نشانی های نادرست محسن حکیمی پیرامون : آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات

نشانی های نادرست محسن حکیمی پیرامون:

آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات

 

متنی از محسن حکیمی روز ۲۸ ژانویه (۸ بهمن ١٣۹٢) در وبلاگ درابا منتشر شده که عنوان «درباره ی مبارزه فرقه ای اپوزیسیون های کارگری در حزب بلشویک» را دارد. این وبلاگ عمدتاً ناشر نظرات و دیدگاه های محسن حکیمی، نویسنده و فعال کارگری است. او در دفاع از کارگران، رنج و آزار فراوانی دیده است.

محسن حکیمی در ابتداء توضیحی نگاشته مبنی بر این که چندی پیش «یکی از فعالان کارگری پرسیده بود که چرا وبلاگ “درابا” آثار کارگران روس مخالف لنین (از جمله گروه کارگری میاسنیکوف و کارگران شورشی کرونشتات) را منتشر نمی کند.» سپس می نویسد:«پاسخ من به او این بود که مبارزه ی این کارگران با لنینیسم و بلشویسم از موضع فرقه ای صورت می گرفت و به همین دلیل، انتشار غیرانتقادی آن ها در رسانه ای که از جنبش شورایی و ضدسرمایه داری طبقه ی کارگر دفاع می کند، ممکن است گمراه کننده باشد.» آن گاه ادامه می دهد:«از آن جا که پرسش فوق ممکن است برای فعالان کارگری دیگر نیز مطرح باشد، انتشار عمومی این پاسخ (که برخی نکات تکمیلی به آن اضافه شده است) بی فایده نیست.»

طرح چنین پرسش هایی به تنهایی جای بسی شادمانی دارد، چرا که نشان می دهد درون جنبش کارگری ایران فعالانی هستند که به فجایع پیش آمده در شوروی سابق و کشورهای اقمارش، تحت حاکمیت احزاب بلشویک و کمونیست آگاه هستند و نمی خواهند آن ها تکرار گردند. طبقه ی کارگر همچنان از حاکمیت خودکامه احزاب کمونیست در کشورهایی مانند چین، کوبا، کره شمالی و ویتنام رنج می برد.

امید که همان فعال کارگری خود را فقط به پاسخ حکیمی قانع نکند، چرا که حاوی نشانی های نادرستی درباره ی آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات است. شوربختانه با این فعال کارگری و محسن حکیمی تماس مستقیم ندارم و این نوشته را در نقد پاسخش به او در فضای مجازی همچون بطری در اقیانوس رها می کنم، بلکه به دستشان برسد.

محسن حکیمی در دو جا از واژه ی «آنارشی» استفاده می کند و در جایی دیگر از «آغشتگی» قیام کنندگان کرونشتات به «ایدئولوژی آنارشیسم». اما نشانی های نادرست در باره ی هر سه یعنی آنارشی، آنارشیسم و قیام کرونشتات می دهد. هدف من، نقد اجمالی این نشانی ها و تلاش کوچکی برای زدودن نادرستی هاست.

محسن حکیمی از جمله فعالان کارگری است که به نقش ویرانگر حزب بلشویک به رهبری لنین در انقلاب ١۹١۷ روسیه آگاه است. می نویسد:«واقعیت این است که حزب بلشویک به رهبری لنین نه نماینده ی طبقه ی کارگر روسیه، بلکه نماینده ی سرمایه داری دولتی – حزبی در این کشور بود.» اما همین حکیمی چند جمله پایین تر در همین نوشته توافق ضمنی خود را با لنین اعلام می کند. ابتداء می نویسد:«لنین به عنوان رهبر بلامنازع این حزب، سرمایه را نه به عنوان رابطه ی اجتماعی خرید و فروش نیروی کار و استثمار کارمزدی بلکه همچون یک نظام اقتصادی مبتنی بر رقابت و آنارشی تولید مورد نقد قرار می داد.» و سپس فوراً ادامه می دهد:«بدیل او [لنین] در مقابل سرمایه داری، اقتصاد متمرکز دولتی برای ایجاد یک نظام برنامه ریزی شده با هدف غلبه بر رقابت و آنارشی تولید بود…» خواننده پس از این جملات می تواند نتیجه بگیرد که بالاخره لنین هدفی به جز «غلبه بر رقابت و آنارشی تولید» نداشته است. این جاست که  به گمانم حکیمی توافق ضمنی خود را با لنین به رشته ی تحریر درآورده است. از سوی دیگر این جمله ی حکیمی می تواند این نکته را به ذهن متبادر نماید که نوعی از سرمایه داری وجود دارد که توانایی «غلبه بر رقابت و آنارشی تولید» را، آن هم با برنامه ریزی، دارد.

محسن حکیمی در پایان پاسخش به فعال کارگری نوشته است که شعار قیام کنندگان کرونشتات علیه حزب بلشویک این بود:«همه ی قدرت به شوراها، نه به حزب». سپس ادامه می دهد:«بدون شک، این درست ترین موضع در برابر حزب بلشویک بوده است. اما، همین کارگران طرفدار انتقال همه ی قدرت به شوراها، پس از استعفای از حزب بلشویک خودشان “دفتر موقت” همان حزب را در کرونشتات تشکیل می دهند.» (تأکیدها از حکیمی) و از این نتیجه می گیرد:«بی تردید، آغشتگی این کارگران انقلابی به ایدئولوژی آنارشیسم بر فرقه گرایی رفرمیستی آن ها تأثیر داشته است.» به این موضوع در پایان نوشته ام برمی گردم.

فعالان سیاسی و کارگری فارسی زبان با یک معضل بس عظیم روبه رو هستند و آن هم این که در کشورهای فارسی زبان و به ویژه ایران، ما در رابطه با آنارشی و آنارشیسم با فقر مطلق متون مواجه هستیم. کاپیتال مارکس ترجمه های گوناگون فارسی دارد. فقر فلسفه ی او را بیش تر مارکسیست ها به فارسی خوانده اند، اما همین مارکسیست ها حتا اگر زبان های خارجی را بدانند کم تر زحمت خواندن فلسفه ی فقر پرودون را به خود داده اند که مارکس ناکامانه تلاش کرد با نوشتن فقر فلسفه پاسخی به آن بدهد.

فقر مطلق در منابع و متون انبوه آنارشیستی به فارسی می تواند ما فارسی زبانان را به سوی لغت نامه ها هدایت کند تا دست کم معنای لغوی آنارشی و آنارشیسم را دریابیم. اما در آن ها نیز تعاریفی که از آنارشی و آنارشیسم داده می شود نه تعریفی ابژکتیو که سوبژکتیو است. مثلاً لغت نامه ی آنلاین دهخدا آنارشی را چنین تعریف می کند:«هرج و مرج، بی نظمی، وضع کشوری که حکومت و قانون در آن حکفرما نباشد.» همین لغت نامه که برای تعاریف آنارشی و آنارشیسم به لغت نامه ی معین ارجاع می دهد، آنارشیسم را این چنین تعریف می کند:«طرفداری از هرج و مرج، جانبداری از اغتشاش، در اصطلاح سیاسی، مسلکی که سعادت بشر را در نابودی حکومت ها و قوانین آن ها و هرج و مرج و اغتشاش را وسیله ی پیشرفت به سوی مقصود می داند.» در برابر این تعاریف برای فارسی زبانان، ایشان را مثلاً با فرانسوی زبانان مقایسه کنیم. واژه ی آنارشی برای نخستین بار دقیقاً سی صد و بیست سال پیش (سال ١۶٩۴) وارد لغت نامه ی فرهنگستان فرانسه شد. برگردان آن چه بیش از سه سده ی پیش برای تعریف آنارشی در این لغت نامه آمده است چنین است:«سرکشی، بدون رهبر و بدون هیچ حکومتی.»  برای تعریفی ابژکتیو از آنارشیسم، اجازه بدهید به فرهنگ علوم سیاسی که علی آقابخشی نوشته است مراجعه کنیم و علیرغم ضعفش، خود را عجالتاً به آن قانع نماییم:«آنارشیسم از واژه ی یونانی آنارشیا گرفته شده و به معنی فقدان رهبری و حکومت است. به موجب این نظریه، انسان ذاتاً دارای غریزه ی اجتماعی است و اگر به حال خود گذاشته شود، راه زندگی جمعی را در پیش می گیرد. آنارشیسم به اصالت فرد و حفظ آزادی های فردی اهمیت می دهد و هر نوع حکومت و قدرت سازمان یافته را به عنوان این که وسیله ی استثمار و خفقان مردم است رد می کند و با مالکیت خصوصی نیز مخالف است. به نظر آنارشیست ها جامعه (به جای هر نوع حکومت و سلطه) باید بر اساس یک سلسله پیمان ها و قراردادهای اجتماعی منعقده بین افراد، اداره شود و امور مربوط به تولید و توزیع نیز در دست خود تولیدکنندگان و مصرف کنندگان قرار داشته باشد. آنارشیسم خواستار یک مبارزه اجتماعی بی واسطه و اعتصاب عمومی در مقیاس جهانی است تا با یک اقدام قهرآمیز نظام سرمایه داری برچیده شود و به جای آن سوسیالیسم بدون سازمان و قوه ی قهریه مستقر گردد. ویلیام گودوین، پی – یر ژوزف پرودون، ماکس اشتیرنر، باکونین، کروپوتکین و لئون تولستوی از بنیان گزاران و آنارشیست های معروفند.»

آه ! پس از خواندن یک تعریف حتا لغت نامه ای اما ابژکتیو، تمام دروغ هایی که کاپیتالیست ها و دیگران علیه آنارشیست ها می گویند یکجا همچو برف در آفتاب بهاری ذوب می شود و به زیر زمین می رود. اگر آنارشیست ها به «یک سلسله پیمان ها و قراردادهای اجتماعی» پایبند هستند، آیا به این معنا نیست که آنارشی به هیچ عنوان معنای هرج و مرج و بی قانونی نمی دهد؟ آیا در ریشه شناسی یا اتیمولوژی واژه ی آنارشیا، سخنی از هرج و مرج و آشوب دائمی هست؟ پس اگر آنارشیست ها خواهان این پیمان ها و قراردادهای اجتماعی هستند، چگونه باید آن ها را ایجاد کرد؟ آنارشیست ها همان گونه که خواهان آزادی های بی قید و شرط و بی حد و حصر در زمینه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هستند بر این باورند که سوسیالیسم را نمی توان با زور و فشار و ضربتی مانند اعمال «دیکتاتوری پرولتاریا» که مارکس و انگلس تلاش نمودند آن را تئوریزه کنند و لنین و استالین آن را در روسیه عملی کردند، متحقق نمود. آنارشیست ها خواهان ایجاد فدراسیون های منطقه ای (شهری، روستایی، ایالتی…) و جهانی برای تصمیم گیری در زمینه ی تولید و توزیع هستند. این فدراسیون ها مجموعه ای پرشمار از تشکلات مختلف و از جمله شوراها و کمیته های کارخانه و غیره را دربرمی گیرند که افراد – بله افراد و نه احزاب – آزادانه در آن ها شرکت می کنند و در مورد تمام امور مربوط به خود تصمیم گیری می کنند و سپس آن ها را اجراء می نمایند. ما در انقلاب اسپانیا بین سال های ١٩٣۶ تا ١٩٣۹ نمونه ی تحقق چنین فدراسیون هایی را در مقیاس اندک شاهد بودیم، پیش از آن که مرتجعان داخلی فرانکیست و دخالت های خونبار عمال استالین نابودشان کنند.

حال برگردیم به موضوعی که محسن حکیمی و هم نظرانش بسیار به آن علاقه مند هستند. در یک جامعه ی آنارشیک تکلیف کار و کار مزدی چه می شود؟

مارکس کار مزدی را فروش یا کرایه نیروی کار از سوی کارگر به سرمایه دار می دانست و آن را از مختصات شیوه ی تولید سرمایه داری ارزیابی می کرد. می گفت که کار در جامعه ی سرمایه داری به کالا تبدیل شده است. مارکس به مقوله ی کارمزدی به این جهت توجه کرد که متوجه شد مبارزه برای افزایش دستمزد مبارزه ای است که می تواند همواره ادامه داشته باشد و بر هزینه های تولید تأثیر بگذارد و مدام قیمت ها را افزایش دهد. لذا مارکس خواستار لغو کار مزدی شد. اما مشکل با مارکس اینجاست که او راهی برای لغو کارمزدی ارائه نداد. این گونه نیست که در جایی عده ای نخبه و پیشرو با  کودتا یا انقلاب و حزب طبقه ی کارگر قدرت سیاسی را به دست بگیرند و دو فردای دیگرش اعلام نمایند که کارمزدی الغاء شده است. تمام جوامع نیازمند سازماندهی تولید و توزیع و رفع نیازهای افرادی هستند که در آن ها زندگی می کنند.

خلائی که در آثار مارکس در رابطه با لغو کارمزدی وجود داشت خوشبختانه با نوشته ای از پیوتر کروپوتکین فقط شش سال پس از مرگ مارکس پر شد. کروپوتکین از جمله جزوه ای به نام «مزدبگیران» منتشر نمود که سپس به بخشی از کتاب مفصلش به نام «فتح نان» که در سال ١۸۹۵ منتشر شد، تبدیل گردید. کروپوتکین در ابتدای این جزوه و این فصل از فتح نان نوشت:«کلکتویست ها در برنامه هایشان برای بازسازی جامعه در عین حالی که از نابودی رژیم سرمایه داری صحبت می کنند در همان حال اشتباهی دوگانه هم می کنند. ایشان می خواهند دو نهادی را که این رژیم را تشکیل می دهد حفظ کنند که دولت نمایندگی و کارمزدی است.» سپس به تفصیل با طرح «همیاری» نشان می دهد که چگونه می توان کارمزدی را لغو کرد. از آن جایی که همیاری و راهکار لغو کارمزدی به جدل ما با محسن حکیمی ربط ندارد، آن را کنار می گذاریم. اما با استفاده از همین نقل قول آغازگر نوشته ی کروپوتکین می توانیم نتیجه ای از بحث با حکیمی بگیریم. به نظر می رسد کلکتویست هایی که کروپوتکین از ایشان نوشت تا حدودی به پیشرفت هایی نائل شده اند. نمونه اش محسن حکیمی است. مخالف کارمزدی است و برای لغو آن مبارزه می کند. اما از آن جایی که خودش را به نظرات یک نفر که مارکس است محدود و مقید می کند نمی داند چگونه باید آن را لغو کرد و به همین جهت است که با دفاع از شوراها، ناگهان سخن از دولت شورایی می گوید و معتقد است که شوراها باید دولت تشکیل بدهند. حکیمی مانند مارکس در رابطه با مقوله ی دولت گیج و سردرگم است و هنوز نفهمیده است که لغو کارمزدی و دولت نمی توانند جداگانه صورت بگیرند. بی جهت نیست که کروپوتکین از اشتباهی دوگانه و نه دو اشتباه نوشت. کسی که می خواهد کارمزدی را لغو کند چاره ای ندارد تا برای لغو دولت نیز تلاش کند چرا که یکی دیگری را ایجاد و تقویت می کند. محسن حکیمی توضیح نمی دهد که آیا این دولت شورایی کذایی که قرار است تشکیل شود دارای نهادهای مشخص دولتی یعنی رهبری (رئیس جمهور، شاه، ولی فقیه، صدراعظم)، پلیس، زندان، ارتش، بوروکراسی، پارلمان (به هر اسمی – مجلس خلق، کنگره ی شوراها، مجلس شورای ملی)، قاضی، جلاد، مذهب، مرز و غیره خواهد بود یا نه؟ اگر این دولت همه ی این ها را دارد، همانطور که ما در کشورهای بلوک شرق شاهدش بودیم، چه سرانجامی به جز پایان این دولت ها در «اردوگاه سوسیالیسم واقعاً موجود» می توان برای «دولت شورایی» حکیمی متصور شد؟ اگر دولت شورایی هیچکدام از این ها را ندارد دیگر دولتی در کار نیست و ما در وضعیتی آنارشیک قرار خواهیم داشت.

محسن حکیمی می تواند در آینده باز هم بیجا و نادرستانه از واژه ی آنارشی استفاده کند و آنارشیسم را گناهی بس بزرگ جلوه دهد و از «آغشتگی» قیام کنندگان کرونشتات یا دیگر «کارگران انقلابی» به «ایدئولوژی آنارشیسم» بنویسد، مانعی ندارد. ما دیدیم که لغت نامه های فارسی زبان در چه وضعیتی هستند، حالا چرا مارکسیست ها نباشند؟ او همچنین می تواند ادعا نماید که قیام کنندگان کرونشتات «دفتر موقت» حزب بلشویک را در کرونشتات ایجاد کردند. شاید منابع حکیمی هنوز نویسندگان رسمی و حقوق بگیر حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی مانند سرگی سمانوف باشند که در سال ١٩٧۳ کتاب سرکوب یاغی گری ضدشوروی کرونشتات ١۹٢١ را نوشت و یک مشت جعلیات به خوانندگان ارائه داد. ای کاش لااقل حکیمی از همین نویسنده کتاب شورش کرونشتات را می خواند که در سال ٢٠٠٣ نوشت. سمانوف سی سال پس از انتشار نخستین کتابش اعلام کرد که او نیز مانند بقیه تاریخ نویسان مزدبگیر از حزب کمونیست شوروی مجبور بود نکاتی را بنویسد که واقعیت نداشتند. البته این پشیمانی دیرهنگام را می توان از او پذیرفت یا نپذیرفت، چرا که بازگشایی بایگانی های حزب کمونیست شوروی به روی عموم پس از فروپاشی خودبه خود به اذهان پرسشگر و جست و جوگر پاسخگو هستند.

برای پاسخ به این بخش از نوشته ی محسن حکیمی یادآوری یک نکته ضروری است. هیچ گاه آنارشیست ها نگفته و نمی گویند که آنارشیسم ایدئولوژی است. هر ایدئولوژی خواه ناخواه دارای یک رشته دگم و نظرات بسته است که در جایی و در زمانی نمی تواند پاسخگوی آن جا و آن زمان باشد. ایدئولوژی های سرمایه داری، سوسیال – دمکرات و مارکسیستی یا تحول پذیر نیستند یا عقب تر از زمان و مکانی که در آن هستند متحول می شوند. جامعه اغلب زودتر از ایدئولوژی ها تغییر و تحول می یابد و از همین جا تضادها و کشمکش ها شکل می گیرند. اگر بلوک شرق فروپاشید، به این علت بود که نتوانست به تضادهای ایجادشده پاسخ دهد. اگر روزی کل نظم سرمایه داری فروخواهد پاشید علتی به جز این نخواهد داشت که افراد و آحاد جوامع همواره خواهان نان و آزادی بیش تر هستند و سرمایه داری چیزی به جز فقر و سرکوب برایشان ندارد. آنارشیسم قائم به یک، دو، ده یا هزار شخص و نظر واحدی نیست و لذا به هیچ عنوان یک ایدئولوژی نیست و شاید یگانه ایسمی باشد که مدام و همواره تحول می یابد، بسیاری از مقولاتش را خود به خاک می سپارد و به نظرات تازه  و جدیدی می رسد. برای مثال امروز آنارشیستی نیست که نظرات ارتجاعی پرودون را در مورد زنان و گفتارهای نژادپرستانه اش را در رابطه با یهودیان بپذیرد و تبلیغ کند. ولی هنوز از نظرات پربار او در آثار انبوهش در زمینه های اقتصادی، حقوقی، سیاسی و فرهنگی استفاده می کند. اگر آنارشیسم ایدئولوژی نیست، چه هست؟ آنارشیسم یک متدولوژی یا روش مندی است، باز، به روز و پویا. اگر آنارشیست ها نظرات و اعمال ناکارآمد را خود کنار می گذارند چگونه می توان به ایشان وصله ی فرقه گرایی یا سکتاریسم را چسباند؟ شاید آقای محسن حکیمی بتواند روزی پاسخی به این پرسش بدهد! برای پایان، اضافه کنیم که آنارشی جامعه ای است که آنارشیست ها برای ساختمان آن مبارزه می کنند و آنارشیسم شیوه یا روش مندی است که ایشان برای ساختمان آن جامعه استفاده می کنند. لذا «آنارشی تولید» که به زعم حکیمی، لنین می خواست بدان نقطه ی پایان بگذارد، واژه ای به کلی بیجا و نادرست است. متأسفانه حکیمی با استفاده از این واژه نشان داد که هنوز به شدت تحت تأثیر مخالفان آنارشیست ها، به ویژه کاپیتالیست ها و مارکسیست – لنینیست ها یا تروتسکیست ها و مائویست ها قرار دارد. باری اگر استفاده از این واژه برای نشان دادن هرج و مرج در تولید است، بد نیست که گفته شود اغلب آنارشیست ها چه می گویند: مگر می توان هرج و مرج تولیدی بیش تری از آن چه نظم سرمایه داری تحمیل نموده است، داشت؟

کارگران و ملوانان انقلابی کرونشتات مطالب، اعلامیه ها و نوشته های متعددی منتشر کردند. یکی از آن ها را به طور کامل برای فارسی زبانان ترجمه می کنم و توجه خواننده را به امضای آن جلب می کنم که با «دفتر موقت» نوشته ی محسن حکیمی مقایسه کند. چگونه می توان هم «دفتر موقت حزب بلشویک» را در کرونشتات باز و هم نوشته هایی از قبیل زیر پخش کرد؟ چگونه می توان عنوان مقاله ی محسن حکیمی را پذیرفت که آن را اپوزیسیون های کارگری «در» حزب بلشویک و نه «برضد» آن نامیده است؟ این برگردان پایان بخش نوشته ی حاضر نیز خواهد بود.

مرگ بر حکومت کمیسرهای خلق

حزب کمونیست زمانی که قدرت را به دست گرفت به ما توده های زحمتکش بهترین ها را قول داد. اما امروز ما چه می بینیم؟ سه سال پیش به ما می گفتند:«شما هر گاه می خواهید می توانید نمایندگانتان را در شوراها فرابخوانید و به جایشان کسان دیگری را برگزینید.» زمانی که ما کرونشتاتی ها خواستار انتخابات جدید در شوراها شدیم که آزاد باشند و زیر فشار حزب نباشند، تروتسکی، این جانشین ترپوف هفت تیر کش را برایمان فرستادند. تروتسکی سپس چنین دستور داد:”در مصرف گلوله ها صرفه جویی نکنید.” سربازان سرخ، حالا شما می توانید بدانید که زندگی شما چقدر برای کمونیست ها ارزش دارد. شما را با دستان خالی از خلیج می گذرانند تا دژ انقلاب زحمتکشان، کرونشتات سرخ را فتح کنید. حمله به قلعه های فتح ناپذیر و کشتی های زره پوش که توپ های دوازده اینچی هم نمی توانند سوراخ کنند، چه افتضاحی!

 

ما خواستار آمدن یک هیئت نمایندگی زحمتکشان پتروگراد شدیم تا همگان بدانند چه ژنرال هایی اینجا دستور می دهند. اما این هیئت نیامد. کمونیست ها می ترسند که چنین هیئتی شما را به حقیقت آگاه کند. می لرزند و می بینند که زیر پایشان خالی می شود.

 

دیگر بس است. دست های کمونیست ها از ما کوتاه، دست هایی که پوشیده از خون برادران و پدران ماست! زحمتکشان هنوز برای آزادی فریاد می زنند. زحمتکشان اجازه نخواهند داد یوغ خون آشامان کمونیست به گردنشان انداخته شود تا آخرین قطره ی خون پرولتاریا مکیده شود.

 

زحمتکش، آیا تو برای رسیدن به وضع حاضر تزار را سرنگون کردی و  کرنسکی را کنار زدی؟ آیا تو می خواهی جلادان زیر امر تیمسار تروتسکی ریسمانی به گردنت بیاندازند؟

 

نه، هزار بار نه! دستان پینه بسته ی تو باید بر سر این متجاوزان فرود بیاید که جان میلیون ها انسان را فقط برای گرفتن و حفظ قدرت خود فدا کردند.

 

نابودباد یوغ کمونیست ها! مرگ بر حزب ستمگر! زنده باد قدرت کارگران و دهقانان! زنده باد شوراهای آزاد!

 

کمیته ی موقت انقلابی کرونشتات

نادر تیف

١١ بهمن ١٣۹٢ – ٣١ ژانویه ٢٠١۴

 

منابع:

مقاله ی محسن حکیمی در وبلاگ درابا:

http://derabaa.wordpress.com/2014/01/28

Anarchisme, vent debout – Philippe Pelletier – 2013

فرهنگ علوم سیاسی – علی آقابخشی – چاپ دوم – ١٣۶۶

Le salariat – Piotr Kropotkin – 1889

Kronstadt 1921, Prolétariat contre dictature communiste – Alexandre Skirda – octobre 1971 – juillet 2012

شتيرنر، الفرد و الأناركية : شرط الجشع “الطبيعي” للبشرية هو ما يجعل الاشتراكية حلم مستحيل

شتيرنر، الفرد و الأناركية: شرط الجشع “الطبيعي” للبشرية هو ما يجعل الاشتراكية حلم مستحيل

 ترجمة : مازن كم الماز

ماكس شتيرنر شخصية مجهولة نسبيا في الفكر الأناركي و اليساري عموما . لقد أثر في كثير ممن يعتبرون أنفسهم أناركيين فرديين مثل الأمريكيين ليساندر سبونر و بنجامين توكر و الجدليين أو السفسطائيين المعاصرين مثل بوب بلاك . كما كان له بعض الأنصار بين الأناركيين الشيوعيين , خاصة في غلاسكو حيث استمر التقليد الشتيرني إلى يومنا . كان شتيرنر فردانيا رفض كل العقائد و المعتقدات التي تتطلب خضوع إرادة الفرد لقيادتها . لذا قد تسأل لماذا يجب علي أن أكون مهتما بمحاولة إيجاز بعض أفكاره في مجلة منظمة ملتزمة برؤية جماعية أناركية – شيوعية للمجتمع ؟ سأقول أنني أفعل ذلك لسببين :

أولا إن أفكار شتيرنر هي العلاج الصحيح للأفكار التي يقدمها الاشتراكيين السلطويين . فقد فهموا ذلك بالفعل و بسرعة كبيرة و أدانوا شتيرنر منذ اليوم الأول تقريبا . كرس ماركس و أنجلز كتابا بأكمله من 300 صفحة لإدانة أفكاره – الإيديولوجيا الألمانية الذي صدر عام 1846 . الطبيعة نصف الهستيرية و الشخصية لهذا النقد يخبرنا كم كانا قلقين حينها . لقد وصفاه “بالدماغ الأكثر فراغا و سطحية بين الفلاسفة” الذين “يقتصر كل نشاطهم على تجربة بعض الخدع المبتذلة المحتالة على العالم الذي وصل إليهم من التراث الفلسفي” . هذا الجهد وحده ينبهنا بالتأكيد لحقيقة أنه ربما كان يقول شيئا ما مشوقا ! إن احتقار شتيرنر المطلق لأولئك السادة المحتملين أتاح له أن يتنبأ بشكل واضح و دقيق بالكارثة التي حدثت عندما رفعت الأفكار الاشتراكية إلى مستوى دين الدولة :

“المجتمع , الذي نستمد منه كل شيء , هو سيد جديد , شبح جديد , “كائن أعلى” جديد , الذي سيشدنا إلى خدمته و طاعته” .
هناك شأن آخر و أكثر عمقا في فكره . يتوق كل الأناركيون لزيادة الحرية الفردية إلى أقصاها . نحن في مجموعة تضامن العمال ( منظمة أناركية ايرلندية تصدر المجلة التي نشر فيها هذا المقال ) هدفنا هو زيادة الحرية الفردية من خلال الوسائل الجماعية . لكن لفعل هذا من الضروري أن يكون البشر ملتزمين بأفكار التنظيم الجماعي مع الآخرين . هذه فكرة شائعة بين الأناركيين و آخرين كثر في اليسار . لكننا خصصنا وقتا أقل بكثير حتى من قبل الأناركيين للتفكير بما ستعنيه حقا الحياة في مجتمع أناركي . إن الحرية لا تمنح . إنها فقط ذا معنى بالنسبة للناس الذين يرغبون بها حقا و هذا يعني أفرادا أقوياء يعرفون ما يريدونه . ما الذي يعنيه أن تكون حرا أو كما وضعها شتيرنر “تملك نفسك” ؟ ما لم نقدر ما يعنيه هذا و كم هو هام عندها فقط قد نتوقف عن ترك الدولة و الرأسماليين يقومون بالتفكير نيابة عنا !

ما هي أفكاره ؟

بالتأكيد لو كانت الاشتراكية أي شيء فإنها نقيض الأنانية و الغرور . في الواقع يقول خصومنا غالبا أنه فيم أن أفكار الاشتراكية و الأناركية جذابة فإن الجشع البشري يجعلها غير قابل للتحقق في الواقع . يقال لنا أن شرط الجشع “الطبيعي” للبشرية هو ما يجعل الاشتراكية حلم مستحيل . لكن ماذا لو قلب الأمر على رأسه ؟ ماذا لو أن الاشتراكية تنشأ أول الأمر من الانتهاز الجشع لممكنات الحياة لوضعها في خدمة الشخص ؟ ماذا لو أن أنانيتنا و جشعنا الفردي نفسه هو ما يخرجنا من الرأسمالية إلى عالم جديد ؟ إن العظيم هو كذلك فقط لأننا نجثو أمامه على ركبنا , ماذا سيحدث لو أننا نهضنا جميعا معا ؟ هذا هو التناقض الذي يقترحه شتيرنر في كتابه ( الأنا و ملكيته ) .

كان ماكس شتيرنر ( اسمه الحقيقي كاسبار شميدت ) عضوا في مجموعة صغيرة من المفكرين الألمان الميالين لليسار عرفوا أنفسهم على أنهم “أحرار”* كان بينهم ماركس و أنجلز . كتب شتيرنر الكثير من المقالات و صنف و حرر “تاريخ الرجعية” و ترجم أعمال آدم سميث . لكن كتابه هذا هو عمله الوحيد الأصلي المكتمل . قبل أن أنتقل إلى بعض الأفكار الموجودة في الكتاب , من المناسب تحذير كل من يريد أن يضع يديه عليه أنه ليس سهل القراءة . في الواقع لقد كتب بشكل سيء جدا و يمكنني فقط أن أشعر بالأسى على المترجم . أولا كان شتيرنر يقتبس بسخرية مختصرات من أفكار الآخرين كما لو أنه يتفق معهم و بعدها ينتقل فجأة إلى أفكاره الخاصة . ثانية هناك قدر كبير من التجريد في هذا الكتاب حيث تستخدم نفس الكلمة غالبا مثل “الإنسان” لتعني أشياء مختلفة جدا في نفس النص . لقد قيل من قبل أن قراءة متأنية تعد بالكثير من الجوائز !

الكتاب نفسه هو هجوم لافح على كل منظومات الاعتقاد التجريدي , بادئا و محققا لغرضه من الأفكار الدينية ليشمل فيما بعد كل الاعتقادات السياسية على أنها دينية في طبيعتها . تحدد الفقرة الأولى النبرة , عندما يعرض شتيرنر بتهكم ما يراه موقف الخصم :
“ما الذي لا يفترض أن يكون موضع اهتمامي , أولا و بشكل رئيسي , القضية الجيدة , بعدها قضية الإله , قضية الإنسانية , الحقيقة , الحرية , البشرية , العدالة , و أبعد من ذلك , قضية شعبي , أميري , وطني الأم . أخيرا حتى قضية العقل و ألف قضية أخرى . فقط قضيتي يجب ألا تكون أبدا موضع اهتمامي “عار على المغرور الذي يفكر فقط بنفسه” .

إنه يبدأ بالدين . إنه يعتقد أن مفهوم الإنسان الروحي قد ظهر أول مرة بين الإغريق ثم جرى ترسيخها مع المسيحية . تعني فكرة الإنسان الروحي هو أن اهتمامات الإنسان الأرضية تحتل المرتبة الثانية . تقول الأطروحة بشخص روحي و مثالي ما وراء الشخص الأرضي العادي . في تأمل الروح المثالية التي تحل في كل إنسان ( بمعنى أنه يفترض أنه “صورة للإله” ) فإن كل الاهتمامات الجسدية المباشرة تختفي . تريد الأهداف المسيحية التخلص من “باطل” العالم الحالي و “التبرؤ” من حياتهم المباشرة لصالح الجنة المستقبلية .

و يتطرق إلى أوائل الفلاسفة ليتساءل عن الاعتقادات الدينية – إنهم يستمرون بقبول العالم الروحي كعالم هام . يعلن ديكارت , “أنا أفكر إذا أنا موجود” و ليس أنا آكل لذا فأنا موجود أو أنني أدخن إذا أنا موجود ! يعًرف الناس بتفكيرهم الذي هو مجرد و روحي بالمعنى العام ( يمكنك أن ترد بأن التفكير يتضمن قدرا هاما من التجربة الفعلية لكنه لا يذهب إلى ذلك ) . لذلك فإن الأشياء الروحية خارج الحياة الفعلية الواقعية المعاشة للشخص ما تزال توضع فوق و مغتربة عن الحياة اليومية .

إن أكثر أفكار شتيرنر أصالة بالنسبة لي هو إظهاره كيف أن الليبراليين و الاشتراكيين العلمانيين بهدف أن يتخلصوا من الإله و الروحانية , فإنهم قد نصبوا مكانه صرحا جديدا يمكن التضحية في سبيله بالهموم اليومية . هذا الصرح هو “الإنسان” ( أعتذر لكن يجب أن ألتزم بكلماته – لكنه ربما عنى كلا الجنسين – كلمة الإنسان وردت على أنها الرجل في النص الأصلي ) .

وفقا لشتيرنر فإن الليبراليين , الإنسانيين , الشيوعيين , الأناركيين و غيرهم قد استبدلوا الإله بالإنسان . لذلك فإنهم قد وضعوا رؤية مستقبلية مثالية لتفسير الإنسانية ككل للتقدم نحو الأمام . أين أنت الآن ليس مهما مقابل ما يمكن أن تكونه ذات يوم . إنهم مهتمون بالإنسان بشكله المجرد و ليس الحيوات الفعلية للأشخاص الأفراد . هذا يقود إلى تصريح مثير للاهتمام عما يسميه علماء النفس اليوم ب”التمجيد المتأخر” – أنت دائما تحاول أن تبلغ صيغة أو نسخة مثالية على نحو ما عن نفسك :

“لذلك في كل لحظة من وجودك , تومئ لحظة جديدة لك , تطور نفسك , فتجد أنك تبتعد “عن نفسك” ” .

بكلمات أخرى أنت شيء ما يجب الوصول إليه . نسخة مثالية عنك تفرض عليك كهدف لتتطلع إليه . أنت لا تبدأ أبدا من نفسك بالفعل لأنك تحاول الوصول إليه دائما . أنت مغترب عن نفسك !

حسنا ربما أصبح من الواضح الآن كم هي بعض الأفكار مجردة ! لكن هناك تضمينات مباشرة عملية . إذا رسمت مخططا مثاليا عما يجب علينا أن نكون , يمكنك أيضا أن تفرض علينا قيودا ما . إذا أطاع كل شخص القانون بداعي من الاحترام فإنك تحتاج إلى قليل جدا من الشرطة . تدفع الأفكار إلى داخلنا و عندها يعطي الانضباط الذاتي مواطنين جيدين . الآن هناك دوما أخلاقية مجردة ما يجب على طرف ما أن يلتزم بها من منطق الشعور بالذنب .

انطلاقا من أفكار العمر الباكر عن الملكية , الخطيئة , و الذنب التي تزرع داخلنا من خلال العائلة , الكنيسة , المدرسة , الإعلام و السياسيين . إنها ترسم الحدود لما يمكنك و لا يمكنك فعله . هذه الأفكار – أو “الأشباح” كما يعبر شتيرنر عن الأخلاقية , احترام الملكية الخاصة , الخ يبقي البشر ملتزمين بالنظام . يمكنك أن تعيش في فقر منذ الولادة , كما يقول ” لكن عليك ألا ترفع قلما ما لم يكن لديك إذن بفعل ذلك” .

تجري برمجة هذه الأفكار داخلا و حتى تحترم و تشجع من أولئك الذين يريدون تغيير المجتمع . ما أن يتم قبولها و زرعها داخلا فإن الناس سيطيعون القواعد ليس لأنها مفروضة بل لأنهم يعتقدون أنه من الصحيح و المناسب فعل ذلك : “كل بروسي يحمل حارسه في صدره” .

الأنانية في الممارسة

إن نقد شتيرنر عميق بالفعل لكن ما الذي يقترحه كحل و كيف يمكن تحقيقه باعتبار أن أفكاره تستبعد أي مشاركة في أي نضال جماعي نحو فكرة مجردة عن كيف يجب أن تكون الأمور !

أولا إنه يرفض أي كلام عن الحرية . يرى شتيرنر فكرة الحرية ك”شبح” خطير . إنه يتضمن عدم وجود أي حاجة ( أي الحرية من شيء ما ) عوضا عن أن يقدم أي فائدة محددة . إنها تعريف سلبي و من السهل على أي واحد أن يستخدمه كمطية ليبيع أفكاره . عوضا عن ذلك دعا البشر “ليمتلكوا أنفسهم” . هذا يعني ببساطة أن تضع نفسك في مركز الأشياء و من ثم أن تجعل أكثر ما يمكن من العالم ملكا لك . لذا عليك أن تمتلك منظومات الأفكار و الاعتقاد عوضا عن أن يكون الوضع معاكسا و يجب أن يتم تحليل كل شيء بحسب كم هو مفيد بالنسبة لك . بالطبع كما يوضح ذلك , عليك أولا أن تعرف من أنت بشكل منفصل عن الأفكار أو المشاعر التي يمكن أن تكون في موقع الإمساك بزمام الأمور في أي لحظة . فكرة سيستعيرها نيتشه ( في كتاب وراء الخير و الشر ) بين أفكار أخرى ادعاها لنفسه :
“ألق بعيدا أي اهتمام ليس هو اهتمامي ؟ ما هو الخير ؟ ما هو الشر ؟ لماذا , أنا نفسي هو اهتمامي و أنا لست خيرا أو شريرا . و ليس لكليهما أي معنى لي” .

إلى أي نوع من المجتمع سيؤدي هذا ؟ رغم أن شتيرنر الفرداني يعطينا لمحات قليلة عما يسميه ب “اتحاد الأنانيين” . هذا الاتحاد هو بنية طوعية تتشكل من قبل أعضائها وفقا لمصالحهم المباشرة الخاصة . هذا اتحاد من البشر الأنانيين الذين يعترفون بأنفسهم , و الذي يغادرونه إذا لم تجر تلبية مصالحهم . يملك شتيرنر إيمانا أكبر في هذا النظام أكثر من أي دولة أو حزب سياسي . في تحليله الأخير يقول : “أفضل أن أشير إلى أنانية البشر عن الإشارة إلى طيبتهم” . بالطبع إنه لم يفضل أي نوع من العمل الجماعي لتحقيق هذا المجتمع . الطريق الوحيد الذي جاء به هو بالأحرى مقلق “حرب الكل ضد الكل” . لقد دعا إلى تمرد كل الأفراد الذين يهدفون ليس للإطاحة بالمؤسسات القائمة بل للتحرك أبعد منها بطريقة ما غامضة .

ما هي صلته بعالم اليوم ؟

قد يتفق الكثيرون أنه لدى شتيرنر بعض الأفكار الهامة و يمكن رؤيته كشيء مثل رمز للفردانيين أو حتى لمن يريد أن يسوق التحرر . هل لشتيرنر أي علاقة بالفكر الأناركي الشيوعي ؟ كما ذكرت سابقا فإنني أعتقد هذا .

أولا بالطبع إنه يفيد كتحذير مستمر ضد اليساريين , الوطنيين , المتعصبين الدينيين , و أي شخص يترك فكرة مجردة تتفوق عليه . طالما وجدت مجموعات ذات مشاريع مجردة “لتحرير” أو “إعتاق” الإنسانية “المعذبة و المضطهدة” ستكون هناك دول جديدة , قوانين جديدة :

” تستمر التراتبية الهرمية بالوجود طالما بقي الكهنة , أي علماء اللاهوت , الفلاسفة , رجال الدولة , المحافظون , الليبراليون , ناظرو المدارس , الخدم , الآباء , الأطفال , الأزواج , برودون , جورج ساند , بلونتشي و غيرهم يملكون الدور الأبرز , ستبقى هذه التراتبية الهرمية ” .

ثانيا فإنه يحدد الدافع للثورة – الحاجة للثورة – داخل الظروف الفعلية و الواقعية لحياة البشر . أحد النقاط التي يصر عليها باستمرار هي أن الغني هو غني لأن الفقير لا يرى بوضوح مصالحه الخاصة به . إن البشر الذين يخضعون طوعا للاضطهاد يفقدون حقهم في الشكوى . على كل حال إذا قاموا فقط بالشكوى أو استخدموا أفكارا مجردة عن الحقوق و الحريات قدمت إليهم من سادتهم فسيجري تجاهلهم فقط . يجب على الناس أن ينهضوا ليحققوا مصالحهم الخاصة – “ما هو الحق أو الملكية التي أملكها ؟ كل ملكية قدرت عليها” . إذا شعرت بأنه يجري التقليل من قدرك فعليك أن ترفع ثمنك !

أخيرا إن فكرة الفرد مركزية في الاعتقاد الأناركي . إننا نريد ( على عكس شتيرنر ) أن نزيد من الحرية الفردية بوسائل جماعية . لكن دور الفرد في الثورة لم يجر استكشافه بعد بشكل كاف . يجب على النسخة الأخيرة من المجتمع الأناركي كما أعتقد أن تبدو مشابهة جدا لاتحاد شتيرنر من الأنانيين – حيث يتوحد البشر بحرية في سعيهم لمصالحهم الخاصة ( حسنا قد يكون هذا على المدى البعيد و ليس القريب ) . ما لم يتم بناؤه من قبل البشر “الذين يملكون أنفسهم” فسيكون من السهل هزيمته أو توجيهه في اتجاه دولتي ( نسبة إلى الدولة) . وحدهم البشر الذين وجدوا أنفسهم فعلا و يعرفون أنهم يقاتلون في سبيل أنفسهم لا يستسلمون بسهولة . يمكن بناء مجتمع من دون دولة فقط من قبل بشر يرون أن ذلك سيكون في سبيل مصالحهم الخاصة الحقيقية . كما وضعها شتيرنر :

” لن يدع الرجال الجريئين أي شيء ينتحب و يثرثر داخلهم بسببك , و لن تجد أي تعاطف بسبب الحماقات التي كنت تمتدحها و تتفوه بالترهات عنها منذ بدأت ذاكرة الإنسان….إذا أمرتهم “انحنوا أمام الكائن الأعلى” سيجيبونك : إذا أراد أن يجعلنا ننحني له , ليأت هو نفسه و يفعل ذلك , فنحن , على الأقل , لن ننحني بإرادتنا” .

—- — —- — — —- ——— ——— —-

* الهيغليين اليساريين أو الشبان أو الأحرار
_________________________________________
ترجمة : مازن كم الماز
نقلا عن http://flag.blackened.net/revolt/rbr/rbr6/stirner.html
من مجلة ثورة الأسود و الأحمر , العدد 6 , لعام 2002