All posts by Anarchistan ئەنارکیستان

Kurdistan Anarchists Forum - KAF سەکۆی ئەنارکیستان

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش-های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک/ 26

م_ع آوریل 2009

بازتاب سیاست نئولیبرالیسم در جامعه

دولتِ ملت و جامعه دو حیات زندگی متفاوت از یکدیگر را دارا هستند واین مسئله را به خصوص در جامعه آمریکا میتوان لمس کرد. از این لحاظ حیات اجتماعی و مناسبات جنبش های افقی معاصر را نباید با جامعه مدنی وابسته به دولت سرمایه داری یکی فرض کرد. قوانین جامعۀ حقوقی شهروندی زیر نظام سلطه سرمایه داری برنامه ریزی می شود و حد آزادی زنان،اتحادیه ها، سرخپوستان،سیاهپوستان،مهاجرین وغیره در چهارچوب قانون مالکیت سرمایه داری معنا پیدا میکند. اما ارتباط انسانها در حیات اجتماعی و مناسبات جنبش های افقی از چهارچوب قانون سرمایه خارج میشوند اما بسیاری از متوهمین به دموکراسی غرب، دوباره بعد از مشاهده برخورد خشونت آمیز نیروهای نظامی آمریکا به تجمع های مسالمت آمیز و حقوق مدنی اجتماعی به خصوص بعد از 11 سپتامبر 2001 که سیاست جدید اختناق جنگی بر جامعه را حکم فرما کرد، شدیداً شوکه شدند. طرح عمل امنیتی شماره یک و در ادامه آن طرح شماره دو که به تصویب کنگره آمریکا رسید در واقع به معنای اخص آن یعنی تکرار نقض همان حقوق دموکراسی مجاز و سوری غربی بود. اما این نگرش لیبرال رفرمیستی مختص جامعه غرب نیست. ماهیت این نقد و مسالحه درون قدرتی بر ر وی کره زمین کاملاً شبیه به هم هستند و نیروی مردمی و اجتماعی را به تمکین وا می دارد تا نهایتا به گروهها و نهادها و جناحهای متضاد، متخاصم و ممتاز شبکه قدرت وابسته بمانند. کافی است که به دایره تکرار تمامی وعده های لیبرال رفرمیستی که در اواسط دهه 1970 بعد از فروپاشی نیکسون در آمریکا که توسط سیر جدید نیروها و گرایشات نئولیبرال بر روی آن پافشاری می شد، توجه شود که عملا چگونه طبق یک روال همیشگی بنیادی، سیاست دروغ و فریب، باز هم فاجعه های دلخراشتر را دامن زد. سیر تخریب گرایی در جهان نه تنها کم نشد بلکه تشدید یافت. از آنجایی که در مناسبات افقی زیستن عاشقانه، اهداف مبارزین برای رهایی از این وضعیت اسفناک تخریب گرایی نئولیبرالیسم، به هیچ وجه مسئله شعار دادن بر سر رقابت برتری جویانه و قدرتی نسبت به دیگر منتقدین اجتماعی (نه عناصر دولتی) نیست، بلکه ما میخواهیم تلاش کنیم واقعیات و روشهای برون رفت از این بحران ویرانگری را در بهترین شکل ارتباط گیری مسئولانه و همدلانه اش، بر یکدیگر روشن و مستدل کنیم. بدون شک نیازمندیم که بر روی گسترده سازی تنوع نهادها و انجمن های شورایی مستقل ارتباط گیرنده توری شکل در سطح جامعه اهمیت قائل شویم تا قادر باشیم از زنجیره اضطراب آور وابستگی به سیاستها، برنامه ریزی ها و اطلاع رسانی های دلالان قدرت گسست کنیم و به نیروی استوار و مطمئن شورا ها و کانونهای مستقل درون جامعه اتکا کنیم و از آزمون تجربه مستقیم ارتباطی و مبارزاتی خود بارور شویم و ریشه بدوانیم و هم دوستداران واقعی آزادی خود را بشناسیم و در عین حال روند آسیب رسانی از جانب امپراطوری های قدرت را به حد اقل ممکن کاهش دهیم.

پایان دیکتاتوری بورژوازی چپ و راست در سیمای نئومدرنیته

سازمانهای چپ و راست دولتی بصورت گروه تجار سیاسی و خاندان قدرتی، پیروان را دور خود جمع میکنند تا به تمرین عبادت بر پای بت دولت و قدرت بنشیننند تا بتدریج از برکاتش بهره مند شوند اما چپهای دولتی بیشتر از خود دولت ها رقیب سیاسی یکدیگرند در حالیکه نقد آنها به دیگر جنبشها مثلاً برروی اصول پایداری به مکتب مارکسیسم است.

  1. مبارزۀ طبقاتی(از زاویه ماتریالیسم تاریخ اقتصادی در کسب قدرت سیاسی و نه انقلاب اجتماعی)
  2. طبقه کارگر کارخانه ای به عنوان نیروی اصلی رادیکال و محوری
  3. رهبری حزب نخبگان کمونیست باید تمام جامعه را زیر نظر دیکتاتوری پرولتاریا تصاحب کند
  4. دولت دیکتاتور ی، گذار سوسیالیستی را نظارت میکند
  5. اعتقاد به مارکسیسم لنینیسم به عنوان علم رهایی طبقه کارگر، در تئوری و عمل

با وجود اینکه 99درصد سازمانهای چپ دولتی این چند اصل را قبول دارند اما همگی دشمن یکدیگرند ولی در عمل اکثراً با صدها گروه دیگر اجتماعی و حتی با پارلمانها و دولتها مستقیم و غیر مستقیم همکاری میکنند، زیرا آنها کمونیسم به حساب نمی آیند. واقعیت این است که طبق فرمان لنین تنها یک حزب اصلی پرولتاریا میتواند به قدرت برسد زیرا آنها به انتخابات پارلمانی عقیده ندارند البته امروزه اوضاع تغییر کرده و آنها به پارلمان هم رضایت میدهند به هر حال آنها سهم خودشان را در هیئت حاکمه میخواهند. بنابراین جنگ بر سر قدرت توسط یک حزب مسلط که باید قدرت مطلق را به دست گیرد آغاز می شود.

کمونیسم دولتی اساساً نیرویش بر سلطه قدرت حزبی متمرکز است و آن هم انتصابیست. تملک قدرت بالاتر از تملک سرمایه است هر چند سرمایه بعد بدنبالش می آید. اما سرمایه داری پارلمانی تقریبا به هر فردی در عرصه های کار اجتماعی با تنوع های فکری درون آن، امکان ریاست مداری و پولدار شدن را بخاطر توسعه بازارکالایی به آنها میدهد اگرچه در حوزه سیاسی دولتی، رسیدن به مقامهای بالاتر بسیار دشوار و ضرورت سمت گیری به جناح های ایدئولوژیکی قدرت الزامی است. اما کمونیسم دولتی و دولت های قدرتی تک ایدئولوژی، ناچاراً آزادی نشر ، بیان ، شورا و اعتراض و غیره را شدیداً سرکوب میکنند .

جنبش آزادیخواهی در درون مناسبات افقی زیستی مدتهاست که از لنین و مارکس عبور کرده است و هیچ جنبشی منتظر نمی ماند تا دیگرانی تازه بخواهند از سنتهی کلیشه ای دست بشویند. تحولات اجتماعی معاصرآگاهی های جدیدی را با خود به همراه آورده است جنبشهای افقی غربی، بومیان چیاپاس، ویهیکِس مکزیک، آرژانتین، بولیوی ، ونزوئلا، یونان و در ارتباطات انسانی شان خطوط انزوا ترس و افسردگی را در بسیاری از زمینه ها شکسته اند و در عمل آزادی زیستی شان امید تازه ای را به جامعه برگردانده اند بی آنکه دیگر مکاتب لنینیسم، فرویدیسم، مدرنیسم، لیبرالیسم و نئومدرنیته(مدرن و پسا مدرن) تاثیر بسزایی را بر سیر حرکت آنها داشته باشند

آکادمیسینهای نئومدرنی چون لاکان، فوکو، ژیژک، دریدا و ….میتوانند با دکترای روانکاوی و تخصصی در بخش ناخداگاه و دخمه های تاریکش همواره عتیقه ای پیدا کنند و مدام حول این یافته ها تئوریها ی پیچیده و تو در تویی را سرهم کنند تا سر ژیژک ها در این شعبده بازی ها گرم بماند، مانند آنهاییکه در انحصار سیستمها و دکترین سیاسی کمونیسم مارکسیسم گرفتار مانده اند. خوشبختانه این در مجموع بیانگر بحران سنگین روشنگری عقلانیت ابزاری مدرنیته است که در بازار تقسیم کار کالایی، منطق مدرنیزه نظامی و قالب بندی های کلیشه ای خفه کننده خودش سکته کرده است. هرکس بطور اتوماتیک و حتی آگاهانه برای بقای منافع ساختار دیوان سالاری قدرت، چرخه های آنرا در لایه بندیهای خشک و بی عاطفه اش باید به کار اندازد تا رل های وظیفه شناسی را در یک خود فریبی مسئولانه به خوبی نشان دهد و طبیعتا اکثریتی در لایه های زیرین این ارابه مخوف جنگی له و لورده میشوند. تنها توجه کنید به رلهای کارشناسی که در درون سیستم ابزاری قدرت آموزشگاه ها که افراد بعد از 7 یا 10 یا 12 سال آنهم با هزینه کردن پول و وقت زیاد تا در زمینه ذهنی و عملی جایگاه های مناسبات سیستمی و مالی خود را موفق بدانند ممکن است برخی از آنها به ناکارآمدی بخشی از اجزای سیستم انتقاد کنند اما کل سیستم که براساس فنون علمی ابزاری کارکردی بنا شده چگونه میتواند زیر سوال رود ؟ سیستم های آزمایشگاهی، بانکی، گمرکی ، آموزشی، رسانه ای، ترابری، نظامی و حال این کارشناسان خبره و متخصص به عنوان بانک اطلاعاتی کل سیستم عمل میکنند. این موج جدید ساختار شکنان جنتلمن این منتقدین مودب اروپایی که دموکراتهای ارزنده ای برای سرمایه داری نئو لیبرال به حساب می آیند به طراحان کالاهای رنگین تصویری، صوتی ، زبانی و هنرهای ذهنی و تجسمی خلاق رایانه ای سرمایه داری تبدیل شده اند. متاسفانه اکنون این امواج ذهنی گرایی روشنگری تنها گنداب خفه کننده نئو مدرنیته لیبرالیسم را مدام به ساحل می آورد . صحنه ها و تصاویر نابود کننده اش آنقدر گویاست که هیچ گونه قرارداد اخلاقی مدنی رایجی نمی تواند تفاله ها و پس مانده های کریه و زشت مناسبات مالکیت سرمایه داری را بیش از این به خورد جوامع ویران شده و عصیان زده دهد. حالا با اوضاع نا بسامان بازار کالایی اشباع شده، بتدریج طبقات متوسط و نیمه مرفه هم به جان خود خواهند افتاد آنهم برای حفظ موقعیتها ی شغلی و رفاهی رنگ باخته شان.

اگر تا دیروز مداحان نظام ابرمن، مدرنیسم را توی سر اقشار زحمت کش اجتماعی میکوبیدند که لیاقت نداشتند مثل آنها دکتر و مهندس و کارشناس زبده شوند، تا فامیل در محله و همسایگی پزشان را دهند که چند نفر هم زیر دستشان کار میکنند و یا تحصیلکرده خارج هستند، فلان کمپانی با آنچنان حقوقی به مقرشان دعوتشان کرده ولی آنها نپذیرفتند و… . اما در عرصه جهانی مشاهدۀ وضع اسفبار زندگی های زیستی که شدیداً آلوده و از هم پاشیده شده، حتی سایه وحشت را بر روی این اقشار زبده و متخصص هم انداخته است. حقایق تکان دهنده ای را که حالا بخشی از همین کارشناسان ناامید و طرد شده از درون ساختار رقابت قدرتی به بیرون میدهند. اینجاست که بازیهای خودآگاه هنرهای فریب دهنده و تزئینی نظام سلطه به بن بست می رسد و جایش را به آگاهی های روشن و آشکار در افشا ی واقعیات تلخ و جانگداز آثار و عواقب این خشونت بی پرده سلطه مدرن بر هستی زندگی میسپارد. اکثریتی دیگر میدانند که ساختار قدرت دیوان سالاری نئولیبرالیسم برای استثمار بیشتر کاملاً آگاهانه و از قبل برنامه ریزی شده دست به تخریب زندگی طبیعت زیستی زده است و چگونه از سیستم دانشگاهی تا سیستم تسلیحاتی –آزمایشگاهی و رسانه ای اش برای تحمیل مقاصد بیمارگونه سلطه گری بهره برداری کرده است. این غیر قابل انکار است چون خود آنها هم دیگر قادر به انکارش نیستند، زیرا تمام زنجیره کارکردی شبکه ساختاری اش مملو از متخصصین کاربردی با تحصیلات عالیه دانشگاهی هستند که منافع خودشان را حالا به خوبی در خطر می بینند. اگر بخواهیم از موضوع روانکاوی اجتماعی به این وضعیت دلهره آور نگاه کنیم دو وجه بیشتر باقی نمی ماند . روانکاوی که به فکر بازی دادن و فریب دادن مردم نیست و در عین حال میتواند مرحمی بر درد و رنج های آنها باشد و مسئولیت انسانی مبارزه اجتماعی را هم در نظر گیرد تا به طور مستقیم و آشکار منبع اصلی خشونت و سادیسم بر جامعه زیستی را در جهت اتحاد و همبستگی اجتماعی برای مردمان روشن سازد. مگر اینکه خودش از سلطه ابرمن رها نگشته باشد آنگاه چطور میخواهد منشا خشونت را در بحران های زندگی مردم درک کند. تاکید من بر عرصه روانشناسی بخاطر اهمیت ارتباط درونی آن است که مردمان یک جامعه برای آزادی و خوشبختی شان بطور طبیعی با یکدیگر برقرار میکنند همان آزادی و ارتباطی که مرز ممنوعه در عرصه ارتباط عمومی مطرح میشود. متاسفانه، سرمایه داری نئولیبرال غربی بخصوص درآمریکا تا حد زیادی توانست یک فرهنگ منش خودخواهی و زیاده خواهی فردی را بشکل منافع خصوصی و مالکیت خصوصی تحت عنوان هویت و ارزشهای فردیت مستقل و آزاد شدیداً نهادینه سازد. افسردگی، تر س، اضطراب، بی هویتی ، بی ارتباطی، هیجانهای سطحی و از خود بیگانگی در ارتباط با پرستیژهای تخصصی کاذب تکنو کراتی، بحث های انتزاعی دیپلماتیکی، روشنفکری اشرافمنشانه اتفاقا مسئله ای فراگیر در زندگی اکثریتی از آمریکاییان است. خوشبختانه بحرانهای عمیق ساختاری غرب به همراه اشکال تجارت سیاسی و سیاست تجاری نئولیبرال به جوامع شرقی بحران زده حمله ور شده است و باعث شده که جوانان امروزی تا حدی به اجناس سیاسی فروشندگان نئولیبرالیسم که مارک چینی دارد مشکوک شوند زیرا از وجود همه این طرح های سیاسی رنگین نئولیبرلیسم بوی لاشه مرده بر میخیزد. خواندن کتب ترجمه شده اریک فروم به خصوص گریز از آزادی را به عزیزان برای شروع توصیه میکنم. از همین زاویه است که کمونیسم دولتی لنین فریبکارانه از عرصه درونی امیال آزادی خواهی انسانها برای رسیدن به قدرت بهره جست و طبیعتا در عمل می بایست به شوراهای عمومی آزاد تصمیم گیرنده مردم خیانت کند. دولت دیکتاتوری کارگران، تئوری مدعیانه بیشرمانه ای بیش نبود که برعلیه خودکارگران و دیگر اقشار اجتماعی بکار گرفته شد و به درستی از جانب جنبش های آنارشی کارگری اواسط قرن نوزده و باکونین شدیداً مورد انتقاد قرار گرفت. همانطور که قبلا اشاره شد، حزب بلشویک با شکل دادن سازمان ترور و جاسوسی چکا و پروژه نظارت پلیس حزبی بر جامعه، کمیته های شورایی کارگران مسکو و پتروگراد را بسرعت خفه کرد و مخالفتها را با اعدامهای صحرایی گروهی و زندان و تبعید جواب داد و شوراهای کارگران و ملوانان کرنشتات را وقیحانه با فرماندهی ژنرال تروتسکی و زینوویوف و چند ژنرال تزاریسم به توپ بستند.

پرواز پرندگان را چه کسی برنمی تابد

آیا توان پرواز را از شما گرفته اند

آیا می توانید از دل هایی سخن گویید که همچنان آرزوی پرواز در سردارند

آخر چه کسی پرواز را از من و تو میگیرد

چه کسی دامها می گستراند

چه کسی این چنین نفرتی از پرندگان خوش آواز دارد

چه کسی از پریدن من وتو می ترسد

چه کسی شور پرواز را دربند می خواهد

چه کسی آسمان را قاب می گیرد

چه کسی از اوج من وتو خویشتن را حقیر می یابد

چه کسی دامنه نامحدود افق را محدود می خواهد

چه کسی پهنه زندگی زیستی را بزدلانه حصار می کشد

تا حریصانه وجود طفیلی اش را در چهار چوب های کلیشه ای قدرت نمایان سازد

که بگوید آری آری، این منم ناجی بزرگ

تفاله ای گندیده در تابوت کهن، گرفته در دست لوحه سنگی تاریخ مردان زور و جهل و جنگ

و سنگین سنگین میکشد این سند مالکیت تهی از جان بر دهر

اینان کیستند، این مردگان کپک زده لمیده در درد رخوتِ فراموشی خویش که پرواز من و تو را بر نمی تابند

آنان وسعت پرواز را از زندان جنون درون خویش شماتت میکنند

آنان بهرنگی را در فروغ شعر زندگی نمی بینند

آنان شکوه پرواز آزادی دانشیان را در سیمای عاشقانه رهایی همدلان نوروزی نمی بینند

آنان طلایه های بیکرانِ تابش زندگی بر طبیعت رنگین را از شعله های گرمابخش اِما گُلدمن ها و ولتارین ها نمی دانند

آنان مالکین انجماد تاریخ اند که در حسرت پروا ز کودکان بهاری، سفره سلطه حقیر انزجار خویش پهن کرده اند

تا در چنبرۀ شبح تاریخِ اهرام نگون بخت و در آن راهروهای طویلِ کهنگیِ تنهاییِ تاریکی خویش

دیوانه وار ستایش شوند

غافل از اینکه پرواز از آن نسلی سست که تاریخ بندگی را هرگز بر نتابید

و تاریخ پربار پرواز رهایی و آزادگی را در پرواز تاریخیِ نسل خویش همچنان تجلی می سازد

و اینچنین است نگاه پرندگان آزادی به آسمان پرستاره و سرزمین رستنی ها

و به گلهای رقصان زندگی در بالین شکوهمند کمونهای عاشقی همسایگی (اردیبهشت1387 مع)

ليبيا بين قبضة الديكتاتورية , و قنابل الإمبريالية , بيان للفيدرالية الشيوعية اللاسطوية ( الأناركية ) في إيطاليا

ترجمة مازن كم الماز

ليبيا : بين قبضة الديكتاتورية , و قنابل الإمبريالية

يبدو أن الشعوب العربية , البروليتاريا العربية , تدخل أخيرا عصر ما بعد الحداثة . بعد قرون من الهيمنة و العنف الذي مارسته الإمبراطورية التركية أولا , ثم الاستعمار و أخيرا الديكتاتوريات التي استمرت طوال النصف الثاني من القرن الماضي , فإن هذه الشعوب , هذه البروليتاريا تخرج أخيرا من عزلتها و تتحدى القوى التي تضطهدها و تحرمها من حريتها و كرامتها في حياتها .
الوعي بانها تتعرض للاستغلال , أنها مستبعدة عن ثروات الديكتاتورات و عشائرهم ( أسرهم ) , بأنها تعيش دون حرية أو أية حقوق تحول بسرعة إلى وعي بأنها قادرة على أن تعتمد على قواها , أنها قادرة على أن تنظم نفسها في لجان شعبية تعطي صوتا لآراء و مساهمات الجميع , أنها قادرة على أن تتحدى قوى البوليس ( الشرطة ) و الجيوش , أنها قادرة على أن تسقط الديكتاتوريات و تخلق مشاكل ( حقيقية ) للقوى الإمبريالية التي تدعمها . و هذا كله على الرغم من أولئك الذين , بسبب ما يحملون من وعي عنصري أو مجرد سوء أو عدم أيمان بها , يصفونها أو يحاولون أن يصفونها بأنها غير قادرة “..” على التمييز بين الدين و السياسة .
النضالات ما تزال جارية الآن لعدة شهور و قد بدأت بتونس و مصر و ثم انتشرت إلى كل العالم العربي , حتى إلى تلك الأماكن التي تعد مراكز قوية للإنبريالية الغربية و التي كانت تعتقد أنها بمأمن و لا توجد فيها حاجة “لاستبدال الحصان” ( كناية عن استبدال رأس النظام – المترجم ) . بعد سنوات من النضالات النقابية التي قمعت بشكل دموي و جرى تجاهلها من قبل الإعلام الجماهيري و الي يتضح اليوم أن لا علاقة لها بالأصولية , فإن الحرية و الحداثة هي الآن شعارات اليوم . لا توجد أية حجج فيما يتعلق بأعداء خارجيين , لا إحراق للأعلام الأمريكية أو إدانة للصهاينة . يحتج الناس ضد التراتبيات الهرمية في مجتمعاتهم , ضد برجوازيتهم الوطنية التي اغتنت خلال العقود الأخيرة عن طريق مص دماء الطبقات العاملة , ضد ملكياتهم المبهرجة , لكن دون أن يسقطوا أسرى للدعوات المغرية للوحدة العربية أو للأصولية . البحث عن التطبيع صعب حتى لو كانت الطبقات الحاكمة هي سادة التحول و مستعدة دائما لإعادة إنتاج نفسها : فرغم كل ما قد يقال , إن النضالات متواصلة .
التوتر هائل في كل بلد عربي على امتداد الشرق الأوسط و شمال أفريقيا . الناس يجعلون أصواتهم مسموعة أخيرا و الأنظمة تستجيب لهذه التحديات بالقمع من أقسى الأشكال .
في سياق انعدام الاستقرار العام هذا الناتج في الدرجة الأولى عن الانتفاضات الشعبية و ليس فقط من اختراع الإعلام , حقيقة أن بعض الدول الأوروبية تحاول أن تستفيد من الوضع لكي تجني اكثر ما يمكنها منه , لكي تستعيد مجالات نفوذها في الشرق الأوسط التي كانت تحت التهديد بسبب دعمهم المتزايد الذي لا يمكن تبريره للأنظمة التي كانت لفترة طويلة غير محتملة , تفسر نزعة التدخل لدى فرنسا في الحالة الليبية . رغم أنها قد اقتطعت لنفسها دورا معتبرا في رقعة شطرنج الدبلوماسية المتوسطية بتنصيب نفسها حارس حدود لشواطئ أوروبا , كان تحكمها بليبيا ما يزال صعبا بسبب قدرة العقيد ( القذافي ) على أن يقدم نفسه كممثل للاتحاد الأفريقي و آخر أبطال العالم الثالث , أيضا بفضل قدراته المالية الهائلة .
و نرى أيضا المناورات و التزاحم في سبيل موقع بين الفصائل الليبية المختلفة و قد أصبح من السهل إيجاد رغبة عامة نوعا ما للانتقال إلى جانب الثوار في مقابل مكان تحت الشمس في قورينيا ( منسوبة إلى قورينة – مستعمرة يونانية – المترجم ) . إضافة إلى أنه قد يتخلص من أحد البيادق صعبي المراس في المنطقة ( الذي اتفق أيضا أنه حليف غير موثوق و ضعيف المصداقية مثل الحكومة الإيطالية ) , عندها فإن الغرب ككل يمكنه أن يطالب بموارد المنطقة المستقبلية , نازعا الشرعية عن ثورة شعبية من جهة و مقدما عرضا للقوة من جهة أخرى . هذا يفسر المزايدة غير الائقة على قيادة العمليات بين الناتو و الحلفاء . محاولة إيطاليا للتأقلم مع العملية عندما أصبحت حتمية لمقايضة مصالح إيطاليا في ليبيا ( الغاز و النفط هما أساسا تحت سيطرة ال.. ) مقابل الحماية الجزئية لشواطئها في محاولة لإيقاف وصول قوارب الأفريقيين الشماليين اليائسين التي تحكم بها حتى اليوم نظام القذافي و التي استخدمها كوسيلة ابتزاز و بقاء قوية .
في هذا السياق حيث تتغير الأمور بسرعة فائقة و حيث المصالح الكبرى ( كل شيء من الموارد الطبيعية إلى المالية و السيطرة على الهجرة ) تجري حمايتها و إعادة تحديدها , فإن هذه الثورات قد سببت تشققات في البنية الإمبريالية في المنطقة .
ما يهمنا نحن الناشطون الثوريون هو إمكانية الثورة و التنظيم الذاتي التي عبرت عنها الشعوب التي لم يعد يحدد مطالبها رجال الدين أو الأصوليون , بل تركزت عوضا عن ذلك على الحقوق الأساسية و إعادة توزيع الثروة . إن فزاعة الأصولية ( التي استخدمت في الماضي كوسيلة للسيطرة الاجتماعية و السياسية ) لم يعد هو الخطر , فإن القوى الغربية مجبرة على أن يكون تلجأ للتدخل المسلح لكي تحمي , ليس الثوار كما تريد منا أن نصدق , بل الفصائل المختلفة التي تتنافس على السيطرة على الموارد – نيابة عن الغرب – . بعد عقود من الحروب التي تخفت ( تنكرت في شكل ) كحقن من الديمقراطية التي تخدم فقط تعزيز مصالح الغرب و الأصوليين المحليين , و ليس نضال الشعوب نفسها في هذه البلدان التي تواجه رسالة مريعة جرى إيصالها من خلال الطائرات المقاتلة التي تغادر قواعدنا و السفن الحربية التي تغادر موانئنا : أن الحرية و العدالة الاجتماعية ليستا على أجندة الرأسمالية .
إن الإمكانية الوحيدة لبناء مجتمع أكثر عدلا , مجتمع أكثر حرية , توجد في النضال , على أي من ضفتي المتوسط .
لهذا فإننا ندعم اللجان الشعبية و رفاقنا الذين , مقابل حياتهم و حريتهم , يقاتلون في شوارع و ساحات بنغازي , سوريا , البحرين , السعودية , على امتداد الشرق الأوسط و شمال أفريقيا .
و لهذا فإننا نعارض بحزم الحرب و التدخل العسكري اللذين سيؤديان بشكل حتمي إلى الدمار و البؤس في ليبيا , و إلى قمع وحشي في بلدان أخرى في محاولة لتطبيع الوضع هناك .

الفيدرالية الشيوعية اللاسلطوية ( الأناركية ) ( في إيطاليا )
28 مارس آذار 2011
نقلا عن http://www.anarkismo.net/article/19148

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش-های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک/ 25

م_ع آوریل 2009

ژیژک گرفتار در مرز جنون و امر واقعی قدرت اَبَر من

روانکاوی ژیژک همانطور که قبلاً هم اشاره شد کاملاً در حیطۀ جنون قدرت تنیده شده است این اتفاقاً همان مرز متزلزل امر خیالی و امر واقعیت تلخ روانکاوی شکنجه و سادیسم است. نظریات سادستیک فرویدی به واقع به طرز وحشتناکی به درون روانکاوی جنایی ژیژک خزیده است و تلاش میکند با شور و هیجان مرگ پرستی، جامعه انسانی و طبیعت اکوزیستی را تا مرز جنون به بازی گیرد و بعد به تجزیه و تحلیل حالات بحران های روانی و رفتاری آنها در نقطۀ اوج اضطرابشان بپردازد.حال ژیژک خودش را باصطلاح جسورانه در یک لبه برزخ ترسیم میکند، تسلیم یا مرگ، خودکشی سیاسی یا پیشروی تا به آخر. این تنها ژیژک است که با فلسفه مالیخولیایی خودش، به توجیه جنون دیکتاتوری لنین در پیشروی تا به آخر یعنی قتل عام عمومی پیش میرود. از این منظر پس کاری بزرگ مثل عمل هیتلر هم میتواند در عین حال یک خودکشی لازم سیاسی باشد، چون که به عنوان یک رهبر مقتدر وظیفه اش این بود که تا آخر پیش رود؟! پس نابود کردن عشق برای امری والاتر و مهمتر که گاهی تنها در چهره قهرمانان افسانه ای برای انتقام بَزک میشود در امثال ژیژک ها تجلی می یابد. در واقع این همان عشقی است که دیکتاتورها به ملتشان دارند تا زمانیکه مطیع و وفادار مانده باشند. در چنین شرایطی اعتراض به ابرمن، توهین به ملت و پرولتاریا محسوب میشود و چون مردم تابع امنیت ابرمن قلمداد میشوند بنا براین ابرمن، اعتراض را خیانت به کشور میشمارد و سزایش مرگ است. این مثلاًآن وضعیت پارادوکسی است که ابر من خود دست به کارهایی میزند که ما را از انجامش باز میدارد(ص295 ژیژک) . پس فاشیسم در خودنمایی قهرمانانه اش وظیفۀ وقار سیاسی در حفظ قدرت را بالاتر از هر چیز قرار میدهد و باصطلاح هدایت مردم به سر منزل شوکت ، عظمت و اقتدار!!!

 

برای حکومتیان توجیه قدرت اساسا برای حفظ آن مردمیست که عادت داده شده اند که نیازمند به رهبری شدن باشند تا ملت شناخته شوند و اقتدار دولت و حکومت هم از فرمانبرداری ملت سرچشمه میگیرد. پس ملت باید یکسره تسلیم و وفادار به دولتِ قانون باقی بماند تا از جایگاه اقتدار اربابش، بقای عمر و خوشبختی اش را تمنا کند. هشداری که امروزه به طور دائم به کودکان داده می شود آیا به خطرات رفتار و گفتار مخالفت آمیز خود واقف هستید اگر دردسر های زیادی نمی خواهید راههایی را که بر شما تعیین کرده اند بروید پس سرتان را پایین اندازید و وظایف محوله را انجام دهید. این آن چیزیست که حزب، دولت، کلیسا، کمپانی، اداره، سیستم آموزشی ودر غرب و شرق از شما میخواهند و جاهای قدرتی دیگرهم بهتراز این نیست. جالبه که کشته شدن شور زندگی وتخریب اعتماد بنفس، خلاقیت، کنجکاوی، حس شریک شدن و اندیشۀ انتقادی کودکان و جوانان حتی از جانب برخی از والدین آن قدر اضطراب آور و دردناک برای آینده شان ترسیم نمیشود تا اینکه در مقابل قوانین و اوامر ابرمن و اربابان سلطه، ایستادگی کنند. آیا از فرایند منش اطاعت و خاموشی در مقابل روند ساختار خشونت مدرن و تن دادن به اجتماعیت خشک و بی روح نظام حقیر سلطه، آن هم صرفاً برای کسب امنیت دروغین پرستیژهای توخالی هویتی، انتظار داریم چگونه مناسبات عاشقی ای در جامعه بشکفد؟ تازه آنهم در ازای کسب یک پرستیژ باید شخصیت آزادۀ خویش و صداقت در رشد و پویایی دیگری را زیر پا له کنند.

ژیژک بازی نفیِ نفی دیالکتیک هگلی را هم به خوبی به روانکاوی مالیخولیا یی اش تزریق میکند. اما او تنها کسی است که به خیال خودش ماهرانه و مغرورانه خطر میکند تا بیمارش را (بخوان مردم و جامعه) از نگاه والای خویش به لبۀ پرتگاه بکشاند تا شوک لازم برای بیداری آنان را ایجاد کند. چون از نظر او تنها راه نجات مریدانش عبور از کناره های پرتگاه است، گویی قهرمان ما، ژیژک، از لحاظ هنری ، فلسفی ، سیاسی، اقتصادی، روانی به تمامی مرزهای جنون این بحران آشناست یعنی مردی مقتدر که اوضاع پارادکسیکال مرگ آور فعلی را به خوبی تشخیص داده است و به همگان همان هشداری را میدهد که لنین در لحظات بحرانی به پیروان وکادرهای حزبی اش در ارتباط به ضرورت اطاعت کردن از تشکیلات آهنین دولت مقتدر خود را میداد زیرا دائما اجرای یک سری کشتار های دست جمعی برای تثبیت ساختار دولت سوسیالیسم تا رسیدن به جامعه بدون طبقه( بدون آدمیزاد و متشکل از رباط های آهنی) الزامی بود. برخی از نوشته های دیکتاتورها و رهبران و حاکمان قدرت را اگر از کلیت متن آن جدا کنیم البته بدون رسوا کردن نامشان و همچنین حذف اعمال دیکتاتوری شان، گاهی شاید بسیار زیبا هم جلوه کند. تاریخ دیکتاتورها مملو از بهره وری فرصت طلبانه و فریبکارانه برای آرمانهای جاه طلبی و حفظ سلطۀ قدرتشان بوده است که با همکاری ده ها مشاور و کارشناس حیله گر و سیاستمدار، حکومت رانی را بر دوش مردم به پیش رانده اند. مردم در تصور ژیژک همان بیماران و عوام توسری خوری هستند که قادر به نجات خود نیستند اما در عین حال چون قهرمانان و رهبران واقعی خودشان چون ژیژک را درست تشخیص نداده اند، از این نظر سزاوار تیغ روانکاوی جراحی آقای ژیژک و الگوی نئو لنینی او قرار میگیرند و به زور و نیرنگ هم که شده آنها را باید به پرتگاه امر محال ژیژکی نزدیک کند. جایی که دقیقا ژیژک قهرمان ایستاده است و اینجا همان جاییست که مکان امن قدرت ابرمن او به حساب می آید و این آن مسئله اثباتی ژیژک به رقبای قدرتی خویش است که برای چنین زیرکی جاه طلبانه ای اعتبار رهبری قائل شوند. این درس های هنر شکنجه گری حرفه ای است که فرد یا جامعه را به مرز جنون و برزخ بکشاند تا مثلاً راهی جز تسلیم نباشد. بله، این هوش روانکاوی قدرتی آقای ژیژک است، جایی­که نخبگان سیاسی و اشراف عالی رتبه و ستارگان فیلم وهنر به راستی بتوانند به او ببالند و ستایشش کنند پس بی جهت نبوده و نیست که روانکاوی مالیخولیایی فرویدی همواره در خدمت حاکمان قدرت و ساختار ابرمن سلطه گر مدرن قرارداشته است. ژیژک صرفاً نظرگاههای سیاسی و فلسفی را اقتدارگرایانه به نفع گرایش شدید شهوتِ قدرت خواهی و وسوسه های روانی هژمونی طلبی خودش بر دیگران فرموله میکند. نقد چند سویه، وارونه و متناقض خود او به کانت، لنین، هگل، فروید و لاکان کاملاً اقتدارگرایانه و بی سر و ته است، آن هم صرفاً در جهت دادن و کانالیزه کردن نظریات سلطه جویانۀ آنها(لاکان در درجه کمتری) به نفع تثبیت جایگاه والای نخبگی روانکاوی سادستیک ژیژکی اش می باشد. درست همان نقد و نصیحت های سطحی عالیجنابانه و درون قدرتی ای که لنین به دزریژینسکی، تروتسکی ، کامنف، زینوویف ، استالین و…..که در رقابت قدرتی و حذف دیگری برای ریاست میجنگیدند، انجام میداد. لنین از ابتدا با چنین سیاست آهنینی هم سلطه قدرت خویش را بر آنها نشان میداد و هم پروژه نظام دولت مقتدر را در محوریت آنها به پیش می برد، همانگونه که کابینۀ بوش(رییس جمهور اخیر آمریکا) از طریق پروژۀ نئوکان، منافع جدید بازار نئولیبرال جهانی را کانالیزه می کرد.

اگر مردم بخواهند به آزادی حقیقی برسند و هیچگونه ارباب ، رئیس و دلال و واسطه های حزبی و قدرتی را نپذیرند و به آنها تن ندهند مطمئنا سیاستمداران عصبانی خواهند شد که چگونه جوانان ، زنان و جامعه انسانی بدون امثال اربابان و حاکمان جرات میکنند برای خودشان شعور تصمیم گیری، خودگردانی و استقلال در مناسباتشان قائل شوند و اگر بیماران قدرت نتوانند بر زیردستان حکومت کنند آنگاه به جان خود خواهند افتاد. از این جهت ریاستمداران با زرنگی کثیفی تیپ خاصی از جوانان خلاق و در عین حال خام اندیش، مطیع و باب دندان را مدام نشانه گیری میکنند که قادر باشند این دلالان مرد سالار قدرتی را در چشم دیگران برجسته سازند و نام آنها را بر سر زبان ها اندازند تا کانال های ورود به تالار قدرت تدریجا برای آنها فراهم شود و طبعا انرژی چنین لشکر جوان و بی ثباتی را علیه زیبا ترین مناسبات افقی شورایی و تصمیم گیرنده خود آنها وجامعه شان به کار گیرند. پس چون حکم فرما قادر نیست از کامجویی مریضگونه خود دست بردارد پیروان جدیدی را در بین مردم پخش میکند تا معترضین نتوانند به راحتی از فرصتها و امکانات تجربه آموزی و فراگیری همکاری و همفکری مستقیم با یکدیگر بدون دلالان قدرتی بهره مند شوند و کوششان برای خلاصی از مکانیزم ها ی کنترل کننده بیماری سلطه گری از طریق ایدئولوگها و کارشناس های رقابت قدرت سیاسی خنثی و کند شود. دیوانسالاری قدرت پروژه ها و استانداردهای مدرن آموزشی را برای پرورش افکار کودکان، آگاهانه در جهت حفظ مناسبات مخرب سلطه، تسلیم، اطاعت، مرید و مرشدی، رتبه سازی، مقام پروری،کادر سازی و رئیس مرئوسی و….برنامه ریزی میکنند تا دگماتیسم و پراگماتیسم ایدئولوژی های حزبی چپ و راست قدرت طلبانه را در درون جامعه باز تولید کنند. همه این تلاشهای مذبوحانه برای ممانعت از رشد و پرورش اندیشه انتقادی و مناسبات همفکری و همبستگی صمیمانۀ و مساوات جویانه انسان ها، تنها اوج دیوانگی ابرمن را نشان میدهد. جوانان آگاه باید بدانند که اهمیت بر رسی و کندوکاو این واقعیات اجتماعی در تحلیل ماهیت محرکه های سادیستی قدرت که در عرصه های متنوع زندگی زیستی رخنه کرده و مدام برنامه سرکوب غرایز طبیعی زندگی رنگین آزاد اکوزیستی کودکان عاشقی را طراحی میکنند، همچنان ضروری و پا بر جاست.

بر همین پایه، بازیهای فلسفی مصرفی در عصر تکنولوژی نجومی اتمی در دفاع از مدرنیته و نئو مدرنیته، حالتی خشک و بی روح و استیصالی مالیخولیایی پیدا کرده است. فراسوژه هاست که مثل الکترونها به یکدیگر اثابت می کنند و فراتفسیر هاست که از برخورد فراتفسیرهای دیگر به شکل گفتمانهای مشوش نخبه گرایی به بیرون فوران میکنند. آقایان و فیلسوفان نخبه گرا و دولت مداری که بنا هست در جام جهان نمای کره اتمی شده بنگرند تا طالع طرفهای قدرت را به بحث و بررسی بگذارند، اگر آنزمان که ارسطو و افلاطون در تالار دربار سلاطین ، بندگان را به اطاعت از منزلت معنوی ساختار دولت جمهوری حکم میدادند، امروز این نخبگان فیلسوف که تنها تک و توکی از زنان ممکنه در این بحثهای فرسایشی و احتمالاً مشمئز کننده گرفتار شده باشند، اکثر تریبونهای آکادمیک دانشگاهی را قبضه کرده و مخ جوانان مضطرب از اوضاع نابسامان عصر نئولیبرال را در یک سیر بحثهای مبهم سوژه بافی بی سر و ته و سرگردان به کار گرفته اند. آن زمان که اوج مباحث فلسفی در عصر رنسانس بود نهایتا به فاشیسم مدرن خاتمه یافت آنهم با حضور ستارگان بلند پایه ای چون کانت، روسو، هگل و مارکسو حتی آن اراده عمومی ای که روسو برا ی تضمین عدالت اجتماعی در قالب قانون جهان شمول در دست دولتی مدرن و متمرکز برای ایجاد دموکراسی در جامعه دنبال می کرد در واقع همان چیزیست که اکنون به فاشیسم و عصر نئو لیبرال منتهی شده است. به همین صورت فلسفۀ هگل که با موشکافی دیالکتیکی زبردستانه ای به مداحی عظمت سرمایه داری بر می خیزد نمونه بارزی از توجیه فرآیندتاریخ در دفاع از حاکمان قدرت و ایدئولوژی سلطه جویی ابرمن برتر میباشد که سرانجام در چهره استبداد مطلق اروپا در کشورگشایی ها و تاراج طبیعت اکوزیستی دیگر سرزمینها تجلی می یابد. در چشم هگل آلمانی که به عنوان پدر مدرنیسم و مدرنیته هم نامبرده می شود ،تاریخ تعالی روح را تنها در توان و شهامت و اخلاقیات جهان شمول مرد قدرتمند غربی در چیرگی بر طبیعت اکوزیست که در چشم او خصلتی پست و خشن دارد، ارزیابی میکند . این خود مرکز بینی سلطه جویانه هگلی به طرز وقیحی دیگر مردمان هستی شرق، لاتین و آفریقا را از سرشتی پست و بی مایه می انگارد که لایق آزادی یعنی آن دموکراسی لیبرال اشرافی اروپایی ها نیستند غافل از اینکه سیر تحول تاریخ زندگی زیستی هرگز یک خطی نبوده و از پویایی هزارسویه ای برخوردار بوده است . اما تاریخ کوتاه ساختار مخوف سرمایه داری بسیاری از آن تجارب و فضاها و امکانات سرزندگی را به نابودی کشانید. طبیعت دوستی و ستایش عناصر زیستی در ادوار مختلف گذشته در نزد مردمان عاشقی صرفاً در قالب اندیشه های بت پرستی نبوده است و نسل آزاد اندیش معاصر برای زنده کردن و بازگرداندن بسیاری از عناصر و آگاهی های تاریخ زندگی گذشتگان تا قبل از نابودی کل زمین زیستی تلاش خواهند کرد. بت پرستی کالایی امروز و ستایش دیوان سالاری قدرت و لذات هیجانی هیستریک از قتل عام های تکنولوژیکی بشریت و اکوزیست در عصر نئولیبرال بسیار وحشتناکتر از تاریخ باستان است و این تنها از ثمره تکامل تخریبی یک خطی عقل ابزاری مدرن و تاریخ ساختار فیزیکی و روانی سلطه و مالکیت بر امکانات و منافع قدرت سیاسی، اقتصادی ، جنسی و ….. بوده است که تاریخاً در تقابل با چند هزارسویگی تاریخ مبارزه پنهان و آشکار مردمان اکوزیستی و زنان زندگی آفرین برای آزادی و رهایی از ظلم بوده است که همچنان ادامه دارد. این دو نحوه از زندگی تا به امروز در کنار هم تجربه آموزی کرده و در دو مسیر شور زندگی و مرگ پرستی تکامل یافته اند، یکی در بر پایی جشن تداوم زندگی عاشقی در سیمای جنبشهای افقی و آنارشیک، دیگری در هیبت مخوف بت واره تکنولوژیکی ویروسی اتمی ابر من مدرن. بنابر این طبقات سرکوبگر در طی تاریخ سلطه گری همواره زیر فشار اعتراضات اجتماعی دست به عقب نشینی و سازش زده و ناچاراً به جناحهای جدید طبقاتی قدرت در درون ناهنجاری های جامعه آزاد اکوزیستی اجازه رشد داده اند که نیروی دینامیکی رنگین جامعه را در نیازهای سادستیک رفاهی خودشان حل کنند و به فرآیند دست به دست شدن سلطه جویی ها، بخیال خودشان جلوه ای طبیعی و ماندگار بدهند تا اعتراضات مردمی و تنشهای برآمده از فشار حاکم بر آنها را نهایتاً به سود تداوم شکل گیری جناحی از شبکه ساختار قدرت از بالا کانالیزه کنند. اگر چه خطرتخاصم بین قدرتها همواره حتمی است اما هیجان سادیستی قدرت طلبی، سیاست فرصت طلبی را هم میشناسد. قدرت همیشه از لحظه مرگش وحشت دارد چه به لحاظ سیاسی هویتی و چه فیزیکی، ولی برگهایش را براحتی رو نمیکند و حیله گری هایش را هم همیشه پنهان نگه میدارد. همان درس های شنیع ماکیاولی که همواره مورد علاقه حاکمان قدرت بوده است. معامله لنین با کایزر رهبر آلمان در زمان پایانی جنگ جهانی اول که زمینه سفر او را از سویس به روسیه با قطار مهر و موم شده فراهم آورد و یا سیاست استالین در حذف فیزیکی تمامی اعضای اصلی و خودی حزب بلشویک تا تهدیدی برای قدرت او نباشند، جملگی از این فرایند بیمار گونه رقابت قدرتی بر می خیزد.

این مسئله از خود بیگانگی انسان در نظام سرمایه داری و ساختار دیوانسالاری تقسیم کار کالایی اتمیزه در ارتباط با کل طبیعت زندگی ،که مارکس پیش زمینه اش را در دست نوشته های اولیه تا حدی مطرح کرد، متاسفانه نه تنها در بررسی عمیق تر او از تاریخ نظامِ ساختار سلطه و کنترل اشاعه داده نشد، بلکه در روند یک بعدی شدن نگاه مارکس به موضوع قدرت سیاسی و اقتصاد سیاسی سرمایه داری و طبقه سیاسی دیکتاتوری پرولتاریا اساسا به بیراهه رفت و نتیجتاً زمینه استحاله جنبشهای کارگری و آزادیخواهی را به طور یک بعدی در روند بورکراتیزه و مدرنیزه شدن روح مرد سالاری سرمایه داری هگلی، فراهم آورد . همانطور که مارکس خودش گفت کافی بود که هگل را از حالت کله پایی اش خارج کند اما او با بینشی مکانیکی و یک خطی برمبنای ماتریالیسم تاریخ اقتصادی این کار را دنبال کرد تا به طور دیالکتیکی اراده پرولتاریای صنعتی(تشکل خشک رتبه ای و اتمیزه مردان کارخانه ای) را خواست عمومی جامعه چند بعدی جلوه دهد و دیکتاتوری مدرن حزب نخبگان پرولتاریای قدرتی را قانون جهان شمول دولت گذار کمونیستی بخواند و نهایتاً در جهت تکمیل نظریه عدالت دولتی روسو پیش رفت. مارکس ساختار دیوا نسالاری قدرت دولتی و چنگالهای پلیسی قضایی و بورکراسی کنترل روانی فیزیکی را صرفاً از جنبه روبنایی (غیر عینی؟ غیر آبژکتیو؟) و آن را وسیله ابزار ی تاکتیکی موثری قلمداد می کرد که می تواند به فرم مثبتی در جهت دیکتاتوری روشنفکران حزب مردان کارگر صنعتی قرار گیرد. بنابراین در آنچنان برهه ای مارکس فریفته این شتاب و پیشرفت تخریبی قدرت خارقالعادۀ سرمایه داری قاره پیما شده بود که اروپا تجلی و مرکز چنین عظمت باشکوه استعمار گرانه ای بود. همان تجسم روح متعالی و مطلق هگلی که معتقد بود همه قاره های دیگر به نفعشان هست که در جهت رشد این قدرت اقتصادی سرمایه داری مدرن و روح مدرنیته قربانی شوند. چراکه این تنها قدرت یکپارچه و جهان شمولیست که پرولتاریای صنعتی مدرن را از دل خود می آفریند و به زودی دودمان سرمایه داری را بر می­چیند. این برخورد نژاد پرستانه، سلسله مراتبی ممتازانه، کلیشه ای و یک بعدی به سیر تاریخ زندگی اکوزیستی حتی با مدعیان رقابت روشنگری عصر رنسانس به اصطلاح شکوفایی دوران سرمایه داری نوپا و مدرنیته در تضاد بیشماری با همان تز و سنتز های ناسازگار و بازی ساز دیالکتیک قرار میگیرد و هرکس به فراخور نیازهای ایدئولوژی قدرتی اش طیِ طریق مراحل گذر تاریخ را مرجع هویت راستین خود و یا بی هویتی دیگری در دنیای پر مخاطره معاصر می پندارد. بسیاری چه ناشیانه برجستگی رنسانس را در فرهنگ عقلانیت مدرنیته آن می انگارند و چه مصنوعی به جداسازی باصطلاح ناسازۀ خشونت مدرنیسم اقتصادی جنگ طلبانه و استعماری آن رو می آورند . اما پست مدرنها که به خیال خویش فراسوی مدرنیته رفته اند و اکثراً به زبان خودشان آنرا تداوم و یا تکامل آن میدانند، ترجیحاً در سایه رفاه دانشگاهی و انجمنهای هنری، روانشناسی، معماری و گفتمانهای حقوقی سیاسی سازمان ملل قرار گرفته اند تا خود را از مکافات و جنایات سرمایه داری مبرا بپندارند. این تفکیک عینی عقلانی و آبژکتیو ابزاری جایگاه فعالیتهای نخبگی فردگرایی در نقاشی، موسیقی، تئاتر و فیلم، مجسمه سازی، هنرهای دستی، معماری ، نجوم ، شاعری و نویسندگی، فلسفه، اخلاق، زبان، حقوق جزایی، دین، سیاست و علوم و فنون ،اقتصاد، مکانیک، شیمی، فیزیک، ریاضی، زیست، روانشناسی، پزشکی، آزمایشگاهی و غیره همه به صورت تخصصی کلیشه ای خودمحورانه و اتمیزه، نمایان شدند. و در این راستا، فرایندِ تاریخ مبارزاتی و تجربی هم پیوستگی ارتباط عاطفی زندگی زیستی را در چهره جدید ساختار از خود بیگانه جامعه مدنی سرمایه داری، یکسره از هم درید. این ساختار تقسیم کار مدنی اتمیزه کارخانه ای در خدمت تزیین توسعه دیوانسالاری انتحاری و تخریبی تسلیحاتی، لوجستیکی، ارتش و زندان و سرمایه داری کالا سازی انسان و طبیعت و همینطور در جهت حذف و دفرمه کردن جنسیت زنانه و نگاه عاشقانه اکوزیستی به طبیعت زندگی و ارزشهای زیست کشاورزی پیش رفت (از نظر مارکس ، مائو، لنین وکشاورزان، آغشته به خرافات و نظم ناپذیری و گرایشات بوژوازی هستند!!! ). اگر بنا باشد معماری رنسانس در تالارها ی قدرت عرض اندام کند و از منافع ساختار سلطه بهره مند شود و ارزشهای زندگی صرفاً جنبه انحصاری برای عده ای خاص پیدا کند پس آنهمه سخن از بهره مندی عموم جامعه از آزادی دروغی بیش نبود. این سیر عقلانیت بی محتوایی و دفرمه شدن ارزشهای زندگی در گسست از تمامی ابعاد زندگی حقیقی زیستی است که عده ای می توانند ثمره محصولات کشاورزان را با حرص و ولع ببلعند اما به رشد آزادی و سلامت زیستی آنها نه تنها بی تفاوت باشند بلکه آنها را خار و عقب مانده قلمداد کنند و نتیجتاً احساس زنانه و طبیعت متنوع عاشقی اکوزیستی را در این مسیر ناهنجار و مخرب سلطه صرفاً وسیله ارضای ساختار ابزاری عقلانیت مردانه رنسانس و تداوم مالکیت سرمایه داری بی عاطفه قرار دهند. همین ساختار نظامی کارخانه ای که بطرز هولناکی با پروژه دیکتاتوری مارکسیسم لنینیسم علیه آزادی شورا ها به طرز بیرحمانه ای آغاز گشت و در فاشیسم سرخ استالینیسم به اوج رسید.

اليوم الأول …مجلس الامن يوافق بالاغلبية على استخدام كافة الاجراءات اللازمة لحماية المدنيين في ليبيا

سعود سالم

17مارس 2011

وافق مجلس الأمن الدولي الليلة بالاغلبية على قرار يسمح للدول الأعضاء محليا او من خلال منظمات اقليمية باتخاذ “كافة الاجراءات اللازمة” لحماية المدنيين المهددين بهجوم في ليبيا وخاصة بنغازي دون ارسال قوة احتلال تتخذ أي شكل لاي منطقة في ليبيا. وجاء اعتماد القرار 1973 بموافقة 10 اعضاء فيما امتنع 5 عن التصويت وهم روسيا والصين والمانيا والبرازيل والهند.
وطلب المجلس من تلك الدول “ابلاغ” الامين العام لجامعة الدول العربية و”اعلام” السكرتير العام للأمم المتحدة “على الفور” بالاجراءات التي ستتخذها والتي سيرفعها السكرتير العام “على الفور” الى المجلس. ويعني قرار المجلس الذي اتى بموجب الفصل السابع من ميثاق الامم المتحدة استخدام القوة لتنفيذ القرار الذي أنشأ أيضا حظرا على جميع الرحلات الجوية في المجال الجوي الليبي كاجراء اخر لحماية المدنيين الليبيين.

 

من جانبه أصر حلف شمال الاطلسي (ناتو) انه لن يشارك في العملية اذا لم يأذن المجلس بالحظر الجوي.
وأذن المجلس للدول الأعضاء باتخاذ “كافة الاجراءات اللازمة” لفرض الحظر الجوي وطلب التعاون مع جامعة الدول العربية والتنسيق مع السكرتير العام للأمم المتحدة حول تنفيذ هذه الاجراءات. كما أقر المجلس أيضا “بالدور المهم” الذي تلعبه الجامعة العربية في “القضايا المتعلقة بصون السلم والأمن الدوليين في المنطقة ” مطالبا الدول العربية “بالتعاون مع باقي الدول الأعضاء المستعدة لاتخاذ “جميع الاجراءات اللازمة “لحماية المدنيين الليبيين. ورجح دبلوماسيون ان تشارك كل من دولة الامارات العربية المتحدة والمملكة العربية السعودية وقطر والأردن في تنفيذ الحظر الجوي. وكانت جامعة الدول العربية قد طالبت مجلس الامن يوم السبت الماضي باقامة منطقة حظر جوي فوق ليبيا لحماية المدنيين فيما ذهبت الولايات المتحدة لأبعد من ذلك للتأكد من أن يسمح تفويض المجلس “للدول الأعضاء باتخاذ جميع الاجراءات اللازمة” لحماية المدنيين الليبيين. واستبعد المجلس من قرار الحظر الرحلات الجوية ذات الطابع الانساني المستخدمة في توصيل الغذاء والامدادات الطبية والعاملين في المجال الانساني واجلاء الرعايا الأجانب. ويطالب المجلس في الفقرة الأولى من القرار “بوقف فوري لاطلاق النار وانهاء تام للعنف وكافة الهجمات ضد المدنيين”.
كما “يطالب السلطات الليبية بالوفاء بالتزاماتها بموجب القانون الدولي وحقوق الانسان وقوانين اللاجئين واتخاذ جميع الاجراءات لحماية المدنيين وتلبية احتياجاتهم الأساسية”. وقرر المجلس أيضا رفض جميع الدول الأعضاء في الأمم المتحدة “الاذن” لأي طائرة ليبية بالاقلاع او الهبوط أو التحليق فوق أراضيها حال الشك في ان الطائرة تحمل أسلحة أو مرتزقة. وفيما يتعلق بتجميد الأصول الذي فرضه مجلس الأمن الشهر الماضي في القرار رقم 1970 قرر المجلس توسيع نطاقه ليشمل جميع الأموال والأصول المالية والموارد الاقتصادية الأخرى في الخارج والتي يمتلكها أو يتحكم فيها بصورة مباشرة أو غير مباشرة مسؤولون ليبيون أو افراد أو كيانات تعمل نيابة عنهم.
ومن بين الكيانات المدرجة في القائمة البنك المركزي الليبي وشركة النفط الوطنية الليبية وهيئة الاستثمار الليبي والمصرف الليبي الخارجي والمحفظة الاستثمارية الليبية الأفريقية. وأكد المجلس أن الأصول المجمدة عملا بقراري الشهر الماضي والحالي “ستتاح في أقرب وقت ممكن لصالح الشعب الليبي”. وفي سياق متصل وسع المجلس أيضا قائمة الأفراد الخاضعين لحظر السفر لتشمل قرين صالح قرين القذافي والعقيد حسين كوني اللذين شاركا في تجنيد المرتزقة للنظام. وشجب المجلس استمرار تدفق المرتزقة على ليبيا داعيا جميع الدول الأعضاء للوفاء بالتام بالتزاماتها لمنع تزويد للنظام الليبي بالمرتزقة المسلحة.
وطلب المجلس السكرتير العام للامم المتحدة باقامة لجنة لفترة أولية مدتها سنة واحدة من ثمانية أعضاء من الخبراء لمساعدة لجنة العقوبات على ليبيا التي أنشئت الشهر الماضي بموجب القرار 1970 لتنفيذ مهامها وجمع ودراسة وتحليل المعلومات الواردة من الدول الأعضاء وتقديم توصيات الى المجلس بشأن كيفية تحسين تنفيذ هذا القرار. وأخيرا أكد المجلس “نيته الابقاء على مراقبة تصرفات نظام القذافي” واستعداده لاعادة النظر في أي وقت في الاجراءات التي فرضت بموجب هذا القرار والقرار 1970 بما في ذلك تعزيز أو تعليق أو رفع هذه الاجراءات حسب مقتضى الحاجة وعلى أساس امتثال السلطات الليبية ”

http://saoudsalem.maktoobblog.com

جەماوەر و ئازادی لە بەرامبەر دەسەڵات و زۆرداریدا

هاوار

سڵاو ئازیزانم لە مەیدانی ئازادی

دەسەڵات بە زۆر سەپاوە و تەنیا بە زۆریش لەناو دەبرێت. بەڵام دەبێت ئەوە لەلامان ڕۆشن بێت، کە زۆر تەنیا تەقە و زیندان نییە، بەڵکو پێش هەموو شت کارایی ئابووری و ڕەهەندی کۆمەڵایەتیبوونەوەی زۆرە وەك پێداویستی پاراستنی کۆمەڵگەی نایەکسان. بۆیە زۆری جەماوەر ناتوانێت گارەگاری ئەندامپارلەمانەکانی لیستی-گۆڕان و تەقاندنەوەی چەند نارنجۆکێك بێت، بەڵکو لێدانە لە شادەماری زۆری دەسەڵات، کە ئابوورییە، ئەمەش مانگرتنی گشتی و خەباتی ئابووریی دەخوازێت، هەروا ڕێکخستنەوەی کۆمەڵگە لە ڕێکخراوەی ئازاد و سەربەخۆی جەماوەریی چین و توێژەکانیدا، کە ڕەهەندی کۆمەڵایەتیی دەسەڵات و زۆر لاواز و پوچەڵ دەکاتەوە. بۆیە تەنیا بە زۆری خەباتی ئابووریی و تێکشکاندنی کۆمەڵایەتیبوونی دەسەڵات، دەتوانین کۆتایی بە زۆرداری و ملکەچیی و نایەکسانی و ناداپەروەری بهینین..

وا یەکی ئایار بەرێوەیە و ڕۆڵی مانگرتنی سەرتاسەری جەماوەری و مانگرتنی کرێکاران یەکلاگەرەوەیە، شێوازێك لە خەبات، کە هیچ هێزێكی سەربازیی و پۆلیسی ناتوانێت بەری پێبگرێت…

جارێکی دیکە دەستتان دەگوشم و مێژووی  راستەقینەی ئەم ڕۆژانە، هەنگاوە پەیگیرانەکانی ئێوە دەینووسنەوە…

خطاب الأسد : أنا أو الحرية

مازن كم الماز

الحقيقة أن بشار الأسد كان واضحا جدا , و هذا الوضوح في نفس الوقت ليس إلا نتاج خيارات محدودة جدا أمامه , إن الآمال التي خيبها خطابه هي آمال لا مكان لها في الواقع , ففي الواقع ليس بمقدور بشار أن يصلح أي شيء في سوريا , أكثر من الزيادة المتواضعة التي حاول بها رشوة السوريين التواقين للحرية و الكرامة , يتحدث البعض عن أنهم قد فوجئوا بتصرف بشار الأسد كطاغية عادي مستعد لإراقة الدماء بطريقة وحشية ما أن يشعر أن شعبه قد بدأ يفكر جديا بشيء اسمه حرية , لكن بشار الأسد كان في الواقع قد تحول من مجرد طبيب عيون , من مجرد ابن لطاغية , يتمتع بالامتيازات التي يقدمها له مثل هذا الانتساب لطاغية سوريا لثلاثة عقود إلى طاغية حقيقي , عادي , يتصرف كما يتصرف أي طاغية آخر , لقد وصل بشار إلى السلطة بتوريث صريح من والده , جرى التحضير له في حياة الأب و نفذ بطريقة كوميدية لا تتناسب و جلالة المصاب بفقد الأب المؤسس , عبر مجلس شعب شكلي و عبر استفتاء شكلي , و أعاد هو و حاشيته انتخابه مرة أخرى بطريقة كوميدية أيضا , لم ينتخبه أي سوري و هو لا يزعم أنه جاء عبر انتخابات حرة , و هذا كان حال والده من قبل , لكن ليست هذه كل القضية ,

 

لكن إذا أردنا ان نختصر فيمكن القول أن الطريقة التي وصل بها بشار إلى الحكم و التي يواصل من خلالها حكمه لسوريا هي بالتعريف ما تسمى بالديكتاتورية , أي سلطة مستبدة تفرض نفسها على الناس بقوة القمع , يستمر بشار في السلطة اليوم لأنه يملك نصف مليون مخبر و عنصر مخابرات مخولين بصلاحيات مطلقة لمواجهة أي خطر مفترض أو حقيقي , قد يتعرض له النظام , و بطريقة وقائية أو استباقية , و أيا كان الثمن الذي قد يدفعه السوريون , هذا الواقع يمكن إصلاحه بطريقة واحدة فقط , لا يتطيع بشار الأسد أن يعد بها أو حتى أن يتحدث عنها , و هي أن يتغير النظام كله بصورة جذرية , أيضا فإن بشار يتصرف بشكل مباشر و غير مباشر عن طريق أفراد اسرته بمعظم الثروة الاجتماعية اليوم في سوريا , بشار لم يحصل و أفراد أسرته على هذه الثروة إلا من خلال ماكينة الفساد و من خلال آليات الاستيلاء على الثورة العامة , لا يملك بشار اليوم أن يصلح ماكينة الفساد هذه و لا آلياته التي يمارسها هو و نظامه , هذا الأمر لا يمكن إصلاحه أيضا إلا بطريقة واحدة فقط , هي تغيير كلي للنظام , الرجل كان واضحا , قال , كما ردد ذلك أبواق إعلامه , أنه لم يخضع يوما للشعب السوري , و انه لن يفعل ذلك الآن أيضا , منطق نظام الأسد كما أي نظام استبدادي أن الشعب يخضع للنظام و ليس العكس , إنه يقبل فقط أن يأتي بعد الله و سوريا فقط بشكل اصطلاحي , لا معنى له , فهو يتصرف كأي طاغية كإله على الأرض و إن لم يكن هو كل سوريا فهو قبل سوريا , فوق سوريا , ها هو يحذر , و ها هو ينفذ تهديده , فقد أظهر الرجل استعداده الكامل لتدمير سوريا بمجرد أن تحدث البعض عن سوريا حرة , الرجل صريح جدا , هو أو سوريا الحرة , لا يمكن أن يجتمع نظامه و حرية و كرامة السوريين , الخيار هنا ليس خياره , إنه خيار السوريين أنفسهم هذه المرة , هكذا نصل إلى النقطة الأخرى في خطاب الرجل , لقد تحدث بشار , قال كلمته , لكن و منذ أن مات خالد سعيد دفاعا عن الحقيقة على يد بلطجية نظام مبارك و منذ أن أحرق البوعزيزي نفسه احتجاجا على الظلم الاجتماعي و انعدام المساواة , فإن الناس العاديين اليوم هم أبطال المشهد , هم من تعلو أصواتهم اليوم , و يقتصر دور بشار و أمثاله على محاولة إخراس أصواتهم هذه بأصوات الرصاص , و في بعض الأحيان دوي القذائف , هذا هو أول و آخر سلاح متاح لقوى الأمر الواقع , لقوى الاستبداد لكي تحاول أن تحول دون تحقق حرية الناس العاديين , النتيجة المنطقية و المحصلة الأخيرة لكلام بشار أنه إذا كان السوريين يريدون الحرية فعليهم أن يحصلوا عليها بالطريقة الوحيدة الممكنة , في الشارع , تماما على الطريقة المصرية و التونسية . الجواب الأخير هنا سيكتبه الشعب السوري نفسه .. طبعا هناك حاجز الخوف الذي أقامه النظام عبر عقود من القمع , و عبر حضور ثقيل الوطأة في كل مكان و زمان من حياة كل سوري , و عبر تاريخ من القهر و حتى المجازر , لكن هذا يختلف في أيام الثورات , في سوريا اليوم ثورة تتقدم ببطاء , لكن بثبات , لتصبح شعبية حقا , في سوريا اليوم شعب يريد حريته و كرامته و حياة أفضل , هذه هي مصيبة النظام اليوم , و هذه هي مصيبة الأنظمة في الشرق عموما اليوم , الشيء الوحيد الذي يفعله الإعلام اليوم هو أن يكسر حاجز الصمت , أنه يجعل من المستحيل اليوم قتل السوريين أو إبادتهم بعيدا عن الأضواء , كما أراد ماهر الأسد , في ظلام ليل دامس , لقد أوضح بشار دون أي حاجة لشرح طويل أنه إما هو أو الحرية و السوريون أنفسهم , هم من سيكتبون نهاية هذا الفصل من تاريخ سوريا و ليس بشار أو ماهر الأسد أو آصف شوكت أو غيرهم…..

 

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش-های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک/ 24

م_ع آوریل 2009

توجیهات روانکاوی مالیخویایی ژیژک از دیکتاتوری

برای ژیژک عشق ، دوستی ، محبت و مناسبات همسایگی و اکوزیستی هرگز حضور حقیقی نداشته است. برای او این عناصر واقعی فعالیت زیستی انسان چیزی جز همان نفرت، دروغ، دورویی و مناسبات خود شیفتگی و قدرت طلبی که حتماً از نظر او از طبیعت گرگ سرشت آدمهاستچیز دیگری نیست.

 

برای ژیژک عشق همان نفرت و نفرت همان عشق است هر عمل زشتی در عین حال می تواند زیبا جلوه داده شود و همینطور برعکس. طبیعی است زمانیکه فردی مثل او نتواند نمود واقعی عشق، دوستی، آزادی و همکاری صادقانه را در فضای زندگی زیستی اجتماعی لمس کند به این ایده می رسد که همه در پی فریب یکدیگرند و او نتیجتاً طرف سلطه و منافع قدرت را میگیرد تا در پناه ابزار کنترل بر دیگری امنیت کاذب خود را حفظ کند. از نظر او کسانی که می خواهند نظم و کنترل ژیژک را بهم بزنند خود دیکتاتورند و یا از سر نادانی ضرورت دیکتاتوری خوش خیم(لنین) این قهرمان بزرگ را نفهمیدند. چنان که او میگوید دیکتاتوری با ارزش لنین برای پرولتالیای جهان شناخته نشده و وارونه جلوه داده شده است(ص 320-340). او مدام از جایگاه فکری لنین به قدرت لنین نگاه میکند: که شما نمی فهمید آرزوها و اهداف آن مرد چقدر والا و با عظمت بود و حتی یاران بلشویکش هم او را درست درک نمی کردند و ترجیح می دادند راه کائوتسکی و منشویک (معتقدین به ضرورت رشد کارگران صنعتی زیر نظر قدرت سیاسی سرمایه داری وطنی برای آمادگی به گذار سوسیالیستی_م) را در پیش گیرند و به انقلاب اول دموکراتیک سرمایه داری بسنده کنند در حالیکه لنین استراتژیست برجسته ای بود و در اوضاع پارادوکسیکال می توانست فرصتهای مهم تر را در قبضه کردن کل قدرت سیاسی حس کند. در حالیکه تمام افراد کمیته مرکزی بلشویک در پی فرصت طلبی های کوچک درون پارلمان کرنسکی(وزیر لیبرال تزاریسم قبل از انقلاب اکتبر1917) بودند(همان صحفه). اما ژیژک زیرکانه و موزیانه این واقعیت را کتمان میکند که کارگران و دهقانان و دیگر آزادی خواهان روسیه اوضاع را برای برپایی قدرت شوراهای مستقل فراهم آورده بودند. و اینجا لنین از آنها به کلی عقب افتاده بود ولی ژیژک ما تنها مسحور مانورهای زبردستانه قدرت لنین در تسخیر انقلاب است زیرا خودش در کسب قدرت سیاسی در پارلمان اسلونی شکست خورد و حسرت داشتن ارگان های قصابی چکای دذرژینسکی و شمشیرکمیته نظامی و ارتش سرخ تروتسکی به دلش ماند. ژیژک ها قادر نیستند که انقلاب را از چشم خواستگاه و اهداف انقلاب کنندگان واقعی روسیۀ اوایل 1900 که همان کارگران، دانشجویان و کشاورزان فقیر و آزادی خواهان بودند نگاه کنند که آزادی بلاواسطۀ شوراهای خودگردان و تصمیم گیرندۀ خودشان را می خواستند تا مناسبات شورایی را به طور مستقیم تجربه کنند و از درون آن فرآیند بارور شوند یعنی کاستیهایش را بشناسند و در رفع موانع و ایجاد مکانیسمهای ارتباطی متناسب با نیازهایشان ، تجربه اندوزی و خودسازندگی کنند. نه اینکه به انقیاد حزب حکومتی انحصار طلب بلشویک درآیند که تا چند ماه قبلش در دربار کرنسکی بر سر مناصب قدرتی چَک و چونه می زدند. ژیژک اساساً خواستهای زحمت کشان را نمی بیند که لنین را مجبور کردند تا فرصت طلبانه از طریق شعار قدرت به دست شوراهای انقلابی کارگران و دهقانان خود را به آنها نزدیک کند تا در خیز بعدی قدرت را تماماً برای حزب خودش قبضه کند و این همان بالاترین قدرت سادستیک آتوکراسی(تک قدرتی) و دستگاه مطلقه است آنگونه که حتی ناپلئون خود را مظهر انقلاب فرانسه خواند چیزیکه لنین بارها ناپلئون را در این زمینه سرمشق خود قرار داده بود و شدیداً ستایشش می کرد. ژیژک از جانب دیگر به طور ناشیانه و احمقانه ای به جنبۀ راستگرایی پلورالیسم احزاب پارلمانتاریستی لیبرال می تازد در حالیکه خودش در پایان کتابش در مصاحبه ای با او به این سؤال پرسش کننده که…….شما در سال 1990 در انتخابات چند حزبی( بخوان پارلمانتاریستی) جمهوری تازه تأسیس اسلوونی نامزد شدیداو می گوید : “فعالیت سیاسی من هدف بسیار محدودی داشت صرفاً در جلوگیری از اینکه مبادا اسلوونی به کشوری همچون کرواسی یا صربستان بدل شود، و یک جنبش بزرگ ناسیونالیستی همه چیز را تحت پیشوایی خود درآورد. ما به این هدف رسیدیم اسلوونی حالا کشوریست که فهم بسیار گسترده تری از مکان در میان مردمش وجود دارد و وسوسۀ ناسیونالیستی از بین رفته است…” (ص634-633 )

آیا این ما را به یاد مزخرفات متناقض استالین نمی اندازد که میگفت ما اقتصادی کاملاً سوسیالیستی داریم؟!! یا اینکه دولت دیکتاتوری پرولتاریا باید آنقدر قوی شود تا دیگر نیازی به دولت نباشد؟!! اما ما دیدیم که ساختار دولت سوسیال ناسیونالیسم مدنی اروپایی هیتلری و اصول مارکسیسم استالینی لنینی چگونه بر روی گورستان های مرگ پایه ریزی میشدند و طرفداران اقتدار دول راست چپ سرمایه داری همگی هورا میکشیدند.

ژیژک می گوید :” من فکر میکنم اگر قرار است به بازی سیاست وارد شوید باید به نحوی عمل گرایانه و سنگ دلانه تا آخر خط بروید. من از این نظر هیچ مشکلی نداشتم.” مطمئناً در اینجا علت علاقۀ او به سازمان ترور چکیستی استالین و لنین مشخص میشود. اینها الگوهای آقای ژیژک هستند. چونکه در این پراگماتیسم سنگدلانه آنها کوچکترین تردیدی نشان ندادند و اعتراض وسیع اقشار مختلف روس را تحت عنوان حملۀ امپریالیستها و بعد خرابکاران، ضد انقلاب، ضد خلق وتوسط چکا حتی تا سالها بعد از مرگ لنین همچنان جامعه را به خون کشیدند. حال همین سؤال از آقای ژیژک می شود که آیا این یکی از دلایل ستایش شما از لنین نیز هست؟ بله، ولی لنین همیشه تعهدی سفت و سخت داشت کسانی که می دانند بالاخره یک نفر باید دست به کار شود ، همیشه مورد ستایش من اند….من کسانی را ستایش می کنم که آماده اند زمام امور را به دست گیرند و کار کثیفی که باید انجام شود را انجام دهند…”(همان صفحات) بنابر این ژیژک سوژه های معلق را با آنالیزهای روان پریشی لاکانی به ریسمان آسمان می بندد تا شاید بتواند یکبار دیگر با ساختارهای بحران زده و پوسیدۀ قدرت استعمار، استبداد و استثمارِ عصرِ توسعۀ انتحاری نئولیبرال مدرن، همان کار کثیف پسا لنینی را که لازم میداند، به اتمام رساند. یعنی حتا دیگر یک انسان منتقد به فاشیسم کمونیسم دولتی لنینی و ساختار دولت سرکوب در جهان را باقی نماند.

دوران ناستالژیک خاکسپاری مدرنیته در عصر جنون گاوی و شبیه سازی فرا مدرنیسم

فلسفۀ فکری و فعالیت عاطفی نسل آگاه امروز بدون شک نیازمند یک هماهنگی بلاواسطه با فعالیت عاطفی زندگی اکوبوم زیستی است. مدرنیسم در بهترین فرم فلسفی اش درواقع همان عقلانیت ابزاری مدرنیته و گفتمان رسمی و رقابت جویی تاریخ جزم گرایی سلطه ،استثمار و استعمار می باشد. گفتمانی تکنیکینخبگی و خودمحور که منطبق بر منطق اصلی تفکر کنترل گر مرد سالاری است. مدرنیته اساساً یک گفتمان و فلسفۀ فکری انتزاعی که توجیه گر ساختار خشک و پوسیدۀ عصر تسلیحاتی اطلاعات رباطی مدرنیسم است و به عنوان زبان فریب دیپلماتها ، آکادمیسین­ها و سیاسیون به کار برده می شود و در بهترین حالتش تا کنون هیچ مسئولیت اجرایی را در قبال اینهمه جنایت بشری و بوم زیستی به عهده نگرفته است حتی مدعیان حقوق بشری آنها به یک هزارم آنچه که بخیال خود مکتوب هم کرده اند، ولی هرگز در اجرایش ذره ای به آن عمل نکرده اند و تنها پوششی برای ضربه زدن به شکل گیری جنبشهای مستقل آزادیخواهی بوده است. چرا که مدرنیته اساساً با شروع رنسانس آن منش و جوهرۀ تحول معنوی زندگی و هویت عاطفی مناسبات بومزیستی را بی رحمانه به روش عقلانیت ابزاری در وجود خود و جامعه کشت. آزادی های کنونی در ایجاد برخی مناسبات انسانی صرفاً از طریق مبارزه و تجربه تاریخی جنبشهای آزادی خواهانه و فشارهای مردم بوم زیستی علیه ساختارهای دیوان سالاری مدرن سرمایه بدست آمده است که سرانجام زمینه ساز شکوفایی هر چه بیشتر مناسبات افقی شده است و نه از طریق گفتمانها ی مدرنیته درون سرمایه داری.

اما چرا ژیژک خشمش را نسبت به موضوع ضد ادیپ دلوز همچنان برجسته می سازد؟ چراکه ژیژک معتقد به روانشناسی ایدئولوژیکی سرکوبگرانۀ فرویدیست که نظریۀ عکس خودش را، نشانۀ انکار امیال سرکوب شده خود آنان می داند. درست به مانند آن دختر 12 ساله ای که از خون ریزی و آدم کشتی وحشت داشت و سیستم آموزشی حکومتی بلشویکها می بایست شیوه ای را پیش گیرد که او ترس از جنایت را از خود دور کند. یعنی از نظر ژیژک این امر طبیعی میل به جنایت است که در دختر جوان خفه شده بود و آنها (سلطه گران) وظیفه دارند که آن میل را در او دوباره بیدار کنند. این است درس های روانشناسی سلطه گران که میل به جنگ، آدم کشی، مردسالاری، ناموس پروری، تسلیم، کنترل، ریاست،رقابت ،فخر فروشی، دیپلماسی، حیله گری، منفعت طلبی، جاه طلبی، زن ستیزی، دسیسه چینی ورا از طریق شبکه های اختاپوسی دیوانسالاری قدرت، زنده نگهدارند. بله، البته از طریق وزرات جنگ، ضد اطلاعات، امور خارجه، بازرگانی و تجارت، کار (بردگی مزدی)، آموزش و فرهنگ و….به جوانان از کودکی آموزش دهند تا آنان برای منافع ساختار مردسالار، استثمارگر، استعمارگر، سلطه گر وتربیت و آماده کنند. و این زندان میل به قدرت است که امثال ژیژک ها در درونش اسیرند و چون از جسارت و عشق به آزادی تهی شده اند تلاش میکنند دیگران را با بازی های فلسفی تخصصی بیمارگونه به داخل کشند. این همان گرداب طراحی شده ماکس وبر است که ژیژک در آن دست و پا میزند زیرا او هیچ گونه راه نجاتی برای فرار از ساختار قدرت سیاسی و قفسۀ آهنین ساختار بورکراسی را برای جامعه متصور نمیشد. اما این تهدیدهای متخصصین قدرت که راه فراری برای رهایی نیست اساسا دیگر رنگ باخته است و این خودشان هستند که در دخمه های تاریک ترس و نفرت خویش زندانی شده اند وجنبش های افقی و آنارشیک به خوبی از این موضوع آگاه هستند که این ساختار کهنه شبکه قدرت چنان پوسیده و فرسوده شده است، که حتی90 درصد آنان که در چنگش هستند از وجودش خسته اند. کمتر سربازی، کارمندی، کارگری، معلمی واز استثمار شدنش و سلطه دولتش بر خودش ابراز خشنودی میکند. در غرب آن ها به تدریج به جنبشهای افقی و آنارشیک روی میآورند زیرا این تنها از پژواک فرزندانشان برای آزادی نیست بلکه این بار طبیعت زیستی برای نجات زندگی بهمراهی جنبشها به پا خواسته است. این نیلوفر و زنبق و لاله و شقایقند که از دل گلزاران، دختران و پسران محله عاشقی را میجویند تا دست در دست هم، به یاری دلفین ها، کبوتران آزادی را به سرزمین رستنی ها برگردانند.

بنابراین هنوز برخی از مردم ممکن است تحت تأثیر و نفوذ ایدئولوژی های کاذب آزادی خواهی احزاب قدرت قرار گیرند و شعارهای آزادی، عدالت و برابری که بخصوص دولت های غربی سنگش را در انتخابات زیاد به سینه میزنند برایشان جلوه ای فریبنده داشته باشد درحالیکه در ماهیت تفکری اعلام کنندگان آن به لحاظ پایگاه حزبی قدرتی شان صرفاً جنبه شعاری عوامفریبانه دارد زیرا احزاب حکومتی برای رسیدن به اهداف و تمایلات واقعی سلطه گری، ویرانگری و کنترل بر طبیعت زیستی به قوای فریب خورده مردمی در پشت سر خویش نیاز دارند. کمونیسم و سوسیالیسم دولتی و حزبی تنها کاری را که کرد بت پرستی قدرت سیاسی زمینی را جایگزین آرزوهای توجیه گرانۀ قدرت آسمانی کرد واصول گرایی، جزم اندیشی و اطاعت از بت حزبی را در قانون دیکتاتوری پرولتالیا فرموله کرد همانگونه که تخطی از آیین امپراطوری رم یعنی توهین به خدا و مسیحیت و برگزیدگان نماد قدرتی که کسی غیر از سلطه آن پدر و پسر برگزیده شان نبود. در کمونیسم دولتی لنینی، تخطی از ایدئولوژی مذهب نمای مارکسیسم بعنوان سرپیچی از قوانین و آیین امپراطوری و دیوان سالاری حزب کمونیسم بلشویسم شمرده میشد. یعنی مخالفت با روند سرمایه داری دولتی مدرن و شبکه اطلاعات چکیستی آن، کفر در اصول لنینیسم، و بعنوان رویزیونیسم، مرتد وگناهکار شناخته میشدید( در روسیه امروز همچنان به مامورین اطلاعاتی کی جی بی، چکا، یا چکیست میگویند). برای همین امثال ژیژک ها و دیگر شیفتگان قدرت دولتی آنهم در چهرۀ برگزیده دیوان سالاری آیین حکومتی، تحت عنوان خیر خواهان جامعه، گروه حزبی ایدئولوژیک خود را تنها شانس نجات دیگران می پندارند و این خود محوری را به عنوان قانون و اخلاق مرجع اَبر من فرویدی (supper ego ) ستایش میکنند، تا این نیاز تنش هیجانی هجومی بر آمده از کمبود شدید روانی حس حقارتشان را در نماد کاذب و پوشالی قدرت، پر کنند چرا که از ارتباط خلاق زیستی شان تهی شده و به صورت ناهنجاری می خواهند آنرا در رقابت قدرتی به دست آورند. تمام قدرتهای حکومتی عملاً با حربه های سیاسی ایدئولوژیک و قدرتهای تبلیغاتی رسانه ای شان تلاش میکنند مردم را برای ارضاء نیاز شهوانی قدرت خودشان تحت تاثیر قرار دهند. در واقع افراد خودخواه و جاه طلب اتحاد مردم را تنها در پشت سر خود قابل قبول می دانند چرا که خودشان از پویایی زندگی برای پیوستن به جامعۀ عاطفی همسایگی و مناسبات خلاق آزاد عاشقی زیستی خالی شده اند و حضور هیجانی عطش قدرت خواهی، آنها را از همکاری آزادانه با دیگری در جهت شکوفا کردن توانایی های یکدیگر در فرآیند رهایی زندگی زیستی عاجز می سازد. بی دلیل نیست که امثال ژیژک ها فعالیتهای جنبشهای افقی را علیه قدرت سیاسی خود میدانند چراکه محرکه ها و کشش های سادستیک آنها در چنین شرایطی به خطر میفتد آن هم در جایی که یکسره تسلیم جنون قدرت شده اند. بنابراین سیاستمداران با روش تجارت سیاسی عصر نئولیبرالیسم رسانه ای، تلاش میکنند برای عضو گیری از لشکر رمه ای به آنها اطلاعات سیاسی بفروشند تا این گونه برخی از مردم و بخصوص جوانان را براساس ضعف ها و تربیت ناسالم عادات تسلیم طلبانه شان، مطیع نمادهای قدرتی خود سازند.

البرجوازية الليبية في المهجر تنظم نفسها وتنشئ محطة تلفزيونية ممولة من أثرياء ليبيا وحكومة قطر

سعود سالم

30 مارس 2011

يقوم الآن عدد من الليبيين من خارج البلاد وداخلها بإنشاء محطة تلفزيونية جديدة لبثّ الأخبار والتعليقات المتصلة بالأوضاع في ليبيا وعرضها على الجمهور الليبي، بهدف مواجهة الدعاية التي يبثها تلفزيون الجماهيرية والعمل كذلك على تعزيز الحوار المتعلق بمستقبل البلاد بعد رحيل العقيد معمّر القذافي، الذي يوشك حكمه الممتد على مدار 42 عاماً على الانتهاء، بحسب ما ذكرته اليوم مجلة فورين بوليسي الأميركية.

ستنطلق تلك المحطة، التي ستُعرَف بـ “تلفزيون ليبيا”، خلال هذا اليوم في الدوحة، بعد أقل من أسبوعين من التحضير لها بخطى سريعة.

ولفتت المجلة الأميركية في هذا السياق إلى أن مؤسس تلك المحطة هو محمود شمام، الإعلامي والصحافي الليبي البارز الذي يقوم بتحرير النسخة العربية من مجلة فورين بوليسي. وفي معرض حديث له على تلك الخطوة، قال شمام إنهم جمّعوا جزءًا من طاقم العمل المبدئي في القناة، وعددهم 19 فرداً من صغار السن، عبر موقع التواصل الاجتماعي، فايسبوك.
وفي منتصف الشهر الجاري، نشر على صفحته نداءً لمن يحب العمل معهم بالتطوع، وعلى الفور استقبل أكثر من 200 طلب للانضمام.

 

ومن المعروف عن شمام، الذي يدافع بشدة عن العلمانية، أنه كان من أشد المنتقدين لنظام القذافي منذ أن كان طالباً ناشطاً في جامعة ولاية ميتشيغن الأميركية، حيث كان يقف في وجه مؤيدي القذافي بقيادة موسى كوسا، الذي يشغل حالياً منصب وزير الخارجية وواحد من أبرز المقربين من العقيد والزعيم الليبي، والذي قال عنه شمام “كوسا ليس بشخص غبي. فهو يعلم أن النظام ينهار الآن”.

ولدى عودته إلى بلاده بعد انتهاء دراسته الجامعية، دخل شمام في مشكلات بعدما شارك في المظاهرات الطلابية التي شهدتها مدينة بنغازي في كانون الثاني/ يناير من عام 1976، ثم غادر بعدها البلاد في آذار/ مارس من العام نفسه، ولم يعود على الإطلاق من حينها.

ومنذ ذلك الوقت، قضى السنوات، الواحدة تلو الأخرى، وهو يمارس عمله كصحافي وناشط، في عدد من المنافذ المختلفة، بما في ذلك ما يقرب من عشرة أعوام قضاها في الطبعة العربية من مجلة نيوزويك. وكان يحل ضيفاً بشكل متكرر على قناة الجزيرة، حيث كان عضو مجلس إدارة لمدة أربعة أعوام، إضافة إلى علاقاته الوطيدة بقادة المعارضة الليبية داخل البلاد وخارجها على حد سواء.

بخصوص محطته الجديدة، أوضح شمام أنه يأمل خلال الشهر الأول أن يبثّ أربع ساعات من البرامج المبتكرة كل يوم، بما في ذلك نشرة إخبارية مدتها 20 دقيقة، وبرنامج “توك شو” مدته نصف ساعة، ثم العمل بعد ذلك على توسيع نطاقها. كما إنه حريص على منح الشباب الليبي (الواقف في طليعة الانتفاضة) صوتاً بارزاً في المحطة.
وقال محمد العكاري، مدير المحطة الجديدة، وهو من مواليد بنغازي، إن “تلفزيون ليبيا” أقامت استديو في بنغازي وآخر في لندن، إضافة إلى مقرها في الدوحة، ولديها مراسلون منتشرون في أنحاء ليبيا كافة. وفي الوقت الذي تتسم فيه تلك المحطة باستقلاليتها من الناحية التحريرية، فإن بمقدورها أن تثبت أنها منفذ مهم بالنسبة إلى الثوار.
وفي حديث خصّ بها المحطة التلفزيونية الجديدة، قال شمام “نحن بحاجة إلى جرعة كبيرة من الحوار. ونحن نريد من الليبيين أن يفكروا بشأن المستقبل: في ما يتعلق بسيادة القانون، والمجتمع المدني، ووضع دستور جديد. ونريد أن ندعم ثقافة التسامح”.

أما في ما يتعلق بتمويل القناة، فقالت المجلة في ختام حديثها إنها تُمَوَّل الآن بشكل أساسي عن طريق التبرعات التي يقدمها رجال أعمال ليبيون في الخارج، بما في ذلك مساهمة قدرها 250 ألف دولار من متبرع ليبي ثري يقيم في بريطانيا. كما قامت قطر، التي وافقت على استضافة القناة على أراضيها، بتوفير المرافق والموظفين التقنيين الذي يعملون في محطة الريان المحلية التي تركز على البرامج الثقافية.

الأسد يا ملك الزمان

مازن كم الماز

مع كل الاعتذار لسعد الله ونوس , فالأسد ملك الغابة كما يقال و سوريا اليوم غابة ليس للفقراء فيها إلا الرصاص , الحلم ممنوع و الكلام جريمة و حتى الصمت أو التردد في نفاق و مديح الطاغية يعاقب عليه بالموت , يقتل الفقراء في بلدي اليوم , الغريب أنه منذ أن ظهر الأغنياء على هذه الأرض و هم يقتلون الفقراء لكن هؤلاء الفقراء لا ينقصون أبدا , أحاول أن أردد ما يقال , مرة لكي أصدق و أخرى لأحاول أن أفهم , مائة من شعبي ماتوا , قتلوا , مائة من شعبي ذبحوا , في ليل درعا الحزين , في ليلة كان فيها القمر فاجرا , شاهدا صامتا على المجزرة , تردد كل الفضائيات الرقم برتابة روتينية مستفزة , كأن هذا الموت الفاجر , كأن ما يفعله الجلاد بشعبي حالة عادية روتينية , لا تستحق شيئا أكثر من زاوية في نشرة الأخبار , في اليوم التالي صرح مصدر مسؤول في نظام مسؤول عن ذبح شعبي أن عشرة , عشرين , ..

, سقطوا في الصنمين , كان الجلاد يرميهم بالرصاص و كأنهم أهداف في حقل رماية , الأسد ملك هذا الزمان , لم يستطع أن يسمع أصواتا غير مديح ظله العالي في درعا , لم يستطع أن يرى أحدا في الشارع يحلم و يردد اسم الحرية , يريد الطاغية أن يغتال الحياة حتى في أحلامنا , طالما كنت و أنا أتأمل بعض أولئك الذين يسمون أنفسهم , و يسميهم سادتهم ضباطا , أتأملهم و هم يصفعون جنديا بسخرية , و هم يتباهون برموز و علامات الذكورة من شوارب و صوت خشن أمام هؤلاء المساكين الذين يمارسون كل ساديتهم عليهم بينما يتقبلها هؤلاء المساكين كقدر لا يمكن مقاومته رغم أنهم قادرون في معظم الحالات على أن يرموا بأولئك المتنمرين أرضا لو كانت القصة فعلا رجل لرجل , إنسان لإنسان , و أنا أتأمل هؤلاء “الضباط” و هم يطلقون النار من مسدساتهم في حفلات علي الديك و وفيق حبيب باستمتاع و كأنها دلالة على رجولة ما يمتلكونها , لكن ماهر الأسد و بقية جزاري درعا لم يصارعوا هؤلاء الشباب الذين واجهوهم بصدورهم العارية , و لا حتى شبيحة ( اسم محلي يعني بلطجية آل الأسد ) آل الأسد الذين حاولوا أن يزرعوا الرعب بين أهل اللاذقية بأسلوب الأرض المحروقة , هؤلاء لا يواجهون ضحاياهم لا رجلا لرجل و لا حتى عشرة رجال لرجل , إنهم فقط رجال , أو يريدون من ضحاياهم أن يصدقوا هذا , فقط لأنهم يحملون بنادق و لأنهم مستعدون في نفس الوقت لقتل أي عدد من البشر , حقا , الأسد , يا ملك الزمان , يا ملك الخصيان , الذكورة حالة بيولوجية , فيزيائية , لكنها في لحظة ما من التاريخ أصبحت تعبيرا عن القمع , عن القهر , أصبحت حالة قمع , في المجتمع المشاعي كان الرجال متساوين في مكانتهم الاجتماعية و لو أنه كانت هناك على الدوام فروق فيزيولوجية بينهم , لكن كان الصراع رجلا لرجل هو الطريقة الوحيدة للتعبير عن هذه الفروق , لكن لأن المجتمع المشاعي البدائي قام على التضامن بين البشر فإن هذا التعبير العنفي عن الذكورة البيولوجية لم يظهر إلا في مواجهة الأخطار الخارجية التي كانت تهدد الجماعة البشرية أو في مواجهة بعض من كان يريد انتهاك قاعدة المساواة بين أفراد ذلك المجتمع الإنساني الأول , لكن في اللحظة التي أصبح فيها بعض الذكور رجال شرطة أو عسكر مكلفين بحراسة أموال و قصور أول مستغل على هذه الأرض مسلحين بأسلحة تمكنهم من قتل الآخرين دون حاجة لمصارعتهم , في هذه اللحظة عندما لم يعد بمقدور معظم البشر الدفاع عن أنفسهم بقوتهم الفيزيائية أمام سيوف و أسلحة الحرس الأوائل , التي كانت لتتغلب على أية شجاعة حقيقية بسهولة , عندها ظهرت الذكورة بمعناها القمعي و بدلالتها القهرية , التي تقوم على حق البعض في ممارسة القتل بحرية , باسم السلطان كرمز أعلى لذكورة المجتمع الاستغلالي و الاستبدادي , أنا لن أشير إلى أن ماهر الأسد لم يجرب رصاصه على جبهة الجولان , و أنه كان ليختبأ كما فعل صدام كالأرنب المذعور لو أن المارينز هبطوا على قصره , بل سأشير لضحاياه أنفسهم في ساحة المسجد العمري , أو كل من تلذذ هذا الجزار بذبحه منذ أن حمل المسدس لأول مرة , أنا أكاد أجزم و أقسم بما تريدون أن هذا ال .. لو قرر أن يعيش للحظة , لمرة , فقط لمرة , كرجل , أن يواجه أي من ضحاياه رجلا لرجل , سيصرعه خصمه دون شك , أيا كانت قوة خصمه الجسدية , لأنه أولا لا يملك الرغبة في الحرية مثل ضحاياه , أو الرغبة في الانتقام من جلاد داعر مثله كما يملك ضحاياه , لو أنه لم يكن يختبأ دوما وراء رصاص مرتزقته , لفشل , هو و آصف أو أي جنرال في سوريا أو في أي مكان على هذه الأرض , في أن يقهر رجلا لرجل أي من ضحاياه , هؤلاء , و كل السادة و الملوك و السلاطين منذ ظهر الاستبداد و الاستغلال على الأرض , و كل سادة و سلاطين و ملوك و جنرالات الأرض اليوم في كل مكان , هم خصيان يلعبون دور الرجل البدائي الذي ذبحته حضارة قائمة على ظلم الإنسان للإنسان و قهر الإنسان للإنسان , على قهر كل النساء و معظم الرجال لصالح ذكورة مزعومة لبعض السادة المخصيين ,
الرجال الحقيقيون اليوم هم من يواجه رصاص القتلة بصدورهم العارية , هؤلاء يعيدون كتابة التاريخ , هؤلاء يفتحون بدمائهم فسحة أمل أمام أنسام الحرية , هؤلاء يعيدوننا , يعيدون التاريخ و الإنسان , إلى لحظة المجتمع البدائي المشاعي عندما كانت الحرية هي القاعدة الأساسية , بل و الوحيدة للحياة , هذا لا يعني أن مجتمعاتنا ستتوقف عن أن تكون أبوية قائمة على قمع الإنسان , أو شيء ما في هذا الإنسان , في الغد , حتى لو انتصرنا على جلادي دمشق , لكن من دون التخلص من جزاري دمشق لن يمكننا التقدم أو حتى أن نحلم بالحرية في يوم ما قادم … و لأنني لا أؤمن بإله فيه شيء من العقل قادر على أن يخلق كل هذا الهراء , كل هذا الجنون , و لأني لا أؤمن بإله يسمع كل هذه الصرخات , يرى كل هذا الموت , و يبقى منشغلا بتقسيم الفقراء بين من سيذهب إلى جنته و من سيرسله إلى جحيمه , لأني لا أؤمن بإله لا يغضب لسقوط كل هؤلاء الفقراء بينما يستشاط غضبا إذا حضن شاب حبيبته أو إذا غازل القمر الذي يراه في عينيها , أو بإله يتضرع البعض له اليوم ليكونوا في الغد في مكان ماهر و بشار الأسد ليلاحقوا من يكفر به في كل زنكة و كل بيت , فإنني لا أعتقد بأن انتصارنا على هؤلاء الجلادين سيكون نتيجة دعاء المظلومين في البرهة الأخيرة من الليل بل نتاج نضالهم , إن الصدور العارية لأبناء سوريا هي وحدها التي تستطيع أن تمنحنا الحق في أن نحلم بيوم الحرية القادم , يوم لن يرفع فيه إلا علم واحد للحرية من بنغازي و الدار البيضاء إلى دمشق و بغداد , بل من بكين إلى واشنطن , ذات يوم سيعيش على هذه الأرض فقط بشر أحرار و متساوون , إخوة , لا سادة و لا عبيد أو سادة دون عبيد , و إذا كان هذا ممكنا في الغد فهذا فقط لأن أبناء شعبي يذبحهم الجلاد اليوم ,
أحد رجال المخابرات المنتشرين على الانترنيت مع أوامر من جزاري دمشق بقتل و إطلاق النار فورا عند رؤية أي دعوة للحرية , أو حتى كلمة الحرية نفسها , دعا بعنترية الناس الذين يدعون على أحد مواقع الفيسبوك للثورة على نظام الأسد الناس ليتظاهروا في دمشق و ليس في لندن , يتفضل يتظاهر هو في لندن , أو يتفضل حتى سيده يزور لندن , أو ليش لنروح بعيد , يتفضل لكي يثبت محبته لسيده يمشي بشوارع درعا أو اللاذقية لوحده و يهتف بحياة سيده , أنا انتظر منه أن يفعل هذا
النظامان الإيراني و السعودي يرتكبان اليوم نفس غلطة نظام الأسد بالأمس , عندما يدعم الأول ثورة الشعب البحريني و الثاني ثورة الشعب الليبي و ربما السوري , قبل شهرين فقط كان نظام بشار يزعم أن انتصار الثورة المصرية في إسقاط مبارك , أحد خصومه الإقليميين , هو مكسب مباشر للنظام , بعد شهرين كانت درعا نفسها تنتفض
يقول نضال نعيسة أن هناك تعايش طائفي اليوم في سوريا , أنا لا أعرف إلا عن تعايش إجباري , بالإكراه , بين نظام قبيح مكروه شرير و فاسد , بل و مجرم , مافيوي , و بين شعب أعزل مقهور ,
أحاول أن أجد شتيمة تشفي قهري من جرائم الأسد , شركة القتل المساهمة لأبناء الجلاد حافظ الأسد و أبناء عم الجزار رفعت الأسد لأصحابها أبناء القتلة المذكورين أعلاه ,
ماهر الأسد , جزار درعا , هو أكبر مثال على أن أخو الأسد قد يكون كلبا ….
يحضرني كلام لمنافق كبير فاجر هو الآخر اسمه دريد لحام , شتيمة تناسب بيك هذه الأيام , لنبدأ بحمار البيك , بشار لا يهوى المرسيدس كالخدم الذي يعينهم وزراء عنده , كإنسان مصاب بجنون عظمة السلطان يريد التميز فإن يعشق الرينج روفر , إذا أردنا إذن أن نهتف ضد حمار البيك فإنها الرينج روفر يا رفاق , من هو إذن جحش البيك , الفوكسفاغن ربما
لا نعرف إذا كنا سننتصر , إذا كنتم ستنتصرون , لأنكم حقيقة أبطال هذا الزمان , أنتم تملكون مصيركم بأيديكم , و فقط بصدوركم العارية يمكنكم أن تغيروا هذا العالم الفاجر , أنتم فقط من سيكتب اليوم التاريخ , جفت كل الأقلام , وحده دمكم الذي يستطيع اليوم الكتابة و رصاص القتلة اليوم ليس إلا دليل جبنهم و جبن كل السادة و الطغاة , إنكم اليوم العنوان الوحيد لحلمنا بالحرية , أنتم من يستطيع أن يكتب اليوم نهاية الاستبداد و جنون الموت و القهر و الطغيان الذي فرضه علينا عقودا
كلمة أخيرة لبثينة شعبان و دعاة الإصلاح , حاولت مجتهدا أن أجد طريقة يمكن فيها لبشار الأسد أن يقوم بإطلاق عملية الإصلاح هذه , طريقة ليصلح بها نفسه و أخوه الآخر ماهر , و زوج أخته آصف , و ابن خاله رامي العصامي , بعد كل الجهد و التفكير وجدت طريقة واحدة فقط هي أن يطلق النار على أفراد أسرته واحدا واحدا ثم يطلق النار على رأسه بعد أن يكتب رسالة اعتذار للشعب السوري عن معاناة و سفالة و نذالة 11 عاما من الاستبداد و الطغيان و القتل , و نضمن له أن أولاده سيعيشون بيننا كسوريين على قدم المساواة مع الجميع بحرية و كرامة , بنفس درجة الحرية و الكرامة التي سيعيش في ظلها كل سوري تلك التي يمارس هو و طغمته أي جريمة ممكنة ليمنعوا تلك الحرية و الكرامة عن كل السوريين اليوم , على شرط أن يأكلوا ككل السوريين الآخرين من عرق جبينهم , لا من الأموال التي نهبها والدهم

بحران ساختار سلطه در تاریخ معاصر جنبش-های افقی و آنارشیک و جایگاه اسلاوی ژیژک/ 23

م_ع آوریل 2009

آیا جوانان آزادی خواه این بار بدام نمایش مدرنیسم چپ و راست قدرتی خواهند افتاد؟؟

از آنجاییکه راست چپ های نوع ژیژکی عاشق ویترین های مدرن نمایش قدرت هستند تلاش میکنند که تاریخ فرهنگ شعر و ادب و عرفان عاطفی شرقی را که با زبان طبیعت زیستی وهنر عاشقی پیوند عمیق تاریخی دارد، با زیرکی به ناف جریان های بی سر و ته New age (عصر جدید زمان نو) که نوعی عرفان دفرمه شده در قالب تکنوکراسی مصرفی غربیست، ببندند و به نقد کشند. پس باین ترتیب باید بگوییم در شرق مبارزه علیه ظلم، استبداد و خرافات وجود نداشته است!! ژیژک فراموش میکند که این همان عناصر بی عاطفه ساختار استبداد اشرافیت مقدس مدرنیسم است که فرهنگهای شرق و غرب و لاتین و آفریقا را از پویایی عاطفی، همسایگی و بوم زیستی اش خالی میکنند و مستقیم وغیر مستقیم به دفاع از نیروهای تاریک اندیش خود و آن جوامع بر می آیند تا از سلطه بر مردمانشان سهمی ببرند و در عین حال جلوه ای پسندیده از نمادهای دروغین سلطه دمکراسی مدرن را به رخ ستمدیدگان بکشند تا زمینه بهره برداری از شورش های بعدی را برای منافع خودشان حفظ کنند و اتفاقا همین دول مدرن امروزی ایشان هستند که ازسیاست نسبیت گرایی فرهنگی پست مدرنیسم در دفاع از تشعشعات سنت مافیایی واتیکان گرفته تا مناسبات عقب افتاده خانسالاری درون حزبی، بخوبی سود میجویند، چه برسد به حمایت از طالبان و بن لادن و کرزای و شیوخ عمارات و عربستان و حرمسرا های مجلل و مدرن و دیگرسنتگرایان کشورهای جعل و جهل سرمایه مرد سالار. کیست که نداند ترویج خرافات امروزی اساسا از محتوای ایده ئولوژی سیاست فریبکارانه بازار نئولیبرال نشئت میگیرد وبسیار پخته شده و حساب شده به تضاد های قومی مذهبی دامن زده میشود و با ابهامات تخیلی زمانه فرعون و قرون وسطا زمین تا آسمان فرق میکند. این تنها بازی کثیف و مشمئز کننده ایدئولوژی جبهه غرب نیست بلکه همه غولها و بچه غولهای قدرتی با این بازی های سیاسی آشنایند. بت واره های رنگین دمکراسی اتمی امروزی که بر پایش، طبیعت زندگی را بیرحمانه سر می بُرند صدها بار از بت پرستی گذشته وحشتناکتر است. کتاب جرقه انقلاب igniting a revolution, 2006 که نظریه چهل دوستدار زندگی در آن آمده که توسط استیون بست و آنتونی نوسلا، جمع آوری شده، بگفته خودشان این پژواکیست در دفاع از زمین.

مهندسین و متخصصین مرگ که در آزمایشکاها های مخوف شیمیایی ویروسی اتمی لاسالاموس و هالیبرتون و غیره در آمریکا که معجون خون انتزاعی جنایت مدرن را بر درگاه بت دمکراسی نثارمیکنند و زمین را به قلیان آورده اند از چه نوع خرافه هایی بحساب می آید؟؟! بله جنایات قدرت های کهن کم نبوده شمشیر و زهر علیه خودشان و مردم بکار میرفته است چیزی که امروز مدرنیسم در ابعاد اتمی ویروسی آن که از سادیسم اسلاف قدیمش به ارث برده، به کار میبرد. اما بغیر از شمشیر حاکمان قدرت واقعیات دیگری هم در زندگی مردم کهن بوده است. تجارب ارزش های طبیعت عاشقی زیستی و همسایگی آن ها را نمیتوانیم یکسره نادیده بگیریم به خاطر اینکه سلاطین توسعه ویرانگری امروز بهانه ای برای دمیدن در بوق کرنای خشونت چند صد ساله مدرنیسم خود داشته باشند. چگونه است که دلفین ها و نهنگ ها میلیون ها سال تجربه زندگی را با خود به همراه آورده اند و تنها در دوران مدرنیسم است که همگی دارند دست به خودکشی میزنند. مهمترین مراکز آزمایشگاهی تحقیقاتی و فن آوری مدرن در روسیه برای پژوهش های علمی جاسوسی اطلاعاتی و تسلیحاتی، نابغه ترین و علمی ترین کارشناسان و مهندسین را دور خود جمع کرده اند که بر روی رساله ها و مقالتشان همگی مهر به کلی سری خورده است. آزمایشگاه بدنام شماره 12انواع سموم روانگردان را به دستور استالین، پیشتاز توسعه صنعتی مدرن زیر نظر بریا کمیسر عالی چکا بر روی افراد زندانی و محکوم به اعدام بیشرمانه به آزمایش میگذاشتند(ص62 ، دولت در دولت) این چیزی جز ثمره علم ابزاری نیست و چه بسیار که هنوز دانش عاطفی را نمیشناسند و با شعور عاشقی همسایگی و مبارزاتی سرخپوستان چیاپاس بیگانه اند. فیلم بسیارمعروف شده در غرب بنام وی فور وندتا V for vandeta شاید برخی از ماسک ها را از جلوی چشممان بر دارد. نگاه کنید به پادگان نظامی ایالت جُرجیا معروف به مدرسه آمریکا که حتا از طرف جامعه مسیحیان عرفانی هم به مدرسه تربیت آدمکشی شهرت یافته، در نیم قرن اخیر اکثر توطئه ها و کودتاهای نظامی از آنجا طرح ریزی میشده است. افسران و آدمکشان کشورهای لاتین و غیره را آنجا آموزش میدادند و به قدرت مینشاندند بمانند نوریگا که برتخت قدرت نشست و اجازه تاخت و تاز در تنگه پاناما را در اختیار آمریکا قرار داد و نهایتا در طمع بر سر منافع بیشتر ازکارتل های مواد مخدر توسط خود سازمان سیا دستگیر شد و به زندان آمریکا انتقال داده شد. در کشورالسالوادور حتی از کشتن راهبه ها هم دریغ نکردند. مبارزه سه خواهر ایزابل در کشور جمهوری دومنیک که برعلیه این نظامیگری، بطرز فجیعی قصابی شدند و به جنبش پروانه ها شناخته شدند در همین زمره میگنجد. دیدن فیلم پروانه ها را به عزیزان توصیه میکنم و همینطور فیلم آرارات از قتل عام ارامنه توسط دولت عثمانی. این حقایق تنها گوشه بسیار کوچکی از این نامردمی ها ست و در عین حال بیانگر تلاش ها، مبارزات و فداکاریها ی شکوهمند و بجا ماندنی در وجود دلهای یکایک عاشقان زندگی و آنهم تنها بپاس طبیعت غریزی آزادی و آزادگی و تداوم آن بدست فرزندان آزادی.

پس آنچه که تا کنون گفته شد به صراحت نشان میدهد که ایدئولوژی های قدرت جنایی چپ و راست مدرن آگاهانه خرافه ها را در جلوه های متنوع ای سیاستگذاری میکنند. و این از ضرورت سیاست تجاری در بازار نئولیبرالیسم است که شگرد تجارت سیاسی را هم می طلبد. اُرتگای چپ حزبی در بازی مدنی انتخابات نیکاراگوئه حتی نقش کشیشی را هم بخوبی ایفا کرد تا به قدرت برسد. لولای چپ در برزیل از صف کارگران مدرن در آمد و با پروژه نئولیبرال بر دوش خودشان نشست. لخ والسای کارگر در لهستان رهبر شد و جنبش کارگری را به پاس نعمات آسمانی دو دستی تقدیم مافیای واتیکان زمینی کرد. این همان فریاد های هیسترک احزابیست که به مردم نهیب میزنند بی رهبر کجا میروید که ما در درس های تجارت سیاسی سلطه گری کار کشته ایم.

از همین جهت ژیژک های چپِ حزبی و قدرتی از جنبش چیاپاس و دیگر مناسبات افقی همسایگی در جهان متنفرند چرا که نمیشود بر آنها حکومت کرد. همه میدانیم که در جامعه غرب گرایشات فکری متفاوتی وجود دارد که به ده ها دلیل فرصت طلبانه و یا غیر فرصت طلبانه اخلاقی، فرهنگی، جنسی، اقتصادی و غیره از جنبشهای ضد جنگ، همجنس گرایی، علیه اعدام و زندانسازی، آزادی بیان و غیره هم دفاع میکنند اما این دلیل نمیشود که همه آنها را در زمره مسیرهای هدفمند جنبش­های آزادیخواهی افقی و ضد سلطه قرار دهیم. از نظر جنبش افقی و آنارشیک، حرف ها، برخورد نظرها، راه حل ها، درد دلها و عاشقی ها در انطباق با تاکتیک ها، و فعالیت های عملی داوطلبانه، خودانگیخته و مساوات جویانه در پیشبرد وگسترش مناسبات واقعی درون گروهی و هم زندگی شخصی در سطح جامعه است که مورد ارزیابی و محک قرار میگیرد و بطور اخص با القاب گنده منشی وگرایشات جاه طلبی، و رئیس و مرئوسی ذره ای سر سازگاری ندارد .

زمانیکه معترضین وسیع میلیونی با برنامه ریزی خود انگیخته و افقی بی نظیری علیه فجایع نئولیبرالِ سازمان تجارت جهانی و بانک جها نی، دنیا را پیمودند، توانستند فضاها و ارتباطات رسانه ای مستقل خویش را فراهم آورند. این مسئله زمینه برپایی کنفرانس های بزرگ تبادل نظر و تصمیم گیریهای اشتراکی برای ساختن دنیایی بهتر را بوجود آورد که به فُروم اجتماعی و جهانی سازی معروف شد(در چشم اکثریتی از جنبشهای افقی این تنها یک تاکتیک آزمایشی بشمار میرفت). این پدیده جدید جنبشهای ارتباطی اساسا برگرفته از نگاه زنانه به زندگی زیستی بوده است و به سبک جنبشهای مستقل زنان، بوم زیستی، همسایگی، آنارشیک و غیره برآمده از تجربیات شکست های تلخ و اعمال بیرحمانه دول و احزاب کمونیستی بوده است که به نام آزادی زحمتکشان چگونه آزادی را در جا خفه کردند.

سازمان تجارت جهانی حزبان و دولتی ها از این رشد جنبشهای ضد سلطه وحشت کردند و برای پایمال کردن آن بیشرمانه مثل مور و ملخ بدرونش رخنه کردند تا بخیال خود محتوای آزادیخواهی مناسبات شورایی مستقل خودگردان آنرا با حرص از ریشه بجوند. در برخی کنفرانس ها حتا کوفی عنانها، شهردارها و گنده کله های حزبی و غیره به درون آن یورش آوردند تا به خیال خودشان جنبش افقی را با زور مکانیکی اهرام مردانه، عمودی کنند. آنها با تسلیحات تفکری سلطه، نمای ظاهری آنجا را اشغال پادگانی کردند و فکر کردند که میتوانند جانمایه جنبش افقی را هم بین خود تیکه تیکه و اتمیزه کنند. اما آنها تنها چهره زشت خود را بیشتر نمایان ساختند و جنبش افقی بال هایش را برای پروازهای بلندتر گشود تا فضا و زمان خفه شده را در تن خود اشغال گران باقی گذارد و خود از ورای بن بست ناظمین قدرت، وسعت مانور رقص زندگی را، به سوی افقی تازه تر باز کند که در آینده به این مبحث خواهیم پرداخت. چه بجاست که همیشه هشدار گای دبورد ها را به خاطر داشته باشیم.

حال ژیژک میگوید: این نگرشهای عرفانی قرض گرفته شده از شرق در غرب همان فرضیه هگلی است(توجه کنید به این تناقضات، زیرا هگل خود پدر مدرنیته محسوب میشود و شرق را تقبیح میکرد) که ایده در پروسه های دیالکتیگی از تاریخ باستان تا عصر غرب زدگی، قرار است که به همان هویت اولیه و آغازین که به نوعی از حقیقت هستی ایده جدا گشته بود، برگردد. یعنی سوژه به خیال خود در جستجوی حقیقت است(آنامورفوسیس لاکانی). در حالی که حقیقت خود ژیژک درتمامی گفتمانهای او معادل دیکتاتوری مطلق لنینیسم است که صرفاً آنرا در ادویه روانگردان گفتمان لاکانی به بار آورده است. مثلاً سوژه هگلی نهایتاً به دنبال نفی نفس خویش است و در پی انتقام جویی و خود فریبی است و یا می نویسد:” ما هنوز با سوژه ای سروکار داریم که گرفتار و دربند چهارچوب محدود و خودشیفته خویش است.” اما با استفاده از این سوژه های رد گم کنی او نمیتواند از وجدان گناهکارش فرار کند و از خواهش های حریصانه اش برای کسب قدرت کوتاه بیاید. بله تجاوز کردم اما لازم بود، یا اینکه بله، لنین بد کرد اما او چاره ای نداشت. پس ژیژک اینگونه خود از نقد هگل به ایده مطلق هگل می رسد؛ اما اینبار خالی شده از هستی طبیعتِ زیستی اش. و بی جهت نیست که او می گوید: در واقع ضد ادیپ دلوز به همان ادیپ فرویدی می رسد. چرا که خودش از نقد لنین دوباره به جایگاه رفیع لنین می رسد. ژیژک نیاز جاه طلبی خود را با بازیهای پلیسی روانشناسی لاکانی تسکین می دهد. او به دنبال امر واقعی(خویش) است که همان قانون و اخلاق جهان شمول چپ جدید لنینی است و ژیژک طبعاً طراح و مدیر عامل چنین ساختاری خواهد بود.

سناریوهای روانشناسی لاکانی، بیشتر سوژه های وجدانهای گمگشته و چند شخصیتی ای است که در چنبره متناقضی از حس گناه و هوسهای هیجانی هجومی چیزهای دنیایی بیشمار داشتن و خواستن ها، اسیر گشته و با کشش های جنسی جامعه اش در جدال است بی آنکه انسان هرگز به رضایت کامل و خیال راحتی دست یابد به مانند کسی که به عشق، عشق می ورزد بی آنکه بتواند عاشق معشوقی باشد در واقع به نیستی می اندیشد. و اینها از زبان خود ژیژک گفته می شود اما چرا ژیژک این نوع آنالیزهای روانی را به نفع قدرت طلبی لنینی خود بهره برداری میکند. او صحنه های آشوب روانی و جسمی فرد و جامعه را به صورت سوژه های هیستریک و مالیخولیایی طراحی میکند و بعد خود بعنوان قهرمان، کاراکتر و شخصیت اصلی داستان وارد میدان می شود تا عده ای(تعداد معینی نخبه و ناجی که در عین حال باید ستایشگر او باشند) را از این مخمسه نجات دهد. اینجاست که ژیژک قهرمانراهرو و دریچه نجات را به چند نفر دیگر به عنوان کاراکترهای برگزیده خود نشان میدهد که از این طرف بشتابید این تنها تونل نجات ماست . این بیان عبارت خود اوست وقتی که میگوید، لنین در یک جامعه آشوب زده تقلا می کرد اما اکثریتی او را نمی فهمیدند. و این همان نتیجه گیری ای است که ژیژک می خواهد بکند که جامعه به قهرمان و رهبر کاردان و جسور و طبعاً دولتی مقتدر نیازمند است. این در عین حال چیزی جز همان گفتمان و سیاست چند رنگ پست مدرنیسم در حفظ هویت های مریض گونه قدرت سیاسی و سلطه دوباره فرا مدرنیسم نمیباشد بی آنکه ذره ای از واقعیات تلخِ تاریخ عصرهای به هم پیوسته ساختار سلطه گری را بر ملا سازند دوباره تلاش میکنند به عنوان مفسرانِ جدیدِ نخبگی بازارِ رنگینِ جلوه های ویژه کالایی و دیپلماسی هنر های تجسمی بر اریکه قدرت سوار شوند و یا حداقل کوشش میکنند جای تازه ای برای روشنگری آکادمیکی مدرنیسم بحران زده بیابند و در کالبد مردگان مدرنیسم جان تازه ای بدمند. و این تنها از عهده آزمایشگاه شبیه سازی سیاسی مدرنیسم بر میآیدکه چنین کله گنده هایی را بیرون میدهد بی­آنکه فکری بحال تن بیچاره شان بکنند کله های گنده ای که مدام لق میخورند و به چپ و راست میفتند.

بله، این رقابتی سادیستی برای دزدیدن افکار جوانان غربی است که از فضای خشک و بی روح و پلیسی دانشگاه ها خسته شده اند. اما اینها متوجه نیستند که برای جوانان آزاده غربی هیجان و انگیزه های فعالیت زیستی خارج از کلاس و دانشگاه جلوه ای بس زنده تر و واقعی تر پیدا کرده است. فریادهای تعطیل کردن دانشگاه های مغز شویی، رباط سازی و ارباب منشی برای فعالین جنبش های مناسبات افقی و ضد آتوریته(سلطه) موضوعی جدی تر و امیدوار کننده برای آینده آزادی زندگی اکوزیستی است. جوانان غربی امروزه خشونت اقتصادی انحصارات و فساد دستگاه های اداری و سوء استفاده های افراطی و مالیخولیایی از فضای زیستی و فرهنگی اجتماعی شان را به خوبی حس میکنند. بی کاری ، بی عدالتی در عرصه های وسیع نابرابریهای زندگی طبیعی و نابودی منابع زیستی، نبود چشم اندازی سالم و روشن برای آینده فرزندان زیستی در ادعاهای پوچ و توخالی اربابان قدرت، نسلهای آگاه جوان جهانی را در ارتباطی ارگانیک و زیستی به یکدیگر نزدیک تر کرده است.در درون جنبش آزاد زیستی، قول قرارها، درد دل ها و تصمیم گیری ها و شادی ها هرچند به ظاهر کوچک و ساده اما دور از هیاهوی رقابتی قدرتهای بزرگ سیاسی ایدئولوژیک، در کوچه و محل زندگی مردمان زیستی بیش از همیشه جان می گیرد. البته دیگر هرگز نمی توان گفت که این کنش و واکنش ها و فعالیت های بوم زیستی در غرب و بخصوص در آمریکای لاتین کوچک هستند بلکه در برخی موارد نیرومندتر از خود دولتها در درون زندگی زیستی عمل می کنند و ریشه می دوانند. جنبشهای اکو زیستی ضد سلطه گری از پروسه های متنوع خلاقیتها و هنرمندی های بالنده یکایک افراد شرکت کننده درون آن حرکت می کنند و دائما فرآیند کنش بلا واسطه خودِ زندگی کردن و زندگی بخشیدن را در فضای هستی زندگی آزادانه گسترده میسازند. این فرآیند با اتوپیهای رهایی ماتریالیسم و ایده آلیسم قدرت سیاسی در کنترل کردن احمقانه زندگی و هستی کاملاً دو حرکت متفاوت در کیفیت نوع زندگی را برجسته میسازد. مزخرفات ژیژک در نقد به تکثر گرایی پارلمانی و یا تنوع پرستی مصرفی اتمیزه شده پست مدرنی صرفاً یک بازیگری دروغ پردازانۀ بزرگی بیش نیست. او هنوز نفهمیده که سفسطه بازی های فلسفی دیگر دورانش بعد از بروز سرمایه داریهای دولتی کمونیستی و نظام خشک و سرکوب کننده ا شان که کاملاً در ضدیت با حضور مستقیم شوراهای متنوع مردمی در سازندگی زندگی زیستی شان بوده مدتهاست که دیگر به پایان رسیده است. ژیژک یک نمایش شعبده بازی سوژه های لاکانی را به راه انداخته و بسته به هیجان تماشاچیان از درون کلاه جادویی اش هربار یک نوع سوژه معلق را به مانور می گذارد. او عاشق لحظات فرصت طلبانه لنین است که آنرا در جمله معروف لنیندر نقد مشخص از وضعیت مشخصمی ستاید.

لنین سرتا پا ستایشگر تقسیم کار و بوروکراسی بورژوایی مدرن و سیاست ماکیاولی بود. آنگونه که ماکس وبر بعدها این دیوان سالاری را به عنوان قفسی آهنین که راه فراری از آن نیست، تئوریزه کرد. حال ژیژک به خیال خودش سوژه اصلی و محوری را یافته و به اصطلاح نظام لیبرال دموکراتیکرا به چالش گرفته است . بی آنکه او اساساً بخواهد ماهیت ساختاری نظام مرد سالاری کنترل دولتی و سلطه استبداد ، استعمار و استثمار را بشکافد و یا حتی تمایلی در بچالش کشیدن ابتدایی ترین عناصر آن نشان دهد.

شاید لازم باشد به این چرندیات که برخی مانند آنتونی نگری ها و مایکل هارت ها که به محسنات دوسویه و یا چند سویه بودن نظام مدرنیسم ، دموکراسی و نیو لیبرال دموکراسی و تکنوکراسی عقل ابزاری سرمایه داری می بالند در اینجا به همراه بازی ژیژک در نقد به آن ها پایان دهیم. این درست بمانند نقدهایی است که چین و آمریکا بیکدیگر میکنند اما ده ها تریلیون دلار با هم معاملات اقتصادی دارند. تعجب آور است که مالکان قدرت می خواهند همه وجود هستی را از آن خود بدانند و این امر حتی به برخی از سلاطین تولید دموکراسی مصرفی سرمایه و قدرت هم مشتبه شده که خنده ها، شادیها، کنجکاویها، خلاقیتها و هنرمندی های فعالیت زندگی طبیعی ما انسانها گویا متعلق به دستگاه های انحصاری تبلیغاتی، آکادمیک علمی و موسسات تولید امنیت نظامی آنهاست. سلاطین قدرت از شادی و خنده واقعی انسانها منزجرند. آنها حتی کودکان بهاری خودشان را هم در چنبره نیازهای هیستریک عصر بازار جدید فرا مدرنیسم گرفتار ساخته و زندگی گلستانه را از مناسبات بلا واسطه زیستی شان دریغ کرده اند. جوانان وطن پرست انحصارات قدرت، میتوانند از نمایش تکنولوژیکی مدرن بمبهای ناپالم (خوشه­ای) شیمیایی، میکروبی اتمی در صحنه زندگی مردم ویتنام ، بالکان، عراق ، افغانستان و غزه…. به وجد آیند! مقامات کاخ نشینی می توانند به هوش این متخصصین و کارشناسان مدرن در ساختن کارخانجات رباط سازی، دستگاه های شکنجه و زندانهای مدرن و محصولات مصرفی ژنتیکی و شبیه سازی ببالند و آنها را از بهترین امکانات و امتیازات رفاهی شیء وارۀ دروغین برخوردار سازند. و حتا پروسۀ انگیزه های پارانویایی رقابت تخصصی سرمایه و هیجانهای قدرت طلبی را در مصنوعی ساختن عواطف زیستی و حواس پنج گانه انسان را اوج خلاقیت مدرن به حساب آورند و به آن منتقدان و معترضین چنین فرآیند توسعۀ هیستریک تخریب گرایی حیات زیستی، انگهای خوش نشینی، تن پروری، بی بند و باری، آنارشی، عرفای غار نشین و دشمنان پیشرفت و تکامل بزنند. اما آنها قادر نخواهند بود مانع فراگیر شدن رشد جنبشهای افقی شوند زیرا فرزندان این نسل به وضوع لمس کرده اند که چگونه استعدادهایشان فدای تکامل جنون آمیز امپراطوران نئومدرنیسم می شود. اینجا دیگر بن بست تجارت های سیاسی است و ژیژک میتواندآگاهانه نقد وارونه به لیبرالها زند که می خواهند او را وادار به منع تفکر کنند یعنی ستایش لنینیسم را از ایشان دریغ کنند تحت این عنوان که زیاد سخت نگیرید آقای ژیژک اوضاع می توانست از این هم بدتر باشداگر شما به نظریات رادیکالخود همچنان ادامه میدادید(ص 335 ). یعنی لیبرالها از ژیژک می خواهند که به پایان رویاهای اجتماعی خود فکر کند و از مواضع ایدئولوژیک لنینی که منسوخ شده دست بردارد.” اما اوه ! ای ژیژک فداکار و رادیکال !! شما دیگرنمیتوانید جنبشهای جهانی مبارزه افقی و مستقیم سلطه شکن را فریب دهید. دوران جدا کردن نظام ساختاری مدرن کمونیسم دولتی سرمایه داری از یک نظام دموکراسی لیبرالی پارلمان نشینی، دیگر بسر رسیده است. آن هم بعد از نود سال دلقک بازی ها و رقابتهای جنجالی بین دول مدرنیسم چپ و راست در شیوه سرکوب آزادی خواهی انسانها و نهایتاً جشن همکاری همه آنها در تبریک به یکدیگر برای قربانی کردن تمامی مفاهیم و ارزشهای آزادی خواهی و زندگی اکوزیستی. دیگر نمیتوانید این جنبش های آزاد زیستی را با یکسری نقدهای حاشیه ای بی محتوا به بیراهه ببرید. درست به مانند نقدی که نئولیبرالهای جمهوری خواه به نئولیبرالهای دموکرات در شرایط بحرانی و لشکرکشی های دوران انتخاباتی آمریکا به یکدیگر می کنند. جمهوری خواهان، دموکراتها را به کمونیسم و لیبرالیسم ، و دمکراتها، محافظه کاران را به فاشیسم و دیکتاتور لقب می دهند. اما این دو جناح در تمامی پروسه های نظام قدرتی آمریکا یک صدا شریکند و از منافع کل ساختار انحصاری دولتی یکدبگر حمایت می کنند و در مجالس های شب نشینی، لقمه های چرب و چیل به دهان هم میگیرند. اما مطمئن باشید این نمایش لیبرالیسم زبردستانه ژیژک بیش از حد مضحک به نظر می آید آنهم حتا در چشم ستارگان اصلی عصر مدرنیته و رنسانس به سرکردگی نژاد ابرمن برتر سفید غرب.

ساختار مخوف دولت پلیسی کمونیسم دولتی نه تنها بهترین درسهای کنترل کاربردی فاشیسم عصر مدرن را به دول پارلمانتاریسم یاد داد بلکه ضرورت شیوه های جدیدتر مخرب ناسیونالیسم کور و ایدئولوژی توسعه ابزاری را در هر چه بیشتر اتمیزه و از خود بیگانه کردن زندگی آزاد زیستی به نمایش گذاشت. امثال لنین فرصت طلبان جاه طلبی بودند که شدیداً ستایشگر سرمایه داری عقل ابزاری صنعتی و تقسیم کار بردگی اتمیزه فوردیسم و تیلوریسم و بورکراسی و هیرارشی خورد کننده اش بودند و بسیاری از جامعه شناسان خبره سرمایه داری آنرا به خوبی برایشان فرموله کرده اند. جدلهای نمادین تئوریک احزاب کمونیستی آنزمان صرفاً یک رقابت سرمایه دارانه در جهت تسخیر قدرت سیاسی بود البته با تکیه بر واقعیات دردناک و ستمهایی که بر زندگی کارگران و کشاورزان و دیگر اقشار محروم اجتماعی می رفت تا بتوانند از نیروی طغیان جنبشها بنفع اهداف جاه طلبانه خودشان بهره وری کنند. جنبشهای اکو بوم زیستی و ضد سلطه گری امروز تجلی آموزه های بسیاری از تجارب ملموس یک دوران اسفناک تاریخ واقعی از دیکتاتوریهای کمونیستی و پارلمانتاریستی عصر امپراطوری انحصارات مدرن بوده است همان هشدارهایی که به خصوص از اواسط سده 1800 عاشقان راستین آزادی و ضد سلطه گری و اکثر جنبش های آنارشیک کارگری به جامعه می دادند که متاسفانه با همدستی قدرتهای طبقاتی جدید و قدیم و ایدئولوژی احزاب کنترل کننده و سلطه گر چپ و راست، قادر شدندآن جنبشهای افقی را به طور مقطعی به نفع سرمایه داری دیوان سالاری منزوی و سرکوب کنند. همان سوء استفاده های حزبی و چیرگی های تلخی که جنبشهای خودگردان را به صلابه کشید و یا به بیراهه برد و به پروسۀ سرعت توسعه انتهاری و پیشرفت از خود بیگانگی و تخریب زندگی آزاد اکوزیستی شدت بخشید درست همان کار حیله گرانه ای که امروزه امثال آقای ژیژک می خواهند در حق جنبشهای اکوزیستی ضد سلطه گری دوباره انجام دهند. البته اینبار ترفندهای دروغین مالکان قدرت آنچنان زمین را اشباع کرده که خود به خود به صورتی مشمئز کننده دفع می شود. ژیژک می پندارد اگر به دفاع از لنین و استالین برآید بسیار شهامت به خرج داده است. همانطور که اگر قادر باشی از طریق سازمان ضد اطلاعات بلشویک ها (چکای لنینی) به سرکوب کارگران ، کشاورزان و آزاد اندیشان روی آوری پس به همان نسبت هم می توانی در روانشناسی لاکانی جای همه جور بازی وارونه ای را باز گذاری، همانطور که او می تواند بگوید: ضد ادیپ دلوزی همان ادیپ فرویدیست و یا آزادی شورایی همان دیکتاتوری مارکس و لنین است . حال ژیژک از درون خورجین مارگیری اش سوژه های لاکانی را به کار می گیرد تا هر جور نقدی را از آن بیرون ریزد. این سوژه ها مثل پازل و تصاویر معمایی جلوه های ویژه پست مدرنی عمل می کنند بسته به اینکه چگونه آنها را بچینی، در واقع مثل جلوه های ویژه کامپیوتریست که یک مرد زیرک هزار چهره را طراحی کرده که تاروپودی از سلطه مدرن ، جلوه هایی پست مدرن و رویکردی فلسفی سیاسی به مدرنیته دارد. لازم است که بگویم آگاهی به واقعیات مسائل لنینیسم برای جنبش آزادیخواهی ایران که تاریخ سر در گمی را در پشت سر داشته شاید درس آموز باشد تا نسل جوان ما به دور از درگیری های متناقض فراگیر در بازار تولید مصرفی نظم نوین نئولیبرال جهانی بتواند ویژگی های فرهنگی تاریخی آزادی خواهی خود را در رشد جنبش های رو به گسترش زندگی اکوزیستی علیه سلطه گری جهانی سهیم سازد. چاره ای جز درگیر شدن و درگیر کردن دیگری در شکستن عادات کهنه تسلیم و سلطه نیست. اگر میخواهید در لحظه زندگی کنید و شوکوفا شوید پس نیازمندیم اعتماد به نفس، هنر تخیل، اندیشه انتقادی و جسارت عاشقی و سازندگی ارتباط مستقیم خود را در طبیعت زیستی بیافرینیم تا آزادی را در طبیعت آزادی دیگری لمس کنیم آن هنگام حتی مرگ نه به عنوان پایان زندگی بلکه آغاز زندگی در تداوم آزادی زندگی زیستی دیگری در طبیعت هستی ما باشد.