انتزاعی غرق کنیم؟ این موضوعات میتواندتا 100قرن آینده مورد بحث قرار گیرند به شرط آنکه فرزندان آینده ضرورت آنرا لازم بدانند. اما چقدر انرژی انسان حول یکسری جدل های فیلسوفانه روشنفکری ممتازانه، هنوز باید در کتمان و بی تفاوتی نسبت به ضرورت های تصمیم گیری عملی در تغییر واقعیات ملموس تخریب گرایی سیستم سلطه، همچنان باید به هدر رود؟ زمانیکه صدها هزار کودک و زن تنها از آلودگی آبها و فضای زیستشان روزانه جان میدهند و خشونت، تجاوز، جنگ، استثمار و…..نقشی کلیدی و محوری را در این ویرانگری جهانی را به نمایش میگذارد و حتی عاملین و بانیان این سیر جنایات بر همگی ما به وضوع آشکار هستند پس دیگر درچه زمانی باید بپذیریم که نمیتوان، بودن در لحظه را به آینده سپرد؟ زمان دوست داشتن زندگی در عمل همین اکنون است و اجازه ندهیم عناصر زندگی را در ابعادی عمیق¬تر نابود سازند.

جهت گیری اغوا کننده بعضی هنرمندان، ورزشکاران و هنرپیشه های معروف و میلیونردر دفاع از جناح های قدرتی با اجرای جشنها و کنسرتهای نمایشی برای جذب جوانان و مردم بر پای صندوق حقه بازی رای گیری قدرت، امروزه جلوۀ گنگی از شک و تردید و تمسخر بخود گرفته است. میتوانیم هوشیار باشیم که حتا باندهای قدرت هنوز شگرد کاندید کردن هنرمندان مشهورتری از پرزیدنت ریگان را برای ریئس جمهوری همچنان از چشم دور نداشته اند. گر چه نمونه هنرپیشه فیلم ترمیناتور، شوارتز نگر آنهم با تاریخچه شنیع سکسیم، زن ستیزی، گرایشات نازیسم آلمانی، پوکی جمجمه و زبان انگلیسی نامفهوم که در حیرت فضای روشن مابی مردم کالیفرنیا به فرماندار آن ایالت منتخب شد، کمدی اعجاب انگیزی در چند سال گذشته بود که نهایتا به فاجعه تبدیل شد. البته امروزه کابوس های زیادی بخواب اکثریتی از مردم غرب هجوم آورده که ناچارند با فریاد فرزندانشان بیدار شوند و بصورتی جدی تر به نقش کسالت آور تماشاچی بودن صرف، به این تئاتر تکراری تاریخ شعبده بازی رنسانس پایان دهند آنهم بعد از چهار سال انتظار تهوع آور و نیازهای به کف رسیده، دوباره برای دیدن اجرای سقف مطالبات آزادی اشان در صحنه نمایش، آن هم هر بار با کنار رفتن پرده، همان بازیگران بیمار قدرت در تزیینی جدید بر حماقت حضارِ بدار آویخته در کراواتهای متمدنشان ، بیش از پیش خنده ای هیستریک سر بدهند. پس بی جهت نیست که آنارشیست ها همواره گفته اند اگر شگرد انتخابات بنفع سرمایه داری نبود سرمایه داران تا کنون درش را تخته کرده بودند. حال نام سرمایه داری در اروپا آنقدر زشت شده که حتا کشور های اسکاندیناوی و کانادا از نیمه سوسیالیست و یا سوسیالیست پارلمانی خطاب شدن، زیاد هم بدشان نمیاد و فعلا با این یونیفرم رنگ باخته احساس شیکی میکنند!!

*************************

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک / ژیژک در آرزوی دیکتاتوری لنینیسم و نئومدرنیته علیه جنبش¬های افقی و ضد آتوریته (سلطه)

الجدل حول قضية الطبقة

الجدل حول قضية الطبقة

كلا من الماركسيين والاناركيين تستند تحاليلهم للطبقات الاجتماعية على اساس فكرة ان المجتمع ينقسم الى عديد من “الطبقات” المختلفة، لكل واحدة منهن مصالح مختلفة طبقا لشروط وجودها المادي. ولكن الاناركيين والماركسيين يختلفون في اين يمكن لكل منهما رسم الخطوط الفاصلة بين تلك المجموعات الطبقية.

بالنسبة للماركسيين، الطبقتان الاكثر اهمية بالنسبة للتغيير الاجتماعي هما “البرجوازية” (ملاك وسائل الانتاج) و”البروليتاريا” (العمال بالاجر). اعتقد ماركس ان الظروف التاريخية الفريدة التي انشأت طبقة العمال الصناعيين سوف تدفعهم الى تنظيم انفسهم معا والاستيلاء على الدولة ووسائل الانتاج من بين ايدي طبقة البزنس، وتقوم بتحويل الاثنين (الدولة وعلاقات الملكية) الى الشكل التعاوني، من اجل خلق مجتمع لا طبقي يديره العمال من اجل العمال. ماركس يرفض بوضوح لا لبس فيه الفلاحين، و”البرجوازيين الصغار” اصحاب الممتلكات الصغيرة، و”البروليتاريا الرثة” – من العاطلين والطبقات السفلى” – بوصفهم غير قادرين على خلق ثورة.

التحليل الاناركي للطبقة سابق تاريخيا على الماركسية ويتناقض معها. منطق الاناركيين هو انه ليست كامل الطبقة الحاكمة هي التي تهيمن فعلا على الدولة، ولكنها اقلية تشكل جزء من الطبقة الحاكمة (وهكذا تدافع عن مصالحها هي)، ولكن من خلال منظور الاهتمامات الخاصة لهذه الاقلية، وخصوصا هم الاحتفاظ بكرسي السلطة. اقلية من الثوار تستولي على سلطة الدولة وتفرض ارادتها على الشعب سوف تصبح سلطوية بنفس القدر الذي تكون عليه الاقلية الرأسمالية الحاكمة، ولسوف تؤسس نفسها فعليا بوصفها طبقة حاكمة. مثل هذا الوضع تنبأ به باكونين منذ زمن طويل سابق على الثورة الروسية وسقوط الاتحاد السوفيتي .

ايضا وبشكل تقليدي دافع الاناركيون عن ان الثورة الناجحة تحتاج الى دعم الفلاحين وان الثورة تستطيع الحصول على هذا الدعم عن طريق اعادة توزيع الارض على المعدمين منهم وصغار الملاك الفقراء. وبهذا المعنى، يتضح بلا اي لبس ان الاناركيين يرفضون امتلاك الدولة للارض بالارغام، رغم رؤيتهم الايجابية للملكية التعاونية الطوعية وانها اكثر كفاءة ومن هنا دعم الاناركيين لها (فعليا، اثناء الحرب الاهلية الاسبانية اطلق الاناركيون مبادرات لمئات من عمليات انشاء التعاونيات ولكن اقلية صغيرة فقط من هذه التعاونيات امتلكت كامل الارض، وقد اصبح مسموحا للفلاحين الصغار ان يزرعوا مزارعهم الخاصة دون استخدام العمل المأجور).

منطق بعض الاناركيين المعاصرين (خصوصا انصار الباريكون- “اقتصاد المشاركة” ) يقول بأن المجتمع الرأسمالي لديه ثلاث “طبقات” محورية في عملية التغيير الاجتماعي – وليس طبقتان. الاولى هي طبقة العمال (التي تتضمن كل من يدخل بعمله في انتاج او توزيع السلع اضافة الى كثير مما يسمى صناعة “الخدمات”). وبهذا تتضمن هذه الطبقة الفلاحين، المزارعين واصحاب الملكيات الصغيرة، واصحاب البزنس الصغير الذين يعملون مع عمالهم واصحاب الياقات الزرقاء والبيضاء والوردية . الطبقة الثانية هي طبقة المدراء (coordinator) التي تتضمن كل من تصبح طبيعة عمله بشكل اولي تتعلق “بضبط مسار” وادارة عمل الاخرين ويكون ذلك بهدف مصلحة البرجوازية بشكل اولي، وايضا تتعلق بادارة المؤسسات، واعداد وتأسيس الحالة الفكرية الراهنة، او ادارة جهاز الدولة. التعريف الاناركي “لطبقة المدراء ” يتضمن اشخاصا مثل البيروقراطيين، والتكنوقراط، والمدراء ، والاداريين الكبار، ومثقفي الطبقة الوسطى (مثل علماء الاقتصاد، وعلماء السياسة والاجتماع، وعلماء الرياضيات، والفلاسفة، الخ)، وعلماء الطبيعة والقضاة والمحامين وضباط الجيش ومنظمي الاحزاب السياسية والزعماء الخ. واخيرا طبقة النخبة المالكة او “الطبقة الرأسمالية” (والتي تستمد دخلها من خلال سيطرتها على الثروة والارض والملكية والموارد). بل ان هؤلاء الاناركيين يجادلون بالمزيد ان الماركسية تفشل، ولسوف تفشل دائما، لأنها تخلق، وسوف تخلق دائما، ديكتاتورية طبقة المدراء هذه حيث ان “ديكتاتورية البروليتاريا” هي استحالة منطقية. يعتقد البعض ان الماركسية تفشل لان “نمطها الاشتراكي في الانتاج” على المستوى النظري يجعل جهاز الدولة محوريا ويمنحه المكانة والنفوذ مما يجعله بدوره يمنح المكانة والنفوذ لاشخاص من طبقة المدراء هذه ليسيطروا على الدولة ووسائل الانتاج لادارة الطبقة العاملة، متصرفين فعليا بوصفهم طبقة رأسمالية بديلة. ومع ذلك، هذا لا يمثل مشكلة كبيرة امام الماركسيين التحرريين الذين يؤمنون بأن مثل جهاز الدولة هذا يجب ان يعمل من خلال ديموقراطية مشاركة تقودها الطبقة العاملة او حتى في شكل دولة اشبه بدولة الطوائف (Consociational state).

نقاط الاختلاف الرئيسية تتضمن هكذا حقيقة ان الاناركيين لا يميزون بين الفلاحين والبروليتاريا الرثة والبروليتاريا الصناعية وبدلا من ذلك يحددون كل الناس الذين يعملون من اجل تحقيق ربح للاخرين بوصفهم اعضاء في الطبقة العاملة، بغض النظر عن الوظيفة؛ وان الاناركيين يميزون بين النخب الاقتصادية والسياسية التي تضع السياسة ومشاريع الاعمال وبين موظفي الدولة الذين ينفذون هذه السياسات في الوقت الذي يضع الماركسيون المجموعتين في سلة واحدة.

يتهم كلا من الاناركيين والماركسيين بعضهم البعض بأن افكار الاخر تنبع من عقول مثقفي الطبقة الوسطى، بينما يدعي كل منهم ان فكره الخاص ينبع من الطبقة العاملة. فهم يشيرون الى حقيقة ان من ابتدع الماركسية عموما هو حامل لدرجة الدكتوراة، ومدارس الماركسية غالبا ما يطلق عليها اسماء مشتقة من المثقف الذي شكل الحركة من خلال رياضة ذهنية راقية في التنظير الفلسفي والتحليلي. بينما مدارس الاناركية تميل للظهور على اساس مبادئ تنظيمية او شكل من اشكال الممارسة العملية ونادرا (ان لم يكن مطلقا) ما تسمى باسم او تتمحور حول احد الافراد المثقفين. “لدى مدارس الماركسية دائما مؤسسون. وبالضبط، كما أن الماركسية انبثقت من عقل ماركس، فهكذا لدينا اللينينيون Leninists، والماويون Maoists، والالتوسيريون Althusserians. (لاحظ كيف أن القائمة تبدأ برؤساء الدول وتتدرج بلا فواصل حتى تصل إلى أساتذة الجامعات الفرنسيين – الذين بدورهم يستطيعون توليد شيعهم الخاصة: لاكانيون Lacanians، وفوكوديون Foucauldians…). مدارس الأناركية على العكس، تنبثق من بعض أشكال المبادئ التنظيمية أو أشكال الممارسة العملية: النقابيون الأناركيون Anarcho-Syndicalists، الأناركيون الشيوعيون Anarcho-Communists ، والانتفاضويون Insurrectionists ، والبرنامجيون Platformists ، والتعاونيون Cooperatives ، والمجالسيون Councilists ، والفردويون Individualists وهكذا دواليك.”

يدافع الماركسيون عن ان افكارهم ليست ايديولوجيات جديدة ولم تخرج عنوة من فكر المثقفين ولكنها افكار تشكلت من خلال التناقضات الطبقية في كل نمط اقتصادي اجتماعي في التاريخ. هم يدافعون بقولهم ان الاشتراكية الماركسية على وجه اخص نشأت من عقول الطبقة العاملة بسبب التناقض الطبقي للنمط الرأسمالي في الانتاج. بعض الماركسيين موقفهم ايضا ان الاناركية قفزت من افكار البروليتاريا (او حتى البورجوازية الصغيرة) الذين همشتهم الرأسمالية بوصفها كفاح ضد قوى الرأسمالية عشوائي وغشيم ورجعي.

**************************************************

مصدر : الاناركية مجتمع بلا رؤساء او المدرسة الثورية التي لم يعرفها الشرق

إعداد وعرض: احمد زكي

وحشت ابرمن مدرنیته از چهرۀ دمکراسی خویش

وحشت ابرمن مدرنیته از چهرۀ دمکراسی خویش

کیست که نداند آدمیان اساساً زیر ضربۀ اختاپوس استبداد قدرتی مدرن مجبورند که اعمال و فعالیت های شایستۀ زندگی خویش را سانسور کنند و بتدریج از طریق دیوانسالاری رتبه سازی شغل گیری و فرهنگ هژمونی رسانه های متمرکز مغز شویی، منش اطاعت و وفاداری به دولت و فرمانروا را نهادینه سازند و در عین حال مناسبات زندگی عاطفی ارتباطی مردم را از یکدگر جدا و اتمیزه کنند تا آنها را به صورت دفرمه شده در خدمت کل ساختار دیوان دولتی کالا سازی ،مثل سیاهی لشکر، وابسته و محتاج به فرامین ستاد قدرت، کنار هم ردیف کنند تا برای گرفتن دستور وانعام بیشتر از قدرت به رقابت بپردازند(رجوع کنید به برخی تجارب جنبش¬های کارگری و اجتماعی آنارشیک، گرد آوری شده توسط دانیل گورین دردو جلد کتاب” نه سلاطین و نه اربابان” به زبان انگلیسی). در غیر این صورت آنها این بیگاری را صرف یک لقمه حقیرانه نان، لحضه ای هم برنمی تابیدند. در این زمینه نوشته های نوآم چامسکی و کتاب فهم قدرت، ترجمه احمد عظیمی بلوریان میتواند آگاهی بخش باشد. حتی تاریخ سیر و سلوک عرفای غیر دولتی به نوعی زبان سانسور بوده است که اکثرا به تدریج به سبک و روش زندگی مردان عرفانی نمایان شده است که مجبور بودند نورم و طریق خلوت نشینی را پیشه کنند تا کمتر مورد یورش مستقیم سلاطین قدرت قرار گیرند، و نه آنگونه که بابک خرم دینان به صورت مبارزه اجتماعی زیست هویتی و نه صرفاً ذهنی فلسفی، شیوه استقامت و بیداری وجدان را پیشه کردند و شکستها، آرزوها و مقاومتهایشان در گذر تاریخ به طور بارزی مستند شده است.

حال این مفسران، نظریه پردازان و کارشناسان مدرنیته به مانند هابر ماس،پارسونز،ترنر، اریک هریسون، لویی دوپره، باربارا آدام، آگنس هلر و آلن اورشی و غیره که طبعاً دوره های ارشد کارشناسی و تخصصی دانشگاهی را دیده اند از چنین ساختار رتبه بندی قدرتی به لحاظ بسیاری از جنبه های رفاهی ذینفع اند و صرفاً خطرات موجود در ساختار مدرنیسم را به حاکمان سلطۀ مدرن هشدار می دهند. اینها کسانی هستند که ظرفیت¬ها و صورت بندی های فکری و آموزشی جدید را در جهت تکمیل مقاصد مدرنیته در دانشگاه ها ایجاد میکنند و به مانند ژنرالها اما در پست فرهنگی خدمت می کنند تا خطرات و معضلات ناشی از بحرانهای موجود را ارزیابی کرده و شیوه های پیشگری ضربه پذیری نظام سلطه با خیزشهای اجتماعی را کاهش دهند. شاید با اطمینان بتوان گفت حتی اگر یک درصد از معترضین واقعی به ساختار قدرت، قادر باشند در چنین پستهای دانشگاهی ای حضور داشته باشند و در نبود و سانسور آنهاست که کارشناسان مدرنیته در خیال خودشان برجسته و چشمگیر به نظر می آیند. جالبتر اینکه اکثر این محققین متخصص نجات مدرنیته زودتر از بقیه به مانند بوش و سارکوزی، گوردن بران و مرکل و امروز باراک اوباما از هم اکنون ماسک¬های تنفسی و آبهای تصفیه شده ،جزایر و پناهگاه های امن و منزلهای دور از مصیبت¬ها و آشوب¬های شهری را برای خود تدارک دیده اند و برخی که بسیار پولدار هستند تعدادی از سواحل معدود سالمتر باقیمانده را برای زندگی اشرافی و عیاشی خود قبظه کرده اند( بطور نمونه، سواحل موناکو که میلیاردرها با پولهای هنگفتشان در آنجا سکنا گزیده اند تا از مالیات ها هم فرار کرده باشند و دولت¬های ورشکسته اروپا حالادر تعقیب آنها هستند که به کشمکش¬های شبکه های درون قدرتی تبدیل شده و جامعه مردمی اروپا هم در ارتباط با این همه فساد و دزدی انحصارات، زمینه تحولات اجتماعی را فراهم میبینند) . بسیاری از حامیان مدرنیته که مثلاً انتقادهای جدی ای به اوضاع رقت آمیز و وفور وقایع اسفبار انسانی و زندگی اکوزیستی جهانی دارند خیلی ساده لوحانه ومزورانه از خود بانیان و مسئولین حکومتی و یا کمپانی ها و کلیساها انتظار برخورد حقوقی و انضباطی به چنین پدیده های ناخوشایندی را دارند اما فردایش همین منتقدین دوباره سر گرم همان عادات رفاهی مصرفی روزمرگی و مشاغل کارشناسی علوم مدرن و خوش خدمتی های مایه دار به ابرمن می شوند. تنها در دوره رئیس جمهوری بوش صدها متخصص، مدیر و کارشناس عالی رتبه کشوری وضداطلاعاتی در پستهای روئسایی و استادی دانشگاهای برکلی، هاروارد، کنت، پرینستون، دوک وغیره گمارده شدند تا مکتب جنایت مدرن را در اندیشه جوانان اشاعه دهند.

دیدیم که دولت آمریکا چند سرباز آمریکایی را مثلاً به خاطر تجاوز و جنایت در عراق دادگاهی کردند و کلیسای واتیکان هم کشیشان متجاوز به صدهاکودک در شهر بوستون را تکفیر کرد و در همان زمان کمپانی کلیسیایی نظامی(اونجلیست های مذهبی ارتدکس نژاد پرست و با نفوذ که کابینه جنگی بوش را در کاخ ابرمن سفید بقدرت نشاندند) Black water(به قلم2007 jeremy scahill) که با سازمان صلیب سرخ(خون) رابطه تنگاتنگی دارد، نزدیک به چهل هزار تک تیرانداز آدمکش با هزینه نفری هزار دلار در روز را برای برپایی دمکراسی اتمی روانه عراق کرده بود ( این کمپانی خصوصی تربیت آدمکشی و شکنجه، بیمارترین افراد روانی مزدور حرفه ای را استخدام میکند وحتی با هزینه های کلان به نیروهای ویژه امنیتی و پلیسی آمریکا آموزش ضد شورش میدهد و به سایه دولت معروف شده است. آنها شبه نظامیان شخصی هستند که مصونیت اجرایی دارند. بگفته وکلای مترقی نه میتوان آنها را به دادگاه شهری کشید چون نظامی هستند ونه میتوان آنها را به دادگاه نظامی فرا خواند چون شخصی بحساب میآیند). و سرانجام رامسفیلد وزیر جنگ آمریکا بعد از این همه بی رحمی و کشتار در عراق بدون هیچ گونه پروسۀ دادگاهی و دادخواهی به فوریت از وزارت تجارت جنگ کنار رفت تا به تجارت سیاست بپردازد. شگرد سیاست قدرتها همواره در شرایط بحرانی، جایگاه وزیران و عاملان اجرایی جنایت را تغییر میدهند تا آنها از پاسخگویی به جامعه طفره روند و درحاله ای از ابهام، تمرکز اعتراضی مردم را پراکنده سازند. اما کارشناسان مدرنیته دیگر قادر به لاپوشانی گندیدگی این ساختار نظام اختاپوسی، فرهنگی اقتصادی مدرنیسم نیستند که روزانه این وقایع هولناک را می آفریند و ماهیتش چیزی جز تولید بیماری و تجاوز، تخریب زندگی زیستی، و اعمال کنترل و مغزشویی در مدارس، دانشگاهها، آزمایشگاها، ادارات و غیره نیست. این دعواهای حاشیه ای درون ساختارمدرنیته یک بازی فیلسوف مأبانه رقابت آکادمیکی است و در موقعیتهای زمانی و مکانی متفاوتی شاید لحظه ای شما را هم تحت تاثیر قرار دهند اما در حقیقت این بازارهای رنگارنگ کاسبی سیاسی مدرنیسم است که به صورت شبکۀ پرکار رایانه ای، بی وقفه فرهنگ صنایع مقدس مدرنیته را به پیش می برند. ممکن است گاهی به خاطر کشمکشهای درونی اشان امروز را استراحت کنند اما روز بعد باز هم دکانهای سهم بَری غنایم فکری و روحی و مالی مدرنیته تنها با تغییراتی جزیی در قفسه های کتابخانه و یا برگزاری کلاسها و کنفرانسهای جدید دوباره ادامه می یابد و مدرنیته از پیشرفت انتحاری اش درس نمیگیرد و مطمئنا معترضین واقعی به این ساختار کهنه سلطه در پرتو جنبش¬های متنوع افقی جهانی از ضرورت مبارزه برای آزادی هستی زیستی لحظه ای دست بر نخواهند داشت .

یک بررسی کوتاه از قرن “با شکوه” مدرن بیستم که با شروع قتل عام یک و نیم ملیون نفر ارامنه به دست دولت عثمانی(ترکیه امروز) آغاز شد و تداوم قتل عام های متمدن میلیونی جنگ¬های مدرن جهانی اول و دوم، و انفجار بمب های اتمی در هیروشیما و ناکازاکی(فاجعه غیر قابل وصفی که نه تنها صدها هزار نفر در یک لحظه سوختند بلکه عواقب بیماریهای سرطانی و آلودگی زیستی آن همچنان ادامه دارد) و تشکیل گروهای زنان کاباره و دختر شایسته بمب اتمی در لاس وگاس در ستایش تمدن بزرگ و بعد شروع دوران بی پایان جنگ سرد در اندونزی، ویتنام،کوبا، شیلی، کنگو، کامبوج، اریتره…. و همین دو دهۀ اخیر در رواندا نزدیک به یک ملیون نفر نژاد توتسی آفریقایی در عرض چند ماه قربانی زد و بندهای های قدرتی فرانسه و آمریکا بطور اخص در دفاع از جناح توتسی و دیگری از هوتوها شدند. بله! رواندایی که بگفته خود غربی ها از نظر مدرنیسم به سوئیس آفریقا معروف شده بود. برگرفته از کتاب “آنسوی تاریک دمکراسی”the dark side of democracy به نوشته مایکل من،( متاسفانه ایشان در نتیجه گیری اش از این¬همه جنایت مدرن، خیلی مایوسانه و ناشیانه مثل فوکو تنها به قراردادهای اخلاقی هژمونی تعاملی و تعادلی قدرتها دل بسته است) و سرانجام با معذرت خواهی سطحی و بیشرمانه کلینتون و سازمان ملل از این فاجعه و تکرار آن در جنگ و تحریم اقتصادی عراق سال 1991 توسط سازمان ملل که تقریبا بیش ازیک میلیون کودک به همین سادگی جان باختند(زمانیکه برخی گذارشگران از مادلین آلبرایت وزیر امور خارجه کلینتون پرسیدند: آیا این تحریم ارزشش را به بهای نابودی اینهمه زندگی زن و کودک داشت؟ او رذیلانه پاسخ داد، البته که داشت) و تداوم جنگ های سومالی،اتیوپی ،تقریبا کل آفریقا،کلمبیا، مکزیک، سیرالانکا، افقانستان(آمریکا در طرف طالبان و بن لادن، علیه نفوذ روسیه) و هایتی(همکاری مشترک فرانسه،کانادا و آمریکا در سرکوب جنبش ضد استعماری ) و فلسطین…..و فوران بیماریهای روانی فیزیکی پایان ناپذیر از بحران¬های غذایی، آلودگی زیستی و…. نهایتا تخریب حیات زندگی زیستی بپاس مراحم مدرنیسم . اما بگذارید ببینیم که پیشنهاد جامعۀ علمی مدرنیته به طور جامع و دقیق به این قضیه چیست آنگونه ای که زیگموند بامن در کتاب اخیرش “مدرنیته و کشتار همگانی” چاپ 1989 نوشته است، از کتاب صورتبندی مدرنیته و پست مدرنیته به قلم حسینعلی نوذری. “خنثی سازی اهمیت کشتار همگانی، تلقی از آن به مثابۀ پدیده ایست که بیانگر ابعاد نفرت انگیز حیات اجتماعی در سدۀ اخیر است که خوشبختانه پیشرفتها و دست آوردهای مدرنیته به طور فزاینده ای بر آن غلبه خواهد کرد.”(تاکیدات از اینجانب است) . ایشان بمانند برخی دیگر از مدرنیست¬ها ماهییت” انقلاب” تکنولوژی صنعتی،اطلاعاتی و…. رایانه ای سرمایه داری را از جنگها و کشمکش¬های قدرتی و تسلیحاتی یعنی عقلانیت ابزاری آنها جدا میکند،در واقع میخواهد بگوید که با پیشرفت وسایل جدید شکنجه، اعترافگیری بتدریج آسانتر خواهد شد. بله اینهم از عجایب مدرنیته که این نوع پاسخ گویی ایشان یعنی جنون گاوی مدرنیته و امثال بوش، اوباما، تونی بلر، پوتین، مدودوف و سرکوزی ها وجود ایشان را مطمئنن برای چنین ساختار مغزیِ جدا از جمجمه ستایش خواهند کرد.

پس دمکراسی در عمل چیزی جز کشتار دست جمعی و خشونت اقتصادی اکوزیستی وگسترش تسلیحات مالیخولیایی نیست اما کارشناسان سیاسی نئومدرنیته میتوانند بر روی دفتر ثبت سازمان دول جهانی، واژه دمکراسی را با خط زیبای نستعلیق حقوقی بارها و بارها بنویسند ولی جوهرش همچنان از تاریخ خونین استعمار،استبداد و استثمار رنگ میبازد و چه افتخار برازنده ای که امروز باید در ابعاد جنگ آبها، ستارگان و خدایان اتمی ویروسی شاهدش باشیم که قادرند کل زمین را درسته چند بار ببلعند. حال صحبت از نهادینه کردن فرهنگ دمکراسی و مدرنیته آنهم در چنین هیبت مخوف کنونی اش توسط لیبرالها باید کار حضرت فیل باشد زیرا بنظر نمیاید چیز تازه ای غیر از همان گفتمانهای کلیشه ای روشن مابانه قدیمی مدرنیسم بتواند در کار باشد.در واقع این همان دمکراسی حکومتی انحصارات غول پیکر سرمایه داریست که برای پیشبرد پلورالیسم سیاسی کاندیداهای احزاب انتخاباتی خودشان به رقابتهای سلطه جویانه قدرتی میپردازند پس نه تنها چیز تازه ای نیست بلکه بسیار وحشتناک¬تر هم شده است. و از همین جهت ،جنبش¬های وسیع افقی و اکوزیستی جوامع غربی امروز بعنوان بدیلی نوید بخش در برابر آن سر بلند کرده اند و به هیچ وجه هم از ماهییت تخریبگرایی تمدن سلطه گری بیخبر و یا نا آگاه نیستند. برخی نئولیبرال های ایرانی بخصوص بخش رفاه طلب مستقر شده در غرب، گویی مثلاً نوع جدیدی از مدرنیته سرمایه داری را اختراع کرده اند که به سبک سکولار وطنی آن تهیه میشود. اما کدام وطن؟ وطن نظم غارت جهانی ای که آمریکا و اروپا از طریق رسانه ها و ماهواره هایشان بخصوص در دهه های اخیر باجنگ¬ها و بحران¬های اقتصادی¬شان وعده داده اند!؟ شما وطن¬های اشغال شده امروز را وطن چه کسانی میدانید؟ پس وطن¬های گمشده سرخپوستان، سیاهپوستان، بومیان لاتین و صدها میلیون مهاجر و پناهنده چه شده است ؟؟ آشیانه های250 میلیون کودک که برای مقاصد جنسی، بردگی، فروش اجزا بدن، قاچاق مواد مخدر و نظامی ربوده و بهره برداری میشوند در کدامین وطن سرمایه جای گرفته است؟؟؟(طبق آمار رسمی سازمان شعاری یونیسف که گویا تنها وظیفه شمارش نعمات اربابانش را بعهده دارد، آپریل 2009 ). و حال وطن¬های تنها 15000 کمپانیهای فراملیتی آمریکا که بمانند زالو در چین لانه کرده تا از تاسیسات و کارگران ارزان به مقیاس میلیونی، تبادل غارت کنند در کجای نقشه جدید جهان قرار میگیرد (حال برعکس این تناسب شامل خود چین هم میشود) ؟؟ این تازه به گفته همان نشریات لیبرال آمریکایی global exchange ” تبادل جهانی” میباشد که عمر مفید یک کارگر جوان چینی تنها 10 سال تخمین زده میشود یعنی از13 تا 23سالگی.

متاسفانه امروزه هزاران کتاب و مقاله در این موارد نوشته شده که در ایران ترجمه نمیشوند. هر چند بحران خورد کننده نئولیبرالیسم و روند اضمحلال آن در حال حاضر خود گواه این حقایق آشکار در عرصه جهانی میباشد و اساسا آن دمکراسی کاذب اقتصاد وطنی در آمریکا از آغاز دهه 1970 با شروع پروژه های خصوصی سازی زیر نظر بانک جهانی، صندوق بین الملل و سازمان تجارت جهانی سازی عصر نئو لیبرال سرمایه داری بطور کلی رنگ باخت و اشکال مخرب¬تری در نابودی زندگی اکوزیستی بخود گرفت .حال نئو لیبرالها از وطنی صحبت میکنند که شناسنامه و پاسپورت مردمانش تنها به سند ما لکیت فروش بردگان دربازار وطن فروشی جهانی تبدیل شده است.

جنگ¬های روانی فیزیکی دمکراسی اتمی ویروسی، نه تنها سراسر کره زمین حتا منظومه شمسی را هم در ابعادی انتحاری و انهدامی احاطه کرده است. این توسعه تخریبی منابع زندگی زیستی تا حد جنون همچنان پیش رانده میشود و لیبرالها ناچارند با احتیاط حرکت کنند چون در این دوران شتابزده دمکراسی جنگی، دیگر الگوی فریبنده ای برای قالب کردن مدنیت دمکراسی باقی نمانده وهیولای دمکراسی خفته چون دراکولایی تشنه بخون،سالیانیست که از تابوتش بیرون آمده و دندانهای تیز لیبرالیسم خون آشامش تمامی پیکره جامعه اکوزیستی را تکه پاره کرده است. فراموش نکنیم که سلاطین متحد غربی حتی به همان اصول دمکراسی جاه طلبانه درون قدرتی یکدیگر هم پایبند نیستند. در جنگ خانمان سوز عراق که زنان و کودکان شدیدترین آسیب¬ها را دیدند و همان بافت رو به رشد حد اقلی مناسبات ارتباطی زنان و خدمات اجتماعی زندگی و فضای اکوزیستی¬شان تقریبا به کلی متلاشی شد، آمریکا و فرانسه سر منافع متضادشان شاخ تو شاخ شدند فرانسه نمیخواست میلیاردها دلار از قراردادهایش با صدام حسین دیکتاتور را از دست بدهد ولی مسئله محوری، مورد ترسناک¬تری برای آنها بود اینکه اگر ما بپای این جنگ برویم مردم فرانسه دولت را سرنگون خواهند کرد اما برای آمریکا که چشم انداز بحران اقتصادی و مالی و اعتراضات داخلی را پیش رو داشت تسخیر بازار نفت و کنترل بر خاور میا نه امری حیاتی بنظر می¬آمد و اینجا بود که نه تنها جنگ رسانه ای دمکراسی علیه یکدگر بالا گرفت، بلکه ماهواره های جاسوسی اینتر نتی آمریکا بر ضد فرانسه شروع بکار کردند. اما جالبه،زمانیکه صدام حسین مدارک اثپاتی را در معرفی منابع دریافت تسلیحات شیمیایی¬اش ارائه داد نام اکثر کمپانی¬های انحصاری اروپا وآمریکا را برملا ساخت و باز هم مدنیت دمکراسی جنگی، کمدی بازی حقوق بشر را بنمایش گذاشت.

شورش¬های اخیر در فرانسه که مکرراً تکرار شد واکنشی جدی و حیاتی است برای پایان دادن به ساختار مدرن سلطه وتخریب گرایی که ضرب آهنگش به روشنی در کل اروپا احساس میشود و این بدون شک سرآمد یک تعیین سرنوشت اساسی در دهه آینده برای جهانیان خواهد بود. جامعه فرانسه که در دوران جنبشهای 1967 از طریق جوانان و آزادی خواهانش جنبشی نو در همبستگی افقی، علیه کل ساختار کهنه ارباب منشی را هنرمندانه بر پا ساختند در واقع دریچه افق تازه ای در دل جهانیان گشودند اما متأسفانه از طریق احزاب بوروکرات کمونیستی فاسد که ریاست و منافع قدرتی خود را در خطر میدیدند، موذیانه اتحادیه های کارگری را تحت عنوان فرصت مناسب برای مطالبات اکونومیستی(مزایای اقتصادی) وارد جنبش افقی و آنارشیک آزادیخواهی اجتماعی کردند و مبارزه واقعی دگرگون کننده را به عقب راندند تا به پاداش حقیرانه ای از جانب دولت فرانسه سر مست شوند. گای دبورد به همراه دوستانش گرایشی از آنارشی بنام situationists (موقعیت آفرینان ) را پدید آوردند که زمانیکه حرکت افقی و مستقیم ارتباط گیری را در درون خود شروع کنیم خلاقیتها فوران کرده، و بتدریج و هم جهشی، آفریننده حرکت¬های خلاق و طرح های جدید تری در درون جامعه خواهد شد و ایده ها و روابط و اشکال سازماندهی مناسب¬تر مبارزاتی، مدام از درون تحول مناسبات خود انگیخته، خودجوشانه تراوش میکند و دوباره حرکتی بالنده تر را طرح ریزی میکند. موضوع محوری در این جا، گسترده ساختن ارتباط خلاق آهنگین در عرصه های متنوع فکری، هنری، فرهنگی، اقتصادی اجتماعی است تا مدام قادر باشیم دست به ایجاد شرایطی جدید بزنیم تا سلسله حرکت ها در ارتباط افقی مبتکرانه به نواختن در آیند، از این جهت ما موقعیت ها را برای آزادی می آفرینیم.

گای دبورد در کتاب معروفش: جامعه نمایشی guy debord ( society of the spectacle) نقد جانانه ای را نثار ساختار دول مدرنیسم و احزاب سلطه گرکمونیستی میکند. او میگوید جامعه باید هوشیار باشد زیرا احزاب و دول کهنه مدرنیسم، زبان و حرکت پویای جنبش¬ها را همواره کپی میکنند و در نمایش جدیدی به صحنه می آورند یعنی خودشان را در چهره مطالبات ما تزیین میکنند تا مردم همواره از پشت عینک مبلغان سرمایه و سلطه پروژه های جدید احزاب قدرتی، را در تغییرات ظاهری دنبال کنند(ص18).

آشنایی با این واقعیات عریان و هولناک سلطه دمکراسی غربی میتواند برای جوانان بستوه آمده از استبداد کشورهای شرقی بسیار درس آموز میباشد تا راه و روش سلامتی و شکوفایی زندگی زیستی را در پیوند با جنبشهای افقی و اکو زیستی ضد سلطه جهانی، و متناسب با تجربیات و ویژگی های بافت تاریخ بالنده فرهنگی اجتماعی خودشان برای ساختن مناسبات گلستانه عاشقی فراهم آورند.

بنظرم در بکار بردن واژگان دمکراسی مستقیم ویا دمکراسی انقلابی که تا حدی در جنبش¬های افقی غرب هم رایج است به تعمق بیشتری نیاز داریم هر چند اگر منظور آنها، حتی آن دمکراسی کاذب انتخاباتی هم نباشد چرا که واژه دمکراسی نهایتا نماد سیستم غربی را برجسته میسازد و نمیتوان آنرا از واقعیت تاریخی ارتباط مدنیت قانونی شهروندی با تعینات کشوری، دولتی، نژادی، مذهبی و بخصوص امروزه از سرمایه داری جدایش کرد. حتی مزایای مشروط دمکراسی در یونان باستان شامل بردگان، مهاجرین و غیره نمیشد. چرا باید آزادی بیان را همچنان در چارچوب دمکراسی و نه آزادی زیستی مطرح سازیم؟ چرا ما همواره باید بدام مقایسه های نازلی در ارتباط با دمکراسی انتخابات اروپایی بیفتیم و تلاش نکنیم که خواست آزادیخواهی طبیعی زیستی را در اتحاد و همبستگی سازندگان واقعی جامعه از پایین بصورت افقی در کوی، محله، مدرسه و محیط کشت و کار و غیره ساماندهی کنیم، تجاربی که بصورت واقعی تا کنون در دنیای لاتین هم عملی شده است تا مجبور نباشیم اینگونه بحالتی خفت آور و درمانده آنرا از سرکوبگر بد و بدتر تمنا کنیم. کابینه دولت گوردن بران در انگلیس بعنوان جناح کمتر بدتر آنقدر در باتلاق فساد بدتر فرو رفته که تبلیغات رسانه های انگلیس و کارشناسان نخبگی سلطه، این روزها برای حفظ نظام، از بالا زمینه را برای جناح راست محافظه کار باصطلاح کمتر بدتر آماده میسازند. همانطور که بوش رئیس جمهور سابق آمریکا گفت، من از مردم حالا رای تایید و اعتماد گرفته ام و تصمیم دارم از این قدرت مشروع بیشترین بهره برداری را بکنم تا دوباره در چهار سال بعد در طبل توخالی انتخاباتی با شعارهای فریبندۀ تازه و داغ¬تری بکوبند تا باز برخی از مردم مطیع، عاجز، و بی اختیار را سرافکنده برای گدایی مطالباتشان به پای صندوق های رأی بردگی بکشانند.

*************************

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک / ژیژک در آرزوی دیکتاتوری لنینیسم و نئومدرنیته علیه جنبش¬های افقی و ضد آتوریته (سلطه)

نۆژه‌نكردنه‌وه‌ی وەڵامه‌كان – ٨

نۆژه‌نكردنه‌وه‌ی وەڵامه‌كان

ئەگەر پێمانوابێت، وەڵامەكانی ئێمە تەواو و دوا دەركی مرۆڤایەتین، ئەوا خەریكین لە خۆمان بتێك سازدەكەین. ھەروەھا ئەگەر پێمانوابێت، ئەو سیستەمی ڕێكخستنەی كۆمەڵگە، كە ئێمە خەباتی بۆ دەكەین، دوایین چاوەڕوانی و گەشەیەكە، كە مرۆڤایەتی پێیدەگات، ئەوا دیسانەوە خەریكین پووچگەراییەكی دی لە تەپوتۆزی پۆوچگەراییەكانی دیكە، چێدەكەینەوە. سۆشیالیزم بەھەشتێك نییە لە ئاسمانەكانەوە دایگرین و لە پەڕاوی ئەفسانەكاندا بیدۆزینەوە و مۆدێرنیزەی بكەین، سۆشیالیزم خەونی مرۆڤی زیندووە و بە پراكتیكی شۆڕشگێڕانە كەتواریی دەبێتەوە و سەركەوتنیشی لە كولتووربوویندا دەبێت، بەبێ ئەوە، لە خەیاڵی گۆشەگیرانە و فەنتازی ئایدیالیستانە بەولاوەتر نابێت.                                                                               هەژێن

بەشی هەشتەم

ئایا ئازادی ڕه‌ها كه‌ ئێوه‌ باوه‌ڕتان پێی هه‌یه‌، نابێته‌ هۆی پێشێڵی ئازادی كه‌سانێك له‌لایه‌ن كه‌سانێكی دیكەه‌وه‌؟

ئازادی ڕەها وەك بۆرجواكان و دەسەڵاتخوازان دەیانەوێت بیشێوێنن، بە واتای ملهوڕی كەسانێك نایێت، بەلكو بە واتای ئەوە دێت، ئازادی من لە ئازادی تۆوە دەستپێدەكات و ئازادی كەسانی دیكە دەبێتە مسۆگەرگەر و دابینگەری. ئازادی لە ڕێكەوتنی كۆمەڵایەتی لەسەر بنەمای یەكسانی هەمووان و دادپەروەری بەدی دێت. ئەناركییەكان لەمێژە لەبەرامبەر پاگەندەی لیبراڵەكاندا كە دارایی تایبەت بە مەرجی بوونی ئازادی دەبینن و لەبەرامبەر پاگەندەی ماركسیسته‌كاندا كە یەكسانی تەنیا لە سایەی دەسەڵاتی قەرەقوشیانەی پارتەكەیاندا دەبینن، دەڵێن «ئازادی بەبێ یەكسانی، بەهرەكێشییە، یەكسانیش بەبێ ئازادی، كۆیلەتییە» و بە بۆچوونی منیش بەبێ ئازادی لە کۆتوبەندە ئابوورییەکان و یەكسانی هەمووان لە دەسەڵاتدا، دادپەوەرییش ئەفسانەیە!

ئەگەر وێناکردنمان بۆ ئازادی ئەو مافەبێت، کە سەروەران یا هێزێکی دەرەوەی خۆمان دیاریدەکەن و پێماندەبەخشن و هەل و پانتاییەکی یەك شەو و ڕۆژە بۆ توانایەکانمان پەیدابووبێت، بێگومان تاکە هارکراوەکان یا هاربووەکان دەتوانن ئازادی ئەوانی دیکەی بەمێگەلکراو بەرتەسكبکەنەوە و بخەنە مەترسییەوە. بەڵام ئازادییەك کە بنەماکەی خودهوشیاریی تاكەکان بێت بە هاودەردی و هاوبەرژەوەندیی و هاوخواستیی و هاومافیی ئەوانی دیکە، ئەوا هیچ کات نابێتە دروستکەری ئەو بارودۆخە ترسێنەرە. وەها خودهوشیارییەك پرۆسێسێکی درێژماوەی چەکەرەکردووی مەیدانەکانی خەباتی جەماوەریی و کۆمەڵایەتییە، واتە تاکەکان لە هاوبەشیی و گشتێتی ئەو خەباتەدا کەسایەتی و ئازادی خۆیان نازدەکەن و ئەوە دەرکدەکەن و بەو سەرەنجامە هوشیارانەیە دەگەنن، کە ئازادی هەر کەس لە ئازادی گشتدایە و ئازادی گشتیش لە ئازادی تاکەکاندا بەرجەستەدەبێت و مسۆگەردەبێت. هەروا سنووری ئازادی هەر تاکێکێش بە ئازادی ئەوی دیکە دیاریدەکرێت، بەڵام خودی ئازادی تەنیا کاتێك واتا پەیادەکات و دەگاتە ئاستی بێسنووریی، کە تاك لە کۆتوبەندە ئابووریی و ڕامیاریی و کولتوورییەکان ڕزگاری بووبێت و یەکسانی ماف و دەسەڵات بۆ هەمووان مسۆگەربووبێت و هەمووان لە هارمۆنی کۆمەڵگەدا بژین و ئازادی و دەسەڵاتییان دەرببڕن.

کاتێك کە ئازادی ڕەها لەسەر بنەمای خۆڕزگارکردن و ئازادبوونی تاك لە ‌هێزە دەرەکییەکان و پشتئەستووبوونی ئەو ئازادییە بە هاوپشتی و هەرەوەزیی کۆمەڵایەتی لە پڕۆسێسی خەباتی کۆمەڵایەتیدا بێتەدی و شۆڕشی کۆمەڵایەتی ڕێکخەری بێت، ئەوا هەرگیز سەرەنجامی ڕەهابوونی تاك لە ئازادیدا بە ملهوڕیی و زەوتکردن و بەزاندنی سنووری ئازادی کەسیی ئەوانی دیکە کۆتایینایێت. بەڵام ئەگەر تاکەکان لە چاوەڕوانی بەدیهاتنی یەك شەوڕۆژەی ئەو ئازادییە لە سایەی بەدەسەڵاتگەییشتنی پارتێك یا لەقاڵبدانی ژیان لە چوارچێوەی ئایدیۆلۆجییەکدا بن، ئەوا بەدڵنییاییەوە هەم ئازادی ڕەها بوونی نابێت و هەم ئەگەر ئەفسانەی ئاوا “ئازادی ڕەها لە سایەی سەروەریی پارت و فەرمانداریی و دەوڵەتی بەناو کرێکاریی” ببێتە شتێکی کەتواریی، ئەوا تاکەکان کە لە پرۆسێسێکی خۆڕزگارییدا پەروەردە نەبوون و هێشتا پەروەردەی کۆمەڵگەی سەرمایەدارین، یەك شەووڕۆژە نابنە فریشتەی ئازادی و بە دڵنیاییەوە درێژە بە ملهوڕییەکانی کەسایەتی بۆرجوازییان دەدەنەوە. هەر ئەم هۆکارانەیە، کە ئەنارکییەکانی گەیاندووەتە ئەو بڕوایەی کە گۆرانی تاك لە کەسایەتی بۆرجوازییەوە بۆ کەسایەتی سۆشیالیستی لە ئەم ڕۆژەوە و هەر لەم کۆمەڵگە ناسۆشیالیستییەدا دەستپێدەکات و لە ڕەوتی خەباتی جەماوەریی و کۆمەڵایەتییدا خۆی پەروەردەدەکات، نەك لە ساتی سەرکەوتنی ڕاپەڕین و ڕوخانی دەوڵەتی سەرمایەدارییەوە!

باشه‌ ئه‌گه‌ر ئێوه‌ حكومه‌تی كرێكاری و حكومه‌ت به‌ هه‌موو یوه‌كانییه‌وه‌ ڕه‌تده‌كه‌نه‌وه‌، چ جۆره‌ فۆرم و ئاڵته‌رنایفێكتان بۆ ڕێكخستنی كۆمه‌ڵگا هه‌یه‌؟

ئەمە پرسیارێكی گرنگە و وەڵامێكی تێروتەسەل دەخوازێت، كە لێرەدا بڕواناكەم بتوانرێت بچینە سەر هەموو لایەنەكانی، بەڵام بەكورتی دەتوانم بڵێم، ئەنارکییەکان دەوڵەت و بەڕێوەبەرایەتی قوچكەیی ڕەتدەكەنەوە، لەبەرئەوەی کە ئەو شێوانە لە ڕێکخستنی کۆمەڵگە، سەروەری كەسانیك بەسەر كەسانێكی دیكەدا مسۆگەردەكەن، كەواتە بۆ ڕەتكردنەوەیان، پێویستە شێوازێكی دیكە لە ڕێكخستن و بەڕێوەبەرایەتی بگیردرێتەبەر، كە بەرئەنجامێكی پێچەوانەی ئەوەی ئێستا هەیە، بەدەستەوە بدات. واتە لە پایەكانی سەروەری و دەستەمۆبوونی مرۆڤ بدات، ئەویش خۆبەرێوەبەرایەتی هەرەوەزییانەیە، واتە هەمووان لە كار و فەرماندا بەشداردەبن، هەر بەو جۆرەش دەبێت لە بەڕێوەبەردن و ڕێكخستنی ژیانیاندا بەشداربن. ئەمەش بە یەكێتی ئازادانە و ڕێكخستنی زنجیرەیی شوێنەكانی كار و ژیان دەكرێت. بۆئەوەی بەر بە دروستبوونەوەی سەروەری دەستەمۆكردن بگرین، پێویستە لە شێوازی نێوەندیبوونی بەڕێوەبەرایەتییەكان بدرێت و بڕیارەكان بۆ پێكهاتە خۆجێییەكان [ئەنجومەن، شورا ، سۆڤیەت، كۆمونە و هەرچی دیكە] بگەرێنەوە و ئەوانیش لەسەر بنەمای ئازادی و یەكسانی و هاوپشتی، دادپەوەری كۆمەڵایەتی مسۆگەر بكەن و خۆیان لە ئاستێكی فراوانتردا ڕێكبخەنەوە.

بەکورتی، پێش هەموو شتێك پێویستمان بە لێدان و هەڵوەشاندنەوەی نێوەندیی ڕێکخستن هەیە، ئیدی ڕێکخستنی خێزانێك بێت یا ڕێکخستنی تیپێکی وەرزشیی و ڕێکخراوێکی جەماوەریی و کارخانەیەك و دەزگەکانی بەڕێوەبردنی کۆمەڵگەکان بێت، واتە ڕێکخسینەوەی کۆمەڵگە لە شێوەیی پێکهاتەی ئاسۆیی؛ یەکسانی هەموو ئەندامانی لە بڕیاردان و جێبەجێکردن یا ڕەتکردنەوە و سەرپێچییکردن. ئەمەش دەبێتە هەڵوەشاندنەوەی گوتەی “دەوڵەت – وڵات – سەرتاسەریی”. بە واتایەکی دیکە کۆمەڵگە نانێوەندییەکان دەبنە یەکەی پێکهێنەری یەکێتییە ئازادەکان لە فێدراسیۆن و کۆنفێدراسێۆنەکاندا. ئەگەر وردتری بکەمەوە، دەکاتە ئەوەی هەموو گوندێك خۆبەڕێوەبەرایەتی خۆی دەبێت، لە یەکێتییەکی ئازادانەدا لەتەك گوندەکانی دەوروبەری یەکدەگرنەوە و فێدراسیۆنە ناوچەییەکان پێکدەهێنن. لەسەر ئاستی شارە گەورەکانیش ئەنجومەن/ شورای گەڕەکەکان خۆبەڕێوەبەرایەتی گەڕەکەکان پێکدەهێێن و لەتەك خۆبەڕێوەبەرایەتی گەڕەکەکان و کارگەکان و کارگێڕییەکان و خوێندنگە و نێوەندەکانی دیکە یەکدەگرنەوە و فێدراسیۆن یا ئەنجومەن/ شورای شار خۆبەڕێوەبەرایەتی شار پێکدەهێنن و یەکگرتنەوەی فێدراسیۆنە ناوچەییەکان و شاریییەکان، فێدراسیۆنی هەرێمیی پێکدەهێنن و یەکگرتنەوەی ئازادانەی فێدراسیۆنە هەرێمییەکان، کۆنفێدراسیۆنەکان پێدەهێنن. بەم جۆرە ئەم زنجیرەیە لە یەکگرتن و پێکهاتن کیشوەریی و جیهانی دەبێتەوە. بەڵام لەبیرمان نەچێت ئەم پێکهاتنانە بەبێ یەکێتی و هاوپشتی هەرەوەزییە ئازادەکان و گروپە خۆجییەکان و خۆبەڕێوەبەڕایەتیی دەزگە و نێوەندەکان، هەرگیز مەیسەر نابێت. لەمەش گرنگتر هەنگاونان و کارکردنی هەر ڕۆژەیە هەر لە ئێستاوە لەنێو ڕێکخراوە جەماوەرییە سەربەخۆکان و لە ڕەوتی خەباتی کۆمەڵایەتییدا بۆ جێخستنی وەها ژیان و ڕێکخستن و کارکردن و پێکهاتنێك.

ئه‌گه‌ر ئێوه‌ دەسەڵات بگرنه‌ ده‌ست، ئایا بوونی مزگه‌وت و كلیسا و كه‌نیسه‌ و تێمپله‌كان چی به‌سه‌ر دێت، ئه‌ی مانگاپه‌رستی چی؟

بەر لە هەموو شتێك ئەناركییەكان هەوڵی بەدەستهێنانی دەسەڵات نادەن، بەڵكو هەوڵی لەنێوبردنی هەموو دەسەڵاتێكی سەروو خەڵكی دەدەن، بە واتایەكی دیكە، هەر ئاوا پێیانوایه‌ كە هەموو تاكێك توانانی خۆڕزگاركردن و خەباتكردنی هەیە، هەر ئاواش هەموو تاکێك توانی خۆبەڕێوەبردن و بریاردانی هەیە. بەم جۆرە خۆبەڕێوەبەرایەتی كۆمەڵگە ئەركی هەمووان دەبێت و پێویستمان بە ڕابەریی و سەروەریی هیچ كەس نییە و نابێت، تاوەكو كۆمەڵگە بە فەرماندان و سەرەنێزە ڕێكبخات و ڕابگرێت. هەروەها هەر ئاوا كە ئەنارکییەکان بیركردنەوە وەك ئازادی تاكەكەسی لەبەرچاو دەگرن، ئایینیش وەك شتێكی تایبەت و تاكەكەسی لەبەرچاو دەگرن. بەڵام كاتێك كە ئایین و ئەو نێوەندانە بكرێنە شوێنی دژایەتی كۆمەڵگە، ئەوسا ئەوە ئەركی گشت ئەندامانی كۆمەڵگەیە، چۆن هەڵوێست وەردەگرێت، نەك ئەناركییەكان لە جیاتی خەڵكی. چونكە ئەناركییەكان تاكی ئاسایی كۆمەڵگەن و تەنیا بەو ڕادەی كە هوشیارن و دەركی پرسێك دەكەن، ئەرك و خەباتی زیاتریان دەكەوێت ئەستۆ، ئەرك و خەبات نەك فەرماندان و دەسەڵات و سەروەری و بڕیاری قەرەقوشییانە بەناوی خەڵکەوە!

لەسەر ئەو بنەمایە، ئایین پرسێکی تاکەکەسییە و بوونی پەرستگەکان وەك هەر شوێنێکی گشتی، پەیوەندی بە کۆمەڵگەکانەوە هەیە، واتە ئەوە گوند و شارەوانییەکانن کە بڕیاردەدەن، تازەبکرێنەوە، گەورەبکرێن یا بچووكبکرێنەوە و بڕوخێندرێن. هەر ئاوا کە کەسانێكی وەرزشگەر مافی ئەوەیان هەیە، وەرزشگە و تیپێکی تایبەت بە خۆیان هەبێت، بە هەمان شێوە پێویستە و دەبێت ئایینداران یا بێئایینان مافی ئەوەیان هەبێت پەرەستگە یا شوێنی کۆبووەنوەی گشتییان هەبێت، بەڵام یەك شت دەبێت ڕۆشنبێت، کە چالاکی ئایینی وەك چالاکی وەرزشیی و هونەریی و ئارەزووەکانی دیکە، بە پیشەی کۆمەڵایەتی لەبەرچاوناگیردرێت و هیچ پاداشتێکی نابێت، بەڵام ئاییندارانیش وەك گشت دەتوانن لە تواناییەکانی کۆمەڵگە بەهرەمەندبن. سەرەرای ئەوەش دیسانەوە ئەوە خودی کۆمەڵگەکان [گوند و شارەوانییەکان]ن، کە بڕیاردەدەن، چۆن بێت و چی بکرێت، هەروەها لەو بارەوە هیچ کۆموڵگەیەك پابەندی بڕیاری کۆمەڵگەکەی هاوسێی نابێت.

ئەمە خوێندنەوە و تێڕوانینی منە بۆ کۆمەڵگەیەك کە ئارەزوویی دەکەم و ئاوا تێدەگەم، کە کۆمەڵگەی ئازاد، هەر ناوێكی هەبێت، پێویستە لەسەر ئەو بنەمایانە ڕێکبخرێت، ئەگەر نا، دواجار سەری لە قەرەقووشییەکانی سەردەمی بۆلشەڤیکەکانەوە دەردەجێت.

باشه‌، كامانه‌ن ئه‌و كارانه‌ی كه‌ ئێوه‌ له‌ خه‌باتدا بۆ هه‌ڵخراندن و ڕێكخستنی خه‌ڵك ئه‌نجامیان ده‌ده‌ن، كاتێك كه‌ ئێوه‌ هه‌موو لێپرسراوه‌تییه‌ك و رابه‌رییه‌ك ڕه‌تده‌كه‌نه‌وه‌؟

ئازیزم، کار و خەباتکردن، خۆبەڕابەرکردن و خۆبەڕابەرزانین نییە. خەباتکردن پێویستی بە ناوبانگ و پلە و پایەی ڕامیاریی نییە، خەباتکردن ئەرکی کۆمەڵایەتییە و ئەرکی کۆمەڵایەتیش، کارێکی خۆبەخشانە و خۆویستانەیە. کاتێك کە کەسێك خۆبەخشانە و خۆویستانە کارێكی کۆمەڵایەتی ئەنجامدەدات، نە پێویستی بە ڕابەر هەیە تا فەرمانی جێبەجێکردنی کارەکەی بەسەردا بدات، نە پێویستی بە ڕابەربوونە، تا فەرمان بەسەر کەسانی دیکەدا بدات، بۆ ئەوەی کارەکە جێبەجێیبکەن. تەنیا شتێك کە پێویستییەتی، خۆبڕیاردان و خۆجێبەجێکردنە، کە دەکاتە لێپرسراوەتی کۆمەڵایەتیی.

ئەناركییەكان لە شوێنی كار و ژیانی خۆیاندا وەك تاكێك لە خەباتی ڕۆژاندا بە بۆچوونی تاكیی خۆیانەوە بەشداریدەكەن و ئەوەی دەیڵێن، هەوڵی كردەییكردنەوەی دەدەن و چاوەرێی دەرچوونی فەرمان لە هیچ كەسێكەوە ناكەن و فەرمانیش بەسەر كەسی دیکەدا نادەن. واتە نە خۆیان لەسەرووی خەڵكەوە دەبینن و نە خەڵكیش لە سەرووی خۆیانەوە. ئەمەش بۆ ئەو بنەمایە دەگەڕێتەوە، کە ئەوان پێویستیان بەناونان و بڕوایان بە خۆقوتکردنەوە وەك نوێنەر و قسەکەری ئەنارکیستەکان نییە و هەر کەس لە شوێنی کار و ژیانی خۆیدا وەك کەسێك بەشداری خەباتی جەماوەریی و کۆمەڵایەتی دەکات و هەوڵی بۆچوونگۆرینەوە و گفتوگۆکردن لەسەر پرسەکانی ئەو چین و توێژە یا ئەو ڕێکخراو و گروپە خۆجییە لەو ڕۆژەدا دەکات و خۆی لە بیرکردنەوە و گفتار و کرداری خۆی بەرپرسە و نوێنەرایەتی کەس ناکات و بەناوی کەسانی دیکەوە قسەناکات و باشترین شوێنیش بۆ چالاکیکردنی چالاکێکی ئەنارکیست، شوێنی ژیان و کار و خوێندن و پەیوەندییە کۆمەڵایەتییەکانییەتی، نەك خۆهەڵقورتاندنە کاری شوێن و گروپ و ڕێکخراوەکانی دیکە. ئەمەش بەو بنەمایە پشتئەستوورە، کە دەبێژێت “خۆجێی چالاکی بکە و جیهانی هاوپشتی بە و بیربکەرەوە”.

من به‌رچاوم نه‌كه‌وتووه‌ كه‌ ئێوه‌ شیعاری جیایی دین له‌ ده‌وڵه‌ت و كۆمه‌ڵگه‌ی سكیولار به‌رز بكه‌نه‌وه‌، بۆچی، هه‌ر له‌به‌رئه‌وه‌ی كه‌ ماركسیسته‌كان و عیلمانیه‌كان ئه‌و دروشمانه‌ به‌رزده‌كه‌نه‌وه‌؟

ئەگەر بە كورتی بیبڕمەوە، ئەوا دەڵێم من ئەم دروشمە بەهەندوەرناگرم، لەبەرئەوەی كە دروشمێكی فریودەرانەیە. جیاکردنەوەی ئایین لە دەوڵەت، ڕێك وەك جیاکردنەوەی سێبەرە لە تەن ! دەوڵەت بەخۆی زەمینیکردنەوەی دەسەڵاتی خوای ئەفسانەکانە، واتە بە خواکردنی مرۆڤی دارا و دەسەڵاتدارە. لە باری یەکەمدا، کە مرۆڤی دەسەڵاتدار لەژێر پەردەی دەسەڵاتی خوادا پاوانگەریی خۆی بەسەر ئەوانی دیکەدا دەسەپێنێت و خۆی وەك جێبەجێکەری فەرمانی هێزێکی نامرۆیی لە ئاسمان نماییشدەکات، لە باری دووەمدا، لەژێر کارایی هوشیاربوونەوەی تاکە ژێردەستەکان و یاخیبوونیان و سەرهەڵدانی ڕاپەڕینەکاندا و زاڵبوونی بەڵگە زانستییەکان بەسەر ئەفسانەکانی خوادا، ناچاردەبێت بەناوی خۆیەوە ئەو فەرامانانە نمایشبکات. بۆ ئەوەش پێویستی بە پیکهاتەیەکی تۆکمەتری قووچکەیی هەبوو، بۆ ئەو مەبەستە دەوڵەتی ئاسمانی پێکهاتوو لە سێکوچکەی ( خوا – پەرتووکی پیرۆز- کەنیسە و ئیمپراتۆر) لە دەوڵەتی هاوچەرخ “دەوڵەتی نەتەوەیی/ سێکیولار” لەسەر سێکوچکەی ( پارلەمان – یاسا و ڕەایەتیدان – سەپێنەر [فەرماندار] ) دادەڕێژێتەوە و ناوی دەنێت جیایی ئایین لە دەوڵەت !

بەڵام ئەگەر بە وردی سەرنجی ئەو دوو فۆرمە لە دەسەڵات [چ کلیسایی و چ پارلەمانی] بدەین، ئەوە دەبینین، کە هیچ لە پێکهاتەی دەسەڵات نەگۆڕدراوە و تاکی ژێردەست هەمان ڕێوشوێنی پێشووی هەیە و پارێزراوە، تەنیا شتێك کە گۆڕادراوە، گۆڕانی شوناسی ڕواڵەتیی تاکە لە “کۆیلەی خوا / کەنیسە”وە کراوە بە “هاووڵاتی / کۆیلەی دەوڵەت [سیستەمی ڕامیاریی]” و ڕێکخستن لەسەر بنەمای (خوا – کۆیلە) هەر وەك خۆی ماوەتەوە. بێجگە لەوەش، ئەگەر سەروەریی ئیمپراتۆر تەنیا پێویستی بەیەك ئایدیلۆجیا بووبێت، کە ئایینە، ئەوا دەوڵەتی هاوچەرخ بێجگە لە ئایین، پێویستی بە کۆمەڵێك ئایدیۆلۆجیی دیکەش هەیە؛ دیارترینیان ناسیونالیزمە، کە پاش کەمبوونەوەی کارایی ئایین لەسەر تاکە ژێردەستەکان، توانی جێگەی دەبەنگکەریی مەزهەب بگرێتەوە.

ئەگەر بمەوێت لە ڕوانگەی هزری ئەناركییەوە ئەو دروشمە ڕاستبكەمەوە، ئەوا دەبێتە «جیایی دەوڵەت لە كۆمەڵگە و كاروباری كۆمەڵایەتی». چونكە دەوڵەت خۆی پێكهاتەیەكی سەر و خوارە و لەسەر بنەمای خوا و كۆیلە، فەرماندەر و فەرمانبەر دامەزراوە. دەوڵەت كۆپی دەسەڵاتی خوای ئایینەكانە، ھەروەك چۆن سۆشیالیزمی دەوڵەتی كۆپی و ھەوڵی دونیاییكردنی بەھەشتی ئایینەكانە.

دەوڵەتە ئەوروپییەكان و تەنانەت دەوڵەتی ئیسرائیل و (توركیە)ش سێكیولارن، ئایا لەو دەوڵەتانەدا ئایین هیچ کاراییەکی لەسەر بڕیارەکان نییە؟ ئایا بەتەواوەتی لە سیستەمی خوێند و پەروەرەدە دابڕاوە و دەستکۆتاکراوە؟ ئایا دەوڵەت وەك لە سعودیە و ئێران و ڤاتیکان، هەر دەوڵەتی چیناتیەتی نییە؟ دەوڵەتانی بلۆكی ڕوسیای جاران و بلۆكی چین نائایینی بوون و تەنانەت ئایین تیایاندا بەجۆرێك قەدەخە بوو، ئایا دەوڵەتی چینایەتی نەبوون؟ لەبەرئەوە، ئایا پێکهێنانی دەوڵەتی سێکیولار [دێمۆکراسی پارلەمانی] لەجێی دەوڵەتە تیئۆکراسییەکان، ئامانجی بزووتنەوەی سۆشیالیستخوازە و کۆتایی بە ئامانجگەییشتنمانە؟ ئەگەر وەڵام [نا/ نە]یە، ئیدی ئەو هەموو وزە بەخەرجدانەی بزووتنەوەکە لەپێناو دروستکردنی فەرمانداریی و دەوڵەتی سیکیولاریست، لەلایەن کەسان و گروپ و پارتانێکەوە، کە پاگەندەی سۆشیالیستبوون دەکەن، لەپێناو چییە؟

ھەڵبەتە ئەوەشمان لەبیرنەچێت، كە جیایی ئایین لە دەوڵەت لە دیمۆكراتترین [دێمۆكراتی پارلەمانی] و سێكیۆلاریستترین دەوڵەتانی ئەوروپادا بوونی نییە و ئایین بێدەسەڵات نییە و لە دەوڵەت دابڕاو نییە. نموونە، لە وڵاتانی ئەوروپی دەسەڵاتی ئابووریی كەنیسە لە پاش دەسەڵاتی دەوڵەتەوە ھاتووە و ئێستا لە پێش دەوڵەتەوەیە، لەبەرئەوەی كە دەوڵەتە سێكیۆلاریستەكانی ئەوروپا بەھۆی ڕامیاریی تایبەتیكردنی كەرتەكانی بەرھەمھێنان و كەرتە خزمەتگوزارییەكان و خانووبەرەوە، قەرزاری بانكەكانن و جاران كە ھۆساری دەوڵەت بەدەست كەنیسەوە بوو، ئێستا ھۆساری دەوڵەتە سێکولاریستەکان بەدەست بانكەكانەوەیە، بەڵام كەنیسە و دامەزراوەكانی بەراورد بە دەوڵەت، سەربەخۆیی ئابوورییان زیاترە. ھەروەھا ڕۆڵی دەزگە ئایینییەکان لە پەروەردە و فێركردندا [بە دیاریكراوی لە ساڵانی ھەرە گرنگ و ھەستیار و چارەنووسسازی منداڵاندا، واتە باخچەی مناڵان و فێرگەی سەرەتایی] لە پاش دەوڵەتەوەیە؛ دەتوانین بڵێین كە ژمارەی باخچەی ساوایان و فێرگەكانی سەر بە لكەكانی كەنیسە، ئەگەر لە ژمارەی باخچەی ساوایان و فێرگە دەوڵەتییەكان زیاتر نەبێت، زۆر كەمتر نییە. بێجگە لەوەی كە دەسەڵاتی ئابووری كەنیسە و دامەزراوەكانی لە دەوڵەت زیاترە، كەنیسە لە بەرامبەر وەرگرتنی منداڵان لە باخچە و فێرگەكانیدا لەلایەن دەوڵەتەكانەوە ھاریكاری و پشتیوانی دارایی وەردەگرێت، بەڵام لە بەرامبەردا كەنیسە ئازادە لە سەپاندنی ئایین بەسەر مناڵاندا لە شەش مانگییەوە تا شەش ساڵی. ھەورەھا ھەر سەرپەشتیگەر یا فێركارێك كە ئایینی نەبێت یا ئایینێكی دیكەی ناكریستی ھەبێت، ماف و چانسی بەدەستھێنانی كار و وانەگوتنەوەی لە باخچە و فێرگەكانی كەنیسەدا نییە. لەمەش خراپتر ئەوەیە كە منداڵانی فێرگەكان لە ڕۆژاێکی هەفتەدا وەك بەشێك لە وانەی ئایین، بە كۆمەڵ دەبەنە كەنیسەكان و وێردیان پێدەخوێنن !

ئەگەر لەمەش بگوزەرێین، دانەری یاسای دەوڵەتەكانی وڵاتانێك، كە ئایینی زۆرینەیان ئیسلامە، دەستی پشتپەردەی دەوڵەتە سێكیۆلاریستەكانە. ئایا سێكیۆلاریزمی وردەبۆرجوازی گلەییكەر [گلەییکەر نەك ڕەخنەگر و ڕەتگەرەوە] لە سەركوتی مەزهەبیی و ڕامیاریی، كە دەیەوێت بە پاشگركردنی سۆشیالیزم و كۆمونیزم بۆ پارتە دەسەڵاتخوازەكانی، کۆمەڵگەی ژێر چەپۆکی دەوڵەتانی سێکولاری ئەوروپی لە ئێمەی بكات بە دونیا ئازاد و یەكسان و دادپەروەر، دەتوانێت لە سێكیۆلاریزمی دەوڵەتانی ئەوروپا باشتر و ڕادیكاڵتر بێت، كە لەژێر فشاری چەند سەدە خەباتی چەوساوانی ئەو وڵاتانە و وەڵامدانەوە بە نیازە بازرگانییەکانی سەرمایەداران ملیان بەو ڕیفۆرمانە پێداوە؟

لەبەرئەوە دروشمگەلی “جیایی ئایین لە دەوڵەت” و “دەوڵەتی سێكیولار”، كۆمەڵێك دروشمگەلی فریودەرانەن، كە وردەبۆرجوازی ناڕازی و دەسەڵاتخواز [لەپێش ھەموویانەوە پارتە ماركسیست- لێنینست- حیكمەتیستەكان] دەیەوێت دەوڵەتی چینایەتی بە ڕەنگ و بەرگێكی دیكەوە بە كرێكاران و زەحمەتكێشانی كوردستان بفرۆشێتەوە. ئەوەی دەوڵەت لە ھەندێك شوێن و ساتی مێژووییدا ناچارە كاژێك فڕێبدات، بەخۆشی خۆی و خۆبەخشانە نایكات، بەڵكو فشاری كۆمەڵگە و بەرزبوونەوەی ئاستی و چاوەڕوانی خەڵكە، كە ئەو فشارە دروستدەكات و دەوڵەت دەخاتە دووڕیانی تیاچوون یا چاكسازیی ناچاریی لە بەرژەوەندی ژێردەستان.

جیاكردنەوەی ئایین لە كۆمەڵگە تا ئەو كاتەی كە تاكەكانی كۆمەڵگە پێویستییان پێیەتی و پەیڕەوی دەكەن، ئەستەمە و ھەر زۆردارییەك لە سەركوتی ئاییندا، ئایین بەھێزتر و دواجار بەرەو ئایدیۆلۆجیای دەسەڵاتی دەبات، ھەروەك لە ڕوخانی بلۆكی بۆلشەڤیكیدا دیتمان. لەبەرئەوە تەنیا ڕۆشنگەریی و ھوشیاریی لە بوارە جیاجیاكانی كۆمەڵگە و ژیاندا دەتوانن ھۆكارێكی كارابن بۆ ڕەواندنەوەی خۆشباوەڕیی بە پوچگەرایی و ئەفسانەكانی ئایین، بەڵام ھەر فشار و سەركوتێك، بەھەمان ڕادە جێفشار و سەركوت بەھێز و یەكگرتووتر دەكات. ھەر بۆیە لە جیاتی سەركوتی ئایین، پێویستە ئایین وەك پرسێكی كەسیی تاكەكانی كۆمەڵگە ئازادبێت و لە جیاتی جیاكردنەوەی ئایین لە دەوڵەت، پێویستە دەوڵەت وەك ئامرازی ڕاگرتنی ستەم و پێكھاتەی قوچكەییانەی خوا و بەندە، وەك كۆپی دەسەڵاتی خواكان لە کۆمەڵگە جیابکرێتەوە، واتە لەنێوببرێت. لێرەوەشەوە ھەنگاو بۆ ڕەواندنەوەی خۆشباوەڕیی تاكە چەوساوەكان بە بەدونیاییكردنی بەھەشت بەناوی سۆشیالیزمەوە [سۆشیالیزمی دەوڵەتی] بنرێت. بە واتایەكی دیكە، ئایین شتێكی كەسیی تاكەكانە و نابێت گشتگیر بكرێت، دەوڵەت ئامرازی ستەمگەریی چینایەتییە و سۆشیالیزمی دەوڵەتیش، وێناكردن و دونیاییكردنی بەھەشتی ئەفسانەكانە!

بە بۆچوونی من، ئەوی بخوازێت خۆشباوەڕیی بە پووچگەرایی ئایین و نوێنەرایەتی دەسەڵاتداران بۆ خوای ئەفسانەکان بڕەوێنێتەوە، پێویستە لە نێوەندی ژیان و کارکردن و خوێندن و پەیوەندییە کۆمەڵایەتییەکان و خەباتی جەماوەریی و کۆمەڵایەتییدا بڕوابوون بە تواناییەکانی تاك و هێزی کۆمەڵایەتیی یەکگرتنی ئەو تاکانە و چارەنووسسازیی خەبات و تێکۆشانی جەماوەریی و کۆمەڵایەتی و وازهێنان و پشتکردنە پێکهاتە و ڕێکخستنە ڕامیارییەکان و خستنەڕووی هاوبەشییەتی داخوازییەکان و بەرژەوەندییە کۆمەڵایەتییەکانی هەمووان و ناکۆکییان لەتەك بەرژەوەندی و بڕیارەکانی دەسەڵاتداران و سەرمایەداران و بەڕێوەبەرەکان و لە توانادابوونی هێنانەدی ئەو داخوازیی و ئاواتانە لە خەبات و ڕووبەڕووبوونەوەی یەکگرتووانەی جەماوەریی و کۆمەڵایەتییدا بەرامبەر دەسەڵاتداران و سەرمایەداران و ڕامیاران و دەرکەوتنی هەڵوێستی پیاوانی ئایینی و پارت و گروپە ئایینییەکان لەو کیشمەکێشە چێنایەتییەدا. بە تێروانین و ئەزموونگیریی کەسیی من، بێجگە لەم شێوازە، هەر پەلاماردانێکی ئایین و خۆشباوەڕیی کەسەکان بە پووچگەرایی ئایین، تەنیا ئەوە بەرهەمدەهێنێتەوە، کە لە بلۆکی ڕوسیدا بەرهەمیهێنا، واتە زیاتربوونی هەژماری پەرستەگەکان، یا ئەو ڕەخنە ڕامیاریی و وردەبۆرجوازییانەی کە ڕەوتی “کۆمونیزمی کارگەریی” وەك دژە-ئیسلامێك ئاراستەی ئایینی باوی کۆمەڵگەی هەرێمی کوردستانی کردن و بێجگە لە بە‌هێزکردنی دەمارگیریی ئایینی و توندوتیژی و هاندان بۆ توندوتیژی، هیچی دیکە نەبوون. چونکە یەکەم، لە سووکایەتی و جنێودان بە سیموڵەکانی ئەو ئایینە تێنەپەڕین و دووەم، هەوڵێکی ڕامیاریی بوون و لە بەیاننامە و هەرای ژووری مەسینجەرەکان تێنەپەڕین و لە مەیدانەکانی خەباتی کۆمەڵایەتییدا نەیانتوانی ببنە چەکی کارا بۆ لێدانی پایەکانی خۆشباوەڕیی و پووچگەرایی ئایین، بەڵکو دەمارگیریی ئایینی کرێکاران و زەحمەتکێشانیان بەهێزتر کرد!

***********************************************************

بۆ خوێندنەوەی بەشی یەكەم، كرتە لەسەر ئەم بەستەرەی خوارەوە بكە

بەشی یەكەم : http://wp.me/ppHbY-HN

بەشی دووەم : http://wp.me/ppHbY-HY

بەشی سێیەم : http://wp.me/ppHbY-If

بەشی چوارەم: http://wp.me/ppHbY-IH

بەشی پێنجەم: http://wp.me/ppHbY-IN

بەشی شەشەم:http://wp.me/ppHbY-Jg

بەشی حەوتەم:http://wp.me/ppHbY-Jo

بەشی هەشتەم: http://wp.me/ppHbY-Jv

العنف والثورة

العنف والثورة

هناك سؤال اخر يتعلق بقوة بنظرية الدولة وهو اذا ما كان استخدام العنف الواسع المنهجي امرا مقبولا ام لا؟ وكيف يتم تطبيق هذا العنف من اجل تحقيق الثورة الناجحة. منطق الاناركيين هو ان كل الدول هي دول “غير شرعية” لأن كل الدول تركن الى استخدام العنف المنهجي، في الوقت الذي ترى فيه الاناركية ان استخدام العنف على نطاق ضيق او حتى استخدام عمليات الاغتيال الذي يستهدف النخب الاجرامية قد يكون مفيدا او حتى ضروريا في بعض الظروف (الدعاية بواسطة الفعل)، اما استخدام العنف الجماعي ضد الناس العاديين – مثل ذلك الذي مارسه ستالين في عمليات التطهير الكبرى، او بواسطة ماو في الثورة الثقافية – هو امر غير مقبول ابدا وغير مبرر. معظم الماركسيين يقدمون منطقا يطرح ان العنف الواسع المدى هو امر مشروع وهكذا “الحرب العادلة” هي امر ممكن، على الاقل في ظروف محددة كالدفاع الجماعي عن النفس، مثلا ضد محاولة انقلاب او ضد غزو امبريالي. وبعض الماركسيين خصوصا الستالينيون يزيدون في منطق استخدام العنف الواسع المدى بقولهم عموما “ان الغاية تبرر الوسيلة”، وهكذا نظريا اي درجة من العنف واهراق الدماء قد تكون مبررة من اجل تحقيق الشيوعية.

من الناحية الاخرى، بعض الاناركيين يرتقون بفكرة الدفاع الجماعي بدلا من فكرة العنف واسع المدى ضد الدولة. فبعضهم يروج للاحتجاجات والمسيرات والاضرابات العامة السلمية، ويرضون عن العنف فقط كدفاع عن النفس في مواجهة التحركات العدوانية التي تقوم بها الدولة لمنع ثورات الاناركيين السلمية. الا ان العديد من الاناركيين الاشتراكيين مثل جماعات الفردويين وجماعات العون المتبادل يفضلون عادة المقاربات الاصلاحية بديلا عن العنف الصريح ويدافعون فقط عن قدر محدود من العنف في ظل شروط مشددة للغاية. الاناركية الاجتماعية المعاصرة غالبا ما تروج لعدم العنف والكفاح السلمي واستخدام العنف فقط في حالات الدفاع عن النفس، ولكنها لا تؤمن بالمقاربات الاصلاحية.

**************************************************

مصدر : الاناركية مجتمع بلا رؤساء او المدرسة الثورية التي لم يعرفها الشرق

إعداد وعرض: احمد زكي

دیسانه‌وه‌ هه‌مانه‌ی ده‌ماندنی فشه‌ که‌وته‌وه‌ کار!!!!!

دیسانه‌وه‌ هه‌مانه‌ی ده‌ماندنی فشه‌ که‌وته‌وه‌ کار!!!!!

زاهیر باهیر- له‌نده‌ن

04/04/2014

زۆر گه‌ڕام به‌ دوای تایتڵێکی دیکه‌دا که‌ باشتر بسازێ له‌گه‌ڵ پرۆسه‌ی گه‌مه‌ی هه‌ڵبژاردن و هاشه‌و هوشه‌ی کاندیده‌کانی نێو ئه‌و یارییه‌دا ، لێ له‌وه‌ی سه‌ره‌وه‌ باشترم نه‌دۆزییه‌وه‌ .

هه‌ر 7 مانگێك به‌ر له‌ ئێستا بوو خه‌ڵکی کوردستان له‌لایه‌ن ڕامیاره‌کان و پارته‌کانیانه‌وه‌ ، بۆ هه‌ڵبژاردنی په‌ڕله‌مانتاره‌کانی کوردستان ، تاودران و بوو به‌ ڕۆمه‌ڵخه‌زایه‌ك که‌ له‌ هیچ شوێنێکی دیکه‌دا، نه‌بینراوه‌ و‌ نابینرێت. ئێستاش بۆ هه‌ڵبژاردنی ئه‌ندامه‌کانی په‌ڕله‌مانی عێراق و پارێزگاکان ، ده‌ستیپێکردۆته‌وه‌ .   له‌م گه‌مه‌یه‌شدا وه‌کو ئه‌وانه‌ی پێشتر ، که‌سانێکی ‌ ته‌مه‌ن و ڕه‌گه‌ز و حیزب جیا ، به‌ڵام به‌ هه‌مان ئایدیاو هه‌مان ئامانج له‌ پرۆسه‌ی له‌خشته‌ بردن و گێلکردنی خه‌ڵکی کوردستاندا ده‌ستبه‌کارن. هه‌ر یه‌که‌یان کۆمه‌ڵێك وشه‌ی بریقه‌دارو سۆزڕاکێشی له‌به‌ر کرده‌وه‌ و په‌یتا په‌یتا ‌ به‌گوێی ناسیاوان و نه‌یارانیدا، ده‌داته‌وه ، به‌ڵینی فشه‌یان ده‌داتێ و له‌به‌رده‌میاندا ده‌بێته‌ قه‌تره‌یه‌ك ئاو .

ڕه‌نگه‌ به‌ده‌گمه‌ن که‌سانی سه‌ربه‌خۆ، ناپاشکۆ، به‌ حیزبه‌کان له‌ نێو کاندیده‌کاندا ، هه‌بن، ‌ زۆرربه‌یان سه‌ر به‌ یه‌کێک له‌و حیزبانه‌ن که‌ ساڵه‌هایه‌کی دووروو درێژه‌ پێناسه‌کانیان لای زۆربه‌مان، که‌شفه‌ و له‌م پرۆسه‌یه‌شدا مێگه‌له‌که‌شیان ئازادکردووه‌ به‌ ده‌نگدان به‌ هه‌ر یه‌کێك له‌ شوانه‌کان که‌ خۆیان، ده‌نگه‌ده‌ر‌ان، ده‌یخوازن، ئه‌مه‌ له‌ کاتێکدا که‌ ئه‌م پارت و کاندیدانه‌ شه‌رم له‌ خۆیان ناکه‌ن ، پرسیارێك له‌ خۆیان ناکه‌ن، که‌ ده‌توانن چی پێشکه‌ش به‌م خه‌ڵکه‌ هه‌زاره‌ی کوردستان بکه‌ن. خۆ ئه‌گه‌ر باس له‌ ڕۆڵی حیزبه‌کانیان بکه‌ن، ئه‌وه‌ هه‌موومان ده‌زانین که‌ ڕۆڵی هه‌ر هه‌موویان له‌ گه‌ڕانه‌وه‌ی کۆمه‌ڵگه‌ به‌ره‌ودواوه ‌و به‌شداری و هاوبه‌شی له‌ گه‌نده‌ڵی و دزینی سامانی وڵات به‌ سروشتی و ناسروشتییه‌وه، له‌ وێرانکردنی وڵاته‌وه‌ ، له‌ هێنانی کۆمپانیای بێیانه ‌و ته‌راتێنکردنی تۆڕه‌ سیخوڕییه‌کانی وڵاتانی دراوسێ و ئه‌مه‌ریکا و هه‌تا وڵاتانی خۆرواش، له‌ نێو وڵاتدا.  هێنانی ئه‌ته‌کییه‌ت و کوڵتوری ئێکسپایه‌ری خوازراوی خۆراوا و ئه‌مه‌ریکا و داخوازییه‌کانی بازاڕئازاد و گرانکردنی سه‌رجه‌می پێداویستییه‌کانی ژیانی ڕۆژانه‌و ده‌رگاکردنه‌وه‌ بۆ هێنانی هه‌موو کاڵایه‌کی بێیانه‌ هه‌ر له‌ سه‌یاره‌وه‌ تاکو کاڵایه‌کی بچوک و زۆری دیکه‌ له‌مانه‌ ، چی تریان بۆ خه‌ڵکی کردوه‌ یا هێناوه‌؟!!  کاتێکیش که‌ کاندیدێک سه‌ر به‌مان بێت ده‌توانێت چ شتێکی جیاواز، چ خواستێکی خه‌ڵکی بهێنێته‌ دی ؟!!!

باشه‌ ئه‌م کاندید یا ئه‌و حیزب چ به‌رنامه‌یه‌کیان له‌ کێشه‌ی بێکاری و ئاو و کاره‌با و گاز و که‌مکردنه‌وه‌ی کرێخانو و   کێشه‌ی خانوووبه‌ره‌، لابه‌لاکردنه‌وه‌ی کێشه‌ی هاتوچۆو به‌رزبوونه‌وه‌ی نرخی هه‌موو که‌ره‌سه‌کان و پێداویستییه‌کانی ژیان، زیادکردنی موچه‌ی سه‌رکار، پارێزگاری و سه‌لامه‌تی سه‌ر کارو کارکردن و مه‌سه‌له‌ی ژینگه و مافی ئاژه‌ڵ و دابینکردنی ئازادی تاکه‌کان، هه‌یه‌ ‌؟ . ئه‌ی ده‌رباره‌ی ‌ هه‌بوونی هه‌موو ئه‌و قوتابخانه‌ و زانکۆ و په‌یمانگا ‌ و خه‌سته‌خانه‌ و کلینیکه‌ ئه‌هلییانه‌، وه‌ستاندنی لێدانی بیری ئیرتیوازی و چاڵه‌ نه‌وتینه‌ یه‌ك به‌دووی یه‌که‌کان و ئاوه‌دانکردنه‌وه‌ی لادێکان و کۆتاکردنی ده‌ستی کۆمپانیا بێیانه‌کان و بوژاندنه‌وه‌ی کشتیاری و ئاژه‌ڵداری و داخستنی سنوره‌کان به‌ڕوی کاڵای بێیانه‌دا یا لانیکه‌م دانانی باجێکی گونجاو له‌ هاوردنیاندا، وه‌ستانی هه‌راجکردنی زه‌وی زارو ده‌شت و شاخه‌کان و گه‌ڕانه‌وه‌یان و به‌ کۆمه‌ڵایه‌تیکردنیان تاکو هه‌موو هاووڵاتییه‌ك وه‌ك یه‌ك که‌ڵکیان لێببینێت… ئه‌ی بۆ ئه‌مانه‌ کاکه‌ و داده‌ی کاندید به‌رنامه‌یان چییه‌؟!!!    هه‌ڵوه‌شاندنه‌وه‌و جیاکردنه‌وه‌ی دین له‌ ده‌وڵه‌ت و دین و ده‌وڵه‌ت له‌ په‌روه‌رده‌و فێرکردن و ده‌زگه‌ خزمه‌تگوزارییه‌کانی دیکه‌ و کارکردن له‌سه‌ر هه‌ستی تاکه‌کان و یاساخکردنی هه‌موو هه‌ڵمه‌تێکی میدیاکان و پاگه‌نده‌ی پارت و ڕامیاره‌کان له‌ دژی هاوووڵاتیانی غه‌یره‌ کورد و خه‌ڵکانی بێیانه‌ که‌ له‌وێدا کار‌ده‌که‌ن ، ئه‌ی له‌م باره‌یه‌وه‌ چی له‌ هه‌گبه‌که‌یاندایه‌؟!!! یا بۆ  باشکردنی ته‌واوی خزمه‌تگوزارییه‌کان و هه‌ڵوه‌شانه‌وه‌ی فیعلی یاساکانی پاره‌ی خانه‌نشینی په‌ڕله‌مانتاره‌کان و یاسای فره‌ژنی و خه‌ته‌نه‌کردنی کچان و هه‌تا کوڕانیش، چی ده‌ڵێن؟!!!   ئایا پلانێکی ته‌واو له‌ پارێژگاریکردنی ژینگه‌و کارکردن له‌سه‌ر پوکانه‌وه ‌و زینده‌به‌چالکردنی نه‌رێته‌ کۆنه‌ زه‌ره‌ربه‌خشه‌کان و وه‌ستانی ناردنه‌ ده‌ره‌وه‌ی که‌سانی نزیکی به‌رپرسان و ده‌ستڕۆیشتوان به‌ پاره‌ی مۆڵ بۆ خوێندنی باڵا له‌ وڵاتانی ببێیانه‌ و به‌ جددی کارکرددن بۆ پرسی ژنان و پاراستنی ژیانیان و کۆتایییهێنان به‌ توندوتیژی دژیان و دژی منداڵان، گرتنه‌وه‌ خه‌رجی له‌ مزگه‌وت و که‌نیسه‌و مه‌ڵبه‌نده‌ حیزبییه‌کان و سێنته‌ره‌ کۆمه‌ڵایه‌تییه‌کان که‌ تاکی تیادا بێده‌نگده‌کرێت و بیرو هۆشی و که‌سایه‌تی ئه‌وی تیادا تیرۆرده‌کردێت ،  بنه‌بڕکردنی بیرۆکراسی به‌ گێڕانه‌وه‌ی هه‌موو بڕیاره‌کان بۆ نێو خودی کۆمۆنێتی و خه‌ڵکه‌کانی، دانانی بوجه‌ی تایبه‌تی بۆ گه‌ڕه‌که‌کان ، گونده‌کان شارۆچکه‌کان و تاکو به‌ بڕیاری ئه‌نجومه‌نه‌کانی خه‌ڵکانی ئاسایی سه‌ربه‌خۆ له‌ پارته‌کانی ئه‌و شوێنانه‌، بڕیار له‌سه‌ر ‌ سه‌رفکردن و به‌کارهێنانیدا، بده‌ن، دروستکردنی لیژانی جیاجیا له‌ دانیشتوانی ناحیزبی بۆ چاودێریکردنی کاروباره‌کانی دائیره‌ خزمه‌تگوزارییه‌کان . سۆپه‌رمارکێته‌کان ، دوکانه‌ بچوکه‌کان کێڵگه‌ کشتیارییه‌کان…. بۆ ئه‌وه‌ی دووربن له‌ بیرۆکراسییه‌ت و نه‌کردنی کاره‌کانیان به‌ ڕێکوپێکی، بۆ  ڕاگرتنی نرخی گونجاو و دانراو بۆ کاڵاکانیان و نه‌فرۆشتنی خواردن و ده‌رمانی ئێکسپایه‌ر ، بۆ ئه‌مانه‌ چ پلانێکیان هه‌یه‌ ؟!!!  به‌ڵێندان و کارکردن له‌سه‌ر دروستکردنی فه‌زای ئازادی لێدوان له‌ سه‌ر سه‌رجه‌می پرسی دین و مه‌زهه‌ب ، ژنان ، گه‌نده‌ڵی ، په‌روه‌رده‌ و فێرکردن و کێشه‌کانی دیکه‌ ‌ له‌سه‌ر ڕوبه‌ره‌کانی ڕۆژنامه‌کان و شاشه‌ی ته‌له‌فزوێنه‌کان به‌بێ ئه‌وه‌ی که‌ خه‌ڵکانی مشتومڕ که‌ر ، هه‌ر لایه‌نێک بن، ڕووبه‌ڕوی هه‌ڕه‌شه ‌و مه‌ترسی ژیان ببنه‌وه‌ ‌ ‌، له‌م مه‌یدانه‌دا چیمان پێده‌ڵێن؟!! ئه‌ی سه‌باره‌ت به‌و هه‌موو ملیۆنه‌رو م لیارده‌ره‌ی که‌ به‌ به‌رده‌وامی ژماره‌یان له‌ زیادبووندایه‌ ، چی ده‌ڵێن؟!!!

بێگومان ئه‌م لیسته‌ نیوه‌ی ئه‌و داخوازیانه‌ش نین که‌ مان و نه‌مانی ژیانی خه‌ڵکه‌که‌ی ، پێوه‌گرێدراوه‌ ، چونکه‌ ده‌توانین ئه‌م لیسته‌ بۆ زۆر داخوازی دیکه‌ درێژبکه‌ینه‌وه‌ . به‌ڕای من ئه‌مانه‌ به‌شێکی گرنگی ژیانی خه‌ڵکین، گه‌رچی شؤڕش نیین‌ ، به‌ڵام کردنی ڕیفۆرمێکی به‌رچاوگرن له‌و وڵاته‌دا که‌ دانیشتوانی شایانی زیاترن،‌ بۆیان بکرێت.   به‌ڵام ئایه‌ که‌سێك‌ له‌ کاندیده‌کان به‌رنامه‌یه‌کی ئاوا به‌ خه‌ێاڵیدا دێت یا ڕاستتر ده‌وێرن بۆ ته‌نها به‌شێکی بچوك له‌وانه‌ی سه‌ره‌وه‌ کار بکه‌ن یا هه‌ر پاگه‌نده‌شی بۆ بکه‌ن؟ ئه‌ی ئه‌گه‌ر ناتوانن به‌ چ ڕوویه‌که‌وه‌ داوای ده‌نگدانمان لێده‌که‌ن ؟!! ئایا هه‌ر به‌ ته‌نها باسکردن له‌ بوجه‌ و شه‌فافییه‌ت به‌سه‌؟ ئه‌م قه‌وانه‌ هه‌ر نه‌بڕایه‌وه‌ ، ئه‌م ده‌هۆڵه‌ی  چه‌نده‌ها ساڵه‌ لێده‌ردرێت ، هه‌ر نه‌دڕا؟ له‌ خشته‌بردنی ئه‌م خه‌ڵکه‌و خۆڵکردنه‌ چاویانه‌وه‌ ، هه‌ر کۆتایی نه‌هات؟!!

دیپلماسی نئومدرنیته – آرایشگر دیکتاتوری مدرن

دیپلماسی نئومدرنیته- آرایشگر دیکتاتوری مدرن

اما این دقیقا همان خطای بزرگیست که آقای فوکوی فرا مدرن هم انجام میدهد. زیرا او خشونت ساختار قدرت کنترل و سرکوب را با دیگر تمایلات تنش زای کنترل گرایانه درون لایه های سطوح مختلف زندگی اجتماعی، در یک خط موازی و برابر با هم قرار میدهد. انتزاعی کردن روابط تنش زای درون جامعه حتی در اتاق خواب، از ساختار مسلط سرکوب توسط فوکو به چه منظوریست؟ یعنی اینکه انگیزه کنترل داشتن بر دیگری از خصلت انسانیست و ما نبایدآنرا بی جهت به ناف سلطه ساختار ماهییت مردسالارانه دولت و شبکه دیوانسالاری تقسیم کار ابزاری جنسی،اقتصادی، فرهنگی، قومی و جز آن ببندیم؟ پس یعنی این از شرایط نظام سلطه قدرت نیست که مرد تحت لوای شوهر گویا اقتدار اقتصادی اش را به نمایش میگذارد تا زن هم به صورت کالای جنسی و رفاهی مرد متصور شود؟ پس با این نتیجه سرچشمه تنشهای درون اتاق خواب را باید صرفاً از منشا تاریخ طبیعی زندگی انسان بر شماریم؟! چطور ما نمیدانیم که واقعیات تلخ فشارهای اجتماعی، و زنجیره ای از نابرابری ها در جامعه حتی در اتاق خواب هم تاثیرات مستقیم خودش را به نمایش میگذارد؟ دو دلداده آگاه و آزاده نه تنها نیازی به کنترل جنسی بر یکدیگر ندارند بلکه با همفکری عاطفی و همدلی در جهت ساختن جامعه ای بری از این نابربری ها و تهاجمات ویرانگر سلطه گری به تلاش و همکاری با دیگر شیفتگان آزادی بر خواهند آمد و تنها از این فرایند بالنده مناسبات انساندوستانه فردی و اجتماعی است که عشقشان و درکشان از یکدیگر قوی تر و بارورتر میشود. اما راه حل فوکو با فرضیه موازنه سازی اش به کجا میتواند ختم شود!؟ مطمئنا نیاز به روانشناسی فردی و رفتاری دراینجا برای مردمان دوباره برجسته میشود که باید خود را شخصا اصلاح کنند تا ساختار در بالا هم اصلاح شود. یعنی اصلاح ما باید بگونه ای باشد که مورد توافق بالایی ها هم قرار گیرد. فوکو فراموش میکند که حتی عقب افتاده ترین بحث های جامعه شناسی امروز جرات یکی کردن ماهیت دولت با جامعه را بخود نمیدهد. مطالبات مردم برای خواسته های آزادیخواهی در طی تاریخ درست در مقابل نهاد ساختار قدرت دولت قرار گرفته است. فوکو از نظرگاه جامعه شناسی شدیداً از جایگاه سلطه گر به جامعه نگاه میکند که رفتارتان را اصلاح کنید تا ضرورت کنترل و تنبیه کمتر شود و ایشان هم دولت را نصیحت میکنند که قوانینشان را با عطوفت بیشتری در خدمت به جامعه وضع کنند.

در واقع این همان طرز تفکرفرویدی ژیژکی هاست که ماهییت انسان و طبیعت زیستی را در ظاهری فریبکارانه، از آمیزه های بحرانهای روانی جسمی، عشق و تنفر، سادیسم و ماذوخیسم، سلطه و تسلیم ، و غیره میدانند، وآنهمه را بصورت دوآلیسم مفتضحانه ای در درون هم میریزند که مثلاً دارای خصلت تاثیر گذاری پارادوکسیکال و یا حتی موقعیت طبیعی جا بجایی دارند که لازمه این دو وجه متناقض در یک حالت تعدیل شده، از سر وظیفه شناسی به سازگاری و همزیستی با هم برسند و همین بینش را با ریا کاری فیلسوفانه ای به مسئله دوستی دروغین دولت و جامعه امتداد میدهند که گویا هر دو از ضرورت وجودی یکدیگرند، پس بهتره مردم بیاموزند که یک رهبر هوشمند و مقتدر را برای هدایتشان (رمه شبانی) انتخاب کنند. این بازی روانکاوی شکنجه و بازجویی زیرکانه ای بیش نیست زماینکه انگشت اتهام آنها از زاویه جرم شناسی نظام سلطه، بر روی زخم ها و تنش های درون جامعه گذاشته میشود. در همین راستا نظریه پردازان سود جویی چون هابرماس حل بحران سیستمیک را از طریق پروسه های پیچیده گفتگو یا دیالوگ عقلانی استدلالی در عرصه عمومی جامعه بررسی میکند تا به تدریج بر روی مجموعه ای از قوانین اخلاقی رفتاری با یکدیگر به توافق برسند، یعنی یک دمکراسی دولتی سخاوتمندانه که مثلاً در زندان هایش شما میتوانید قهوه و بستنی سفارش دهید و اسم آزادی را هم به خاطر پاسخ به لطفشان فراموش کنید. زمانیکه جنبش متنوع افقی و مستقیم آزادیخواهی مردم فرانسه بخصوص جوانانش در سال 1968 به یک توافق زیست انسانی با هم رسیده بودند تا دولت و اربابان دمکراسی مدرن را یکسره به کنار بگذارند، پس چرا این توافق همدلی عمومی آنها باب دل آقای هابرماس قرار نگرفت وجوانان آزادیخواه را مشتی اراذل و اوباش خواند. اما همه این تئوری های سادیستیک تخصصی منفعت جو با نگاهی از بالا برای به تسلیم کشاندن و تعدیل کردن مطالبات جننبش¬های آزادیخواهی صورت میگیرد که آزادیخواهان از شورش و انقلاب علیه کلیت ساختار دولت و سلطه و مناسبات ارباب منشی آنها منصرف شوند. فراموش نشود که فوکو هم همین پیشنهاد را به ناظمین قدرت ابرمن میداد که بهتره با هم بر سر یکسری قوانین حقوقی اخلاقی کمتر تنش زا ( بخصوص مسایل تسلیحاتی اتمی) به توافق برسند و رفتاری منصفانه تر را در کنترل بر جامعه اتخاذ کنند.

بنابر این اکثر طرفداران و مشاوران گفتمان مدرنیته و نئو مدرنیته، حیله گرانه به ایدئولوژیهای چپ و راست افراطی در ظاهر به نقد میپردازند، اما ارتباط خود ایدئولوژی قدرت و ماهییت ساختاری حکومتی با سیستم استثمار و سرکوب سرمایه داری مسکوت میماند و از وضعیت بحرانی جامعه زیستی جدایش میکنند تا روشن نباشد مردم بر سر چگونه آزادی ای باید در عرصه عمومی با هم به توافق برسند؟؟

به نظرم لازم باشد چند نکته را مطرح سازم اولاً تأیید نقد دلوز و گوتاری بر ادیپ فرویدی دلیل بر پذیرفتن یکسرۀ نظریات آنها در رهیافتهای جنبشهای اجتماعی نیست. در همین زمینه، نقدهای کلاسیک بسیاری از انسانهای فرهیخته ای چون ویلیام رایش، اریک فروم، برخی از مکتب فرانکفورت، کارن هورنای و شاید کارل راجرز و چندی دیگر بر نظریات فروید صورت گرفته که به هیچ وجه کافی نبوده است بخصوص اریک فروم که از نظرگاه روانشناسی اجتماعی، توانایی شگرفی را در تجزیه و تحلیل بحرانهای جامعه مدرن نشان داده است که امروزه این نقدها با توجه به رشد جنبشهای جهانی زنان و اکوزیستی ضد سلطه و آتوریته(حکومت) بسی فراتر رفته است. گرچه در این سالهای اخیر شنیده شد که فروید در سالهای کهنسالی نقدها و تردیدهایی را در فرضیاتش عنوان کرده است اما واقعیت این است که بسیاری از جنبش های بوم زیستی جهانی با بی نیازی از آشنایی با این تئوری های مریض گونۀ بحران ساز، براحتی از آن عبور کرده اند چرا که تأثیرات روانی سلطه و قدرت را در عملکرد تخریبی ساختار توسعۀ انهدامی انحصارات مدرن نئولیبرالی جهانی، بروشنی در زندگی واقعی خودشان لمس کرده اند، همانگونه که اکنون جوانان جوامع رباطی غربی خود با برخورداری از بینش و جوهرۀ ارگانیک فعالیت آزاد اندیشی اکوزیستی، نقش برجسته ای در افشای نئولیبرالیسم را بعهده گرفته اند. در چنین شرایطی بی تفاوتی و بی توجهی به بحرانهای زیست انسانی پیش رو آنهم با چنین رشد شتاب زدۀ تسلیحات ویروسی پزشکی اتمی اطلاعاتی و تکنولوژیکی مخوف و کشنده موجود، مثل یک خودکشی عمومیست، چونکه اساساً همنوایی و هم پیوستگی زندگی شخصی و اجتماعی اکوزیستی را از هم متلاشی کرده و همچنان میتواند انسانهای بیشماری را دچار آسیبهای روانی ،جسمی، هویتی و انگیزه ای بس هولناکتری سازد و در همین راستا به نیازهای رشد عاطفی و تجربی کودکان به همراه والدینشان و شکل گیری جامعه سالم زیستی ضربات جبران ناپذیری را وارد سازد.

انسان امروزی با بسیاری از ارزش آفرینی¬ها ، اندیشه ها و فعالیت های هم زیستی عاشقانۀ پیشینیان، دوباره به نوعی همسو و مرتبط شده است اما بی شک در سیمایی جدید با اندیشه هایی منحصر به نیازهای برآمده در عصری متفاوت. طبیعتا ما با شناخت و عبور از دورانهای پر پیچ و خم، و به احتمال قوی با اتکا به این تجارب و حضور بلاواسطه در زندگی معاصر، قادریم اشکال و شیوه ها و اندیشه های متناسب با رشد زندگی عاشقانه اکوزیستی را بیافرینیم و دور از هرگونه جزم اندیشی ها و ایدئولوژی های سلطه و کنترل، فضاهای تازه و با شکوهی از زیباترین هنرها، خلاقیت ها و خودانگیختگی های ملموس با مناسبات هستی زندۀ اکوزیستی را به کار گیریم. کسی نمی داند تا چه مدت و به چه اشکال دینامیک رنگین و خلاقی، فرآیند رهایی ما از سلطۀ ساختار تخریب گرایی نئولیبرال جهانی، رقم خواهد خورد. اما جوانان ما در وحله اول باید بدانند که بین حیات اجتماعی هستی اکو زیستی آنها با جامعه مدنی دیوانسالاری سرمایه داری، تمایز فاحشی وجود دارد و تنها از نقد به ساختار مدرنیسم، مدرنیته، نئومدرنیته و سنت سلطه استبداد هست که بدیل مناسبات جامعه آزاد اکوزیستی میتواند برجسته و قابل درک شود. نمیتوانیم صرف نگاهی سطحی به جذابیتهای کاذب تولیدات تریلیون دلاری کالاهای مصرفگرایی شیک و استفاده های رایج کاربری از تلفن، کامپیوتر و ماشین و اتوبان وجز آن را بعنوان هویت زندگی خودمان تصور کنیم، گویا ما ناچاریم در قالب سیاست سرمایه داری مدرنیسم، امیال و آرزوهایمان را توضیح دهیم. به همین صورت که اکثر محصولات غذایی ما از پروسۀهای پیچیده و وابسته به شبکه های تولید و توزیع منافع کمپانی های سرمایه داری در جهت نابودی زندگی های کشاورزی ارگانیک و آبادیها به دست می آید، یا مدارک تحصیلی ای که از طریق نیازهای دانشگاه های سرمایه کسب می گردد، و همینطور معماری متراکم آپارتمان نشینی بی روح که در بی ارتباطی کامل با فضای سبز تفریحی همسایگی، اما در انطباق با سلطه شهرسازی آلوده و خفه کننده متمرکز اداری مدرن انجام می گیرد، اما همه اینها نباید باعث شود که ما از تلاش برای ساختن و کشف شیوه های سالم فضا ها و امکانات بهزیستی انسانی مایوس شویم که گویا ناچاریم فرهنگ ابزاری و تکنولوژی بی عاطفۀ انحصارات صنایع مدرن راکه هستی زندگی بلاواسطه زیستی ما را از هم دریده است تنها راه بقا و هویت خود بپنداریم. گویی اینکه آنها به ما حق و امتیاز زندگی کردن را اعطا کرده اند تا صرفاً در قالب ایده ئولوژی تخریب گرایی مدرن آنها، به ایجاد امکانات بهتر زندگی بیاندیشیم. آیا برای حضور مبارزه جنبش های زنان، سیاهپوستان و مردمان لاتین و شرق، علیه نابرابری، بردگی و ظلم و غیره باید سپاسگذار ساختار استبداد، استعمار و استثمار دول مدرن مردسالار باشیم؟؟ و یا وجود ادبیات زندان و پایداری مبارزات انسانها در برابر شکنجه های مدرن قرون وسطایی در جهان را از مراحم زندانهای متمدن آنها استنباط کنیم؟؟و آیا تنوع خلاقیتهای هنر زیستی انسان و شکل گیری جنبشهای افقی برای نجات زندگی را باید از خیر سر دیوانسالاری هرمی انحصارات رباط سازی بحساب آوریم؟ پس موضوع اینجا بر سر روانشناسی اجتماعی حقیقی در نقد ماهییت ساختار استثمار و ویرانگری مدرن است و نه صرف واژه مدرن که با امروزی بودن در صورتهایی ابهام آمیز و نابجا بکار میرود و اشتباها با ایده های نامفهوم متناقض و گاه وحشتناکی در جهان خود نمایی میکند.

معیار بعضی جوانان ایرانی برای مدرن بودن، زمین تا آسمان با دیگری فرق میکند. برخی آنرا اساسا دلیل بر هویت خود نمیدانند و این مسئله تا حدودی بین جوانان دختر و پسر تفاوت زیادی دارد. مُد روز بودن در تناقض سطحی گرایی اش، در ظاهر اولیه بنظر غالب می آید. بطور نمونه شیک پوشی، آرایش، پولداری، ماشین مُند بالا، دوست دختر و یا پسر داشتن (برای بعضی ها حتی بیشتر از چند تا، در دخترها تا حدودی بخاطر بی اعتمادی به پسرها، و بخصوص پسرها بیشتر از بازتاب بینش تعدد کالایی صیغه ای مدرن و سنتی بر میخیزد) و حفظ عقاید دینی، لباس و عینک مارک دار، و رستوران خَفَن رفتن و…(اتفاقا این روزها نسل جدید مرفه دینی بیشتر از دیگران صاحب چنین امکاناتی هستند). امروزه از تیپها و کاراکتر های بسیار متفاوتی به تعداد وسیعی به کوه، پیک نیک و سفر روی آورده اند و قلیون سنتی و گیتار تقریبا برای بخش زیادی رایج شده است. عده ای طرف را اُسکُل پولدار خطاب میکنند یا شاسکول روانی، هر چند مثلاً آن فرد خیلی هم تیپ زده باشد و در ظاهر مدرن به حساب آید. کراوات حتا به لحاظ واکنشی هم نتوانست خودنمایی کند و گاهی سوسولی هم به حساب می آید. برخی مدرن بودن را در ساختمان، جاده و رستوران شیک و تزیینی می انگارند. با وجود نگاهی اکراه آمیز به فرهنگ سلطۀ شیخ نشینان عربی، بسیاری جذب مدرن بودن آنها شده اند. از نظر برخی شاید کسی¬که رمان و ادبیات میخواند و احتمالاً دوست پسر و دختر هم نداشته باشد اُمُل بنظر آید و اگر شعر هم بگوید، مثلاً عَلافه. اما ظاهراًً معنی امروزی بودن بیشتر به اندیشه و رفتار شخص ربط پیدا میکند تا مدرن بودن. اما گسست از نماد های کلیشه ای پدران، تابوها و سنت های تعصب دینی و سلطه گری آن هم با رویکردی به تاریخ هنر، ادبیات و فرهنگ شاد و زنده، بدون شک میتواند یکی از جلوه های بارز آن باشد. گر چه واژه امروزی بودن عمیقا و مستقیما از دل مناسبات انسانی، رشد یافته و از نیاز رهایی و آزادگی خود جامعه بر می¬خیزد اما بصورت متناقضی مورد اصابت واژگان مدرنیسم واقع میشود. پس بهتر است موضوع مدرن بودن را
از درون خود جامعه غربی، کمی به بررسی گذاریم.

در یک شِمای کلی اولیه میتوان حس کرد که اکثر انسانهای صلح دوست و ضد جنگ ، دوستدار فرهنگ، شعر و موسیقی و ادبیات پویای سرزمین های جهان و طرفدار آزادی و اکوزیستی در خود همان کشورهای غربی معیار مدرن بودن را نه تنها به عنوان وجه تمایز برتر خود با کشورهای لاتین، شرق، آفریقا و آسیا نمیدانند، آنگونه ای که ریاستمداران دولتی شان با فخر تمسخر آمیزی از آن نام می برند، بلکه مدرن بودن را نوعی نگاه کلیشه ای نژادپرستانه بر ضد طبیعت زیستی می¬پندارند که نمایانگر درکی عقب افتاده، ناسیونالیستی با زرق و برق های پوچ مصرفی می باشد. معیار عاشقان آزادی در غرب بیشتر به جنبه های هنری تاریخی و موضوعات زیست فرهنگی انسانی¬ای برمیگردد که در طِی روند تفکر و منش خودمحور نژاد سفید استعمارگر تا کنون پایمال شده است. اما از نگاه دیگر، مسیحیان ارتدکس، نژادپرستان، اکثر متمولین، مدیران خود بزرگ بین، ناسیونالیست ها ی متدین، اکثر پزشکان و تکنوکرات های حرفه ای( نخبگان صنعتی و متفکرین عقلانیت ابزاری) و برخی از مهاجرین متوهم و بخصوص اکثریت عظیمی از ایرانیانی که دچار بی هویتی مزمن هم شده اند نه تنها با افتخار خود را مدرن میدانند بلکه مردمان غیر از سرزمین غرب را هم به نوعی عقب افتاده و از جوهره ای پست تر میشمارند که این اساساًً ازهمان اندیشه ارتجاعی و سنت کلیشه ای مذهب ارتدکس استعماری و استثمار گر غرب بر می¬خیزد و در چشم جنبش¬های افقی و آزادیخواهی جوانان آگاه امروزی در همان غرب چنان رنگ باخته که برای واژگونی¬اش بپا خاسته اند.

اتفاقا من از بسیاری از بچه های ایران بخصوص دختران که ایرانیان مقیم خارج را موقع بازدید در ایران ملاقات می کردند، همواره می شنیدم که با حالتی ناباورانه میگفتند چطور اکثر اینها بعد از ده ها سال زندگی در خارج هنوز از خود ما سنتی¬تر فکر میکنند. این همان تناقض هویتی¬ای است که برخی ناخواسته و ابهام آمیز از واژه مدرن و یا مدرنیسم، تصویر یک انسان امروزی آگاه و برخوردار از شخصیت عاطفی را انتظار دارند در حالیکه برای خودشان هم تا حد زیادی روشن نیست که ویژگی های معرفتی و هویتی یک انسان آگاه معاصر امروزی اساسا در چیست؟ و چه رابطه ای با موضوع مدرن بودن دارد؟! اگر منظور در نوع پوشش، آرایش، گردش و تفریح، رقص و آواز و سبک های هنری عاشقی مردمان هند، چین، روس، سرخپوستان لاتین، و ایران و غیره میباشد که این از ویژگی های زیبای فرهنگ های متنوعی است که نه تنها از نظر جوانان غربی بسیار با شکوه جلوه میکند حتا اکثر مردمان فرهنگ دوست جهان هم شیفته این تنوع هستند و هیچ ربطی هم به مدل به اصطلاح مدرن بودن غربی ندارد هر چند فرهنگ¬ها میتوانند از یکدیگر تاثیر گیرند. اگر امروزی بودن از نظر تنوع گیاهی و غذایی منظور باشد که تقریبا بغیر از غرب اکثر کشورها در این زمینه سرآمدند و ربطی به مدرن بودن ندارد و از یک سنت تجربی زیستی تاریخی بر می¬خیزد. اگر صحبت از شعر و ادبیات، زبان و اندیشه انتقادی و طبیعت دوستی و انگیزه عاطفی آزادیخواهی است که تا حدی اکثر جوامع دیگر به لحاظ تاریخی از غرب پیشتازترند اینکه غرب با جاه طلبی¬های وحشیانۀ استعماری، و استثماری اش جوامع دیگر را لت و پار کرده و بجایش استبداد و فقر را زمینه سازی کرده است دلیل بر این نیست که عنصر مبارزاتی و پویایی در آن جوامع پایان یافته و بی تاریخ شده اند. غرب چشم و چار دیگری را تا کنون در آورده و بعد میگوید: ببینید اوضاع کی بی ریخت¬تر است. این هم شد هنر بالندگی و طبیعت انسان دوستی مدرنیسم، که سرزمین های زیستی انسانها را غارت و اشغال کنند و به مخروبه¬ای تبدیل سازند بعد بگویند سرزمین کی زیباه تر است!! اما حالا غرب بجایش سرزمینی بی روح و بی عاطفه، تجملی بی محتوا، مملو از هیجانات جنایی جنسی مصرفی با ساختمان هایی در هیبت های زندان نما و مخوف که مدرن بودنش آنچنان برای جوانانشان خفقان آور شده است که میخواهند تمامی این نظام ابرمن مصرفیِ از خودبیگانه را از بنیادش زیر و رو کنند و بجای آن یک دنیای گلستانه عاشقی را برپا سازند. حال جوانان آگاه شرقی و لاتین و حتی غربی و غیره، با کشف این واقعیات تاریخی زندگی زیستی¬شان بهتر میتوانند بفهمند که چگونه هویت انسانی جهانی¬ای را متناسب ارزش های انسانی خود بدانند و آنرا در ارتباط با نسلهای معاصرشان بیافرینند.

از همین رو، بافت مناسبات نهادهای عملکردی روانشناسی متأسفانه بصورت یک بعدی و دفورمه شده زیر نظر قوانین و ایدئولوژی¬های کارکردی منافع تخریب گرایانۀ انحصارات مدرن قدرتی، تنظیم و برنامه ریزی شده است تا جوانان را به اطاعت و پیروی از نور م¬ها¬ و مناسبات کلیشه¬ای و سنتی ساختار تخصصی ارباب منشی و رئیس و مرئوسی بیمارگونۀ مدرنیسم و مدرنیته وادار سازند و نه اینکه نسل خلاق و پویا از فرایند دینامیک غریزۀ طبیعی زندگی ارتباطی و همبستگی خودشان ، دنیای عاشقی گلستانه را مدام برپا سازند و این امپراطوری¬های مفتخور بی عاطفه را به پایین کشند. اگر مسایل پیچیده و هولناکِ موانع ناامنی تحمیل شده برای بقای معیشتی در ارتباط با مشاغل کاذب و مصرفی سرمایه داری در زندگی مردم مطرح نبود، 99% همین مردم دست از بیگاری مزدی میکشیدند و فعالیتی را انتخاب می کردند که از علاقه بلاواسطه و خود انگیختۀ زندگی آنها متجلی میشد.

همین موضوع را خانم marina sitrin در کتاب horizontalism (مناسبات افقی)چاپAK press2006، در مورد برپاخیزی مردم آرژانتین علیه دولت نظامی¬شان در دسامبر 2001 مطرح میسازد. او به شیوه مصاحبه و شرکت مستقیم در جنبشهای شورایی وهمسایگی مردم آرژانتین، توانسته روند این مبارزات آزادیخواهی را مستند سازد که در عرض دو هفته پنج حکومت را از سلطه پایین کشیدند، بدون اینکه گول تبلیغات انتخاباتی رسوا شده آنها را بخورند (تنها سی هزار مبارز و آزادیخواه در عرض چند دهه توسط دولتِ سرکوب، مفقود و نیست شده بودند که بتدریج جنبش اعتراضی عظیم مادران را رقم زد). بحران سیاسی اقتصادی و بیکاری مردم آرژانتین با پروژه خصوصی سازی نئو لیبرالیسم در اوایل 1990 در آرژانتین آغاز گشت و به تدریج تشدید شد، و سرمایه داران با خارج کردن پول های کلان چاپیده شده، بانکهای ورشکسته را رها کردند و مردم هم بدون دریافت هیچ حقوقی با بر پایی سر و صدای قابلمه ها به خیابانها ریختند. از آنجایی که مردم از پیامدتجربه تاریخی، دیگر به احزاب بورکرات سیاسی کمونیسم چپ و راست و نخبگان قدرت اعتماد نداشتند خود بصورت مستقیم و مستقل، اداره بخش وسیعی از امور جامعه را در اختیار گرفتند و اعلان کردند که دوران ارباب منشی به پایان رسیده است. صدها کارخانه مصادره شد و کمیته های بحث، تصمیم گیری و تقسیم مسئولیت در محله، مدرسه، بیمارستان و روستا برای همکاری و مبادلات موازی بطور خود جوش، همزمان برپا شد و باقیمانده دولت فریب بنوعی در حاشیه ایستاد. خانم مورینا مینویسد: من بعد از چاپ کتاب به زبان لاتین،چندین بار در سال 2005 به آرژانتین برگشتم. بافت جامعه کاملاً در اشکال پویایی رشد یافته بود جنبش مناسبات افقی، ورد زبان همگان بود و هر کس تلاش میکرد بهترین توانای هایش را در انجام مسئولیت مورد علاقه¬اش داوطلبانه به کار گیرد. مدلهای بسیار جدیدی در نوع ارتباط، مشارکت، برنامه ریزی و توصیف مبارزه مستقیم¬شان پدید آمده بود. متاسفانه عناصر احزاب چپی هنوز همچنان در درون برخی شوراهای همسایگی اختلال ایجاد می کردند که گاهی ناچاراً آنها را از شورا بیرون می کردند. مردم شورایی میگفتند” ما به فهم خودمان در باره مناسبات مستقل و افقی اطمینان داریم و این واژه ها برای ما، دیگرصرفاً یک شعار نیست بلکه یک مبارزه واقعی روزمره ما برای شکستن سیستم¬های قدیم است که دائما در عمل با آنها مواجه میشویم(ص 101). اما حقیقتا جانمایه تداوم این مبارزه برای مردم آرژانتین تا کنون به گفته خودشان تنها، همبستگی و عشق بوده است و طبعا تا زمانی که این تجارب غنی مبارزات و مناسبات افقی در جهان فراگیر نشده، احزاب فاسد بوروکراتیک چپ و راست و دول سلطه جو در تضعیف و کنترل کردن آن مناسبات خودگردان به هر حیله و فشاری روی خواهند آورد. گرچه امروز خانم کریستینا کرشنر از حزب پرونیست توانسته از طریق کانالهای قدرتیِ همسرش که دوره قبل رئیس جمهور تحمیلی از طریق حمایت دولت ها بود، بر سکوی خلافت بنشیند اما دیگر به آن سادگی قادر نیست چشمش را از مبارزه مردم آرژانتین که برای محو جامعه طبقاتی و نابرابری ها یش تجربه اندوزی میکنند لحظه ای دور نگهدارد.

حال با توجه به نقش بحران¬های سرمایه¬داری در تلاشی مناسبات طبیعی زندگی زیستی مردم، موضوع بر سر این نیست که روانشناس امروزی باید کارش را رها کند و از راه دیگری نان بخورد که گرسنه نماند، مسئله این است که در فضای خدمات اجتماعی و بهزیستی، حضور نقد فعال اجتماعی مان را علیه ساختارهای مخوف ضد آزادی اکوزیستی در تمامی عرصه های زندگی، متحدانه گسترش دهیم و در روند اتمیزه بازتولید یک رفاه مصرفی خودخواهانه و زیاده خواهی فردی، دیگران را فرو نبریم و به نقش مسئولانۀ خویش در شناخت ریشه های درد و خشونت و تغییر اوضاع موجود اهمیت بدهیم و دچار خلسه و بی تفاوتی مزمن نشویم که تنها در لحظه بالارفتن درجه شوک بحران زدگی سرمایه داری، تازه برحضور زندگی و انرژی انسانی از دست رفته خود غبطه خوریم . هر اندازه ما نسبت به درد و غمهای زندگی مشترک اجتماعی یکدیگر بی تفاوت باشیم و از هشیاری به حساس بودن ذهنیت زندگی اکوزیستی خود در رشد مسایل عاطفی مناسبات آزاد انسان دوستانه جامعه و آموزش آن به فرزاندانمان غفلت ورزیم به همان نسبت از شکوفایی روابط سرزنده و پرشور زندگی شخصی و ارتباط زیستی خودمان با دیگران هم کاهیده ایم و به تدریج پیله ای از بدبینی، ترس، ناامیدی، بی اعتمادی، بی ارتباطی و زیاده خواهی فروبرنده را به دور خودمان خواهیم تنید و آن وقت زمین و زمان را سرزنش خواهیم کرد که چرا دیگران از درک ما عاجزند و ترکمان گفته اند و این همان تنش ها و افسردگی هایی است که از درون مثل خوره به جان آدمیان می افتد و زندگی خویش و جامعه را دچار آسیبهای سنگین بی تفاوتی و بی انگیزگی در ایجاد روابط سالم همبستگی و مهرورزانه زیستی میکنند.

*************************

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک / ژیژک در آرزوی دیکتاتوری لنینیسم و نئومدرنیته علیه جنبش¬های افقی و ضد آتوریته (سلطه)

الاحزاب السياسية

الاحزاب السياسية

مسألة الاستيلاء على السلطة تستدعي معها مسألة الاحزاب السياسية، وهي ايضا القضية التي تفرق بين الاناركيين والماركسيين. معظم الماركسيين يرون في الاحزاب السياسية ادوات مفيدة بل انها حتى بالنسبة لهم اداة ضرورية للاستيلاء على السلطة، حيث انهم يرون ان الجهود التي يتم تنسيقها بشكل مركزي هي امر ضروري لهزيمة الرأسمالية ودولتها هزيمة تامة؛ وإن الاحزاب ضرورية ايضا من اجل تأسيس هيئة قادرة على الاحتفاظ بالسلطة.

باختصار يمثل الحزب عند الماركسيين فكرة الطليعة السياسية التي استخدمت بشكل واسع ورحب جدا في القرن التاسع عشر لوصف أي فرد، يعتبر من وجه نظر ما، ساعيا لاكتشاف طريق يؤدي إلى مجتمع مستقبلي حر. صك هنري دو سان سيمون مصطلح ’الطليعة‘ في سلسلة من مؤلفاته كتبها في أخريات أيام حياته. وحذا حذوه هذا الذي كان في احد الأوقات سكرتيره واحد حوارييه (وفيما بعد، أنكى منافسيه، أوجست كونت)؛ سان سيمون كان يكتب في ظل الثورة الفرنسية، وكان يسأل بالأساس ما هو الخطأ الذي وقع: انتقال مجتمع العصور الوسطى الإقطاعي الكاثوليكي إلى مجتمع ديموقراطي صناعي عصري لماذا يؤدي هذا الانتقال إلى إنتاج كل هذا العنف والانخلاع الاجتماعي الهائل؟ رأى سان سيمون في الفنانين طليعة مجتمعه الجديد بينما رأى اوجست كونت في العلماء طليعة مجتمعه الفاضل.

الا انه ماركس، هو الذي بدأ في إحداث تغيير له وزنه لمعنى الطليعة عن طريق تقديم فكرته القائلة بأن البروليتاريا هي الطبقة الوحيدة الثورية حقا لأنها ليس لديها ما تخسره عند الغاء الطبقات – هو لم يستخدم حرفيا مصطلح “الطليعة” في كتاباته. والنتيجة، “نعرفها جميعا! فكرة حزب الطليعة الذي ينذر نفسه لكلا من تنظيم هذه الطبقة الأكثر اضطهادا المختارة كوسيط لحركة التاريخ ومن اجل منحها مشروعا فكريا، ولكنه أيضا، حزب الطليعة الذي ينذر نفسه لإشعال شرارة الثورة من خلال استعداده لاستخدام العنف، هذه الفكرة أوضحها لأول مرة لينين في 1902 في كتابه ’ما العمل؟‘ وتردد صداها إلى ما لا نهاية منذ ذلك الحين “.

ففي وقت كتابته “ما العمل؟”، كان لينين شابا روسيا مهاجرا عاد من منفاه في سيبريا ويعيش في جنيف بسويسرا. كتاباته في الصحيفة الروسية الاشتراكية الديموقراطية “الايسكرا” (الشعلة)، وضعته في مركز الجدل المحتدم في ذلك الوقت بين الدوائر الماركسية الاوروبية حول افكار ادوارد برنشتاين “المراجعة او النقدية” للماركسية. كانت المشكلة اكثر الحاحا بالنسبة للينين الشاب حيث ان الماركسيين الروس المنفيين، المعروفين باسم الاقتصاديين، كانوا يدافعون عن افكار برنشتاين بحجة ان الحزب الديموقراطي الاجتماعي الروسي يجب ان يركز على العمل الشرعي الذي يستهدف التحسن الاقتصادي للطبقة العاملة الروسية. رد لينين على ذلك كان جدلا كلاميا ساخنا وضع فيه الخطوط العريضة للحزب الثوري الماركسي، كتاب “ما العمل”.

يشرح لينين هذا المشهد بقوله: “ليس سرا ان هناك تياران قد تكونا في الاممية الاشتراكية الديموقراطية اليوم. يشتعل لهيب الصراع بين هذين التيارين الان، وتتحول اوراق “قرارات الهدنة” الى رماد ودخان. جوهر الاتجاه الجديد، والذي يتبنى اتجاها “نقديا” ضد “التحجر العقائدي البائد” للماركسية، يعرضه برنشتاين بما يكفي من وضوح، ويعلنه ميليران” .

تيار “المراجعة – نقد الماركسية” الذي تزعمه برنشتاين احاط نفسه ببطارية كاملة من “الحجج المنطقية”، ورفض فكرة الافقار المتنامي واشتداد التناقضات داخل المجتمع الرأسمالي، ولم ير تناقضا من حيث المبدأ بين الاشتراكية والليبرالية. ومن هنا رفض هذا التيار المراجع فكرة الصراع الطبقي وبالتالي ديكتاتورية البروليتاريا على ارضية انه لا يمكن تطبيقها على مجتمع ديموقراطي بشكل خاص لأن الحكم فيه يتم طبقا لارادة الاغلبية. وهي النتيجة التي رأى لينين فيها “ليس اكثر ولا اقل من تنويعة جديدة من الانتهازية”… وان ما تتدعيه من “حرية الانتقاد” هو الحرية في تحويل الاشتراكية الديموقراطية الى حزب ديموقراطي للاصلاحات الاجتماعية.

ومن هنا جاءت اول اسس اللينينية: “دون نظرية ثورية لا يمكن ان تكون هناك حركة ثورية… دور مناضلي الطليعة لا يمكن الوفاء به الا بواسطة حزب ترشده اكثر النظريات تقدما” …

حجر الاساس الثاني في اللينينية كانت مقدماته تحليل لينين للاضرابات العمالية في سان
بطرسبورج التي حدثت بشكل منهجي خلال تسعينات القرن التاسع عشر في سان بطرسبرج. في نظر لينين، كانت هذه الاضرابات في حد ذاتها، ببساطة كفاح نقابي، تمثل علامة على استيقاظ التناقضات بين العمال واصحاب العمل، ولكن لم يصبح العمال بعد، ولا يمكنهم ان يكونوا على وعي بالتناقضات التي لا يمكن حلها بين مصالحهم وبين كامل النظام السياسي والاجتماعي الحديث. بهذا المعنى، حكم لينين على اضرابات التسعينات، رغم التقدم الهائل الذي تمثله مقارنة “بالتمردات” المبكرة، بأنها “تظل حركة عفوية صرف”.

ترى اللينينية انه لا يمكن ان ينشأ وعي اشتراكي ديموقراطي وسط العمال من تلقاء انفسهم، بل يجب ان يجلب اليهم هذا الوعي من خارجهم: “تاريخ كل البلدان يظهر ان الطبقة العاملة، من خلال جهودها هي الحصرية، لا تستطيع سوى تطوير وعيا نقابيا فقط، اي، الاقتناع بضرورة الاتحاد والتجمع في نقابات، ومحاربة اصحاب العمل والسعي الحثيث لاجبار الحكومات على تمرير القوانين الضرورية لتشريعات العمل، الخ.

“…مذهب الاشتراكية الديموقراطية النظري نهض بشكل مستقل تماما عن النمو العفوي لحركة الطبقة العاملة، نهض كنتيجة طبيعية وحتمية لتطور الفكر وسط النخبة المثقفة الاشتراكية الثورية… ومن هنا، لدينا كل من النهوض العفوي لجماهير العمال، النهوض لحياة واعية وكفاح واع، ولدينا شباب ثوري، مسلح بالنظرية الاشتراكية الديموقراطية، شغوف لبناء اتصال بالعمال… “

وبالتالي يصل لينين الى اكتشافه المؤسس وهو الحزب الثوري: “الكفاح السياسي للاشتراكية الديموقراطية هو كفاح اكثر تكثيفا واكثر تركيبا بكثير من الكفاح الاقتصادي للعمال ضد اصحاب العمل والحكومة. وبالمثل (فعليا لهذا السبب)، تنظيم حزب اشتراكي ديموقراطي ثوري يجب ان يكون حتميا نوع مختلف عن شكل تنظيم العمال من اجل كفاحهم الاقتصادي هذا…

“انا اشدد على:
1) لا يمكن لحركة ثورية ان تتحمل الصعاب وتبقى دون وجود منظمة ثابتة من قادة يضمنون الاستمرار؛

2) كلما جذب الكفاح العفوي جماهير اعرض، لتشكل اساس الحركة ولتشارك فيها، كلما كانت الحاجة اكثر الحاحا لمثل هذه المنظمة، وكلما كانت الحاجة اعظم لمنظمة متماسكة…؛

3) وأن مثل هذه المنظمة يجب ان تتشكل من اناس منخرطين بشكل محترف في النشاط الثوري؛

4) وانه في دولة استبدادية الحكم، كلما حصرنا عضوية مثل هذه المنظمة اكثر في الناس المنخرطين باحتراف في العمل الثوري والمدربين بشكل محترف على اساليب مكافحة البوليس السياسي، كلما كان اصعب اجتثاث هذه المنظمة وتدميرها؛

5) وبالتالي كان عدد افراد الطبقة العاملة والطبقات الاخرى من المجتمع، الذين سوف يستطيعون الانضمام الى الحركة والقيام بالعمل الايجابي فيها، اعظم… “

يرى الاناركيون في منظماتهم النقيض من الجماعات الماركسية المغلقة. ففي رأيهم اهتمام الأحزاب “المركزية الديموقراطية” الاكبر ينصب على بلورة تحليل نظرى صحيح وتام، وبناء عليه تطلب هذه المنظمات من اعضائها توحدا ايديولوجيا صارما، وتميل إلى استكمال رؤيتها التفصيلية للمستقبل، بممارسات سلطوية متطرفة داخل التنظيم فى الوقت الحاضر. بينما المنظمات التى يتحدث عنها معظم الاناركيين تتخذ شكل المجالس او الفدراليات او الكونفدراليات تمارس الديموقراطية المباشرة وتسعى لخلق اليات تحقيق الاجماع والتوافق وتبحث عن التعددية بشكل مفتوح. الجدل داخل منظماتهم هذه يركز دائما حول جولات بعينها من الحركة؛ فمن المسلم به عندهم انه لن يستطيع أى احد أبدا ان يحول أحدا أخر إلى وجهة نظره بالكامل. قد يكون الشعار، “لو أنت على استعداد للتصرف كأناركى في هذا الاتجاه فى هذه اللحظة، فرؤيتك طويلة المدى هى شأنك الخاص تماما”. يقول جريبر: “وهذا فقط يبدو معقولا: فلا احد منا يعرف إلى أى مدى سوف تأخذنا هذه المبادئ فعلا، ولا أى تركيب مجتمعى مبنى على أساس هذه الافكار سوف تبدو صورته النهائية الفعلية”. اما بالنسبة لقضية الطليعة او النخبة المثقفة والجماهير، فهم يطرحونها على نحو مختلف نوعيا، “أن التحالفات الثورية تميل دائما للارتكان إلى نوع من الأحلاف بين عناصر المجتمع ’الأقل اغترابا‘ والعناصر ’الأكثر تعرضا للاضطهاد‘. ونستطيع القول، أن الثورات الفعلية مالت للحدوث عندما تداخلت هاتان الشريحتان الاجتماعيتان مع بعضهما البعض بشكل واسع “. وهم يصرون على عدم اعطاء اي وضع خاص متميز للبروليتاريا من خلال سؤال يطرحونه وهو، “لماذا تقريبا يبدو دائما أن الفلاحين والحرفيين، وحتى لدرجة اكبر، العمال الصناعيين الذين كانوا فلاحين وحرفيين منذ وقت قريب، هم الذين أطاحوا فعلا بالأنظمة الرأسمالية؛ وليس أولئك الذين يتعيشون منذ أجيال على العمل المأجور “.

ومع ذلك، يختلف الماركسيون بين بعضهم البعض حول ما اذا كان للحزب الثوري ان يشارك في الانتخابات البرجوازية ام لا، واي دور يجب ان يلعبه الحزب بعد الثورة، وكيف يجب تنظيم هذا الحزب. من ناحية اخرى، يرفض الاناركيون بشكل عام المشاركة في الحكومات، ولهذا هم لا يشكلون احزابا سياسية، حيث انهم يرون اي هيكل ذو بناء هرمي يمتلك ميلا اصيلا نحو التحول الى كيان سلطوي وظالم. الا ان الكثير منهم ينتظمون سياسيا على اساس الديموقراطية المباشرة والفدرالية من اجل المشاركة بشكل اكثر فعالية في الكفاحات الجماهيرية وقيادة الناس نحو الثورة الاشتراكية (عن طريق ضرب النموذج ونشر الافكار).

 

**************************************************

مصدر : الاناركية مجتمع بلا رؤساء او المدرسة الثورية التي لم يعرفها الشرق

إعداد وعرض: احمد زكي

دەنگدان بە مشەخۆران و هەڵبژاردنی خراپ لە خراپتر

دەنگدان بە مشەخۆران و هەڵبژاردنی خراپ لە خراپتر

هەژێن

جارێکی دیکە گاڵتەجاریی بانگهێشتکردنی خەڵک بۆ دەنگدان بە چەوسێنەرانی خۆی؛ بۆ هەڵبژاردنی خراپ لە خراپتر، دەستی پێکردەوە !

من وەک تاکێك کە مافی دەنگدان بە سەروەران و و هەڵبژاردنی مشەخۆرانم هەیە، هەموو جارێك لە خۆم دەپرسم:

ئایا ئێمەی دەنگدەر مافی گۆڕینی هیچ شتێک لەو شتانەی کە پەیوەندییان بە ژیان و ئارەزوو و داخوازییەکانمانەوە هەیە، هەیە :

– چۆنیەتی بەرێوەبردنی کاروبارەکانی کۆمەڵگە ؟

– چۆنیەتی رێکخستنی بەرهەمهێنان و دابەشکردن ؟

– چۆنیەتی بەکاربردن و وەبەرهێنانی سامان و داهاتەکانی کۆمەڵگە ؟

– چۆنیەتی پاراستنی ئاساییشی کۆمەڵگە ؟

– چۆنیەتی پێوەری دیاریکردنی مووچە، دابینکردنی خانووبەرە؟

– چۆنیەتی بەخشینەوەی پاداشت و بەهرەمەندبوون لە هەلی کار و خوێندن ؟

-چۆنیەتی بڕیاردانی جەنگەکان و ڕێکەوتنەکان ؟

– چۆنیەتی دابەشکردنی دەسەڵات لەنێوان تاکەکانی کۆمەڵگە ؟

– چۆنیەتی دابەشکردن و بەخشینەوەی زەوی و شاخ و دۆڵ و گردەکان ؟

– چۆنیەتی و لەپێناوچی بەهرەمەندبوونی پارتەکان لە سامان و بودجەی کۆمەڵگە ؟

– چۆنیەتی و بۆچی تایبەتیکردنەوەی کەرتەکان و تاپۆکردنیان لەسەر کۆمپانییەکانی دەسەڵاتداران ؟

– نەدانی مووچەی چەند مانگ و بۆ کێ چوونی داهاتی نەوت و گمرگەکان ؟

– بۆچی گوندەکان ئاوەداننەکراونەتەوە و کشتکاریی فەرامۆشکراوە و لەولاوە وڵات کراوەتە ساخکردنەوەی بەرهەمە کشتوکاڵییە دەستکارییکراوەکان ؟

بۆچی درێژەدان بە هەمان سیستەم و پرۆگرامی پەروەردە و خوێندنی بەعسی ؟

– چۆنیەتی پەنادانی سەرانی ڕێمی بەعس و بەڕێکردنیان بۆ هەندەران ؟

– چۆنیەتی لێبوردن لە فرۆکەوانەکان و ئەنفالچییان ؟

– هەزاران شتی دکەی زۆر گرنگ، کە پەیوەندییان بە ژیانی هەمووانەوە هەیە ؟

ئەی بڕیارە دەنگدان و هەڵبژاردن چی بگٶڕێت ؟

ئەگەر دەنگدان بۆ بەرژەوەندی خودی ئێمەیە وەك تاك و وەك کۆمەڵگەیە، بۆچی دەسەڵاتداران ئەوەندە دەپاڕێنەوە و بۆ دەنگدان هانمانددەن، بەڵام کاتێك کە واژۆی نامەیەک یا داواکارییەکمان بکەوێتە بەردەستییان، دەبێت بەرتیل و واسیتە و مل بە هەزار و یەك بێنەوبەردە بدەین و دەست بە سنگەوە بگرین و سوپاسگوزاری ملهوڕی ئەوان بین، تا بۆ ئێمەی ژێردەست [دەنگدەری خۆشباوەڕ] ئەنجامی بدەن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

******************
http://www.hezheen.tk

روانشناسی ابرمن در خدمت سلطه و دیکتاتوری

روانشناسی ابرمن در خدمت سلطه و دیکتاتوری

حال، ژیژک بحران موجود را صرفنظر از جدل مصنوعی اش با لیبرالیسم، از تطبیق ناپذیری جامعه با قدرت قانون پرولتاریا و بد فهمی از دیکتاتوری سرخ لنینی ترسیم میکند یعنی اگر آن سوسیالیسم آرزویی لنین شکل نگرفت بخاطر عقب افتادگی مردم روسیه در آنزمان بود. درواقع به نوعی تنفرش را به جنبش های نافرمانی از آتوریته و تمایلات و مناسبات افقی و توری شکل آنها نشان می دهد. پس بی جهت نیست که ژیژک همچنان شیفتۀ راه کمونیسم دولتی لنین و استالین است و در نهایت برای رسیدن به چنین آرزویی به ستایش ایدۀ مطلق هگل و اخلاق جهان شمول کانت و سیاست دیکتاتوری آهنین لنین و سرانجام به نظریۀ سادیستیک روانکاوی فروید در کنترل روانی و فیزیکی جامعه بوم زیستی روی می آورد. این تفکر کنترل گر، برگرفته از نظریۀ سلطه جویانۀ اخلاق حکومت ابرمن(super ego ) فرویدی است که بر مبنای اصل تنبیه و پاداش در جهت کنترل بر غرایز زندگی و انگیزه های انسانی، که بنظر او از طبیعتی شیطانی، درنده خو و شهوانی نشأت می¬گیرد، بنا شده است و طبیعتا در جهت توجیه اعمال قدرتهای سرمایه داری و سلطه دیوانسالاری ها، قرار میگیرد . اینکه چه کسانی زیر چکمه های حکومت قانون ابرمن باید تنبیه شوند و چه کسانی پاداش داده شوند همه بسته به درجه مفید و ممتاز بودن و جایگاهشان در درون تقسیم بندی شبکه دیوانسالاری قدرت تعیین شده و نسبت نوع فشارها بر آنها و انتظارات از آنها در یک روند پیچیده سرطانی و بحران زا مدام سبک سنگین میشود و نهایتا همه چیز به خواست و اراده و وضعیت ابرمن (اراده قانون و سلطه) منوط میشود. به این معنا پس درندگان قوی تر شایستۀ اعمال قدرت بر دیگران ضعیف تر هم هستند. از نظر فروید کنترل غرایز یعنی “تطبیق و تنظیم اصل غریزی با اصل واقعیت” یعنی اطاعت پذیر ی از قوانین دولت و انحصارات اخلاقی ابرمن(super ego ) بعنوان “اصل واقعیت” . در واقع این همان تعظیم و تسلیم در مقابل برگزیدگان عالی مقام کشوری، لشکری و امپراطوری سرمایه داری مدرن میباشد که در تداوم این پروسۀ پاداش وتنبیه، نتیجتاً امپراطوری بزرگتر حق اعمال کنترل و تنبیه امپراطوری های کوچکتر را هم دارد چه برسد به تنبیه مردمان تحت سلطۀ آنها، آنهم در زمانیکه ابزار کنترل و تنبیه اخلاقی جامعه در دست برگزیدگان ابرمن توسط روشنفکران ساختار مدرنیته مدام توجیه و تبلیغ میشود. باید پرسید به کدامین دلیل و خطا، روزانه صدها میلیون انسان از زن و کودک، پیر و جوان در قانون بازار نئولیبرلیسم جهانی باید به وقیحانه و بیرحمانه ترین شکلی تنبیه و شکنجه شوند واز ابتدایی ترین امکانات زندگی زیستی شان محروم گردند، و در زیر چنین فشاری از فقر، گرسنگی و آسیبهای روانی جسمی بطور ناباورانه ای صرفاً جان دهند. و چگونه ممکن است انتظار یک واکنش و پژواک طبیعی و غریزی دفاعی و مبارزاتی، مملو از خشم، عصبانیت و اضطراب انسانی را در برابر سلطه ابرمن نداشته باشیم. جالب اینجاست که این تنش¬ها، پرخاش¬ها از نظر فروید برخواسته از غرایز جنسی سرکوب شدۀ کودکان ترسیم میشود که در فرضیۀ “عقدۀ ادیپ” او دفن شده است یعنی همان چرندیات شهوانی مردسالارانه و سلطه جویانه فرویدی که در تئوری کششهای جنسی کودکان دختر و پسر نسبت به جنس مخالف والدینشان پخته میشود که بتدریج در آنها مهار شده و باصطلاح در ضمیر ناخودآگاه شان قرار میگیرد. نمیتوان فراموش کرد که حتی انجمن سایکوآنالیسم ابرمن فرویدی در همان ابتدای امپراطوری اش هرگونه نقد و برخوردی به نظریات روانشناسی خود را در جامعه علمی و آکادمیکی به شدت سرکوب و منزوی می کرد.

ما همواره از اعتراضات و اعتصابات اقشار جامعه غربی حتی گاهی از اتحادیه پزشکی باخبر میشویم اما از جامعه چندصد هزار نفری روانشناسان آمریکا چیزی نشنیده ایم. روانشناسی غرب در مجموع تحت تأثیر نظریات فرویدی قرار گرفته و بالطبع تداوم آن را میتوان در نظریات لاکانی هم مشاهده کرد. اساساً این نوع بازیهای روانی کنترل با ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه مراجعه کننده ، روانشناس را هم به تردید از برداشتهای خودش وا میدارد که حقیقتاً کدامیک از صدها فرضیۀ روانشناسی با هزاران عوارض روانی اش باید نثار چگونه کسانی در جامعه شود، نه آنانیکه بانیان این فرآیند نکبت بار، ناامن و تنش زا، در فضاهای زندگی بوم زیستی ما هستند!؟ در جامعه شقه شقه شده، روانشناس خود در انزوا به سر می برد و مشکلات عمومی و دردهای مشترک اجتماعی معمولا به شکل فردی ،خصوصی و محرمانه مورد برخورد قرار می گیرد که افراد، نه در جهت جستجوی شیوه های مقابله با ریشه های تولید کننده این فشارهای اجتماعی بلکه یافتن راه کار های نازل و خفه کننده ای که با وضع موجود به تعامل و تعادل و سازگاری برسند. و اتفاقا در مقایسه با دیگر عرصه های موضوعی و شغلی اجتماعی، جامعه روانکاوان بسیار محافظه کار تر و سربسته ترعمل میکنند و به نوعی اسیر فرایند کنترل بر خود و دیگری هستند اکثراً بصورت علایق شخصی و یکبعدی در یک یا دو فرضیه روانشناسی تثبیت میشوند و آنرا خارج از حقایق زندگی و جنبش های اجتماعی، میدان عمل و شیوه ارتباط خصوصی خود می انگارند، و گویی تنها در مقابل ضوابط حقوقی قضایی دستگاه عریض و طویل سلطه ابرمن مسئول پذیرند و شدیدتر از دیگران در مقابل یک نقد اجتماعی بمانند خود فروید واکنش تهاجمی نشان میدهند چرا که میپندارند بیشتر از هر کسی شاید ناجی زندگی و بحران های دیگرانند.

در حالیکه ما همه واقفیم که عوامل ریشه ای این افسردگی ها و اضطراب ها و فشارهای مختلف روحی جسمی از ساختار پرخاشگر قدرتِ دیوانسالاری و بوروکراسی و از انحصارات خشونتِ اقتصادی نظامی و فرهنگی جنسیِ سلطۀ تمدن مدرن سرمایه داری بر می خیزد. دیوانسالاری تخصصی غربی، بحران ویرانگری را آنقدر شقه شقه و کوچک کرده تا بتواند هر جزئش را بین مجموعه وسیعی از مشاغل مدیریتی تخصصی و روانشناسی برای وصله کاری و بخیه زنی سرپایی جراحات عمیقِ توسعه جنایت مدرن، تقسیم وطبقه بندی کند و بعد خود سیستم سلطه به شیوه های بیشرمانه ای، نقش رسیدگی و توجه به ابعاد مخوف بحرانها و مشکلات زندگی زیستی انسان اجتماعی را از طریق کارشناسی و دیپلماسی سیاسی سازمان سیا و پلیس امنیتی بعهده گیرد. در واقع نظام سلطه، روان درمانی جامعه را از طریق ارگانهای خدماتی وفادار به نظام خود زیر نظر میگیرد تا مشکلات و تنشهای بر آمده را به سرعت حل کنند و بحران را بخوابانند همان خواب رفتن ابدی روانشناسی هیپنوتیزم شده در زندگی خصوصی بی عاطفه مدنیت ابرمنِ مدرن.

پس ما نیاز داریم با حفظ اعتماد به نفس به خرد جمعی و اندیشۀ انتقادی در محیط های ارتباطی به عنوان یک تصمیم اشتراکی و اعتراضی راه حل ها را به بررسی و تجربه گذاریم . متاسفانه تخصص اتمیزه روانشناسی فرویدی، خود محصول ساختار سادیستی سلطه و کنترل برای منزوی کردن عناصر بهم پیوسته عاطفی عاشقانه زندگی آزاد اکو زیستی میباشد تا بتواند میلیون ها بیمار و بیماری و مشاغل رنگین مصرفی تخصصی شده مربوط به آنها را زیر زنجیره خفه کننده نظارت و کنترل بر جامعه، برای خوراک تقسیمات منافع دیوانسالاری قدرتِ مریض گونه، همواره باز تولیدکند. پس بیمار و بیماری و دردهای بیشمار از تخریب زندگی اکو زیستی، بصورت بیرحمانه ای از منبع اصلی تولید آن جدا میشود تا متخصصین از زنجیره دیوانسالاری دولتها جواز کارشناسی وصله بندی گیرند و در مسیر کسب پول و پرستیژ در دنیای بیمار سرمایه داری نئولیبرال به اشکال عاجزانه ای بقا کنند. تناقض اساسی در همینجاست که اکثر روانشناسان می دانند که “بیماران” و به زبان مؤدبانه تر یعنی مراجعه کنندگان از فشارهای روحی روانی اجتماعی و نبود آزادی فعالیت زندگی مشارکتی خودانگیخته در رنج و عذاب هستند و می خواهند از این شکنجه ها، دردها، ترسها و افسردگی های ناشی از این خشونت سلطه قدرت، رهایی یابند. پس این دلیل نمیشود که اگراکثریتی پیش روانشناس نمی روند گویا سالم و بی درد هستند بخصوص اگر که در کسب پول و پرستیژ ،انسانهای در ظاهر موفقی بحساب آیند چون قادرند منفعت جویانه از ناهنجاریهای فرا گیر خشونت اجتماعی و اتفاقا بدون هیچ شکایتی بهره برداری کنند، درحالیکه تمام جوامع و طبیعت زیستی تحت فشار چنین خشونتی در ابعاد وسیع زندگی، مدام له و لورده میشوند.

همانطور که آرونداتی روی، زن مبارز هندی در برنامه شبکه تلویزیونی الجزیره میگوید: قتل عام های امروزی در عصر نئولیبرالیسم اساسا بشیوه محروم کردن مردم از منابع بوم زیستی اشان صورت میگیرد و این مسئله بطرز وحشتناکی در هندوستان که مدعی بزرگ دمکراسی هم شده است رخ میدهد که چیزی جز تولید فقر،جعل و جهل نبوده است (آپریل2009). حال کمتر روانشناسانی به افشا این بیماران سادیستی مالیخولیایی واقعی که در راس زنجیره ساختار اختاپوسی سلطه و کنترل مدرن قرار گرفته اند، میپردازند که تا باین حد آشکارا چنین خشونتی را بر جامعه زیستی تحمیل میکنند. نقطه گرهی در اینجاست که انحصارات قدرتی اساسا بعنوان الگوی والا و ممتاز جامعه یعنی مرجع قانون همان روانشناسان و دیگر متخصصین بحساب میآیند و از برخورد انتقادی در عرصه عمومی معاف و مصون هستند. پس از این زاویه، روانشناسان در غرب نمی خواهند از مشکلات بیماری سادیستی حاکمان قدرتی، در عرصه عمومی سخنی بمیان آورند. چون اولا موضوع بیماری را فردی و محرمانه وانمود میکنند و در عین حال روانشناس خود مطیع قانون ابرمن(جواز شغلی) در تمامی عرصه های بحرانهای زیست اجتماعیست .

در 1986 چند سال در شمال کالیفرنیا با انجمن پیشگیری از آزار کودکان و خانه های تیمی جوانان بی سرپرست و آسیب دیده کار کردم، داستانها و درد دلهای زیادی را شنیدم و آن کنترلی که جامعه روانشناسی و خدماتی برای جذب آرای سیاست گذاری دولتی و منافع مالی اداری بر خواستهای جوانان تحمیل می کرد، تنها بعد کوچکی از فاجعه سیستمیک ساختار زندان اجتماعی مدرن را برجسته میساخت. و امروزه حتی شبکه های مرتبط با قدرت در سطحی بالاتر و مخوفتر، چون پنتاگون، سازمان سیا، دیوانهای عالی پزشکی روانشناسی، حقوقی قضایی و…غیره کارشناسان روانی(فرانکشتین) خودشان را هم تربیت میکنند که در گوانتانا مو و ابو غریب عراق و دیگر زندانهای جهانی نئولیبرال، آموخته های اعتراف گیری و تنبیهات اخلاقی ابرمن را بکار گرفته و نتایجش را در خدمت تداوم سلطه گری قرار دهند. در همین حال، تنها بیش از سه میلیون زندانی اجتماعی سیاسی در آمریکا را که اکثراً سیاهپوست ولاتین هستند، مهار کرده تا مثلاً سر عقل آورند. زندانیانی که بی شک محصول روند تاریخی و کنونی ساختار استعمار و استثمار میباشند و در این دایره زندان و زندانی، خانواده های متلاشی شده (اکثر مادران ) با بحرانهای معیشتی و هویتی خورد کننده ای بمانند محرومیتها و مشکلات قانونی حقوقی و قضایی شهروندی، ایالتی، آموزشی، مسکن و شغل یابی در شهرهای مجاور زندانها و هزاران مصیبت دیگر روبرو هستند. در این زمینه مقالات و کتابهای زیادی توسط دلسوزان اجتماعی و وکلای مترقی نوشته شده است که بقول خود آنها 99درصد این زندنیان صرفاً قربانیان نظام فاسد و قوانین خشک سرمایه کالایی تخصصی شده هستند که به دست قصابان اجرایی حقوقی قضایی سپرده شده اند که نزدیک به 35 میلیون نفر مستقیم و غیر مسقیم در آمریکا، شغلشان در گرو بقای زنجیره زندان است. ابعاد این فاجعه زمانی آشکارتر میشود که هر چند گاه شکافهای ساختاری قضاییه و شبکه دیوانسالاری از پی اعتراضات شدید مردم و جنبشهای ضد زندانسازی و اعدام، بخصوص برای آزادی مومیا ابو جمال گذارشگر سیاهپوست آزادیخواه و لئونارد پلتیر سرخپوست مبارز و برخی دیگرکه با توطئه های کثیف اف بی آی و سازمان سیا، ده ها سال است که به اعدام محکوم شده اند، سر باز میکند. دولت از یکطرف از ترس شورش های مردمی و رسانه ها و سازمان های مستقل داخلی و جهانی و حتا سازمان عفو بین الملل جرات اعدام بسیاری از این زندانیان سیاسی را ندارد ( هر چند روزانه هزاران وقایع ناگوار در زندانها رخ میدهد) و از طرف دیگر شواهد بیرون آمده به حدی آشکار و گسترده است که ابعاد همکاری پلیس جنایی، سیستم قضایی، شهرداری و فرمانداریها را در پرونده سازی و توطئه های خفناکشان نشان میدهد. در عین حال اتحادیه های بسیار مرفه فاشیستی و قدرتمند زندانبانان، پلیس ایالتی و قضایی که لابی های با نفوذی در درون سیستم دارند، اجازه از سر گرفتن محاکمات واقعی را تا کنون خفه کرده اند. هر چند همه میدانندکه آنها انحصارات بهم پیوسته یک ساختار مخوف قدرت دولتی هستند از این جهت ساختار نئولیبرالیسم امروزه در شرایطی شدیداً تنشی و بحرانی به سر میبرد که بیش از همیشه آسیب پذیرتر مینماید و مشکل میتوان راه خروجی جز روند فروپاشی آنها را تصور کرد. فراموش نشود بغیر از صدها انجمن خدماتی، هزاران کمپانی در پروژه های بیمارگونه ساختمانی، الکترونیکی، رایانه ای و تسلیحاتی شیمیایی و ابزار ضد شورش، پروسه های تدارکاتی، آموزشی و مهندسی مدیریتی و حمل و نقل و صدها زمینه دیگر تنها در ارتباط با زنجیره ساختار زندان درگیر منافع میلیارد دلاری هستند. پس براحتی میتوان فهمید که در نظام سلطه اخلاق و قانون ابرمن، تنبیه برای کیست و پاداش برای چه کسانی. در حقیقت مشکل در خود حکومت قانون است که امیال غریزی طبیعی آزادی را در بند وکنترل میخواهد. طبعا فضای آزادیخواهی در آمریکا بخاطر رشد آگاهی های مردمی و مقاومت جنبشها بسرعت رو بگسترش است هر چند چالش های خطیری در پیش رو دارند.

عزیزان توجه کنند نقد به ساختار سلطه سرمایه داری آمریکا از این جهت محوریست که همچنان بعنوان شاخص ترین نماد دمکراسی قدرتمند ابرمن غرب شناخته میشود و کشور های کوچکتر اسکاندیناوی بطور نمونه در زیر چتر حمایتی انحصارات مدرن آنها قرار میگیرند. اما بدون شک پتانسیل گسترش آزادیخواهی در درون مناسبات اجتماعی مردم اروپا را میتوان گامها از آمریکا جلوتر دانست.

پس باین ترتیب نوع تربیت انضباطی و دیسیپلین زندان در واقع همان خشونتی است که دولت در ماهیت استبدادی¬اش تلاش میکند در سازماندهی جامعه نهادینه سازد این مطلب را آندریا اسمیت زن مبارز سرخپوست بخوبی در کتاب “تسخیر” conquest مستند میسازد، که چگونه سبک تفکر وتربیت بی عاطفگی، خود محوری و نژادپرستی غرب در قتل عام سرخپوستان و فرهنگ مادران بوم زیستی آنها، امروز گریبان خودشان را هم گرفته است، جاییکه حتا زنان فمنیسم غربی در برابرش سکوت کرده بودند . همینطور وارد چرچیل یکی از بهترین و جسورترین سرخپوستان مبارز آمریکا، که مدام مورد تهاجم سازمان اطلاعاتی اف بی آی قرار میگیرد، سیستم تربیت خشونت استعماری، نظامیگری و آزمایشگاهی تخصصی غرب را با چنان توانایی نوشتاری و سخنوری ای به نقد میکشد که کمتر مبارزی در آمریکا ست که به تحسین از او بر نیامده باشد.

از این جهت بخاطر آموزه های تخصصی منافع ابرمن ما نمیتوانیم شاهد اعتراض عمومی انجمن وسیع روانشناسان آمریکا نسبت به اینهمه خشونت سلطه قدرت نئولیبرالیسم باشیم زیرا نقطه اتحاد عمومی آنها بسیار شخصی نمایان میشود و همانطور که گفتم در عین حال آنها نمی خواهند بحران تخریبگرایی را درعرصۀ اجتماعی بعنوان مشکلات روانی قدرت مافوق خود، مطرح یا عمومی سازند که این همان ساختار اختاپوسی دولت ابرمن فرویدی است که تولید کنندۀ کار و شغل از فرایند ساختار خشکِ تعبدی و رل پروری برای همان شبکه های سیستمیک امپراطوری های کوچک و بزرگ روانشناسی، پزشکی، آزمایشگاهی و دارویی، قضایی حقوقی و غیره است. یعنی مردم خورد و خمیر شده در زیر چرخهای این تقسیم کار امپراطوری تخصصی شده، به روانشناسان کلینیکی اجتماعی¬ای نیاز دارند تا علت گندیدگی و ناکارآمدی جامعه سرمایه داری را از رفتار تطبیق ناپذیر و ناسازگار خودشان با سلطه قانون مدرن ارزیابی کنند و کار شناسان خبره بایداین موانع آسیب دیده را از سر راه عبور امپراطور کنار زنند تا بانیان ایجاد این بیماری و خشونت بعنوان پاداش هم که شده ضرورت ایجاد عرصه های فزونتری از شغل زایی دفرمه مدیریت های گوناگون روانشناسی، دارویی،تربیتی و غیره را فراهم آورند . امثال ژیژک روانکاو، سلطۀ این دولت ابرمن(هیبت وجدان اخلاقی جامعه) را بر غرایز آزادی خواهی انسانها و اکوزیست می پرستند و” عقدۀ های ادیپ شان ” نه تنها نیروهای درونی ارگانیک غریزی طبیعی آزادی زیستی انسان را در کنترل می خواهند بلکه با نیروهای غریزی ظاهراً بیرون از انسان، یعنی همان طبیعت و هستی زیستی هم به مقابله می پردازند و این تجاوز به آزادی زیستی تحت عنوان حکومت اخلاقی قانون، اوج جنون سلطۀ ابرمنsuper ego را به نمایش می گذارد. حتا طبیعت به عنوان مادر آفرینش نه تنها باید مهار و عقیم گردد تا مورد بهره برداری رقابت خشن وسیع کالایی قرار گیرد بلکه تا آنجا پیش میرود که فرضیه ادیپ جنسی، امیال به اصطلاح”غریزی خیانت کارانۀ” مادر را مستوجب تجاوز و کنترل بداند. در جایی که فروید می پندارد زنان به نوعی از داشتن آلت تناسلی مردانه عقیم مانده اند و این حسرت و حرص دریافت شهوت جنسی زنان (بخوان تاکید بر آزادی زیستی زنانه) از مردان در آنها باید کنترل شود.

پس اگر دلوز در نقد رسایی به روانشناسی فرویدی ،دیکتاتوری ابرمن بر طبیعت زیستی و سرکوب امیال و آرزوهای طبیعی انسان را مانع بزرگی برای رشد آزادی عاشقانۀ زیستی می داند به هیچ وجه به بیراهه نرفته است و این همان چیزیست که خشم ژیژک را نسبت به او برانگیخته است چون از نظرگاه شهوت ادیپ ژیژکی ، غرایز شیطانی و تخریب گرایی باید از ویژگی های نهادی هر انسانی شمرده شود تا ژیژک تحت لوای این تئوری سادیستی بتواند بگوید که مردمان عاشقی در واقع به خود دروغ میگویند که در پی آرزوی اعمال قدرت بر دیگری نیستند زیرا صرفاً غرایز شیطانی شان را به طور ناخودآگاه انکار میکنند. پس مردم به ناچار باید ضرورت غدۀ مغزی ادیپ ایشان را بپذیرند چونکه ژیژک ها بدون هیچ ترسی و با قدرت تمام به ضرورت چنین کنترل سلطه جویانه ای اعتراف میکنند و آنگاه خود ایشان بهترین گزینه برای دیکتاتوری لنینیِ از نو تزیین شده (دوران پسا لنینی) هستند چراکه قادرند به اسم آزادی جدید و فرا مدرن، دیکتاتوری لازم برهمان آزادی را از درون جامعه از طریق روشنفریبان چند رنگ مدرنیته و نئو مدرنیته با گفتمانهای نخبگی پوشالی ساختار مدرن چپ دولتی و دموکراسی پارلمانی بر مردم احمال کنند، همان جنون و کار کثیفی را که ژیژک علاقه دارد بسیار سنگدلانه، آنهم به صورت لنینی انجام دهد(ص634، اسلاوی ژیژک، گزینش و ویرایش: مراد فرهاد پور، مازیار اسلامی، امید مهرگان، چاپ 1384).

*************************

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش­های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک / ژیژک در آرزوی دیکتاتوری لنینیسم و نئومدرنیته علیه جنبش¬های افقی و ضد آتوریته (سلطه)